Saturday, June 30, 2007



من اين تابستان دوام نمي آورم.مي دانم تا پاييز خيلي مانده , من هم که طاقت گرما را ندارم.اصلن مي خواهم يک جزيره بخرم.از همين جزيره هاي متروک که کسي نمي خواهدشان.نزديکيهاي اقيانوس آرام.حداقل آنجا مي شوم ملکه ي متروکه ها.بعد براي همه ي جزيره قانون مي نويسم.خودم روز تاج گذاري برايشان مي خوانم.مي دانيد آخر دوشنبه نمي تواند حرف بزند.فقط مي تواند بنويسد.ذوق ديدن جزيره م را دارم.گفته م يکي در ميان بين درختها يک دلقک بگذارند با اینترنت پر سرعت.بايد اي ميل هايم را چک کنم يا نه؟.من هر ماه شايد يک اي ميل جديد داشته باشم.پس نياز مي شود..دلقکها را هم هر هفته يک کدامشان را توي اقيانوس غرق مي کنيم.بعد منتظر مي مانيم تا نوک قرمز دماغش را آب برساند به ساحل.آنجا پر از قناري است.تحقيق کرده م.پس ارزن به اندازه ي کافي با خودمان مي بريم.همانجا يک مزرعه ي گندم هم به پا مي کنيم, مترسک پلاستيکي_م را يادم باشد ببريم.مرغهاي دريايي گندم دوست دارند.ماهي هاي آنجا هم چنگي به دل نمي زنند.من هم که ماهي نمي خورم.پس همه ي کشتي را پر از قهوه و گوجه سبز مي کنيم.خب دلم براي اينجا تنگ مي شود.آلدو را هم هر سه شنبه به وقت آقيانوس مي بينم.آن وقت نزديکيهاي اکتبر, اولين باران پاييزي که بزند اولين ترانه م را که اسمش سرا لومینوزا ست را مي خوانم و راه مي افتم.مي آيم سمت خشکي.پس فقط دعا کن اين تابستان دوام بياورم...


من هم حق دارم

يک اسم ساده نصيبم شود

کسي برايم از آوازهاي تازه آدميان بگويد

کسي برايم سيب و سيگار بياورد

دمي بخندد

نگاهم کند

بگويد بر و بچه ها... احوالپرس ترانه هاي تو اند،

بگويد هر شب، ماه ...

خواب مي بيند که آسمان صاف خواهد شد.


باز هم وقت ملاقات گريه و گفت و گو تمام شد و

کسي به ديدار دريا و ستاره نيامد.


سجل هاي سوخته ما

پر از مهر و علامت به رفتن است.



عجيب است

من به دنيا نيامده ام

که پيچک و پروانه از من بترسند

من مايلم يک لحظه سکوت کنيد

ببينيد بد مي گويم اينجا

که هنوز هم مي توان ترانه سرود،

تنها به کوه رفت

کبوتر و غروب و انحناي دانه را ديد.

آدمي را نامي بوده، نامي هست

که گاه از شنيدن نا به هنگامش
برگشته, بر می گردد


اما سجل هاي سوخته ما...!


بوي خوش سيب و

سيگار نيمه سوز مي آيد.


« سيد علي صالحي »
Wednesday, June 27, 2007
پشت اين پنجره يک نامعلوم
نگران من و توست
« فروغ »

Labels:


ننه پوري ـه ريشيليو پاهايش را از لبه ي ميز آويزان کرده و مي خندد.من ليوانهاي کثيف را که فقط تويشان قهوه خورده ايم را مي ريزم توي ماشين ظرفشويي.راستش هيچ کس نمي داند من ماشين ظرفشويي دارم.ماشين من سخنگوست.بعضي وقتها که گرسنه ش مي شود/من هم حالم خوب نيست لج مي کنم و همه ي ليوانهاي کثيفم را مي گذارم زير بالشم.ماشين سر و صدا مي کند گريه مي کند.کف از دهانش مي پاشد روي ديوارها...من خيلي چيزها را به خيلي ها نگفته م.مثلن به هيچ کس نگفته م که يکبار دهانم را چسباندم به گوش آلدو و يواشي گفتم من؟فقط من؟.يا تا حالا به هيچ کس نگفته م که من و ننه پوري ـه ريشيليو با آلبينا دو سه شب تا صبح توي کوچه خوابيده ايم.من خيلي راز دارم انگار.نصف رازهايم را حتي ننه پوري هم نمي داند.حالا ننه پوري هي سرک مي کشد روي دفترچه م تا ببيند چي نوشته م.ماشين هم که هي گريه مي کند.مي دانيد تقصير آلدو ست.اين شبها خانه نمي آيد تا با هم قهوه بخوريم و ليوانها را کثيف کنيم.من هم حوصله ندارم.براي همين است که ليوانهايمان, تميز کنار هم روي قفسه ايستاده ند.راستي من به شما نگفته بودم که من بهترين قهوه هاي اين دور و بر را دارم؟
سلام آلدو
امشب هم نخوابيدم.برايت مثل هميشه قهوه درست کردم ولي نيامدي.مي داني من هر شب قبل از خواب براي تو و خودم يک ليوان قهوه درست ميکنم.بعد منتظر مي مانم تا تو هم بيايي و با هم قهوه مان را هم بزنيم و سر بکشيم.همينطور بيدار مي مانم ولي نمي آيي.من هم بي شکر.بي شير قهوه ي خودم را سر مي کشم.نصفه نيمه ها! بعد ليوان تو را برمي دارم و شيرين مي کنم .مي ريزم توي دهان اين دوشنبه.دوشنبه حالش خوب است.سلام مي رساند.بعد ليوانهاي نصفه و نيمه را توي کشو قايم مي کنم.آلدو! اينطوري نمي شود.تو بايد حرف بزني.امشب کنار هلال ماه يک ستاره بود.ستاره چسبيده بود به ماه و من حسوديم شد.آلدو اسم جديدت است.دوستش داري؟من که مي گويم قشنگ است.بهت مي آيد.به رنگ موهايت.مگر چند تا آلدو هست توي اين کوچه که مويشان اين رنگي باشد؟خودت بگو...
+تو ميدونستي مرگ صدا مصيبته؟!
سگِ درون من،کودکِ درون من را خورده‌ست...
Monday, June 25, 2007
ادامه ی خاطرات پراکنده ای که پراکنده شد
کور بشم اگه دیگه اینو پاک کنم..