Saturday, June 27, 2009
رفتن هم حرف عجیبی ، شبیه اشتباه آمدن است !
٢٨ خرداد ١٣٨٨ :
آرایش قهوه ای را دوست دارم ، شال جدیدم را ، کانورس مشکی و پاره ام را می پوشم و می روم خانه .
گیره موی جدیدم را هم دوست دارم ، اصلا خودم را توی این هاگیر واگیر دوست دارم ، همه هستند ، می رویم راهپیمایی ... می خندیم . گریه می کنیم برای عکس کشته شده ها ، شیطنت می کنم . مثل مانوی بیست ساله ، سر زنده و پر انرژی ، آماده برای شلیک ، من یک تفنگ پرم ! فقط یک سؤال : من و تو با این همه ادعای روشنفکریمان کجای این همه "درد" یم ؟

+++++++

٢٩ خرداد ١٣٨٨ :
بعد از باران عجیب دیشب و ترانه های عبری که باهاشان اندازه یک کروکودیل گریه کردم ... باید وسایلم را جمع کنم . همین وقتها هست که می بینم تنهام ، هیچ کس نیست . می نشینم وسط اتاق و زار می زنم . کتاب ، لباس ، تخت ، میز ... به هر کسی فکر می کنم که زنگ بزنم بیاید برای کمک ، نمی شود ، تو هم که داری می روی انگار ، یعنی توی سرت افتاده ... وسط این همه کارتون موز و کاور لباس و تکه کاغذ های یادگاری ، هی یادم می رود به شبی از شب های پارسال ، همین حدود ، که گفتی : " تو بدون من هیچ جا نمی ری " ، حالا خودت داری می بری ، می دوزی ، فقط نپوشیده ای که بروی ... اشکال از تو نیست ، عشق تو منطقی ست ، عشق من شاعرانه ، بابا هم می گفت : "تو زیادی ایرانی هستی ، عشق ازلی ابدی ، ثبوت ، این چیز ها را می خواهی " .
عاشق ماندن ، مثل تیر چراغ برق ، سر جای خود ، تقصیر من است . زیادی توقع دارم شاید . توقع ضمانت ، اصلا راست می گفت فلانی / هر کس حتی برای یخچال هم ضمانت بدهد دروغ گفته ...
چقدر توی این راهپیمایی ها ، داد زدند و زدیم : مرگ بر دروغگو ... خنده ام میگیرد
کارتون ها جمع اند ، همه چیز آماده بردن است .

+++++++

٣٠ خرداد ١٣٨٨ :
قبض تلفن را می دهم ، سر راه کارتن می خرم دوباره ... کاش همه شبیه سرایدار این مدرسه بودند . کارتن ها را کم مانده روی سرم بگیرم تا برسم ، آقای سرایدار نگهم داشت ، کارتن ها را گرفت ، باز کرد ، یک جور عجیبی توی هم فرو کردشان که گرفتنشان راحت شد ، دوباره یادم افتاد تنهام ، تنها که نه ، دست تنها ، و یک نفر انگار توی سرم هی داد می زند : خفه شو ! خفه شو ! تنها نیستی !
به مرضیه می گویم تنهام ، بغض هم دارم ولی خودم را ول کرده ام این روز ها ... ذهنم حال فهمیدن ندارد . دوست دارم مثل آن روز ، بیخود و بی جهت بنشینم روی چمن های روبروی کافه ی خانه هنرمندان و زل بزنم به دختر و پسری که روی نیمکت نشسته اند ، یا گاهی هم به دامن رنگی دختر ها و موی بلند پسر ها نگاه کنم ... یا به سیگار نیمه سوخته ی نورا که هی غر می زند که تهش چی ؟ می گم تهش چی ؟ به این خوبی ، خوش می گذره ... من از جون دنیا هیچی نمی خوام ، جز آرامش ، به "میم" هم گفتم ، گفتم از یه چیز تو این دنیا بیشتر نمی ترسم ، از اینکه به احساسم خیانت بشه . خندید ...
دوباره وسط اتاقم ، عزا گرفته ام لباس ها را کجا بریزم ... هی می گویم از کسی توقع نداشته باش ولی باز می نویسم که تنهام ... فلوتم را مثل شیئی مقدس میگذارد روی کارتن ها . خنده ام می گیرد ... سرما خورده ام انگار ، آب بینی ام هی راه گرفته ... حلقم بوی سرما خوردگی می دهد . چقدر همان ٢ ساعت خوب بود که فهید ادای باباها را برایم در آورد . انگار عقده ی هزار ساله ترکید . مامان زنگ زده "انقدر بزرگ شدی که بتونی از پس خودت بر بیای ، احتیاج به دلسوزی و این حرف ها هم نداری ، خودت می تونی . " کاش می شد بهش بگویم احتیاج دارم ، از جلب توجه متنفرم ، منظورم دقیقا همان مرد چهل و هفت ، هشت ساله ی سیبیلوئه که همش میگوید دخترم ! دخترم ! یا به نریمان می گه این داماد گردن کلفتمونه !
پا می شم ، اشک هامو پاک می کنم ، کارتن ها رو میارم توی اتاق ...
آخر وقت است ، گرسنه ام ... دلم پاستا ٦ می خواهد ولی جلوی خودم را می گیرم ، به بندری کثیف قناعت می کنم ... وقتی تنهام دراز می کشم وسط اتاق ... و هی فکر می کنم به سربازی ... به این که بعدش می روی ... اصلا بی خیال ... به خانه ای که هنوز نگرفته ام ، به همه دو سالی که توی این خانه و اتاق گذشت ... چقدر گشتم تا این خانه پیدا شد ، از آبان دو سال پیش تا الان ... به شب هایی که تنها می خوابیدم توی هال ، تصادف گلاره ، دانشگاه که تمام می شود ١٧ روز دیگر ، به همه روز هایی که این ٦ سال گذشت ، به چاقویی که دادم دست آدم ها ، ببین ! هیچ کدام بلد نبودند چاقو را دستشان بگیرند ، زخمی ام ، برای همین به او هم گفتم امروز که چاقو را دست هر کسی نده ... باید دست اهلش داد ، وگرنه پاره پورت می کنند . مثل من نشو .
ببین من چاقویم را دو دستی تقدیم ت کرده ام ، جای زخم جدید نیست ...
به لباس ها ، کتاب ها ، کفش ها نگاه می کنم ، به آدم هایی که آمدند ، رفتند ... .
به بعضی آدم ها باید اعتماد کرد ، هیچ کس شاید تا حالا اطمینانی بهشان نداشته ، ولی من اعتماد کردم ، می شود راهشان داد ، می شود تنها گذاشتشان و رفت ... و عجیب تر این که خودشان هم تعجب کنند .
Monday, June 1, 2009
dastet ke khali bashe , adame motevaseti ke bashi,ringeto be hameye dokhtaraye alamam ke neshon bedi farghi nemikone

ta onjoori bashi az cheshm miofty
magar ke dar maraze dide jahan bashio bokoni on karo
ke onam nemishe , mage chand nafar to in jahan Bon jovian ba on mokhtasate shakhsiati
ageh adami bashi ke chizi nadashte bashi joz delet
ringet faghat be darde khodet mikhore
shayadam daram tond miram , ama in chand vaghte faghat in modeli didam


من که نگفتم..
یه چیزی درباره bon jovi و تعهدش به زندگی زناشوییش شنیدم..رو مخمه..
اینکه همیشه به طرفداراش رینگشو نشون میده..
خوشم اومده...
توي زماني داريم زندگي مي كنيم كه تمام مفاهيم و مقياس ها دارند معني خودشان را از دست مي دهند و دارند ، نمي خواهم بگویم بي ارزش ، در حال متزلزل شدن هستند .

فروغ فرخزاد