Monday, October 26, 2009
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست


فال سعید بود نصفه شبی..
برای شنیدن تو / که هیچ وقت برام حرفی نداری..

انقدر بود که بشه یه پست وبلاگ..
Sunday, October 25, 2009
و حتی به وداع /نگاهی به جانب من نکرد..
اراک برای من نوستالژی نیست.اراک برای من موجود زنده ایست که هر بار بغلش میکنم .. همه ی تنش را بو میکنم. اراک برای من یعنی تختم. پتوی صورتی م. عکسهام که به دیوار چسبانده بودم.
اراک یعنی خانه ی پدری .اراک یعنی استخر خانه ی دایی جون که احمد را هل دادم توش و دست و پا زدنش را تماشا میکردم.
اراک یعنی تماشای بسکتبال بازی کردن پسرهای ارمنی کوچه مان .. خیره شدن به صلیب های اوبزان از گردنشان.اراک یعنی پاییزهای پر از باران.. زمستانهای پر برف که تونل میساختیم , خر برفی ساختن تا مدرسه. اراک یعنی مهمانیهای طولانی خانه ی دایی . دیگ های پر از غذای عروسی ها(چرا من از اراک روزهای عزا یادم نیست؟).. یعنی پناهگاه های جنگ.. زیرزمین های تنگ و تاریک از ترس بمب..بغل مامان که همیشه گرم بود و مطمئن.
فوتبال و یه قل دو قل و لی لی و تیرکمون بازی تابستان..تابستان های شلوغ و پر از مهمان خانه ی ما..چرخ و فلک سر کوچه.. کتک زدن هدی که عرضه ی فارسی حرف زدن نداشت و تعجب ما از فرنگ ی که از اراک بهتر نبود, زنگ خانه ها را نوبتی از سر کوچه تا ته کوچه زدن و در رفتن.. برای آنها هم تابستان اراک انقدر بود که سه ماه تمام را با ما بودند.اراک از فرنگ هم بهتر بود. همیشه همه جا..
اراک یعنی عاشق شدن دایی کوچیکه به دختر کرد همسایه مان, آن هم بار اولی که آمد خانه مان.. گریه های خواهره وقتی برمیگشتیم.
کارت پستال های عید پسر عمو که وقتی بزرگ شدیم باور نمیکرد خواهر برادریم.
اراک یعنی اسفند ماه برفی, شلوار جین آبی تیره ی سوغاتی , گریه های من توی ماشین کنار پدر, یعنی ترانه ی "گریز" ابی وقتی یک نفس از تهران تا اراک می خواند, ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست/ ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو/ از گذشته یادگارم.. ای عزیز رفته از دست.
یعنی ساعتها چرخیدن توی کتابفروشی طلوع. یعنی حسام وقتی می خواستی از تعریفهاش نخندی و نمیشد و می خندیدی و یکجوری نگاهت میکرد و اخر سر هم خنده هام کار دستش داد..
اراک یعنی همه ی عیدهای پر از برف که نمیشد از خانه بیرون رفت.. خانه ی کودکی که کاجش در چشم من از همه ی درختهای شهر بلندتر بود.اتاق پذیرایی با همه ی ظرفهای هوس انگیزش..یعنی پل و رودخانه ی خشکی که هیچ وقت کسی را غرق نکرد.. اصلن در اراک هیچ کس غرق نشد... کلیسای بی شبان انطرف پل , مدرسه ی شرف و پیتزا کاج و من با مانتو شلوار طوسی مدرسه و مقنعه ی سرمه یی و چشمهای درشت و خیس , کوله پشتی پر از عکس و نامه..یعنی امیر که رفت که رفت که رفت...
یعنی سنگ سیاهی که گاهی سر میزنم تا ببینم آن سمت سنگ, ان سمت نور و هوا,آن سمت شیشه های نامرئی , پدر حالش خوب هست یا نه..

Wednesday, October 21, 2009
باید بگم.پس به کی بگم.باید به یه نفر بگم. همه ش توی دلم.. به خدا دل من اون قدر که نشون میدم..داره مثل خوره میخوردم.. برام.. روز اول شما به نظرم اومدید نگاهتون آشناست, لابد آدما همزد دارن, بعضیا شانس دارن پیداش میکنن, بد شانسن دیر پیداش میکنن..چشمای اون جوونه هم مثل چشمای بچه بود .من بهش اجازه ندادم حتی یک کلمه جرات کنه بیاد نزدیک حرف بزنه.فقط دورادور دنبالم میومد.به همین راضی بود.راضی بود شبا اون ور خیابون روبرو پنجره ی اتاقم وایسه تا چراغ رو خاموش کنم..باید بگم..


کاش عاشق نان نمیخواست.لباس نمی خواست.اگر نان نمی خواست, اگر اجاره خانه نداشت, غمش خالص میشد غم عشق.

شرق بنفشه-شهریار مندنی پور
برائت از مشرکین1
من از این دخترای دبیرستانه که توو خیابون بابک شرقی مستقر میباشد و هی ساعت 2 عصر منتظر سرویس اینان , هدبند سیاه میزنن صورتاشون جوش داره زیاد, زشتن تازه بالغ طوری , مثل قدیم یعنی عهد دقیانوس از راه دور با پسرای دبیرستان اونوریه تیک میزنن , اعلام برائت میکم.

اصلن یه لیست بلند بالا مینویسم.
دعای روز چندم مهر ماه 88
خدایا
یعنی دیگه خبری از بوی فرندای تخمی تخیلی / سلبریتی/ روزنامه چی/ موزیک فروش/ زشت/ بد ترکیب/ پز عالی جیب خالی/ گی منظور نویسنده همان هموسکچوآل میباشد/ مریض جنسی/ دروغگو/ دختر باز/ فوق دیپلم همین حدود/ کتاب خونده نخونده/ ساسی مانکن /هارد راک/ تک بعدی/ روانی/ الکی پز ننه بابا هیچی ندار, بده/ کم هوش/ ای کیو جلبک/ ادعای تیز بازی/ بی حوصله/ تنبل/ خوابالو/ از هیچی جز فلان سر در نیار/ بد هیکل/ افسرده/ هیز و چشم چران/ دیگه خبری نیست؟
من چاکرتم :*******
به خودت قسم ک حالی میده این عالم کس×خلیت
یک حالی میده از نرده های بوستان واسه عابر بانک بالا کشیدن
یک حالی میده با دوستات میری فیلم کوتاه بازی میکنی قاه قاه به پشت صحنه ش میخندی
عالمی داره میری کلاس تا 10 شب
عالمی داره هر چی دوست داری میپوشی با هر کی دوست داری معاشرت میکنی
خدایا تا خوشحالم و سر خوش و راضی, این حال و حول را از من نگیر
خدایا

برهنه چرخیدن در اتاقهای خانه ی مادری را هیچ وقت از من نگیر..

آممممممممممممممممین.
Saturday, October 17, 2009
برای مادرم*
من هیچ وقت عروسک نداشتم. شاید هم وقتی خیلی کوچک بودم داشتم، اما الان یادم نباشد. کتاب‌هایش یادم مانده. الان دیگر نمی‌دانم اینکه هیچ وقت به من نگفت فلان کتاب را نخوان خوب بود یا بد. چند سال از کودکی و نوجوانی من صرف هضم کردن خیانت آنا کارنینا شد؟ چند بار و چقدر او را نقش زنان «ناپرهیزکار» کتاب‌ها گذاشتم و سعی کردم اینطور تنفر خودم را توجیه کنم. سال‌های نوجوانی من تنفر از مادرم بود. تنفر به معنای واقعی کلمه، به معنای آرزوی مرگ.
من عروسک نداشتم. یادم نمی‌آید هیچ وقت هیچ کس مرا دختر خوشگلم خطاب کرده باشد. موهای من همیشه کوتاه بود؛ کپ یا آلمانی و لباس‌هایم همیشه پسرانه. این تعریف دختر خوشگل نبود. انگار خودش هم می‌دانست اگر به من بگوید من می‌فهمم که دروغ می‌گوید. سال‌ها بعد، خیلی بعد، یک بار در اتاق یکی از فامیل‌ها خوابیده بودم و عروسک بچه‌شان گوشه تشک من بود. یادم است ، خوب یادم است، که عروسک را زیر بلوزم بردم. سینه‌هایم دیگر رسیده بود. حس آن تماس پلاستیک به نوک سینه‌هایم هنوز در من تیر می‌کشد.
ژل دوش خریده واسم با بوی توت وحشی..میگه بعدش چه بویی میده تنت.
بگو آخه روانی. من ته تهش با بوی گه عرقم هم کلی حال میکنم.
توت وحشی چن منه؟
تنم ترجیح میده دور باشه .کسی رو هم دیوونه نکنه. خودم هم میخوام یه کم با مغزم عشقبازی کنم.
تو را به یاد میآورم که در رستوران روبروی من نشسته بودی.
بعد در خانه ی پدری ت چای خوردیم..تو پیانو زدی ..با همان دستهای لاغر و کشیده..من هم فلوت زدم.. همانطور فالش و بی قید..
به خوبی و خوشی یادم مانده چون هیچ وقت ما با هم تماس فیزیکی نداشته ایم.
ممنون.
از خودم و تو.
+ولی تو به اخگر زنگ بزن. شاید که تونست پیداش کنه
+حالا گیریم که یافت شد..میخوای چیکار کنی؟
+هیچی .. فقط نگاش میکنم.. اگه رفت هم دیگه دلم نمیسوزه..
من صادقانه باید اعتراف کنم که دلم واسه اون آقاهه تنگ شده.
ولی خب میدونم که پیدا کردنش غیر ممکنه..
باید به تصادف و این حرفا معتقد باشم بلکه بعدها یه جایی ببینمش.
حالا که تصادف و احتمال واسه من گوزیده , میرم عاشق یکی دیگه میشم.
خبری از خواهش های تن نیست.
خیلی وقته.
واسه همین شبا زود خوابم میبره.
میگه این که نوشتی ,یعنی یه چیزیت هست.
میگم نه.. من خوبم.هیچیم نیست.
میگه خوبه که هیچیت نیست.
Friday, October 16, 2009
سرباز: غمگین نباش امپراتور

امپراتور : نمیشه.. امپراتور غمگین را چه به فرمانروایی؟..
اینکه میبینی سمانه وبلاگشو پاک کرده به طرز وحشتناکی حال منو بد میکنه..

وای به تو دختر! وای!
Thursday, October 15, 2009
من دیگر معنی ترا می‌دانم/سفری پایان یافته در ناتمامی خویش/سفری پایان یافته در کمبود تجربه‌های مشترک...*
فرودگاه جای عجیبیه..هیچ وقت تنها اینجا نبودم. همیشه یه ایل آدم بودن که احساس تنهایی نکنی وقت رفتن , که مدام بهت یاداوری میکنن که منتظرن تا برگردی .
نشسته م و قهوه م رو نان استاپ به هم میزنم.. مسافر م رفته بیرون و من نگرانش هستم.نگران اینکه یه وقت از پرواز جا نمونه.اتفاقی واسه هواپیما نیفته و الخ.
هیچ وقت انقدر بهم نزدیک نبودیم یا شاید درستش اینه که هیچ وقت انقدر صریح نبودیم توو این همه سال که این وقت شب , یه جایی مثل فرودگاه روبروی هم بشینیم و از هر دری حرف بزنیم.
توو همه این سالها بارها بوده منتظر کسی /چیزی/اتفاقی بودم .انتظار, صبر , چشم به راه بودن, همه اینها یه جور بیخودی من رو بی قرار میکردن, یعنی انتظار تا قبل از این آزار میداد.حتی یکبار به کسی گفتم وقتی ازت میشنوم یا میبینم منتظر منی , ناراحت میشم.
ولی امشب , اینجا , تو این لحظه که منتظرم تا مسافر م خداحافظی کنه و بره , وقتی حتی نمیدونم ممکنه دوباره ببینمش یا نه, آرومم.یه چیزی توو فضا هست که میگه نترس.آل ایز اوکی.
یه تیکه کاغذ جلوم گذاشتم و هر چیزی به ذهنم میرسه مینویسم.میخوام موقع رفتن آروم تا کنم یادداشت رو و بذارم توو جیب عقب شلوارش.
حالا خداحافظ گفتن نه شبیه فاجعه س , نه هیچ چیز دیگه.. وقتی بغلش میکنم دوباره یادم میاد که قدم ازش کوتاه تره و مثل بچه ها که واسه برداشتن شکلات از بالای کمد پا- بلندی میکردن , روی پنجه هام می ایستم تا برسم به گردنش و فکر کنم واسه بار آخره که میتونم بوش کنم..بوی تنش رو طوری فرو میدم که به همه ی سلولهای تنم برسه.. جوری که خندش میگیره و آروم میگه خط مقدم جبهه نمیرم که.. ولی من همیشه از میس شدم ادما و لحظه ها انقدر ترسیدم که ترجیح میدم مثل سابق رفتار کنم و فکر کنم داره میره خط مقدم جبهه..
تا قبل از این, شیشه های بلند و طولانی ه فرودگاه , دست تکون دادن آدما , کیس فرستادن هاشون, گریه کردن ها, عصبی م میکرد. غمگین میشدم. ولی امشب یه جور خوبی ایستادم و رفتنشو نگاه میکنم. نه گریه دارم , نه حتی منتظر بار بعدی هستم واسه دیدنش, خوشحالم از همه ی این روزای کوتاهی که کنارش گذشت و عجیب هم خوش گذشت. فقط یه لحظه برمیگرده و من تند و خجالتی دست تکون میدم و میره.
توو راه که برمیگردم به این فکر میکنم که فرودگاه بهترین جای دنیا واسه فراموش کردن دلخوریهاست. گاهی به آدم یاد میده که انتظار واسه رفتن عزیز , میتونه غمناک و پر اشک و اه نباشه. میتونی آروم دستشو بگیری و فشار خفیفی بدی یعنی مرسی از بودنت .میشه یکی از لاو سانگ های قدیمی رو که هر دوتون باهاش خاطره دارین رو , بذاری توو گوشش تا بشنوه و بهش بگی که هنوز حس ت به اون روزا و به اون آدم زنده ست. میشه بهش نشون بدی که بزرگ شدی و بالغ انقدر که بهونه ش رو نمیگیری و میدونی هر اتفاقی بخواد بیفته میافته و از اینجا به بعد دیگه دست تو نیست(مثل بار اولی که رفت و ندیدیش تا امشب). اصلن فرودگاه بهترین جای دنیا میشه وقتی عاشقی..بهترین جای دنیا واسه عاشقی کردن.

7- سپتامبر -2009


پ ن : 5هفته از اون شب داره میگذره و از همه ی قضایا 6سال , هنوز نتونستم اسمت رو بلند و واضح تکرار کنم یا اسمت رو کامل بنویسم . دیشب که دوستی توو اس ام اس با جسارت هرچه تمام تر, اسمت رو کامل نوشت, لرزیدم..مثل این بود که یه نفر بره و مثلن پرده های خونه ی خانوم هاویشام رو کنار بزنه تا نور بیاد توو..

*احمدرضا احمدی
Wednesday, October 14, 2009
خوانش ساختاری داستان ملکوت
خوانش "ملکوت" آسان نیست.زیرا بیش از آنچه بازتاب عین باشد , بازنمود ذهن است و پیش از آنکه درباره ی "دیگران" باشد, در مورد خویش است.مضمون این رمان کوتاه , جامعه ی روزگار نویسنده در آخرین سالهای دهه ی 1340 نیست, اشاراتی گذرا , آشفته , رمزآمیز و روان شناختی و فلسفی است .
چیرگی "شور مرگ" یا به اصطلاح روان کاوان "تاناتوس" بر "شور زندگی" یا "اروس" از رخدادی تعیین کننده در ذهن آشفته , بیمارگون و متفلسف نویسنده حکایت میکند.فریدون مختاریان نوشته است که نامه هایی در اختیار دارد که صادقی در واپسین سالهای عمر کوتاه خویش نوشته و از جمله در یکی از آنها گفته است: " من نومید نومید هستم.اصلن فایده ندارد" و خود می افزاید : " صادقی در این اواخر در نومیدی یک سر و گردن بالاتر از هدایت بود.به همین دلیل نمی نوشت.عجیب خستگی فکری پیدا کرده بود."."
با این همه این دشواری تنها به دلیل ذهنیت فلسفی پیچیده و گنگ نویسنده هم نیست."ملکوت" زیر تاثیر چندین رمان و اثر برجسته ی ایرانی و خارجی است: بوف کور, سنگ صبور, یکلیا و تنهایی او از یک سو و دکتر جکیل و مستر هاید , دماغ, پاک کن ها, انجیل , تورات و قران از سوی دیگر هر یک به نوعی راه یافته اند.آثاری که هر چند با یکدیگر همانندی هایی دارند, در جمع بندی نهایی همگون نیستند و گونه ای آشفته اندیشی و پریشان فکری در "ملکوت" از خود باقی نهاده که توجیهش آسان نیست. این نکته که به باور خسرو گلسرخی , نومیدی روشنفکری و بن بست اجتماعی-سیاسی پس از کودتای سال 32 تا اندازه ی زیادی بر روحیه ی نویسنده و جامعه گریزی صادقی نیز موثر افتاده , نیز وجهی ندارد.بسیاری از هم روزگاران آرمانگرا و حتی سیاسی تر وی (ساعدی, احمد محمود, تنکابنی, دولت آبادی) با ضرباهنگی تندتر در حیات ادبیات انتقادی -اجتماعی حضور داشتند اما چون صادقی به خلجان های روحی , تضاد ها و کشاکش های درونی گرفتار نشدند.ذهنیت مرگ اندیشی , ستیز با خویش و چیرگی تدریجی شور مرگ بر شور زندگی و به تبع آن اعتیاد , در مرگ نا به هنگام و زودرس او در 48 سالگی و در 1363 به بیماری سکته , نقشی به مراتب تعیین کننده تر داشته است.ناآرامی درون آشفته , کشاکش درونی شخصیت ها و فقدان اندیشه ای واحد و نظام وار در رمان , بیشتر از این ابشخور سیراب و دشواری خوانش متن هم از این امر ناشی میشود.
خوانش ساختاری داستان ملکوت/بهرام صادقی
نوشته ی جواد اسحاقیان-مجله ی نوشتا-شماره ی دوازدهم
Tuesday, October 13, 2009
وقت اکنون زلال نیست
به یادت/ش هستم..
ساعت 00:15 AM
روح خدا روی توده های تاریک بخار حرکت می کرد.

عهد عتیق
وقت اکنون زلال بود..
به یاد خودم بودم امروز که یادش امد..
Monday, October 12, 2009
وقتی آدمی با اون درجه از حساسیت و تیزبینی که ازش سراغ داری, بهت میگه u r a supergirl
باید قبول کنی و یه کم هم که شده دوباره باور کنی که هستی و خوشحال بخوابی.
Sunday, October 11, 2009
Time is change, time's fool is man
اگر ديروز نزديک ساعت 7 از سر خردمند رد شديد و ديديد يک دختري با شال نارنجي 4زانو نشسته و غش غش ميخندد من بودم..
يعني بعضي آدمها, بعضی روزها پیدایشان میشود که تو بخندي, وقتي ته ته چشمهات اشک هست اندازه درياي خزر..همين که از در کافه بيرون آمديم شروع شد.. اصلن همه چيز از ايدز شروع شد.فانتزی ه اينکه الان فلانی ايدز دارد..اختلال روانپزشکي هم اضافه شد و وقتي سياوش شروع کرد , خيابان مفتح شد يک جا ي خوبي که نگو..بعد هم که رسيديم هفت تير ياد سناريوي مسخره مان افتاديم دربار ه ي مريض هاي جن"سي که شروع شد خنده هاي من..يعني همان جا که شاخه گل مريم بدبخت را هي مثل شلاق ميزد به خودش شروع شد. من هي نشستم کنار پياده رو و خنديدم..سياوش هم نگاه کرد. مردم هم رد ميشدند و يکجوري نگاه ميکردند انگار وسط شهر دايناسور ديده اند.
جلوي انتشارات گويا هم ايستاديم و عکس عمران صلاحي را خوب نگاه کرديم و يکهو همان شعرش که گفته بود انگار امروز شروع همه ي روزهاي بي تو ست را خواند و دوباره نزديک همشهري که شديم ياد شلاق و سگ و اين حرفها افتاديم و من هي نگران اشناها بوم که يادم افتاد ثالث را نشانش نداده م و انگار غم بيايد دور سرم سوت بلبلي بزند ساکت شدم و ياد خيلي چيزها افتادم ولي باز هم سياوش تبديل شد به تيم برتون تا بخنديم..نقش مامانه هم بي تاثير نبود انقدر که وسط انتخاب نقش براي مرد مريض فيلم زنگ زد و درباره ي رنگ پارچه رو مبلي هاي فلان پرسيد تا اخر سر کسي بهتر از پاني براي فيلم پيدا نکرديم و دوباره شروع شد چون نقش را داده بوديم به زن و الخ..
بعد فازمان عوض شد که رسيديم جلوي خانه شان که ماشين برداريم برويم دوست دختر نديده ش را برداريم و خودمان را تلپ بندازيم خانه ي دوست اشپز خيلي خيلي خيلي حرفه اي, گربه محترم چنگي به جين من زد و جيغ و داد و ابروريزي تا خود ساعت 2 اينها که برگشتيم و اصلن قسمت جدي ماجرا همين جا بود.يعني فاصله ي بين ظفر تا خانه, که سرمان گرم هم بود کمي.
از سين دوست دخترش شروع شد که واي چه همه ناز و خانوم و اينا تا رسيديم به اينجا که قوه ي دافعه ي من از کجا آمده اين روزها و حرف "رمو" شد و اينکه کجاست و چه ميکند.روابط انساني که اگر صداقت نباشد مفت هم نميارزد ولي خب کاريش نميشود کرد. و تست حاملگي که بايد 48ساعت بعدانجام داد و اينکه سين جدا آدم حسابي ست و بايد دو دستي چسبيد بهش چون دختر خوب و بساز کم شده و خنده هاي من..
ولي اصلن بهترين جاي قضيه همان جايي بود که سارا برايتمن هي ميبرد بالاتر..انگار توي همت نبودم.يکجايي بودم مثلن شبيه برزخ..از بس که فراز و فرود داشت لامصب موزيکش که از برايتمن بعيد بود انقدرش و صدايش و تايتل هم بي تاثير نبود البته و شايد فقط کمي از حسم ربط داشت به شراب سيب و دارچين دوست آشپز که اصلن تمام هم نکردم از بس که معده سوراخ کن بود ولي همه ي همه ش از بي خيالي يي بود که توي سرم ميچرخيد..از خنده هاي خردمند تا زرتشت.يعني ما اينهمه پياده رفتيم تا من بخندم که انقدر فکر نکنم.بعد امدم اينها را نوشتم که بگويم چشم.انقدر بيربط و چرت نمي نويسم.چشم.از خنده هام مينويسم. از دوستهاي جديدم.از ادمهايي که هيچ ربطي به اخلاقيات و منطق و احساس من ندارند ولي عجيب دارند حال من را خوب ميکنند.اصلن دارند يکجوري عوض ميکنند اين "من" پر سوال ترسوي من را...
Saturday, October 10, 2009
تجسم
باید از آدمهای معمولی ترسید.
از دوستهای معمولی بیشتر..
دوستی معمولی وجود ندارد.
دوستهای معمولی یک روز کنارتان مینشینند و برایتان داستان می بافند.
شما گوش میکنید و دیگر دوست معمولی نیستید.

حالا من از آدمهای معمولی بیشتر میترسم.
از آدمهایی که بهشان اعتماد داشتم.
آدمهایی که مدام سرشان را به نشانه ی فهمیدن تکان میدادند.

اینها را نوشتم که بگویم یعنی من یک دوست ندارم که امروز عصر بهش زنگ بزنم ..ــتاکید میکنم زنگ بزنم چون از نوشتن برای آدمهای آن طرف دیوار خسته شده م ــو بی اینکه بترسم از بک ذهنش, تعریف کنم؟
بی اینکه بترسم از بعد جدا شدنمان.. از فکرهایش که شبش هی اس ام اس میشوند...
Thursday, October 8, 2009

امروز توو اتوبوس که بودم خوابم برده بود انگار..
خودم نفهمیدم از بس که حالم خوش نبود..
یهو دیدم خانومی که کنارم نشسته داره میزنه رو بازوم.. یهو از خواب پریدم..
من وقتی خوابم میبره گاهی دهنم باز میمونه.. عین پیرزنا..
خودمو جمع و جور کردم و دهنمو بستم و اون احساس بد خلا توو دهنم که از بین رفت برگشتم به خانومه نگاه کردم..
گفت: انگار چن روز بود نخوابیدی.. عمیق خوابت رفته بود.. داشتی توو خواب حرف میزدی..
قبل از اینکه اینو بگه اروم بودم.. اینو که گفت , شروع کردم ناخن جویدن تا الان..
جلو در خونه مامانه که رسیدم یادم افتاد چی بود خوابم.
" ..خواب دیدم دوباره زیر پل کریمخان م..جلو استودیو زند"
یه طرح واسه فیملنامه هم جلوم بازه به اسم : تابوت..
این روزا زیاد به آدما نگاه نمیکنم.. بیشتر می شنوم شون..
توو تاکسی امروز پسره به دختره گفت: دستات چه نرم ن..
یا اون روز پسره توو حیاط از پای تلفن به یکی گفت: به خدا عاشقتم..
اون شب هم توو کوچه ی خواهره اینا پسره به دوستش گفت: دیگه نمیتونم تحمل کنم دیدنشو..کاش گم میشد..
آقاهه توو تاکسی با موبایلش حرف میزد.. به آدم اونور خط گفت: چه خوب که زودتر تموم شد.. رابطه ی یک طرفه عاقبت نداره..
دختره توو بوفه ی دانشگاه به دوستش گفت: خیلی خوشحالیم.. اولین باره که انقدر با یه نفر احساس آرامش میکنم..
منم امروز به میم گفتم: دارم کچل میشم انقدر موهام میریزه.. 2ماه استرس کم نیست..

Labels:

باید تقلب میکردم.باید.
من آدم فداکاری نمیخواهم باشم.

من فقط خواستم بنویسم که شاید از بار چیزی کم شود ولی نشد.
نوشتن برای من همان شد که نباید میشد.

حالا هم که این مزخرفات را مینویسم از توی تاکسی که پیاده شدم یک چیز مزخرف تری توی دهنم افتاده که ول کن نیست.
دارم به حمام خانه مان فکر میکنم ..
جای خوبی برای گریه کردن است.
یعنی من گریه هایم را میکنم زیر دوش..
بعد مثل آدمهای نرمال حمام میکنم..
با چشمهای عادی و پوست تمیز و براق میروم بیرون.
مانتوی قرمز هم تن میکنم..
میروم بهار..
دوباره سوار تاکسی میشوم و به مادرم زنگ میزنم..

از وقایع بعدش اطلاعی نیست.چون مادرم غیرقابل پیش بینی ست.
دیشب هم گفتم.. گفتم باید همان 3سال پیش کار خودم را تمام میکردم توی حمام خانه ی آریاشهر.. تخمش را نداشتم..
مرده شور کیوت بودن و آرتیست بودن را ببرند.
وقتی دل نیست باید مرد..
حالا بگو زیادی احمق و سانتیمانتالی..
احساساتی گری ه بیش از حد.
مرده شور همتونو ببرن.من توو خونه تنهام و دارم هی اینجا تایپ میکنم..
بی شرفا..
Wednesday, October 7, 2009
به ..
به جستجوی نشانی میروم

که نیالوده باشد
روشنایی نامم را..


شیون فومنی
چه پروایی از تصویری که نخواهم داشت؟
دیشب دوباره خواب دیدم..
خواب دیدم ازپشت کتابا دارم نگاه میکنم.
ف داشت میل میزد..
یعنی من همش حواسم بود..
خواب دیدم مرضیه بهم پول قرض داد..
خواب دیدم..
خیلی خواب دیدم..
ولی به خدا باز ته تهش داشت میرفت..
خواب دیدم تو استودیو زند م.. از اقاهه تصویری ه آپوکالیپ تیکا میخواستم..گرون میداد.. به او گفتم بیا بهش بگو..
مرضیه رسید.. پولشو حساب کرد..
من و مرضیه و سمانه (نمیدونم سمانه چرا اومد بینمون) راه افتادیم..
توو کریمخان بودیم.. من دوباره هنگ کردم..نزدیک بود برم زیر ماشین..
بیدار که شدم اس ام اس دادم خواب دیدم..
گفت: خواب کی؟
فقط حرف اول اسمش رو گفتم..
داره تبدیل به راز میشه..
مامان زنگ زد..
بیا.. تا شنبه..
میدونستم..
حالا میخوام بگم رنج همون زخمای رو دستمه..
رنج امپول پر خون ه که توو لوله ازمایش هر 3 ماه یه بار خالی میشه..
رنج همین پنج شنبه هایی ه که میان و من میرسم تا سر بهارشیراز . بعد میرم پایین و تاریکی..
رنج بالش پر از مو ه..
رنج نوشتن داستانیه که حتی وقتی به خاطرش تشویق میشی میدونی که داستان خودته...
رنج نیاز نوشتن اینهاست..
درد دارن این کلمات و من درد دارم..
Tuesday, October 6, 2009
وقتی کتاب را میبندیم و دنیای قصه را ترک میگوییم, به زندگی واقعی برمیگردیم و این زندگی را با دنیای با شکوهی که به تازگی ترکش کرده ایم , مقایسه میکنیم.چقدر سرخورده میشویم.اما به این ادراک گرانقدر نیز میرسیم که دنیای خیالی داستان زیباتر, گونه گون تر و جامع تر و کامل تر از آن زندگی ست که در بیداری میگذرانیم.زندگی مشروط شده با محدودیت های وضعیت عینی ما.بدین سان ادبیات خوب , ادبیات اصیل , همواره ویرانگر , تسلیم ناپذیر و عصیانگر است.چیزی ست که هستی را به چالش می خواند.

چرا ادبیات/یوسا
هر گاه خود را همچون افرادی بی دفاع در معرض خطر ابزارهای قدرت می یابیم, ابزارهایی که مسبب آن همه عذاب و بی عدالتی در دنیای مدرن بوده اند- رژیم های توتالیتر, احزاب دولتی, کلیسای متعصب و دیوان سالاری خفقان آور- بلافاصله اصطلاح " کافکایی" به یادمان میآید.بدون داستانهای کوتاه و رمان های آن یهودی عذاب دیده ی اهل پراگ که به آلمانی می نوشت و همواره چشمی نگران داشت, هرگز نمی توانستیم به اهمیت احساس فرد منزوی شده یا هراس اقلیت های تبعیض دیده و آزار کشیده در مقابل قدرتهای مطلق که میتوانند بی انکه خم به ابرو بیاورند آنان را در هم بکوبند و از روی زمین محو کنند , پی ببریم.

چرا ادبیات/ یوسا
Monday, October 5, 2009
دارم با خودم فکر میکنم ممکنه کسی نگران بشه از شنیدن اون پیغام لعنتی؟


دامن شلواری ه توسی م رو میپوشم با مانتو زرشکیه..چارلی(کوله پشتیم) رو هم برمیدارم و میرم..

سوراخای بند کفش سرمه ییه رنگیه..

حتی موزیک هم ندارم که گوش بدم.. mp3 player رو انداختم و رفتم..
حالا میتونم بی هیچ صدای مزاحمی همه چیزو غرق کنم..

خیابون ملایری پور / بهار/ خانه/.. هیچ وقت منو یادتون نره..هیچ وقت..
دستای من خالی بود و من نتونستم..
به محمود هم گفتم.. گفتم عاجزم.. عاجزم از گرفتن چیزی که به طرفم دراز شده ..

بچه ها دلم واستون تنگ میشه.. خیلی زیاد.. تنفرانگیز ترین عبارت دنیاست ولی تنگ میشه..
وقتی تو نبودی
با تلفن زرد حرف زدیم
با تلفن زرد رفیق شدیم
دیگر سکه نمیخواست

+لامپی
دست
انگشتر رو میذارم توو کشو..در کشو رو قفل میکنم و به خودم قول میدم هیچ وقت سراغش نرم..
دیدن ش رنج داره..
توو کیفم میگردم دنبال ته بلیط سینما..چندم بود؟ ..
حالا نوشین.. خیابون قائم مقام, بی پولی , سینما فرهنگ و اون قوطی اسپرایت یعنی درد..اون لباس جین یعنی درد..


جوش سمت راست چونه یعنی درد ..
پوشیدن کفش های رویا و رقصیدن با ضرب سعید و گریه ی بی صدا توو شریعتی یعنی رنج..

خانه , صندلی های قهوه یی تنها, پاک کردن 508 تا اس ام اس از 623 تا, یعنی رنج..
فقط یه جایی باید یادم باشه امشب رو بنویسم..
بنویسم که چطور مفتح جنوبی شد مفتح شمالی..
چطور همه چیز شبیه یه ارگاسم نیمه کاره شد..
بعضی چیزا لطفشون به نرسیدن ه.. مزخرف ترین جمله ی دنیا..

یادم باشه یه بار بگم که با چه ذوقی اون ورساچه ی صورتی رو پشت گوشم ..
یادم باشه بنویسم ..
بنویسم وقتی میگی: من جام رو میدم به الکل و علف چه دردی میاد توو سینه ت و میشه اشک..
من حتمن یه بار مینویسم .. فرایند تبدیل درد, توو قفسه ی سینه رو که آروم از چشمات سرازیر میشن..
یادم باشه از چشمهام هم بنویسم... شیشه هایی که توش بود ..هیچی..
دیگه از هیچ طبقه ی بالایی سبز نیستن..
توو آفتاب هم هیچ اتفاقی واسشون نمی افته..
دریغ کردن رنجش بزرگتر از خواستن و نداشتنه..

یادم باشه دفعه ی بعدی که مهدی زابل رو توو خانه دیدم بهش بگم که چطور از خیلی خوب میشه رسید به خیلی بد..
یادم باشه که بنویسم حیف..

حیف..
از فصل بادها که بی تو تمام میشوند..