Wednesday, February 18, 2009
دلم نرگس می خواد; زیر تنم, تو تخت، دلم بغل می خواد وسط نرگسا!

بغض دارم..دلم می خواد پای تلفن هوار بکشم..بال دراوردم..کلمه ها تند تند از دهنم بیرون میان..

هرچی که فکر میکنم باید این چند وقت میگفتم رو میگم..از میس کالام بدم میاد..نگاشون نمیکنم./.هی فکر میکنم من که خیلی وقته بی خیال شدم حالا چرا اون ول نمیکنه..

می خوام بهش بگم..میترسم..از وقتایی که هوار میکشه و قهر میکنه می ترسم..از وقتایی که حرفامو باور نمیکنه..باور میکنی اگه بهت بگم؟ خونمون هم دلم نمی خواد برم..

از گلاره میترسم..از همه میترسم..

به همه چیز فکر میکنم..به مردن..مسخره ست..من هیچ وقت ادم مرگ نبودم و نیستم.. فقط گاهی مثل امروز بهش فکر میکنم..

میگم خب حالا که خداهه نخواست اون بمیره حداقل من بمیرم ..توو میدون ولیعصر به هزار راه برای مردن فکر میکنم..بپرم؟

نمی خوام بمیرم..به مامانم فکر میکنم وقتی بشنوه که مردم..به "تو"

به همه..

خودمو گول میزنم..به خودم وعده میدم..مثل اون موقع ها که اول از همه سلام میدادم تا همه ی اون 69 تا ثوابی که توو کتاب دینی وعده داده بودن به من برسه و حالا هر وقت به مردن فکر میکنم هوشیار میشم..یاد همه ی گناها و ثوابام میفتم و مطمئنم در ازای اون همه سلام بلاخره یه چیزی بهم میرسه..

نمی دونم چش شد دیشب بعد از تاتر..

دلم واسه آغا محمد خان قاجار میسوزه..

می خوام یه بار دیگه ببینمش..خیلی وقت بود تاتر خوب ندیده بودم..


بغض دارم..

می خوام همین جور راه برم..می خوام به همه ی روزای خوبی که ممکنه اون جلو ملوها منتظر من موندن فکر کنم..به خواهره که شنبه میاد..حتی وقتی مینویسم هم گریه م میگیره..وقتی یکی که باهام نسبت خونی داره میاد این ورا حالم خوب میشه..اعتماد به نفسم می چسبه به سقف..احساس میکنم تنها نیستم.یکی هست که همه چیزو تایید میکنه..میتونم نان استاپ واسش حرف بزنم..میتونم همه ترسامو بگم و نترسم که جیغ بزنه..میتونم ساعتها باهاش بچرخم و بخورم و بخرم و مطمئن باشم کنار اون و مامانه بودن بهتر از مردنه..بالاخره هرچقدر هم تنها باشم هستن..از تنهایی میترسم.از خلا..از فقدان..

از شک هام بدم میاد..میخوام بگمشون تا تموم بشن..نمی تونم پیش خودم نگهشون دارم.هر کی میرسه میگه لاغر شدی ولی سنگین شدم..کاش بشه آروم بهت گفتشونو تموم بشن..مثل اون اونروز جمعه که گفتم منو می بخشی؟ آروم گفتی واسه چی؟ و بهت گفتم و راحت شدم..می خوام بپرم بالا پایین مثل اولا..می خوام سبک باشم و بی خیال و نترس! چازانو بشینم رو صندلیای سنگی ولیعصر و بخندم باهات..


میترسم از عاقبت آغا محمد خان:
photo; آغا محمد خان در حال دراوردن چشمهای شاهزاده ی زند


Monday, February 9, 2009
I will survive
i will survive
i will survive
i will survive
i will survive

سلام الهام*
Sunday, February 8, 2009
Fuck!
hamunghadri ke baghiye nemian moshkele adamo hal konan
hame chi daste ma adama nist
chizaye digei ham hast , masalan khoda
ama age miduni mituni kari bokoni
ghabl az har chizi bayad arum bashi , arum o motmaen nasim..
Saturday, February 7, 2009
بايد حرف بزنيم "
گفت و گو کنيم
زندگی را دوست بداريم
و بی‌ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنيم.
ما از هوای نشستن و تسليمِ باد و خوابِ شب
خوشمان نمی‌آيد
ما دلمان اصلا با سلوکِ بی‌موردِ مرگ
آشنا نبوده، نيست، نخواهد بود."

++

اون عکسم هست توو فیلکر..
همینجوری.. دوسش دارم..

+++

بعضی وقتا می ترسم شبیه علی بشم..
علی rephrased..

++++

این پستشو دوست دارم..:
{ دلم برف میخواد
آرامش میخواد
امنیت میخواد

روی تخت دراز کشیدن میخواد
تو رو میخواد
که بپری روی تخت
دراز بکشی روی سینم
آرنجاتو بذاری دو ور سرم
و بر و بر نگام کنی
و بر و بر نگات کنم
}

+++++

دلم می خواد حرف بزنم..همینجوری وراجی کنم..هیچ کس نیست چررا..باشه هم حوصله گوش دادن نداره..
نمی دونم شاید اینم یکی لز توهم های جدید منه..

++++++

من این 5شنبه یی که گذشت رو می خوام..
دوباره جلوی نان سحر می شینیم و هیچی به هیچ ورمون نیست..چلوکبابی لک لک و سید خندان و اون همه کابینت فروشیه سهروردی..من عاشق این خرده ریزام توو رابطه..
دلم می خواد فقط خودمون باشیم..
کم کم دارم می ترسم..من از عید..از دوری..از این چیزا میترسم..
از اینکه رابطه هام یکی یکی تموم بشن و من نتونم واسشون کاری کنم..دلم می خواد مث اولا واسه هم یادداشت بذاریم..دلم میخواد همونجوری شاد باشه همه چیز..
دلم می خواد به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم و نکنیم..
دلم کافه گردی می خواد...کافه ی لیلا..
اخرا اصلن باهمه ی بورژوازیش..
دلم زنگ زدنای بی هوا می خواد..اس ام اسای بی هوا..
بخونمشون و قند توو دلم اب بشه..

+++++++

من همه اینارو می خوام..
من گریمه..
من بیخودی دستمال کاغذیه اشکی و خیسمو میکشم به چشمام و هی می خوام اینجا توو این سایت خراب شده ی دانشگاه جلوی گریمو بگیرم..
دلم می خواد مث عید که اون شب بهت زنگ زدم و همینجور اشک می ریختم ساکت بهم گوش بدی و بعد باهام حرف بزنی..ارومم کنی..مطمئنم کنی..از همه چیز..

اس ام اس ت الان رسید..didi sob yademoon raf nimroo bokhorim?"
به موقع بود..احساس کردم هنوز کلی چیز کوچیک داریم که میشه باهاشون خوشحال باشیم.

دلم می خواد داستانمو دوباره بنویسم واست بخونم..دلم می خواد بهش ماجرا اضافه کنم..دلم می خواد به زندگیه یه پسر که نمیتونه راه بره و توو تختش خوابیده ماجرا اضافه کنم..

دلم حرف می خواد..دلم سفر می خواد..دلم ماست کسیه یی می خواد و نون داغ..دلم یه ساحل دور می خواد..دلم می خواد یکی بیاد بگه : مانو! بیا فیلم بانو رو ببینیم..
بعد من دوباره عاشق اون تیکه ی فیلم میشم که برف اومده و بانو داره توو حیاط قدم میزنه..یه شنل سفید انداخته رو دوشش..شاده..عجیب شاده..

می خوام این واقعیت مسخره رو باور کنم..بابام نیست..می خوام ازین فانتزیه کودکانه بیام بیرون.. می خوام اون نوشتهه رو یه بار اینجا بنویسم و خلاص!..

+++++++

دلم حرف می خواد..دلم عشق می خواد..زیاد..
بدم میاد ازین اداهای ننه من غریبم..ولی می خوام..دلم مهمونی می خواد با یه لبلس هشل هفت که نتیجه کار خودمه..با کفش پاشنه بلند..با اون گردنبندی که دوسش دارم..


"فکرهایم دور می شوند.دور دور دور..خنکای بیرون توی اتاق میدود و از روی صورتم رد میشود.بوی اول شب را میدهد که از لای برگها رد شده باشد..روی لحاف زبر و کدرم هزار ستاره ه ی شیشه ای برق میزنند.."
Wednesday, February 4, 2009
به جک


"تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم ... ری را !

خسته ام ، خسته ، ری را
نه من سراغ شعر می روم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است

تنها در تو به شادمانی می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام
از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر از من ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ری را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده ، ای صبور !

حالا از همه اینها گذشته ، بگو
راستی در آن دور دست گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشم خیس و درشت ، مرا می نگرد !؟

می توانم کنار تو باشم و
باز بی آواز از راز این همه همهمه بگذرم
من از پی زبان پوسیدگان نخواهم رفت
تنها منم که در خواب این همه زمستان لنگر نشین
هی بهار بهار برای باغ بابونه آرزو می کنم
حالا همین شوق بی قیمت و قاعده
همین حدود رویا و رفتن از پی نور ، ما را بس
تا بر اقلیم شقایق و خیال پروانه پادشاهی کنیم ."

Labels: