گفته بودم تازگی ها توی کتابفروشی کار میکنم؟.
تازگی ها زیاد به خودم فکر میکنم.
گفته بودم بعضی شبا می رم کتابخونه دانشگاه و درس می خونم؟
خسته میشم..انقدر که گاهی مطمءن میشم یه روز همه منو یادشون میره..یادشون میره من اینجا نشستم..خیره ام به این پنجره و منتظرم یکی زنگ بزنه یا اس ام اس بده بگه بدو بیا پایین.منم با عجله دفتر کتابامو جمع کنم و کوله ام رو بندارم و شالمو بپیچم دور گردنم و هی دستمو فشار بدم رو کلید آسانسور ..4 طبقه رو بیام پایین و ببینم وایساده دم در و دست تکون بدم و نبینه تو تاریکی..
بقیه شو دلم نمیاد بنویسم..
بعضی روزا که اونجا خلوته..به این فکر میکنم که وقتی 40 سالمه..یه دختر 15 یا 16 ساله ی تازه بالغ دارم که صورتش پر از جوشه و دماغش و صورتش ورم بلوغ داره.میام توو کتابفروشی و چی می خرم؟
چه کتاب شعری می خرم؟ از دیدن و خوندن چه شعری بغض می کنم؟
یاد چی می افتم؟به دخترم چه کتابیو نشون میدم و ا حسرت سرمو تکون میدم؟
کجاست آدمه؟
به لباسایی که پوشیدم فک میکنم..هنوز دوست دارم دامن بپوشم؟ شالای رنگیمو دوست دارم؟
هنوز انگشتام کشیده و ناخنام مرتبن؟
نکنه برم سراغ کتابای روانشناسی؟ نکنه اصلن تنها باشم و نشسته باشم توو خونه ..همه درا رو به روم بسته باشم!
گفتم که فقط گفته باشم..آدمه..دلش می خواد بعضی وقتا..
+ببین... بیداری دیگه، مگه نه؟ ببین... ببین من دارم باهات حرف میزنم. ببین دارم نازتو میکشم. بگو بیداری... اگه نگی تا صبح همینوری میخوابم و بغلت نمیکنما.