Thursday, January 22, 2009
دو هزار سال و بیست پنج صدم و یه خورده..امشب که بیاد می‌شه آخریش؛.
می نویسم

پدرم تعریف میکرد شبی که به دنیا آمدم برف میبارید.منتظر نشسته بوده بیرون.خاکستر سیگارش را هی می تکاند روی برفها.باد آرامی میخورد توی صورتش..

شب است.حیاط خانه مان پر از برف شده.دماغم را چسبانده ام به شیشه ی پنجره ی اتاقم.زنگ در را میزنند..عموها و زن عموها و بچه هایشان..خاله ها و مادربزرگم..مادرم با چمدانی که بسته بود..تاریک تاریک 7ساله میشوم و شمعها یی که مادرم یکی یکی روشن میکند روشنای را به چشمم می نشاند..

پارک لاله خلوت و سرد است.تابلوی اگون شیله و کلاژ عکسهایم را میزنم زیر بغلم.تا خوابگاه اشک می ریزم و فحش میدهم به خودم..ساعت 12 شب وقتی دارم می خزم زیر پتوی صورتی 19 ساله می شوم..عکسم روی دیوار روبرو دارد می خندد.

تنها 20 ساله می شوم..تنها تر 21 و 22 ساله و به همه ی اینها اضافه کنید 23سالگی را..هر چند که عاشق بودم به خیال خودم و عاشق تنها بود ولی اتاق مرضیه و آرزو وسمیرا پر از دوست بود.دوستیهای نداشته..و پریا بود که داشت با لالالایی می خوابید و من هی زیر پتو فدای دامن آبیت بگردم را ورق میزدم و دنبال اسمم میگشتم..نبود..

توی آژانس به کیکی که می خواهم بخرم فکر می کنم.به شب قبلش که روی شوفاژ نوشتم چه درونم تنهاست...به دوستهام..خانوم عکاس و خواهرش.آقای روزنامه چی و زن بهمن ماهی ش..موهایم بیرون است..دامنم هم گلدار است.آژانس می رود.توی وزرا 24 ساله می شوم.میرود.درها را به روی خودم می بندم.رو می گیرم از همه چیز و یک دهن کجی به دنیا.
.
.
.
پرنده هایم می روند و هربار نفس راحتی میکشم..این بارنه..پرنده ام کنارم است و هی نوک می زند به همه چبز..هر بار می نشیند اینجا..روی شانه ام..می رود..برمی گردد و باز نشسته است اینجا..انگشتر کبودم را نشانش میدهم..نوک میزند..
کجا بود؟سر کلاس جواهر؟ نوشتم عاشقم..خبری از منطق نیست..ترسیده بودم که شاید همه چیز شب عید, مرده باشد که نه..زنده بود مثل هوس..
شب تولدم برف می آید و انگار همه ی دنیا امشب را جشن گرفته اند..4 صبح بیدار و زنده 25 ساله می شوم..دلم نمی آمد بیدارت کنم بعد از چنین شبی..
25 ساله ام و نمی ترسم..تنها و تنها به میز پایه بلند فکر میکنم که روش پر از عکسای تاریخ داره..20تا عکس..اگر لاغر باشی که
میتونه 27 تا هم باشه..
به بابام.................................................که 5ساله شبای تولدم منتظرم صدای نفساش و بشنوم و نمی شنوم..
دیشب برف می اومد... من لای دونه های برف توی آسمون دنبال تو می گشتم حدس می زدم اگه بیای پایین یه احتمال خیلی کمی هست که تو حیاط ما بیافتی می خواستم وقتی اومدی بی خود تو حیاط نمونی تا سردت بشه و روی سرت کلی برف بشینه، بعد من بیام منت کشی تا بخوای بقلم کنی... اما نیومدی و من سردم شد و روی سرم کلی برف نشست. شاید امشب هم بیام... می یای؟ از دست خدا فرار کن بپر پایین... اینجا گناه برای کردن زیاد هست. خوش می گذره.
Wednesday, January 21, 2009
هر کی که توی نفهمیشم می‌خواد بیاد منو روشن کنه و چشمامو به قول خودش به دنیا باز کنه هم احمقه
+گفتم که بدونه..من به این پست اعتقاد دارم..همون کاریو میکنم که خودم فکر میکنم درسته..پس انقدر
کاش منو دست کم نگیره.
+فقط 2روز مونده..کاش خدا کلید پاز رو فشار میداد و دنیا وایمیساد..
+میترسم..از این تولدای هر سال میترسم دیگه..نگران تهشم..
Friday, January 16, 2009
لعنت بر پدر مادر خواب‌هایی که تعبیرشان این است که :«شما تا ده دقیقه‌ی دیگر بیدار خواهید شد...»
گفته بودم تازگی ها توی کتابفروشی کار میکنم؟.
تازگی ها زیاد به خودم فکر میکنم.


گفته بودم بعضی شبا می رم کتابخونه دانشگاه و درس می خونم؟
خسته میشم..انقدر که گاهی مطمءن میشم یه روز همه منو یادشون میره..یادشون میره من اینجا نشستم..خیره ام به این پنجره و منتظرم یکی زنگ بزنه یا اس ام اس بده بگه بدو بیا پایین.منم با عجله دفتر کتابامو جمع کنم و کوله ام رو بندارم و شالمو بپیچم دور گردنم و هی دستمو فشار بدم رو کلید آسانسور ..4 طبقه رو بیام پایین و ببینم وایساده دم در و دست تکون بدم و نبینه تو تاریکی..
بقیه شو دلم نمیاد بنویسم..


بعضی روزا که اونجا خلوته..به این فکر میکنم که وقتی 40 سالمه..یه دختر 15 یا 16 ساله ی تازه بالغ دارم که صورتش پر از جوشه و دماغش و صورتش ورم بلوغ داره.میام توو کتابفروشی و چی می خرم؟
چه کتاب شعری می خرم؟ از دیدن و خوندن چه شعری بغض می کنم؟
یاد چی می افتم؟به دخترم چه کتابیو نشون میدم و ا حسرت سرمو تکون میدم؟
کجاست آدمه؟
به لباسایی که پوشیدم فک میکنم..هنوز دوست دارم دامن بپوشم؟ شالای رنگیمو دوست دارم؟
هنوز انگشتام کشیده و ناخنام مرتبن؟
نکنه برم سراغ کتابای روانشناسی؟ نکنه اصلن تنها باشم و نشسته باشم توو خونه ..همه درا رو به روم بسته باشم!

گفتم که فقط گفته باشم..آدمه..دلش می خواد بعضی وقتا..

+ببین... بیداری دیگه، مگه نه؟ ببین... ببین من دارم باهات حرف می‌زنم. ببین دارم نازت‌و می‌کشم. بگو بیداری... اگه نگی تا صبح همین‌وری می‌خوابم و بغلت نمی‌کنم‌ا.
Thursday, January 15, 2009
سلام اقای بهروژ آکره یی..
کتابهاتان شاهکار است.هر دویشان..
3ماه است فکر میکنم دیدنتان اتفاق عجیبی باید یاشد..هر روز صبح که می روم کتابفروشی همه ی حواسم را جمع میکنم که کتابتان را مرتب کنم.
حواسم هست که یک وقت جلدش تا برندارد..
هر 7تایش را خودم فروختم.
باور نمیکنید؟
اصلن شما کجای این خاکید؟
من کجایم؟
با شیفتگیم چه کنم؟
شاید دیدنتان خوب باشد / ولی کجای زندگی مرا جمع میکند؟
کتابتان خود زندگی ست..باور کنید..
آینه ی شکسنه را تا الان 23 بار خوانده م..
ذوق زده هم نیسنم..تا بوده همین بوده..کتاب.کتاب..کتاب..کم نخوانده ام..
ولی کلمات شما از جنس ما نیستند..انگار از یک دنیای دیگر می ایند..
آقای آکره یی.. اینجا سرد نیست..اینجا هوای همیشه است..کتابتان مرا گاهی از این واقعیت ابلهانه دور میکند که دارم اشتباه میکنم..که خوابم..
پهلویم درد میکند..باید بروم..
یادتان نرود : ما اینجا هستیم..


+هستی و زندگی روی خوشش را گرفته دستش و توی کوچه ها قدم میزند.
یکجای این ابدیت میلنگد..همیشه..نه فقط مال ما..برای همه..
مانتوی گلدار می پوشم و ادعا میکنم برای عید می رویم با همسرم کیپ تاون..
قیافه ام داد میزند که این کاره نیستم..ولی باور میکنم که می خواهیم برویم که زنگ میزنم..
این همه ی من است..نه ان چنان عجیب و زیبا..نه هیچ چیز دیگری..خودمم با همه ی سر خوشیهام.غصه هام..رویاها و صداقتی که نمی دانم از کجایم امده که نمی شود دورش کرد..
کم همین تکه را میخ واهم..بدون دروغ..بدون کلک..خود خودمان..بی ترس.بی نقاب..
مبدانم .. نکه ی بزرگی ست..از انداز ه ی من بیشتر ست شاید..
Thursday, January 8, 2009
رگه ی نور از لای پرده ی اتاق میزنه توو چشمم.
مامانم ایستاده کنار تخت و نگام میکنه..میگه دیشب از صدای ناله هات ترسیدم اوردمت ..احساساتی گریم بالا میزنه و اشکام راه میفتن..سرمو فشار میدم به بالش..آروم میاد جلو..دستاشو میبره توو موهام و انگار بخواد شونشون کنه..
_خوب میشم؟
_هیسسسس.بخواب..
اینا مال اون شب کذاییه..
عجیب این پست منو یاد کرگدن میندازه..یاد موقعیتای خودم..
از ضعیف بودن متنفرم..می خوام دیگه کسیو دوست نداشته باشم..می خوام احمق و بی شرف باشم..پدرسوخته .میخوام بزرگ بشم..تازه فهمیدم ساده بودن لیاقت میخواد.. دوره ی آدما تموم شده..آدم , بابا مامان من و تو بودن یا زیر خاکن..
+ سلام AVERA *