داشتم راه میرفتم برای خودم. میخوابیدم
برای خودم. راحت. سرم به بالش نرسیده خر و پفم هوا بود.دستهام کم کاری نمی کردند.
میخواستم 4 کیلویی که اضافه شده بود به وزنم را کم کنم. یک شب همه ی تنم پر از درد
شد.نمی توانستم سرم را تکان بدهم.گردنم مثل چوب خشک شده بود.سر کار نشسته بودم
جلوی شیما و گوله گوله اشک میریختم از درد.
توی مطب دکتر همه نتچ نتچ کردند. همه
پرسیدند تو که جوونی. چرا؟
هی رویم را می کردم طرف امیرحسین.مجله ی
لوکس را ورق میزدم.دکتر گفت اوه اوه. گردنم را نمی توانست تکان بدهد.دو هفته
گذشته.توی خیابان مراعاتم را میکنند. از در تاکسی که میخواهم پیاده شوم راننده غر
نمیزند که خانوم زودترررر.اول پای راستم را میگذارم بیرون. اینجوری دردم کمتر است.بعد
پای چپم.بعد هم بالا تنه م را میگذارم بیرون که از درد تمام روز استفراغ نکنم.
شرح درد نیست. شرح یک چیز دیگری ست. یکی
چیزی مثل بی شرافتی آدمها..یک چیزی مثل اینکه
نباید رحم کرد.دوستی کرد.
همه اینها یعنی داری از درد تن به خوت می
پیچی ولی کسی نیست لیوان آب دستت بدهد.