Monday, January 23, 2012
بقیه رو نمیدونم ولی من , همین منِ این شکلی واسه کسی که اونجوری بهم توهین کرده و باهام بد حرف زده و تو مسئله یی که بهش ربط نداشته دخالت کرده و بی احترامی کرده, هیچی قائل نیستم , اونکه یه سلام دادنِ معمولیه . حالا مادرِ من! هی بیا تو اتاق بگو چرا سلام ندادی.
Sunday, January 22, 2012




لبنان :D
سلام را برای روزهای دیگر در صبح از یاد خواهیم برد

مثلا سلام.از همان " سلام من به تو , یار قدیمی " ها که خیلی هم دور نیست از من. همین چند شب پیش به خواهرم گفتم خسته شدم از salam khoobi هایی که نوشتم و گفتم, 10دقیقه بعدترش به کاوه همین را گفتم. کاوه را که می شناسی؟ اصلن مگر چند تا کاوه داریم؟ چند تا اسم شاخص داریم که تو یادت نیاید؟ از هر کس فقط یکی هست اینجا که هم من میشناسم هم تو .وقتی مینویسم محمد تو باید خودت بدانی کی یا وقتی مینویسم مامانم باید بی اینکه فکر کنی بفهمی کدام مادرم.دقت کرده یی ولی که علی ها زیادند؟ این را خودم امروز فهمیدم. داشتم برای یکی میگفتم علی آمده بود دنبالم. پرسید کدام علی؟ جدا" کدام علی؟ ایستاده بودم کنار کانتر که از در امد توو. ذوق مرگ بودم. ساعت 4 من کارت میزدم و برای همیشه از شر پادویی و کارگری و عملگی راحت میشدم. علی آمده بود به استقبال ساعت 4. یک ساعت بعدترش هم قرار بود جلوی تاتر شهر باشم که محمد و دوستان را ببینم. دوستان که مینویسم تو نمیفهمی یعنی کی ها. شب اربعین رفتم خانه ی مهسا و فرانک. حالا بماند مهسا را اولین بار کجا و چه شبی دیده بودم. شب بدی بود. خوشگل شده بودم. مامان مهین میگفت عاشقی ادم را خوشگل میکند .دامن سبزم را پوشیده بودم با کالج های سبز و قهوه یی و شالی که همرنگ چشمهام بود. مهسا با محمد از طراحان ازاد امده بودند میدان فاطمی . میخواستم با "ف" بروم انقلاب کتاب بخرم. تا حالا اولین قرارت توی انقلاب بوده؟ بدیِ قرار گذاشتن توی انقلاب این است که نمیفهمی با طرف رفته یی کتاب بخری یا رفته یی حرف بزنی از خودت. مثل ان شب من. نمیدانستم وقتی برسم سر کارگر باید چه کنم.قرارمان ساعت 7 بود , من ولی 8 رسیدم.باور نمیکنی اگر بگویم از سر 16آذر تا انقلاب 40 دقیقه توی ترافیک ماندم .او هم باور نکرد. میخواهم زورم را بزنم از ضمیرها استفاده نکنم که تو فقط تنها ضمیر منفصل اینجا باشی ولی نمیشود . بهرحال ساعت 8 رسیدم سر کارگر ولی "ف" با دختر امده بود.میخواستم برگردم ولی نمیشد .رویت شده بودم .راه فرار نداشتم. همه ی کتاب قدیمی فروشی ها را گشتیم . یک دوره ی لوح را به قیمت خوب خریدم. ذوق داشتم. بعدترش که برگشتم خانه, مرتضی پرسید خوشحالم؟ نبودم. یادم است تمام مدت داشتم کتاب ها را ورق میزدم ولی نگاهم خالی بود . الان که اینها را نوشتم نیم ساعت قبل ترش همان "ف" شماره م را از علی گرفته که زنگ بزند بپرسد از فُرسی کتاب دیگری دارم ؟ گفتم دارم ولی چارشنبه یا پنج شنبه میتوانم بهش برسانم. قرار شد یک شب با کاوه بیاید خانه فاطمی.حالا توی این هیرو ویر کاوه هم زنگ زد .گیجم. مثل کسی که 1ساعت توی لباسشویی چرخیده.با خودم هم یک ساک لباس کثیف اورده م. مامان گفت باید ماه بعد برای خودم لباسشویی سایز کوچک بخرم. گفتم پول ندارم. تازه استعفا داده م. گفت عمله ها هم استعفا میدهند؟ میبینی؟ تا اخر عمر همه یادشان می ماند که تو 3ماه پادویی کرده یی. هیچ کس هم به هیچ ورش نیست که چقدر پادرد کشیده یی. چقدر الکی و بی دلیل تحقیر شده یی. اصلن بهتر. میخواهم یادم نیاید بعضی شبها آرزو کرده م پایم را از زانو ببرند بندازند یک گوشه یی که فردا صبحش مجبور نباشم بروم بایستم جلوی کانتر بگویم حساب میز فلان و فلان .

چند شب پیش که وسایلم را از خانه ی امیراباد برمیداشتم ببرم ان طرف بگذارم با امیرحسین تمام شهر را چرخیدیم. روزی بود که من ساعت 5 عصرش تصمیم گرفتم جلوی بددهنیِ مدیرم بایستم بگویم خفه بابا و پیش بندم را باز کنم , ساعت بزنم ,بیایم بیرون و بگویم گور بابای حقوق این ماهم و یک ربع بعدترش هم پشیمان بشوم. ولی می ارزید . باور کن می ارزید به گریه ی بعدش . انقدر چرخیدیم توی شهر تا خسته شدیم. ساعت دو صبح بود که رسیدم دم در خانه. از خستگی خوابم برده بود. فقط یادم هست که سر خیابان بیدارم کرد تا اسم کوچه را بپرسد.یادم نیست چطور از پله ها بالا رفته م. اصلن کی خوابم برده.مادرم کارت پستال فرستاده . خواسته بودم خودنویس بفرستد. دایی خودنویسش را از لوور خریده. تارا هم برایش از لوور سوغاتی اورده ند . دلم میخواهد یکی از ان شیشه جوهرهای وینتج داشته باشم . آدم نوشتنش میگیرد .موهای سرم درد میکنند .خیال حمام رفتن ندارم . الان دو بار به "ف" زنگ زدم تا اسم کتابهایی که دارم را برایش بخوانم ولی جواب نداد. از من بدش می اید. الان هم مجبور است معاشرت کند. خرش از پل بگذرد سراغ نمیگیرد . باید ببینی ش. دستهای کشیده و صدای عجیبش. صدای آدمها عجیب کشنده ست .مثلن همین خودِ تو.چقدر اوایل برای منصوره از صدایت میگفتم .منصوره را هم دو سال پیش دیدم. سر نیایش میخواستم تاکسی بگیرم بروم شهرک .با لباس کوه و کوله پشتی منتظر رفیقش بود . همه این چیزها آدم را پرت میکند. پرت میکند جوری که استخوانت بشکند .جای دوری البته پرت نمیشوم.یعنی 8 سال پیش خیلی دور است؟ دارد میشود دهه.دور است. هفته ی پیش داشتیم 7پرده میدیدیم.تو دیده یی؟ اولین فیلم موتمن .اصلن اولین بازی مهدی احمدی و پشت سرش نیما کسراییان. حرف صدا شد.یاد آن شبِ خانه ی دایی بودم. زیر تابلوی نقاشی ایستاده بودیم. تو داشتی با نیما حرف میزدی. نیمای سرحال ان روزها .نه نیمای عملی حالا . برای خودش گلزاری بود. یکی یکی آدمها از جلوی چشمم رد شدند .هیچ چراغی روشن نشد. حتی چراغ تو . هرچند نمیدانم دارم برای کدام تو مینویسم .دقت کردی؟ تو ها چقدر زیادند. مخاطب بی پدر همه جا هست. گه گیجه میگیرم وقتی میخواهم فکر کنم یا حرف بزنم یا بنویسم. نمیدانم مخاطب کجای قصه ایستاده. مادر میگفت همه جا. مادرم به شدت به مخاطب احترام میگذارد. برعکس پدرم که مخاطب برایش اندازه نخود هم ارزش نداشت.یکوقتهایی حتی به بی ارزش بودنِ ارزش هم فکر میکنم. اصلن ارزش چی؟ چقدر؟ حالم از این سوالها بهم میخورد. وقتی عملگی میکنی. وقتی به چشم کارگر نگاهت میکنند اینها مهمند .شب داری برمیگردی خانه, توی راه هزار بار از خودت میپرسی این بود تهِ تهِ خواسته ت؟ همین قدر می ارزی که مثلن فلان دیوثِ نامحترم سرت داد بزند؟ دستور بدهد؟ آنوقت دلت میخواست سرت را ببری بیرون و تا میشود هوار بکشی. البته من نکشیدم. من هوارم را همان روز اخر سر هرکه بود و نبود کشیدم و زدم بیرون. چه حس خوبی داشت. فقط تنها کار نکرده م همان پیش بند باز کردن و گفتنِ " من دیگه تو این خوک دونی کار نمیکنم" بود .

دیروزتوی راه همه جا را برف گرفته بود. اتوبوس از کنار کارخانه چیت سازی رد شد .دلم برای همه ی کارگرها سوخت.برای خودم و پاهای دردرناکم. از بالای پل یک کوچه هایی پیدا بود ترسناک. تنگ و باریک. تابلو زده بود شهرک شریعتی/ خیابان شکوفه.توی دلم گفتم گور بابای همه و 4ساعت خوابیدم. امده م چون تولد من و مادرم توی یکروز است. نه از بالش خبری هست نه هیچ بسته ی پستیِ دیگری .از ان سالهای بی خبری ست. حتی از تو هم خبری نیست. نمیدانم کجای این دنیایی. امیرحسین هم از تو خبر دارد به جز من . باید بروم لباس بپوشم ماشین برداریم نذری تقسیم کنیم .خنده دار است. 7سال است این کار را هم نکرده بودم . انگار امسال قرار است همه کارهای نکرده را بکنم. مادرم میگوید مگر تو کار نکرده و درّه ی نریده باقی گذاشته یی؟ باید بگویم به حد کافی نجنگیده م .انگار کسی که نجنگیده چیزی کم دارد .چند روز پیش دیدم کسی پشت ماشینش نوشته : یا اما حسن مجتبی. عجیب نیست؟ مثل این است یکی بردارد بنویسد : یا امام جواد. اصلن فاصله ی بین امام حسین با بقیه را ببین. توی تاریخ همان هایی محبوب شدند که جنگیدند. تو بگو برای خودشان, از روی خودخواهی و هوی نفس شان.انهایی که نشسته ند و مرده ند دیده نمیشوند . همان تراژدیِ عاشورا یا هولوکاست به اضافه ی همه جنگ ها و مردن ها و زنده ماندن ها را خوب ببین.انگار انهایی که این وسط صلح کرده ند و ساکت مانده ند هیچ سهمی ندارند .یادم نمی آید بیخود و بی جهت یادی از کسی کرده باشم که نشسته تا حقش را دو دستی تقدیمش کنند . اصلن باید برای کوچکترین چیزها هم شمشیر کشید. انوقت دیده میشوی. بعد می ایند دو دستی تقدیمت میکنند اگر نه , حداقل میگویی شمشیر کشیدم.دیشب توی تاکسی راننده آهنگ قر و کمرداری گذاشته بود . راننده ی اژانسِ محله است.یادم است شب تاسوعا هم توی ماشینش بودم. صدا روضه و مداحی کرم میکرد .خنده دار است. امام حسین و شمشیرش آنقدر فرق دارد که پیامبر و امام حسن با همه ی بزرگی و مرگ ساکت و بی سر صدایشان , دیده نمیشوند .مامان مهین میگفت طغرل کازینو اش را تمام ماه محرم و صفر توی وگاس میبندد.میگفت از اعتقاد است اینها , مامان مهین هم جنگید ولی روزهای اخر کم اورد.نشست روی لبه و سیگارِ بهمنش را روشن کرد و فقط تماشا کرد تا مُرد.ولی من میخواهم شمشیر بکشم روی همه چیز برای همه چیز. برای همه چیزهایی که خواسته م و میخواهم.روزهای تزریق و کلینیک کنار خیلی ها نشسته بودم . دلشان میخواست زودتر تکلیفشان معلوم شود.بمیرند یا شفا بگیرند .جنگی در کار نبود. همه کنار هم به ترتیب اماده ی مردن بودیم. نای جنگیدن هم نداشتیم. یک غروبی رو به مادرم گفتم اگر مُردم گردنبند و انگشتر و ساعتم را بنداز توی قبر .خیلی ارام و با وقار جوابم را داد: اوووه. من اون موقع هوش و حواسم به این چیزا نیس. به یکی این وصیتا رو بگو که توو اون وضع حالش خوب باشه. چشمهام از حدقه بیرون زدند . آرامش و بی اعتناییی مادرم به مرگ , مخصوصا" مرگ دختری 25 ساله که برای خودش آرزوهای دور و درازی داشت کشنده بود. همه ی زورم را جمع کردم تا خوب شوم که شدم. باید خوب میشدم. باید میجنگیدم برای ذره ذره اکسیژنی که میتوانستم به ریه هایم برسانم. برای قطره قطره ابی که از لیوان نوشیدم جنگیدم. برای اینکه نمیرم. میخواستم جورِ بهتری بمیرم , نه آنطور زخمی و بی حال و بی روح و سرد. نمیخواستم یک روز خون از هفت سوراخِ بدنم بیرون بزند و تمام. نمیخواستم بگویند دختر مُرد.سرطان داشت.می خواستم بگویند سرطان داشت و آنقدر جنگید تا خوب شد .آن روز هم که سمانه را دیدم توی تاکسی همین را گفتم. داشت از مریضی حرف میزد.گفتم صبر داشته باشد و ولی بجنگد.برای بهتر شدن. زنده ماندن با همه ترسناکی ش. بهت نگفته بودم؟ سمانه را هم دیدم.اصلن چند تا سمانه مگر هست که من و تو بشناسیم؟ باورکردنی نبود. ولی باور کردم.همان روز ناهار را توی کافه موسیقی خوردم/یم.عجیب جای دنجی ست.کاش بودی با هم میرفتیم .اگر بودی خوشت میامد .بگذریم.حالای خودم را دوست دارم. بعدها اگر هر چیزی را توی دستهایم بگیرم که این روزها آرزوی داشتنش را داشته م بلند توی دلم میگویم به خاطر همان 3ماه پاهای دردناکت اینها را داری .اصلن شاید به این حرفها نرسم . از دیروز که رسیده م تا الان 4بار زلزله امده . پس لرزه ی خفیفی میاید و میرود. شاید همین امشب همه چیز ترکید . من هم روی همه اینها .تایپ هم میکنم میترسم. شاید که نبودم تا فردا یا کسی چه میداند چند روز بعدتر .دیدنی از تو در کار نیست بی شک .هیچ تویی. دلم میخواهد سرت را بگیرم توی دستهایم و انقدر نگاهت کنم تا خسته شوم. بعد ارام بروم سرم را بگذارم روی بالش یا دسته ی مبل و بخوابم تا تمام شود.

Tuesday, January 3, 2012
چقدر دیگه من میشینم دوباره پشت همین میز و بنویسم از روزهای ایرج یا کامران یا پری ؟
از صبح های ساعت 9 که نشسته م پشت بار و چای خورده م .
منتظم تا برسم به آن روز .