Wednesday, May 28, 2008

هی جک! حواست هست؟ اون غروبی که از باغ کرج برمیگشتیم و تو هی نگران داشتی به ساعتت نگاه میکردی که یکوقت دیر به کنسرت نرسیم و نمی دونم چرا من همش فکر میکردم چون علیرضای شفقی داره پس حتمن آیداهه هم هست, هی می خواستم بگم ماهیه همینجور داره بالا پایین میپره! انگار سر به هواست.می خواد بپره توو آب.
بعد تو گفتی خب بپره! دلم خواست یه جوری که هیچ کس نشنوه بگم : پریده!
Go to files
Musics
& play 02.02…
بدون ویبره..
عاشق صبح هایی ام که با این آهنگ بیدار میشم..
توو اون لباس سبز تووری مث ماهی شده بودم انگار..هی خواستم بگم..خجالت کشیدم....
همه چیز انقدر زود میگذره که باور نمیکنم این منم..
باد می آید و نگرانی ها را با خود میبرد..
خودت گفتی..مگه نه؟
Monday, May 26, 2008
انگشت‌های من همیشه عریان‌ اند..
در سمرقند میمونی دیدم، بدن‌اش پوشیده از لکه‌هایی زرد، در حال مرگ در قفسی. به سرعت از کنارش می‌گذشتم که آستین‌ام را کشید؛ گویی می‌خواست بگوید چیزی بیش از این در کار است.

و چون از بازار عتیق سمرقند می‌گذشتم، در میان قیل و قال تاجران، دست میمون در قفس پایین افتاد. چیزی بیش از این در کار نبود.

سفر اسب پنج‌ام – رونالد ریبمن

Labels:

Thursday, May 22, 2008
دورم..
این عاشقانه ترین هواست
که تو درخت را صدا میکنی
و من دستی به سوی افق دارم
که ترا دوباره در حافظه عبور دهم
و گلدان را از عشقی مفرط به گیاه بشناسم
خودم را بشناسم
بی تو اگر اسمان را ابری دیدم
نه, خود دلگیر ابرم
می دانی که حتی ابر خانه م را نمی شناسم؟
و لباسم را قبل از طلوع
در باران به طناب می آویزم*.
انگار سالهاست مرده م و من در هیچ کدام از ان بعداز ظهرهای گرم نامه ننوشتم
و در ان جمعه های گرم..کاش جمعه پایان هفته نباشد..
احمدرضا احمدی*

Labels:

Wednesday, May 21, 2008
از آن سیاره که من آمده م /حقیقت عشق برف بود..

همین الان ناهارم تمام شد.. و یکدفعه احساس اسپاسم شدیدی تووی مری م کردم..و یادم افتاد که دو نفر دسپخت من را می شناسند..او و
بعضی وقتها حالم خیلی بد می شود.یعنی از شدت خووبی بد می شوم..و از این همه تضاد و تناقض م لجم میگیرد..مثل الان که ناهارم را خورده م و وقتی از تو می پرسم کیا خوردن؟ میگویی همه و دلم می خواهد همین الان چند نفر را بزنم..یا زنگ بزنم به یکی و بگویم حلالم کند.خنده دار است نه؟ همین حلالیت..ان هم بعد از یک ماکارونی چرب و چیلی که بدبختانه مواد خوشمزه ش از مقدار ماکارونیها کمتر بود و هیچ کس از ان همه یی که میگویی نفهمید که با گوشت و قارچ بود و ما دیشب ساعت یک نصفه شب که من تصمیم گرفتم برای تو غذا درست کنم فلفل دلمه یی نداشتیم و خووب می دانید که هیچ چیز مثل خرد کردن فلفل دلمه یی حال آدم را جا نمی آورد..میدانید, من برعکس همه ی هم کلاسیهام که از فوتبال متنفرند و آن را خلاف آداب آرتیستی میدانند عاشق فوتبال و آشپزی م..اصلن من برای بووی قرمه سبزی میمیرم..دلم می خواهد موقع آشپزی مثل دیشب که از قضا حالم هم عجیب خووووب بود موزیک زرد بشنوم..میدانم دوستهای آنطرفی که اینجا را می خوانند احتمالا از تعجب میمانند اگر بفهمند مانووی مثلن خوش سلیقه شان دوست دارد شماعی زاده بشنود و گاهی شهره های قدیمی..اصلن به کسی چه که من هیچ وقت برای میم رو نکردم که همه اینها را که میشنوی شنیده م..همه اینها که ذوق زده ت میکند قبلن من را ذوق زده کرده ند؟
مهم نیست و دوست دارم خیالبافی کنم..اسمم را هزار بار روی این کاغذی که روی میز است بنویسم و هی قربان صدقه ی خودم بروم..به غذاهای عجیب غریبی که میشود درست کرد فکر میکنم..و از خیال دیشب که داشتم با چه عشقی غذا درست میکردم کف زمین ولو شوم و به خودم قول بدهم که دیگر با پدر خوانده و پسرش و عروسش مهمانی نروم تا مجبور نشوم در جشن تولد که همه قر میدهند و شادند از نبوغ پل مک کارتنی دفاع کنم یا هی اعلام کنم که گیتار الکترونیک یعنی موسیقی مصنوعی و برای لذت بردن ازش هم باید یک محیط مصنوعی خلق کنیم و هیچ کس نفهمد جز پسر آقای موزیسین که اصرار دارد کلاه سیاه خاخام ها را که از سرزمینهای سرد شمالی آورده بهم تقدیم کند..و قرار نباشد هی از دانسته هایت از کشفهایت برایشان حرف بزنی..دلم می خواهد بدون ترس و لرز ترانه یی که با خودم خیال میکنم در سن شریف و نه خیلی کم سی سالگی تووی سالن عروسی م دوست دارم بشنوم برای همه رو کنم و لا اقل یک نفر آن وسط بینی ش را چروک نکند و هی واه واه و اخ اخ راه نندازد که اوی! پس ادعاهای آرتیستی کجا رفتند؟
آشپزی هنر نیست؟ همه ی عید روی دیوار اتاق در اراک نوشتم خیر سرت هنر خوندی و هنر دوستی کردن نمی دونی. خیر سرت هنر خوندی و هنر دوستی کردن نمی دونی. خیر سرت هنر خوندی و هنر دوستی کردن نمی دونی خیر سرت هنر خوندی و هنر دوستی کردن نمی دونی. خیر سرت هنر خوندی و هنر دوستی کردن نمی دونی.
دیشب برای بار چاهارم ها کردن پیمن (پیمان ) هوشمندزاده خواندم و منتظر ماندم که آب جوش بیاید..چه وراجی خوبی.چه خوب که میشود همینجور حرف زد و نترسید از اینکه مخاطب عزیز خوابش می آید یا جیش دارد یا قرار دارد و باید برود یا تلفن را می خواهند یا هزار بهانه ی تخ×می دیگر که حالا یادم نیست..

دیشب همه ی ترسم این بود که اگر الان سکته کنم و بیفتم اینجا هیچ کس تا صبح نمی فهمد یا شاید هم تا خیلی بعدتر ..دلم میخواهد زودتر شنبه شود و بروم دکتر و بگویم نمی خواهم بمیرم..می خواهم باشم و نفس بکشم..که حالا زود است..دلم می خواهد بلند بگویم اشتباه کردم اگر عید هزار بار کاترم را کشیدم روی دستم و گردنم..بعد از ترسم کمی نشستم کف آشپزخانه و نفس عمیق کشیدم و کلی یاد فیلم تنها دوبار زندگی میکنیم افتادم که با چه خفتی رفتیم تووی سالن و نشستیم و چقدر با خانوم عکاس به نقاطی چند از بدن نگار جواهریان جیغ جیغو خندیدیم و دوباره یاد زمستان غمگینم افتادم.حالم بد نشد.باور کن.ولی بی هوا و یکهو دلم دامن گرم و بلند و رنگی خواست با کلی پلیور رنگی رنگی برای زمستان امسال و قول دادم به خودم که انقدر نگویم به جک و خودم که کاش دانه های برف زمستانی را با هم شمرده بودیم..بعد فکر کردم ساعت دو نصفه شب که از خستگی بیهوش و جنازه افتاده زنگ بزنم و خواهش کنم که انقدر خودش را دعوا نکند..مهم امروز است.امروز صبح که من بدو بدو خودم را زودتر از او میرسانم به ان بالا و آرزو میکنم که در را که باز میکنم کسی ان روبرو نایستاده باشد و من با خیال راحت ظرف را بگذارم تووی یخچال و بعد هم برگردم دانشگاه برای کلاسی که تشکیل نمیشود و بعد با خیال راحت می نشینم روی صندلی آخر از سمت چپ اتوبوسهای ریالی و دلم را خوش میکنم به کتابی که توی کیفم است..به زن تنهایی که توی داستان دارد تاب می‌اورد و کسی به فکرش نیست.مرد بی خیال داستان فقط به فکر xx عزیزش است که یکوقت عقب نیفتد..دوست صمیمی زن هم ترکش کرده چون حوصله ش را نداشته.مادرش هم با شوهرش جدید و جوانش دارد تووی موناکو در ویلای خصوصی و با شکوهشان صفا میکنند..زن تنهاست و من دوست دارم وقتهایی بخوانمش که تنهام..تنهام و دراز کشیده م روی تخت سرد و خنکم.پرده را کشیده م و اتاق تاریک است..آرام عینکم را از بالای سرم بردارم و نشانه ی کتاب را بگذارم کنار و شروع کنم و همان طور خوابم ببرد..
خووبم و خوشحالم که او میفهمد.میفهمد و میداند که همه چیز همین چیزهای کوچک است..همین اتفاقهای جزیی..خوشحالم که مثل همه ی ان بقیه نگران کلیات نیست..چقدر از ادمهای کلی نگر بدم میاید..با این که کلی گویی / کلی نگری خصیصه ی انسان شرقی ست و این انسان غربی ست که درگیر جزییات است ..و با اینکه وقتی بچه بودیم عمه ی پدرمان میگفت شیطان در ریزه کاریها خانه دارد ولی من عاشق این خرده ریزهای خودمانم..تکه کاغذهای کوچکی که صبح ها میگذاریم کنار..بدجنسی های ظریفمان..خنده های پر معنی و در روهایی که خودمان می فهمیم..گاهی میترسم..میترسم اگر همه ی کارهای هیجان انگیز دنیا را برای هم رو کنیم و تمام شوند؟
اون وقت چه خاکی توو سرمون کنیم؟
Tuesday, May 20, 2008
دبستان که بودم , داشتیم بازی می کردیم که یکدفعه زمین خوردم.کف دست چپم زخم شد.زخم بدی بود.ان قدر که کار به بیمارستان کشید.چند تایی بخیه خورد و بعد که خوب شد, شکل بخیه ها مثل یک پرستو از اب درامد.درست کف دست چپم یک پرستو دارم.پرستوی تخسی که از شیطانی امده.حتی خودم هم نمی دانم که دختر است یا پسر, خودش هم نمی گوید.با این حال دوستش دارم.اگر بگویم دستم را دوست دارم, یعنی خودخواهی؟*
+باد میومد و من دلم دختر بچه خواست..با موهای لخت خرمایی, چشمای خوش حالت تیله ای, توو یه پیرهن بنفش..
بعضی وقتا کمر دردمو دوست دارم..چون شبیه دخترمه که بی مداد رنگی موند..بی دفتر نقاشی..تو فکر میکنی دوست داشتن کمر درد یعنی خودخواهی؟
ها کردن*
Monday, May 19, 2008
شاید بعد از این دیگر نه من صدای دل تو را بشنوم و نه تو صدای زنگ تلفن مرا بشناسی
همه را پاک کرده م.
چه فرق که شال سبزم را خوشش آمده یا نه؟
حرف میزنم..خالی میشوم..و میبینم همین جور ثانیه به ثانیه که از تلفن میگذرد میافتی..از چشمم.از دیوار اتاق..تابلو را برمیگردانم انگار که نبوده ای..هیچ وقت..
روی نقشه ی جهان که به دیوار کنار تخت چسبانده م هی ضربدر میزنم با بنفشم...از جزیره ای به جزیره ای..




نمی دونم امروز صبح چی شد؟
رفتم توو خودم..صدام درنمیاد..
دیشب دوباره خواب دیدم..خواب دیدم که مردم..انقدر این خوابو دیدم که گاهی به خودم قول میدم دفعه ی بعد بپرسم کی؟

درد دارم و نمیدونم از کجاست..
بعضی وقتا مثل دیروز که توو خونه هه تنها بودم یا امروز صبح..فکر میکنم بین یه عالمه نشونه از یه دوره که من هیچ نمیدونمش نشسته م و فکر میکنم سلطان بانو منم..
خیال میکنی دختر..
بعد یاد اون نوشته هه میافتم..دو سال پیشا که گفته بود بیا..
و فقط تو میدونی که همه ی اون نکبت پیَش از اینها به خاطر جوابی بود که به اون بیا داده بودن..
بذار اندفعه فکر کنم به خاطر خودم..به خاطر موهای خودم..چشمای خودم..خنده ی خودم...دستای خودم..صدای خودم..
که اندفعه دنیا بد نیست..که زندگی یه مختلف الاضلاع عشقی نیست که توش , من اونو دوست دارم..اون اونو دوست داره..اونو تو دوست داری.. و اون هیچ کسو دوست نداره و هیچ کی هم منو دوست نداره و مثل یه مهره ی بیکار هر بار از یه راس به راس دیگه قل میخورم..
با تایمر لباسشویی ور میرم .یا کمش میکنم یا یهو زیادش میکنم.. لباسشویی ما که عید خریدیمش ازین ایستاده هاست..ازینا که درشون از بالا باز میشه..من عادت ندارم..میترسم..ولی واسه خونه دانشجویی اینم زیاده انگار..
در سمت لباسشویی رو باز گذاشتم..لباسا می چرخن..گره میخورن توو هم و هی کف میاد بالا..تایمرو میچرخونم..می چرخونم..می خوام زودتر تموم شه..فکر میکنم کاش میشد تایمر تو رو هم دست کاری کرد..بعد دیگه نیاز نبود این همه روز که انگار زیاد هم نیست منتظر بمونیم تا روحت برگرده..چشمات تکون بخورن..بعد انقدر خوشحال نمی شدیم ازینکه زانووتو تکون دادی..
بعد قرار نبود که من هی خودمو گم و گوور کنم که پام به اون اتاق پر از بوو نرسه که تو خوابیدی با چشمای نیمه باز و اون لوله ی تووی دهنت..با پای شکسته ..
بیدار شو..همه منمنتظرن..همه هر روز هر 5 دقیقه یه بار گوشیاشونو درمیارن و شماره ی ما رو میگیرن و می خوان بدونن بیدار شدی یا نه؟
گلاره! کنار تختت نوشتن زود خوب شو! این یه دستوره!
میدونی! قرار نیست هر آرزویی که من واسه خودم میکنم اول سر تو امتحانش کنن! می فهمی؟
با همه اینا من تمام این یه هفته که میام خونه و نیستی..چازانو میشینم رو تخت و مثل اون شب قبل از عید که داشتم میرفتم خونه و فقط اشک میریختم و بهم گفتی : خدا رو شکر که اتفاق بدتری نیفتاده /به خودم میگم چه خوووووب که هنوز نفس میکشی و اتفاق بدتری نیفتاده که البته به من این هم فرقی با بدتر نمیکنه وقتی هنوز چشماتو باز نکردی..
Sunday, May 11, 2008
دقیقا یادت میاد آخرین بار , کی اینجا بودیم؟



یک کم از تن ماهی مانده.قاشق را میکنم توی قابلمه ی برنج و تند تند می خورم و همینجور از توی لباسشویی لباس ها را درمی آورم.همه چیز انقدر مرتب است که باور نمی کنم این منم و این زندگی سگی چند ماه پیش که حالا اینطور روشن شده..پنجره های شفاف و تخت تمیز و ملافه های خوشبو (مال من هم ورنل آبی) و ترمی که پاس میشود و اینهمه طراحی های جورواجور و تا تثبیت چقدر مانده؟
دلم بهم میخورد از این همه ترس و نگاههای نگران که کی بزرگ میشی دختر؟ هیچ وقت..
بدو! دیر شد..خوشحالی و انگار نه انگار که لاله ها رابرده ند..حالا هیچ کس را یادت نیست..حتی نزدیک ترین ها..فقط خودتان دوتایید انگار که می خندید.میدوید.کنسرت میروید.تاتر و سینما..ساندویچی و سوپری..شرینی خامه ای و خانه هنرمندان و ایده های فضایی و هیجان انگیز و کتابفروشی..کتابهایتان را با هم عوض میکنید و هی فیلم می بینید.پوستر داستین هافمن پیدا میکنی و بیتلز رنگی بی نظیرت را میکوبی به دیوار روبرو با یکی از عکسهای شمال زمستان..گوشواره های لنگه به لنگه ت را بنداز با کوله ی جدیدالتاسیس و رنگی که فعلن نیست و در اتاق قرمز منتظر است..
می بینی که قانون بقای انرژی درست از آب درامده.انرژی تو از شکلی به شکلی تبدیل می شود..انگار خیلی وقت پیش باید این کار را میکردید ولی نفهمیدید. شب تولد یادت هست؟ اوهوم..و میدانی که این اوهوم یعنی تو هم یادت هست؟ باید زنگ بزنی به مادر و بگویی راست می گفتی که اینها همه تجربه ست.بعدا بهتر از این میشود..از کبودیها ی روی تنت نترس..زنده ای هنوز..میبینی؟ هیچ فکر میکردی آقای گل فروشی خوشه انقدر خوب گل توی سبد چیده باشد؟ حالا هی نشسته ای و نگاهشان میکنی و باور نمیکنی مثل جودی ابوت یک سبد پر از رز و اون دو تا بنفشش چیه؟ حالا تا میشود ماهی ها عاشق می شوند ببین.گوش بده..باور نمی کنی..این همه از این خیابان رد شده ای..تا برسی به مجله شان..به ساختمان شیشه یی و بالایی که حالا ممنوع است و هیچ فکر نمیکردی یک روز از یک خیابان پایین تر این! باور کن قرار نیست مثل بارهای قبل مثل سگ دنبال استخوانی که نبود توی دستشان بدوی!..
حواست باشد! انقدر توی این خیابانهای شلوغ که همیشه بر خلاف جهت ماشینها پیاده می روید, از خوشحالی شالت را ننداز توی صورتت و هی نگو خوشحالم! ناراحت نشو از آدمی که میگوید چرا شما لباس خوابتو پوشیدی!
جوری میروید با هم که هیچ کس نمی فهمد دو نفرید..جوری می خندید انگار یک نفر می خندد.
خواب ببین..خواب قیچی باغبانی و کلاه حصیری و خودت را که چارزانو مثل عادت همیشه ت که روی نیمکت پارکها و مبل و صندلی تاتر و ... می نشینی..نشسته ای.
خودت باش..همینجور بلند بلند بخند و برنگرد..پشت سر دو نفر خوابیده ند که انگار هزار سال نوری از هم دورند..جلوت را نگاه کن..اینجا..دو نفر خوابیده ند که انگار یک نفرند.
Friday, May 2, 2008
Hi Jack!
حالا چقدر گذشته؟ جوابی ندارم..فقط نگاه میکنم به دستهاش که اینطور رگهای آبی ش معلوم و می ترسم از جوبهای این سمت خیابان..پیاده روها خراب و کنده ..با خنده آویزان از سطل سیاه و بزرگ زباله و رسیدن به خیابانی که حالا فقط او را دارد..
نشستن کنار نان سحر و تمام نان صبحانه مان را خوردن ..همه ش همین هاست..آرام دستم را میگیرد که از بین ماشینها و یادم می افتد همین موقع ها بود پارسال که از بین ماشینها به عجله که خوابگاه و نرسیدن های من..و آخر شب که خوبه..دارم دنبال یه چیزایی میگردم..خنده م میگیرد..خنده م را اینجور وقتها دوست که هی! دیدی چه راحت؟ چه نیاز به آنهمه درد و لرز عید؟
می پرسم چی دوست داری الان؟ کله پاچه! تا حلیم و تجریش و باغ فردوس و من که می شوم ملانی!
و قرارها که دوستشان دارم..حتی اگر دروغ..کشک..نه اینکه جدیها و محکم کم نه دروغ؟
Darjeeling Limited و نبض من که سرد..
نمرده م.زنده م..عجیب..زنگ میزنم و گوشی را به آقای حدس بزن طفلی شده ی واقع در سرسبزها و من با ذوق که من و ..
هیییی عجیب..و می بینم بعضی وقتها باید باید باید جلوی این زبان را گرفت تا نشنوی اینها را!
مانتوی پر دگمه و رنگدار..چینهای سوزنی و گوشواره های دست ساز خودم و این همه تایید دوروبر که واییییی و آخ و عجب و نچ نچ و بیا برو همون دیزاین بخون و خوشحالی من از خودم اینهمه!!!! و مادر مهربان تر از همه و بچه که نمی دانم چرا لوس میکند خودش را مثل گربه هی می پلکد به دست و پام..
خستگی همه ی هفته ی پرکار شاد عجیب و پر از خطوط موازی دوست داشتن رفته...فردا شنبه و اصلن شنبه ها شبیه هیچ دختر ترشیده ی زشتی نیست..
مرسی محمدرضای شاهرخی نژاد آرام که نجات دادید.. و دوباره و دوباره مرسی از سعدی و شاه بیت تان که تازه شدیم+..
+خانم صورتی نیستید و عجیب دلمان تنگ شده برای گیره موهای رنگی و چوب کوه!