من آدم ارتباط از راه دورش نیستم.

من آدم لمس کردنم
آدم بو کشیدن گردنت...
Photobucket
آدم وقتی خوابی بغلت کردن و بردن رو تخت گذاشتنتم!
من آدم بغل کردنهای بی حساب و کتابم.

آدم بی حیای بازی تو جمع...

من آدم روی تختم!

من آدمی نیستم که با یه زنگ تو هفته دخل قضیه رو بیاری...

من آدمی هستم که وقتی پام از در خونت گذاشتم بیرون بهم زنگ بزنی.

خلاصه من آدم مجازی بودن نیستم!
مخاطب خاص یا عام, مسئله این است..


انگار آدم از دست مخاطب رهایی ندارد..
یعنی یکوقتی این "تو" را داده بودی به کسی و"شما" هم که تکلیفش معلوم است..
ولی این "تو"..
شاید خیلی ها بگویند : چه زود..
ولی خودم که میدانم..
خود"ت" که میدانی..
همه ی این فصلها گذشت تا تو "تو" باشی اینجا..
حالا من میترسم از بوی دستها"ت" بنویسم.. میترسم جادویشان بپرد..
از "بی پولی" دیدن که بار دوم دیدنش پر از عذاب وجدان بود..
از دیشب خانه..(منتظر روزبه بودیم) که آدم نمیداند باید چطور برای بقیه نگاه"ت" را بنویسد.. هی داشت سر"ت" نزدیک میشد..
نزدیک نزدیک..
انگار چشمها"ت" داشت میرفت توی چشمهام..
لبها"ت"..

من سر خوردم..
.
.
.
سلام آقای نویسنده..

سلامتون رو بدون اینکه تقوایی بفهمه , بهش رسوندم..
..
Monday, September 28, 2009
روزنامه ی صبح امروز :







خانم!

آقا!

چند لحظه
:


مردی عاشق من است..
Sunday, September 27, 2009
من اسبم رو درست حرکت دادم.. فیلت رو یه جوری حرکت بده که چشمای اسبم رو خوب ببینه..
یکی بیاد بخونه: حنا خانوم دل من یه جای قصه انگار منتظر شما بود..من می پرم توو دلش..
*******
شش,gooshvareeeeeeeeeeee!

این همون گوشواره هاس که "میم" جون خریده کلی هم دوستشون دارم!

Labels:

از مردايی که بلدن چه جوری يه زنو لوس کنن خوشم مياد خوب
تقصير من نيس که
خوشم مياد از اينايی که بلدن چه جوری با محبتشون روح يه زنو سيراب کنن، حالا هر کی می خواد باشه، باشه
فرهيخته يا غير فرهيخته ش مهم نيست به گمونم
اين جا حکايت، حکايت انی تينگ السه
بايد بلد باشی يه زنو اون قدر اشباع کنی که معتادت بشه
که آلوده ت بشه
که نتونه کنارت بذاره
که وقتی نباشی جای خاليتو با هيچی ديگه نتونه پر کنه
..
اول از همه بايد خيالشو راحت کنی که تا ته ته دنيا باهاشی
هر چی که بشه، هر اتفاقی که بيفته
بعد بايد بهش بفهمونی که برات از همه چی مهم تره، از همه ی همه
بعد بايد اون قدر دوست داشتنو بهش نشون بدی تا آروم آروم پُر بشه
سيراب بشه
لبريز بشه
بايد به تناوب تاييدش کنی
تحسينش کنی
بپرستيش
بايد حس کنه که جاش جای خاصيه
که برات با بقيه متفاوته
که جاش امن ترين جای دنياست
..

نه که فکر کنی خيلی کار سختيه ها، نوچ
يه زن رو هر قدر ديرتر و سخت تر به دست بياری،
ديرتر از دست می ديش
شايدم برای هميشه داشته باشيش
اگه بهت اعتماد کنه، ديگه همه چی تمومه
بيشتر از تو عاشق می مونه
وفادار تر از توه
فداکار تر هم
بعد می تونی تکيه بدی عقب و با لذت عشق رو مزه مزه کنی
چون گمون می کنم يه زن عاشق به مراتب بيشتر از يک مرد عاشق می تونه عشق رو به نمايش بذاره
عشق رو جاری کنه توی رگ های تن مرد
و خودش رو به صليب عشق بکشه..به مردی که زنی از ته دل عاشقشه حسودی می کنم

از آرشیو آیداهه
Saturday, September 26, 2009
اگه بقیه میدونستن من امروز توو inbox جی میلم چی داشتم ها, از حسودی میمردن..
به خدا! مطمئنم اونا رو خودم دارم فقط! حتی اگه فقط من هم نه.. ولی همین بس که الان توو inbox من نشستن و من هر بار میگم: هیه! دختره! فکر کن! مخصوصا track اول!

:************* مرسی!
می خواستم بگن اگه 6سال پیش هم انقدر خوب بود همه چیز , یک ماه پیش من انقدر گه نبود.
جدا اگه نتونی سرمو خوب کنی که دیگه باید بمیرم..
من و تو تا کجا میریم؟
یعنی میشه اون عکسی که نشونت دادم یه بار..
درباره ی من و تو اتفاق بیفته؟
من اون پله ها رو میخوام..
من اون کبوترا رو میخوام..
بهشون دونه بدیم..
بعد من اروم سرمو ببرم توو گردنت..
هییییییییییه.. فکر کن..
من همه ی این سالها منتظر بودم..
حالا از نیومدن نگو..
چون من میام..

فقط به مامان بگو اون پاسپورت کوفتی رو پس بده.. تو بگی نه نمیگه.
:)
کاش مردها هم مثل زنها پریود میشدن..
اونوقت می تونستم همه ی رفتارهای گذشته ت رو ربط بدم به دپرشن قبل از پریودت و بگم: نه.. دلم نشکسته..
ولی تو پریود نمیشی.. نبودی هم ..
شجاع باش و مردی را که ترک می‌کنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده می‌کند تا احساس پیوندی ریشه‌دار.

شب یک شب دو/ بهمن فرسی
+
همه ی شادیهای صبح
Photobucket


New Morning

Can't you hear that rooster crowin'?
Rabbit runnin' down across the road
Underneath the bridge
where the water flowed
through

So happy just to see you smile
Underneath the sky of blue

On this new morning, new morning
On this new morning with you.

Can't you hear that motor turnin'?
Automobile comin' into style
Comin' down the road
for a country mile or

twoSo happy just to see you smile
Underneath the sky of blue

On this new morning, new morning
On this new morning with you.

The night passed away so quickly
It always does when you're with me.
Can't you feel that sun a-shinin'?
Ground hog runnin' by the country stream
This must be the day
that all of my dreams come true

So happy just to be alive
Underneath the sky of blue

On this new morning,new morning,
On this new morning with you.

So happy just to be alive
Underneath the sky of blue

On this new morning, new morning
On this new morning with you.New morning . . .

Bob Dylan
همه ی شربتها فدای سر دلم..
توو کلاس هفته قبل داستان اون آقاهه تووش شربت بیدمشک داشت.

دیشب دختره توو مهمونی دلش شربت بیدمشک خواست.

اومدیم خونه, مامان هوس شریت بیدمشک کرد.

تو چی؟ هنوزم هوس میکنی؟

یادت باشه.. تخم شربتی ها رو خوب بشوری..خاک داشتن..جایخی رو هم دوباره پرکن بذار توو یخچال.. فردا شب بی یخ میمونی..
توو لیوان شیشه یی بریز.. خوبه که اون تخمه هاش معلوم باشه..
گلاب هم زیاد توش نریز.. گرمات میشه.. جوش میزنی..

هرکاری میکنی توو اتاق سبزه نخور..
Photobucket

او را ببخشید.
تندی هایش را.
سکوت هایش را..
غمش را..
دست های بی رمقش را..
خسته است..
غم بزرگی دیده است که دلش را توان نبود.
شاید بعدها..
شاید روزهای زیادی بگذرند تا ..
تا دوباره دستتان را گرم , بفشارد..

امضا : مانو
به دوستی در طبقه ی بالا
خواستم هزار بار که ننویسم..
نشد..
عشق شدم / تو غم شدی..
...
مگه خواب نمی خواستی؟
قصه شدم / خواب شدی..
نشدی.. بیدار بیدار دورم کردی..
+Dreams 2 you شاهد بود..
Friday, September 25, 2009
توی فرودگاه منچستر بلندگو از آدمها خواست که بایستند و برای کشته های جنگ جهانی دوم سکوت کنند و من به بچه های خودمان فکر کردم به هیکل لاغر مجید که لای تانکها رفت و بچه ها که توی فاو قیچی شدند و یاد اروند افتادم و جنازه جنازه یاد این افتادم که همه داریم سعی می کنیم فراموش کنیم. پیپ می کشیم می گوییم جنگ اشتباه بود. یاد این افتادم که هر کس پایش را آنجا جا گذاشته نفوذی حکومت است. هر کس اسیر بود زنش شوهر کرد. هر کس زخمی شد هی هر ساله زخمش بدتر شد. هر کس شهید شد از یاد آدمها رفت. و عکسش را در توالت چسبندند. با خودم فکر کردم آدمهایی که آن دورها جایی که من هیچ وقت ندیدم و شاید نبینم و از شنیدن اسمش ترسیدم آدمهایی که آنجا زیر شنی ها ماندند حقی گردنم دارند که دست از سرم بر نمی دارد. حقی که حتی از حق دوست دخترهایم بالاتر است. علی برای من یک شعر عاشقانه بنویس. فکر می کنم صاحب کلمات آنها ما هستیم نه آنها که الان عکسشان را روی سینه می چسبانند. یادم آمد چند وقتی است که چیزی توی بی پلاکی ننوشتم. گفتم این را بنویسم اینجا که نمی توانم یاد آدمهایی که هیچ وقت ندیده ام. و اگر زنده بودند مرا می کشتند دست از سرم برنمی دارد. حساب دانه دانه گلوله هایی که خورده اند اینجا هست. حرف به حرف می نویسم کم کم صبر داشته باشید...
+
کسی هرگز نپرسید از کجای تقویم آمده بود؟
چند ساله بود وقتی تانک از اردی بهشت خانه شان گذشت؟
و رد ِ مسلسل تا کجای قالی شان ...؟
این همه سئوال برای یک بازی
پستانک نعیم خاکی ست
باد هم از هیچ سو نمی وزد
سکوت قبل از لالایی بزرگ در راه است
سال یکهزار و سیصد و پنجاه و نه کهفی است.

+

هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمل شدنی نیست..
my pasts

آه,
گذشته ی عزیزم
نمیدونستم یه شب به خاطر داشتنت, مال من بودنت, زیر سوال میروم..
من هیچ وقت خاکت نمیکنم..
مطمئن باش..
تو مال منی..
من مال توام..
ما مال همیم..

تو گذشته ی منی..
آینده میاد..
آینده اگر بخواد یه روز میاد کنار من و تو میشینه..
آینده حسود نیست..من بهت قول میدم..
آینده مهربونه.. زخم هامون رو ناز میکنه..میبوسه..
آینده با دست پر میاد..
آینده نمیپرسه.
آینده تنبیه نمیکنه.
آینده حسود نیست.
آینده همون عشقه که هممون منتظرش هستیم..
بهت قول میدم که تا آخر دنیا ,
تا وقتی زنده ام دوستت داشته باشم..
آخه تو گذشته منی..
همه ی عمر رفته ی منی..
Thursday, September 24, 2009
این چی بود؟ دیوونه شدم..
برچسب های دوران ما..


Photobucket
When we were runnin' in the rain..
وقتی هیچ pain-killer ی نمیتونه دردت رو آروم کنه , مطمئن باش که اون حس , درد نیست..
این پنج شنبه های عدس پلویی2
یه روزهایی هست مثل امروز که حوصله ی هیچ چیز رو نداری.. قرارتو کنسل میکنی.. می خوابی توو اتاقت.. پرده ی کلفت و تیره ی پنجره رو میکشی..
بعد هم میشینی توو تختت. موبایلت هم مدام آلرت میده که لو باتری و هیچ هم حس اینو نداری که بزنیش تو شارژر..
میشینی طرح واسه کلاس هفته دیگه ت می نویسی.. حوصله ت سر میره.. به پسرخاله هه فکر میکنی که توو بیمارستانه..
امروز فهمیدم پسرخاله م یه محمدرضا فروتن توو فیلم شب یلدا ست.. طفلی.. همه شوکه ن ولی من خیلی تعجب نمیکنم.چون اعتقاد دارم آدمی که می خواد بره نمی مونه.. بعد ممکنه یه روز اینجوری بره.. اینجوری که درد و خونریزی ش بیشتره..
دارم به چشمای آبی و بی رمقش فکر میکنم..میگن انقدر غصه داره که نمیتونه حرف بزنه.. کاش آروم بشه..
چرا خیانت پر درد ترین کلمه توو همه فرهنگ لغت های دنیاست؟

Labels:

سخت آشنا می نماید/دیروز است انگاری..
یه وقتی بود مثلا پارسال که من همش به inbox جی میل آیداهه حسادت میکردم. یعنی فکر میکردم که خب خوش به حالش که همیشه توو inbox ش کلی میل هیجان انگیز داره.
دیشب منم یه میل هیجان انگیز داشتم.. انقدر که دلم می خواست نصفه شبی داد بزنم همه بیدار بشن..میشه هی خوندش. می دونی که فرستنده ش اون صدای : "ما اینجا هستیم " رو شنیده..
نمی دونم چند بار خوندمش ولی صبح هم که بیدار شدم با اون دل درد کذایی باز اومدم نشستم اینجا که بخونمش..
آخرش انقدر خوب بود که بغضم گرفت.. دیدم آدما چقدر می تونن مهربون باشن .. فراموشکار نیستن آدما.. من نا امید نیستم از انسان..نا امید نمیشم..

"قربان گل مانو
****
23 دسامبر 2009
استکهلم"
3اغتشاش و بعدالاغتشاش
من : این همسایه پایینی یه احمدی*نژاد بالقوه و بالفعل میباشد! کفریم میکنه!!!!

مامانه: چیه؟ بهونه واسه اغتشاش می خوای؟


و سکوتی طولانی و اینا
Wednesday, September 23, 2009
اول مهر..
مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خردسالی من. مدرسه خوابهای مرا قیچی کرده بود.نماز مرا شکسته بود.مدرسه عروسک مرا رنجانده بود.روز ورود یادم نخواهد رفت.مرا از میان بازی "گرگم به هوا" ربودند و به کابوس مدرسه سپردند.خودم را تنها دیدم و غریب.غم دورماندگی از اصل با من بود.آدم پس از هبوط بودم.از آن پس و هربار , دلهره بود که جای من راهی مدرسه میشد.مارسل را در اندیشه ی مدرسه نومیدی دست میداد .مرا اضطراب. چیزی که Dora با شرح داستان ورودش به پانسیونا می آفریند.من هم مثل Wolf می خواستم کتاب و کاغذ و قلم و کیف مدرسه داشته باشم , اما به کلاس نروم.سیمون دوبوار در کلاس آرام بود و نمره را دوست داشت. من هم نمره را دوست داشتم اما هرگز در کلاس قرار نداشتم.
سهراب سپهری/ اطاق آبی : معلم نقاشی ما

Labels:

وعده
Photobucket
اتلو : خوب خانم عزیز.(با خودش) راز درون پوشیدن چه دشوار است.
(به دزدمونا) حال تو چگونه است دزدمونا؟
دزدمونا : بسیار خوب آقای مهربان.
اتلو : دستت را به من بده. خانم این دست تَر است.
دزدمونا :هنوز سن و اندوه در آن اثر نکرده است.
اتلو : این دست می نماید برومندی و آزاده دلی را.گرم , گرم و تَر. آنرا که دست این است باید کنج تنهایی گزیند, روزه بدارد, نماز بگذارد, تن را فرسوده و پرهیز پیش گیرد. در اینجا بچه شیطانی خوی کرده پنهان است که همواره سرکشی میکند.دست خوبی است, نشانه ی راستی دارد.
دزدمونا : این را بدرستی می توانید بگویید چون همین دست بود که دلم را به شما داد.
اتلو :دست با دهشی است .در قدیم , دل دست را میداد امّا به رسم جدید دست هست و دل نیست.
داستان غم انگیز اتلو مغربی در وندیک/ ترجمه ی ابوالقاسم خان ناصرالملک

Labels:

تاریک که بشود او هم باید کس دیگری بشود..*
جدا حیف. حیف از شال سبزم.از شال زرد کنارش.از مانتوی گلداری که بار اول می پوشیدمش با ذوق(دیدی سمانه؟ خراب کردم معجزه ش را؟).
حیف از گوشواره هام.حیف..
میدانید, من شام گیلانه ی تنهای دیشبم را, پیاده روهای تنهای این روزهام را با هیچ دو نفره گی یی عوض نخواهم کرد.من این خود شاد و با اعتماد به نفس را که صدایش عجیب این روزها زنگدار است و چشمهاش برقدار را با هیچ چیز عوض نمیکنم.
استادمان دیروز به خانومه گفت: تم اصلی داستانت را بگو! تنهایی یا فرار از تنهایی؟ اینها خیلی فرق دارند ..
دیشب دیدم من این تنهایی خود خواسته م را نمیدهم تا بروم توی دونفره گی که هی مزه ی کثافت میدهد..که بعد از یک سال و نیم میبینی ته تهش همین پایین تنه ی مبارک بود..
میدانید , اینها را ننوشتم که مردهای قبلی زندگیم اگر اینجا را خواندند توی چشمشان بکنم که های های! دیدی! نبودنت به تخ*مم هم نبود! نه! اینها را برای خودم مینویسم که دیروز و پریروز و پس پریروز و همه ی این 37 روز را یادم نرود.
نه اینکه یادم بماند تکه تکه م کردید.نه! یادم بماند که چقدر عشق بهتان دادم.
چقدر توی چشمهاتان خیره شدم . چقدر دویدم..
حالا که خودم خودم را به کافه دعوت میکند.به شام. برای خودم گل میخرم .به خدا ادا اصول نیست.فقط خودم را بیشتر از شما دوست دارم. خیلی بیشتر..
خدا خیر بدهد به روژ نازنین را که توی آن شبها بیشتر مطمئنم کرد از تصمیمم..
اینها را نوشتم که بگویم انقدر نقش امام حسین ماجراها را بازی نکنید. تو همان قدر به من بدی کردی که من به تو بدی کردم.
روزهایی که یک نفر ماجرا میشد شهید بازی, گذشت..
خواستم بگویم سکوت تلفن تنهایی نیست همیشه..ترسناک نیست.گوشه ی خیس پرده از اشکهای من نیست.از آب پاش میم جان است که گرفته به جای باران بند امده ی این روزها.
اینکه مردی نیست تا بگوید : زیبای من.. ترسناک نیست..
همین که خانم گیلانه هزار باراز کنار میزم دیشب رد شد تا بهم بگوید: وای چقدر شما ملیحید یعنی من زنده ام. وقتی شبنم هنوز 2روز نگذشته از ان ورک شاپ , کنارم مینشیند و بی مقدمه میگوید تو بین همه ی اینها favor من هستی یعنی من هستم.زیباتر از قبل.
اینها را نوشتم که بگویم همیشه آدمها نیستند که شال سبزشان را , مانتوی گلدارشان را بپوشند, انگشتر سنگشان را بندازند , روی زخم گوشه ی لبتان کرم بمالند و دستهای سرد و عرق کرده تان را نوازش کنند..
فقط خواستم بگویم.. همین..

*رضا قاسمی/ ارکستر شبانه ی چوبها
Sunday, September 20, 2009
اغتشاش و بعد الاغتشاش2
Free Image Hosting

بابا از یکی از عموها متنفر بود.میگفت وقتی مردم زیر بمب و خمپاره و موشک داشتن جون میدادن, آدمی که با خیال راحت پولاشو برمیداره و میزنه به چاک - منظورش از چاک آمریکا بود, بابا هیچ وقت نتونست چیزی به اسم سرمایه داری رو درک کنه و با همون عقاید حذبی سی سال پیشش مرد (ضم به میم)- مرد نیست.
این رو گفتم که بگم اونایی که از بعد از انتخابات حتی یکبار هم پاشون رو از خونه هاشون بیرون نذاشتن و وقتی مردم داشتن توو آزادی و انقلاب باتوم می خوردن , زندان رفتن, تجاوز شد بهشون, شهید شدن و امثال ندا و خیلی های دیگه رو دیدن ولی باز تصمیم گرفتن واسه خوب شدن حالشون و فرار از این بحث های سیاسی برن رستوران های گرون قیمت و لوکس شهر شام بخورن تا به قول خودشون کمی از این فضا بیرون بیان , مرد نیستن.

اینارو گفتم که بگم آره! بعضیا هستن که وقتی من و شما و همه ی این مردم رفتیم گلوهامونو پاره کردیم و از آزادی تا امام حسین و از توپخونه تا فردوسی رفتیم.اون وقتی که لباس شخصیا داشتن اون پسره رو تا حد مرگ کتک میزدن, بعضیا توو خونه هاشون داشتن ج*ق میزدن. به خدا!

همه اینا رو گفتم که بگم آدمای محتاط, محافظه کار , بی غیرت های خوبی هم هستن.
Saturday, September 19, 2009
اغتشاش و بعد الاغتشاش1
من یه دختر عمه ی چاق دارم.خیلی چاق. شب اغتشاش(دیشب) توو مهمونی داشتیم بی بی سی میدیدم.یهو برگشت به شوهرش گفت: وای ! دیگه باید برم لاغر کنم. موج سبز این جوری پیش بره تا چند وقت دیگه حجاب و این چیزا رو برمیدارن !
مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید/از کجا که هم از نیمه ی راه بازنگشته باشد؟*
دیدم نمیشود ننوشت..نمیشود نقاشی اش نکنم.همان روز هم به مادرم گفتم..گفتم کاری کردی که من تا آخر عمر شاید که یادم نرود. اصلن شبش خودش رفت همان شاسی قدیمی را از تووی کمد بیرون کشید و دوباره زد به دیوار روبرو که مثلن دلجویی کند. من می خندم تووی تابلو. ازین عکسهای یکجوری ست.ازینها که سوژه حرکت کرده و فقط خنده اش واضح است.
همه چیز از آنجا شروع شد که من یک شب (همین دو هفته ی پیش) تا 4 اینهای صبح با تلفن حرف میزدم. فردا ی آن شب همه چیز عوض شد.انقدر خوب جواب سلام و صبح به خیر م را داد مادرم که من باورم نمیشد.اصلن از همان صبح ش معلوم بود که که چیزی دارد اتفاق میافتد یا مثلن حرفی زده میشود. یعنی من غریزه م انقدر قوی هست که این چیزها را بفهمم.. یعنی از همان جایی که مادر صدای دلکش و بردی از یادم را زیاد کرده بود و من هی شک کردم به هوای خانه مان.از همان جایی که حال دلم را پرسید و من گفتم خراب.. گفت خراب تر از 3سال پیش؟ و نمی دانستم چه جوابی بدهم.اگر میگفتم اره, به خودم و همه ی قدرتم برای انتخاب کردنم بین بودن و نبودنم شک میکردم.اگر هم میگفتم نه, به خود از پا افتاده ی دی ماه دو سال پیش شک میکردم.
اصلن از همین جا.از همین جا که گفتم دی ماه دو سال پیش شروع شد, اول صدای ضبط را کم کرد.بعد هم رفت از اتاق بیرون.من صدای بسته شدن در کمدش را شنیدم..پاکت بزرگ زرد رنگ را با آن DHL بزرگ که رویش بود , دیدم, فهمیدم.خودم تا ته خط را خواندم.سکوت بود.گذاشت بسته را روی پاهام و گفت تنها بازش کن.ما هم جرات نکردیم تووی این دو سال دست بهش بزنیم.تولد دو سال پیشت رسید.همان شب که برای لباست برده بودنت وزرا.همان شب که با همه ی ناراحتیهات عاشق بودی. نامردی بود اگر این را نشانت میدادیم.دلت هوایی میشد. شک میکنم.به خود عاشق سه سال پیشم.دو سال پیشم.چه عشقی بود که هنوز هم می شد با صدایی.خطی , پیغامی از ان طرف دیوارهای شیشه یی فرودگاه , دود شود؟
باید این لحظه را نگهدارم.باید بنویسم که تولد 4سال پیشم مریض بودم.همه تنم عفونت بود.چشمهام.گوشم.حتی انگشتهام.دهانم.ژوژمان طراحی بود و بافت.من خواب بودم توی خانه م.صبح تولدم بسته ش رسید.مثل همین بود.زرد رنگ با نوشته ی DHL.منتظر هیچ کس و هیچ چیز نبودم..توی تايپ شده ي داستان عشق سالهای سبز گلستان بود.با عکسی که معلوم بود خودش گرفته.از میدان اسپانیا ی رم.خودش نبود توی عکس.یعنی خیلی گشتم که نشانه یی, چیزی که مربوط به خودش باشد پیدا کنم.نبود.پشتش هم نوشته بود: برای مانو.اسم خودم هم نبود.همان مانو. برای مانو و بیست و یک سالگی ش.همین.
حالا دوباره بعد از این همه وقت همان بسته ی زرد رنگ جلوی چشمهام بود.تردید داشتم بازش کنم..گفتم بگذار بماند برای بعدها.برای وقتی که من دلم نلرزد.دستهام موقع باز کردنش نلرزند.نشد.
پوستر این طوری ست.کلاژ است.هنوز هم فکر میکنم چرا عکاس نشدی؟ تو را چه به معماری و اسکیس هات ؟ تو را چه به کلاس هندسه که من هزار بار بی خودانه از جلویش رد شدم تا فقط دست چپت را ببینم که تند تند روی کاغذ میدود و دست راستت که روی پای راستت گذاشته ای.. طرح جلد براي عشق سالهای سبز است که خودش یک وقتی کشیده بود. گوشه ی راست یک عکسی است از من توی تاریکی مال جلسه فیلم آن وقتها.کوچک.دوباره کنارش یک عکسی هست از جوانی های ابراهیم گلستان.همان موقع هم دنبالش بودم و پیدا نکردم.خودش گفته بود برایت پیدا میکنم و نکرد و بی خبر رفت..کنار همان باز عکس خودم است.مطمئنم.دست من است توی اب.میدانم مال کدام روز است.حتی ساعتش را هم میدانم.پایین پایین جواب من به نامه ش را گذاشته.نه همه را.تکه ی آخرش را..
ساکنم..الان که این را مینویسم دارد باران میآید.نم نم و ریز هم نیست.وحشی ست بارانش.عاشقانه نیست.این ها هم که نوشتم مال هفت روز پیش است.میدانم اینجا را می خواند.می توانم صورتش را تصورکنم که چطور بی حرف خیره است به ان صفحه ی چند اینچی و دست چپش را گذاشته زیر چانه ش.حتما وقتی خواندنش تمام شود آرام میرود پای پنجره ی اتاقش.من این خانه را هیچ وقت ندیدم.حتی عکسش را.حتما مثل آن روزها توی خانه هم جین کم رنگش را پوشیده.می ایستد خیره به بیرون.سیگارش را درمیآورد ولی پشیمان میشود.روشن نمیکند.با همان جین میرود توی تخت ش. من اینجا نشسته م و اینها را مینویسم.وقتی مینویسم یک نفر دارد طبقه ی پایین با صدای خوش بارون بارونه میخواند ومن جواب نامه ی 4سال پیشم را برای بار هزارم توی این هفت روز می خوانم:
سلام.
نمیپرسم خوبی چون میدانم که جوابی ندارد.
همه چیز , هر روز از تو مثل اخبار روزنامه ها به من میرسد.ماجرایت با آن دختر مدل فرانسوی.دوربینت که از بالای پل افتاده توی رودخانه.اینکه قرار بود آرتیست باشی, رفتی که قدمهات را تندتر برداری حالا رقیب آن فرش فروشی نرسیده به میدان فردوسی شده ای .شنیده م روی الکل و نئشگی را کم کرده ای.کجا داری میروی؟ ...
بیا و بی خیال آن دختر فرانسوی , بی خیال دوربینت, آرزوهای دور و درازت, اصلن بی خیال چمدانهای پر از فرش و بطریهای الکلت..بی خیال اسمت که هر روز توی ستون های هنری همه ی روزنامه های غربت چشمم را میزنند, تو از کجا میدانستی من عاشق
ابراهیم گلستان بودم ؟.
*شاملو
اگرلغت " سبز " را فیلتر کنید
Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

این عکسه یعنی همه چیز.
یعنی یه روزی ما میشیم آدمای 50 ساله اصلن شاید هم کمتر! ولی داریم تعریف میکنیم برای بعدیها که نبودید ببینید! نبودید این خیابانها را ببینید که چطور سبز بودند, انگار نه انگار که پاییز بود و برگها زرد زرد.

نبودبد ببینید چطور ترسیدند از ما!
"ما" وقتی می نویسم ما! یکجور خوبی توی دلم پر از شوق میشود.احساس قدرت میکنم.
تا دیروز وقتی برمیگشتم که از 25 خرداد به این طرف را نگاه کنم اشک توی چشمهام جمع میشد وقتی یاد زیرگذر آزادی می افتادم و همه ی جمعیتی که پشت سرم بود.ساکت.سنگین ارام و بیشتر از همه معترض.

یاد خودم نمی افتم این وسط.یاد خودم که تهران نبودم و سر ناهار پاشدم بیایم تهران. که فقط می خواستم آزادی باشم.شبش رفتم خانه م ,توی آریاشهر پر از گارد بود. نمیترسیدم. جدا نمیترسیدم ازشان. مطمئن بودم که کافی ست بیایند طرفم تا آقای جلویی برگردد و خشمش را بریزد توی صورتشان.
همان شب فهمیدم که تنها نیستم.تنها نیستیم.

دیشب تا صبح خوابم نبرد.
هی عکسها را مرور کردم.
یکجاهایی دلم گرفت و یکجاهایی از غرور و شوق گریه کردم.
دیدم
ما زنده ایم. ما معترضیم. ما وسط زمستان هم سبزیم.
ما بیشماریم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
Friday, September 18, 2009
روز قدس مغتشش!
در راستای ساکت بودن Lumpy:

گودر خالی،گودر غمگین،گودر سوت و کوره بی تو :ی


+ همه شون رفتن اغتشاش کنن.. چه خالیهههه
اون وقت من نشستم مداد رنگی می تراشم..
Thursday, September 17, 2009
برای همه ی امروز
بعد ها توی تمام حرف ها و نوشته ها و خاطراتم ذکر میکنم که تابستان هشتادوهشت من را زیر و روکرد.
یاد گرفتم سکوت کنم و دم بر نیاورم.یادگرفتم بغض هایم را هدفمند کنم.یک جایی توی زندگی جاپایم را محکم کنم و به همه ی آدمهایی که دوستشان داشتم بگویم عشق اسارت نیست.رهایی است.
من رها کردم خودم را از واهمه های پشت سر.از سنگینی نگاه ها.از خودم.نه اینکه خیال کنی فراموشم میشود خیابان ها کافه ها نمایشگاه ها سینماهاو ساعت ۱۱:۱۱ را.
و تورا.اما باید جایی سرت را بالا بگیری.نفست را حبس کنی و بگویی من ازدسته ی آدمهای امروزت را فردا کن نیستم.از هی پرسه زدن و خیال بافتن که کاش من این نبودم
که حالا همه ی شماوقتی توی چشمهایم نگاه میکنید هیچ چیزی نمیبنید.من خود خود زندگی توی رگهایم است.
عاشق تمام زندگی ام.من میخواهم شانه هایم را و شانه هایت را.که بگذاریم پاهایمان را رویش و بالا برویم.دستمان هم اگر رسید ماه را بچینیم.این است که تردید نمیکنم.عقب نمیروم.
حالا کسی می آید به خیال خودش زهر بریزد.جی میلم را هک میکند.که چی؟گذشته ام را بکشد بیرون؟
بکشد.من از هیچ چیز واهمه ندارم.به هیچ کس هم بدهکار نیستم و جواب پس نمیدهم.برایم تو مهم بودی که آمدم.دیدمت.و تمام شدم.
همیشه گفته اند قاعده ی بازی این است:چیزی که بدست می آوری در قبالش چیزی از دست میدهی.
من اما چیزی از دست ندادم.تا جایی که نفس داشتم دویدم.دیگر حتی آنقدرسرعتم زیاد بود که چیزی را نمی دیدم.مثل اسب های آسیاب.با چشم های بسته.
حالا هم نه که خیال کنی دلتنگ نمیشوم.اما راهش این نیست.عادت هم ندارم که هیچوقت پل های پشت سر را طوری خراب نکنم که جای توجیه و برگشت باشد.همه چیز را ویران میکنم تا آبادی بسازم از آنچه که خیال میکنم.حال و روزم خوب است.شب ها کابوس نمیبینم دیگر.
چیزی از درونم فریاد نمیکشد.نفسم نمیگیرد.دارم یاد میگیرم زندگی همه ی آن چیزی است که خیلی وقت ها از کنارش ساده میگذریم و هیچ خیال نمیکنیم شاید روزی برسد که همه ی فکر و ذکرمان باشد.
تو باور نکردی حرفم را.نشنیدی.به فکر های اشتباهت پرو بال دادی.قضاوتم کردی.دلم گرفت.خیلی.و حالا دیگر برای من گذشته نه اینکه مرده باشد.اما راه گلویم را نمیبندد.

بیست و پنجم(بیست و ششم) شهریور۸۸./دارد رعد و برق میزند

Labels:

Wednesday, September 16, 2009
بی قرار
زنگ می‌زدی
یک تلفن کوچک
دو دقیقه‌ای وسایلم را جمع می‌کردم
مداد و مسواک و مسکن
نه
مسکن هم بر نمی‌داشتم
دامن و لباس خواب فقط
بعد
سفر که نه
گم می‌شدیم

پاگرد
یهو بالای سرم ابر شد..

بر روی کاغذ سفید

وصف پاییز بیهوده بود،

برگ ‌ها آرام می ‌ریختند

ما را که پشت پنجره نگاه می ‌کردیم

به حساب نمی ‌آوردند،

کبوتران گاهی برگی را

زیر درختان به نوک می ‌گرفتند و

می ‌بردند

ما به راستی نمی ‌دانستیم به کجا می ‌برند.


احمدرضا احمدی
مردها با یک بیماری وراثتی متولد می شوند . روانشناسان در تعریف این بیماری می گویند : ترس از اینکه اگر به زنی وابسته شوی ، مرد مجردی در جای دیگری ممکن است از زندگی بیشتر از تو لذت ببرد !
" دیو باری "

NeptuNe
+ میدونم که هنوز می خونیم.. میدونم که انقدر باهوش هستی که فهمیده باشی چه اتفاقایی افتاده ولی سر جدت قسم اگه جد داری, پلک هاتو رو هم نذار..
دلم می خواد بدو ام..
یعنی دنبال یه چیزی که دوست دارم بدو ام. (توجه کنید که من دیگه دنبال آدمایی که دوسشون دارم نمی دو ام)

بدو ام و بهش برسم.
بغلش کنم.. وقتی تکراری شد بندازمش دور , بدو ام دنبال یه چیز دیگه..
مثل همون عینکه و اون کتاب قدیمیه..
ای کاش داوری داوری داوری در کار ...
بود یا نبود ش را خودتان/شان انتخاب کنید/کنند , ولی من شدیدا احتیاج دارم که در کار باشه!

ای کاش داوری در کار بود


ای کاش..
Tuesday, September 15, 2009
گلرخ! گلرخ! آب شدی رنگ، رفتی تو بوم
Lumpy
به ورودی های 82 معماری و زیست شهید بهشتی سلامی دوباره خواهم داد
به خاطر همون سی دقیقه یی که اومدن و خندیدیم و من حس کردم که چقدررررررررررر آدم های خوب زیادن.

پ ن: آقای پیغمبر کله کدو:دی
مبارککککککککککککککککککککک!
به آدمهای عوضی
سلامی دوباره نخواهم داد.
Monday, September 14, 2009
تازگیها مطمئن شده ام که در لغتنامه ی مردان جمله ی :من یه روز تو رو میکشم برابر است با من یه روز تو رو "میکنم" به ضم کاف !
به آقای ناشناس طبقه ی پایین
سلام آقای ناشناس طبقه ی پایین.
نمی دانم حواستان هست که ما هر روز با هم مسایقه می دهیم یا نه..
مسابقه مان را تنها و تنها خودمان می فهمیم..
وقتی من صدای بیروت را زیاد میکنم انقدر که عالم و ادم کر میشوند شما نشسته اید توی ماشینتان و آرام صدای فرهادتان را زیاد میکنید.
در همه ی این روزها یی که ما تازه با شما در پارکینگ خانه ی جدید و موقتی آشنا شده ایم ندیده ایم که یک روز توی خانه تان باشید. انگار توی ماشینتان به دنیا آمده اید. نهار می خورید.می خوابید و به موسیقی دلخواهتان گوش میدهید.
جالب نیستید.عجیبید و من از ادمهای عجیب خوشم نمی آید.
اینها را ننوشته ام که بخواهم طرح رابطه ای یا هر چیزی شبیه این را پیاده کنم.نه. من همین بس برایم که هر روز بنشینم کنار پنجره و کتاب بخوانم و با شما مسابقه بدهم.
همه ی اینها را گفتم که بگویم دیروز بردید..
دیروز وقتی من بعد از ماه ها داشتم از صدای تامی نئشه فیض میبردم شما با ان ترانه ی مسخره تان من را وادار کردید که یادم بیفتد.
من از هاتف همان علی کوچیکه ی فروغ یادم بود و بس.
ولی این جمله های ساده دیروز من را..

و جالب اینکه شما صدای همان تکه ای را زیاد کردید که اگر من هم بودم زیادش میکردم:
وقتی زل زدی بهش یاد یاد شکلکام می افتی؟

دیروز شما بردید.
Sunday, September 13, 2009
عکسمه.دوسش دارم..حرفیه؟

حرف ما بسیار و وقت ما اندک..
چند روز است صبر کرده م که ته نشین شود غصه م..
که بنویسم چرا مادرم ..
همه ش تقصیر خواهره بود .. تقصیر خودم که کامنت اقای phographer را برایش خواندم. کنارم ایستاده بود و هیییییه بلندی کشید و بلند تکرارش کرد تا مادرم شنید..
اصلن شاید خودش از قبل میدانسته..توهم توطئه که میگن اینه!
میدانید من آدم جزببات م..نوشتن خرده ریزها.. اصلن من عادت دارم که همه چیز را با تصویر نشان بدهم..
نمی نویسمش چون زیاد است.. نمیشود بنویسی : مامانه اون شب که خوابم نمیبرد یه بسته گذاشت جلوم و الخ..
باید بنویسم که چطور بود و شد. باید خودم را بکشم با کلمه ها تا بفهمید چرا هنوز هم که روی نینکت سبز مینشینم بغض میکنم..
که چرا هنوز هم بوی درختهای دانشگاه تهران مرا وسوسه میکنند..
باید بنویسم که من چه خوب بلد ش بودم..
بله.. من باید همه چیز را تعریف کنم..از سیر تا پیاز این عاشقی را.. عشق هم که صبر می خواهد و همین.. فقط صبر..
اصلن آن شب که بسته را دیدم فهمیدم که همه چیز همان صبر است..
به دوستی در طبقه ی بالا
بله با شما هستم
شما که همه چیز را می خواهید زیر سوال ببرید.
من برای شما ,فقط و فقط متاسفم.
امروز فکر کردم نامجو چه خوب خوانده بود:

گاهی وقتا دل برام دست میزنه/با پا میکشه پس میزنه..

پس شما هم این دندان چرکی را یکنید بندارید دور.





maanoo_kochak bood
تحت یک عملیات" خود به فاک دهی" یه عکس پیدا کردم از تولد سه سالگیم.


پشتش بابام نوشته : دختره ی بلا,یه روزی میاد که بیست و سه سالت شده. اون روز هم انقدر سرتقی؟

4 بهمن 1366
به خدا! حالا نمیدونه من 25 سالمه و خیلی وقته ساکتم..
Saturday, September 12, 2009
تفریح جدید من : شر کردن خروجی های Lumpy

:***********
یه آدمایی هستن که هی میدزدن.

نه اینکه مادی ها! نه!
از روحت, از اخلاقت , از همه چیز , واسشون هم مهم نیست که تو چه بلایی سرت میاد..
حالا اینا بماند, سرقت ادبی چی میگه؟

چقدر ادم خر و زودباور توو دنیا زیاد داریم. خوشحالم که مدام در حال سرچ کردن می باشم تا کلاه سرم نره..
گور بابای حرف مردم..

Labels:

بعضی آدمها هستن مثل Alibi که من هر چی می خونم سیر نمشم.
یعنی همش یاد یه وقتایی میفتم که پیاده تا پارک وی میرفتم و همش یاد اون پست همخونه اینا ش می افتادم..دستام یخ کرده بودن توو سرما..
خب نوستالژی و اینا بود دیگه..
یاد اون آشپزخونه ی شلوغ و پر از دود...

+ موعظه ی شمعون بی نتیجه ماند.

Labels:

یعنی اندازه ی ارزن از موسیقی سر در نمیاره..نه راک نه کلاسیک نه حتی پاپ خوب
رسمن سلیقه ی موسیقی ش رضایا و ساسی مانکن ه, یعنی ساسی مانکن ارضا ش میکنه! حالا نه برای فان و خنده و مهمونی! نه!
his favorites are sasy pro & TM & Baghiye Jafangiyat
یعد میاد هی گوز گوز میکنه!

Labels:

همیشه واکنش های تند آدمها نسبت به خودم مرا خوشحال میکنند.

یعنی بعلهههههههههههههههه!

Labels:

دیشب سه نفر همزمان پرسیدن مامانت چی گفته که غصه دار شدی؟
به هرسه تاشون گفتم بعدا میگم..

خودم واسه یه نفر تعریف کردم که نپرسید..

محمود حالت خوبه؟
یعنی من عاشق مامانه م با این گرم کردن غذا به روش بن ماری ش!

Labels:

میم!

برو و do it now!

پولش با من!
:D
حالا هی بیا سرچ کن سکص با خاله و خواهر و پسر همسایه و برس به اینجا!
آقا من به کی بگم؟ ما اهلش نبودیم با اهلش نشستیم!

برو خدا روزیتو یه جا دیگه بده!
هیچ چیز از آن انسان نیست
هرگز
نه قدرتش نه ضعفش و نه دلش حتا...
و آن دم که دست به آغوش می گشاید
سایه اش سایه ی صلیبی ست
و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را
در آغوش فشرده است

آن را له می کند.

نمایشنامه ی خرسهای پاندا

Labels:

مرسي که زنگ نزدي
آدمي به اسم من، با آدمي به اسم تو، روزهايي دورتر، وقت‌هاي خوشي داشته به گمانم
بگذار بوي خوش آن وقت‌ها جاش را ندهد به تعفن بي‌تفاوتي حالاي من

Agrandissement

بعضی وقتها یک چیزی را می خواهی بگویی, میبینی یک نفر قبلن بهتر از تو گفته..
(title unknown):
"هرکس هرجا که حرف از با سر زمین خوردن می زند من گریه ام می گیرد. فرقی نمی کند کی کجا با سر زمین خورده، من می دانم با سر زمین خوردن چقدر درد دارد، چقدر آدم مجبور است گریه های یواشکی بکند، چقدر دور خودش بچرخد، چقدر عقب بماند از زندگی، چقدر بترسد از دوباره بلند شدن، چقدر تلو تلو بخورد بین سال ها و ماه ها و ساعت های زندگیش،چقدر تصمیم های یکهویی و غلط بگیرد برای زندگی های جدید که هیج کس به اندازه آدمی که با سر زمین خورده نمی فهمد که هیچ زندگی جدیدی وجود ندارد و لعنت به این پروازهای بی موقع"
Friday, September 11, 2009
خواستم بنویسم که مامانم امشب چیکار کرد که من همش توو ماشین خیره بودم به یه نقطه ی دور دیدم الان حسش نیست.
دعوامون نشد.نه.. یه چیزی نشونم داد که دهنم صاف شد..
یعنی یه لحظه هنگ کردم..
نگفته بودم؟ مامان من خدای سوزوندن سوژه ست!

Labels:

از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر !

صادق هدايت

Labels:

به استثناي دردهاي فيزيکي هيچ چيز بيشتر از دوست داشتن باعث رنج نمي شود.

ياسمينا رضا

Labels:

Thursday, September 10, 2009
اصلن محض آهنگ The Blower's Daughter آقای دمین رایس عزیزززززززم!
تصمیم گرفتم اسم اینجا رو عوض کنم..
این تیکه ی شعر رو دوست دارم بدجورر!
And so it is
Just like you
said it should be
We'll both forget the breeze
Most of the time
And so it is
The colder water
The blower's daughter
The pupil in denial
یادم باشد یکروز از آدمهایی بنویسم که هیچی..

ببین! شنبه که اومدم گوشواره رو ازت میگیرم.
عکسشو میذارم اینجا شر میکنم واسه همه.

Labels:

Wednesday, September 9, 2009
هدیه تهرانی چهارشنبه سوری خوشگل تر بود یا ترانه ی درباره الی؟ یا کمی با انصافتر باشیم با آدمهای فیلم مان ,گناه دارند!

مطمئنا که هدیه تهرانی چهارشنبه سوری خوشگل تر بود از ترانه ی درباره ..و واویلا که گاهی آدم ها می خواهند مثل فیلم ها, قصه خودشان را تعریف کنند و آن وقت است که آخ آخ و پوففف همه درمیاید که هی وای! چقدر شبیه و فلان ..
در یک غروب شاد و سرد زمستانی توی کافه شوکا می نشینی روبروی دوستی و بی هوا می پرانی که هی! چه همه دلم برای هدیه تهرانی ه چهارشنبه سوری تنگ شد و این حرفها و طرف از لحنت می فهمد که چه مرگت است و بعد روزهای زیادی می گذرند و تو هی با غریزه ت می جنگی که : هوی! خودت را جمع کن! شک که نشد کار و هی آبغوره بگیری و فکر و خیال و تووی همان لحظه ها صحنه ی گریه های هدیه تهرانی تووی حمام که گوش ایستاده بود می آید جلوی چشمت و چند بار سیلی می زنی به غریزه ت که هوی! و باز تکرار میشود تا یکروز می بینی نه! اینجوری نمیشود باید یکجایی افسار نازنینت را بدهی دست خود بچه روباهت و جلو بروی ببینی سرنخ ماجرا دست کیست و همین جوری ست که توی دلت اصغر خان فرهادی را می ستایی که ایول و فلان که شما چه خوب این طبقه ی متوسط بینوا را میشناسی با همه ی دروغ ها و نقاب هاشان که هر روز صبح به صورت های مهربانشان میزنند,
و اصلن میروی فیلم مذکور را به قیمت خوبی میخری و برای بار هزارم فیلم را می بینی و خودت را میگذاری جای زن بیچاره ی فیلم و عقب جلو میکنی و دنبال فرق خودت با زن فیلم میگردی ومیرسی به آخر ش و همین جاست! نقطه ی بحرانی فیلم همین جاست. فرق توی بیننده با زن سیاه پوش و خوش تیپ و گوگولی فیلم, همین لحظه ی بی نظیر است که تو نمی خوابی و آرام نمیگیری..هدیه کنار پسرش دراز میکشد و به فردا و دوبی و همه ی این قلقلکهای گول زنک -اسپشالی خوراک زنهای طبقه متوسط است- فکر میکند و غریزه ش را , شکش را به همان روش قدیمی جیش بوس لالا خواب میکند ,
ولی تو نه! توی بیننده تا ته فیلمت را بیدار و هوشیار جلو میروی و در یک لحظه ی هیجانی و یونیک که فقط خودت لذتش را چشیده ای مچ فرخ نژاد سناریو ات را بی سر و صدا و خونریزی میگیری و بعد با خیال راحت سی دی را درمیآوری و همه ی بشقاب پلو و مرغ ت را میخوری و به خودت میگویی ایول, دمم گرم , خوش به حالم با این غریزه م که بچه روباهم!
همین جاست که تصمیم میگیری زنگ بزنی به دوستی تا قراری با فرهادی نازنین بگذارد تا برایش توضیح بدهی که اخر فیلنامه ش را چطور به گند کشیده ای و او فقط سرش را تکان میدهد و تو با هیجان تمام برایش میگویی که اصلن همه ی شباهت تو و هدیه و صابر,متوسط بودنشان است . نقابهاشان, دروغ هاشان , سادگی های بی دلیلشان, سکوت هاشان.. هی دست هات را توی هوا تکان میدهی و تن صدایت کم و زیاد میشود تا صابر ابر و ترانه و هدیه و فرخ نژاد را توی یک اشل واقعی نشانش بدهی و از خودت مایه میگذاری و دندانهای تیزت را نشانش میدهی..تمام میشود حرفهات.. سیگاری روشن میکنی و بعد هم خداحافظی ..شب که دوباره فیلم ها را مرور میکنی پشت پلکهات..میبنی ظالم تر از تو وجود ندارد.. انقدر توی نقش خودت فرو رفته ای که اصلن پانته آ بهرام چهارشنبه سوری و شهاب حسینی درباره الی را توی این هیروویر گم کرده ای..فیلم را دوباره میبینی..خودت را خوب نگاه میکنی..ولی نه,عقده های زیرساختی ت رو میآیند و با جمله ای شبیه اینکه : به درک! خب میروند دنبال یکی دیگر ..خودت را آرام میکنی..سرت را میگذاری روی بالش و سعی میکنی برای خیانت یک تصویر انتزاعی درست و حسابی بسازی.

*این نوشته نه بویی از پشیمانی دارد, نه ترس از تنهایی , و نه ذره یی شک.
هوای خوب بغل بغل
وای خدایا یه روزایی مثل امروز فکر می کنم چقدر خوبی !
به قول البرز چقدر وقتی خودت تموم می کنی لذت بخشه D:
به قول میم جون هر روز که می گذره بیشتر مطمئن میشم که تصمیم درستی گرفتم که غیب شدم و چقدر اون شب معجزه آسا بود که ما اون فاجعه رو دیدیم . الان خوشحالمه زیاد و گاهی فکر می کنم خداهه (به درک که بعضیا به بودنش شک دارن) خیلی خیلی هوای من رو داره
آره بن بست جونم ! پاییزه و من دیگه دردی ندارم که دادش بزنم فقط جیغای خوشحالیه و فکر کردن به خنده های تو توی کارتینگ .
میم جون ! پس جایزه ی منو کی میدی ؟ (بی جنبه نباش ، گوشواره)
Tuesday, September 8, 2009
این بخت سرکش..
شبها می شود به همه چیز فکر کرد.میروم چایی میریزم برای خودم. بعد چشمم می افتد به جعبه ی قرص سیلاکس که روی کابینت جا گذاشته ام. قرص خوبی است.. اسهالم را بیشتر میکند.اینجوری وقت بیشتری برای فکر کردن در توالت دارم. کتابی هم دستم نباشد و فقط بنشینم و به خودم فکر کنم. از بس که نمی شود توی اتاقم فکر کنم.یعنی تا میایم تمرکز کنم خواهر زاده ی عزیز با شیهه یی بلند و شمشیر بلندتری می آید توی اتاق و داد میزند: هی خاله کشفت کردم! کشفت کردم. دروغ چرا؟ من از این عبارت رویایی و عاشقانه ش –به خیال خودم- خیلی خوشم می آید..برای همین هم زیاد تووی اتاقم میمانم.
یک شب دوستی زنگ زد و گفت : دارم مالنا می بینم و هی یاد تو می افتم..یاد تو که می گفتی خواهرزاده ت گاهی یواشکی از درز در نگاهت میکند..گفتم اره.. وقتایی که دارم جلوی آینه قدی دامن گلدار قرمزه رو امتحان میکنم و موهایم هم عجیب براق و خوش حالت شدن میاد می ایسته کنار در و فکر میکنه من نمیبینم ش و خوب نگاهم میکنه..
میدانید من زیاد اهل شنیدن اینجور چیزها نیستم.. من با این حرفها عاشق کسی نمیشوم..نمیلرزم. من همیشه می خواستم از نگاه آدمها بفهمم چند مرده حلاجند.. نگاه ها فرق دارند.. بعضی نگاه هها مشتاقند.. نمی شود بهشان اعتماد کرد.چون ممکن است دو روز بعد از دیدنت, شوقشان بخوابد.اینجور نگاه ها مدام به دوری احتیاج دارند..
بعضی نگاه ها می خواهند لختت کنند. ازین نگاهها دیده م زیاد.به اینها هم نمیشود اعتماد کنی.چون یک شب که نباشی عمله شان را برای یکی دیگر لخت میکنند.
بعضی نگاه ها را هم ندیده م. این نگاه ها معلوم نیست از کجا و چطور این شکلی شده ند.. خیره ند.. حتما یک جای دوری که خیلی دور از من است ایستاده اند جلوی پنجره خانه شان و دارند به برف بیرون نگاه میکنند-نمی دانم جو سکوت شبهای برفی میگیردشان یا هر چیز دیگری که گفتم نمی دانم چیست -میروند سراغ کاغذ و قلمشان و برایت نامه می نویسند : یعنی کی میشه من از کنار همین پنجره میلان رو , کوههای الپ رو بهت نشون بدم؟..در همین لحظه من دارم موهایم را جمع میکنم و توی آینه به خودم نگاه میکنم و به پیشانی م دست میکیشم.. این جور نگاه ها هم به خاطر نا شناخته بودن منبع اشتعالشان من را عاشق نمیکنند.
تازگیها من اصلن از دیدن هیچ چیزی نمیلرزم..اصلن فهمیده م هیچ معیاری برای عاشق شدن ندارم.لررزیدن دست و نشستن ماگی که دهنی من است مرا میلرزاند ولی, گاهی..
تازگیها من به "تو" ی خاصی هم فکر نمیکنم..به "شما" فکر میکنم. به توده ی دوستانی که از سه نفر تجاوز نمیکنند و میدانم بغل کردنشان هیچ عاقبت خاصی ندارد.
تازگیها از هر چیزی که به عاقبت م ربط داشته باشد دوری میکنم.می خواهم عاقبتم دست خودم باشد, نه دست نگاه و چشم و اینه و پنجره های دور..اصلن من این روزها آدم باحالی شده م..
از لای انگشتان من
سطر سطر بیژن و منیژه میریزد
و
,واژه های تخدیری یوحنا
یکبار دیگر در گریه ات
تکرار کن
که این " پیاله ی خون را نمی خواهی."

بیژن نجدی

Labels:

نوشته بود ژوزفین - همان معشوق و همسر معروف ناپلئون- می بخشید، اما فراموش نمی کرد. نفهمیده بودم چرا.
حالا اما خوب میدانم. خطای آدمها را باید بخشید. جفایشان را هم. نه از سر بزرگواری، که این روزها از قدرت من یکی خارج است. دانسته ام که باید بین بخشیدن یا یک عمر به دوش کشیدن کوله بار نفرت انتخاب کنم. بخشیدن را انتخاب کرده ام.
فراموشی اما، نه. فراموش نمی کنم تا اجازه ی تکرار تراژدی را به آدمهای اطرافم ندهم.تا شانس دوباره ای ندهم به آدمهایی که یکبار اجازه داده ام فرو ریختنم را پیروزمندانه نظاره کنند و لابد در دل هم بگویند که خودش خواست. می بخشم اما هرگز فراموش نمی کنم.
Monday, September 7, 2009
پرچم
کسی را که ترک میکند چقدر اسان تر می توان دوست داشت! زیرا آن شعله , برای کسانی که دور می شوند پاک تر می سوزد: شعله یی که جم خوردن پیدا و ناپیدای آن تکه پارچه از پنجره ی کشتی یا قطار برمی افروزدش.
در کسی که دور میشود , جدایی همچون رنگریزه هایی نفوذ میکند و او مالامال از درخشندگی دلنشینی میشود.

والتر بنیامین-خیابان یک طرفه

Labels:

رزاق همه خداست , و نائب آن : دولت

والتر بنیامین

Labels:

دیروز..
نشسته بودیم دور یه میز.من داشتم لیوان سنگین چایی م رو بلند میکردم.
آی پاد ش رو آورد نشونم داد عکساشو..
هی میزد میگفت: رها.
دوباره و سه باره اینکارو کرد..
یهو برگشتم رو به اون یکی آدمه گفتم: تا حالا هیچ کس عکس منو نریخته رو یه چیزی و اینجوری با ذوق نشون ادما بده..
آدمه گفت اگه میخوای گریه کنی بکن..ما مشکلی نداریم.
هر سه تایی خندیدیم..

از توو نایلون اون قابی که خریدم رو دراوردم شبش و گفتم اره ! چقدر شبیه رها ست..
من عاشق این روزای خنکم که حرف , حرف منه..

!hey guys
واسه دیروز خیلی خیلی خیلی مرسی..
Saturday, September 5, 2009
ساعت 7
* : همه ی لباسام بو گه میده..
من: تن منم..
من: بیا تصمیم بگیریم آدمای نرمالی بشیم..من میرم حموم .تو هم لباساتو بشور..
* من هیچ تصمیمی نمی گیرم.
..دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه
چرا باید وقتی نشسته ای توی ماشین برای اینکه فرار کنی, راننده ضبط را روشن کند و این آهنگ لعنتی پخش شود..
نمی رسه به تو حتی صدای من..
بعد من هر چقدر صدای باب دیلن را بیشتر میکنم توی گوشم ,او هم صدای این را بیشتر میکند.. یکجور مسابقه ی پنهانی برای کشتن من..
آهنگ را عوض میکنم.. شاید که با راک ایرانی شد که برنده شد..
نه.. بلندتر..
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم..
دارم میرم ته دیوونگیم اینه..
همه ی ولووم پخش من 25 ست.. من باخته م.. حتی این راننده هم به من بیلاخ داد..
یک بیلاخ بزرگ برای همه ی باختهای زندگی م..
وسط راه پیاده میشوم..
مینشینم کنار جوی آب.. بلند میشوم ودوباره پیاده تا ته کوچه میروم.. برمیگردم.. نه ..کسی دنبال من نیامده..من رفته م..و یک خب ..
اسپری م را درمیاورم روی دیوار خانه ی قدیمی مان برای یادگاری می نویسم: من باختم. من رفتم..من لعنتی.. من از دست رفته م..مثل تو..

Friday, September 4, 2009
دعای روز پانزدهم ماه مبارک..
_تو چراغ جادو بودی واس"ش"
.
.
.
سکوتی طولانی..
زنی که تنهاست
زیبا هم اگر باشد
خاطر جمع!

تنها
تکیه می‌دهد
به دیوار ِ زمان
وآواز می‌خواند..

+پاگرد
..از دیر آمدن می گویند , از دیر آمدن کسی / چیزی / اتفاقی شاید

دو روزه که یاد شیراز افتادم..

توو اتاق پردیس خوابیده بودم..

دلشوره داشتم..شبش با اتوبوس راه افتادم که برم شیراز نمیشد تهران موند..

12 ظهر فرداش رسیدم..

خوابیده بودم که Nacm زنگ زد گفت فکر کنم باید برگردی..

چشمام باز نمیشد.پردیس گفت موبایلت رو خاموش کن..بخواب.. هیچی نمیشه.. ولی می دونستم اگه برنگردم یه چیزی میشه..ساعت 6 اینای عصر بود..ماه رمضون بود باز.. ساکم رو جمع کردم.. گریه م گرفته بود.از خود ترسوم بدم میومد..اومده بودم شیراز که دیگه به هیچ چیز فکر نکنم.. شیراز بودم چون نمی خواست..گفته بود برو.

منم رفته بودم..

حالا میگفت برگرد ..منم داشتم برمیگشتم... دلیل هم داشتم: "دوسش دارم..تقصیر من بود"..

رفتیم شام خوردیم..

من داشتم سرب می خوردم..پاستا نبود..

صبحش سر راهم یه کاتر خریدم.. من هیچ وقت انقدر احمق نبودم ولی وقتی رسیدم شرکت nacm اینا مچم رو بریده بودم..

راننده هه پیاده م کرد ..سرشو تکون داد.. حق داشت..

یه هفته نشد که خودم درو پشت سرم بستم و رفتم.

من همون روز اول توو کافه ی لیلا جای خودمو نشون داده بودم.. بالای بالای اون چوب نبات ی که تو چایی ترشم بود.. سر خورده بودم اون روز و افتاده بودم رو زمین..

خودم خودمو برداشتم..

دی ماه هم همین اتفاق افتاد.. من بالای سرمو ندیدم..یکی بود که منتظر بود.. من ندیدم..

وقتی هم دیدم دیر بود..

آدما وقتی از هم ناامید میشن نمی مونن..

حتی اگه تنها کسی باشن که وقتی توو عید برف میاد برن پای پنجره ی حیاط بایستن و بگن: این بچه دلش برف می خواست...
Thursday, September 3, 2009
بچه که بودم ماه رمضونا نزدیک این شبا که میشد من دل توو دلم نبود.. مهمونی بود آخه خونه بابابزرگه..
مامانم یهو گفت یه کم قران بخون شب جمعه یی واسه بابات..
یه لحظه یاد اون روز صبحی افتادم که از من عصبانی بودی و من داشتم التماس میکردم که بهت ثابت کنم منظوری نداشتم و قسم خوردم به روح بابام..بعد یهو گفتی گور بابات..
از خود خاک بر سر بی غیرتم خجالت کشیدم..

زوری یادم نیومد.. از بابام خجالت کشیدم..که یادم اومد.. نمی خواستم طعنه بزنم.. فقط یادم افتاد که من یه جاهایی توو زندگیم رسمن ریدم به خودم و بابام و مامانم و کل آبا اجدادم با این گذشتن هام..
اه..
لعنت به من..
بار هزارمه که آن لاین میشم امروز و حرف میزنم..
این بی انصافیه که بیان به زور از تخت بیارنت بیرون و باهاشون بری واسه بچه هه کیف و کفش مدرسه بخری.. من از این تصویرا میترسم.. کا ر دست خودم میدما..
..این روزها
و خواب هایت را
به آب بگو
صدای گریه ات را اگر نشنوند بهتر است...

سطرهای پنهانی- حافظ موسوی
کاش اونا رو خبردار نمیکردی.. کاش میذاشتی توو خودم انقدر خودمو همه ی اون لحظه ها رو می جوییدم تا تموم بشم..

خواهره هم ..
کاش میشد الان بندازمش بیرون..
وقتی توو یه روز 4بار آپ میکنی یعنی ..
هیچی..
چاره نداری جز اینکه موبایل و ..
فایده نداره..
من دلم یه جای تاریک میخواد که خنک باشه..
که یخ کنم.. که هی بگم هییییه..
بعد آروم بخوابم و ببینم کرما و فکرا آروم دارن از توو مخم میان بیرون..
من دلم اون مانتو که نه..اون سارافن پیش سینه داره رو میخواد که سرمه یی بود.. کی یادشه..
همون..با یه دوچرخه.. موهام انقدر هست که باد بزنه زیرشون و من هی دلم سرعت بخواد..
نمیتونم خودمو جمع کنم..
کی میدونه من چمه و چی میخوام.. جز خودم و خداهه..
هنوز توو مخم نرفته.. نمیره..طول میکشه..
من همه حقا رو میدم به تو..باور کن..ولی با آدمی که قهر ه و ساکت چی کار میشه کرد؟..
جز اینکه نگاش کرد تا محو بشه..
"تو اینو میخوای؟"
.
.
.
به ژولیوالسادات نگاه میکنم..
خنده م میگیره..
silence & cry میبینم..
مثل آدم کوکی ها شدم..
هر کی حالمو میپرسه میگم آره خوبم..توپ ه توپ..
بعد نمی دونم چی میشه که تا میم یه حرفی و پیش میکشه پق میزنم زیر گریه..
آره دوستم.. راست میگی.. باید یه معجزه اتفاق بیفته تا آدم دلش بیاد اون سارافن گلی گلی رو بپوشه..
معجزه هم جزو محالات عصر ماست.من نه حلاجم نه رابعه نه هیچ کس دیگه.. پس زنده باد لباسای قدیمی..
Wednesday, September 2, 2009
امشب چه شب مسخره ییه..
حس آدمایی رو دارم که دفعه ی آخره که دنیا رو می بینن..میدونم حسم بی خودیه ولی دارمش..
وقتی برای چند روز متوالی از خونه بیرون نمیری و توو خونه میشینی و انگار نه انگار که کارای دیگه یی به جز فیلم دیدن و کتاب خوندن و خوابیدن هست حب طبیعی ه بهت شک کنن..
مامانه اصلن پیگیری نمیکنه..
نمیشه هم گفت..
موبایل هم هست ولی چه بودنی ...
چرا ازم می خواین که بگم؟
آدمی که روزه ی سکوت داره با خودش ..
نمی دونم..
اصلن بی خیال.. امشب ازون شبای مزخرفه.. با همه دعوا دارم..
..It's funny

:Young mother to Osama

.There is a lot of things we got in common these days , Osama
Betrayal is one of them
.that must be something you think about a lot
?How often do you look your man in the eye & wonder if you can really trust him
..but if you murdered life that day then i murdered love
..& now i have to live without it

Incendiary
اصلاحیه
مژده بیضایی رو نمی دونم از کجا آوردم.. مژده شمسایی..
Tuesday, September 1, 2009
دیشب داشتم کامنتای خیلی وقت پیش رو میخوندم..
کامنتای یرما رو دیدیم..دلم گرفت.. همه شبایی که بیرون رفتیم یعد تولد اون شال.. جشنواره..
دریغا انسان :
یه روز تو پاییز که بارون میومد حسین گفت : عین سگ کشی تو هم مژده بیضایی .
عین سگ کشی یا هر چیز دیگه, این که حسین به بیضایی خیلی ارادت داره ، بیخیال همه ی این ها ، گاهی بی اختیار فیلم ها را زندگی می کنی ، گاهی می شوی آدم توی قصه ها شاید هم برعکس فیلم را از روی زندگی تو ساختند یا آدم توی آن قصه که برایش اشک می ریزی ، قلبت فشرده می شود برایش اصلا خود خود تو هستی .
کسی آینده اش را و تضمینش را و خیال راحتیش را مدیون من نیست . اما بالاخره که یادش می ماند .