پدرم وقتي مرد پاسبانها همه شاعر كه نبودند هيچ..پاچه هم مي گرفتند.يادم است صبحش با سر لخت و تي شرت سفيد راه افتادم توي خيابان كه برسم خانه مان..كسي نديد اما عصرش با همان چشمهاي سرخ كه توي خيابانهاي خلوت اول عيد مي چرخيدم يكي از اين زنهاي سگ سيبيل جلويم را گرفت كه هي! با ان عينك آفتابي و روسري فرق سر از پشت رد كرده, زلف بر باد مده..
اين را ان موقع براي رضا تعريف كردم و پشت تلفن با اشك و خنده گفت : خوب راست گفته.خودت را بپوشان.
ان موفع نفهميدم.بعدهاهم كه فهميدم فايده نداشت..
پدرم وقتي مرد انگار همه ي انهايي كه با او در جايي يا زماني نقطه اي براي اشتراك داشتند هم قرار گذاشتند بروند.نمي فهميدم .داغ بودم.دختر عمه هايم هردوشان دو ماه قبل مرده بودند و من صبح كه بيدار شدم مي لرزديم از ترس..انگار قرار باشد زلزله بيايد و تو پرنده اي چيزي باشي و بو برده يي..ان وقت هي مي پري به در و ديوار قفس..من هم از صبحش همين حال را داشتم.تا ظهر كه يكي از عموها زنگ زد كه چه خوش نشسته ايد..هر دوشان مردند.باورمان نمي شد.من مي خنديم.پدرم از خواب بيدار شد و به زمين و زمان فحش داد.نشنيده بوديم ازش اينها..جز قديمترها.همان وقتها كه پاسدارها ريخته بودند توي خانه و من خيره شده بودم به لباسهاي مادر و خواهرم كه كف حياط باد بازيشان مي داد.
باورمان نمي شد..فقط ده سال و پنج سالشان بود.پدر سياه نپوشيد و رفت سركار.من هم عصرش ساكم را چيدم و آمدم تهران.طاقت نداشتم..
باورمان نمي شد دو ماه بعدش پدر خودمان برود..داغ بودم من..سياه نپوشيدم..از اولش ژاكت آبي م تنم بود با شال آبي خوشرنگ.خواهرم هفت ماهه حامله بود.بي تابي ميكرد.روز هفت رفتم از ان فروشگاه سيسموني براي بچه لباس خريدم.نمي شد در خانه بماني..
سيزده به در كه تمام شد فرداش آمدم تهران.اصرار كردند كه بمان..گفتم حالم خوب است.دروغ گفته بودم.تا ان روز يك قطره اشك هم از چشمام نيامده بود..عمه م جايي گفته بود دختره ي بي غيرت! برنخورده بود بهم.توضيح هم براي حالم نداشتم.گذاشتم هر چه ميخواهند بگويند.
از رامسر كه برگشتم هفته بعدش چهلم بود.زنگ زدم كه منتظر نباشيد من امدني نيستم.
مادرم بغض كرده بود.ترسيدم.نكند بچه از زور انهمه گريه و لرز افتاده بود.نكند بچه زنده مانده بود و خواهرم مرده بود؟.نهيب زدم كه خفه شو! مگر عهد دقيانوس است؟ ارديبهشت هزار و سيصد و هشتاد و سه است! مادرم حرف نمي زد من هم.خودم را خفه كردم تا بپرسم.گفت زن دايي ديشب تمام كرده.كدام زندايي؟مگر يكي دو تا بودند؟."آ" را كه گفت فهميدم. سوخته بود.جزغاله.لباسش پلاستيكي بوده.گر ميگيرد و تا ته مي سورد.ته همان سرش بوده. بعد هم اغما و تمام.
گفتم نمي ايم.طاقت نداشتم.دستم ميلرزيد.گوش ماهيها را ريختم توي جوب دم خوابگاه و رفتم و تو.
خرداد بود.فرجه ها هم نرفتم خانه.نمي شد رفت تو.امتحان كرده بودم.همان شب اول .صداي خس خس سينه ش نبود. چيزي كم بود.من ثابت مگر مي شد فراموش كنم يا كم كمش چارچوبها را بشكنم كه بدون او هم زندگي مي گذزد؟
شب زنگ زدند كه بيا صداي گريه ي بچه را بشنو.خيالم راحت بود.مادرم صدايش زنگ داشت.گفتند بيا.بد است.خوبيت ندارد.اصلن تو چه مرگت است؟.جواب ندادم.انگار با خودم و خانه مان قهر كرده بودم. فرداش رفتم توب لابراتوار كه حلقه ي فيلم را چاپ كنم.مي ترسيدم. مهتاب را با هم خودم بردم.گفت مگر از جن عكس گرفته اي؟ گفتم مگر جن را مي شود ديد.خنديد.تشر زدم كه ببند! كفن پدرم است. لال شد.عقب عقب رفت و از فرداش پسرها گفتند ديوانه است.
نبودم.از قصد دوربين را برده بودم توي مرده شوي خانه.برادرم توي بغل خاله م گريه ميكرد.من گريه م نمي گرفت.داغ بودم شايد. عمويم توو بود.سرش را اورد بيرون از لاي جمعيت صدايم زد كه بيا! بيا ببينش! خواهرم گفت من هم مي ايم.داييم جلوش را گرفت كه نه! ديوانه اي؟! از توي كوله دوربين رابرداشتم.داييم تشر زد كه كجا مي بريش؟ گفتم مي خواهم نشان بچه هام بدهم! دروغ گفتم امدم مزه بريزم كه بخندد.حاليم نبود.داغ بودم. خواهرم داد زد كه برگرد.رفتم توو. كسي حو.اسش به من نبود.جلو رفتم.
ان روز فقط مرده ي ما بود انجا. مادرم انگار غش كرده بود.شايد هم عمه م بود.داغش تازه شده بود. محمد پسر خاله م امد جلو كه جاش را نشان بدهد. باورم نميشد. پدر.تا پنج سالگي پدر بود.يكروز پسر همسايه مان توي كوچه مسخره م كرد. خجالت كشيدم. از فرداش جلوي بقيه ميگفتم بهش : "ببين"! .ميگفت من پدرم.ميگفتم نه..تو ببيني.اول دبستان بعد از يك ماه كه اسمم را توي همان دبستاني كه ميخواستند نوشتند.ناظممان پرسيد با كي زندگي ميكني؟ لال شده بودم.مادر و خواهر و برادر را گفتم.زبانم نمي رفت نه به ببين نه به پدر.از مادرم پرسيد پدر دارد؟ مادرم ترش كرد. گفت بعله..بگو خب.نمي توانستم..زور زدم تا گفتم و بابام.
باورمان نمي شد.هيچ كداممان.بيشتر از همه من.
مگر مي شد بابام.با ان همه ابهت.ان طور بي حركت بيفتد روي ان ميز و بگذارد مردها بشورندش؟.نمي شد. بالاي سرش كه رسيدم خنده م گرفت.جز توي بچگي كه مال خيلي وقت پيش بود لخت ديده بودمش.سفيد بود.مثل همان وقتها.دوربين را دراوردم.مرده شور بي وجدان داد زد سرم كه چه كار ميكني؟ محل ندادم.عموم گفت ولش كن! زده به سرش..عكسهام را گرفتم.از همه طرف.نمي دانم قيافه م چه شكلي بود كه هيچ كس جرات نميكرد نزديك بيايد.دوربين را از دستم بگيرد.يكي بخواباند زير گوشم تا سر عقل بيايم.اخرين عكس را از روي شانه هاش گرفتم..شش سالم بود. تازه ياد گرفته بودم از روي روزنامه بخوانم.مدرسه نمي رفتم.خودش يادم داده بود. عصزها كه مي امد خانه بساط ش را كه مي گداشت جلوش.صدايم ميكرد.مي نشستم كنارش.شرطي شده بودم تا صدا ميزد روزنامه ها را برمي داشتم و ميرفتم توي اتاق اخر.هميشه منقل و ذغالش انجا بود.به بيرون پنچره نداشت چون.همسابيه مان سپاهي بود.اگر بوي ترياك ميفهميد كارمان ساخته بود..همينجور كه دود مي پيچيد توي اتاق و بالا مي رفت كم كم صورتش محو مي شد.انگار گم مي شد توي دودها و دستم بهش نمي رسيد.فقط صداي كلفت و سيگاريش را مي شنيدم كه جمله ها را يكي يكي مي خواند و من تكرار ميكردم.هرجا اشتباه مي خواندم درستش را بلند ميگفت.يكبار بهش گفتم ببين! تو مثل خدايي.اولش غيظ كرد.ساكت شد.ترسيدم.گفتم الان است كه بيرونم كند.بعد اهسته خنديد كه چرا؟ گفتم خدا هم وقتي با بنده حرف ميزد معلوم نبود فقط صداش بود كه ميرسيد از لاي ابرها. از فرداش بعد از شام مي نشست روبرويم و روزنامه ميخواند.هيچ و قت هم توي اتاق پر از دودش برايم هيچي نخواند.يك شب كه دو صفحه ي تمام را بي غلط خواندم بلندم كرد و گذاشت روي دوشش.انقدر چرخاندم كه گه گيجه گرفتم و دلم بهم خورد.خواهر برادرها حسادت ميكردند.معلوم بود.از ان بالا همه اي خانه را مي ديدم.حتي توي حياط را. به برادرم زبان درازي كردم.دستش را بالا اورد كه بگيردم.نتوانست..
تمام كه شد امدم بيرون.بوي كافور ميدادم.دستم را ماليده بودم به انگشتهاي كشيده اش و دوباره مردك مرذه شور داد زده بود.مي خواستم بغلش كنم.نمي شد.انگار توي ابرها بود.دستم بهش نمي رسيد.شب قبلش با هم فيلم ديده بوديم.همين جور كه از پرتقالهاي عيد كه روي ميز بود برمي داشت و مي امد و نزديك تلويزيون گفت بس كن! با خودت.با من.با همه.تكان بخور.حرف بزن.گفت مي بيني يكروز نشسته اي توي ماشين.داري از بهشت زهرا برميگردي.من را گداشته ايد همان جا.توي يكي از همان چاله ها و نيستم كه اينها را دوباره بگويم.راست ميگفت.نبود.واقعن نبود.مي خواستم دستم را بگذارم روي سينه ش و دستور بدهم به قلبش.بگويم بزن.تندتر.بكوب.نمي شد.قلبش هم بوي كافور مي داد.انگار از تك تك روزنه هاي تنش بوي كافور ميامد.نابودي.زوال.
باورم نمي شد.يعني من كه باور نميكردم.دستهام ولي يخ كرده بود.از همان روز دستهام يخ كرد.
پاييز بود.كلاس طراحي مان را دوست نداشتم.كليات شمس را برده بودم سر كلاس تا استاد حواسش پرت مي شد باز ميكردم و براي خودم و مرجان مي خواندم.
صبح دير رسيده بودم سر كلاس.داشتم مي خواندم زير لب كه يكهو افتادم.خودم هم نمي فهميدم..استاد بيچاره ترسيده بود.مي پرسيد زنده اي و نمي شد جواب بدهي..هوا پر از بوي كافور بود.بلندم كردند و اب قند دادند كه يعني فشارت افتاده..شب كه برگشتم خوابگاه زنگ زدم گفتم وصيت نامه م را نگه مي داري؟ قهر كرد.گوشيرا قطع كرد.دلش را خوش كرده بود به من.به جمعه هايي كه پياده تا داراباد مي رفت.به حلقه ي براقي كه قايم كرده بود توي كمد..نزديك صبح زنگ زد كه خواب ديدم.مرده بودي.رفته بودي بهشت..
دو تا جمعه را رد كرديم.يا شال رنگي و بلندم پشت دانشگاه شان خوابيده بودم روي نيمكتهاي خيس . بيدار كه شدم دستم سرد بود.تنم سرد شد.از هوا نبود.
دكتر با كراوات سرمه يي و نقطه هاي سفيد خم شد روي صورتم و گفت مي ترسي؟ سرم تكان دادم كه نه.
دكتر دانشمند دستم را گرفت كه ترس ندارد.سورن را كه فرو كرد اشكم راه افتاد از گوشه ي لبم گذشت.دستش را اورد جلو و كشيد روي صورتم و دستش را ليسيد.دلم بهم خورد.
...................................................................................................................
Labels: Story