Friday, February 29, 2008
Perfect Blue
وقتی معشوق یهودی م از بین پرده های توری سرش را توو می آورد و نعره می زند : مارگریت! می فهمم هنوز چیزهایی هستند که من را به شوق بیاورند.هنوز انقدر پیر نشده م که چیزی از ته ته قلبش-فرقی نمی کند این روزها- خوشحالم نکند.

می فهمم هنوز هم مثل هفده سالگی حاضر جوابم.مثل روزی که بادکنک نقره ای توی دستم بود و جواب مهدی را دادم.

عجیب است.دیروزم یادم نمی ماند اما خوب روز تولد یک سالگی م را یادم هست.

هنوز هم به صدای معشوق یهودی م وقتی عبری را با یونانی درهم میکند و همخوانان ش یاد هم خوانان اودیپ می اندازندم وفادارم.

از جابه جا کردن فعل و فاعل و مفعول بیزارم.به ارزش ساختاری زبانم معتقدم و دلم می خواهد یکروز به جای رای گیری برای انتخاب بهترین رییس جمهور برای انتخاب بهترین نویسنده رای گیری کنند تا دوباره و سه باره و هزار باره به همه ی احمقهایی که به ساختار شکنی در زبان معتقدند بیلاخ نشان بدهم.

گذاشته م هی پنجره های این برج لعنتی بیشتر روشن شود ان وقت روز آخر دست از سر خودم برمی دارم.

اصلن چه اهمیتی دارد رنگ چشم من توی نور آفتاب دانشگاه سال 82 وقتی پای چپم روی پله ی دوم از پاگرد سوم است قهوه ای می شود یا سبز هم قاطی دارد.

من همه ی این دری وری های هژده نوزده سالگی را دور ریخته م.من دلم را به آن دفتر سبز خوش کرده م که وقتی می نویسم تا آخر عمرم مزامیر داوود..

به هفده سالگی و ذره بین قهوه ای با کیف قهوه ای سوغات دایی کوچکم و نور کم حمام اتاق آخر فکر میکنم و آن کتاب سیاه کوچک که می خواست مرا نجات بدهد و خیال من برای رنگ لباس های سلیمان وقتی برای محبوبه ش غزل میگفته.

برای : "خداوند آواز گریه های مرا شنیده است".

پر از تناقضم..روی لبه ی باریکی از کلمات یا احساس یا هر چیزی که نمی شود نشان داد و گفتش قدم می زنم.جفتک چارکش می اندازم و خیالم نیست شاید یک روز وقتی دکتر با کراوات سرمه ای و نقطه های سفید, سوزن باریکتر از لبه م را توی گلویم فرو میکند یا وقتی دستم روی دماغم است که خون نریزد یکنفر دارد توی سالن تاریک تر از خودش برای مصائب مسیح گریه میکند و مریم مقدس کنارش قلبش را می مالد.

می مالد.دوست ندارم.

به درک.بگذار با سرچ مالیدن فلان عمه و ننه شان برسند اینجا.وقتی خیلی ها دنبال دختر چشم آبی میگشتند و روسری آبی م هوایی شان میکرد.اسمش را می گذاشتم عشق.

بگذار آواز دهل از دور خوش باشد..

کاش زودتر شنبه میشد.آنوقت کتاب قرمز م را میگذارم توی کیف و تا دانشگاه از بازی جدیدی که کشف کرده م حظ می برم.باید صبح ها وقتی آفتاب مستقیم توی چشمت افتاده و پدرت را سگ کرده جلو را نگاه کنی و ماشینها را ببینی که چطور به موقع بدون هیچ عیبی جایشان را بهم می دهند.راهنما می زنند .می روند سمت راست تا بعدی یک کم برای خودش تند برود.بعد اگر یکی مثل گاو آن وسط لایی بکشد یکهو هوا تاریک می شود وتو رسیده ای به اتاقت.چراغ را روشن میکنی و دوباره موقع خواب خاموشش میکنی..
Monday, February 25, 2008
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کنتو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کنتو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن تو صبر کن وفا کن

Thursday, February 21, 2008
می تونم خودم-و بپوشونم؟

منتظرم حرفهایتان تمام شود.بعد بزنم بیرون, بروم دستشویی.برگردم بگویم می خواهم بروم.که نگاه نکنم .بار سوم است امشب که خون دماغ می شوم.آن طرف پنجره انقدر مهم نیست تا این طرف که پشتش نایستاده م.که چشمم درد میگیرد از نوشتن ش .از توی کوچه صدای جارو می اید.پنجره کوتاه نیست یا قد من که بخواهم سرک بکشم و نشود.این شیشه تار شده.دستمال خونی م هم توی جیبم نمی رود.اگر می شد داد زد این وقت شب , نه صبح, حتما پرتش میکردم جایی که نبینم چطور زوال درم می چرخد.خودم را به این در و ان در نزنم که دندانهایم چه بلایی سرشان امده ـسرم را بالا گرفته م که خون نریزد روی تشک,صدای پچ پچه تان می اید تو.نشسته م روی صندلی که شاید خوابم ببرد.میگردم توی اتاق.بین نقاشی ها.کاغد پیدا کرده م که بنویسم اینها را.کتابها را ورق میزنم.حواسم نیست که خون میریزد روی انگشتم.تو هنوز داری حرف میزنی و من برمیگردم به "4ماه و3 هفته و 2 روز" که آخرش چی؟ـ

خسته شده م-می شوم- وقتی همه ی جورابهایم پوسیده ند.وقتی سوزن را فرو میکنم توی گوشت و باید انقدر مک بزنم تا مزه ی تیراهن برود زیر پوستم .بگذار فکر کنند چطور تیراهن خورده ام.تا بگویم مگر غذاب این روزهام و این یک سال و هر سال کمتر از دندان زدن به تیراهن نبود؟
Sunday, February 17, 2008
Here's a knife..Carve a life..
پدرم وقتي مرد پاسبانها همه شاعر كه نبودند هيچ..پاچه هم مي گرفتند.يادم است صبحش با سر لخت و تي شرت سفيد راه افتادم توي خيابان كه برسم خانه مان..كسي نديد اما عصرش با همان چشمهاي سرخ كه توي خيابانهاي خلوت اول عيد مي چرخيدم يكي از اين زنهاي سگ سيبيل جلويم را گرفت كه هي! با ان عينك آفتابي و روسري فرق سر از پشت رد كرده, زلف بر باد مده..
اين را ان موقع براي رضا تعريف كردم و پشت تلفن با اشك و خنده گفت : خوب راست گفته.خودت را بپوشان.
ان موفع نفهميدم.بعدهاهم كه فهميدم فايده نداشت..
پدرم وقتي مرد انگار همه ي انهايي كه با او در جايي يا زماني نقطه اي براي اشتراك داشتند هم قرار گذاشتند بروند.نمي فهميدم .داغ بودم.دختر عمه هايم هردوشان دو ماه قبل مرده بودند و من صبح كه بيدار شدم مي لرزديم از ترس..انگار قرار باشد زلزله بيايد و تو پرنده اي چيزي باشي و بو برده يي..ان وقت هي مي پري به در و ديوار قفس..من هم از صبحش همين حال را داشتم.تا ظهر كه يكي از عموها زنگ زد كه چه خوش نشسته ايد..هر دوشان مردند.باورمان نمي شد.من مي خنديم.پدرم از خواب بيدار شد و به زمين و زمان فحش داد.نشنيده بوديم ازش اينها..جز قديمترها.همان وقتها كه پاسدارها ريخته بودند توي خانه و من خيره شده بودم به لباسهاي مادر و خواهرم كه كف حياط باد بازيشان مي داد.
باورمان نمي شد..فقط ده سال و پنج سالشان بود.پدر سياه نپوشيد و رفت سركار.من هم عصرش ساكم را چيدم و آمدم تهران.طاقت نداشتم..
باورمان نمي شد دو ماه بعدش پدر خودمان برود..داغ بودم من..سياه نپوشيدم..از اولش ژاكت آبي م تنم بود با شال آبي خوشرنگ.خواهرم هفت ماهه حامله بود.بي تابي ميكرد.روز هفت رفتم از ان فروشگاه سيسموني براي بچه لباس خريدم.نمي شد در خانه بماني..
سيزده به در كه تمام شد فرداش آمدم تهران.اصرار كردند كه بمان..گفتم حالم خوب است.دروغ گفته بودم.تا ان روز يك قطره اشك هم از چشمام نيامده بود..عمه م جايي گفته بود دختره ي بي غيرت! برنخورده بود بهم.توضيح هم براي حالم نداشتم.گذاشتم هر چه ميخواهند بگويند.
از رامسر كه برگشتم هفته بعدش چهلم بود.زنگ زدم كه منتظر نباشيد من امدني نيستم.
مادرم بغض كرده بود.ترسيدم.نكند بچه از زور انهمه گريه و لرز افتاده بود.نكند بچه زنده مانده بود و خواهرم مرده بود؟.نهيب زدم كه خفه شو! مگر عهد دقيانوس است؟ ارديبهشت هزار و سيصد و هشتاد و سه است! مادرم حرف نمي زد من هم.خودم را خفه كردم تا بپرسم.گفت زن دايي ديشب تمام كرده.كدام زندايي؟مگر يكي دو تا بودند؟."آ" را كه گفت فهميدم. سوخته بود.جزغاله.لباسش پلاستيكي بوده.گر ميگيرد و تا ته مي سورد.ته همان سرش بوده. بعد هم اغما و تمام.
گفتم نمي ايم.طاقت نداشتم.دستم ميلرزيد.گوش ماهيها را ريختم توي جوب دم خوابگاه و رفتم و تو.
خرداد بود.فرجه ها هم نرفتم خانه.نمي شد رفت تو.امتحان كرده بودم.همان شب اول .صداي خس خس سينه ش نبود. چيزي كم بود.من ثابت مگر مي شد فراموش كنم يا كم كمش چارچوبها را بشكنم كه بدون او هم زندگي مي گذزد؟
شب زنگ زدند كه بيا صداي گريه ي بچه را بشنو.خيالم راحت بود.مادرم صدايش زنگ داشت.گفتند بيا.بد است.خوبيت ندارد.اصلن تو چه مرگت است؟.جواب ندادم.انگار با خودم و خانه مان قهر كرده بودم. فرداش رفتم توب لابراتوار كه حلقه ي فيلم را چاپ كنم.مي ترسيدم. مهتاب را با هم خودم بردم.گفت مگر از جن عكس گرفته اي؟ گفتم مگر جن را مي شود ديد.خنديد.تشر زدم كه ببند! كفن پدرم است. لال شد.عقب عقب رفت و از فرداش پسرها گفتند ديوانه است.
نبودم.از قصد دوربين را برده بودم توي مرده شوي خانه.برادرم توي بغل خاله م گريه ميكرد.من گريه م نمي گرفت.داغ بودم شايد. عمويم توو بود.سرش را اورد بيرون از لاي جمعيت صدايم زد كه بيا! بيا ببينش! خواهرم گفت من هم مي ايم.داييم جلوش را گرفت كه نه! ديوانه اي؟! از توي كوله دوربين رابرداشتم.داييم تشر زد كه كجا مي بريش؟ گفتم مي خواهم نشان بچه هام بدهم! دروغ گفتم امدم مزه بريزم كه بخندد.حاليم نبود.داغ بودم. خواهرم داد زد كه برگرد.رفتم توو. كسي حو.اسش به من نبود.جلو رفتم.
ان روز فقط مرده ي ما بود انجا. مادرم انگار غش كرده بود.شايد هم عمه م بود.داغش تازه شده بود. محمد پسر خاله م امد جلو كه جاش را نشان بدهد. باورم نميشد. پدر.تا پنج سالگي پدر بود.يكروز پسر همسايه مان توي كوچه مسخره م كرد. خجالت كشيدم. از فرداش جلوي بقيه ميگفتم بهش : "ببين"! .ميگفت من پدرم.ميگفتم نه..تو ببيني.اول دبستان بعد از يك ماه كه اسمم را توي همان دبستاني كه ميخواستند نوشتند.ناظممان پرسيد با كي زندگي ميكني؟ لال شده بودم.مادر و خواهر و برادر را گفتم.زبانم نمي رفت نه به ببين نه به پدر.از مادرم پرسيد پدر دارد؟ مادرم ترش كرد. گفت بعله..بگو خب.نمي توانستم..زور زدم تا گفتم و بابام.
باورمان نمي شد.هيچ كداممان.بيشتر از همه من.
مگر مي شد بابام.با ان همه ابهت.ان طور بي حركت بيفتد روي ان ميز و بگذارد مردها بشورندش؟.نمي شد. بالاي سرش كه رسيدم خنده م گرفت.جز توي بچگي كه مال خيلي وقت پيش بود لخت ديده بودمش.سفيد بود.مثل همان وقتها.دوربين را دراوردم.مرده شور بي وجدان داد زد سرم كه چه كار ميكني؟ محل ندادم.عموم گفت ولش كن! زده به سرش..عكسهام را گرفتم.از همه طرف.نمي دانم قيافه م چه شكلي بود كه هيچ كس جرات نميكرد نزديك بيايد.دوربين را از دستم بگيرد.يكي بخواباند زير گوشم تا سر عقل بيايم.اخرين عكس را از روي شانه هاش گرفتم..شش سالم بود. تازه ياد گرفته بودم از روي روزنامه بخوانم.مدرسه نمي رفتم.خودش يادم داده بود. عصزها كه مي امد خانه بساط ش را كه مي گداشت جلوش.صدايم ميكرد.مي نشستم كنارش.شرطي شده بودم تا صدا ميزد روزنامه ها را برمي داشتم و ميرفتم توي اتاق اخر.هميشه منقل و ذغالش انجا بود.به بيرون پنچره نداشت چون.همسابيه مان سپاهي بود.اگر بوي ترياك ميفهميد كارمان ساخته بود..همينجور كه دود مي پيچيد توي اتاق و بالا مي رفت كم كم صورتش محو مي شد.انگار گم مي شد توي دودها و دستم بهش نمي رسيد.فقط صداي كلفت و سيگاريش را مي شنيدم كه جمله ها را يكي يكي مي خواند و من تكرار ميكردم.هرجا اشتباه مي خواندم درستش را بلند ميگفت.يكبار بهش گفتم ببين! تو مثل خدايي.اولش غيظ كرد.ساكت شد.ترسيدم.گفتم الان است كه بيرونم كند.بعد اهسته خنديد كه چرا؟ گفتم خدا هم وقتي با بنده حرف ميزد معلوم نبود فقط صداش بود كه ميرسيد از لاي ابرها. از فرداش بعد از شام مي نشست روبرويم و روزنامه ميخواند.هيچ و قت هم توي اتاق پر از دودش برايم هيچي نخواند.يك شب كه دو صفحه ي تمام را بي غلط خواندم بلندم كرد و گذاشت روي دوشش.انقدر چرخاندم كه گه گيجه گرفتم و دلم بهم خورد.خواهر برادرها حسادت ميكردند.معلوم بود.از ان بالا همه اي خانه را مي ديدم.حتي توي حياط را. به برادرم زبان درازي كردم.دستش را بالا اورد كه بگيردم.نتوانست..
تمام كه شد امدم بيرون.بوي كافور ميدادم.دستم را ماليده بودم به انگشتهاي كشيده اش و دوباره مردك مرذه شور داد زده بود.مي خواستم بغلش كنم.نمي شد.انگار توي ابرها بود.دستم بهش نمي رسيد.شب قبلش با هم فيلم ديده بوديم.همين جور كه از پرتقالهاي عيد كه روي ميز بود برمي داشت و مي امد و نزديك تلويزيون گفت بس كن! با خودت.با من.با همه.تكان بخور.حرف بزن.گفت مي بيني يكروز نشسته اي توي ماشين.داري از بهشت زهرا برميگردي.من را گداشته ايد همان جا.توي يكي از همان چاله ها و نيستم كه اينها را دوباره بگويم.راست ميگفت.نبود.واقعن نبود.مي خواستم دستم را بگذارم روي سينه ش و دستور بدهم به قلبش.بگويم بزن.تندتر.بكوب.نمي شد.قلبش هم بوي كافور مي داد.انگار از تك تك روزنه هاي تنش بوي كافور ميامد.نابودي.زوال.
باورم نمي شد.يعني من كه باور نميكردم.دستهام ولي يخ كرده بود.از همان روز دستهام يخ كرد.
پاييز بود.كلاس طراحي مان را دوست نداشتم.كليات شمس را برده بودم سر كلاس تا استاد حواسش پرت مي شد باز ميكردم و براي خودم و مرجان مي خواندم.
صبح دير رسيده بودم سر كلاس.داشتم مي خواندم زير لب كه يكهو افتادم.خودم هم نمي فهميدم..استاد بيچاره ترسيده بود.مي پرسيد زنده اي و نمي شد جواب بدهي..هوا پر از بوي كافور بود.بلندم كردند و اب قند دادند كه يعني فشارت افتاده..شب كه برگشتم خوابگاه زنگ زدم گفتم وصيت نامه م را نگه مي داري؟ قهر كرد.گوشيرا قطع كرد.دلش را خوش كرده بود به من.به جمعه هايي كه پياده تا داراباد مي رفت.به حلقه ي براقي كه قايم كرده بود توي كمد..نزديك صبح زنگ زد كه خواب ديدم.مرده بودي.رفته بودي بهشت..
دو تا جمعه را رد كرديم.يا شال رنگي و بلندم پشت دانشگاه شان خوابيده بودم روي نيمكتهاي خيس . بيدار كه شدم دستم سرد بود.تنم سرد شد.از هوا نبود.
دكتر با كراوات سرمه يي و نقطه هاي سفيد خم شد روي صورتم و گفت مي ترسي؟ سرم تكان دادم كه نه.
دكتر دانشمند دستم را گرفت كه ترس ندارد.سورن را كه فرو كرد اشكم راه افتاد از گوشه ي لبم گذشت.دستش را اورد جلو و كشيد روي صورتم و دستش را ليسيد.دلم بهم خورد.
...................................................................................................................

Labels:

Thursday, February 14, 2008
ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو
يار و نگار در برت دور مشو دور مشو
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم
عاقل و ديوانه منم دور مشو دور مشو
كعبه اسرار منم جبه و دستار منم
راهب و زنار منم دور مشو دور مشو
مير منم پير منم بسته به زنجير منم
صاحب تدبير منم دور مشو دور مشو
شاد منم داد منم بنده و آزاد منم
اندوه دل شاد منم دور مشو دور مشو
شام منم روز منم عشق جگر سوز منم
شمع دل افروز منم دور مشو دور مشو
روضه منم حور منم ناز منم نور منم
جنت معهود منم دور مشو دور مشو
قال منم حال منم دال منم ذال منم
مخبر احوال منم دور مشو دور مشو
راح منم روح منم مفلق و مفتوح منم
مطلع صبوح منم دور مشو دور مشو
قير منم شير منم رونق قنشير منم
مهد تباشير منم دور مشو دور مشو
نفخ منم صور منم قرب منم دور منم
واصل و مهجور منم دور مشو دور مشو
يار منم غار منم دلبر و دلدار منم
غنچه منم خار منم دور مشو دور مشو
فصل منم وصل منم فرع منم اصل منم
عقل منم نقل منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم
حاصل ايام منم دور مشو دور مشو
روز منم روزه منم آب منم كوزه منم
صاحب دريوزه منم دور مشو دور مشو
گنج منم رنج منم چار منم پنج منم
روز و شب آهنگ منم دور مشو دور مشو
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم
غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شيخ منم شاب منم ابر منم آب منم
بيخود و بيخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شكرريز منم مفخر تبريز منم
خنجر خونريز منم دور مشو دور مشو

Labels:

آباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مراباد اگر نميكني ويران مكن مرا
فلسفهء آفرینش را با ذکر مثال توضیح دهید.
درد عشقی کشیده ام که مپرس.
اگر شاعر درد نداشت مصرع بالا را نمی نوشت. اگر نوازنده دردی نداشت هيچوقت آهنگی نمی نواخت. اگر شاعر درد نداشت اصلا شعری نمی سُرود. اگر نقاش درد نداشت هیچ درختی نمی کشید. اگر نویسنده درد نداشت داستانی وجود نداشت. اگر خٌداوند درد نداشت،‌ خلقتی وجود نداشت. شاعر درد داشت و شعر سرود. نقاش طرح زد و نويسنده نوشت. خداوند درد داشت و دنیا را آفرید.
آفرينش، اثر هنرمند بزرگی بنام خداوند، در حقیقت وصف دردی است ازلی و ابدی،‌ که طی آن هنرمند به توصیفِ شُکوه و عظمت درد خود می پردازد. انسان، اشرف مخلوقات، قالبی است شامل جزء ناچیزی از دردِ بی نهایتِ هنرمند، که آنرا در پردهء‌ کوتاهی به نام زندگی می آزماید. بدین ترتیب فلسفهء آفرینش درد است و هدف از آن - مانند هر اثر هنری دیگر - بیان تنها احساس هنرمند در لحظهء آفرینش : دردِ مُطلق.
این اثرِ جاودانه تا اطلاع ثانوی در صحنهء دنیا اجرا می شود. علاقمندان در گروههای سنی مختلف می توانند هر روزه و همه روزه در هر زمانی و هر مکانی به تماشای درد در اطراف خود بنشینند. طبیعتاً تماشاگرانی که بیشتر درد می کشند با هنرمند احساس نزدیکی روحی بیشتری می کنند. برخی منتقدین که در طول حیات خود متوجه درد خاصی نشده اند دهان به انتقاد کوبنده از هنرمند گشوده و برخی حتی وجود یا هر گونه نقش وی را در خلقِ این اثرِ مهیب و زجرآور زیر سؤال برده اند.
اگر تو نمی رفتی، این نوشته وجود نداشت. اگر من نمی رفتم، زندگی نمی گذشت. اینها را نوشتم و زندگی می گذرد
شاهين
Monday, February 11, 2008
مرا فراموش كنيد.من منكر هر سطر ان نوشته ميشوم.
رسيدن به گل وقتي كه زندگي گلداني ش رو شروع ميكنه , هيچ لذتي نداره.همون قدر مسخره ست كه يكهو بدوني اين درخت گنده كه جلو چشم تو قد كشيده , ريشه نداره, و بيخودي سرپا بنده, البته, البته به يك چيز ديگر پيوندش زده ند.اين پيوند بار بار هم ممكنه بده يا داده ولي هيچ وقت نمي شه باور كرد كه پيوند گرفته يا نه.درخت هميشه ممكنه بيفته چون ريشه نداره .چون از بالا , از ظاهر به يك چيزي پيوندش زده ند كه نيفته و چيزهاي بيروني همشون افتادني هستند .مي فهمي؟



براي"ت" نوشتم: فكر ميكنم قدم هر روز دارد كوتاهتر ميشود.
دروغ كه نگفتم..وقتي به ادمهاي "زنده" كه نگاه ميكنم با خودم كه هيچ جز زنده ها نيستم مگر وقتهايي كه مي خندم, مي بينم دارم كوتاه ميشوم..اب مي روم..
شده م شبيه " آدي" توي همان نمايشنامه ي نادر ابراهيمي-بماند كه فقط بكنفر .تاكيد ميكنم يكنفر مي دانست كه من نمايشنامه دوست دارم- كه با يك خاطره زندگي ميكرد.
ديروز توي هوا بوي باران ميامد..من داشتم توي خيالم خاطره هام را پاره پاره ميكردم كه ازين وصله ي چند تكه ي بوگندو چيزي نماند.جمله ها را هم يكي يكي ميگذاشتم كنار هم.با وسواس.انگار بخواهي داستاني چيزي بنويسي.داستانش ولي عاشقانه ميشد.از همان عاشقانه هاي ناكام.از همان ها كه يكهو ميبيني دو نفر كنارهم, كنار رودخانه توي دركه نشسته ند هي سنگ پرت ميكنند توي اب.
بعضي وقتها.تاكيد ميكنم بعضي وقتها.چيزي مي جوشد توي تنم.رگهام.بعد دلم مي خواهد اسمي را پنجاه بار تكرار كنم.شايد هم بيشتر.هزار بار و مطمئن هم نيستم كه بعدش حالم خوب مي شود يا نه.فقط دلم مي خواهد اين چيزي كه اسمش حركت كردن است.كنار هم.برسد به يك بينهايت.بينهايت كه واحد شمارش ندارد.اما اين بي نهايت كه منظورم است مي خواهم يكه باشد.هرچند كه دوره ي اين حرفها گذشته.عصر ماشيني.تكرار.حالا دوره ي اينهاست...
ولي هيچ چيزي شبيه هم نمي شود.مگر نه اينكه اصل هنر به همان يكه بودن است؟ مگر نه اينكه وقتي من ي كنار تو يي راه ميرود فقط يكي ست؟پس چرا من بعد ازاينهمه سال هنرمند خوبي نمي شوم؟
چرا رشد نميكنم؟ و چقدر دلم مي خواهد مثل همان پسره داد بزنم : : بايد روييد, روييد! كاش فقط يك درخت بودم....
از نمايشنامه ي گلدان_بهمن فرسي

Labels:

Friday, February 8, 2008
گفتی آن پنجه را با دروغهایت پنهان کن . من اگر اینهمه دروغ را بتوانم با آن پنجه ی احترام انگیز که همیشه تکان می خورد و در مه طلوع های خواب میربایدم شکل دهم ، دیگر چه توقعی حتی از انگشتر بزرگم می توانم داشته باشم ..
مال همان موقع هاست . بچه بودم..هميشه ي خدا مريض بودم..يادم است كلاس اول دبستان دي و بهمن را توي خانه ماندم..هر روز مي رفتيم تزريقاتي و من خر كه نمي فهميدم شيشه ي بزرگ اب مقطر است نه امپول و از ترس انقدر عر مي زدم تا بيهوش مي شدم.
مال همان موقع هاست كه از ترس اوريون هر شب به گلويم دست ميكشيدم مبادا از آذر دختر خنگ بغل دستي م كه املاي فارسي را از چپ به راست مي نوشت , اوريون گرفته باشم.
مال همان موقع است كه از وحشت دندانپزشكي و بوي گندش دستهايم خشك ميشدند, دندانهايم تو هم قفل مي شدند, پاهايم سفت مي شدند و سرد انقدر كه نمي شد حتي درازشان كنم-هنوز هم همين طوزي مي شود-
همه ش تقصير همان ترس لعنتي ست.
از همان موقع بود كه شبها تا دير وقت پابه پاي بابا م فيلم مي ديدم..هر چيز كه بود..
تازگيها برگشته م..بچه شده م..ميترسم.انقدر كه مثل ان شب كه توي ماشين نشسته بوديم يخ ميكنم.دهانم باز نمي شود ./اب دهانم همين جور مي ريزد روي بالش..نمي شود كه تكان بخورم..ارامتر كه مي شوم مي چشبم به شوفاژ..گرمم نمي كند..شادم هم نميكند هيچ چيزي..
فيلم مي بينم..بيدار تا ديروقت..منتظر هم مي مانم كه جواب بگيرم..ايرانسل است..كاريش نمي شود كرد..نمي رسد..ترسم وحشي شده..گازم ميگيرد..لگد مي زند..خوابهاي عجيب بچگي را مي بينم..مي بينم زن همسايه امده تلويزيون را بدزدد.گريه ميكنم.مي ايد نزديك و چشمهاي سبزش را گشاد ميكند برايم يا دوباره مي بينم دارم مي پرم از روي پشت بام سينما كه برسم به خانه مان و ان وسط سقوط ميكنم..مي بينم ظهر پاييز است..خوابيده ايم..بچه كه بوديم خواب ظهر اجباري بود.مادرم پاهايم را با روسري مي بست به پاهايش تا فرار نكنم.هنوز هم مجبوريم به خوابيدن..خانه مان كه هستم ظهرها خودم را مي زنم به خواب.هنوز هم دوشاخه؟سه شاخه ي تلفن را از پريز ميكشند كه بخوابيم.
من بيدارم ولي..همان شكلي كه دراز كشيده م با چشم باز خواب ميبينم با لباس راه راه آبي و سفيد خوابم توي كوچه مي دوم..موهايم مثل هميشه كوتاه كوتاه كوتاه ند و چيزي توي باد نمي پيچد.
دوچرخه ي قرمز پسر همسايه را برميدارم تا ان طرف پل ميروم..ميروم جايي شبيه باغ..نقشه ي گنجي كه خواهرم كشيده را جايي خاك ميكنم..بابم ميايد بالاي سرم.به مان لحن هميشگي مي پرسد چه كار ميكني دختر؟! من نمي ترسم.مي خندم.مي گويم دنبال گنج ميگردم.رويش را ميكند ان طرف .ميرود________________________________________________________________
خيال ميكنم اينها همه نشانه ند. خودم بهشان ميگويم alert..جدي شان نميگيرم ولي..يعني هيچ الرتي را جدي نميگيرم..حتي كامپيوترم را كه مي گويد يو مي بي هو ريسك
معاشرتهاي جديد راضي م ميكنند..پرتم ميكنند.
انقدر حرف مي زنيم كه وقتي نمي ماند تا با خودم حرف بزنم.بعضي وقتها انقدر با خودم حرف ميزنم كه مي خواهم توي تاكسي داد بزنم سر خودم.خود صاب مرده م كه نمي دانم حرف حسابم چيست..
خود علافم.بيكارم.اي عارم.
بايد بروم اصفهان؟
زنگ مي زنم به برادره كه سر جدت قسم بيا و خودت برو.غر ميزند.داد ميزند.تحقير ميكند.راست ميگويد.ليسانسي كه با اين همه دربه دري و كش دادنها تمام شود را بايد ش..يد بهش.
بايد بروم دكتر..نمي شود اينطور ادامه داد..كبريت روشن كردم كه شعله را روشن كنم..قفل شدم.هنگ كر ده باشم انگار..نمي شد..اتش رسيد به انگشتم..سوختم تا به خودم امدم.
تكيه مي دهم به شوفاژ تا پشتم گرم شود .به بودنم.بودن"ت" .به كتابي كه دستم است..كه غرق ميشوم توي بيت هايش..بلند مي خوانم..بهتر از هميشه..لكنت نميگيرم..روان ..بي اشتباه.
زنگ مي زنم به نسيم.به ميم..ميگويم غمگينم يا چيزي توي همين مايه ها..ميم مي گويد : شاد كردن تو كار شختي نيست.
راست ميگويد..من راحت تر از اين حرفها شاد مي شوم..فقط اگر قلقش را بلد باشي..كه نمي دانم از بدبختي ست كه از همان اول رگ خوابم را هم كه ميدادم دستشان نمي فهميدند.
نسيم راست گفت..فقط خودت مي توني به خودت كمك كني..ولي نه من كه نا ندارم..قرمز هم بپوشم ..گوشواره هام هم كه رنگ عوض ميكنند خودم افتاده م انگار توي چاله كه هركار ميكنم بيرون نمي ايم..انگار تك تك اعضاي بدنم عصيان كرده باشند..نمي توانم صدايشان را خفه كنم..
انگار بخواهي از درون بپاشي..هر روز منتظرم جاييم شكافته شده باشد يا از هم بپاشد..گذاشته م بچه اي كه توي شكمم است بزرگ شود..خيلي بزرگ..تصميم هم ندارم حالا حالا ها از دستش خلاص شوم..وقتش كه برسد خودش ميايد بيرون..ولي بعضي شبها مثل ديشب فكر كردم بگذارم بماند همانجا..مي ترسم مثل خودم غمگين باشد..مي ترسم اين دنياي بيرون گه گرفته چنان بكوبدش كه از جايش
بلند نشود..ميترسم سگ بخوردش..نه ..بگذار همان توو بماند..با چشم هاي بسته آواز بخواند..من محتاجم به اين كودك درون..
عنوان از حكايت هجدهم ارديبهشت بيست و پنج فدايي نيا
Tuesday, February 5, 2008
با من بيا.بهترين جا براي تو بهشته..
Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

نوشتن كه مي گويد ننويس.براي خودت بنويس.براي كسي , دوستي نوشتم : ادبي نيست.نوشته در جواب هر چيزي ادبي ست انگار.نشد كه درست بخوانم.هنوز سرم درد ميكند.با اين همه خوابيدن.كه اگر اين جشنواره هم نبود نمي دانم به كجاي كارم تا امروز گير مي دادم كه هي! تكان بخور..
از روز دوم كه مي رويم و اگر خانوم عكاس نبود كه من اين همه خنديدن به واسطه ي ادمها..كه با يكيشان انگار در غربت –سرزمين دافهاي مو مشكي چشم آبي-هم اشتراك دارم..
برگشته م به خودم و اصرار م را نمي فهمم براي اينهمه بازگشت.مراجعت.رجوع.ر ج ع؟
كه بخواهم مدام قيچي دست بگيرم از خودم ببرم كه بگذارم جايي..كه نبينم..دوباره خود چند سال پيشم.ثابت هم شد ..با فيلم كند آن شب ..كه بغل دستي هامان انگار باردار شده بودند..و من و به گمانم خانوم عكاس هم خوشش امده بود..اصلن خودم بودم بي حساب جنسيت كه صندلي مي خواست..كه خانه ش را دوشت نداشت..
"تو" مي پرسد هنوز the best ت است..و من سري تكان بدهم..و توي دلم بگويم هزار سال بگذرد من ثابت من تغيير ناپذير همين را مي خواهم..
و همان دو خط كه همان سالها نوشتم: به مثابه تابلوهايي.
وحالا كه "تو" را مثل عيد مي خواهم و خودم را..چه عيب دارد ..
كاش من هم وقت مردن جايي همين شكل بميرم..بين انهمه سر و صدا و خنده و همهمه ي بچه ها..موهاي دم اسبي زن معلم كه عجيب به دلم نشسته بود..وهمين ادمها..و اگرسگي بود هم همان شكلي باشد.به همان با هوشي كه براي نبودنم ان طور بغض كند..ومن كه دوباره محسور قاب بندي ها ميشوم و همان ديالوگها كه بايد خودت ادامه شان بدهي و اگر همراهي خواهر ك شان نبود با خنده هاايي كه دوستشان دارم دست نمي داد ديدنش وگرنه مجبور بوديم 152 دقيقه ي نازنين را غر بزنيم توي سالن بسته و دوازده ببينيم.وقت اضافي مان را من از كابوسهاي دندانپزشكي وارانه م حرف زدم و خواهرك كه هي ساعتش را نگاه ميكرد..و دوباره ي من كه عاشق پيرزن شده بودم و ان جعبه ي عكسها كه پايش كشيده شد روي عكس پسر محبوبش يا بخواب .زود برميگردم.
دارد طولاني ميشود و توي دلم همبن حالا مي گويم به درك.
اصلن بهتر كه كسي نخواند.
جز همان ها كه درجريانند.
بگذار پنهان بماند.
چيزي همين بين باشد.همين فاصله يي كه حفظش ميكنم نمي كنم. نمي دانم.
بگذار اين كاسه هاي فيروزه يي كه از خانم روزنامه نگار است كنار همبن ديوار بماند و.."تو" كه ميرسي به همه چيز.بيا همين ها را هم ببر.كه شك نكنم به خودم.به وقتم.به دلم.به ماندنم.به اينكه منتظر بمانم.
به حرفهايي كه مي ماسند. اصلن اين پتو را هم نمي كشم روي خودم..ولي مي دانم بوي تن به اين راحتي ها نمي رود..نمي گذرد.
وگرنه من يادم است چطور تكرار كردي ان شب كه دوست داشتني باش مثل كسي كه نشسته است.
و هي برميگردم به خودم ومي بينم نمي توانم.
دستم چشمم خسته ند.دلم همين دسته جمعي بلند را دوست دارد.گذاشته م توقعي نداشته باشم.گذاشته م ادمها بروند.منتظر مي مانم هر وقت كه فقط خواستند باشند بياند.فرديت و اينهمه تنهايي خود خواسته را هم نگه مي دام.كسي نخواهد محل نمي دهم.انها هم كه مي فهمند مي گذارم باشند.نه حاشيه.همين جا.ميانه ي ميانه.
دوباره سرم درد ميكند.دوياره.تو هم بخواب.زود بر ميگردم.با اينكه جايي نرفته م.همين جايم.
همين جا.