Tuesday, May 31, 2011
دخدرا اینجوری ن. ذاتشون رقابت جویانه ست. فک میکنن جا براشون کمه تو دنیا.

اینا رو طلا تو چت گفت. من همه ش بغض داشتم.
ایمیلی که اومده از فیس بوک- اکسپت کرد فلانی تو رو - نگه داشتم.
بیخودیه.
Sunday, May 29, 2011
جدا الان حالم بده. ساعت 12:30 . اصن یه جوری ام.
وسط خوشحالیم واسه برد بارسلون و قهرمانیش
بک همه صداها و جیغ و داد و صدای تلویزیون و جاودانی و میرزایی
هی یکی داشت میخوند .
صداهه دو هفته ست که اینجاست.مداوم. قبلن ازین صداهای مشابه بود. ولی دو روز بیشتر دووم نمیاوردن. این دو هفته ست پی در پی میخونه.

اون روز رد میشد گفت : این چیه؟!
گفتم : چشه. ببین. همه شون منم.

یه روز سر کار بود اسمس داد برو اینو پیدا کن گوش بده. متنِ همه رو اسمس داد.دلم میخاست سرمو بکنم تو بالش انقد گریه کنم که تموم بشه همه چی.
میگه تو استعداد عجیبی داری تو این چیزا.امشبم آنلاین شد گفت : یادت بودم. به سلامتیت.بارسا برد.


Saturday, May 28, 2011
خدایا میشه ازت خاهش کنم من اشاره کنم تو به گا بدی؟ لطفن.
ملت چرا همه چیو به خودشون میگیرن؟ تقصیر منه مبهم میگم؟ دیوونه ییم به خدا.
اینجوری نباشید. خب؟
دست تو رو شد ولی من باختم
بس که بازی تو بی قاعده بود


Friday, May 27, 2011

جرّاره کلوخی در قلاسنگ می کنی و زائر راه ناهموار را
در مانده وا می نهی تا بشکند و بیافتد و
بتوانی که
خسته اش بخوانی و
این انصاف نیست این..

تو درفتِ جیمیل بود. نمیدونم از کجا و کی و کِی
بدترین قسمت روز زن و مادر .اون جاییه که اون سه چار نفر ابلهِ همیشگیِ تو فون بوک شروع میکنن اسمسِ مزخرفِ فارسی که توش به زن توهین میشه میفرستن. بعد داغ میکنی واسه همشون مینویسی خفه شو! بعدم شماره هاشون رو پاک میکنی. طرف در جواب این واکنش تو شروع میکنه اسمس دادن که بابا اینا شوخیه. سخت نگیر. بعد تنها قسمت شاید کمی دل خنک کننده و حتمن لوسش اونجاس که به طرف جواب میدی ببخشید من شماره تون رو از فون بوکم پاک کردم.
من اصن نمیدونم این کار چی رو تو وجود من نشون اون آدم و اونایی که الان دارن اینو میخونن نشون میده ولی مهم نیست.خیلی وقتا بهم گفتن چه عن! چه بی جنبه ولی واقعن دیگه مهم نیست. انگار تو اون لحظه میخوام خرخره ی طرف رو بجوام.تا خفه بشه بمیره دیگه نتونه همچین چیزایی رو فوروارد کنه. یه ورش هم اینجاس که متاسف میشم واسه خودم به خاطر اینکه هر سال یه سه چارتا ازین آدمای مزخرف تو دور و بریام پیدا میشن.
به قول حسینِ میعاد عن با عن بر میخوره .مجموعشون هم میشه یه تاپاله ی بزرگ که اونان.بخش اعظمِ اونایی که من میشناسم و الان منظورمه. مثلن کیا؟ مثلن اون دو تا همکلاسی قدیمی م که تو فیس بوک یادشون میفته آدمُ ادد کنن. اخه یکی نیس بگه عنا! شما از اون دو تا عن دیگه خیلی بهترید ؟ نیستید دیگه. اون دو تا من اینهمه دوستیم باهاشون درست بود این شدن, شما که دیگه اونم باهاتون نداشتم.
یا مثلن عماد. یادمه تا همین آخرا جواب اسمس نمیداد چه برسه به این کون دادنای فیس بوکی و مجازی. منو ریمُو کرد چون یه چیزی یه جایی تموم شد با یکی دیگه که رفیق مشترکمون بود.بعد ازون هر بار خواستم باهاش معاشرت کنم نشد. زنگ اسمس فیس بوک- هیچی .
حالا دلم میخواد بدونم واسه چی اومده اینجوری با اون لحن حق به جانب حرف میزنه؟ اصن گه میخوری "مثلن رفیق قدیمی" لایک میزنی یا فک میکنی هنوز این حق رو داری از من بدونی. آره. من عن خاصی م. مث بقیه , مث خودت , مث همه این چند میلیارد آدم رو زمین که فکر میکنن خیلی حسابی ن.


در ضمن میرینم تو مخِ اون احمقایی که این چیزا رو لایک میزنن : من ایرانی هستم نه عرب / ثبت چارشنبه سوری در تقویم / وامثالهم
مثلن الان این مخ گه گرفته ی تو بهتر از مخ عرباس که این کارناوالُ راه انداختی؟.گند بزنن تو اون تاریخ چند هزار ساله و مقبره ها و فرهنگ غنی که نتیجه ش ایناست.
عید که رفتیم خونشون همه داشتن حرف میزدن.از خودشون میگفتن. بعد از 20 سال همدیگرو دیده بودیم.
روشُ کرد طرف من گفت صبر کن.خدایی هم هست بزرگتر از سلطان محمود.


Thursday, May 26, 2011
میدونی از چی بدم میاد؟ از اینکه میبینم منُ دور زدید. جفتتون.
میدونی چی حالمُ بهم میزنه وقتی فیس بوکت رو میبینم؟ لیست دوستات. همه اینا حال منُ خراب میکنه. چرا؟ چون میبینم بهترین دوستمُ ازم گرفتی. چون کنار من که بودی بهترین دوست من بدترین ادمِ تو بود و حالا تو لیست دوستای توئه

یه چیزی بیخ گلوم می سوزه.یه چیزی که نمیتونم کاریش کنم. نه میتونم قورتش بدم نه میتونم گریه کنم و راحت بشم. مامان بزرگم میگفت یه روز همه این بغضا میشن غمباد.میشن گره و همینجور زیاد میشن تا یه روز خفه ت میکنن. میگفت خودخوری نکن. تموم میشی یه روز. موهاشو میبافت.دو تا گیس مینداخت چپ و راست.را میرفت تو خونه به خاله م و خواهرم و دختر خاله هام میگفت وقتی ناراحتید بغض دارید گریه کنید. گریه نمیذاره خفه بشید.مث جوهرنمکه.میشوره میبره.


وقتی میترسی بنویسی خوبه.
دنیای حسودِ متناقض.
اون دو تا مست چشات دیگه هیچی ازشون برنمیاد.
اون دو مست چشات دیگه خاصیت مغناطیس شونُ از دس دادن.
Wednesday, May 11, 2011
جمعه که ببینمش نمیدونم دیگه کی میتونم دوباره
دلم میخواد به رو خودم نیارم اشتبا کردم.
وسط همه این پیشنهادا اون که میگه بری کانادا بزایی و درس بخونی وسوسه انگیزتره.
اونم با مدارک مامانت.در ازای زاییدن بهت پولم میدن.

اینجور وقتا دلم میخواد اون گردنبند فروهر و همه متعلقاتش رو بکنم بریزم دور.
وقتی پوست میندازی یا یکی دیگه میشی.

اینکه می پرسی بی فایده است. چیزی از اصل ماجرا کم نمیشه یا عوض.


چقد دیگه باید بگذره تا آدم بتونه به روش نیاره.