Tuesday, August 31, 2010
گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو
Aks 98
هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش
مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو

سودای تنهایی مپز, در خانه خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو

آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی
باغ پرانگور ویی, گه باده شو گه بنگ شو

مولانا

تايپوگرافي : محمد سعيد نقاشيان
شب علی غیر از شب ماست.شب علی خیلی تاریک است.او زهرا را میشناسد.انوار را خوب طی کرده است.با اسمانها آشناست.او شب را خوب میشناسد.اصلا علی خودش را شبرو میداند.فرمود:شبرو صبح میفهمد چه جور و چقدر راه رفته است.علی (ع) همه کارهایش شب بوده است.یعنی ناشناس بوده است.اشخاص بزرگ ناشناسند.

کار خالص کن راه درست برو و کیفت را بکن.شبرو اینجور است.ممکن است در مورد شما حرفها و گفتگوهای بیجا باشد.ولی اعتنا به انها نداشته باشد.صبح معلوم میشود شبرو چقدر راه رفته است.صبح قیامت معلوم میشود او چه خورشیدی شده است.این جا را روشن کرده است.انجا بخل و مرض و حسد نیست.دیگران هم کیف میکنند.

قبض و بسط قلب مومن شب و روز است.گاهی مدت آن زیاد است و گاهی کم.هرچه جلو میرود شب او کمتر میشود.در ظهور قیامت شب وجود ندارد.همه اش روز است.حزن و غم و غصه ها تمام میشود.به یک جا میرسیم که دیگر غم و غصه ای نیست.همه اش بهجت و سرور است.روز است نور است و حیات.تاریکیها را از بین میبرد.


حاج اسماعيل دولابي
بيچاره فقط نوار قلبي ش رو ديد.

مُرد.
Monday, August 30, 2010
نماز پیامبر(ص) است. روزه علی(ع) است. افطار خداست. از افطار بالاتر هم چیزی نیست. علی(ع) روزه است؛ یعنی هر که علی(ع) را قبول کند در دنیا کم حرف می‌زند، آلوده نمی‌شود. ذکر دنیا را کم می‌کند ادعایش از بین می‌رود. هر که پیغمبر را نگاه کند نماز خوانده است. ذکر خدا می‌گوید، دعا می‌کند، صلوات می‌فرستد . همینطور می‌آید جلو تا خدا را ملاقات می‌کند و می‌گوید اشهد، خدا را دیدم. اشهد ان لا اله الا الله می‌گوید و بالا می‌رود.

حاج اسماعيل دولابي
Saturday, August 28, 2010
سيل غم

آباديمُ ويروونه كرده.

اينجا كسي ست پنهان كه امشب از گريه مي ميرد.


۲
صبح مي شود
باران آرزو نيست
پالتوي باراني
ارزوست

دل را از غصه
رها كنيم
صبح مي شود

اگر جوان بوديم
اگر ساعت را
براي صد سال
كوك كرده بوديم
تو هنوز زنده بودي

در‌ آن طرف
سيم تلفن
دوست من
مرده است.

احمدرضا احمدي

به تازگي ها كنار اين فنجان چاي گريستم دست خودم نبود.



چنين پاييزي آرزوست
اينجا كسي ست پنهان

چون جان و خوشتر از جان

باغي به من نموده

ايوان و خانه و خودم را گرفت و بُرد و نشست و خورد.



از جمله گناهانبزرگ قسم دروغ است
امشب
اوج درموندگيه به نظرم كه
وقتي مامانم داره زير ماسك اكسيژن نفساي منقطع مي كشه
و خر خر ميكنه گاهي
سرم به دستش وصله و 3 تا آمپول هم
مثل تير فرو رفتن تو سرم

به اين فك كني كه دلت واسه بابات تنگ شده
واسه اون روز كه با الف رفتيم سينما
چقد خنديديم.
من چقد به صابر ابر فحش دادم.

اوج درموندگيه كه يهو
ياد اون كارگر شهرداري بيفتي كه وقتي جلو در منتظر اژانس بوديم
تا بياد بريم بيمارستان,
بزني زير گريه.
فك كني كه چقد بدبختيم
مملكت
مردم مملكت
همه داريم داغون ميشيم
شديم.
زلزله هم بياد تكميلش ميكنه.
انقد بد گريه كني كه
پرستار و دكتر كشيك بيان بالا سر مامان
بگن چيه؟
چته؟
بهتره كه.
بعد تو هي سرتو تكون تكون بدي كه اره.

بعد مامان بپرسه چته؟
بهش بگي
بگه قربونت مثلن فرض كن ادم بدبخت و فقير باشه تو امريكا باشه
فرقش با بدبخت تو تهران چيه؟
ميگم فرق داره
ميگه نداره
فقر فقره.
بدبختي بدبختيه
حالا تو نيويورك باشي يا تهران
نميدونم تو اون هيرو ويري نيويورك رو از كجا اورد؟
خنده م ميگيره.
ميايم بيرون.
ميگه گرسنه م شد.
حليم ميخريم ميريم خونه.
بلند ميشه بره تو اتاق كه بخوابه
ميگه اندفعه هم به خير گذشت.
ميام تو اتاق سرمو ميكوبم به ميز.
امشب لطفن
اگر بازی‌ای بود که سوالش از من می‌پرسید در باره‌ی این‌که "چه چیزی دل‌ات می‌خواهد؟"، و کسی بود تا از من بخواهد که بازی کنم، می‌گفتم خیلی از چیزهایم را می‌دهم تا دوباره سیمین غانم را جایی ببینم، و "سیب" خواندن‌اش را بدون هیچ اضافه‌ای بشنوم، مثل بار قبلی که سه قدم هم با من فاصله نداشت و نشسته بود روی صندلی‌ای توی مهمانی‌ای، و همه‌ی باقی‌مانده‌های آخر شب مهمانی، مست و بالا و خوش‌حال و با چشم‌های اشکی از دیدن خواندن خانم که گل گلدون خوانده بود، نشسته بودند پراکنده روی فرش آن جا، و دو به دو توی حال بغل‌دستی عزیزشان بودند، و سیمین بدون هیچ اضافه‌ای سیب خواند. وقتی به "تو می‌ری، پشت علف‌ها گم می‌شی..." رسید، یکی از پسرها بلند شد، رفت نشست کنارش روی زمین، سرش را گذاشت روی زانوی خانم و هق و هق گریه کرد توی بغل خانم انگار مادرش. هنوز حسادت می‌کنم به پسر که آن‌جور لذت برد و دست‌های سیمین خانم را گرفته بود، وقتی خانم آواز سیب می‌خواند، و نفرت خرج می‌کنم برای وجود خودم که هرچقدر آن شب گریه داشتم، نگه‌داشتم و نکردم و شب بردم‌شان خانه برای بالش‌ام. نه که دوباره اگر ببینم‌اش، می‌شوم آن پسر و آن‌جور زندگی می‌کنم، ولی انگار گریه‌ای که همه کردند و من نکردم تبدیل شد به یک گره. انگار که تا ابد هر قدر گریه کنم با این آهنگ، دلم باز پیش گریه‌ای که نکردم آن شب باقی خواهد ماند.

Friday, August 27, 2010
نميدونم ادما وقتي ميميرن كجا ميرن , فقط ميدونم كه كجا مي مونن.

3oxj0igas7f8p6r1g7g.jpg

Don't move انتظار داريم كساني كه دوستشان داريم هميشه همانجايي كه هستند بمانند.عشقهايمان تغيير نكنند.كمرنگ نشوند.از دستشان ندهيم.

يكجايي توي فيلم تيموتئو رو به خيالي كه توي حياط بيمارستان زير باران نشسته بود گفت : كسي كه تو رو دوست داره هميشه اونجاست.حتي قبل از تو.حتي قبل از اينكه تو رو ببينه.نبود. يا دست كم اگر بود جز خيال ش چيز بيشتري نبود. اينكه دوست داشتم باشد.زنده .با كفشهاي قرمز كه يك لنگه ش مثل شي يي مقدس 15 سال توي كمد دكتر جا خوش كرده بود.

دروغها , ممنوعه ها , ترسها , ناگفته ها همين ها مي شوند زندگي واقعي .شايد هم من زيادي بد بينم يا ترسيده م.ولي براي من جز اين نيست. براي كسي كه در زندگي ش حداقل يكبار خيانت كرده يا اينكه كسي به او خيانت كرده و خشمهاي پنهانم از خيانت.دروغ. از خودِ اتفاق. از ترك شدن و تنها شدن و مرهم هاي موقتي مثل صكص كه فكر ميكنيم آب سردند روي اتشي دارد ميسوزاند.مثل همانجا كه ايتاليا توي باران دنبال تيمو و همسرش تا فروشگاه لباس امده.زير باران منتظر تاكسي ند.تيمو ايتاليا را ان طرف خيابان ميبيند و بعد ازينكه زير پلي پيدايش ميكند , تنها واكنشش در برابر خشم و گريه ي ايتاليا ازينكه تيمو تركش كرده , چيزي جز صكص نيست.در همان لحظه ها هم ايتاليا گريه مي كرد , خشمگين بود ولي انگار براي ارام شدن چاره يي جز اينكه براي چندمين بار تنش را واسطه كند نداشت.خشمي كه از درون كاهيده بود.تيمو بچه دار ميشد و ايتاليا بچه ش را سقط كرده بود.بارها و بارها اين اتفاق افتاده.براي حفظ سنت , عرف , پايه هاي خانواده از ممنوعه ها گذشته ند.ولي خودش گفت بچه را سقط كرده چون در بچگي زير بار سواستفاده هاي جنسي پدرش رفته پس مادر خوبي نميشده.

الان توي اين لحظه حوصله ي قضاوت ندارم. قضاوت انهايي كه خيانت ميكنند. دروغ ميگويند.بعد از عمل انجام شده شان مي ترسند.زيرش ميزنند و رهايش ميكنند.نگفتن را خيانت نميدانند. دروغ را خيانت نميدانند و..قضاوت هر دو طرف اين جور ماجراها.

دلم مي خواهد بيشتر يادم بيايد بعد از مدتي كه از رابطه پنهانشان گذشت , وسط حياط موزه يا پارك بودند انگار و كنار هم خوابيده بودند.ايتاليا به تيمو گفت: بغلم كن.هر وقت خواستي بيا. ماهي يكبار.سالي يكبار ولي هر وقت امدي بغلم كن.به نظرم اين احساساتي ترين جمله يي ست كه ان لحظه مي شود گفت ولي بعدها گوينده چنان از گفته ش پشيمان ميشود كه دلش ميخواهد بميرد ولي سالي يكبار توي بغل كسي كه دوستش دارد نباشد.مثل همان جا كه توي كافه ي بيمارستان از تصور اينكه تيمو تركش ميكند گريه كرد.

خيلي قبل يك جايي انگار از بوبن خوانده بودم كه پزشكي عاشق بيمارش مي شود.دكتر نسخه هاي زيادي تجويز ميكند ولي بعدها اعتراف ميكند تزريقات و دارو ها بيخودي بوده و فقط وسيله يي براي برگشتن زن به مطب بوده ند.ولي پزشك بعد از مدتها از ترس صدمه زدن به خانواده و اخلاقيات ش از خودش خبري نميدهد و زن رنج ميكشيد.مثل رنجي كه ايتاليا كشيد.ترديدهاي تيمو درباره ي نگه داشتن بچه يي كه توي شكم ايتاليا بود , درباره ي ادامه ي رابطه شان, همه و همه تنها كسي را كه رنج مي داد ايتاليا بود.مرد ها اينجور مواقع رنج نمي كشند. رها ميكنند.مشغول ميشوند.زنها ميمانند.در بطن ماجرا. رنج.اتفاق. هر چيزي كه انجاست.مردها فرار ميكنند بلكه همه چيز تمام شود.زنها مي خواهند با ماندنشان, با عذاب كشيدنشان همه چيز را برگردانند يا حداقل شرايط را ثابت , همانجا كه هست نگه دارند.

اخرهاي فيلم كه تيمو مجبور شد ايتاليا را عمل كند, دلم مي خواست همانجا تمام شود.جايي كه تيغ جراحي شكم زن را بريد.تصور اينكه زن تيمو جاي ديگر , توي بيمارستاني ديگر تنها بود و تازه بچه دار شده بود و اينجا هم زن ديگري خوابيده بود روي تخت و شكمش پر از خون بود , كشنده بود در حاليكه بارها و بارها اين اتفاق توي زندگي واقعي افتاده و من از تماشاي تصويرش هم مضطرب بودم.

شب خوبي نبود. روز خوبي هم نبود. شب و روزهاي خوبي نيست و كلمه هاي ديگري , كتابها, تسكين نميدهند.زندگي واقعي دروغگوتر ازين حرفهاست.ارامشي هم كنارش نيست كه دلخوش آن بود.فيلمها هم دارند تكرارش ميكنند.

Yeah..Whatever works
Boris : That's why I can't say enough times, whatever love you can get and give, whatever happiness you can filch or provide, every temporary measure of grace, whatever works.

اينايي كه به همه چي ميخندن
اينايي كه به همه ميخندن جز خودشون
اينايي كه به همه ميخندن و به خودشون هم.
اينايي كه مي خوان همه چيو عادي جلوه بدن
اينايي كه به همه چي ميگن ع ن
اينايي كه فك ميكنن هيچ كي هيچي نيست و خودشون خيلي ن
اينايي كه حالمو بهم ميزنن و منتظرم يه روز بِ ري نم بهشون.
اينايي كه بايد ري د بهشون.
اينايي كه فرق هيچي و نميدونن.
اينايي كه ميخوان با فاحشه كردن همه چي
بگن خيلي باحاليم. هيچي به هيچ جامون نيست.
فاك يو!
بازخواني6
براي همين مي گويم بهتر است بي سر و صدا , بدون اينكه اثري بماند بروي , مثل اين فيلمها كه زن صبح زود قبل از طلوع آفتاب پاورچين پاورچين لباسهايش را مي پوشد و با لبخندي بر لب مي رود بيرون.چيزي هم از خودش به جا نمي گذارد, نه عطري, نه دستمالي.هيچ چيز.بعد هم مي شود همان كارمند سابق خوب كه بايد تا قبل از ظهر همه نامه ها را تايپ كند و اصلن قرار نيست كه پشت زنگهاي تلفن كسي منتظرش باشد.اين روزها همه ي تماسها ناموفقند..
براي هفت ساعت كه مي شود خود سابق بود.نه؟
مي داني بعضي چيزها شوخي شوخي جدي مي شود ولي ديگر نمي توان برگشت به همان شوخي بي مزه چند ماه پيش...مثل همين كه من شوخي شوخي به تو مي گويم:اگه فردا آقاي رنگين كموني رو ديدي بهش سلام برسون.مي خنديم, اما ته ذهن تو شايد يك چيزي روشن شود.
وقتي وظيفه ت را انجام دادي موقع رفتن است.بقيه ش مال ديگري است.نبايد دخالت كرد.چون به شخصيت آدمها ربط دارد.رفتارشان, .واكنششان. و تو بايد منتظر باشي.همين, يا اينكه نمي گذاشتي شوخي شوخي جدي بشود
گفته بودم صبر و سكوت.اما حرفم را پس مي گيرم.من همه ي حواسم از كار افتاده ند.چشم هايم كم سو تر مي شوند.لامسه م نمي فهمد.صداها صدا ندارند.مزه ي همه غذاها سربي است.پوليپم بهانه يي است براي بويايي م.اما بازهم مي خواهم بشنوم.بشنوم.بشنوم.بايد رودر روي من بايستي, با نام كوچكم صدايم كني و حرفهايت را توي صورتم پرت كني.


سه شنبه 19 آبان 1383 برابر با 25 رمضان
1-بانك
2-شستن لباس ها
3-كلاس
4-تماس با سولماز ساعت 3 بعد از ظهر
5-گرفتن داروي مامان

3600*
12
___
432000


6-Cartoon , york و كمي خط خطي و دايره و مربع توو هم

7-عليرضا تجويد
تولدشه؟ چي بخرم؟
با غزل به شكل شراكتي وارانه يي ميخرم.

8-قرض از مينا

Go to Trash to delete Forever.
منُ بغل نكنيد
ولم كنيد

منُ نبوسيد
ولم كنيد

منُ تنها بذاريد.

جمعه
چند لحظه منتظر بمانيد.
مشترك مورد نظر در ساعت 3:30 دقيقه ي بعد از نيمه شب در حال مكالمه است.
مشترك مورد نظر ديوث است.
مشترك مورد نظر پفيوز/س است.
مشتركان مورد نظر براي هميشه مرده ند.
مشتركان مورد نظر به ديگري مشغولند و تو غايب ز ميانه يي.
از خودم مي پرسم دقيقن كدوم مشترك مورد نظر؟

خوابم نميبرد
صبح بايد بيدار شوم بروم دكتر.
من ازين بازيِ جمعه ها دكتر رفتن خسته شده م. البته هنوز مانده تا خسته شدن ولي از همين الان دلم ميخواهد انصراف بدهم و بگويم به درك!

هر 5دقيقه يكبار بيدار مي شوم مي نشينم توي تخت
به خودم مي گويم من هون دنيا را پاره ميكنم. فقط بايد خوب شوم.
صبح ها زود از خواب بيدار شوم.
كار كنم.
بعد خودم را تصور ميكنم توي لباس باله. مثل 4سال پيش.
يا مثلن فكر ميكنم دارم توي خيابانهاي رم براي خودم مي چرخم و دامن كوتاه گل گلي پوشيده م.
آرام ميشوم. تصميم جدي ميگيرم بخوابم و صبح زود بيدار شوم.
نگران اينكه اين ورژن بالاتر اي تونز در حال دانلود است نباشم.
خب دانلود ميشود. صبح بيدار مي شوم و ميبينم دانلود شده.
يك اما يي هست ان هم اين كه
سيم اي دي اس ال به پريز اشپزخانه وصل است و يك قضيه ي پيچيده يي دارد و احتمالن صبح كه مادرم بيدار شود سيم را مي كشد و دانلود نصفه مي مياند. بعد دوباره بايد 6 ساعت صبر كنم تا 328 يارو دانلود شود.
مي خواهم بروم بالاي سرش بيدارش كنم. بگويم بيدار شد سيم را نكشد. مطمئنا فحش مي خورم.
از نگراني خوابم نميبرد.
ديوانه شده م.
Thursday, August 26, 2010
پدر بزرگم, پدر پدرم,
كه صدايش ميزنيم بابابزرگ

شبيه خوان بود.
[زنده است]
شبيهِ حضرت زينب را مي خوانْد.
صداي خيلي خوبي داشت.قرآن را هم با صوت مي خواند هميشه.



يه هفته ست ميام بنويسم روزي كه مي خواستم برم افغانستان..
نميتونم.
يادم ميره.
نوشته ي طولاني دل ميخواد.
حوصله ميخواد.
جا مي خواد.
ادم ميخواد.
من ادمش نيستم.


.

من اسمش رو مي ذارم وقاحت
لشگر عشق سعديا غارت عقل مي كند
تا تو دگر به خويشتن ظن نبري كه عاقلم


من ازادي نمي خواهم كه با يوسف به زندانم

سعدي
از همه كس رميده م با تو در آرميده ام
جمع نمي شود دگر هر چه تو مي پراكني

سعدي
امروز پنج شنبه نبود
جمعه بود لامصب
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبيتُ رها كن
دلم از غربت توي سرزمينم
به خدا خيلي گرفته

دلم از اين همه آدم
كه تو قلبم جا گرفتن
به خدا خيلي گرفته
حدس رو گردان شدن ,
از من و از راه ما

باور بي ياوري
تو زمستون
زير برفا

شهر من همه ش بهاره
شهر من همهش پرنده س
همه چي با ما مي گَنده
عقلي كه زخمش چركيه
ديگه مرخص ميزنه

نامجو
نشانه6
فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَاهُنَا حَمِيمٌ (٣٥) *
پس امروز براي او اينجا , دوستي خون گرم نيست

در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

*الحاقّه : ٣٥
Wednesday, August 25, 2010
ياد يه تيكه از
پدرو پارامو افتادم.وقتي ميگل مرد , پدر براش درخواست
آمرزش نكرد, ولي تو خلوتش به اين فكر كرد كه چه فايده داره؟
تعداد آدمايي كه واسه آمرزشش دعا مي كنن خيلي بيشترن, پس
بخشيده مي شه
دوستي كه من نمي شناسم نوشته :


دستات لاغر و سرد و سفیدند.
خوب نمي دانم چگونه آن را براي شما توضيح دهم.مي گويند از نابهنجاري ها و لغزش ها حرف مي زنند.براي نمونه يكي از آنها درباره ي مردي(زني) حرف مي زد كه زندگي اش را در روياي سفري مي گذراند و سرانجام روزي كه موفق شد به آن سفر برود ديگر دل و دماغ سفر رفتن نداشت.

آنتونيو تابوكي/شبانه هندي+


جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
و اتش چهره بدين كار برافروخته بود


چگونه گريه سر كنم
كه يار غمگسار نيست
مرگ روزاي بچگي
از روز به شب رسيدنه
درد ما رو
در و ديوار نمي فهمه.


تقصير اين قصه ها بود
تقصير اين دشمنا بود
جاي دگر نمي شود
صبح نزديك است , خامُش , كم خروش
من همي كوشم پي تو , تو مكوش

Labels:

از شبِ اول قبر مي ترسد.

Tuesday, August 24, 2010
(Pörrö): "


موهام كه بلند بشن
دوچرخه مي خرم
با شلوار جين ازينا كه پيش سينه دارن.

شلوارمو مي پوشم
كانورس دو رنگامو مي پوشم
سوار دوچرخه ميشم
دوچرخه م سبد داره جلوش.
تو سبدش خوراكي ميذارم و
چيزاي هيجان انگيز ديگه.

موهامو باز مي ذارم
صافشون نمي كنم
ميذارم همونجور فرفري تاب بخورن تو هم
هدفونامو مي ذارم تو گوشم
پلير رو هم گذاشتم
تو جيب جلوي سينه ي شلوارم

شروع مي كنم ركاب زدن
از جلوي خونمون تا كجااااااااا
تند
انقد تند كه موهام همينجور بپيچن تو هم
بيان جلوي دهنمو بگيرن
انقد كه گاهي مجبور شم
دسته ي دوچرخه رو ول كنم
موهامو از جلو دهنم كنار بدم.

انقد تند ركاب ميزنم كه
همه برگردن نگام گنن
بگن : ميگ ميگ بود؟

قريه يي ست در چشمان من, اين قريه در گوش و شنوايي من گم مي شود , سپس يافت مي شود.*
احتياج دارم برم سر كار
برم گم و گور بشم تو يه اداره ي شلوغ كه سگ صاحابش رو نميشناسه
شبا كتلت بپزم كه
صب بذارم تو ظرف قشنگم و
با خودم ببرم سر كار

احتياج دارم وقتي مي شينم تو اتوبوس , زني كه كنارم نشسته بهم نگه : چهره ت يه آرامشي داره كه خدا ميدونه و بعد لبخند بزنه و روبروشو نگا كنه , بپرسه تا اراك چند ساعت راهه؟

احتياج دارم برم يه گوشه و آدم آشنا نبينم.
قرضاتونو بدم و برم.
فك نكنين من پول مردم خورم. به خدا نه.
قرض تو و تو و تو رو كه دادم
شماره مو عوض ميكنم
ميرم يه گوشه

احتياج دارم مثل ترم 1 دانشگاه بشينم رو تخت مهرانه و نواراي داريوشم رو يكي يكي از تو قاب دربيارم
بذارم تو واكمن نقره يي هِ سوني كه بابا واسم خريد
و گوش بدم به برادر جان و گريه كنم بلند بلند

احتياج دارم يه مدت پام به بيمارستان باز نشه.
نرم سونوگرافي
نرم ازمايش خون
نرم بيوبسي
نرم تو اون آسانسور كثيف و عميق

احتياج دارم يه مدت برم يه جايي كه به جاي مبل توش پشتي گذاشتن
پشت خونه حياطه
تو حياط طويله ست
از طويله صداي ماما ئه گاو بياد.
بوي پهن و چوب سوخته.
كف شير تازه دوشيده شده رو با چشم خودم ببينم.
نه. اتفاقن من ازين آدماي بازگشت به طبيعت و اين حرفا نيستم, فقط واسه يه مدت.

احتياج دارم برم با دختراي 17 18 ساله معاشرت كنم
مدام بهم بگن خيلي قيافه ت بچه ست
بهت نمياد انقد از ما بزرگتر باشي
و من انرژي بگيرم از حرفاشون
بعد وقتي برگشتم از پيششون برم ياروي دنيا رو پاره كنم از كار و خلاقيت

احتياج دارم برم يه جا كه بهم زنگ نزنن.
برم يه جايي مث اسايشگاه و مث اون اقاهه كه ميگفت امام زمانه بگم منم يه نشونه م.
نشونه ي ساده از خداوند.
منو خوب نگا كنيد.
تو چشمام خوب زل بزنيد.
رگه هاي ساده لوحي رو مي بينيد؟
به من ايمان بياريد.
من اومدم تا بهتون ثابت كنم كه خدا قدرت افرينش همه جور ادمي رو داشته.
از پدرسوخته تا ابله.
از بدشانس تا خوش شانس.
من برهانم.
من دليلم.
من خود خودشم.

احتياج دارم برم بخوابم.
روزها.
ماه ها.
ولي نميتونم. بايد كار پيدا كنم.
بايد پولدار بشم.
بايد خودمو نجات بدم.
بايد قرضاتونو بدم يا نه؟
بايد مامانمو ببرم يه جايي يا نه؟

نبايد بخوابم.
اره.مث تو فيلما بايد يكي هي بهم بگه تو نبايد بخوابي
نبايد بخوابي
تو بايد زنده بموني.
تو بايد بيدار بموني.
بايد كار پيدا كني.
بايد شاد باشي.
بايد خوشبخت بشي.
بايد .

* احمدرضا احمدي
Sunday, August 22, 2010
حافظ اين قصه دراز است بقرآن كه مپرس
Saturday, August 21, 2010
نوشتم :
jalili.

نوشت:
?June jalili

بلند بلند گريه كردم.
دلائل مرا براي زنده ماندن بشنويد و از خانه بيرون نرويد
دلم نميخواد ميل م رو چك كنم

نميخوام بخونم. نميخوام عذاب اينكه دير ديديمش ديوونه م بكنه. عذاب اينكه چرا زودتر به دادش نرسيديم.
ميخوابم
تا بيدار ميشم تو دستشويي .
بالا ميارم.
مامان ميگه عادت ميكنم.
ميگه چند هفته ست. بعد خوب ميشي.
من به خوب شدنم فك نميكنم.
اين واقعيته.
من اصلن درباره سلامتي م و هر چيزي شبيه اين فك نميكنم.
امروز فهميدم غلط كردم.اشتباه كردم.بايد فك كنم. بايد خوب بشم.
انقدر بالا اوردم كه ناي راه رفتن ندارم. ميام اينجا هر دو ديقه يه بار مينويسم ميرم.
مامان ميگه بخواب.
همسايه مون پرستاره.اومد بالا امپول زد و رفت كه خوابم ببره.
مامان اومد تو اتاق گفت بخواب. نشين اينجا. گفتم دلم خبر ميخواد.
گفت امروز به حد كافي خبر شنيديم.
گفتم خبر خوب.
پوزخند زد. گفت خوشخيال.خبر سلامتي.
گريه م گرفت.از اتاق رفت بيرون.نزديك آشپزخونه كه رسيد صداش زدم. گفتم مامان تو منو دوست داري ؟
يه جور بي اهميتي كه اصلن بد نبود گفت اره. يعني چي؟
گفتم هيچي. دل نازك شدم.
گفت خوب ميشي.
بهش نگفتم من ازين جمله ي خوب ميشي متنفرم.
نه اينكه دلم نخواد خوب بشم ولي از شنيدنش احساس بدي بهم دست ميده. انگار كم اهميت جلوه ميده همه چيزو.
كم اهميتي كه همه چيز رو دوزاري و چيپ ميكنه.
ياد اون روز افتادم تو كافه موكا. نشسته بوديم كيك هويج مي خورديم.من هي ميخنديدم .بيخودي.
ميز كناريمون يه پسر بامزه نشسته بود كه همش سيگار ميكشيد و تنها بود.
ما شروع كرديم درباره سرطان حرف زدن.
هي تصور كرديم من ميميرم و قراره چي رو سنگ قبرم بنويسن.
آخر سر به اين نتيجه رسيديم كه بنويسن : اينجا قبر زني ست, زني كه هيچ كس نبود و تو گويي اگر نمي بود جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
بعد قرار شد يه فلش بزنيم به سمت يه درخت نامعلوم و در ادامه بنويسن چون آن درخت.
اينجوري مي خواستيم واقعيت رو كم اهميت جلوه بديم. ميخواستيم سرش رو گول بماليم تا كمرنگ بشه.
خيلي خنديديم. چقدر به كافه چيه موكا خنديديم كه هي صداش ميزديم براي هر چيز مسخره يي و با خنده ي خيلي طبيعي ش قربون صدقه مون ميرفت.

مامان گفت بخواب. گفتم خوابم نميبره.گفت دكتر گفته طبيعيه.سطح يه هورموني كه من نميدونم چيه بالاست. انگار باعث كم خوابي ميشه.
هر چي سرچ ميكنم تو گوگل چه هورموني چيزي پيدا نميشه.
خواهرزاده م همه ي ظهر تا عصر بالاي سرم بود. ميگفت خاله چي شدي و من براي اينكه حواسش پرت بشه واسش يويو زدم.
حواسش پرت شد. خواست كه يويوم رو بدم بهش. نميدونم چرا يهو خيلي مهربون شدم و دادمش بهش.
دلم مي خواد برم مسجدِ زن.ميخوام برم واسش گريه كنم. مامان گفت همينجا واسش گريه كن.گفتم دلم مي خواد اونجا گريه كنم.
دروغ گفتم. مي خواستم واسه خودم گريه كنم. تو خونه نمي تونم گريه كنم.مامان فشار خونش ميره بالا.حالش بد ميشه. بعد به جاي اينكه يكي بياد منو دلداري بده من بايد ببرمش بيمارستان .ترجيح ميدم برم يه جايي بيرون از خونه گريه كنم.
ديشب ويرم گرفت به اميرسجاد اسمس بدم.ميدونستم خاموشه ولي دلم مي خواست. اسمس دادم. اسمس دادن به موبايلي كه ميدوني خاموشه و روشن نميشه خيلي بدتر ازينه كه ندوني خاموشه و جوابي در كار نيست.يه تيكه از يه شعر احمدي رو نوشتم.
نتونستم تحمل كنم حجم بغض و دلتنگي رو.بلند شدم. چراغ رو روشن كردم.نشستم تو تخت چارزانو.همينجوري از پاي تخت يه كتاب برداشتم خوندم تا چشمام خسته بشن خوابم ببره.
نبرد.بدتر شد. تا 6بيدار بودم.هوا روشن شد كه خوابيدم.1ساعت بعد با چشماي پف كرده بيدار شدم رفتيم بيمارستان.
اسانسور بيمارستان عميق و ترسناكه.احساس ميكنم هر لحظه ميتونه ادمو ببلعه و بره اون ته تهاي زمين.
آينه ش آدم رو زشت نشون ميده.خيلي زشت تر از اوني كه هستي.صبح به خودم گفتم آروم و بي خيال باش. انگار نه انگار.
پرستار اومد بالاي سرم.باهام شوخي كرد. مامان اومد خبر مردن زن رو بدون هيچ ملاحظه يي بهم گفت.مشتمُ گره كرده بودم. نميتونستم بازش كنم.
مثل اون روز تو دفتر كه دستمو مشت كردم و باز نميشد. چقد زور زديم تا باز بشه.آرش هم دفتر بود. هي ميگفت چقد اين -يعني من- باحاله. از كجا پيدات شد تو؟
واقعن از كجا پيدام شد؟ هيچ كي نميدونه. از فيلم مصطفي؟ از كلاس فرهادي؟ از قبلش؟ از روزي كه رفتم سر مصاحبه واسه بازيگري؟
همين موقع ها بود. زنگ زدم بهشون گفتم چرا بهم نميگين كِي بيام؟ گفتن يادمون رفته. امروز ميتوني بياي؟ لباس پوشيدم رفتم تجريش خريد كنم.رفتم بازار كلي ترشي و زيتون پرورده و خوراكي هاي ديگه خريدم.يه تصوير خوبي دارم من از خريد كردن تو تجريش كه ميدونم ارزوش به دلم ميمونه ولي خب سعي ميكنم بهش فكر كنم.بال و پر بدم بهش. اينكه ماشين م يه اپل كورسا ي سرمه يي باشه و باهاش برم خريد. بعد در صندوق عقب رو باز كنم و كيسه هاي ميوه رو بذارم اون عقب.دختربچه م هم هي كنارم به زور بخواد كيسه ها رو بلند كنه و زورش نرسه و به جونم غربزنه كه مامي اينا سنگيييينه..كمكش كنم و با هم بذاريم كيسه رو عقب ماشين. اخر سر هم نوبت برسه به كرفس ها كه تيكه ي قشنگ آرزومه.اون برگاي كرفس از عقب ماشين بزنن بيرون.
از تجريش كه برگشتم با كيسه هاي سياه و رنگي و همه جوري رفتم اونجا واسه مصاحبه و تست و اين حرفا.همونجا كه از در رفتم تو و سرك كشيدم تو اون اتاقه.فك كنم من از همونجا پيدام شد.رفتم نشستم تو اتاق پشتي و هي ازم سوال پرسيدن و خواستن يه كارايي كنم و بعد هم گفتن قبول. من نرفتم ولي. بعدش.
تصميم گرفتم ديگه نرم اونجا. نميشد. خيلي سعي كردم ديگه اونجا نرم ولي چشمام دنبال يه چيزي بودن. يه تصوير خوب.واسه همين بيشتر رفتم تا پررنگ شدم. ديده شدم.گفت دفعه اول كه ديدمت چشمات توجه مو جلب كرد. من سرخ شدم.شبش كه رفتم خونه الكي نشستم جلوي اينه هي تو چشمام نگا كردم.بهشون افتخار كردم كه ميتونن نجاتم بدن از دلشوره و دل دل زدن
مامان اومد گفت بخواب. چشمات كور ميشه.انقد زل نزن به اين كامپيوتر. اخبار ميگفت كسايي كه زياد پاي كامپيوتر ميشنن و خيره ميشن به مونيتور دچار عوارض ميشن. معلوم بود ميخواست الكي يه اماري بده.حرف علمي بزنه كه من بترسم. رفت بيرون . دوباره برگشت گفت تو كه خبر ميخواستي.يه اتوبوس امروز ترمزش بريده تو يه بزرگراه و 5تا ماشين رو زير كرده. گفتم كشته؟ گفت هيچي. زخمي شدن فقط.
خيالم راحت شد.گفتم دلم كلم مي خواد با آبغوره. از اشپزخونه داد زد كه نه . ممنوعه.
روزنامه هايي كه درباره خواص ميوه ها و سبزيجات چسبونده بودم به ديوار كنار تخت, خرت خرت كردن انقد تا افتادن.چسبشون شل بود. جمعشون كردم گذاشتمشون زير تخت.
ديشب پرسيد تسبيحت پيدا شد؟
گفتم نه. نيست. هر چي ميگردم نيست.تو خونه ست ولي كجا؟ نميدونم.بهش گفتم خوبه ال هست كه خبرمو بهت بده.
نصفه شب كه خوابم نميبرد پاشدم همه اتاقم رو زير و رو كردم كه پيداش كنم.نشد.دلم جمع شد. بايد پيداش ميكردم. من واسه گرفتن اون تسبيح خيلي زحمت كشيده بودم.الكي نبود. روزي هم كه از گردنش درش اورد دادش بهم يادمه. روزي كه تسبيحه گردنش بود و اومد دم در گفت ريو ي سفيد مال كيه. يادمه. من همه چي يادمه.ديشب ولي هر چي زور زدم شماره موبايل ب يادم نيومد. خوشحال شدم. شماره خونشون هم كه يادمه گرفتم ولي صداي ضبط شده ي شركت مخابرات گفت اين شماره مسدود است. واسم مهم نبود چرا. مهم اين بود كه شماره وجود نداشت.راهي وجود نداشت واسه حرف زدن.
دلم مي خواد حرف بزنم. با روانپزشك و اينا نه. با يكي. شماره هاي گوشيم رو بالا پايين ميكنم. نميتونم به هيچ كدومشون بگم.قول دادم حرفي نزنم و داره خفه م ميكنه.به ميم قول دادم. امروز بهش گفتم ميخوام بزنم تو گوشت. كشيده ي محكم. گفتم عصباني م. گفتم داغونم. گريه كردم. خوابيدم.
مث خفه شدن تو ابه. همينجور اب ميره تو ريه هات. تو همه جات. بعد ديگه نميتوني نفس بكشي. ميميري.
.اينو نوشتم يادم افتاد ديشب كه تو اتاق بودم برادرم اومد گفت وبلاگتو مي خونم. روحيه م رو حفظ كردم گفتم خب. چه خوب. گفت هيچي. همينجوري. خوبه. ادم ميفهمه يه روزايي چته.
ته دلم خوشحال بودم.يه كم هم ترسيدم.ازينكه بعضي نوشته ها ناراحتش كنه.نميخوام خودمو سانسور كنم. واسه همين مينويسم . همه چيز رو.



وقتي اي دل

به چشمون غزلخون ميرسي


خودتو نگه دار.

يه جوري مي گه : اي دللل

آدم همه وجودش از هم ميپاشه.
انگار بعد از تموم شدن اين ترانه خواننده مرده.. جونش از تنش بيرون رفته..
ديگه دل نداشته.

رفتيم بيمارستان.

گفتن مرده.

برگشتيم.

تونستم بخوابم.

ما دير ديديم ش.

مامان ميگه راحت شد.

من ميگم نه. حق داشت خوب زندگي كنه.مي تونست زنده بمونه.خوب بشه.

چه فرقي ميكنه؟

ديشب مرده.


دلم ابله است
گِل آلود و ابري است
مردمان روشن و مصمّم‌اند
حالي كه من تيره و آشفته‌ام

لائو تزو [دائو]
Friday, August 20, 2010
اميد اهل وفا تويي؟

وااااااااااي براهل وفا
وااااااااااي بر من
اگر تو را جویم
حدیث دل گویم
بگو کجایی؟

به دست تو دادم
دل پریشانم
دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
I lost myself in clarity, Memory , leave , leave*
يه روزايي بي حواسي
شايدم حواست رو پرت كردي كه
بتوني زندگي كني.

مثلن داري اشپزي مي كني.
كتاب ميخوني
يا حتي با مامانت درباره فلان اتفاق تو فلان مهمونيه 4سال پيش حرف ميزني
ميخواي قانعش كني كه اشتبا ميكنه و خيلي چيزاي ديگه

خيلي اتفاقي
ناگهاني
يه آهنگي پلي ميشه كه انتظار نداري
يا شايدم داري
ولي انتظار اينكه حواست رو دوباره پرت كنه نداري
حواست پرت ميشه
هي يادت مياد
انقدر يادت مياد كه
همه ي ذهنت پر از تصوير ميشه
سرگيجه ميگيري
مامانت داره ميگه‌ ببين! اون شب ما خيلي ديرتر رسيديم.تو چي پوشيده بودي؟
سعي ميكني فايلها رو دونه دونه ببندي تا برسي به مهموني 4سال پيش
نميشه
نميتوني
بسته نميشن
عكساي نبايد
دونه دونه باز ميشن
پشت سر هم
فيلما پلي ميشن
نميتوني جلوشو بگيري
سرتو ميگيري بين دستات
تكونش ميدي
مامانت نگران ميشه
ميپرسه چت شد؟
نميتوني حتي حرف بزني
فقط سرتو تكون ميدي
دراز ميكشي رو زمين
خواننده ميخونه

Stones fill your mouth
on days like today
and you , have no words
on days like today

كم كم طوفان آروم ميشه
عكسا دونه دونه خودشون بسته ميشن
تصويرا ميرن
سرگيجه نداري
ميتوني بلند بشي
بري پيش مامانت
ازش بخواي حواست رو پرت كنه.
حالا آهنگه داره واسه بار صدم پلي ميشه
تو هم حواست نيست .

وبلاگ ادبي
هنري
سرگرمي و مسابقات
نامه ي اعمال
مذهبي
آشپزي
سياسي
داستان
زن روز
شب
صبح
مرد خونه

متنفرم از عكس ادما
رو جلد سي دي
رو جلد مجله
رو قاب فيلم
كه دارن مي خندن.
نيشاشون تا بناگوش بازه.
سرشونو كج كردن
نگا كردن توو اون ته ته-آي دوربين

همه عكسا
جلد سي دي ها
جلد مجله ها
قاب فيلما رو
گذاشتم بغل دستم
هسته ي آلو ها رو ميذارم رو چشماشون
روشون پر از هسته الو ئه.
هسته ها رو هر دو دقيقه يه بار حركت ميدم.
شطرنج بازي ميكنم.
زوم كردم رو عكسِ يكي
مي خوام اون شاه باشه
كيش و ماتش كنم.
لعنتي!
نميشه.
همونجا مونده
زل زده به دوربين .
دل من زندون داره

تو مي دوني.
جمعه صبح

غم انگيزترين وقتيِ كه ميشه تو بيمارستان بود.

حياطش خلوته.

مريضا خوابن.

گنجشكاش مريضن.

دكترِ شيفت , حوصله نداره.

خدمه , به مريضي كه خودشو كثيف كرده فحش ميدن.

وسط حياطش , رفيقت زنگ ميزنه ميگه دوشنبه داره ميره.

اينجوري حساب كني همه ي روزاي بيمارستان غم دارن.
اوني كه بايد باشه

نيست.
وَاَري نَفْسي تُخادِعُني و ايّامي تُخاتِلُني
و ميبينم كه نفس با من خدعه ميكند و روزگار با من مكر مي ورزد

و قدْ خَفَقَتْ عندَ ر‍أسي اَنجِحَةُ المَوْتِ
در حاليكه عقاب مرگ بر سرم پرو بال گشوده است

فَماليَ لآ اَبْكي؟
پس چرا نگريم؟

اَبْكي لخروجِ نَفْسي
مي گريم براي جان دادن


"از دعاي ابوحمزه ثمالي"


چرا گريه نكنم؟
وقتي يه ادمي امروز جلوي چشمام راضي به مرگ بود و من داشتم از ترس مردن جون مي دادم
چرا گريه نكنم وقتي يه آدمي امروز جلوي چشمام ديد كه جونش از پول كم ارزشتره.
و من داشتم با حرص دنبال كيف پولم تو كوله پشتي م مي گشتم.
از بيمارستان كه بيرون اومدم دلم مي خواست برگردم تو بيمارستان
برم كنار تخت خانومه
دستاش رو بگيرم تو دستام
ببوسمشون.
بمونم پيشش.
بهش اميدواري بدم كه زنده مي مونه.
كه درست ميشه همه چيز.
دلم مي خواست دست بكشم رو شكمش كه توش 3ليتر آب بود و ورم كرده بود و
باهاش شوخي كنم.
مثل وقتايي كه دستمو مي كشم رو شكم مامانم و ميخنديم.
خانومه دختر نداشت. تنها بود. خيلي تنها بود.
كاش ميشد تنهاييش رو كشيد. نشون داد.
ناي حرف زدن نداشت. فقط با دست به برادرش اشاره كرد كه " از اينجا ببرم"
برادرش دست زنش رو گرفت و رفت جلوي ايستگاه پرستاري ايستاد
رو به پرستاره گفت : ما داريم ميريم دوبي تا هفته ي ديگه.تا اون موقع مواظبش باشيد.
كاش مي شد ادم بره از خدا بپرسه حواست هست؟

Thursday, August 19, 2010
خدا؟ باهات حرف دارم!-2
ونيز از نماي بالا


Aks 98
خدا؟ باهات حرف دارم-1
ونيز از نماي بالا


Aks 98
يه جايي نوشته بود : بوسيدن از بهترين تمرين هاي قلبي - عروقي ست.
مامان داره با يه نفر تلفني حرف ميزنه.


بهش مي گه : آره. ميفهمم بچه ناخواسته يعني چي.
مانو هم ناخواسته بود. بعد از 10 سال اتفاقي , اشتباهي حامله شدم.
ديگه اينجوريه , كاريش نميشه كرد.
نندازي ش.نگه ش دار.

بعد خيلي عادي درباره يه چيز ديگه حرف ميزنه.

بقيه مي خوان از مملكت فرار كنن

من مي خوام از اتاقم فرار كنم.

از خونه مون.

مامانم به دوباره گرم شدن هوا :

خاك برسرش
رفت
دوباره برگشت.

اميد به برگشتن.

دارم همه ي سعي م رو ميكنم كه
بيخودي اميدوار نباشم كه كسي برگرده.

آدمي كه ميره , رفته.
الان ياد مرجان افتادم.
دوست خاله م.
به اميد اينكه آدمه برگرده و همه چي خوب بشه
پير شد.
مرد.
كسي هم برنگشت.

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟


فروغ
يه چيزي كه تو خونه اراك ازار ميده:

دو نفره بودن من و مامانم.
اينكه بابام نيست.

يادمه اون دفعه يي كه داشتم ميرفتم
واسه اين بيخيال شدم كه
صداي خس خس سينه ي بابام نبود
شبا تا دم صبح بيدار نبود كه
پاي تلويزيون ميوه بخوره و
مدام روي پنجه ي پاش رو بخارونه

واسه اينكه
مامانم بعد از اون كليد رو ميذاشت توي قفل و مي خوابيد.
ميترسيد ازينكه در رو قفل نكنه.
اون ترس معني ش اين بود كه
ما بدون بابام امنيت نداريم.
من از اين خونه رفتم و توش نموندم
چون ديگه امن نبود.

الان
همين الان
تنها آرزوم اينه كه
خوب بشم
مامانم رو بردارم ببرم
يه جاي دور
دور از همه.
خوش بگذره بهش.
شاد باشه.
به جاي همه ي گريه هاي گذشته و
ترس ها و بدبختيايي كه كشيده.
دلم ميخواد فقط يه بار تابستون باشه
بشينه كنارم بادبادك با حصير و سريش درس كنه.
موهاش شرابي باشه
اون لباس ابي نازكه تنش باشه.

الان
ساعت 4:52 دقيقه ي صبح
اين تنها چيزيه كه ميخوام.

در اين مصب مصيبت*
شب غم هاي سعدي را مگر هنگام روز آيد

* بهرام اردبيلي
Wednesday, August 18, 2010
خيالبافي شبانه بر هيچ احدي عيب نيست
By SofiG:

يه روز ميزنم همه چيو داغون ميكنم

به همه اونايي كه زدن دهنمو سرويس كردن بيلاخ نشون ميدم

ميرم امريكا.

ميرم مدرسه ي باله ي فيلادلفيا ثبت نام ميكنم
ورِ دل چند تا دخترِ ترگل ورگل كه 15 16 ساله شونه
تمرين باله ميكنم
پاهامو باز ميكنم با زاويه 90 درجه
مي چرخم.
ميرقصم.

بقيه ش رو ننوشتم.
چون حكايت شتر در خواب بيند پنبه دانه بود.

اين بار اگر
آسانسور بيمارستان بوي مرده ندهد
اميدوارتر دكمه ي طبقه ي 3 را فشار مي دهم.
اميدوارتر دراز مي كشم روي تخت سفيدِ سفيد.
رويم را هم نمي كنم سمت ديوار.
زل ميزنم به چشمهاي پرستار.


نظر داري نظر داري

خبر داری که این دنیا همش رنگه؟
همش خونه، همش جنگه؟
نمی دونی، نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی، نمی بینی؟
که دست افشان و پاکوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه

خانه هايي با ديوارهاي روشن دوست دارم.
خرسند نيستم.
خودم را كتك مي زنم تا سر حد مرگ.
به رابطه ي تن - ها ميخندم.
غريزه م را به بند كشيده م.


تنم را نگاه نمي كنم.
مدتهاست.
زندگي م را يادم نمي ايد.
فراموش كرده م.
تنم دست خودم نيست.
از من نيست.
فقط اسمم از من است.
دستِ خودم است.
همه چيز دو بعدي ست.

ياد ان روز ظهر افتاده م
اورامان بودم.
ايستادم رو به باد.
اسمم را بلند به سمت كوه ها
فرياد زدم.
مجهول نبودم.


آرزوهاي زندگي بعديم-3


خدايا چيكار كنم كه نماي خونه م همين باشه؟
صبح ها كه بيدار ميشم
پنجره رو باز ميكنم , چشمم به اين منظره بيفته.
هاا؟
6سال پيش: من و ساناز
با شما هستم!

با شما كه از كون آسمان افتاده ايد.
يه دري رو تو من ببندن

يه در ديگه رو باز كنن

شايد من تونستم حرف بزنم

بگم چي شد.

بعد اون در رو ببندن.

در قبلي رو دوباره باز كنن.


دو سال پيش
يه روز سعيد جليلي اسمس داد :

Gonah dari to :(


زندگي از اين قرار است ; آدمهاي به درد نخور را ستايش مي كنند.


ياسمينا رضا



نشانه5

و اللهُ اَعْلَمُ بِما يوُعوُنَ
و خدا به آنچه در پنهان نگه مي دارند , داناتر است.

انشقاق : آيه 23

دغدغه ي همه ي نسل ها.
دغدغه يي براي همه ي فصول.
همه ي دغدغه هاي من.


پ ن : +
Tuesday, August 17, 2010
كاش يه دختر داشتم

شبيه همين دختربچه ها كه تو عكسا هست.
موهاي بلند خرمايي و چشماي روشن و اروم

شب وقتي ميرفت تو تختش بخوابه بوسم ميكرد
دستمو ناز ميكرد
ميگفت : مانو..بخواب. گريه نكني؟
منم اروم بغلش ميكردم.بوش ميكردم.
مطمئن ش ميكردم كه گريه نمي كنم.

ميرفت تو تختش.
صدام ميزد كه بيا واسم داستان بگو

ميرفتم واسش خاطره هاي بچگيم رو تعريف ميكردم.
خوابش ميبرد وسطاش.
بعد همونجا كنار تختش ولو مي شدم.
داستاناي خودمو تعريف مي كردم.
داستان اين روزام
داستاناي دانشگاه
داستاناي 23 سالگي م
24 سالگيم
25 سالگيم
26 سالگيم
..
خودم هم همونجا آروم خوابم ميبرد.
اگه دختر داشتم.

تو اين اهنگه كه انگار مال يه فيلمه , آخراش صداي پورعرب هست كه ميگه:

تو جاده تا جايي كه راه داره برو.


نگاه كن
همونجايي كه خسرو شكيبايي ميخونه :
نگاه كن! تمام هستي م خراب مي شود.

من همونجا مي ميرم.
بعد چشمام رو باز ميكنم مي بينم زنده شدم.

باز مي بينم داره ميخونه :

دگر ممرا رها مكن.

ميم رو همينجوري ميگه.

يه نفر حبس توو چشمات
تا ابد گوشه ي زندون

يه نفر عاشقِ عاشق
عاشقِ صداي بارون


پ ن: ربطشُ نميدونم.
مي توانم بنشينم؟ اگر بدانيد چه قدر خسته م.
سمانه

نميتونم كفشامو بپوشم. به همين راحتي.خيلي بهش فكر كردم كه چرا. ميدوني؟ من نه كفشاي 5 سال پيشم رو مي خوام. نه كفشاي الانم. من كفشاي 5 سال ديگه م رو مي خوام. خيلي بخوام كم توقع باشم ميگم كفشاي دو سال ديگه م.

يه چيزي رهام نميكنه.يه حرفايي. يه چيزايي كه بايد برم يه جايي بگم.اعتراف نيست. فقط يه جور حرف معموليِ صرف ه.
انگار بخواي خالي بشي. خودتو تعريف كني. همين.
مثلن همين امروز صبح كه رفتيم دكتر. خواهرم كه از مطب رفت بيرون. دكتر پرسيد خب؟ چيكارا مي كني؟
من شروع كردم به حرف زدن. خيلي حرف زدن. گفتم واسم مهم نيست چي ميشه.
گفتم دم سحر انقدر بالا آوردم كه صدام موقع بالا آوردن شبيه صداي ماما گفتن يه ماده گاو عصبي بود.انقدر كه همسايه مون وقتي داشتم از خونه ميرفتم بيرون تو حياط, نگران, حالم رو پرسيد.گفت سحر كه داشتي تو دستشويي بالا مي اوردي از صدات ترسيدم.
گفتم نمي ترسم ديگه. فقط يه چيزي توو م هست كه نميتونم بريزمش بيرون.
گفتم ميترسم 30 سالم بشه و هيچ كاري نكرده باشم.

اينجا كه رسيد خنديد. خنده ش خيلي موذيانه بود. نميدونم شايد هم رذيلانه.گفت: بذار برسي به 30 سالگي.
دلم ريخت پايين.
گريه م گرفت همونجا. گفتم شما كه ميگي هيچي نيست.
گفت هيچي نيست.
كلي گفتم.
سمانه
من از كلي گويي متنفرم.
من عاشق جزيياتم.
ديتيل هايي كه واست تعريف ميكنم. يا تو ازشون حرف ميزني.
مثلن وقتي ازم سوال ميپرسي.

حافظه م كند شده. اسم هيچي يادم نمياد. شايد هم چون مدام ميخواستم فراموشي بگيرم , بعضي چيزاي ديگه هم همراه اسم ادما , تاريخ تولدها , اسم رستوران ها و تاريخ روزايي كه نميخواستم يادم باشن, از حافظه م پاك شدن.
شايد هم دارم پير ميشم.همين بي خوابي. از نشونه هاي پيري ه انگار.
دوستي گفته بود اسمش سندروم پاهاي بي قرار ه.
هر چيزي كه هست بي خوابم. وقتهايي هم كه از تو خداحافظي ميكنم كه برم بخوابم , نميخوابم.
همونطور با چشمهاي كاملن باز خيره ميشم به تاريكي. به نور چراغ مونيتور كه روشن خاموش مي شه.
انقدر بيدار مي مونم تا صبح مي شه.دو ساعت مي خوابم. تا فردا همون وقت. هيچ قرص خواب اوري هم اثر نداره.

امروز كه داشتم ميرفتم بيرون , موقع پوشيدن كفشام گريه م گرفت. نشستم روي پله ها مثل چي گريه كردم.نميشد بپوشم شون.به زور پاهام رو كردم توشون و تا خود مطب دكتر فحش دادم.
من اين كفشا رو نميخوام سمانه.
كفشاي خودمو ميخوام. اينا كفشاي من نيستن. درد من اينه.

Labels:

این جهان بی​من مباش و آن جهان بی​من مرو

مولانا
دكترم احمقه؟
چيه؟
من خرم؟
حاليم نيس از پزشكي؟
خواهرم داره خرم ميكنه؟
جراحه نميفهمه؟
من توهم دارم؟
هيچيم نيس شايد.
دارم به همه چي شك ميكنم. روند همه چيز انقد مسخره ست خودم خنده م ميگيره.
از من ميپرسه چيكار كنيم.
رفتيم دكتر
بعد از اون همه ازمايش و اسكن و فلان
يه چيزي گفت ديگه.

"سلسله ي موي دوست "

عضوي عادي و گاها بي خود تر از بقيه اعضاي بدنش است.

بيخودي تافته ي جدابافته ش نكنيد.
+ من دارم زندگي ميكنم.
_من خيلي وقته مُردم ولي
+منتظرم برگردي
_نباش. برو منتظر زنده ها باش, عاشقِ زنده ها شو.
+شب به خير

مال خيلي وقت پيشاست.
Monday, August 16, 2010
راستگوها به غا ميروند

دروغگوها به بهشت.
بابام به بعضيا ميگفت : گورِ خرررررر.

دلم واسه گور خررررررر گفتنش تنگ شده.
اَللّهُمَّ فُکَّ کُلَّ اسیر
Aks 98
به هر رگي كه زدي و زدم به حس جنون

جانِ من
عكس از +
تابستان تصوير4
جهان , ما را شبيه شاعره يي در قفس كه از بلنداي كهكشان اويخته باشندش,
از خويشتن اويخته است,
مثل شكستن پرنور چلچراغ عظيمي در مجلسي بزرگ از كودكان پر شر و شور , كه بر هيچ كس ,
كوچكترين خراشي وارد نياورد.
بعد از سقوط تنها يك جمله بر زبان همه جاري شود : اين كار معجزه ست!


آري ما ترس و لذت توام داريم

و هيچ كس نمي تواند ما را از هم جدا كند.

براهني
تابستان تصوير3
اين حرف اول و اخر, سنجيده تر :

من هيچ نجوايي را جز نجواهاي عاشقانه هرگز به سود مردم عالم نيافتم.

براهني
تابستان تصوير2
نيرويي از جواني تو چشمهايم را فرخنده مي كرد
و قهقهه چون شاهراه پيچاپيچي در تور مي وزيد.


براهني
تابستان تصوير1
وقتي كه ناخنت از كتفهاي من پايين مي آرميد
انگار ميكل آنژ بر چهره ام تصور داوود مي كشيد.


براهني
عوضيا!
نون به نرخ روز خورا!
دروغگوها!
كثافتا!
مدعيا!
روانيا!

گورتونو گم كنيد.
درد دارم.
يه بغض گنده دارم.نمي تركه.
دل ندارم.
چه بهتر.

ديگه بلد نيستم بنويسم.

اينجا رو هم بزنم ببندم.داغون كنم ديگه هيچ جا نميمونه.
ميتونم خوشحال باشم كه هه! هيچ جا رو نداري.
برو يه فكري بكن واسه زندگيت.

بهرحال.

من بايد فرار كنم. از همه جا. دست هيچ كس بهم نرسه.
از 30 سالگي ميترسم. از تنهايي. از اينكه نتونم اون فكرا و خيالامو عملي كنم.ازينكه به هيچي نرسم. ازينكه اون روز كه 30 سالم ميشه مث الان نشسته باشم همينجا و به همين مزخرفات فك كنم.من بايد خودمو نجات بدم.
من بايد كار پيدا كنم.پولدار بشم. برم اون خراب شده دوباره .برم بشينم رو اون پله هاي سنگي بستني كُن توت بخورم و بخندم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
من از 30 سالگي ميترسم.
Sunday, August 15, 2010
و چشمهاي تو را هم خوابيده م




بي انكه اتفاق عجيبي افتاده باشد , از خواب مي پرم

و در استخر وارونه مي دوم اما كدام استخر؟

گويا هنوز در خواب مي دوم.

براهني
برو
رد شو
تو آزادي
به شرطي بشنوم دنيات آرومه.
به كفش فكر كن
به واقعيت كفشي كه هر روز مي پوشي
زندگيتُ يادت بيار
الانت رو
داشته هاي الانت رو

سمانه
۲۴ مرداد ماه ۱۳۸۹




روزها رفت كه دست من مسكين نگرفت
ادميزاد بايد حرف بزند
بايد خودش را
اين كله ي لعنتي ش را خالي كند
ادميزاد بايد يكجايي
داشته باشد كه برود توش داد بزند
حرف بزند
گريه كند
فحش بدهد
بعد خالي كه شد
_ كه گمان نميكنم خالي شود _

برود بيرون
هوا بخورد
مدل همين : زير باران بايد رفت
زير باران با زن خوابيد
زير باران بايد مرد
و اين حرفها

ادم بايد يكجايي بس كند
وقتي ميگويم بس
يعني تمام كند
برود يك گوشه يي
ماستش را بخورد
ماست هم نداشت
كشكش را بسابد

ادم بايد بيرون كشيدن را بلد باشد
از خودش
از قضايا
از دنيا
از كثافت
از همه چيز
ادم بايد بلد باشد
كثافتها را بتكاند
موهايش را شانه كند
اگر دختر بود ببافد
اگر پسر بود هم هيچي
بنشيند
يكجاي دنجي
به بكارت از دست رفته ش
چه روحي چه جسمي* فكر كند
به ته مانده ي وجودش
به حسرتهايش
بعد تف كند روي زمين زير پايش
مهم نيست اگر
جايي مثل كافه يا خانه ي دوستي يا اتاقش بود
بعد هيچ كاري نكند
اين كار را در روز چند بار تكرار كند
ان شا الله پاسخ مي گيرد.


*بكارت جسمي هم مهم است.چطور و با كي و كجا از دست دادنش مهم است.

Friday, August 13, 2010
" اين را دو هفته ي پيش دادم بكس توي ريدرش نت كرد"

هيچ كس از غم دوري نمي ميرد.
آدميزاد از نداشتن كسي , چيزي خودكشي نمي كند, بكند هم نمي ميرد.
انهايي مي ميرند كه غمشان خودشانند و از همين خودكشي ميكنند.غم كه خودي باشد.از خودت باشد.بزرگ است. ميكشد.غم ديگري حقير مي شود يكجايي.هرچقدر هم ديگري عزيز باشد.براي من شايد اينطور بوده. نسخه نپيچيده م. كسي هم نيستم كه بايد نبايد بگذارم.
يكوقتي مطمئن بودم اگر پدرم نباشد خودم را مي كشم.6سال است زنده م.سرحال هم نباشم زنده م و همين كفايت ميكند
كه به خودم بگويم: ديدي؟ زنده يي.
كلمه درد دارد.كلمه نيش دارد. حتي مهربانترين شان هم مي دَرَد.كلمه درنده است.چنگ نداشته باشد هم باز مثل سري كه با پنبه ميبُرند , جايي را ميبرد.
من زياد حرف دارم. حرف ميزنم. پست يا نوشته ي كوتاه كم دارم.ميدانم حوصله سر برند. نه خودزني ست , نه از ناز و نوازش زياد است كه اين را ميگويم. كلمه هاي من انقدر زيادند كه من را دريده ند.
نمي نويسم.خيلي وقت است. هيچ كلمه يي جز اينها كه الان دارم تايپ ميكنم.كلمه هايم خنجرشان را گذاشتند بيخ گلويم و بريدند.خونين و ناتوان دارم خودم را تماشا ميكنم.يك شب نوشتم كه خودكشي كه كردم زنده ماندم. همان شب نوشته م امد راه نفسم را گرفت.انقدر غم دارم كه ناي گريه كردن هم ندارم.اشك هام نميريزند پايين. يكجايي بين مژه هايم گير كرده ند. هر چقدر هم تكان ميدهم پلكهايم را ,نميريزند پايين.
آن شب هم كه در پيانو را باز كردند و گفتند ياد آن روز ها بخير, بغضم آنقدر زياد بود كه نميتوانستم دستم را از زير چانه م بردارم و بلند شوم بروم توي اشپزخانه يي , اتاق خوابي , بلكه گريه كنم و راحت شوم.با بغض خوابيدم.با بغض بيدار شدم.با بغض رفتم خريد. كلينيك.برگشتم.خوابيدم.بيدار شدم و ..
حالم خوش نيست.معلق م.پر از طعنه و كنايه م. تازگيها به خودم هم رحم نميكنند.صاف مي ايند مينشينند روبرويم.چنگشان را ميكشند و ميروند.
حكايت همان ضرب المثل:" .... به ديگران چه ها كند " شده م.دوري ميكنم از همه بلكه بلايي كه سر خودم مي اورم را سر انها نياورم.ميترسم همين دو سه نفري كه مانده ند را هم از دست بدهم.
از دست دادن هنوز انقدر عادي نشده برايم.حتي شنيدن خبر مرگ همسايه ي فلاني هم درد دارد.
هروقت مي نويسم :از دست دادن" زود دستهايم را نگاه ميكنم.مشتم را باز و بسته ميكنم.غم دارند.‬

در اتش شستشو كرده م‬
و اينك راز سمندر را ميدانم
چون برخاسته م از خاكستري
كه از سوختن من بر جاي مانده است
"بيژن جلالي"
راه دور نريم


من
پري كوچك غمگيني را ميشناسم
كه خانه شان همين دور و برهاست و
درد دلش را در يك بوق بزرگ
آرام آرام نه
بلند بلند
مي خواند

پري كوچك غمگيني
كه شب بعد از گريه كردن, با سه تا كلونازپام ميخوابد
و سحرگاه با الارم گوشي موبايل و زنگ ساعت و هوارهاي مادرش هم بيدار نمي شود.

بيشتر بوي پيراهن گرگ ميداد تا يوسف.

بي آينه روي خويش نتواني ديد /در يار نگر كه اوست آيينه ي تو
امروز داشتم كتابخانه م را مرتب ميكردم.
يك دفتري پيدا كردم كه مال چند سال پيش است.جلدش قهوه يي ست.نميدانم ان موقع چه فكري كرده م كه دفتري با جلد قهوه يي خريده م.
ورقهايش كاهي ست و زيادي كلفت است. اصلن نميدانم به چه دردي مي خورده.
ولي از يكجايي شروع كرده م توش مدل جزوه نوشتن . دستم نميرفت ورقش بزنم.انداختمش يك گوشه ي دور از دستي تا گرد و خاك بقيه كتابها را بگيرم و حواسم بهش نباشد.
كتابها را مرتب كردم.دوباره همه را از روي شماره چيدم. مادرم گفت اين احمقانه ترين شيوه ي چيدن كتاب است ولي من كار خودم را كردم.
بينشان يك كتابهايي بود كه باورنمي كردم باشند.هنوز از ديدن صفحه ي اولشان و دستنوشته ي توش چارستون بدنم مي لرزيد. بديش اين بود كه همه شان تاريخ دارند.مستقيم ميروند سراغ بايگاني. پرونده ي مربوطه را مي كشند بيرون و تق! تير خلاص را ميزنند. همه ي مدارك و شواهد رو مي شوند.بي سلاح مي ايستي جلوي كتاب.نميداني چه كار كني.

كارم كه تمام شد چند تايي روزنامه و مجله ي كهنه جا مانده بود.آنها را برداشتم.كاملن معلوم بود كه دارم همه ي تلاشم را مي كنم تا به دفتر نگاه نكنم. خم شدم برش داشتم.احساس كردم بهترين راه مبارزه با ترس مواجه هه است.براي همين خودم را مجبور كردم دفتر را ورق بزنم.براي من ياداوري يك سري از روزها دردناكند.براي همين مدام از دستشان فراري م.نصفه نيمه ولشان كرده م.
نشستم يك گوشه يي ورقش زدم.
صفحه هاي اول درباره ي هنر ناييو نت برداشته م.اصلن يادم نبود كدام استاد و كدام درس.مطمئن شدم كه فقط دو ورقش را خرج يك درسي كرده م بعد رهاش كرده م.بقيه ش ربطي ندارد.از جامعه شناسي عكاسي تا زيبايي شناسي.حالم از ان روزها بهم مي خورد.
صفحه هاي اول دست خطم قشنگ بوده. مرتب و تميز نت برداشته بودم.بي خط خوردگي , صاف و از روي خط نوشته بودم.
حواسم بوده تاريخ كلاس را بالاي صفحه بنويسم و شماره ي جلسه را.
از يكجايي كم كم دست خطم بد شده. يكجاهايي خرچنگ قورباغه نوشته م.نميفهمم كلمه يي كه روبرويم است از كجا امده.
هر چه جلوتر ميروم دستم بيشتر لرزيده موقع نوشتن. پر از خط خوردگي و غلط هاي املايي هاي فاحش.
انگار هيچ دركي از چيزي كه مي نوشته م نداشته م.
روي بعضي صفحات هي دايره هاي تو در تو كشيده و كنارشان اسمهاي بي ربط نوشته م.
يك جاهايي هي خط خطي كرده م وسط صفحه را.بعد انگار با نوك خودكارم هي كوبيده م به مركز خط خطي ها.
جاي ديگري نوشته م : ما در دوراني تازه زندگي مي كنيم. بعد زيرش چند بار نوشته م : كفشام.كفشام.كفشام.
مطمئنا منظور از كفشام همان كفشهاي سرمه يي و سبزم بوده كه پاييز ان سال خريدمشان و تا سال بعد كه ميپوشيدمشان عاشقانه مواظبشان بودم.
توي يكي از صفحه ها رسما قاطي كرده م.پر از خطهاي بي ربط. كلمه هاي بي ربط تر و جمله هاي مسخره ست.
توي صفحه هاي اول خيلي عاقلانه برخورد كرده م. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بوده يا اگر افتاده اهميت نداشته.
از يك جايي به بعد دستم لرزيده. و من معني بي حواسي سر كلاسهاي مهم را خوب ميدانم.
آن جايي كه رسيده به زيبايي شناسي بنيامين همه چيز عوض شده.تاريخ هم دارد بدبختانه.
از روي تاريخ مي شود فهميد چه بلايي سرم امده بوده.
كجاي كار ميلنگيده.
دفتر را گذاشتم توي كتابخانه .ديدم هي حواسم پرتش مي شود.دادم مادرم بگذاردش يكجايي كه چشمم بهش نيفتد.
تاريخ نگاري چيز خوبي ست؟ بدي ست؟
نميدانم.
ولي براي مني كه مدتهاست دنبال فراموشي م. از ياد بردنم , پيدا كردن اين چيزها مثل سم است.دوباره اسم ها , تاريخ ها , مميز كنار اعداد از پا درم مياورند.
هر مميز كنار 82 مي شود تيري كه فرو مي رود.
و اينكه اخر اين دفتر بعد از كلي صفحه ي سفيد كه رد كرده م , نوشته م : پارشون كن!
بعد دوباره توي صفحه ي بعد نوشتم: جزوه ي ...
بعدش چيزي ننوشته م.دفتر را رها كرد م.
تا يكجايي كه همه چيز خوب بوده تاريخ را حفظ كرده م.با دقت. از جايي كه افتاده م توي سرازيري بي خيال شده م.تعميم هم نميدهم به چيز ديگري. از همينجا عادت كرده م به رها كردن ماجرايي. از همين جا ياد گرفته م وقتي قضيه يي باب ميلم نبود. ازار داد رهايش كنم.
نميدانم چقدر به اين رسم وفادار بوده م ولي خيلي جاها خودم را تا حد نابودي توي جرياني نگهداشته م و بعد ناگهاني خودم را كشيده م بيرون تا اخرين تكه هايم را نگهدارم.
الان نشسته م به نوشتن همه چيز. هر چيزي كه يادم مي آيد.احساس مي كنم نوشتنشان با تاريخ و سند كمكم مي كند تا ياد بماند كجا و چه طور فلان اتفاق و بهمان اتفاق افتاده. چطور تمام شده.خودم را ياد مي گيرم.كجا اشتباه كرده م.بعد از تمام شدنش مواظب خودم بوده م.چقدر طول كشيده تااتفاق تازه يي افتاده.نميدانم يكجور تجربه را مكتوب كردن براي رجوع كردن
همه چيز به طرز مسخره يي دارد ساده و روشن مي شود و اين براي مني كه عادت دارد همه چيز را پيچيده كند سخت است. ولي دارم عادت مي كنم.


در ماه مبارك رمضان
عاجزانه تقاضا دارم
از اذيت كردن دوستان روزه دارتان پرهيز كنيد.
اعم از شوخيهاي لوس, بي مزه, كامنتهاي از روي سيري ,
زنگ زدنهاي بي دليل, احوالپرسيهاي بي مورد , درخواست هاي بي موردتر, رفتن روي اعصابشان با خدمات روانپزشكانه تان.

سكوتتان بي اندازه ما را خوشحال مي كند.
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ بود و
وقيحانه از من گرفتي ش

بيا تا برايت بگويم چقدر بدي.
چقدر بدم.

ديگر نياوران / خوابيده ام ديگر
حالا ببين چقدر گم شدنم را خميده ام.

براهني
۱
از آواز خزاني رها شديم اما باز غفلت و خاموشي دوباره :

شنبه-يكشنبه-دوشنبه-سه شنبه-چهارشنبه-پنج شنبه -
و جمعه ي بي پايان.

احمدرضا احمدي

به تازگي ها كنار اين فنجان چاي گريستم دست خودم نبود.