Don't move انتظار داريم كساني كه دوستشان داريم هميشه همانجايي كه هستند بمانند.عشقهايمان تغيير نكنند.كمرنگ نشوند.از دستشان ندهيم.
يكجايي توي فيلم تيموتئو رو به خيالي كه توي حياط بيمارستان زير باران نشسته بود گفت : كسي كه تو رو دوست داره هميشه اونجاست.حتي قبل از تو.حتي قبل از اينكه تو رو ببينه.نبود. يا دست كم اگر بود جز خيال ش چيز بيشتري نبود. اينكه دوست داشتم باشد.زنده .با كفشهاي قرمز كه يك لنگه ش مثل شي يي مقدس 15 سال توي كمد دكتر جا خوش كرده بود.
دروغها , ممنوعه ها , ترسها , ناگفته ها همين ها مي شوند زندگي واقعي .شايد هم من زيادي بد بينم يا ترسيده م.ولي براي من جز اين نيست. براي كسي كه در زندگي ش حداقل يكبار خيانت كرده يا اينكه كسي به او خيانت كرده و خشمهاي پنهانم از خيانت.دروغ. از خودِ اتفاق. از ترك شدن و تنها شدن و مرهم هاي موقتي مثل صكص كه فكر ميكنيم آب سردند روي اتشي دارد ميسوزاند.مثل همانجا كه ايتاليا توي باران دنبال تيمو و همسرش تا فروشگاه لباس امده.زير باران منتظر تاكسي ند.تيمو ايتاليا را ان طرف خيابان ميبيند و بعد ازينكه زير پلي پيدايش ميكند , تنها واكنشش در برابر خشم و گريه ي ايتاليا ازينكه تيمو تركش كرده , چيزي جز صكص نيست.در همان لحظه ها هم ايتاليا گريه مي كرد , خشمگين بود ولي انگار براي ارام شدن چاره يي جز اينكه براي چندمين بار تنش را واسطه كند نداشت.خشمي كه از درون كاهيده بود.تيمو بچه دار ميشد و ايتاليا بچه ش را سقط كرده بود.بارها و بارها اين اتفاق افتاده.براي حفظ سنت , عرف , پايه هاي خانواده از ممنوعه ها گذشته ند.ولي خودش گفت بچه را سقط كرده چون در بچگي زير بار سواستفاده هاي جنسي پدرش رفته پس مادر خوبي نميشده.
الان توي اين لحظه حوصله ي قضاوت ندارم. قضاوت انهايي كه خيانت ميكنند. دروغ ميگويند.بعد از عمل انجام شده شان مي ترسند.زيرش ميزنند و رهايش ميكنند.نگفتن را خيانت نميدانند. دروغ را خيانت نميدانند و..قضاوت هر دو طرف اين جور ماجراها.
دلم مي خواهد بيشتر يادم بيايد بعد از مدتي كه از رابطه پنهانشان گذشت , وسط حياط موزه يا پارك بودند انگار و كنار هم خوابيده بودند.ايتاليا به تيمو گفت: بغلم كن.هر وقت خواستي بيا. ماهي يكبار.سالي يكبار ولي هر وقت امدي بغلم كن.به نظرم اين احساساتي ترين جمله يي ست كه ان لحظه مي شود گفت ولي بعدها گوينده چنان از گفته ش پشيمان ميشود كه دلش ميخواهد بميرد ولي سالي يكبار توي بغل كسي كه دوستش دارد نباشد.مثل همان جا كه توي كافه ي بيمارستان از تصور اينكه تيمو تركش ميكند گريه كرد.
خيلي قبل يك جايي انگار از بوبن خوانده بودم كه پزشكي عاشق بيمارش مي شود.دكتر نسخه هاي زيادي تجويز ميكند ولي بعدها اعتراف ميكند تزريقات و دارو ها بيخودي بوده و فقط وسيله يي براي برگشتن زن به مطب بوده ند.ولي پزشك بعد از مدتها از ترس صدمه زدن به خانواده و اخلاقيات ش از خودش خبري نميدهد و زن رنج ميكشيد.مثل رنجي كه ايتاليا كشيد.ترديدهاي تيمو درباره ي نگه داشتن بچه يي كه توي شكم ايتاليا بود , درباره ي ادامه ي رابطه شان, همه و همه تنها كسي را كه رنج مي داد ايتاليا بود.مرد ها اينجور مواقع رنج نمي كشند. رها ميكنند.مشغول ميشوند.زنها ميمانند.در بطن ماجرا. رنج.اتفاق. هر چيزي كه انجاست.مردها فرار ميكنند بلكه همه چيز تمام شود.زنها مي خواهند با ماندنشان, با عذاب كشيدنشان همه چيز را برگردانند يا حداقل شرايط را ثابت , همانجا كه هست نگه دارند.
اخرهاي فيلم كه تيمو مجبور شد ايتاليا را عمل كند, دلم مي خواست همانجا تمام شود.جايي كه تيغ جراحي شكم زن را بريد.تصور اينكه زن تيمو جاي ديگر , توي بيمارستاني ديگر تنها بود و تازه بچه دار شده بود و اينجا هم زن ديگري خوابيده بود روي تخت و شكمش پر از خون بود , كشنده بود در حاليكه بارها و بارها اين اتفاق توي زندگي واقعي افتاده و من از تماشاي تصويرش هم مضطرب بودم.
شب خوبي نبود. روز خوبي هم نبود. شب و روزهاي خوبي نيست و كلمه هاي ديگري , كتابها, تسكين نميدهند.زندگي واقعي دروغگوتر ازين حرفهاست.ارامشي هم كنارش نيست كه دلخوش آن بود.فيلمها هم دارند تكرارش ميكنند.

موهام كه بلند بشن
دوچرخه مي خرم
با شلوار جين ازينا كه پيش سينه دارن.
شلوارمو مي پوشم
كانورس دو رنگامو مي پوشم
سوار دوچرخه ميشم
دوچرخه م سبد داره جلوش.
تو سبدش خوراكي ميذارم و
چيزاي هيجان انگيز ديگه.
موهامو باز مي ذارم
صافشون نمي كنم
ميذارم همونجور فرفري تاب بخورن تو هم
هدفونامو مي ذارم تو گوشم
پلير رو هم گذاشتم
تو جيب جلوي سينه ي شلوارم
شروع مي كنم ركاب زدن
از جلوي خونمون تا كجااااااااا
تند
انقد تند كه موهام همينجور بپيچن تو هم
بيان جلوي دهنمو بگيرن
انقد كه گاهي مجبور شم
دسته ي دوچرخه رو ول كنم
موهامو از جلو دهنم كنار بدم.
انقد تند ركاب ميزنم كه
همه برگردن نگام گنن
بگن : ميگ ميگ بود؟
به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟


Labels: سمانه