Sunday, November 29, 2009
برای شبی که با صدا..
گاهی بعضی بندها را باید قطع کرد..
آسان هم نیست..
با درد و خونریزی همراه ند....

ولی باید قطعشان کرد..
بعضی آدمها را باید برید از زندگی تا راه بیفتید.
نفس زندگیتان را تنگ کرده اند..
حالا فرض کن بهایش 4تا تکه لباس و شالی که مثلش را همین امروز مهشید از کیش خرید تا دلم خنک شود..
از پای تلفن قهقهه میزند که شالت رو بنداز و برو دم در خونشون..باهاش هی عکس بگیر..
Mr Smiley مسخره م میکند با صدای جذااااب.. حرف میزند تا خوابم ببرد..قول میدهد همه شان را می خرم دوباره..


ته ته همه چیز همین است..
باید از دست داد تا بعضی چیزها را توی خودت پیدا کنی..
حالا می فهمم که نباید به کسی که هیچ کس اعتمادی بهش ندارد اعتماد کرد.. رحم و لطف و حرکت آوانگارد و این چیزها هم بی معنی ست..
خودتان را قایم کنید.. توی مشتتان.. بازش نکنید..هیچ وقت..
Friday, November 27, 2009
کلمات نارس را به عابران تعارف میکند*


هنگام روز
کجا می‌روی
در خانه بمان
غمگینم


گیلاس‌ها بر درختان نشسته‌اند
پرنده از تنهایی
پر نمی‌زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می‌دهم

احمدرضا احمدی
عکس: احمدرضا احمدی و مادرش..
Thursday, November 26, 2009
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.*
بعضی حرفها/حس ها را نباید گفت.گفتنشان مثل لو دادن آخر فیلم است.کسی دیگر فیلم را نمی بیند.. همین وقت هاست که باید بروید گوشه یی و به دود سیگارتان خیره شوید.منتظر نباشید.کسی پیدایتان نمیکند..شما لو رفته اید.

من لو رفته ام..

* احمدرضا احمدی
Wednesday, November 25, 2009
دروغ گفتم که احتیاج دارم کسی بشینه روبروم , دستامو بگیره, توو چشمام زل بزنه, بگه تموم شد..

می خوام از خودم بکشم بیرون..
خسته شدم از این همه پادر هوایی و سر در گل بودن..
می خوابم..بیدار که شدم قدمهای محکم می ذارم رو زمین..
سعی میکنم فراموش کنم..

حتی اگه این دل واسه ما دل نشه هم تحمل میکنم..

دیگه نمی خوام کسی بهم بگه:
بیا تو
پشت در نمان..
جهان سرد است..
من دیگه آدمی نیستم که بتونم توی رابطه هام گیج برنم..
میم میگه اینجا ننویس..آدما می خونن..از ناراحتیت بعضیا خوشحال میشن..
واقعا میلاد تو فکر میکنم من آدمای مرده ی زندگیم به تخمم هستن؟

من دیگه زندگیمو, آرامش و غرور م رو حراج نمیکنم..
میدونین آدمایی هستن که شاید اذیتت کنن توو رابطه..با سکوتشون..با نگفتن هاشون..با نخواستنشون..ولی غرورت رو زیر پا نمیذارن..
رضای مختاری یکی ازون ادماست..
انقدر که هنوز می تونم با جرات تو چشم مامانه زل بزنم..اشکامو پاک کنم با پشت دست و بگم مامان ..من خیلی دوسش داشتم..
مامان بغلم کنه بگه می دونم.چرا گریه/
بگم :درد داره..درد داره ببینی آدمی که اون همه دوسش داشتی حالا انقدر عادی شده..
درد داره ببینی وقتی از پشت تلفن بهت میگه زهرمار! یه چیزی توو گلوت سفت میشه..

می خوام بگم من آدم تمام کردن و فراموش کردن و دوباره شروع کردن نیستم..
من آدم سابق نیستم..آدم حال حاضر هم نیستم.. ..

من نیستم..
یعنی فردا که زنگ بزنه چی میگه؟
امروز جلوی در که داشت میرفت هی خواستم بگم : بمون..
نتونستم...
بعد دیدم کلاس 5شنبه که مالیده..
مهدی هربار که در باز میشد و کله ی من میچرخید , میخندید..

Mr smiley زنگ زده با اون صدای خوابالو ی عجیب جذاب ..
هی میخوام بگم کجام ..نمیشه..

میگه: قول میدم که میدونم دارم چیکار میکنم..
دلم دوباره میکوبه..

میلاد! موبایلو نبردم..عصبانی بودم..
ببخشید..

غزل! زنگ زدی خواب بودم..ببخشید..

یعنی چرا من سکوت کردم..آدمه مینویسه..میگه..من ساکتم..انگار نه انگار که رفته بودم بهش بگم..
زنگ زده از لیلا آمار گرفته ببینه کلاس تقوایی تموم شده یا نه..لیلا گفته می خوای بیای مانو رو ببینی؟

سحر میگه: شما دو تا چتونه؟
دو نقطه سوت میشم.. میگه: هوی با توام..میرم بیرون..

احمدرضا بلند از سی دیش که تو فرانسه داره ضبط میشه حرف میزنه..
تقوایی درباره ی کوانتوم حرف میزنه..
من به رضا ی مختاری sms میدم..
میگه ضبط کن بهم بده..
میگم: تا کمر عاشقم..تازه فهمیدم..
رضا: عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد..

تقصیر بابام بود..از اول عادتمون داد واسه هر چیز کوچیکی سختی بکشیم..حالام که اومده به اسونی ..من نمیخوام..چون عاشقزجر کشیدنم..

خدایا ! خودت منو شفا بده..
آمین:DDDD
قَالَ اِنٌي اَعلمُ ما لا تَعلمونَ

بقره-آیه 30
نوعی نقاش پشیمانم ... از آنها که مدام ایده هاشان را عوض میکنند .... من هم دائماً حرفهایم را عوض میکنم... تمام آنچه تا امروز گفتم را دیگر قبول نمیکنم و به گردن نمیگیرم ... به هیچکدام ایمان ندارم حتی به همین جمله ی قبل و حتی به جملات بعد هم
...پروردگارا قدرت تحمل اندوه و غمی که بر من حادث شد را ندارم. تو قادری که سیل حزن و الم را بر طرف سازی و مرا از آنچه به آن مبتلا شده‌ام حفظ کنی. هیچ نیرویی از آنچه وارد شده یار و یاور من نیست و هیچ کس را قدرت رفع آن نیست مگر به فرمان تو. هیچ قدرتی نمی‌تواند در بسته‌ی تو را بگشاید و هیچ قهرمانی نمی‌تواند دری را که تو گشادی ببندد... این امید من و بخشش تو ...

صحیفه سجادیه



+
Monday, November 23, 2009
life goes easy on me..
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو
هیچ مگو..

انقدر گفت تا خوابم برد..
همه چیز از آن جا شروع می شود که هوا ابری نیست و حسابی سرد است
بارها و بارها به چیزهایی که خوندم فکر می کنم به انعکاس زندگی گذشته در زندگی آینده، به تلاش ها و دست و پا زدن ها برای بیرون اومدن و به جایی رسیدن و شاید آخر هم نرسیدن ...
من از تکرار می ترسم, از تکرار شدن زندگی ها می ترسم ...
Sunday, November 22, 2009
Tonight..
میام خونه..
مامان با ذوق میگه: دیدی کردان مرد؟
یه لحظه چشمام برق میزنن.. انگار یه کم دلم خنک شده باشه که از این همه جوون که کشتن بلاخره یکی از اونا هم مرد..
میرم توو اتاقم..دقیقا همون لحظه یی که دارم جورابامو درمیارم بغض میکنم..
کردان دختر داره؟
یاد دخترش افتادم.. تو بگو نداره..پسر داره؟..چه فرقی میکنه..باباش مرده..تو بگو باباش قاتل.. متقلب.. عوضی..
باباش بوده.. بغلش میکرده.. بوسش میکرده..حالا نیست..
میتونم امشب با دختر یا پسر کردان همدردی کنم..
سینما پارادیزو: وصف الحال..
آلفردو: روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه‌ی شاه‌زاده خانم‌های قلم‌روش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشق‌اش شد. اما یک سرباز بی‌چاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دست‌اش بر می‌آد؟ یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه. شاه‌زاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس اون قرار گرفته بود به سرباز گفت: "اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی، بعدش مال تو می‌شم." و سرباز به آن‌جا رفت و ایستاد! یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز... هر شب شاه‌زاده خانم از پنجره اونو می‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید، اما اون جم نخورد. پرنده‌ها روی سر و کله‌اش خراب‌کاری می‌کردن و زنبورها نیش‌اش می‌زدن! بعد از نود شب، اون لاغر و رنگ پریده شده بود؛ از درد اشک می‌ریخت، اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه. شاه‌زاده خانم هم‌چنان اونو تماشا می‌کرد... و درست در شب نود ونه‌ام، سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!

سینما پارادیزو - جوزپه تورناتوره - سکانس60
Friday, November 20, 2009
گاهی فکر میکنم بهتره هیچ وقت حرف نزنم.. بمیرم..


اگه میلاد توو این چند ماه نبود یعنی چه بلایی سر من میومد؟ کلن.. بگذریم که هی میس کال اش روانی میکنه آدمو.. ولی من خیلی خیلی مدیونم بهش , از همون شبی که بشقاب پلو توو دستم یخ زد تا الان..

همین که آدمو وقتی سگ و بی حوصله ست تحمل میکنه
همین که میذاره تا آروم بشی و بعد زود باهات آشتی میشه..
می خوام بگم بعضی آدما اینجورین..هستن.. هواتو دارن.. من احتیاج دارم بهشون..
آوازی از آسمان میریزد..
آیا کسی نشسته است پشت ابر
که نی میزند
یا سه تار, نمیدانم
آوازی , اما یک آواز

از گوشه ی اسمان جمعه میریزد

بیژن نجدی
برای ثبت در تاریخ
گاهی از بعضی آدما هیچ تصوری نداری..



حالا من دارم..حالا نی تونم از اون شب به بعد رو خوب تعریف کنم که نوشتم بغضمه و 2ساعت بعد دیدم جلو پمپ بنزین بودم..

بعد هم معاشرت و غیبت تا خوابم برد رو همون تختی که یه پست مفصل ازش خونده بودم..

می خوام بگم دنیاهه یه همچین دنیاییه که می بینی میگی فلانی و می بینی چشمهای هر دوشون گرد میشه که : هی وای..تو از کجا میشناسی و فلان..بعد باید بتونی زمستون 83 رو خوب توضیح بدی که نمیتونی..



اصلن همین که از مامانه میگم مثل اینه که کد ورود به دنیاشون رو داده باشم و یه جور دیگه شروع میشه.. اونوقت می تونی راحت حرف بزنی و بخندی..

اصلن اینکه اون اتاقه خوش شانسی داشت با خودش.. حالا اتاقشون منو خوب دیده..
مست چشات و چایی گرمی که زیر اون بارونه خوردیم , اب انار و یخ در بهشت غزل و همه اینا که جای خود..
اینارو نوشتم که همیشه بادم بمونه اون شب که نوشتم بغضمه.. بعدش چه همه خوش گذشت و الان با اینکه باز بغضمه ولی از بودنشون خوشحالم...
Monday, November 16, 2009
آدما!! چه تونه با من؟
هاااا؟

نمی خوام بگم. ولی حالم ازتون بهم میخوره..
Sunday, November 15, 2009
رها مکن , رها مکن..

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن !
تمام هستي ام خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن !
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها ، ز ابر ها ، بلور ها
مرا ببر اميد دلنواز من!
ببر به شهر شعر ها و شور ها
به راه پر ستاره مي کشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه کن !
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو ،
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن!
که من کجا رسيده ام
به کهکشان،به بيکران ،به جاودان
کنون که آمديم تا به اوج ها
مرا بشوي با شراب موج ها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن!
مرا از اين ستاره ها جدا مکن!
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديده گان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن !
تو مي دمي و آفتاب مي شود
فروغ فرخزاد
این راز بودن من..
میدونین
من عاشق عاشق شدنم.
یعنی عاشق اینم که کسی رو دوست داشته باشم در حد مرگ..
حالا.. یعنی می خوام بگم توو این لحظه من دیوونه م..
صفحه ی این باکس م جلوم بازه.. و خیره م به مونیتور.. مامان رد میشه و سرشو تکون میده..
به غزل sms میدم هی..
میخوام این لحظه رو نگهدارم..این لحظه که میبینم بالاخره یه بار هم دل من یه جایی رفته که میتونه خوشحال ترین دل زمین باشه
نمی خوام رمانتیک و زیادی غلیظ بنویسم.. ولی الان توو این لحظه حس من اینه..
نمی دونم فردا صبح وقتی بیدار میشم چه حالی دارم یا نگاهم به قضیه چه جوری شده.. ولی این الان خودم رو با هیچی عوض نمیکنم.
من خوشحالم.. یعنی در حد بوندس لیگا..

میام فرندز ببینم نمیتونم..می خوام شام بخورم ننمیشه..میخوام تا صبح اینجا باشم و صفحه ی mail م رو نگاه کنم.. این mail
من هیچ وقت امشب رو یادم نمیره.. حتی اگه ته این حس و این قضیه و این mail یه هیچ بزرگ باشه..
سه تار بزند
دلم می خواهد کسی برای دل من سه تار بزند
و دلم سه تار بزند

چه قدر دلم می خواهد که
دلم بزند.

بیژن نجدی
Saturday, November 14, 2009
میدونی دلم می خواد حالا حالا ها هیچ کدوم از ما حرفی نزنه..دوست دارم همین جور توو نگاه همدیگه تاب بخوریم و همین جور همدیگرو توو یه خلا خوبی نگهداریم..
میدونی , عاشق اینم که جفتمون میدونیم داره چه بلایی سر دل لامصب میاد و به روی خودمون نمی یاریم..
Friday, November 13, 2009
کلن بدم میاد ازتون..
اولين پرتقال را كه پوست مي‌كندي،
نبودم.
از اين به بعد،
پرتقال را كه پوست مي‌كنی و پره پره ميان اين و آن تقسيم مي‌كني،
مي‌دانم هميشه يك پره اضافه مي‌آيد.مي‌خوري و فصل ِ پرتقال تمام مي‌شود...

شیوا ارسطويي
چرا وقتی آدم عاشقه واسه بقیه دوست داشتنی تر و جذاب تر میشه؟
هاااا؟
امسال پاییز/دسته جمعی /با فرهادی /همش میریم لواسون
یعنی همین یه تصویری که میگم رو داشته باشین تا بعدا که بقیه ش رو تعریف میکنم:

یه نما از بالا توو جاده لواسون

ساعت 9 صبح یه مینی بوس ابی کمرنگ که 50 نفر از ک*س خلای دو عالم توش جمعن.. (هر کدوم به شکلی.. حتی ما هم که خودمونو آدم حسابی جمع می دونستیم هم ک*س خلیم به یه نوعی..)
شلپ شلپ کف زنون با اهنگای ساسی مانکن و هر چیز دیگه یی که به درد اون فضا می خوره رو تصور کنین که دارن ته مینی بوس می رقصن و می خندن..
بعد اصغر فرهادی رو هم داشته باشین جلوی مینی بوس که مثل این ناظم مودب خجالتی های دبیرستان که می رفتیم اردو برمیگشتن لبخند میزدن به کارامون , هی برمیگرده لبخند میزنه..

به قول سیاوش این اولشه.. دایی ه میگه آخه دختر خوب کدوم خری اول صبحی ودکا می خوره میره سر کلاس ؟؟ها؟
حالا تصور کنین من تا ساعت 5صبحش داشتم با مامانه بحث میکردم که چه جوری شراب بندازیم.. مامانه با این شرط قبول کرد اون دنیا برم بگم :آره خدا جون تقصیر من بود.من مامانه رو منحرف کردم:))))

وقتی هم اومدیم بیرون هم که هوا تووووپ..
از افاضات علی : آقا از هفته دیگه جوجه بیاریم با شراب و عرق کشمش..
جواب سیا: میخوای اصلن بیایم خونه شما..چطوره؟

باز هم علی: من بعد از این دوره می خوام یه فیلم بسازم به اسم : درباره ی علی
هادی: نههههه.. ما یه فیلم میسازیم به اسم : درباره ی علی..

اولش آقای فرهادی بود.. بعد شد فرهادی.. یه کم بعدترش اصغر.. کم مونده بود موقع ناهار پسره بگه: اصغر جون بفرما چشششششم!!

اون آقاهه هم که پولیور سرمه یی تنش بود هم که هیچی . افتاد توو تسبیح.. عاشق شد رفت.. سیاوش میگه..
با همه ی این توصیفا باید بگم: اصغر فرهادی خیلیییییییی باهوشهههههههه! فوق العاده ست..
Wednesday, November 11, 2009
اما خاطرت باشد, همیشه این تویی که میروی, همیشه این منم که می مانم..
دیشب توی خواب و بیداری دیدم زندگی من 6سال است که نگذشته. انگار یک نفر کلید پاز را فشار داده باشد..
خودت هم میدانی که زندگی نمیگذرد..
باور کن.. ایستاده آن طرف خیابان و آرام اشک میریزد.. تو را می خواهد..
میدانم که نمی آیی.. یعنی نمیشود که بیایی باشی.. ولی اگر شد خطی خبری چیزی از خودت بفرست..
دل زندگی برای دست خط ت تنگ شده.. برای عکسهایی که از خودت می فرستادی..
6سال نگذشتن کم نیست..
دلت برای من نمیسوزد لااقل به این زندگی از پا افتاده رحم کن..

مانو
من این نیستم که بوده م/او که من بود آن همه سال /رفته زیر سایه ی آن بید بی نشان مرده است..
آروم موس رو تکون میدم.. میرم گوشه ی سمت راست پایین..
روی اون دو تا کامپیوتر روشن کلیک میکنم..
راست کلیک , روی DC کلیک میکنم و از دنیای مجازی میام بیرون..
از فکر کردن به ادمهای مرده..
میام توو دنیای واقعی.. ادمهای زنده..

آدمهای مرده ی زندگی من.. در گورتان آرام بخوابید.. من فراموشتان کرده م..
من زنده ام.. شما هم بی جان توی قاب عکس روی دیوار لبخند میزنید..
ما که کاری نکرده ایم..
خسته شدم از شنیدن این همه خبر بد..
خبر مرگ, خبر اغتشاش, دستگیری, سکته ی مغزی و قلبی, اعدام, زنایی که توو بند متادون موندن , تورم, گرونی مرغ و گوشت و هزار زهرمار دیگه..

یکی بیاد بنویسه از تولد, از یه عاشقی ه آروم و شاد,

یکی بیاد بنویسه فلانی آزاد شد و حالش خوبه..

بنویسید فلانی از کما بیرون امد و دوباره زندگی..

بنویسید به کسی گفتید دوستش دارید, اون هم گفته دوستون داره..

از مهمونی ه دیشب بنویسید.. از شراب معرکه ش که تا الان هم حس خوبش توی تنتون مونده..از رقص های سرخوش و خنده های بی دلیل تون..

بنویسید به خدا زندگی انقدر ها هم زشت نیست.. ترسناک نیست..


"آرزو کن
آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد
رویا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد به خاطر ما
ما که کاری نکرده ایم."

سید علی صالحی
عشق اول فقط یه خاطره است
{صدای خنده ی جمع}
عشق بعدی هماره فاجعه است.

خاک بر سر جمع
Tuesday, November 10, 2009
آقای همسایه روبرویی که همیشه چراغ اتاقت روشنه..حتی صبح ها.. و اتاقت همیشه تاریکه.
خواستم بگم گاهی دلم میخواد بیام زنگتونو بزنم بیام بالا..اتاقتو ببینم..و ماگت رو و قفسه ی کتاباتو..و باهات یه نخ سیگار بکشم..
Monday, November 9, 2009
هيچ‌كس نمي‌آيد كه بماند. همه،‌ مي‌آيند كه سرگرمي‌ي ِ تازه‌شان را، يا ايده‌ي تازه‌شان را محكي بزنند و تا وقت باقي‌ست بروند سراغ خاطرات قديمي‌اشان.
در تداوم ِ يك ترس ِ موروثي و مبهوت از تمام ِ اين معادلات ِ ناممكن، سكوت كرده‌ام. مي‌دانم سكوت يك اشتباه ِ تاريخي ست. مي‌دانم سكوت انزواي ِ زندگي‌ام است. مي‌دانم و ساكت‌تر از هميشه، با نگاهي تهي، فقط نگاه مي‌كنم. آن سوتر نمي‌شناسند ام.شايد مُرده باشم.
بگذريم؛ اما ببين كه همچو نبض ِ يك مُرده سخت آرام ام.


ولادمير ماياكوفسكي
Sunday, November 8, 2009
تلفن، رسانهء بسيار ضعيف و

November 4, 2003
تلفن، رسانهء بسيار ضعيف و بي مصرفي است که هيچ وقت نمي تواند مرا به تو وصل کند. تلفن، نه نگاه مرا به چشمان تو مي رساند، نه سرم را روي شانه هايت مي گذارد و نه مي تواند انگشتان مرا لاي موهاي سياهت غرق کند. حالا همهء اينها يک طرف، تازگيها دُمبريده دروغ هم مي گويد. باورت نمي شود ديشب به من چه مي گفت، مطمئنم اگر مي دانستي هيچ وقت به تلفن اعتماد نمي کردي. مي خواهي برايت بگويم؟
يادت هست گوشي را در دست گرفته بودي و در دلت به تمام روزهاي قشنگ گذشتهء مان فکر مي کردي؟ تو اگر بگويي اين گوشي لامذهب يک کلمه از حرفهاي قشنگ دلت را به من زد، نزد. همينطور حرفهايت را مي خورد و سکوت تحويل من مي داد. انگار نه انگار که تو آن ور خط نشسته اي و دلت اين همه پر از حرف است. حالا تو هيچي، دل من که قيامت بود، به همهء چيزهايي که در دلِ تو هم بود فکر مي کرد، و به اينکه چرا انقدر سخت است گفتن اينها، و اينکه من اگر انقدر تو را دوست دارم، پس چرا انقدر اشتباه کرده ام؟ چرا هيچ وقت نفهميدم چگونه خودم باشم، همان خودي که اصلا آدم بدي نيست به خدا، و بتوانم تو را هم دوست داشته باشم و تو را خوشحال کنم. به جان هر کسي که بخواهي قسم مي خورم که من همهء اينها را در دلم مي گفتم، ولي تو از من مي پرسيدي که چرا سکوت کرده ام. همانجا بود که فهميدم اين تلفنِ بي چشم و رو هيچ يک از حرفهايم را به تو نمي رساند. از همينجا بود که فهميدم وقتي که من سکوت مي شنوم چه غوغايي در دلت برپاست. امان از دست اين تلفن...
حالا وسط اين گير و دار که اين لعنتي تمام حرفهاي من و تو را مي خورد و ما نمي توانستيم دو کلمه حرف حساب به هم بزنيم حدس مي زني چه کار کرد؟ يک کاره شروع کرد با صداي تو راجع به در و ديوار و آب و هوا و ماشين و اين مزخرفات خوش و بش کردن. فکر کرده بود من خرم، و باور مي کنم که تو با آن دلي که پر از حرفهاي مهم است مي تواني همينجوري با من گپ بزني. انگار به يکي از همکلاسيهاي قديمي ات رسيده اي و مي خواهي احوالش را بپرسي. باور کن هيچ وقت نمي دانستم گوشي تلفن انقدر بدجنس است. آخر چگونه مي توانست در اين هير و ويري که توي دل هر دوي ما واويلاست صداي هر دوي ما را تقليد کند و اينچنين مکالمهء بي ربط و بي معني و دوزار ده شاهي بين ما راه بياندازد.
آخرش هم که انگار نه انگار. از طرف تو به من شب بخير گفت، خيلي بي احساس و آرام و بي خيال. من هم با اينکه دلم حاضر بود بميرد ولي باز هم با تو حرف بزند صدايم را شنيدم که تلفن آن را تقليد کرد و به تو با همان لحن و همان حالتِ بي حالت شب بخير گفت. والسلام.
اصلا از اين به بعد بيا ديگر هيچ وقت با تلفن حرف نزنيم. من که ديگر توي رويش تف هم نمي اندازم. مسخره کرده است؛ اصلا گندش را در آورده است اين دستگاهِ خاک بر سر.نه اصلا من دلم می خواهد بدانم آن آقای دانشمند محترمی که اين را مثلا اختراع کرده است چه فکری می کرده است؟ نه جان من اسم اين را هم آخر می گذارند ارتباط؟ آخرشهر هرت که نيست، ارتباط، قانون دارد؛ چهره مي خواهد، دست لازم دارد، از همه مهمتر چشمها بايد به هم دوخته شوند...
امان از اين تلفن. امروز هم همينطور در دست من ساکت نشسته است. مي دانم که تو مرتب داري سعي مي کني با من تماس بگيري، ولي اصلا جيک اين لعنتي در نمي‌‌ آيد. ببينم تلفن تو هم همينقدر بدجنس است؟ هنوز هم ساکت است؟ مي داني چند هزار بار در دلم اسمت را صدا زده ام؟ فکر نمي کنم شنيده باشي؛ اين تلفنهايي که من مي بينم، تا ما را از هم جدا نکنند راحت نمي شنينند...
شاهین
آدم ِ سابق نيستم.
آدم ِ حال ِ‌ حاضر هم نيستم.
يا من سَر رفته‌ام،
يا زمان..
«زخم ِ ظريف ِ عقربه در من بود
وقتي دايره كامل شد
معماري ِ بيابان
هم‌راه با روايت ِ عقربه تكرار شد
من با خيال و عقربه مخلوط بودم و
عقربه، بر روي ِ يك بيابان
بيابان ِ ديگري مي‌ساخت.»

يدالله رويايي
لامصب مث عصر جمعه ست هواش..
یکی اشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه..

باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد..

هایده داره می خونه..
Saturday, November 7, 2009
ای دل ساده برگرد..برگرد..برگرد..
همه چیز همان است که هست. من موبایل را می بندم و تو تمام می شوی. من سُر می خورم توی غرقابه ی بودن با خودم. همه چیز به درد می نشیند. از آن جاذبه ی غیر قابل مقاومت به بازگشت به تو اما دیگر اثری نیست. نه. تو دیگر وجود نداری. این جنازه ی مردی است که من به خاطرش همه چیز را ترک گفتم. جنازه ای سرشار از تو.

می دانی دری هست که من از آن گذشتم و به این سو آمدم. من پشت سر, در را به روی هر چیزی که اثری از تو داشت بستم. و خدا می داند که همه چیز به تو آغشته بود. من به سختی سعی کردم زندگی ام را در این سوی در از نو بنا کنم. من فکر کردم که تو پایان من نیستی. نمی توانی باشی. شش سال گذشته است و دلتنگی می آید و من در این روز خاکستری سرد از هر سو به دیوار می خورم. از هر طرف. چقدر کم راه رفته ام. چقدر همه چیز برایم تنگ است و تاریک است و کوچک است و بی معنی. من باز می گردم. و همه چیز همانجا است که هست.بود ... خواهد بود.
من اینجوری ام..
میدونین..چه خوب که آدمه هیچ وقت اینجا رو نمی خونه.
چه خوب که هیچ وقت نمی فهمه من چقدر میخواستم که باشه.

میدونین روز 13آبان هی اس ام اس و زنگ که نری هفت تیر..
منم رفتم.
بعد به همه دروغ گفتم که نه! نرفتم..
میدونی توو اون هول و ولا که همه زنگ میزدن و خبر میگرفتن من داشتم تاکسی عوض میکردم و فلان و فلان تا برسم تمرین.
میخواستم زودتر برسم که بهش بگم یه وقت نره اغتشاش..
وقتی رسیدم حالشو از بچه ها پرسیدم.. گفتن رفته ولنجک..

نشستم رو میز و هی پاهامو تکون دادم.. و فکر کردم به درک اگر هم بره اغتشاش و باتوم بخوره توو مغزش و بمیره.. وقتی هیچ جوره مال من نیست, مرده یا زنده بودنش چه فرقی داره؟

خواستم بگم من همچین ادمی ام..
باید ستایشی نوشت برای عشق های نورزیده، نگاه های دزدیده، حرف های نزده، و زندگی های نکرده. برای آن هایی که صورت شان را از یاد برده ایم و خاطره ی شان تنها حسرت حرف های نگفته و معاشرت های نکرده است؛ برای آن ها که چهار میز آن طرف تر در بار نشسته بودند و از دور تنها به هم لبخندی زدیم و آن لبخند ماسید به دهانمان به هیأت بوسه ای ناکام؛ برای آن ها که در قطار دیدیم و نگاهمان حتّا در نگاهشان گره خورد برای ثانیه ای و بعد آن ثانیه گم شد لای قطار ساعت ها و روزها و سال ها؛ برای آن ها که دیدیم و نگاه نکردیم؛ و برای کسانی که حتّا ندیدیم؛ برای آن ها که شماره صندلی شان در هواپیما کنارمان نیفتاد؛ برای آن ها که در قطار و اتوبوس، در کلیسا و در سالن تئاتر نشسته بودند و ما خواب ماندیم و جاماندیم و هرگز ندیدیمشان.حتّا برای آن ها که لای کتابها و شعرها و نگاتیوها گرفتار شدند و هرگز فرصت نیافتند پایشان را بیرون بگذارند و وجود داشته باشند. برای کریستینای آقای آلن و سوزان آقای کوهن و اگنس آقای کوندرا و کلاریسای خانم وولف. و حتّا آن ها که همان لای کتاب و نگاتیو هم آنقدر به وجود نیامدند که نامی داشته باشند و پایشان را از پاراگراف شان دورتر بگذراند؛ برای آن زنی که توی ایستگاه در قاب پنجره بخارگرفته ی قطارِ رو به رو چشم در چشمِ فِرِد آقای هاینریش بل -رضوان الله علیه- دوخت و ثانیه ای بعد که قطارها در خلاف جهت هم به راه افتادند دیگر نبود.حتّا برای آن ها در صفحه های پاره شده و دور انداخته شده و سکانس های حذف شده زیستند؛ و حتّا آن ها که هرگز به ذهن هیچ نویسنده و شاعر و فیلمنامه نویسی نیامدند...گاهی باید آرام گرفت و مثل ساحلِ افتاده زیر آفتاب درازکشید و خاک پاشید به دهان آن موجِ زخود رفته ی تیزخرامیده که چموشانه دعوت به بودن می کند؛ فاتحه ای باید فرستاد به روح مرحوم دکارت و دستگاه فکرکردن را از برق کشید و پرواز کرد در کرانه های نابودگی و از هیچ ها لذت برد و در ستایش عدم سرود.
Friday, November 6, 2009
...
می دانی، شاید تقصیر مربا های آلبالو باشد، تا حالا نشده یک ظرف ش را تا ته خالی کنی و هسته ی چند تایی از آلبالو ها، توی شان جا نمانده باشد. نمی گذارند آدم با سر برود توی مربا، از یک هو جویدن ش نترسد، از یک هو قورت دادن ش نترسد، از مربا نترسد. باهمه ی این ها، هنوز هم دلت می خواهد بعضی وقت ها که چیز لذت بخشی وجود دارد، بدون ترس بروی طرف ش ولی شاید تقصیر مربا های آلبالو باشد. این مربای آلبالو. شاید
- نمایش جالبی نیست. و نقابی که به من داده‌اید را دوست ندارم. چون می‌توانم آن را به هر کسی که می‌خواهم واگذار کنم. می‌توانم صحنه را ترک کنم و نقاب را جا بگذارم. و از شما بیزارم چون اینها را می‌دانید.-


راه رفتن توی خیابان های این شهر کلافه ام می کند. دلم می‌خواست تنی داشتم وقتی راه می‌رفتم و تنم هوا را می‌شکافت و وزن‌ام روی زمین صدا می‌داد. کمی کند بودم و مقادیر زیادی بی‌مبالات. و هیکلم راه آدم‌ها را سد می‌کرد توی پیاده‌رو. و حجم‌ام جلوی نور را که به سویشان می‌رود می‌گرفت. تنه می زدم به همه و فکر می‌کردم خیلی طبیعی‌ست توی خیابان به این شلوغی. تمام روز راه می‌رفتم و تنه می‌زدم و خسته می‌شدم. خیلی طبیعی. بعد هیکلم را از پله ها بالا می‌کشیدم، می‌گذاشتم پشت پنجره. با عادت ِ بی حوصلگی‌م به تماشای راه رفتن. جانورانی را می‌دیدم که چطور با نهايت ظرافت از میان مردم می‌گذرند بی‌آنکه کسی متوجه‌شان شود یا تنه‌شان به کسی برخورد کند. فکر می‌کردم اشتباه دیده‌ام و می‌گفتم: عجب! بعد بالاتر می‌رفتم پله ها را تا پشت بام. و تنی داشتم که هوا را می‌شکافت. و وزن‌ام کمی بی مبالات...اینهمه احترامی که برای‌تان قائلم حالم را به هم می‌زند. و از شما بیزارم چون اینها را نمی‌دانید.
این روزهای تا باید سکوت را، که حتی برای مردن مناسب نیستند، ترجیح می‌دهم جیغ بکشم. با صدایی که از ته چاه می‌آید و به جایی نمی‌رسد. به قیمت ِ هیچ.دست به کار شدن و تمام کردن. هر دو جورش از ما برمی‌آید. منتها هنوز تصمیم‌مان را نگرفته‌ایم. و قصد هم نداریم در این‌باره تصمیمی بگیریم. قصد داریم یکی از همین روزها تصمیم بگیریم که از خیر تصمیم گرفتن بگذریم. برای همیشه.
Sunday, November 1, 2009
هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
ندیدمش به کوچه یی, به بامی نه
تاک غربت یار من دربرگرفت
دل بهانه های خود از سر گرفت
پ ن خصوصی : پژواک عزیز میدانم که نمی توانی کاری کنی.. 4 هفته میگذرد و من به همه ی 5سالی که گذشته فکر میکنم و شما دنبال نشانه یی هستید که دیگر اهمیتی ندارد..
من مانده ام بین کاسه ی انار توی یخچال مامان و هزار چراغ و نور و پولک من فریب ده شما..
بعضی وقتها جوگیر میشوم.انقدر که به خودم قول میدهم مادرم را هیچ وقت ترک نکنم.به هیچ قیمتی.. حتی به قیمت آن خانه ی خدا خفن متری توی برج اسکان.
دو روز که میگذرد فقط به خودم فکر میکنم و نطق هایم در باب متوسط الحال نشدن و فلان و فلان.. مادرم را فراموش میکنم. بار و بندیلم را جمع میکنم می آیم تا کنار بچه ها توی کافه یی چای لیمویی بنوشم و بعد برویم حلیم بخوریم و با روزبه از ترجمه ام حرف بزنم و هزار کار دیگر..شب برمیگردم و مادرم را توی خواب تماشا میکنم و دوباره عذاب وجدان میاید سراغم و دوباره..از وقتی بابا مرده کار من همین است.

اینها را گفتم که بدانید چرا دیشب گفتم من افسرده م. فقط گاهی یادم میرود و خوشحال میشوم..
اینها را گفتم که بدانید من آدم الکی خوش و پولدار و لوس و بچه ننه یی نیستم..
اینها را گفتم که بدانید من مثل شما نیستم. نمیشوم. هیچ وقت.
دنیای شما از من خیلی خیلی دورتر است. از دنیای پسر دایی و پسر خاله و زن دایی و دایی م هم که انقدر به بودنشان دلخوشم که می فهمند م.
اینها را گفتم که برزخی توش دست و پا میزنم را نشانتان بدهم..
اینها را گفتم که فاصله ی خانه مان را با خودتان نشانتان بدهم تا بفهمید من چرا هیچ وقت به بودنم و داشته هایم که اتفاقن گول زنک هم هستند راضی نیستم.
چون من مدام در حال دلتنگ شدنم..در حال میس کردن آدمها و لحظه ها..
پس لطفن زندگی تان را بکنید و با کارتان و کافه هایتان و خیابانهایتان و پاییز و بارانتان خوش باشید و دست از سر من بردارید..
من انقدر قوی نیستم که مثل 18 سالگی قید پدرم را بزنم.
من انقدر قوی نیستم تا مادرم را ندید بگیرم و به خودم فکر کنم..
لطفن من را با عذاب وجدانهایم تنها بگذارید.
که گفته بود زمین گرد است؟
تعجب نکن
من همچین آدمی هستم که با یک حرف ساده ولو نه خیلی طعنه آمیز بار و بندیلم را جمع میکنم میروم پی کارم و منتظر میمانم تا فرصت مناسبی برای ماندن در جایی دیگر پیدا کنم

گاهی هم با شنیدن آن همه طعنه و "برو" گفتن ها و قهر و سکوت ها بازهم می ماندم.

من همچین آدمی هستم.. همین قدر غیر قابل پیش بینی.. مثل آن روز توی پارچه فروشی که نمی توانستی سلیقه م را حدس بزنی.
من با همین نشانه و مشخصه م همه ی این چند سال دوام آورده م.
ولی امشب همه ی آن حفاظ ها کنار رفت.راستش دلم خنک شد.هیچوقت گول ظاهرتان را نخورده بودم.شما وفادار, درستکار , شرافتمند و هزار چیز دیگر بودید ولی خوشبخت نبودید.
فکر میکردم آدمها همانطور که امده اند , میروند.نمیدانستم که نمی روند.می مانند.ردشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند.از هیچ چیز نمی ترسیدم.می گفتم این نشد یکی دیگر.فکر می کردم حتی اگر شوهر کنم و خوشم نیامد مهم نیست.طلاق میگیرم.به همین سادگی.
یاد مردی افتادم که روز قبل در بخش بستری شده بود.سی سال را شیرین داشت.قیافه اش معمولی بود.بی دلیل خاصی به اتاقش می رفتم وحالش را می پرسیدم.خوشم می امد روبرویش بایستم و نگاهش کنم.دلیلش یکدفعه برایم روشن شد.حالا می فهمیدم که علتش چانه ی آن مرد بود.چانه ی گرد مهرداد را داشت.
مردهای من عاشق نمیشدند.دم دست بودند ولی مال من نبودند.با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز میروند و وقت رفتنشان میدانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند.

وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد , زیاد دور نمی رود.همان حوالی پرسه می زند و به اشناترین چیز نزدیک به او , شبیه او
چنگ میزند.(من همچین آدمی هستم)
رویای تبت/ فریبا وفی

Labels:

مملکته داریم؟
دیشب یه نفر ناشناس به محض اینکه رسیدم اس ام اس میداد.
هرچی به مخم فشار آوردم که کیه و از کجا شماره منو پیدا کرده نفهمیدم.
صبح که بیدار شدم دیدم نوشته:
اینطور پیداست که شما علاقه یی به آشنایی با من ندارید.
بنده عذرخواهی میکنم از حضورتون که مزاحم شدم. ولی سعی کنید در اتوبوس ته بلیط تون رو نگیرید بالا(وقتی بلیط رزرو میکنی شماره تماس میگیرن که رو بلیط هم هست) که شمارتون رو تو هوا بزنن.اینجا ایرانه.
روسریتون رو هم از سرتون برندارید باعث میشه چشمها گرد بشه!!!!!!