دروغ گفتم که احتیاج دارم کسی بشینه روبروم , دستامو بگیره, توو چشمام زل بزنه, بگه تموم شد..
می خوام از خودم بکشم بیرون..
خسته شدم از این همه پادر هوایی و سر در گل بودن..
می خوابم..بیدار که شدم قدمهای محکم می ذارم رو زمین..
سعی میکنم فراموش کنم..
حتی اگه این دل واسه ما دل نشه هم تحمل میکنم..
دیگه نمی خوام کسی بهم بگه:
بیا تو
پشت در نمان..
جهان سرد است..
من دیگه آدمی نیستم که بتونم توی رابطه هام گیج برنم..
میم میگه اینجا ننویس..آدما می خونن..از ناراحتیت بعضیا خوشحال میشن..
واقعا میلاد تو فکر میکنم من آدمای مرده ی زندگیم به تخمم هستن؟
من دیگه زندگیمو, آرامش و غرور م رو حراج نمیکنم..
میدونین آدمایی هستن که شاید اذیتت کنن توو رابطه..با سکوتشون..با نگفتن هاشون..با نخواستنشون..ولی غرورت رو زیر پا نمیذارن..
رضای مختاری یکی ازون ادماست..
انقدر که هنوز می تونم با جرات تو چشم مامانه زل بزنم..اشکامو پاک کنم با پشت دست و بگم مامان ..من خیلی دوسش داشتم..
مامان بغلم کنه بگه می دونم.چرا گریه/
بگم :درد داره..درد داره ببینی آدمی که اون همه دوسش داشتی حالا انقدر عادی شده..
درد داره ببینی وقتی از پشت تلفن بهت میگه زهرمار! یه چیزی توو گلوت سفت میشه..
می خوام بگم من آدم تمام کردن و فراموش کردن و دوباره شروع کردن نیستم..
من آدم سابق نیستم..آدم حال حاضر هم نیستم.. ..
من نیستم..