Thursday, April 29, 2010
درخت انجیر پیری که تو باغ بود, همه ی کودکی های مَرو میدید..
اولین بار بود که رفته بودم مطبش.
لم دادم روی یکی از کاناپه های بنفش و راحت و نرم .چشمهام را بستم و هی خواستم تصورش کنم وقتی 12 یا 13 سالش بود چطور توی خانه ی ما یا مادربزرگ یورتمه میرفت و صدای تارزان از خودش در میاورد.
قرارمان این بود که هیچ یادش نیاید فامیلیم.فقط گوش بدهد و بپرسد مثل بقیه ی مراجعین.

حرف زدم.پرسید. یکجایی بلند شد ایستاد..گفت : اینهمه حس حقارت از کجا آمده؟ این خجالت کشیدن.این میل به پنهان کردن همه چیز..
_: جنگ تمام نشده بابا دستمان را گرفت از ییلاق بابابزرگ برمان داشت آوردمان اراک. گفت اینجا باشیم راحت تریم. خودش راحت تر بود.میخواست بخواند.ببیند.انجا هیچ چیز نبود.{یک روز این را مینویسم}.
بهار بود.بعضي روزها تک و توک هواپیمایی رد میشد.آزیر هم میکشیدند, ما عین خیالمان هم نبود.
مامان توی اشپزخانه بود.خواهر و برادرها هم مدرسه بودند.لباس خواب همیشگیم تنم بود. ابی روشن بود. پایین شلوارش پاکتی بود با یک نوار باریک توری سفید.روی پیراهنش هم یک دختر بچه ی ژاپنی را گوشه ی سمت , چپ موازی با جیب سمت راست گلدوزی کرده بودند.
با دوستم /بعدها هم کلاسی دبستانم , دختر همسایه مان - الهه- توی حیاط بازی میکردم.من دعوتش کرده بودم خانه م و داشتم برایش چایی میریختم.هنوز هم خوب یادم هست که چقدر خوشگل بود. چشمهای سبز خوشرنگ و درشت با بینی کوچک و موهای بلند بلوند.با اینکه 15سالی هست که ندیده ام ش اما مطمئنم هنوز به همان زیبایی ست.
همه چیز آرام بود. مثل همین ترانه که میخواند همه چی آرومه من چقد خوشبختم.
ارامش قبل از طوفان بود..سرگرم بازی بودیم که یکهو بابا در خانه را با هول باز کرد.پرید توی خانه..از نرده هایی که میرسید به پشت بام رفت بالا و دو تا بیل برداشت و ضربدری چفت درها کرد.من و الهه از ترس چسبیده بودیم به دیوار.بابا همینجور بلند مامان را صدا میزد.بیشتر عربده می کشید.مامان پرید توی حیاط. بابا گفت: بدبخت شدیم.مصطفی شاگردشو فرستاده مغازه ی داييم که خبر بیاره دارن دوباره خونه ها رو میگردن.کارتن ها رو بیار پایین.
مامان نا نداشت راه بره.نشست وسط حیاط شروع کرد گریه کردن.تو گریه هاش هی گفت : تا کی بدبختی؟ تا کی فرار کردن؟ وایسا مثل مرد جلوشون و برو حبستو بکش برگرد.
بابام هوار میزد : که اگه وایسم که میذارن م سینه دیوار و بنگ بنگ و خلاص.
بابام عصبانی بود.اومد جلو, دست مامانو کشید بردش تو گفت کارتن ها رو بیار پایین.
مامان تند تند کارتن ها را از بالای رََف میداد دست بابا.بابا میداد دست حمید راننده ی وانتی که با خودش اورده بود..کتاب ها.نوارها.هرچیزی که بود را مامان جمع کرده بود توی کارتن برای همین روزها.
حتی شیشه ی خالی مشروب ها را هم جمع کرده بود.قوطی سیگارها..کارتن ها را گذاشتند پشت وانت و رفتند.مامان امد توی حیاط.من و الهه مات و مبهوت چسبیده بودیم به دیوار و نگاه میکردیم.من سرم پایین بود.الهه هی می پرسید : بابات چیکار کرده؟ واسه چی دنبالشن؟
بغض کرده بودم. دلم میخواست داد بزنم. دلم میخواست بروم توی کوچه خودم را بندازم جلوی یک ماشینی چیزی تا بمیرم. الهه هی پرسید : چرا بابات با مامانت دعوا کرد؟ دیدی فحشای زشت داد بهش؟
مامان نشسته بود توو حیاط..روی اون سکوی بین حیاط و در هال. رفتم نزدیکش داد زد گفت: به دوستت بگو بره خونشون.
الهه زود دمپایی هایش را پوشید و عروسک درب و داغونی که دیگر مو روی سرش نبود از بس شانه زذده بودشان را برداشت و تند رفت بیرون.در را چنان محکم کوبید به هم که مامان زیر لب فحشی هم داد.
نیم ساعت بعد عمو مصطفی با خواهرم و برادرهایم آمد خانه.. رفته بود دنبالشان از مدرسه اورده بودشان. بابا سفارش کرده بود.
داشتیم لباسهایمان را جمع میکردیم که دوباره برگردیم خانه ی ییلاقی بابابزرگ.. همه ی فامیل انجا بودند. میشد کنارشان امن بود. عمو گفت نه.. انجا را هم بلدند. پیداش نکنند می ایند همانجا سراغ شما.
خواهرم داشت کتاب و دفترهاش را جمع میکرد. در دزدند.لباس پاسدار و بسیجی تنشان بود. امدند توو. مادرم را بردند توی اتاق پذیرایی.خواهرم گریه کرد.کوبید به در.من هی داشتم کنار در ناخن میجوییدم. پریدم توی حیاط و شلنگ آب را باز کردم و گرفتم روی درخت کاج.روی گلهای نسترن.برادر کوچکم را بردند توو. هیچ کداممان خبر نداشتیم بابا کجاست.
همان که مثلن رییسشان بود امد توی اتاق من و خواهرم. خواهرم 15سالش بود. تازه سینه دراورده بود.برایش تازه سوتین خریده بودند. کوچکترین سایز.حساس بود.نمیخواست کسی نوار بهداشتی هاش را ببیند یا لباس های زیرش را..
رییسشان دو زانو نشست بالای ساک لباسها.. جلوی چشم برادرها و عمو مصطفی لبس ها را ریخت بیرون. دانه دانه وراندازشان کرد.
خواهرم داشت از پشت پنجره میدید.. ترکید از گریه. نشست به هوار زدن توی حیاط..
دستشان به جایی بند نبود. رفتند. آخر شب رفتیم خانه ی عمو.. بعد هم فرستادمان جنوب پیش پسر دایی ها ي مامانم. من را هم گذاشتند پیش دوست مامانم.

گفتم من حافظه ی وحشتناکی دارم. همه چیز توی خاطرم هست. یکسالگی هم یادم هست. چطور میشد اینهمه را یادم برود.
گفتم تحقیر شده بودم. جلوی دوستم.تا سالها بعد دلم میخواست کسی نپرسد چرا پدرت به مادرت فحش داده بود؟
چرا هوار کشیده بود؟
چرا هر روز دعوا بود؟
چرا مدام ساک مامان دستش بود؟
چرا پاسدارها دنبال پدرت بودند؟
دلم نمیخواست کسی با بابا من را ببیند. دلم نمیخواست تا مدرسه برساند م.
دلم میخواست بگویم پدرم نیست. مریض است.
میخواستم بودنش را پنهان کنم.میخواستم بودنش را انکار کنم. نمیشد. داشتیم شبیه ش میشدیم و این هم قابل انکار نبود.کم کم توانستم با بودنش کنار بیایم.یادم برود ان 6ماهی که از هیچ کدامشان خبر نداشتم را..
گفت : اشتباه کردی پیش من امدی.. باید بروی پیش یک غریبه.. روانکاو حق ندارد مراجع ش را بغل کند. محکم بغل کند. ببوسد.

تو ازون دسته آدمایی هستی که واسه هر چرایی , یه چون میخواد.
ازون آدمایی که مدام میخوان همه ی مسئله ها رو حل کنن.
یه وقتایی باید بعضی چیزا رو حل نشده رها کنی. به محض اینکه شروع کنی به حل کردن, تموم میشن. بعضی مجهول ها نباید پیدا بشن..

تو ازون آدمایی هستی که وقتی میرن سر جلسه امتحان تا تمام پاسخ نامه رو پر نکنن بیرون نمیآن..حاضری حتی با راه حل اشتباه بری جلو..جواب , غلط هم اگر شد , واست مهم نیست!
یه وقتایی برو سر جلسه.. واسه سوالایی که نمیتونی جواب پیدا کنی یه جای خالیه بزرگ باقی بذار, حتي وسط اون سطح خالیه بزرگ ضربدر هم نزن..بذار سفید ِ سفيد باقی بمونه..برو سراغ سوال بعدی..چه اصراریه که همه ی راه حل ها رو امتحان کنی تا به جواب برسی..
بذار بی جواب بمونن.ازشون بگذر.. توانایی ه زیادی میخواد سفید و بی جواب باقی گذاشتن بعضی سوال ها..

"بابام"
Sunday, April 18, 2010
او را خود التفات نبودی به صید من..

30 فروردین 1389
Saturday, April 17, 2010
نه من او را , نه او مرا
حکایت آدمیه که میخواد بره شمال. حالا تو بَرش دار..بِبَرش اصفهان, شیراز. اصلن ببرش فرنگ توو بهترین هتل با بهترین پذیرایی..فایده نداره وقتی راضی نمیشه و ته دلش هنوز دوست داره بره شمال.
زور نزن تا مسیر آدما رو عوض کنی. بذار بِره شمال. تو هم راه خودتو برو. شاید یه جایی هم مسیر شدید.نشد هم نشد

بابام
Monday, April 12, 2010
گیرنده شناخته نشد
به امیرسجاد

ده روز اول را توي يك پانسيون بودم. سخت بود ، ولي بايد مي‌گذشت تا بالاخره خانه ای برای خودم پيدا كنم. همان جا بود كه با يك دختر هلندي رفيق شدم. اسمش "ساندرا"بود. رشته‌اش را يادم نيست. اصلن يادم نيست براي چي آنجا بود. اما با هم حسابي چفت شده بوديم. از خودش كه تعريف مي كرد با اين‌كه حرف‌هایش را نصفه نيمه مي‌فهميدم اما دوست داشتم بشنوم. از شوهرش مي گفت. .نمي دانم چرا هر وقت درباره مردهاي هلندي مي شنوم ذهنم يك تصوير غريب مي سازد. مي‌بينمشان كه شبيه ماهي هستند و كت و شلوار هم اگر پوشيده باشند بازهم يك ماهي هستند.
"ساني" فقط مي گفت شوهرش توي يك بيمارستان پرستاراست و من خودم ادامه مي‌دادم: اسمش را که هیچ وقت نمي‌گفت. و من توي خيالم بهش مي‌گفتم روني. روني صبح از خواب دير بيدار مي‌شد، كت و شلوار طوسي مي‌پوشيد ، گره كراواتش را شل مي بست ،با عجله يك ليوان شير سر مي‌كشيد و از همين جا به بعد دوباره ماهي مي شد. آرام و بي‌خيال تا ايستگاه اتوبوس قدم مي‌زد. مي رفت سركار. روني پركار بود ولي مثل يك ماهي مدام از دست آدم‌ها ليز مي خورد و شب ، خسته به خانه برمي‌گشت. اعتراضي به‌ نبودن سانی نداشت .اتفاقن هر يكشنبه تلفن مي زد و از اوضاع زنش خبر مي گرفت.. هر شب تا همين جا پيش مي رفتم , ذهنم ديگر ياري نمي‌كرد. ساندرا هم چيز چندانی نمي‌گفت. عمويم زماني مي‌گفت زن‌هاي هلندي نحس‌اند, هميشه هم زن‌هاي فاميل خرش را مي چسبيدند :مگر تو زن هلندي هم داشته‌اي؟. عمو مي‌خنديد و مي‌گفت : شما زن‌ها اگر يك كم حسود نبوديد قابل تحمل‌‌تر از هلندي‌هاي نحس مي‌شديد . و من آرزو مي‌كردم :كاش نحس بودم. ماه اول، دانشگاهي در كار نبود. يعني هيچ وقت نبود. بيكار بودم و مي توانستم همه كاري بکنم. نامه بنويسم كه پسست‌شان نمي كردم. عكس مي گرفتم و نشان هيچ كس نمي‌دادم. يك روز توي میدانی حوالی پانسيون داشتم قدم مي زدم. ساني را ديدم؛ با يك پسر مو بور و خوشگل؛ هم قد و قواره خودش. به روي خودم نياوردم. شب كه آمد ، گفت عاشق انگليس شده. مي‌خواهد برود آنجا. شنيده بودم چند باري رفته سفارت انگلیس. حدس ام درست بود اما مي ترسيدم دهان باز كنم .فرنگي ها مثل ما نيستند كه تا مي فهميم يكي مچ‌مان را گرفته ، زود همه چيز رو لو مي دهيم. تودارند. مخصوصا وقتي طرفشان آسيايي باشد و مخصوصا وقتي شخص مظنون يك هلندي موذي باشد .
صبح روز بعد‌ رفتم از روزنامه‌فروشی نزدیک سفارت انگلیس فرم كديچه(چيز مهمي نيست) نو و بدون خط خوردگي بگيرم. شنيده بودم توي روزنامه فروشيها مي شود بليط قطار هم پيدا كرد. ساني توي يك ماشین گران قیمت که معلوم بود مال سفارت است, كنار همان پسر موبورنشسته بود. روني را ديدم داشت نبض يك دختر خوشگل را مي‌گرفت. سرش را بالا آورد و انگار توي رويا من را ديد. اشاره كردم : زنتو! روز بعد یک شنبه‌ بود و من از صبح اسهال داشتم. يك پام توي دستشويي بود يك پام تو اتاق.یک بار که‌ داشتم می رفتم سمت توالت از من پرسيد تا حالا عاشق شده‌ام؟گفتم آره. ياد نامه‌هايي كه مي‌خواستم پست كنم افتادم. دلم ضعف رفت. حوصله نداشتم بپرسم ، اما مطمئن بودم منتظر است بپرسم تو هم عاشق شده‌اي؟ از توي توالت داد زدم تو چي؟ گفت آره و شروع كرد: اسمش ويرژيليوئه. خنده‌ام گرفت. ویرژیلیو در فرهنگ اسم های ایتالیایی یک چیزی تو مایه‌های نقی و تقی خودمان است. گفت تو سفارت انگلیس کار می کنه‌، کارمنده‌. رونی آن روز زودتر از هميشه داشت برمي گشت خانه. مثل ماهي ليز نبود. انگار داشت جان مي‌داد. گفت :قرار گذاشتيم برويم شفيلد با هم زندگي كنيم.مي خواهم بروم آن‌جا تئاتر بخوانم. اسهالم بند نمي آمد و توي توالت گير كرده بودم. روني داشت ناخن شصتش را مي جويد. سر یک پیچ نزدیک آپارتمانش که‌ رسید , خورد زمین.از توالت بیرون که‌ آمدم. يه خودم قول دادم فردا نامه‌هایم را پست كنم و بروم دنبال خانه بگردم. گفتم : پس شوهرت؟ گفت: تحمل مي‌كنه .همونطور كه دوري‌مو تحمل كرد، خيانتم رو هم تحمل مي‌كنه. فکر نمی کردم برای چیزی به‌ اسم خیانت، آن طور که‌ ما می فهمیم، در فرهنگ لغت آن ها معادلی‌ باشد, بود يا نبود، اين دختر توانسته بود بفهمد .معنيش كند. ترجمه اش كند و به من خر حالي كند كه بي نامه يا با نامه يك روز اتفاق مي افتد . يك هفته بعد ، از آن‌جا رفتم .هر شب روني را مي‌ديدم كه كنار يك دختر مو مشكي كه به نظر عرب مي‌آمد خوابيده بود. صبح دير از خواب بیدارمي شد، اما آرام نبود. انگار عجله داشت كه زود برگردد خانه‌اش. ماهي نبود. ساندرا بيشتر به ماهي شبيه شده بود.
چند شب پيش از خودش يك عكس فرستاده بود ، توي يك لباس قرمز چسبان كنار تقي(ويرژيليو) ايستاده بود .انگار تا چند لحظه‌ی قبل داشته روي يخ‌ها پاتيناژ بازي مي كرده. تئاتر مي خواند. از روني هم خبري نداشت. بعد از اينكه من رفته بودم، تلفني همه چيز را برايش گفته بود و مستقيم رفته بود انگليس. خوشبخت بود. نوشته است واقعا عاشق است. ازمن هم پرسيده: اسهالت خوب شد؟ هنوز هم عاشقي؟

نوامبر2005_ به یاد چمدان آبی رنگی که در فرودگاه میلان گم شد
Saturday, April 10, 2010
و مهربان باشید به آن زنی (مردی) که مرا كُشت , که این جنایت زیبا ,همیشه خواستنی بود*
من بعضی ها را " آدم سوخته" میخوانم.
زیادند توی هر دوره ی زندگی من.
آدم های سوخته وقتهایی پیدایشان میشود که تو هیچ توانی برای کشیدن خودت نداری چه برسد به یک آدم دیگر.
آدمهای سوخته وقتی سر میرسند که داری خودت را عادت میدهی به تنهایی و اتفاقن از تنهایی ت لذت می بری. میخواهی برای خودت باشی. حوصله ی شنیدن دیگری را نداری.حوصله ی خواستن ش را, داشتن ش , فهميدنش و هزار چیز دیگر.
آدم سوخته همان وقتی سر میرسد که داری موبایلت را برای یک مدت طولانی خاموش میکنی. سایلنت میکنی. نمیخواهی دلت بلرزد اگر زنگ خورد یا اگر صدای رسیدن مسیج را بشنوی خودت را بی درنگ نمی رسانی به گوشی. ساعتها میگذرد تا بروی سراغش.نگاهش کنی و اصلن بعید است جواب بدهی.
آدم سوخته همین وقتها میرسد و اتفاقن چه مهربان است. میخواهد دستت را بگیرد. دوستت داشته باشد اما تو نمیخواهی. داری فرار میکنی از هر چیزی که بوی تعلق می دهد. اینجور وقتها نگاهش میکنی و لحنت یکجور مصنوعیِ خوبیی الکی مهربان میشود. هزار جور زیر و بم صدایت را مواظبی که ناراحتش نکند. توضیح میدهی این روزها نیستی توی این دنیا. حواست به خودت هم نیست چه برسد به دستی که دارد میکشد روی موهایت تا آرامت کند, بغض نکنی.
یکجور ابلهانه یی نگاهش میکنی و تشکر میکنی. خودت هم میدانی که با همین تشکر کردن چه خراشی میدهی ش.
سعی میکنی متعاقدش کنی میشود دوست معمولی بمانیم.اما خودت هم میدانی این دستها , این نگاه , این لحن , این شکل از خواستن را نمیشود نام معمولی برایش انتخاب کرد.
پس تصمیم میگیری هیچ وقت نبینی ش یا اگر حتی وقتی , جایی همدیگر را دیدید , به روی خودتان نیاورید دم غروب یک روز بهاری نشستید توی بالکن کافه یی و با هم قرار گذاشتید هیچ وقت دوست معمولی همدیگر نباشید.
برای همین اسم این آدمها را گذاشته ام آدمهای سوخته. سوخته ند چون نه تو و نه او خیلی کم و شاید هرگز دوباره این شانس را نداشته باشید که آنطور مهربان و آرام کنار هم بنشینید و تو با صدای گرفته ت برای او شعر بخوانی یا او آنطور آرام و نجیب نگاهت کند تا تو بیسکوییت ت را کودکانه تووی چای لیمویت خیس کنی و بخندی.
هدفون هایت را بدهی تا برایش آهنگ "از آغاز " را پلی کنی.

پ ن-0: میدانم کلی گویی کرده م و شاید حکمی داده م که حتمن نقض میشود.بوده ند آدمهای سوخته یی که از خاکسترشان ققنوس برآمده و تو را سوزانده ند , من از آدم های سوخته ی خودم گفتم که بعد از این نشد که آتش به جانشان بندازم ..
پ ن-1 : + امروز را دانلود کنید
پ ن-2: براهنی
Thursday, April 8, 2010
وقتی نمیشه , نشدنش رو بیشتر نکن.

بابام
ما برای چه کسی گریه می کنیم؟
الان میفهمم چرا حضرت علی سرش رو میبَرد توو چاه و گریه میکرد. حرف میزد.
کسی نمیفهمید چه دردی داره.تنها بوده.همین. ربطش ندیم به چیزی ماوراء فهم بشر.تنهایی , تنها موضوع مشترک بین همه ی آدمها ست.
اتاق صورتی
از نرده‌هاي رو به باغ بالا کشيده‌ام و صورتم را چسبانده‌ام به شيشه. به زور مي‌خواهم توي اتاق تاريک را ديد بزنم. به من مي‌گويند بچه ميمون. .هميشه از شاخه درخت‌ها و ميله‌هاي چراغ‌هاي دور حوض آويزانم. ولي فکرش را نمي‌کنند که از نرده‌هاي ايوان هم بالا بروم. مي‌دانم اگر مادرم بفهمد پوستم را مي کند. ولي خيالم راحت است. نشسته‌اند توي سالن جلوي تلويزيون.
اين سمت باغ تاريک است. سگ را هم اينجا مي بندند. توي دلم بلند مي‌گويم: «من نمي‌ترسم. من نمي ترسم. بزرگ شده‌ام.» هفت سالم است. هفته قبل تولد 5 سالگي يکي از پسرعموها بود. پس فردا هم عروسي يکي از پسرهاي فاميل است. من هم بهانه جور کرده‌ام مدرسه نروم و ول توي باغ بچرخم. اين روزها خوشحالم چون عموها،عمه‌جان,عمه‌ي بابايم،فاميل‌هاي دور همه از تهران و اهواز آمده‌اند. خانه مان نمي رويم و شبها همه اينجا مي‌خوابند. دلم مي خواهد شبها توي اتاقها بگردم. با مادرم و زن عموها که يواشکي مي خندند بخندم. از فضولي مي ترکم اگر خواهرم و بقيه دخترها بهم نگويند درباره ي کي پچ پچ مي کنند. نگويند هم، مي دانم. همه شان عاشق فوتباليستي، بازيگري يا يکي از پسرهاي دانشجوي فاميل‌اند.خواهرم عکس يک فوتباليست را از ترس مادرم چسبانده پشت جعبه مازيکش. چند روز پيش که خواستم رنگ زردش را بردارم ديدم جيغ کشيد و از اتاق بيرونم کرد. من هم گفتم که به مادر مي گويم عکس کي را چسبانده اي...
اين روزها کسي بداخلاقي نمي کند. همه مي‌خندند و کسي با کسي قهر نيست. من هم کسي را کتک نزده ام. مادر هيچ بچه‌اي هم هنوز شکايتم را پيش مادرم نبرده. فقط ناراحتم چون عروس، مادرش مرده. خواهرم گفت. من از عروس بدم مي آيد ولي هربار روبه رويش مي نشينم بيخودي به هم لبخند مي زنيم.
اتاق تاريک است و فقط يک شمع را روشن گذاشته ند. صداي خنده‌شان مي‌آيد ولي عمويم يواش حرف مي زند. به زور پچ پچه اي مي‌شنوم. خواهرم مي گويد حرف‌هاي زشت مي زنند براي همين دخترها را راه نمي دهند ولي من دختر نيستم. يعني از دختر بودنم راضي نيستم. هميشه با پسرها بازي مي کنم. از عروسک و خاله‌بازي بدم مي آيد. از صبح تا شب با پسرها توي کوچه فوتبال و پليس بازي مي کنم. پس حق دارم حرف‌هاي اين‌ها را بشنوم. يکي از عموهايم عباي پدربزرگ را پوشيده و با چادر نماز گلدار که مال مهمان‌هاست عمامه دور سرش پيچيده. پسرهاي فاميل را جمع کرده دور خودش و اداي آخوند روي منبر را در مي‌آورد. ولي شعرهاي بد و خنده دار تعريف مي کند. در اين ايوان که به اتاق‌ها باز مي شود هميشه قفل بوده است. بي هوا دستم را مي‌گذارم روي دستگيره و مي دهمش پايين. در باز مي‌شود. حتمن به خاطر عروسي درها را باز گذاشته اند. مي پرم توي اتاق پشتي. اتاق‌هاي اينجا همه به هم وصل‌اند.گاهي من توي راهروها گم مي‌شوم. پرده سرمه‌اي و کلفتي از سقف آويزان است. حواس‌شان نيست. يعني پشت‌شان به در است و تاريک است. من را نمي‌بينند. پشت پرده قايم مي‌شوم. خيلي از حرف‌ها را نمي‌فهمم ولي بعضي‌ها را توي کوچه شنيده‌ام. مي دانم اگر يک بار از دهانم حرف بدي در بيايد فلفل روي زبانم مي‌ريزند.يا از گنه گنه‌اي که به ناخن‌هاي خواهرم مي‌زنند تا ناخن نجود، مي ريزند توي حلقم. آن وقت از ترس لال مي شوم يا مثل عمو خسرو حرف مي زنم.عموي کوچکم است.يادم نيست آخرين بار کي ديدمش ولي يادم است رفتيم بيمارستان ديدنش. پسر عمه‌ام مسخره ش مي کند و اداي حرف زدنش را مي گيرد .مي‌گويد خسرو کم دارد. قاتي است. لکنت دارد. دروغ نمي‌گويد.
يادم هست اتاقش جلوي در ورودي باغ بود. خانه دو تا در دارد. يکي در باغ، يکي در خانه. از قديم جلوي در باغ يک تلمبه ي آب هست که بيشتر حکم خر خيالي من و بچه ها را دارد. اتاق عمو طبقه ي بالا بود. پله‌هاي باريک و زياد. مادرم مي گفت دارد براي کنکور مي خواند. شلوغ نکنيد. اتاقش مرتب و تميز بود. ديوارهايش آبي بود. آبي تند. چشم درد مي‌گرفتم وقتي به ديوارها نگاه مي‌کردم. آن موقع کسي نه سهراب سپهري مي شناخت نه اتاق آبي را خوانده بود ولي همه به اتاقش مي گفتند اتاق آبي. اتاق شمالي بود. با پنجره و در چوبي. به رنگ آبي تيره. يادم هست که عمو با همه دعوا داشت.کسي را راه نمي داد به اتاق.پسرها اسمش را گذاشته بودند خروس.همين پسرهايي که الان نشسته‌اند اينجا و به خطبه هاي بي سر و ته مي خندند. دلم مي خواهد بروم پيش بقيه. خواهر داماد از امريکا آمده و براي همه سوغاتي آورده است. ظهر که خوابيده بود توي يکي از اتاق‌ها, خودم شنيدم که گفت شب چمدانش را باز مي کند. حتمن الان دارد به همه کادو مي دهد. مي بيند من نيستم و سوغاتي‌ام را که خدا کند جوراب رنگي و ماژيک باشد را مي دهد به يک نفر ديگر. بعد هم همه مي فهمند من نيستم و دنبالم مي‌گردند. نگران مي‌شوند.مثل آن موقع که گم شده بودم و مادرم وسط باغ مي‌زد توي سرش و گريه مي کرد. عمو خسرو هم بود آن روز. اين عمو هم بود. همه را يادم است. عمو آن موقع حالش خوب بود. چند ماه بعدش بود که شبانه مار توي خواب نيشش زد و مريض شد.آره. يادم آمد. مار باريک و زشتي هم بود.برادرم گذاشته بودش توي يک ظرف بزرگ الکل.خواهرم مي ترسيد. شبها خوابش نمي برد.بابايم انداختش دور. اتاق را هم همان موقع خراب کردند.بابايم دستور داده بود.من بايد بروم.حتمن براي عمو خسرو هم سوغاتي آورده.سوغاتي اش را من مي گيرم و دفعه ي بعد که رفتيم عيادتش بهش مي دهم. اتاق عمو آنجا قشنگ است.ديوارهايش صورتي کمرنگ است. من از وقتي آنجا را ديده‌ام به مادرم اصرار مي کنم ديوارهاي اتاق من را هم صورتي کنند ولي علي آقا که خانه مان را براي عيد رنگ مي زد گفت اصلا رنگ صورتي وجود ندارد. فقط به ديوار ديوانه خانه ها رنگ صورتي مي زنند. من هم عصباني شدم. فرچه ي رنگي ش را برداشتم و پرت کردم سمت ديوار تازه رنگ شده.کسي دعوايم نکرد.فقط بابايم لبهايش را گاز گرفت و از اتاق بيرون رفت.مامانم هم گفت بيا برو خانه ي خاله فريده با بچه هايش بازي کن.حالا من بايد بروم.از پشت پرده بيرون مي آيم. حواسم هست که سر و صدا نکنم. عمو بالاي منبرش سيگار مي کشد و مثل معتادها حرف مي زند. صداي خنده ي برادرم را مي شنوم.مي ترسم. اگر مرا ببيند حتما کتک مي خورم.آرام در را مي بندم.
توي سالن همه نشسته اند.خواهر داماد هم هست.موهايش را جمع کرده پشت سرش.لاک قرمز زده به ناخن‌هايش و هي حرف مي زند. از محل کارش.از دانشگاه. از خانه‌اش که خيلي بزرگ است.دختر عمو مي پرسد عکس خانه اش را همراهش دارد؟.سرش را تکان مي دهد و مثل گيج ها دور خودش مي چرخد تا يادش بيايد کيفش توي کدام اتاق است. آرام مثل بچه هاي بي‌گناه مي سرم کنار بابايم. مامانم از آن طرف با چشم و ابرو مي پرسد کدام گوري بوده ام .مي گويم دستشويي. آرام مي گويد دروغ نگو بچه پر رو! مي‌ترسم.اگر فهميده باشد.اگر پيرزن توي باغ که بچه ها را مي خورد من را ديده باشد و بهش گفته باشد.نه، نديده. باغ آنقدر تاريک بود که بچه دزد هم مي ترسيد از خانه اش بيرون بيايد. بابايم روي سرم دست مي‌کشد و مي‌گويد ولش کن زن.حوصله داري!
«چقدر طول مي‌دهد! يک عکس مي خواست بياورد.»به بابايم مي‌گويم. مي خندد. آرام جوري که فقط من بشنوم مي گويد: «حتمن دروغ گفته. نمي داند چه کار کند. مي‌خواهد طول بدهد تا ما يادمان برود.» ما هم که يادمان نمي رود.بابايم حرف‌هايي که نمي‌خواهد به بقيه بگويد به من مي‌گويد چون فکر مي‌کند نمي‌فهمم.خواهر داماد با يک عالمه کيسه خوشگل از اتاق بيرون مي‌آيد. سرخ شده. مي‌دانم از خجالت دروغش نيست. پرروتر از اين حرف‌هاست. مي‌خندد و هي دستهايش را توي هوا تکان مي‌دهد و توضيح مي دهد که حواسش به همه بوده موقع سوغاتي خريدن. ذوق دارم. خدا کند برايم لباس نياورده باشد. ماژيک مي‌خواهم. به خواهرم کوله‌پشتي و يک بلوز قرمز مي‌دهد. حتمن بهش مي آيد.حسوديم مي‌شود. پس مال من کو؟ آها. اين کيسه مال من است. مي‌گيرد طرفم. از اندازه‌اش معلوم است ماژيک نيست. خيلي بزرگ است، ولي جعبه دارد. سفت است. حتمن ماژيک بزرگ است. نمي‌توانم کاغذ کادويش را باز کنم. بابايم از دستم مي‌گيرد. چشمم را بسته‌ام. همه يک هييي بلند مي‌کشند. باربي با استخر و باغچه‌اش. با اتاقش. با همه وسايل زندگي. با عينک دودي اش. با بچه‌اش. با ننه بابايش. با خواهر و برادرش. با همه فاميلش. باربي در کافه. باربي پشت ميز توالت. باربي توي پارتي. باربي توي لونا پارک. باربي با جواهراتش. باربي توي تختش.کاش باربي را مدرسه‌اي‌،مهدکودکي چيزي هم فرستاده بودند بلکه يک جعبه ماژيک قاتي اين ها بود.اگر گريه کنم حتما کشيده مي‌خورم. بايد الان تشکر کنم. خودم را خوشحال نشان بدهم. مي گويد: «ووروجک! دوستش داري؟» بلند،‌آن‌قدر که همه بشنوند مي‌گويم بله. مي‌گويم پس حالا سوغاتي عمو خسرو را هم بده به من. نشنيده انگار همچين اسمي را. مي‌گويد کي؟ مي‌گويم عمو خ س ر و. مي‌خندد. هول شده. دست‌هايش را توي هوا تکان مي‌دهد. سرخ شده. اين‌دفعه از خجالت است حتمن. توضيح مي‌دهد که موقع خريد حواسش به همه بوده ولي خسرو را نه. مي‌روم توي اتاق. باربي‌ها را هم مي برم. لباس يکي‌شان صورتي است. پرتش مي‌کنم بالا. دست‌هايم را بالا نمي‌برم تا دوباره بگيرمش. مي افتد. بر مي‌گردم توي سالن و با همه تلويزيون مي‌بينم. يکي از زن‌هاي پير فاميل که دوستش ندارم نازم مي‌کند و مي‌گويد:«چه دختر خوبي. به فکر همه هست. غصه نخور. تو هم بزرگ مي شوي.هزار جور دردسر پيدا مي کني.آن وقت حواس پرت مي شوي.» مي ترسم. همه کج و کوله‌اند. پيرزن زشت.خودش است همان بچه دزد که توي باغ مي‌چرخد. خرفت است. هميشه من را با يکي از پسرعموها اشتباه مي‌گيرد. مي‌روم کنار مادرم. مي‌چسبم بهش. غر مي‌زند که اين‌قدر نچسب به من. قهر مي‌کنم و مي‌روم توي حياط. خواهرم مي‌آيد پيشم. دستم را مي‌گيرد. مي‌داند من ماژيک مي‌خواستم. از همان‌ها که خودش داشت که هر بار خواستم رنگ زردش را بردارم تا خورشيد خانم را رنگ کنم جيغ مي‌زد و داد و قال راه مي‌انداخت.حالا مهربان شده. نوک دماغم را فشار مي‌دهد. دارد گريه‌ام مي‌گيرد. توي تاريکي چشم‌هاي سبزش برق مي زند. مي‌خندد. مي‌گويد گريه نکن. اصلن همه ماژيک‌هاي من مال تو. بعد انگار پشيمان شده باشد نگاهم مي‌کند, سرش را کج مي‌کند و مي‌گويد: به جز عکس پشتش.
Wednesday, April 7, 2010
دلم داره از غصه می ترکه.
همین.
Tuesday, April 6, 2010
از سقوط ابر بر لیوان آب است که شکیبایی را می آموزیم.


آدم یه وقتایی , یه شبایی خلوت ه با خودش. خلوت که میگم یعنی با خودش اروم ه. خودشو دوست داره. اصن خود بی گره یی میشه که میخواد.نه کاری هست که بخواد انجام بده و استرس داشته باشه. نه دیگه الزامی داره که تلفن بزن ه و دو ساعت از خرید امروز و کلاس دیروز و برنامه های فرداش حرف بزن ه.با خودش ه. امشب من با خودمم. با خودم دوستم. واسه خودم یه انگشتر درست کردم که چوبیه. بزرگه. توی اون ماگ نارنجی خوشحاله چایی ریختم و از شکلاتی که عصر خریدم یه تیکه گذاشتم کنار بشقاب و نشستم آروم عکسام رو نگاه میکنم.شر آیتمز م رو دوره میکنم و بعضی ها رو ان شر میکنم و فقط لایک میزنم.بعضی ها رو که فقط لایک خورده اد استار میکنم.با همه ی اینا با خودم خلوتم.صدای اروم موزیک هر شب هم نیست. فقط صدای فن کامپیوتر میاد و یخچال گاهی که روشن خاموش میشه.دختر دایی مامانم خوابیده تو اتاق کناری و هی یادم میره به روزی که داشت با شوهرو پسرش میرفت. اون روزا هم عینکش همینجوری کائوچویی بود بزرگ و من مدام یاد زنهای مومن و حزب اللهی می افتادم که پشت ماشین های گرون قیمت و بزرگ رانندگی میکردن.ولی خب ژانر متفاوتی بودن و اصلن همین تفاوتشون باعث شد دور بشن.
امروز دلم تنگ شد. دلم خواست گوشی رو بردارم شماره رو بگیرم و حرف بزنم. همینجوری. نشد.یعنی میدونم که حق ندارم. و همین خود به خود جلوم رو میگیره. الان که عکسای دو نفره مون رو میبینم دلتنگیم کمتر میشه. میفهمم بزرگتر شدم.دختربچه ی دلتنگ روزای دور نیستم که اشکاش زود سرازیر میشد و حاضر بود همه چیزی رو قبول کنه تا فقط حالش بهتر بشه. حالم خود به خود داره خوب میشه.. نه دلم میسوزه و نه اینکه اون احساس گناه و تقصیر همیشگی باهام ه. با خودم خلوتم. ارومم.فردا باید برم كلاس و برقصم , حتی اگه کفش هاش دیگه نباشه ..

پ ن: مثل همیشه که ته پستهای اروم و خوشحال کم میارم که چطور تمومش کنم, میفهمم که این هم مثل قبليها ابتر و ناقص ه و معلوم ه نگارنده به شدت از وضعیت اروم و بی دغدغه و بی غصه ش شگفت زده ست.
Monday, April 5, 2010
از سری وقتی پیر شدیم-1
بیا و بعدها , مثلن 10 سال بعد برایم بنویس :
تو "نسیم " خوش نفسی
من کویر خار و خسم

Labels: