



باز هم همان " راستی اخرین بار کی پدرت را دیده ای؟ یا
من دورم از پدر
خوش به حالتان..٢روز مانده به روز پدر ..میدانید؟ ۶سال است نزدیک این روز که میشود پایم را توی هیچ مغازه ای نمیگذارم..توی هیچ لباس فروشیی نمی روم و هی از فروشنده از بین جمعیت نمی پرسم که " آقا! اگر اندازه نبود پس بیارم؟".. ۶سال است که آدمها تقسیم شده اند به ٢دسته , آنهایی که پدر و مادر دارند و آنهایی که پدر یا مادرشان مرده اند..
۶سال است نزدیک روز پدر که میشود با یک حسرت ابلهانه به اولین جا سوییچی که برایش خریدیم فکر میکنم و هی آه میکشم..
۶سال است که خانه مان نمیروم.. نمی خواهم مثل روزهای اول هی صدای خس خس سینه ش را بشنوم و از خواب بپرم و ببینم دوباره خواب دیده ام..دلم می خواهد فکر کنم از اول نداشتمش..
شبش وقتی کنار "الف" خوابیده م مثل آدمهای پر از عقده میگویم خوش به حالت..بابا داری و وقتی بغلم میکند می فهمم که از دست هیچ کس کاری ساخته نیست و اینها برای لوس کردن خودم است..برای همین است که صبح که بیدار میشویم دعا میکنم جلوی من زنگ نزند خانه شان که تبریک بگوید..از بس که فرق دارد که بگویی : بابا! روزت مبارک!" با اینکه مثل من زنگ بزنی به برادرت, شوهر خواهرت بگویی روزتون مبارک..هاها..خوب باشید.. خیلی فرق دارد..مثل این است که روز ولنتاین برای بوی فرند دوستتان هدیه بخرید
برای همین است که از چند روز قبلش مدام فکر میکنم " راستی ! آخرین بار کی دیدمش؟ وقتی آخرین نفس را کشید؟ ندیدم. وقتی آخرین بار با هم فیلم دیدیم؟ دیدیم. وقتی آخرین بار با هم به نوشته ی پشت کامیون خندیدیم؟ " عاقبت فرار از مدرسه, آوارگی بیابون.. آخرین باری که... همه ی آخرین بارها را میشمرم و سرگیجه ام را میریزم توی اس ام اس.. برای همین است که میترسم..بیشتر از همه ی شما که هی توی هر تعریف و قصه تان یک جایی برای پدرتان می گذارید و هیچ فکر نمیکنید دختر روبرویی تان دلش می خواهد جیغ بکشد و بکوبد توی صورتتان و برود بیرون چون میترسد..بیشتر از تو که هر دویشان کنارت هستند..با هر دویشان میروی سفر..میترسد چون فقط مادر دارد که اگر نباشد هیچ میشود.. حالا هی بگو : بابام داره