Friday, July 31, 2009
نسیم میوزد..*



اینجا کاری واسه انجام دادن نیست..دوباره وبلاگ قبلیمو می خونم..باورم نمیشه اینارو من نوشتم...عاشق این تکه شم.
دایی میگه هوا خیلی گرمه..بمون همین جا..شب میریم بیرون..خنده داره..
چند روزه به مریم زنگ میزنم جواب نمی ده..نمیدونم چرا انقدر امیدوارم و هی شانسمو امتنحان میکنم..
میگم خب حتمن باید این درو رو به گذشته بست..
میتونم چشمامو ببندمو کامنتاشو نبینم..
می تونم یاد همه شبایی که با هم موزیک گوش دادیم نیفتم..یاد اون روزی که توو جردن زیر بارون خندیدیم و هر دوتامون عاشق شده بودیم..یاد همه ی روزایی که از دیدن یه فیلم ایی دیوونه میشدیم و نمی تونستیم جلوی خودمونو بگیریم و مدام دربارشون حرف میزدیم..
شاید نیازه واقعن گاهی که بعضی درا رو بست و دیگه بازشون نکرد..مث دری که رو به نسیم بسته شد..توافقی..
خنده داریش اینجا بود که دیشب "مریم ب" اس ام اس داد..یهو..شمارشو یه بار از مرضیه گرفتم ولی پاک کردم..نمی خواستم..احساس کردم دوره ی دوستیمون خیلی وقته تموم شده..مریم مال الان نیست دیگه..ولی دیشب توو احمقانه ترین موقعیت ممکن اس ام اس داد و چقدر گپ زد..احساس قدرت میکردم در برابرش..احاس زنی رو داشتم که معشوقش رهاش کرده و رفته و حالا بعد مدتها برگشته و دیگه هیچ چی شبیه قبل نیست..دیگه توو موقعیت ضعف نبودم..می تونستم هر جور دوست دارم باهاش حرف بزنم وحتی یه بار توو اس ام اس ای آخر با یه جمله تحقیرش کردم و توو دلم حس کردم که انتقام تمام اون روزا رو گرفتم..

قدرت رنجوندن..یه بار نوشتم که ندارم ولی عمیقن تو این روزا احساسش میکنم...
اینجا گرمه...من خوبم...
* مریم
Thursday, July 30, 2009

الان که اینو می نویسم یه جور عجیبی خوشحالم..
انقدر که نمی تونم بگم چقدر..انقدر که دلم می خواد بغل کنم آدما رو..
می ترسم از خوشحالیام بنویسم انگار وقتی می نویسیشون جادو شون می پره..
شاید یه دلیلش این گوشی ه تازه باشه که عاشقشم و دیشب که با هم خریدیمش کلی ذوقشو داشتم..چقدر جک منو مسخره کرد وقتی می گفتم : حالا چیکار کنم اگه گوشی قدیمیه ناراحت بشه و نفرینم کنه؟چیکار کنیم که ما کلی پول دادیم گوشی خریدیم و یه عده آدم غذا ندارن؟ تا خونه همینارو توو گوشش وزوز کردم تا عصبانی شد..
میگم : مانو! داری میری سفر..خوب باش..میگم راستی کی زمستون میشه؟ دلم برف می خواد اونوقت حتمن حتمن اون شال گردن خوشگلی که مطمئنی توو تهران فقط یه نفر ازش داره و خودت واسم سوغاتی آوردیو میندازم دور گردنم و میریم راه میریم توو برفا.بعد چراغای پارک خانه توو برف چقدر خوبن..

دلم واسه همه تنگ میشه..
علف چرا؟ هیچ وقت راه خوبی واسه آروم شدن نبود..از من نصیحت..همین که آدم کنار یکی باشه که بهش بگه که دوسش داره و کلی وقته با هم خوبن و آروم به هیچی نیاز نیست..خیلی خوشحالم که دیگه برنمیگردم به عید دو سال پیش..
Sunday, July 26, 2009
گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم.
همین خوب است …
همین خوب است

سید علی صالحی
Saturday, July 25, 2009
یعنی میشه فردا دیدت و همه دلشوره هامو بهت بگم و قبول کنی و من آروم بخوابم.. بعد با دایی اینا برم و وقتی برمیگردم ببینم آب از آب تکون نخورده؟
میشه؟میشه بهم بگی اره و مطمئنم کنی؟ میشه بگی هوامو داری؟
این نوشته متعلق به چند روز قبله که من هیچ حالم خوب نبود..ن.شتمش چون احاس کردم باید بگم.همین.


پ.ن: گاهی نباید از بعضی آدما نوشت ..همین که میان توو خوابت و با تاپ تاپ قلب بیدار میشی یعنی که بیشتر از نوشتنه..
Sunday, July 19, 2009
آی ايهالناس!
همانا بدانيد و اگاه باشيد که من خوشحال هستم.
چیز دیوانه ای دارد توی من می کوبد و خار خار می کند . نعره می زند . ایراد کار اینجاست که ؛ من هم باید همراهش نعره بزنم و نمی زنم . فقط ساکت می نیشینم cold water می خواند و من می گذارم مثل آب سرد روی تمام من عبور کند . توی سکوت به قطره هایی که از من می چکد نگاه می کنم . دلم را به این خوش می کنم که فقط زخم های زیر پوستی اش می ماند؛ با انعکاس این صدا : بذار اونقدر زخمت بزنه که تیزی ش کم بشه....داد نکش...هوار نکش...بذار اونقدر زخمت بزنه که تیزی ش کم بشه....*

*شب یلدا
آیه های زمینی
Monday, July 13, 2009
بخوابیم تا کار ها درست شود*



چقدر می ترسم از فردا(از دفاع,از بعدش که نمی دونم کجا برم, از اینکه دیگه به چه بهونه یی باید آویزوون بشم..)
مطمئنم مثل شب تولدم میشه که هیچ کس نیومد..
یعنی کجای من رفته..
میپرسه : تو بینی تو عمل کردی؟
_:چطور؟
+:خوب توو زدن ساز بادی مهمه..می خواستم ببینم توو این سالا مشکل نداشتی؟
*:مگه تو ساز بادی میزنی؟
^ :یعنی نقاشی ت انقدر خوب بوده و نمی دونستیم؟
فردا تموم میشه..بعد از 6سال..
باید شیرینی خرید و ابمیوه..
باید یه متن بنویسم و تابلوهامو توضیح بدم..
باید به خودم تبریک بگم..
باید یادم باشه که یه تار موی تو رو به صدتا مثل اون و اونا نمی دم..
باید یادم باشه که وقتی صدات مثل یه بچه ی 5ساله ست بیشتر از این دیوونه نشم..
سانسور شد..
باید حواسم باشه که عکسای بچگیت..مخصوصن اون که با مالنای بچگیت انداختی رو گم نکنم..چقدر دوسش / دوست دارم توو اون عکس..مظلومه..مثل وقتایی که آروم خوابیدی و با اون صدای تخس میگی : شربت بیدمشک با تخم شربتی لطفا..
چقدر باید خوب..
از باید بد خوشم نمیاد//
مثل اینکه باید برگردی..
باید تنها بمونی..
باید ..
دلم دیالوگ می خواد..
خسته شدم انقدر با خودم حرف زدم یا بابای مرده م..
یه شب جواب داد..خواب دیدم جنازه ش رو زمین مونده و کسی خاکش نمیکنه..
عمه م گفته حتمن دین ی به گردنشه..
نیست..
دلم می خواد سرمو بذارم رو این میزو گریه کنم..بی خودی..من هیچیم نیست..خوشی زده زیر دلم..
یه آهنگ جدید کشف کردم..از توو سی دی قدیمیا..اون شب که مرضیه گوش داد کلی خندیدیم..ولی خودم که گوش میدم دلم میگیره.
ژینا گل من..گل خوشگل من..

10سال پیش..15سالگی..
حالا میشه با تو ساری گلین گوش داد وقتی دراز کشیدیم رو تخت و هیچی به تخ..مون نیست..
میشه درباره من اینو نوشت:
دختری که عاشق ترانه ی ساری گلین بود
و برای دخترش مداد رنگی میخرید
و حالا که بیست سال گذشته
چشمهاش و دندانهای تیز و ردیفش را تووی دخترش جا گذاشته..
و به قول کسی تووی دختری جا گذاشته که باباش میخواد بخوردش..

*بیژن جلالی-دیدارها


Sunday, July 12, 2009



کاش فقط یکی یادش بود.. که کجام..دارم چیکار میکنم..

بابا؟ من کجای این خاکم؟ کاش بودی.. یا نه..شاید اگه بودی اینجوری نبود هیچی.. کاش در باز میشد الان..میومدی توو.. کاش میشد فقط حرف حرف تو باشه..

کاش قرار نبود این همه منت رو سرم باشه.

شادی رو میبینم.. میگم کار میکنی که موندی؟ میگه نه.. بعد می فهمم فرق من با آدمایی که پدر دارن چیه.. واسه همینه که به قاسمی میگم دفاعم غیر حضوری باشه..میگه مگه خونواده ت نمیان واسه دفاعیه ت؟ مخم کار نمیکنه...میگم نیستن اینجا..کجان؟ خندم میگیره.. ایرون نیستن..تنهام.. خواهری برادری؟ سه شنبه ساعت چند؟ ....

کلافه یی چقدر.. زندگی بی منت این و اون.... بی خبری.. پنج شنبه های پارسال که ناهار آلبالو پلو بود....

چقدر قهوه ای بهت میاد.. خسته م...............................................................
Saturday, July 11, 2009

باز هم همان " راستی اخرین بار کی پدرت را دیده ای؟ یا

من دورم از پدر
دورم کرده‌اند از آن همه قشنگ سخت،
عطر عجيب خواب،
گلِ نمور حاشيه، قطره، حوصله، شيرِ آب،
چه شمارش بی‌پايانی!
باز هم تابستان است،
اين ساعت روز، حالا پدر خواب است،
- خواب می‌بيند


خوش به حالتان..٢روز مانده به روز پدر ..میدانید؟ ۶سال است نزدیک این روز که میشود پایم را توی هیچ مغازه ای نمیگذارم..توی هیچ لباس فروشیی نمی روم و هی از فروشنده از بین جمعیت نمی پرسم که " آقا! اگر اندازه نبود پس بیارم؟".. ۶سال است که آدمها تقسیم شده اند به ٢دسته , آنهایی که پدر و مادر دارند و آنهایی که پدر یا مادرشان مرده اند..

۶سال است نزدیک روز پدر که میشود با یک حسرت ابلهانه به اولین جا سوییچی که برایش خریدیم فکر میکنم و هی آه میکشم..

۶سال است که خانه مان نمیروم.. نمی خواهم مثل روزهای اول هی صدای خس خس سینه ش را بشنوم و از خواب بپرم و ببینم دوباره خواب دیده ام..دلم می خواهد فکر کنم از اول نداشتمش..

شبش وقتی کنار "الف" خوابیده م مثل آدمهای پر از عقده میگویم خوش به حالت..بابا داری و وقتی بغلم میکند می فهمم که از دست هیچ کس کاری ساخته نیست و اینها برای لوس کردن خودم است..برای همین است که صبح که بیدار میشویم دعا میکنم جلوی من زنگ نزند خانه شان که تبریک بگوید..از بس که فرق دارد که بگویی : بابا! روزت مبارک!" با اینکه مثل من زنگ بزنی به برادرت, شوهر خواهرت بگویی روزتون مبارک..هاها..خوب باشید.. خیلی فرق دارد..مثل این است که روز ولنتاین برای بوی فرند دوستتان هدیه بخرید

برای همین است که از چند روز قبلش مدام فکر میکنم " راستی ! آخرین بار کی دیدمش؟ وقتی آخرین نفس را کشید؟ ندیدم. وقتی آخرین بار با هم فیلم دیدیم؟ دیدیم. وقتی آخرین بار با هم به نوشته ی پشت کامیون خندیدیم؟ " عاقبت فرار از مدرسه, آوارگی بیابون.. آخرین باری که... همه ی آخرین بارها را میشمرم و سرگیجه ام را میریزم توی اس ام اس.. برای همین است که میترسم..بیشتر از همه ی شما که هی توی هر تعریف و قصه تان یک جایی برای پدرتان می گذارید و هیچ فکر نمیکنید دختر روبرویی تان دلش می خواهد جیغ بکشد و بکوبد توی صورتتان و برود بیرون چون میترسد..بیشتر از تو که هر دویشان کنارت هستند..با هر دویشان میروی سفر..میترسد چون فقط مادر دارد که اگر نباشد هیچ میشود.. حالا هی بگو : بابام داره میره آلمان..باید زودتر برم خونه..ولی اصلن فکر نکن به دختری که روبروت نشسته و هی آخرین بار ها را مرور میکند..

Friday, July 3, 2009
اگر به‌خشم روی صدهزار سال ز من،به عاقبت به من آیی که منتهات منم
I just wanted to holdYou in my arms