میگوید بنویس.. خشمت را تبدیل کن به کلمه..جمله..
بعد یک روز با من قرار بگذار و متنت را بخوان.. نه اینکه بنشینی روبرویم و زار بزنی..
باید بنویسم..
اینروزهام را باید بنویسم.. گاهی تنها باید بایستی گوشه یی و نگاه کنی.. آدمها را.. گوش ندهی ..فقط نگاهشان کنی.. و توی دلت بخندی.. به اینهمه کم خواستن شان.. به اینکه هنوز بازیهای دختر مدرسه یی ها شادشان میکند ..
میدانی اینجور وقتها من لال میشوم.. از طرف دیگر بوم میافتم.. از در خنده و شوخی.. بعد هی میبینم در عوض خنده هایم موهایم کم میشوند.. ناخنهام شکننده میشوند... دروغ چرا..خنده ی دروغ از گریه ی واقعی کشنده تر است.. نمیخواهم جمله ی شعاری احمقانه تحویل بدهم.. اما برای همین بوده.. حکایت همان که گریه میکند یک درد دارد و آن که میخندد هزار درد شاید..
نمیتوانم بنویسم.نمیخواهم راه حلها و نسخه های خوتان را برای من بپیچید..درست که این روزها درد دارند.. اما گفتنی نیستند..شاید هم باشند باید وقت داد بهشان تا ته نشین شوند..
نمیدانم ..دلم چیزی بیشتر از نوشتن میخواهد.. حرف زدن هم نه.. یکجور گریه ی بیصدا و ممتد.. تا تمام شوند..همین امشب به سیاوش گفتم.. میگوید بنویس شان.. همه ی این روزها را.. از اول//از همان روز کذایی شهریور ماه تا امروز را..تا هروقت که شد.. اطمینان میدهد که آدمها توی تنهاییشان حتمن حساب دو دوتا چارتا یشان را میکنند ..انوقت یادت میافتند..یاد از دست داده هایشان.. میبینم به همین سادگی جزیی از دست داده های کسی شده م .. از ترمیم میگوید.. دلم میخواد اشعه یی چیزی بود جای تک تک زخم هایی که برداشته م را نشانش میدادم..
نمیدانم داشتن اینجور دوست ها که بیرحمانه واقعیت را نشانت میدهند چقدر و برای کی و کجا خوب است اما چنان از شنیدن واقعیت-نمیگویم حقیقت چون هنوز شک دارم- پاره و زخم ی م که دلم میخواهد همه ی این روزها را بخوابم..یا نه.. بلند شوم بروم یکجایی خودم را گم و گور کنم.. از چشم همه دور باشم تا قانع شوم..
من از هجوم این همه حرف به سمت روزهایم, متنفرم..
*یداالله رویایی