Thursday, February 25, 2010
دل نازکیم ما
آدم وقتی بی کس و کار باشد و از فرداش بیمناک, به در و دیوار هم بی اعتماد باشد, بی خاطره هم که باشد, هواش هلاهل است, خور و خوابش هلاهل است.تلطیف روحی ش هم از جنس سیاهی ست.تلخ میشود.تلخمان کرده بودند.بی عشق و بی خاطره ی زلفی و رخی و چشمی گران هم که بودم. گفتی : حالا؟ گفتم: عشق همین باران است, گشاده است.آنجا بنشین و اگر دستت رفت, نواری توی پخش بگذار که بخواند: اسب ابلق زین کنم/ فرار کنم آی فرار کنم..نمیگویم حالا حتمن گوش کن, چون دیده م که بعضی وقتها مثل همین نگفتنی هایی ست که اگر هم گفته شوند انگار بی اوا بوده ند.گاهی فراموشی آنقدر ارام میخزد که دیده نشوند, گاهی هم چیزها از بس تکرار میشوند غرابت خود را یکسره از دست میدهند.

بهرام مرادی
ترانه های ایرانی- علی خدایی با رضا مختاری: کتاب آذر

امشب هوای اصفهان خوش است.ما در اصفهان میگردیم.آذر هست.شهری بر هامون نهاده و اب و هوای خوش دارد.آذر هست و به اصفهان هر جایی که ده گز فرو برند آبی سرد و خوش بیرون آید.آذر هست و بازویی بلند دارد.آذر هست: " مغازه های میوه فروشی هنوز بازن." هندوانه ها روی پرتقال ها و نارنج ها درهم و خرمالوها کنار هم چیده و لا به لا نرگس.سیبری ها در لای رشته های پنبه آویزان در هوا, در آذر هست.باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است.زیر درخت های چارباغ روی حصیرهای رنگی. "اینا کی ان؟" آذر هست.بازار بسته است.صراف ها, چیت سازها, مسگرها.آذر هست و اندرون شهر همه آبادان." توی خواب و توی رویا" که هیچ از وی خراب ندیدم.همه نیکو و بازارهای بسیار, آذر هست و هر بازاری با سراهای بسیار دربندی و دروازه ای و تیم بانی و آذر کو؟ و همه ی محلت ها و کوچه ها و سیبه ها را همچنین آذر کو؟ کو آذر! و کاروانسراهای پاکیزه بود.رواق.آذر هست. روبروی شیخ لطف الله چای میخوریم.پیچ , پیچ در پیچ از پله های عالی قاپو بالا میرویم.تو برو جلوتر.دوات خانه, دهلیز.آذر دیوان عرض.در. رواق.اذر هست.آذر هست.ست.آذر هست.ت ت ت و گفتند اگر گندم و جو و دیگر حبوب بیست سال نهند تباه نشود.آسمان شهر ابری بود.هوا سرد. آذر هست " اگه احساستو کشتم" تا باز باران ها.. آمد و بعضی گفتند پیش از اینکه بارو نبود هوا همی خوش تر از این برف روی حصیرهای رنگین می اومد. نیکو بر بالای یکدیگر گسترده بودند.همی , " اینا چه قدر گز خریدن. مسافرن؟" آذر هست.برمیگردیم از این سرا و کوچه ها. " بدون! هر جای دنیا.." ر .. و اذر هست.. بیست روز در اصفهان بماندمی و مغازه های میوه فروشی هنوز بازند. چراغ های نرگس و روشن.آذر هست.کاروان دیرتر به راه می افتاد ت ت ت ت ست.ذر هست.آذر هست.توی خواب... اذر هست. بر هامون نهاده آذر است.آب و هوای آذر دارد آذر .. آ ..
Monday, February 15, 2010
تخم مرغها را شکسته و کاملن هم بزنید تا به رنگ سفید دراید و پف نماید(استفاده از همزن برقی مناسب تر است)
همزن رو روشن میکنم.. تخم مرغها باید حسابی زده بشن تا کف کنن..مامانمو نگاه میکنم..نشسته داره همینجوری الکی گوجه خرد میکنه واسه خودش..نگاش میکنم..تو دلم میگم: مامان چن ساله شیرینی نپختی؟ چن سال میگذره از آخرین باری که شیرینی یا کیک پختی و بابا تو ذوقت نزد؟
بابام خسیس نبود.. اصلن.. تا بخواین واسه ما خرج میکرد..نمیدونم, منظورم اینه که ازین مردای خسیس نبود.. ولی یه جاهایی نمیدونم چه بلایی سرش میومد.. مامان بزرگم میگفت ولش کنین..از خر شیطون میاد پایین.. جن نمیذاره خوب فک کنه.. چقدر با خواهرم میخندیدم..
اینارو گفتم که تعریف کنم مامانم هر سال عید شیرینی می پخت.. همزن نداشتیم.. ساعتها می نشست با صبر تخم مرغا رو هم میزد تا کف کنن..سفید بشن..
گاهی یاد اون شبا که میافتم گریه م میگیره.. خب واجب نبود.. میرفتیم میخریدیم.. دوست داشت خودش بپزه..میگفت کم میپزم..
من دلم میخواست مامانم مثل مامان دوستام توو خونه کیک بپزه.. از هر 10باری که میگفتم مامان کیک میخوام, 2بارش رو گوش میداد..میگفت ما همزن نداریم..این کیک ا باید تخم مرغاش سفیده زرده ش جدا بشه.. سخته. دنبال کیک هایی بود که نمی خواست زرده از سفیده جدا بشه..بابام همزن نمیخرید..یعنی اعتقادی نداشت آدم توو خونش ازین قرتی بازیا راه بندازه.. میگفت میریم میخریم.. چرا به مردمی که نمیتونن همین نون خامه ییه ساده رو بخورن, نمیتونن این پرتقالی که راحت پوست میگیرین و میخورین رو داشته باشن فکر نمیکنین؟..
گاهی فکر میکنم شاید اون موقع چیزای دیگه یی ضروری بود واسه خونه بخریم که همزن برقی جزئش نبود.. ولی ذوق مامان چی شد؟ شیرینی های خوشمزه ش چی شد؟
گاهی فکر میکنم فقر توو اون دوره یه معنیه دیگه داشت.. که من و خواهرم تجربه ش کردیم.. نه به خاطر یه همزن برقی نخریدن.. به خاطر خیلی چیزای دیگه که مامانم تحمل کرد و صداش درنیومد.. به خاطر اون النگوهای طلایی که مامانم میفروخت تا پول کلاس زبان منو بده.. به خاطر لباسایی که دوست داشت بخره و نمیخرید تا خواهرم اطلس آناتومی انگلیسی رو بخره.. به خاطر همه ی بی تفاوتیای بابام در قبال ما.. و به خاطر همه ی توجهی که به دیگران داشت و به ما نداشت..و هیچ وقت نفهمیدم که به ما چه ربطی داشت؟..به خاطر همه ی سهم ما که ازش برمیداشت تا یه وقت کسی گرسنه نباشه, بی لباس نباشه شب عید.. اون موقع از بابام یه قهرمان , یه سوپرمن تو ذهنم بود.. الان؟ نه..اصلن.. به خاطر دستای مامانم میگم که شبای نزدیک عید داشت هی هم میزد.. هی هم میزد.. به خاطر ذوق مامانم میگم که از آخرین باری که شیرینی پخت و بابام ازش تعریف کرد 17سال میگذره..

درختان می گویند
از باد و باران
بپرسید
آنچه را که می خواهید
بشنوید و بدانید
زیرا ما نیزدر بی خودی خویش
چنین می کنیم


بیژن جلالی
روزانه ها
Friday, February 12, 2010
برای چشمهای من آنهمه ناخن زیاد بود*
میگوید بنویس.. خشمت را تبدیل کن به کلمه..جمله..
بعد یک روز با من قرار بگذار و متنت را بخوان.. نه اینکه بنشینی روبرویم و زار بزنی..

باید بنویسم..
اینروزهام را باید بنویسم.. گاهی تنها باید بایستی گوشه یی و نگاه کنی.. آدمها را.. گوش ندهی ..فقط نگاهشان کنی.. و توی دلت بخندی.. به اینهمه کم خواستن شان.. به اینکه هنوز بازیهای دختر مدرسه یی ها شادشان میکند ..
میدانی اینجور وقتها من لال میشوم.. از طرف دیگر بوم میافتم.. از در خنده و شوخی.. بعد هی میبینم در عوض خنده هایم موهایم کم میشوند.. ناخنهام شکننده میشوند... دروغ چرا..خنده ی دروغ از گریه ی واقعی کشنده تر است.. نمیخواهم جمله ی شعاری احمقانه تحویل بدهم.. اما برای همین بوده.. حکایت همان که گریه میکند یک درد دارد و آن که میخندد هزار درد شاید..

نمیتوانم بنویسم.نمیخواهم راه حلها و نسخه های خوتان را برای من بپیچید..درست که این روزها درد دارند.. اما گفتنی نیستند..شاید هم باشند باید وقت داد بهشان تا ته نشین شوند..
نمیدانم ..دلم چیزی بیشتر از نوشتن میخواهد.. حرف زدن هم نه.. یکجور گریه ی بیصدا و ممتد.. تا تمام شوند..همین امشب به سیاوش گفتم.. میگوید بنویس شان.. همه ی این روزها را.. از اول//از همان روز کذایی شهریور ماه تا امروز را..تا هروقت که شد.. اطمینان میدهد که آدمها توی تنهاییشان حتمن حساب دو دوتا چارتا یشان را میکنند ..انوقت یادت میافتند..یاد از دست داده هایشان.. میبینم به همین سادگی جزیی از دست داده های کسی شده م .. از ترمیم میگوید.. دلم میخواد اشعه یی چیزی بود جای تک تک زخم هایی که برداشته م را نشانش میدادم..
نمیدانم داشتن اینجور دوست ها که بیرحمانه واقعیت را نشانت میدهند چقدر و برای کی و کجا خوب است اما چنان از شنیدن واقعیت-نمیگویم حقیقت چون هنوز شک دارم- پاره و زخم ی م که دلم میخواهد همه ی این روزها را بخوابم..یا نه.. بلند شوم بروم یکجایی خودم را گم و گور کنم.. از چشم همه دور باشم تا قانع شوم..
من از هجوم این همه حرف به سمت روزهایم, متنفرم..

*یداالله رویایی