Wednesday, March 12, 2014


Tuesday, March 4, 2014
دیشب پسر گفت بیا یادت بدهم. حالا اول باید بروم آلفابت  را یاد بگیرم بعد خودش دست به کار میشود قواعد را یادم میدهد. قاعده ی بازی مثلن. من مریض همین ربط دادنم. میخواهم از قاعده ی بازی و قواعد زبان آنها برسم به خودم دوباره.
منتها اگر رسیدنی هم درکا باشد دوباره خودم را پس میکشم. چون میترسم. هنوز هم دستم میلرزد از نوشتنش. ولی خب توی این هوای بی در و پیکر و این اوضاع ناخوش بگذار من بروم بیرون سیگارم را بکشم شاید روزهای بعد ازین بهتر امروز برای خودم بودم. همان دایه ی دلسوزتر از مادر. هرچند بی ربط
دلیل ندارد پاک کنم. پاک نمیکنم میگذارم همه چیز جلوی چشمم تاب بخورد ، بعد از سرگیجه و تهوع همه چیز را میگذارم به حال خودش بلکه آرامتر پاره شوند. 
اینجایم و اگر دوباره پشت این میز نشسته م به خاطر خودم نیست، به خاطر همان لخته های خون بود که تکه تکه افتادند. 
شما آرامتر برانید. شما که آرام برانید من کمتر آب توی دل م تکان میخورد.

روز چندم از ماه آخر زمستان
به خفه کردن زنگ هم اگر باشد باز من خواب میبینم که نشسته م توی اتوبوس میروم  دهات ، بلکه سرم هوایی بخورد.سرم هوایی نخورد کم کم خودم را بهتر میبینم با صورتِ دهاتیِ سرخ از آفتاب  و تنی که حتمن بوی گوسفند میدهد. حالا بوی گوسفند و علف هم ندادم بهتر.
وسط اتوبان ماشین چپ کرده بود. من نشستم کنار جدولهای حاشیه ، گیریم خودم هم به حاشیه رانده از تو یا هرکس دیگر، راننده ترسیده بود از صدای جیغ، بعد ارام که شدم به میم اسمس دادم که من اینجا تنهام. میم هم که آمد کاری نکرد.فقط تماشا کرد چططور لنگ لنگان خودم را میرسانم به در ماشین.
کنار پنجره نشسته بودم به تماشای آبهای سپید؟ خیر. به تماشای حوضِ حیاط بلکه آشوبم کمتر، نشد.بعد تلفن را پرت کردم از پنجره پایین که خیالم راحت شود از آنهمه صدا و بوق و همهمه. غذا را هم آوردند باز عین خیالم نبود که هیچ چیز ندارم. فقط دستم را تکان دادم برای دختربچه ی روبرویم که داشت با ولع کبابش را میخورد انگار ما قرنهاست کباب نخورده ییم.

شب که آ زنگ زد به خنده و شوخی. گفتم تنهام.بعد گفت همه تنهایند.قرصهایم را با آب پرتقال قورت دادم.گوشی بیسیم سفید به دست رفتم آرام دراز کشیدم توی تختم.قبلش چراغ هال و آشپزخانه را خاموش کردم و سر راهم چراغ بالای تخت را روشن کردم، دوباره برگشتم چراغ اتاق را خاموش کردم.زیر نور ضعیف بالای سرم شروع کردم به حرف زدن.انقدر حرف زدم تا خوابم گرفت.پرسید گرسنه نیستی؟گفتم نه.گفت حداقل یگ برگ کاهو.گفتم هیچ.

صبح هم پاشدم دوباره روز از نو، روزی از نو. شال بنفش به سر و مانتوی سبز کاهویی به تن، راه پله را به دو پایین رفتم بلکه زودتر برسم.سیستمشان خراب بود.من کارم را گذاشتم روی میز خانم محمدنژاد و برگشتم خانه دوباره خوابیدم.

حالا سه‌شنبه 13 اسفند روبرویم لیوان چایی و دفتر و دستک ، خودم هم از درد میپیچم به خودم. نامه ها را ریختم دور. همه چیز را.
با خیال آسوده بلیط هواپیما را گرفته م دستم ، صدای گرومپ، چیزی از سقف افتاده توی حیاط شاید، خبرگزاری تسنیم همنوشته هواپیمای اسراییل در فرودگاه امام خمینی نشسته.
سرم را گرم دروغهای این و ان میکنم .قرص میخورم. میخوابم.