يك هفته زمان خوبي نيست كه من بردارم صفحه ي وبلاگ را باز كنم از خودم بنويسم. هنوز توي شش و بش ماندن و گيرم. هنوز دلم كباب كوبيده ميخاهد و از استرس اسهال ميشوم. هنوز محو صورت تو و مادرم هستم توي فرودگاه. هنوز صداي افسرموقع چك كردن پاسپورت توي گوشم مزنگ ميخورد كه با حال بدي گفت هانوم ديگه اومدين اينجا دارين ميرين، گريه نكنين.
من كه رفتم شما هم رفتيد پي دندگيتان، من ولي داشتم دور هودم ميچرخيدم. حتي يكبار برگشتم كه برگردم ديدم نيستيد. ديدم تنهام و بايد بروم سوار اتوبوس شوم. الان هم از نوشتن اينها دردم مي ايد. يكشنبه ي دومي ست كه اينجام و سر درد دارم. عين تمام روزهايي كه گذشته. حامي ميخاند. دلم ميخاهدمنفجر شويم همه مان باهم. چارتا ماشين بمب گذاري شده توي شهر ميچرخند و من از باهت ايران ناراحتم، همين