Thursday, August 21, 2008
هنوز اون track شال آزناوو روی دسک تاپ هست..

یاد اون شب می افتم که تا برسم خونه فقط ایزابل گوش میدادم..

ولی فایده نداشت ..جلوی خون دماغو که نمیگرفت..با تو رفته بودم خانه هنرمندان..روز قبلش هم با نسیم رفتیم بیرون..چقدر خندیدیم..

نسیم یه جفت گوشواره خریده بود واسم..هپی فیس بود..

یه لنگه ش توو باغ کرج گم شد..

راستی یرما! دو سه شب پیش خواب علی رو دیدم..مث اون شب که اولین بار توو کافه عکس دیدمت..چقدر غیبت کردیم..

اون شبم خواب علی دیدم..

یادم رفت بگم..تمام اون شبی که خون میریخت رو چمنای ستارخان و ازناوو هی میخوند یه راننده رد شد که شبیه اون بازیگر فیلم نوستالژیا بود.به خدا.بعد که رسیدم خونه اون میله رسیده بود از ناشناس ...

بعضی وقتا به مرز جنون نزدیک میشم..مث دیشب..امروز..وقتی موبایل نداری خووبه..

دارم به همه ی این چن شبی فکر میکنم که قراره توو دفتر بخوابم..

میم مسخره م میکنه..

میگه ما صبحا با مجید میایم بیدارت میکنیم..

من نمی ترسم..
همین.
Wednesday, August 20, 2008
وقتایی که اتفاق وحشتناکی می افته آدم شروع میکنه به خوردن..
آدم شروع میکنه به خوردن و همین موقع هاست که نمی فهمه داره چی می خوره..
بعد اشکه که گوله گوله میریزه رو غذا..روی نون..


همین

بقیه شو شاید فردا نوشتم..

پنج شنبه ست..حواست هست؟
نیست..

ناهار پنج شنبه..
هیچی..ولش کن.

پ ن : دل مانو دیگه هیچ وقت خوب نمی شه..