دیشب رفتیم موکا. کلی منو را بالا پایین
کردیم بالاخره شیر گرم و کیک شکلاتی سفارش دادیم. جر خوب بود حالش. من حالم خیلی
بد بود. یعنی از در سرای محله عباس آباد که آمدیم بیرون همین طور موبایل به دست با
همه دست دادم و سر تکان دادم و تند تند دور شدم. میخواستم دور شوم. خیلی دور. فکر
میکردم الان علاج من گوش دادن به the day before u came است ولی نبود. چون تا هفت
تیر داشتم فقط گریه می کردم.خواهرم زنگ زد پرسید آیا برنامه یی دارم؟ گفتم برای چی
کجا؟ خیلی یکدفعه مثل مثلن ریخته شدن آب جوش از بالای یک ساختمان روی سرت وقتی
داری از ریر ان رد می شوی، گفت برای ل رفتن. گفتم کجا؟ راننده زد روی ترمز برای
مسافری که سیدخندان میرفت ولی اشتباهی ایستاده بود سمت سهروردی جنوب.گفتم من حتی
برای خانه رفتن هم برنامه ندارم چی میپرسی تو؟ گفت : پریودی؟ داری میشی؟ چیه؟ گفتم
نزدیکه. گفت خب. هفته دیگه باهات حرف
میزنم.
تا سر سنایی که رسیدیم یک بند داریوش
پرنده ی مهاجر خواند. من گریه کردم.
جر از خارج گفت. از جعبه ی فلزی که برایم خریده و لی یادش رفته بود برش
دارد.ماگ نارنجی بود. روی نارنجی شاخ گاو کشیده بودند با سفید. هی شاخ را نشان جر
دادم یعنی ببین. جر هم هر بار سرش را تکان داد یعنی هووم. قشنگ. باحال. تصمیم
گرفته بودیم حرفهای مهوع بزنیم و زدیم. مثلن درباره ی نقد هنر مدرن.جر تازه شروع
کرده تاریخ هنر خواندن.به نظرم ظبیعی بود درباره این چیزها حرف بزند. طبیعی بود
انقدر هیجان داشته باشد.بعد از همه این ها رسیدیم به شب خانه ی دایی.
مهمانها.حرفها. اصلن از همانجایی که احساس کرده بودم دارم خفه میشوم.عرصه تنگ شده
بود. همانجا که کوتوله ها را دیده بودم دور خودم.جر گفت بودن ازگل ها و کوتوله
هایی با این اشل که تو تعریف میکنی طبیعی ست.گفتم خسته شدم.یعنی یکجایی باید
برداشت مثلن زد توی دهن فلان بلاگر یا هر خری که مثلن چس مثقال شناخت داشته
از هر کس و بعد نشسته درباره ش زر ده. گفت
به تخمت هم نباشه. این را پ گفت . پ اینها
را بهتر میشناسد.
شب قبلش خواب دیده بودم توی موکا نشسته
ییم و سین با دختره هم هستند. ما از در میرویم تو، نشسته ند میز اخر. من فقط سرم
را تکان میدهم. یعنی ناراحتم. قهرم و حتی بیشتر، به گا هستم.
سین ولی دست تکان میدهد. من رویم را
برمیگردانم.قبلتر از این خواب دیده بودم کنار قفسه ها ایستاده و من آن طرف هستم.
دختره برایش دستبند خریده بود. آمد، دستبند را انداخت ور دستش و رفت. سین برگشت به
من نگاه کرد و تمام. بیدار شدم ولی توی دهنم پر از مزه ی آهن بود. بوی اهن .تنم
بوی عرق میداد. جمعه ش عهد کردم تا وقت
اذان یک کاری کنم که دیگر منتظر نباشم.ادان که دادند تمام شده بود. این از آن
تجربه هایی ست که خنده دارند. به شوخی شبیه ند. هزار تاویل دارند مثلن انقدر الکی
بوده که از اذان تا اذان تمام شده، یا چه بی عمق. منتها 8ماه این حرفها را ندارد.
یعنی تو بعد از 8ماه انتظارِ الکی و خالی برای یک خالیِ بزرگِ بی شعور ، باید
بتوانی توی این فاصله هر چیزِ دلهره آوری ازش را بریزی دور. ریختم.بعد
خوابیدم و خیره شدم به نوشته یی که
چسبانده بودم به دیوار، همان دوز پایینی از
تو و ... .اشکهایم را پاک کردم.زور زدم همان 5باری که به
هم زنگ زده بودیم و توی موبایل بود و نتوانسته بودم از هیستوری تماسها پاکشان کنم
را، پاک کنم، نشد. اسمس ها که نهایتن ختم شده بود به : hatman
; ) و
بعد همه چیز تمام و در سکوت غرق شده بود.
سین ولی توی کافه نبود. برگشتن از خردمند
رد شدیم. یادم افتاد به روزِ اختتامیه.حالت تهوع داشتم از استرس و و و..
شام سوسیس سیب زمینی خوردم. جر مغز و زبان
فرد بولوار . دلم میخواست شامم را از ساندویچیِ کنار فرد بخرم. همیشه دلم میسوخت
فرد شلوغ بود و کناری خالی با تک و توکی مشتری.توی ماشین کلاهم را سرم کردم. شبیه
بچه تخس ها شده بودم. جر هی خندید که باحال شدی، ساندویچ تا وسط های مری م رفته
بود و باز سعی داشتم یک صدایی دربیاروم
یعنی هاااا.باحال شدم.توی راه گند زدیم به خاطره مان از ارغوان.5بار گوش دادیم و
جر برای اینکه بخندم شروع کرد شوخی کردن با یکجایی از شعر. خودم هم پا به پاش رفتم
تا کلن خرابش کردیم تمام شد.همان وسط مسط ها چند بار گفتم ببین ! من ازین خاطره دارم. سین اینو خوند اون روز
زیر لبی تو شرکتِ میم اینا.جر گفت بریز دور خواهر من. بسه دیگه. کیسه ی
ساندویچ و قوطی های نوشابه مان زیر پایم
بود، روی کیسه پر از جعفری خرد شده بود که از لای ساندویچ م ریخته بودم توی کیسه چون جعفری مزه ی آهن
میدهد و من از مزه ی آهن بدم می آید.کیسه را برداشتم انداختم توی سطلِ روبروی 06.
پاسداران پر از دکه های عزاداری بود.
پ ن : از پاسداران که رد شدیم تمام
خیابان پر از دکه مانندهای کوچک بود ، جلوی هر کدام لیوان یکبار مصرف و چایی.
هیچ کجای شان هم شبیه عزاداری نبود. دکه بودند.