Wednesday, November 26, 2008
من هميشه مهمان بوده م! مهمان همه چيز.حتي عشق! يعني اگر عشقي هم داشته م.فقط مي توانسته م مانند يك مهمان شرم به خرج دهم و گاهي دزدكي ناخنكش بزنم.اين است كه حالا فقط مي توانم نفرت داشته باشم.بهترين و بزرگترين عشق من مثل آن شيريني بزرگي بوده كه وسط ميز يك مجلس ميهماني ميگذارند و قبل از اينكه كارد يك آدم بزرگ به آن بخورد هر بي سر و پايي نمي تواند كاردش را به آن نزديك كند..و من ...هميشه دلم مي خواسته پوزه ي تمام آن آدم هاي بزرگ را زير لگد له كنم و شيريني دلخواهم را كامل و سالم از ميدان به در ببرم.بله...وگرنه از همه ي شيريني ها يك قاچ , به من هم مثل همه آنهاي ديگر رسيده...
زير دندان سگ-بهمن فرسي

Labels:

Tuesday, November 25, 2008
Amnesiac's self portrait -- don't wake me up on holidays







شهر داره خوابش میبره..
کتابو میبندم..ازین پنجره فقط اکباتان معلومه و بس..
صدای بلند شدن هواپیما میاد و بس..
توو آینه هی به موهام دست میکشم..کی بلند میشن؟
انقدر که توو هوا پخش بشن..موقع دوچرخه سواری باد بزنه زیرشون..
دیگه احساس بدی به خودم ندارم..دیگه احساس لجن بودن نمیکنم ...حالا هروقت از نیایش رد میشم دلم نمی خواد چنگ بزنم به دیوارا یا دندونامو بهم فشار نمیدم..دیگه خودمو سرزنش نمیکنم بابت تلفن اون شب سهیل..
به خودم گفتم تو کاری نکردی مانو..فقط شنیدی..
خندم میگیره به این همه احساس گناه و تقصیر که رو شونه ام سنگینن..
گذاشتم شون کنار..خندم میگیره به بی خیالی و بچه بازی و لجبازیای این همه وقت..
حتی به عکسی که تو اون پروفایل مضحک گذاشتم..
که چیو ثابت کنم؟
هیچی..

چه عکس قشنگی..+
My’oss My SOaB; My Foal My our
اس ام اسه دیگه..
آدم دوست داره بعضی وقتا توش یه چیزایی روبگه..
زندگی آروم میگذره جک..نه لزوما" خوب..
تنهام..دارم ناهار میپزم..چایی هم دم کردم..
tv میبینم..برنامه کودک..ولی نمیدونم چرا یهو بغض میکنم..
باقی کرایه رو پس نداد.. کرایه ش 250 ست..من 500 تومنی دادم..
هیچی نگفتم..فقط نگا کردم آقاهه رو..
به اندازه ی گفتن یه " آقا..مرسی.." انرژی داشتم..
Monday, November 24, 2008

توی تناسخ قبلی م , الکلی بودم..



حتی آدم‌های نامعصوم هم می‌تونن لبخندهای معصومانه بزنن... از صمیم قلب...
La Luna..

ماه پیشونی تو قصه،

فکر بیداری تو خوابه...

خورشید هفت آسمون نیست،

عکس خورشید توی آبه...
Saturday, November 22, 2008
برای اولین بار به گیرنده های خود دست بزنید...
... فرستنده ها مشکلی ندارند. گیرنده های ما عیب دارند.
آدمی که خوابه با یه تلنگر بیدار میشه ولی آدمی که خودشو به خواب زده با لگدم از خواب بیدار نمیشه.
خدایا فقط یه نشونه کافیه.

+ همه تو خونه من آروم شدن جز خودم.
مسواکت بالای کمدم جا مونده.
Thursday, November 20, 2008

تولدت مبارک ..

تو این روزای ابری و کند همینه که نگهم داشته..



Friday, November 14, 2008
من دست چشمت داده ام..
Text ColorText Color
عطر بنفش‌ه اما حساب‌اش از تمام اين‌ها جداست. انگار شناسنامه‌ی پوستِ تنِ من باشد اصلن. مالِ آدم‌های خاص است و وقت‌های خاص. مال آدمی‌ست که حساب‌اش از تمام دنيا سواست و تو را بلد است و تو را خوب بلد است. مال آدمی‌ست که بو کردن را و تو را بو کردن را خوب بلد است. عطر بنفش‌ه را که زده باشی، يعنی آسمان خوب است و زمين خوب است و در و ديوار و تمام دنيا خوب است. عطر بنفش‌ه را بايد شنيده باشی‌ش تا بفهمی چه می‌گويم.
+خانم آهو نمیشوی
+مال توئه..
Wednesday, November 12, 2008

روزایی که این پانچو رنگیمو می پوشم..دلم می خواد فقط یه بار دیگه نشسته باشم توو بوفه ی دانشگاه یا روی یکی از نیمکتای توو حیاط و همین جور که داره دونه دونه قطره های بارون می چکه رو نیمکت سبز, رو برگای درختا, توو حوض, توو لیوان چایی و زل زدم به پنجره های روبرو ..وقتی انتظار هیچ اتفاقی رو ندارم و دستام سردن..موبایلم زنگ بخوره..پشت خط ازم بپرسه کجایی؟ بگم نشستم توو حیاط دانشگاه..بگه بیا بیرون ..جلوی در..می خوام ببینمت..

همین.
Friday, November 7, 2008
لیلی! با من بودن خوب است..میسرایمت..*
قبل اینکه گوشی رو بذاره میگه : پشیمون میشی..

صدای ماشین میاد از اون ور.

تو اتاقم صدای بوق میاد..بوق.بوق.بوق

داره حرف میزنه..میرسم به صفحه ی دوم.

میگم نمبشه..



سکوت





سکون




دهنی تلفنو میارم بالاتر..

هوا تاریک شده دیگه.

تیر آخر میرسه..
الو!

هوم؟

عاشقت شدم..دوست دارم..

فرق دارنا!

آره.شاید دومی بهتره

جلد کتابو نگا میکنم.

جوی و دیوار و تشنه /ابراهیم گلستان/عشق سالهای سبز

من باید برم..

یعنی بذارم بری؟

پشیمون میشی..خداحافظ..

بغضمو قورت میدم..خداحافظ.

نفس بلند میکشم..فکر میکنم بذار یه بارم حسرت من به دل یکی بمونه..

دستامو میشورم..

بالا میارم..

به سعید زنگ میزنم.

تموم شد..همه چی..اون ..کتاب..

برمیگردم به دنیای واقعی..عشقای معمولی..خودم..
Wednesday, November 5, 2008
نکنه دارم مریض میشم..یا مریض شدم؟
آرومم..
یه عیبی پیدا کردم..

پس کی تولدت میشه؟
من زودتر از این
برگهای پاییزی به خانه میرسم
برگها نیستند
در حیاط خانه
مادرم ایستاده است
قران را دوباره می خواند
صبح هم خوانده بود
چادر سفید دارد
گرانبهاست
معلوم را یافته است
دیگر چادر سیاه ندارد
...

او دیگر طاقت خانه را ندارد
دستان به سوی اسمان
گیسوان رها در ریحان
آشفتگی-باشد
ما صبر داریم
مادرم به خانه می اید
دیگر
نه سخن از ریحان
نه جوانی
نه مرگ
پس دلیل زنده ماندن چیست؟مادر؟
نمیدانم
مادر میداند
در خانه میماند
ما مرده ایم
مادر زنده است

احمدرضا احمدی

Labels:

بارون میاد..بغض میکنم.. دلم می خواد وقتی میام خونه یکی منتظرم باشه..زهره میگه: زود برم..مامانم منتظره..

من دیر میرم..

توو کافه میگم من که دیرم نمیشه..

hoz میگه : عجیبه..این هیچ وقت دیرش نیست..

گریه م میگیره..


میگم: دلم مامان می خواد..

میگه: نمیشه من مامان بشم؟


سرمو می چسبونم به سینه ش..محکم فشار میدم..یاد 4 یا5 سالگی می افتم..توو حیاط نشسته بودیم..باد پایز میزد زیر دامنش..موهای کوتاه صاف و خرمایی داشت..نقاشی میکشیدم..

من: کلاغه میگه قارقار

_مامانش میگه زهر مار!

من: باباش میگه ولش کن...

یهو میزنم زیر گریه..سرمو بلند میکنه..نگام میکنه.نمیدونه چمه..ولی میدونه غصه دارمو همین براش کافیه که بگه بخواب..آروم..حالا که پیشتم..
بهش sms میزنم میگم: دلم می خواد واست گل بخرم..
جواب میده : چتو؟


میگم: ببین ..دوست دارما! می فهمی که؟
میگه: نه..ببینم..
Monday, November 3, 2008
سعید میگه: گناه داریا نسیم!