قبل اینکه گوشی رو بذاره میگه : پشیمون میشی..
صدای ماشین میاد از اون ور.
تو اتاقم صدای بوق میاد..بوق.بوق.بوق
داره حرف میزنه..میرسم به صفحه ی دوم.
میگم نمبشه..
سکوت
سکون
دهنی تلفنو میارم بالاتر..
هوا تاریک شده دیگه.
تیر آخر میرسه..
الو!
هوم؟
عاشقت شدم..دوست دارم..
فرق دارنا!
آره.شاید دومی بهتره
جلد کتابو نگا میکنم.
جوی و دیوار و تشنه /ابراهیم گلستان/عشق سالهای سبزمن باید برم..
یعنی بذارم بری؟
پشیمون میشی..خداحافظ..
بغضمو قورت میدم..خداحافظ.
نفس بلند میکشم..فکر میکنم بذار یه بارم حسرت من به دل یکی بمونه..
دستامو میشورم..
بالا میارم..
به سعید زنگ میزنم.
تموم شد..همه چی..اون ..کتاب..
برمیگردم به دنیای واقعی..عشقای معمولی..خودم..