Saturday, July 30, 2011

اما انصافا در را شل زدیم. آن جور نبود که زانو بزنیم و او را معلم خود کنیم تا علم لدنی در ذاتمان بریزد.

از او فقط نان و آب خواستیم.

حاج اسماعیل دولابی
Thursday, July 28, 2011
یکهو صدای ارکستر و دامبول دیمبول پیچید توی کوچه. بیدار شد مامانم رفت توی تراس. خواننده همینجور ترانه های شاد میخواند ,یک عده هم چلپ چلپ دست میزدند. ساعت 12 بود. امد توی هال گفت عه. انگار عروسی پسر اون خانومه ست ها. گفتم کدوم؟ گفت همونا که سوپری زدن بعد جمعش کردن.سرم را تکان دادم یعنی هوم. به من چه؟
دوباره رفت تو تراس. داد زدم بیا توو خب. یکی میبینه زشته. گفت وا.ببینن. مگه خلاف شرع کردم. خودشون دارن هوار هوار میکنن که مردم نگا کنن. گفتم هوار هواره که برقصن. گفتم مگه عروسی ندیده یی؟ گفت اره. ندیدم. چن ساله عروسی نرفتیم؟
گفتم حداقل چراغو خاموش کن ازونور ملوم نباشه. خاموش کرد.

تا ساعت 2 صدای دامبول دیمبول نگذاشت بخوابم. صبح با حال خراب بیدار شدم. شب خواب دیده بودم هی میروم توی کفش فروشی و کفش امتحان میکنم. به واو اسمس زدم یعنی چی؟ گفت یعنی همسر. مثلن به اون خواستگاریه هم میتونه ربط داشته باشه. =))) نوشتم. قیافه م هم گویا بود.
مامانم ظهر برگشت. گفت بعد از ظهر بریم پیش نسرین من وقت رنگ و کوتاهی دارم. گفتم تو داری. من بیام چیکار؟ گفت بیا نظر بده رنگ انتخاب کن.
رفتیم آرایشگاه.چند نفر جلویمان وقت آرایش سر و صورت و مو داشتند. نسرین گفت وای تو رو خدا ببخشید. اینا باید ساعت 7 اماده باشن. شما بعد ازینا وقتتون میشه. مامانم در گوشم گفت کی ساعت 7 میره عروسی؟ گفتم به ما چه؟ شانه انداخت بالا.
رفتم ژورنال و مدلهای مو را برداشتم گذاشتم جلویش. گفتم یکی انتخاب کن خب.
مجله را برداشت به ورق زدن. از اولین عکس شروع کردیم به غیبت کردن. گفت این چرا این ریختیه؟ وووی. موآی اینو. مردم عقده دارن. عقده جلب توجه. نتچ نتچ . رنگ اینو. میدونی اصن این مدل موئه که مث ملکه های مصر میشن به هر کسی نمیاد. قبول داری؟ گفتم هووم. یکی از دخترهاایی که وقت ارایش داشتند روبروی ما نشسته بود. هی نگاهمان کرد.
مامانم گفت راستی. رفتم سر قبر بابات. کاج سر قبرش خشک شده بود. به یکی ازین پسرا گفتم 4تا دبه بیاره آب بریزه رو سنگ. بیچاره. حتمن دلش اتیش گرفته بود. قبر معصومه خانوم رو پیدا نکردم. خاله ت و شوهرش فردا از یزد میان. نری تو اتاق قایم بشی. بیا بیرون.
گفتم اگه حوصله داشتم.
دوباره مجله را ورق زد عکس موی کوتاهی را نشانم داد گفت این. اینو نشونش میدم کوتا کنه. چیه موی بلند؟ هی عرق میکنی. از من گذشته موهامو بلند کنم. تو باید موهاتو بلند کنی. کم پشته ولیا. عب نداره. این فشنا رو دیدی؟ موهاشون از پشت هیچی نیس. کم پشت. توام مث اونا.
برگشتم نگاش کردم گفتم مث اونا؟ مث اونا؟
هیچی نگفت.
دختری که روبرویمان نشسته بود رفت نشست که موهایش را صاف کند. موهایش فرفری بود. گفتم خوش به حالش. موهاشو. احمق میخواد صافشون کنه. مامانم گفت هووم. موهای دایی فرهادت هم جوونیاش همینقد فر بود. یکی از توی مدلها نشانم داد. گفت این شکلی.
گفتم دلم خنک شد تو مهمانی فلانی عمو فلانم را کم محل کردم. گفت هووم. خوب کردی. حقش بود. حق اون پسر عمه ت هم بود یه چی میگفتی. گفتم اسمس دادم پریدم بهش. گفت خوب کردی. خجالت کشیدم از حرفهایمان. گفت اصن تقصیر توئه. تویی که اجازه میدی ادما بیان اون حرفا رو بهت بزنن. گفتم تقصیر منه؟ چیکار کردم؟ جز اینکه سلام علیک کردم؟ گفت نه نه. تو اصن ذاتا رو میدی به مردم. بغضم ترکید. شروع کردم به گریه کردن. کم کم صدایم را بالا بردم. با صدای بلند زار زدم. شاگرد نسرین آدم توی سالنِ بیرون گفت چی شده؟ چته؟ مامانم یهو شروع کرد به داد زدن. زد توی سرش چند بار. گفت من از دست این چیکار کنم؟ نمیتونم بیام آرایشگا حتی موهامو رنگ کنم. آبرومو میبره. تو خونه دعوا بیرون دعوا. ابرومو برد.
نسرین هم دویید آمد توی سالن گفت خاک تو سرم. خانوم فلانی چتونه؟ گریه نکن.شاگردش پرید توی اشپزخانه برای مامان آب قند درست کرد, داد دستش. گفت بخورید. عب نداره. دعوای مادر دخدریه. مامانم گفت نه. کدوم مادر دخدری. به این باشه میگه من اصن ننه بابا ندارم. گفتم چرا شلوغش میکنی. میگم من با کسی کاری ندارم. اونا به من گیر میدن. مسخره م میکنن. تو میگی تقصیر منه.چیکار کنم دیگه؟ بزنم تو دهنشون؟ زدم خب.
گفت حرف نزن. فقد بلدی جیغ جیغ بکنی. تو یه آدم بی مسئولیتِ بی هنری که بلد نیستی حتی خودتم اداره کنی چه برسه به بقیه چیزات. بعد شروع کرد به نفس نفس زدن و اسپری اسمش را از تو کیف دراورد. داشت مظلوم نمایی میکرد. بلند شدم مانتویم را پوشیدم گفتم ببین! من دارم میرم. دیگه هم برنمیگردم. الان میرم خونه. لباسامو جم میکنم میرم سر به نیست.
این سر به نیست را از خودش یاد گرفته م.بچه که بودیم تهدیدش همین بود که یک روز سر به نیست میرود.
گفت بهتر. برو. برو ببینم کجا میتونی بری.
لباسم را پوشیدم زدم بیرون. رفتم خانه. تا وقتی برمیگشت من رفته بودم سوار اولین اتوبوسی که میرفت سمت اصفهان میشدم. بعد از انجا یزد پیش بابابزرگم.
توی راه زنگ میزدم که خبر داشته باشد. بعد قرار میگذاشتم یکجایی بیاید دنبالم.
آخزهای شب میرسیدم یزد. بابابزرگ با همان بارانی سرمه یی که تابستان و زمستان تنش هست ایستاده بود نزدیک میدان تا اتوبوسم برسد. میرفتم طرفش. دست تکان میدادم تا ببیندم.
با هم میرویم تا خانه. تا برسم همه شان نزدیک به هزار بار زنگ زده ند ولی جوابشان را نمیدهم تا نگران بمانند. بابا بزرگ تعریف میکند چند بار هم به او زنگ زده ند ولی او هم جواب درستی نداده.
میگوید بذار نگران باشن. نترس. هیچی نمیشه. خیلی همیشه تو دست و بالشون بودی. فردا با دولتشاه حرف میزنم ببینم میشه زودتر بفرستمت بری یا نه.
خوشحال سوار ماشین میشوم. مطمئنم هر کاری از دستش بربیاید برایم انجام میدهد که بروم و برنگردم. میرویم خانه ی جدیدش. میخوابم تا لنگ ظهر. بعد با هم میرویم سمت قبرستان. من تا الان قبر مادربزرگم را ندیده م. بیچاره گور به گور شد.موبایلم را خاموش میکنم که هی زنگ نزنند.احتمالن تا الان مطمئن شده ند جدی جدی رفته م و برنمیگردم به این زودی ها.احتمالن دولتشاه بعد از یک هفته جواب میداد که بعله. فرنگ واسه ما شده خونه خاله. بفرس این دخدرتون رو بیاد. بعد بابازرگ مثلن از زمینهایش میفروشد که پول سفرم را جور کند. میروم زنگ میزنم به مامان. میگویم فردا ساعت 4صبح میروم یا به قول خودش میپرم. پای تلفن گریه میکنیم.

نسرین امد توی سالن گفت خانوم فلانی نوبت شماست. ببخشیدا. به قرعان این چن روز سرمون شلوغه. اصن امروز نتونستم برم ناهار بخورم حتی. مامانم گفت ملومه دخترم. رنگت زرد شده. اصن نا نداری سر پات وایسی.
کاش میدونستم میگفتم برات ناهار بیاره خب. منظورش من بودم. داشتم به زور اشکهایم را برمیگرداندم توی چشمهام که سرازیر نشوند. نسرین گفت نه بابا. دستتون درد نکنه. طفلی . یکی باید به خودش برسه و قار قار خندید. صدای خنده هاش دقیقن شبیه قار قار است.
زود بلند شدم خودم را جمع و جور کردم گفتم فک کنم اندفه موهاش زیتونی بشه خوبه. نه؟ یه تنوعی م هست.
شروع کرد نمونه رنگها را نشان مامانم داد. توی دلم لعنت فرستادم به خود بی همه چیزم که فقط از عهده ی خیالبافی های اکشن وار بر می ایم.عرضه ی واقعی کردن هیچ خوابی را ندارم.
نشست روی صندلی. پیش بندش هم را برایش بست. گفتم من رفتم.
نزدیک نانوایی سنگکی پیاده شدم. شلوغ بود. پیاده رفتم تا برسم به نانوایی بربری. خلوت خلوت بود. شاگردش نشسته بود جلوی در ماشین عروسها و همراهشان که بوق میزدند را تماشا میکرد. گفتم نون دارین/ رفت تو. دنبالش رفتم. نان ها را گذاشتم توی نایلون. از بس از نان داغ میترسم. این را به لیست همه ترسهای من اضافه باید کرد. نان داغ. از خیابان رد شدنم مصیبت است. نان خریدنم هم . همین امروز میخواستم از این طرف بروم ان طرف خیابان. نیم ساعت طول کشید. میترسم. میرفتم تا وسط خیابان دوباره بر میگشتم. آخر سر راننده ی پراید سرش را اورد بیرون گفت کسکش خب رد شو.
واقعن حق من این فحش بود؟ نبود. ولی فحش را که داد رد شدم. همه ی جراتم را جمع کردم و از خیابان رد شدم.
توی نانوایی هم واو زنگ زد. شرح گندکاریش را میداد. حواسم از داغی نانها پرت شد. با کیسه گرفتم دستم و پیاده تا خانه امدم. حرف هم زدم. رفتم خیاطی سر راه. لباسهای مامان را گرفتم. گفتم حتمن خوشحال میشود.
رسیدم پشت در هر چقدر در زدم باز نکرد. به واو گفتم مامانم؟؟؟ از پشت تلفن گفت هیچی نیس بابا. هول نکن. گفتم اخه از خونه زنگ زد گفت از ارایشگا برگشته. چرا نیس؟
کلید انداختم که در را باز کنم. یادم افتاد اگر همه ی اتفاقها افتاده بود الان توی راه بودم. داشتم به بابابزرگ زنگ میزدم وبا گریه میگفتم چه شده. ولی پشت در بودم. نگران مامان. رفته بود خانه ی خواهرم.اسمس دادم گفتم خیالت راحت. خونه خواهره ست.
من هم توی راه اصفهان. دارم میروم که برنگردم.




امشب باز اینا تو کوچه عروسی داشتن. رفت تو تراس.دنبالش رفتم گفتم اخه چی ملومه که وایسادی تماشا میکنی؟
گفت هیچی.
اومدم برم تو هال. دستمو محکم کشید گفت بیا بوست کنم.لپمُ بوسید. الکی به خدا.
الان که اینارو مینویسم قشنگ یه احساساتیِ درمونده م که اشک قلپ قلپ تو چشام میجوشه.
Tuesday, July 26, 2011
داشتم خیلی با دقت لبه های خمیر پیراشکی ها را بهم میچسباندم. یکجور دقیقی انگار قرار بود از فردا بروم پیراشکی پز شوم. یعنی به حد مسخره یی داشتم دقت به خرج میدادم. مینا توی اشپزخانه هی کاسه بشقاب ها را بهم کوبید و گفت ای کمرم ای کمرم. گفتم بشین خب. خودم مرتب میکنم.
نشست. به همین راحتی. گفتم برو بشین و رفت نشست.همینجور که مواد را میریختم وسط خمیرها تلفن زنگ خورد. گوشی از دستم افتاده بود پشت لباسشویی. مینا هم که کمرش, در نتیجه شغل محبوبم یعنی چسباندن لبه های خمیر پیراشکی را ول کردم و رفتم گوشی را برداشتم از روی زمین و بلند و سگانه گفتم بعععله؟
مامانم گفت عه. اونجایی هنوز. پاشو بیا خونه. آقای صاد اینا دارن میان خونه مون خواستگاری. بده نباشی.
گفتم خواستگاری تو یا من؟ گفت تو دیگه. هرهر خندیدم. دقیقن هرهر خندیدم. گفت زهرمار. پاشو بیا بشین اونجا فقد, زشته.
گفتم وا. بهشون بگو دخترم نیس. رفته مسافرت.
گفت حرف الکی نزن. گفتم هستی. بیا.
گفتم دارم پیراشکی میپزم. میخوام اشپز بشم. بهش بگو عروس اشپز میخواد؟
گفت بیااااا. بعد هم تق قطع کرد. این یعنی مانتویم را از روی تخت برداشتم و شال سرمه ییم را انداختم روی سرم و گفتم ببین این پیراشکیا رو خودت چیز کن تا من برم. مینا پرسید مامان چی گفت. تعریف کردم.بعد هم از خمیر و مایع پیراشکی ها برایم توی ظرف ریخت گفت ببرم برای خواستگارها شام بپزم و هرهر خندید. گفتم مرض و در را کوبیدم بهم. بد کوبیدم بهم.

امدند نشستند روبروی ما. یعنی من و مامانم. من شلوار پارچه یی مسخره یی پوشیدم با یک بلوز مسخره تر. موهایم را هم صاف کردم ریختم توی صورتم. مثل جادوگر شده بودم. همه ی سعی م این بود که مسخره باشم. پسره را میشناختم. از دوستان الف بود. همین که گرم شدند گفتم عه. شما با فلانی دوستی؟ تولد فلانی پسر عموی فلانی هم بودی نه؟
گفت بله. بله. نگفتم با دوست دخترت بودی. یعنی احمقانه ترین کار ممکن همین بود. ولی توی دلم ماند که بهش بگویم .
تمام مدت داشتم به ابروهایم فکر میکردم. امروز توی ارایشگاه به نسرین گفتم ببین این ابروآی من چرا این شکلی شدن؟ انگار دارن کم کم از تو صورتم میزنن بیرون. گفت اره. سیخونکی شدن. گفتم بیا رنگشون کن شاید بهتر شدن. میخواستم بهانه یی برای رنگ کردن ابروهایم پیدا کنم. گفت چه ربطی داره؟ نمیخواد. همین رنگی خوبه.
گفتم پس بیا موهام رو رنگ کن. گفت نمیخواد. به این خوشرنگی. یادم افتاد یکبار با مرضیه رفتیم دکتر پوست. مرضیه وقت یک کاری داشت انگار. توی یوسف اباد. هنوز هم کارت ویزیت دکتر را دارم. منشی دکتر گفت وااای. چه موهاتون خوشرنگه. واقعن نمیفهمیدم رنگ موهایم چه رنگی ست که انقدر ابراز احساسات دنبالش است. بهرحال این از معدود بارهایی بود که از رنگ موهایم تعریف کرده بودند و مثل خاطره یی درخشان در ذهنم فلان شد.
پسره کم حرف بود. برعکس مادرش. مادرش گفت خیلی علاقه مند بوده با ما معاشرت کند. مامانم هم تایید کرد یعنی بله.
بعد رفتند سر اصل مطلب. اصل مطلب را مثل لاشه ی گاو مرده تکه و پاره کردند تا رسیدند به اینجا که بله. دخترتون حالا قصد دارن ازدواج کنند؟ گفتم ببخشید من زن دکتر نمیشم. مادره خندید. بعد جدی شد و قیافه ی خیلی دلتم بخواد به خودش گرفت.گفت واا. مگه چشونه دکترا؟
گفتم چیزیشون نیس. من خوشم نمیاد از صنفشون. میدانستم این حرفم شاکی کننده و همه چیز کننده ست ولی گفتم. حتی نوشتم ش. پدر پسره هم دکتر است. گفت البته حساسیت شما رو درک میکنم. لبخند زدم.
پسره گفت اممممـ خب هر کس نظری داره. مامانم به طرز بی سابقه یی ساکت بود.
خانه ی ما خیلی بزرگ نیست. یعنی بزرگ هست ولی نه انقدر که بتوانید دست خواستگار را بگیرید و ببریدش ان طرف خانه و در گوشش بگویید ببین مرد حسابی من شوعر بکن نیستم. چون کلهم بهش اعتقادی ندارم . توام که میدونم اون دختره همکلاسیت رو دوس داری که اتفاقن خیلی هم مذهبی ه. خب چه کاریه؟ مرد باش برو به مادر پدرت بگو اونو میخوای
نه. خانه ی ما ازین جور مکانهای خلوت و دنج ندارد. در نتیجه خودم را انداختم وسط و گفتم ببینید من اساسن به اتفاقی به اسم ازدواج اعتقادی ندارم. دروغ چرا. 19ساله م که بود داشتم. خیلی هم داشتم. انقد که میخواستم قید همه کس و کارم رو بزنم که زن یکی بشم و برم . ولی خب الان ندارم.گفتم البته همان آدم آن سال هم برگشته و بنده الان مثل یک شیفته ی بی تقصیرِ بیچاره دوباره مجنون و فلان شده م. همینجا منتظر بودم مامانم بکوبد توی سرم که خب نزد. یعنی فکر کردم بعد ازینکه مهمانها بروند اینکار را میکند ولی نکرد.
هیچ کس حرفی نزد. حتی مامانم. میدانم مامانم چرا راضی شد که این اتفاق بیفتد . فقط برای اینکه بعدها که نمیدانم کی هست برای خیلی ها بگوید بعله. پسر دکتر فلانی خواستگارش بود و نخواست , این که دیگه پسر دیلاق شماست. مطمئنم. فقط برای اینکه بعدا برای این میل من به تنهایی ونخواستن آدمها دلیل بیاورد , , امشب را میچسباند به دلایل بی سر و ته م و به حساب خودش پز خفیفی م میدهد.
ا چاییِ دوم را که خوردند بلند شدند. رفتند. حین اینکه میرفتند از در بیرون من داشتم برای واو اسمس میدامد که بعله. پسر مسخره یی بود. واو هم گفت خب بگاش.
به پاگردِ دوم نرسیده من فنجانها و بشقابها را شستم گذاشتم کنار. دوباره با وردنه افتادم به جان خمیر. مایع وسطشان را هم گذاشتم بغل دستم و مثلث بریدم گذاشتم کنار و خیلی اتفاقهای دیگری افتاد. مثلن مامانم آمد نشست غر زد که چرا اینها امدند نشد سریال عشق ممنوع را ببیند یا ب زنگ زد که چه خبر؟ من هم تعریف کردم ه خبر و نخندیدیم. فقط فکر کردیم بیچاره پسره خب. بعد من حین حرف زدن توت فرنگی خوردم و بحث کردیم چرا من اصلن دارم میروم خوشحال و خندان که فقط بفهمم اوضاع چه خبر است؟ برای فهمیدن اوضاع آدم بلند نمیشود برود و ازین حرفها.
Saturday, July 23, 2011
آمد بر من دوش نگاری سر تیز
شیرین سخنی شکرلبی شور انگیز

با روی چو افتاب بیدارم کرد
یعنی که چو افتاب دیدی برخیز
:D
فردا میرم.

نفس عمیق بکش دختر.نفس عمیق بکش و نترس. قراره شروع کنی از اول .

اگه بتونی.
Monday, July 18, 2011
الف زودتر از من میره.
رستم پسر داییمه.پس فردا میاد اینجا که با هم بریم. همگی.
مامانم یه جوری خوشحاله انگار میریم کجا.
الف میگه توام کاش با ما میومدی.راس میگه. تنها برسم دق میکنم انقد هواش خاصیت به گا دهندگی داره.

مادرش زنگ زد که باهاش برم فرودگاه هفته دیگه.
قبول کردم. اینکه هنوز به من زنگ میزنه و انتظار داره باهاش برم اونجا یعنی زنده م.
حداقل تو اون خونه.تو اون حیاط. تو اون آلبوم جدید بزرگه.
Sunday, July 17, 2011
فرشته ها واسم خواب ديدن

دنيارو دارم من تاب ميدم


علی بی / تی ام بکس
Friday, July 15, 2011
نصفِ بیشتر مشکلات من ازونجاس که نمیدونستم یا نمیدونم چمه.


Wednesday, July 13, 2011
یه چیزی هست که منو امیدوار میکنه .
اون لحظه یی که فک میکنم افلاینی و میبینم نه.
x is typing ..

یه چیزی هست که منو امیدوار میکنه .
اون لحظه یی که فک میکنم افلاینی و میبینم نه.
x is typing ..

همین روزا و شبا تنها دلخوشیم همینه.
Monday, July 11, 2011
امروز اما به یک حقیقتِ تازه دست یازیدم، یک ویژه‌گیِ مشترک پیدا کردم در همه‌شان، همه‌ی مردهای من، که نهان‌تر است و عمیق‌تر هم؛ و آن این که همه‌شان راه هموار می‎کردند برای یک مقصدِ نهایی، به گا رفتنِ من، انگار که دوره افتاده باشم من، دو شاخِ راه‌یاب در دست که به-گا-ده-های این شهر را بجویم و خب من گرچه مفلسم نپذیرم عقیقِ خرد، این شد که این به-گا-دهندگان همه‎شان صاحب‎ جاه و جلال هم .. بعد فکر کردم چه‌قدر پسرکِ گوگولی را، جوجه مهندس-طورِ هر روز احوال‌پرس، از سرکارِ روزمره‌اش که خلاص شد یک گشتی زن، درِ ماشین باز کن، شام پیتزا با دسرِ دل‌بری، را که اصلا حذف کردم ازموجوداتِ دنیا و یا آن‌وقت‌های نهایتِ تجربه‌گری از ساعتِ اول هی ناخن جویدم که این طورِ زندگیِ من نیست، این آدم به قدرِ کافی باهوش و خبره نیست (حالا بخوانید هوی آقا، چه‌طور می‎خواهی مرا به گا بدهی پس، با این دمِ نرم و نازک؟ زکی.. عقل‌ها باید بگذاری، تاریخ‌ها باید پشتِ سر)

بعد اصلا آدم‌های بیست‌وپنج‌ساله‌گی‌م که هیچ؛ خدایانِ گا، بعد همه‎شان هم نام‌نبردنی، غیبت‌نکردنی، سرِ دل‌ ماندنی


Yerma-Agrandissement


خدا رو شکر همین یه سوراخ مونده واسه اینکه من به شما دوست عزیز؟ نمیدونم هر چی که بودی برسونم.

تا کی میخوای انقد بچه باشی؟تا کی میخوای نقش قربانیِ نفله ی از دست رفته ی آخ آخ من گاییده شدم رو بازی کنی؟
تا کی میخوای اینجوری انقد دهن لق باشی؟
نکن اینجور.
البته انتظاری ازت ندارم. وقتی مزخرف ترین چیزایی که پای تلفن بوده رو از دهن این و اون میشنوم این چیزا که سهله.
بهرحال واسه آدمی که یکبار ندیدیش-شاید هم دیدیش, من خبر ندارم- حرف زدن اصن قشنگ نیست.

یعنی اینکه دیگه همه بفهمن چی شده اصن قشنگ نیس. چون انوقت یه اتفاق عنی میفته که که؟ که؟
گفتم وقتی هیچی نمیشه مگه مریضیم که دوباره خودمون رو علاف کنیم؟
گفت سخت نگیر.
نشستم تو ماشین سرم رو تکیه دادم به پنجره.مهران پسر دایی م برگشت گفت نخوابی. میخوام یه جایی رو نشونت بدم.نخواب وجدانن.
به زور چشمامو باز نگه داشتم.یه باغی رو نشونم داد گفت اینجا رو یادته؟ گفتم نه. گفت ولش کن پس. بخواب.

جشن فارغ التحصیلی مهران شد سالی که من دانشگا قبول شدم.خونه شون نزدیک دانشگامون بود. خوابگا میرفتم من. زنگ زدن که بیا فردا شب مهمونی. همه میان.
زمستون بود. نزدیکای غروب. من و منصوره نشسته بودیم دو تایی تو اتاق. به من پوکر یاد میداد. 7ساله دارن به من پوکر یاد میدن یاد نمیگیرم.گفت با کی میری؟ تنهایی؟
Saturday, July 9, 2011
حیلت رها کن فدات شم
بیا پر کن منو
ای خورشید دلسرد
Thursday, July 7, 2011
از کنار کامیونی که میره کشتارگاه رد میشم. همه اون قفسا خالی ن.
خودمو میبینم که یه مرغم. اماده واسه سر کندن . کشتن. نگا میکنم به ادمایی که دارن از کنار سبدِ من رد میشن.
بال بال میزنم واسه اینکه ازادم کنن.یا حداقل ببینن منو.
هیچ کی حواسش نیست. رد میشن انگار نه انگار.
منم میرم کشتارگاه .سرمو میکنن. تموم میشه.
رسیدم سر کوچه.میرم تو سوپری. یه بسته رنگارنگ میخرم. میذارم تو کوله پشتیم. آفتاب میخوره تو فرق سرم. نزدیکه غش کنم.بیفتم کف خیابون.
میرسم دم در. کلید ندارم.زنگ میزنم که درو باز کنن. تو حیاط یه کبوتر سفید داره راه میره.ملومه از دست کفترباز فرار کرده اومده اینجا. سرشو برگردونده یه جور ترسناکی نگام میکنه.
نتونستم بهش دست بزنم.رفتم بالا.

تموم شد. خونه م.
نتیجه م از برخورد با همه ی اتفاقای امروز این بود: همه این سالا رو از دست دادم.
Wednesday, July 6, 2011
الان وقتش نبود. واقعن وقت اومدن نامه هه نبود. یعنی فرق روزای من از اینجاست تا اونجا.
از صب هر چی ترانه ی شاد داشتم تحت پلی لیستِ شاد تو آیتونز چپوندم و هر کار میکنم صدای شهره و شهرام و عماد و بندری و هر چی که بگین دمبالمه.
بدیش اینه که نمیتونم درس بخونم. مث اون وقتیم که ویزائه اومده بود دیگه دانشگا نمیرفتم. یه ترم کلن صفر شدم .
الانم میدونم فردا چه کار میکنم به خاطر یه نامه.

بدبختی اینه که میدونم تهش هیچی نیست. هیچی و این کنکوره موندنی تره تا آدما.
یه شبایی بوده
فقد من و بهنویسِ جی تاک بیدار بودیم.
Tuesday, July 5, 2011
دارم اکتفا میکنم.
اصن نمیدونم چیکار کنم. یعنی نمیدونم بخندم یا گریه کنم.
استرس امتحان داره میکشه منو. تصور حل کردن مسئله ی نیرو و قرقره ها و گشتاور میخوره منو.
ازونور این نامه هه خیلی خوبه.
یه جورِ ازادیه. انگار توش هیچ نفرتی نیست. هیچ یاداوریِ قبل ترها.
امروز نشسته بودم تو تاریکی داشتم کانالا رو بالا پایین میکردم. یه نفر داشت میخوند.صداش رو هی میخواست شبیهِ یکی بکنه.نمیدونم موفق بود یا نه.ولی یه چیزی تو دلم چنگ میزد.واقعن یکی چنگ میزد. انگار دستشو برده توو وجودم و میکند میکند میکند.
طرف میگفت تو دوباره برمی گردی من چه خوش باورم امروز.ترانه ش مال یغما گلرویی بود.نمیدونم چرا فازش رو گرفته بودم. بی ربط نبود.به اون چار خط ربط داشت.به اون جمله های مرتب و کنار هم.بی پس و پیش. مثل مال من نبود نوشته هه. شلخته و بی سر و ته. سر و ته داشت اتفاقن.با فکر نوشته شده بودن.بهم ربط داشتن.مثل این ترانه هه.همه ش طرف داره از برگشتن و اون اشتیاقش میگه. اون چار خط هم از برگشتن گفته بودن. از بودن.خواننده یه جایی رفت رو کاپوت ماشین و شروع کرد اوج ترانه رو خوندن.
میگفت یه دفه خوابتو دیدن به یه عمر من می ارزه.
نمیتونستم حتی بلند بشم چراغا رو روشن کنم.بتونم خوب ببینم.
رفتم نشستم تو اتاقم.تکیه م رو دادم به تخت. بینشِ گاج رو گرفتم دستم. به توحید عملی فک کردم. به نفی شرک خفی. ولایت ظاهری رو فهمیدم.دوره کردم اسمهای غیرمنصرف تنوین نمیگیرند.
mg = F F=m.a
دلم خواست گوشی رو بردارم زنگ بزنم. بپرسم. مطمئن بشم.
بگم تو جدی جدی اینارو نوشتی؟ خود تو؟
ولی به خودم گفتم اکتفا کن. دقیقن گفتم اکتفا کن به همین چار خط.
امتحان دارم دو روز دیگه.
استرس دارم. هی نگا میکنم به فرمولا هیچی یادم نمیاد/ کتاب تست گرفتم دستم میخونم صورت مسئله ها رو .میبینم نمیتونم حل کنم. اصن نمیدوم کدوم فرمول رو باید بذارم.
ببینید من نمیخوام خب؟ نمیخوام هیچ عنی بشم.
به نظر من مزخرف ترین چیزا همیناست که دارم میخونم. نمیتونم فقط برم عربی بزنم و ادبیات و بینش و زبان. نمیشه. میگن میشه. همونا رو هم بزنی قبولی.من داره گریه م میگیره ازین همه عنیت.
از تست فیزیک و ریاضی حالم بهم میخوره. خیلی وقته. همون وقتی که به خاطر بلد نبودنشون تحقیر شدم. همون سوم دبیرستان که رفیقم یواشکی از بقیه جزوه میگرفت. دیگه باهام معاشرت نمیکرد چون بلد نبودم مسئله احتمال حل کنم. افتخار نیست این چیزا رو بلد نبودن ولی بحثای قشنگی واسه من نیست.

چرا تموم نمیشه امشب؟
زنگ زده چرا نیومدی مهمونی؟ میگم شاش سگ تو این کارا.ولم کنید. میگه دیوونه یی تو و قط میکنه.

اخرین بار گلاب دره بود.
من جین تیره پوشیده بودم با مانتوی سبز عراقی. بله سبز عراقی. این رو از حسین یاد گرفتم. رفته بودم پاساژ کویتی ها ونس بخرم. زنگ زدم که دو تا رنگ هست, یکی چارخونه , یکی سبز ازون سبز تیره ها.سبز لباس سربازی.
گفت همون سبز عراقی یه رو بخر.
نمیدونستیم چیکار کنیم ,بریم بالا یا تو همون قهوه خونه که اول جاده ست بشینیم.
من همینجوری شروع کردم واسه خودم بالا رفتن. دنبالم میومد. مث ادمی بودم که دفه اولشه داره کسی رو میبینه و خجالت میکشه خیلی نگاش کنه یا حرف بزنه.
می دونستم نگاش کنم میزنم زیر گریه.تمام مدت ی که بالا میرفتم خیره بودم به زمین. به مورچه ها.مارمولکایی که می لولیدن لای سبزه و خارا.
سبزه یی البته وجود نداشت. پاییز بود. من میترسیدم بارون بگیره.ترس از ارتفاع هم که داشتم/دارم.نمیتونستم حتی فکر کنم تو اون موقعیت.هی میخندید میگفت چه جوری میتونی به این تپه بگی مرتفع و ترسناک؟
چن بار خواستم بپرسم وقتی دوربینت رو پرت میکردی پایین طبقه چندم بودی؟ سوالام زیاد بود. سوالای مسخره.بی اهمیت. دیوونه کننده. ازون سوالا که هی میپرسی تا طرف اون جوابی رو بده که تو دوس داری.
خسته شدم یه جا نشستم رو یه تیکه سنگ. گفتم برگردیم.گفت بریم پایین کنار اب.رفتیم.گرفته بودم از پایینِ تی.شرتش و دنبالش سر میخوردم.
نشستیم کنار اب.حرف نمیزدم. همینجور از خودش حرف زد. تعریف کرد از فلان ورک.شاپ و فلان سفر.من فقط نگا میکردم.گوش هم نمیدادم. فقط دهنش رو میدیم که باز و بسته میشه.یه جا خودش ساکت شد.انگار به خودش تشر بزنه گفت چقد من زر میزنم.
منم سرمو تکون دادم یعنی نه.خوبه. بگو. خودت جواب همه سوالامو بده.نذار من بپرسم.
اینجور وقتا متوسلم به پلیرِ تو کیفم . سریع هدفونا رو دراوردم دادم بهش گفتم اینو گوش بده.
تموم شد گفت قبلن شنیده بوده. چیز دیگه یی نداشتم براش رو کنم.برای ادمی که فکر میکنی بهترین و حسابی ترین آدم روی زمینه سخته مدام خرگوش از تو کلا دراوردن. دس رو هر چیزی میذاشتم مطمئن بودم شنیده دیده خونده. بلده.همینم بود. جز چن تا چیز. گردنبندی که سنگی بود رو نشونش دادم. با دهن باز نگام کرد یعنی چه جوری؟؟
موقع پایین رفتن جلو جلو میرفتم و از دوستاش میگفت. از کاراش.یه جا خسته شدم برگشتم گفتم خودت چی؟ از خودت لعنتی ت بگو. اینایی که تعریف میکنی به درد من نمیخوره لامصب.میفهمی؟
ترسید یا تعجب کرد.فرقی نمیکنه. خودشو کشید عقب. ساکت شد.دوباره شروع کرد. از خونه ش گفت.از شبایی که میره میدوئه.عکاسی میکنه.
نشستیم تو ماشین .گفتم پارک وی پیاده م کنه.تا دم خونه مون رفتیم. تمام طول راه از مغازه هایی که خوشم میومد حرف زدم.لباس فروشیا.کاسه کوزه فروشیا.به چن نفر زنگ زدم. باهاشون قرار گذاشتم ببینمشون.
پیاده میشدم سرمو بردم توو بگم چقد به گا دادیم خودمونو و خبر نداریم.نگفتم. حوصله جر و بحث نداشتم بعد از 5سال.موبایلمُ که از جیبم افتاده بود برداشتم رفتم تو.
نه بیرون رفتم با دوستام. نه هیچ کار دیگه یی کردم. فقط تلویزیون نگا کردم.زنگ زدم سوپر چیپس و هزار تا آت و آشغال دیگه سفارش دادم چون کون نداشتم برم پایین و چشمام باز نمیشدن.همشون رو خوردم و بعدش دیگه اتفاقی نیفتاد و تا به الان مثل چی پشیمون هستم.
:]
با کارتی که خریده بودم میشد یه ساعت حرف زد.
کمتر از یه ساعت.
آخراش میخواستم خیلی عادی و کول رفتار کنم انگار نه انگار که دارم میترکم .
بعد من نمیدونم اینهمه اشک یهو از کدوم سوراخ ادم هجوم میارن تو چشما؟ سوالمه. یعنی همون جا که میگی من گریه نمیکنم یه تانکر اب میریزن تو چشات.
البته هشیاری به خرج دادم , نفسمُ حبس کردم.دیگه گریه م نگرفت. مث اون وقتا که جیش داشتیم , میدوییدیم که جیش بره بالا نریزه.
گفتم تف تو روشون که همه چیو خراب کردن با کاراشون.
صدای لباسشوییش درومد .
گفتم جدی جدی ببین چه جوری خرابش کردن.
پرسید کدوم داییت مرده؟
گفتم ساعت 3ئه و من باید بخابم دیگه. کاری نداری؟
گفت ببین, من پیر شدم.به سن نیس اتفاقن, هرچن 5سال ازت بزگترم ولی به قیافه ست. به این موهای سفید یا ریخته ست.خب؟ پیر که میشی حافظه هم پیر میشه اکثرا. امیدوارم توام زودتر پیر بشی همه این چیزا یادت بره یا حداقل کم رنگ بشن.
بعد اون موقع زنگ نمیزنی اینارو بگی. از خودت میگی. از کارات.
من منتظر اون روزم.
بعدم خدافظی کردیم
دلم میخواست بهش میگفتم نه. اتفاقن من هر چی میگذره همه چی واسم روشن تر و واضح تر میشه.
Saturday, July 2, 2011
یار یار خویش را

عاشقان! من سست پیمان نیستم
ترک کردم گر که یار خویش را

دوستان، یک لحظه از من بشنوید
تا بگویم حال زار خویش را

روزگاری بهر یاری بی وفا
صرف کردم روزگار خویش را

خوب چون در عاشقی کارم بساخت
رفت و آخر کرد کار خویش را

رفت و پیدا کرد یار دیگری
برد از خاطر قرار خویش را

من نکردم ترک زین سنگین دلی
دلبر ناسازگار خویش را

بلکه چون او دیگری را داشت دوست
سخت دیدم کار و بار خویش را

دیدم از این پس بباید در جهان
دوست دارم یار یار خویش را

چون نمی گنجید در یکدل دو مهر
ترک کردم پس نگار خویش را

عماد خراسانی
دیگه نمیشه ساعت 3 نصفه شب آژانس بگیری بری خونه داییه.
وقتی به تونل رسالت میرسی ذوق بکنی که دوری از خونه ت.
نپرسن چی شده و مستقیم بری توو اون اتاق کوچیکه بخوابی.
صب بیدار بشی باهاشون بری گچسر.




یه وقتی هر چی میخوری سیر نمیشی.
حالا تو بگو غذا یا گه.

یه وقتی هست دیگه کار انقد از کار گذشته که نمی تونی بگی : هر وقت کاری داشتی خبر بده یا اگر دیدی میخوای برگرد.

یعنی انقد همه چی دور از دسترسه.
دست و پا نمیزنم.

اگه بود من انقد نمی نوشتم.

به حسین هم گفتم. از الان دیگه 30سالگیه. میگن 3سال مونده حرف مفته.
از الان شروع شده.
وقتی بپرسن چن سالته؟ میگم 33.


همه چی ازونجا شروع شد که هما مرد.
من تو خواب دیدم پونه داره نگام میکنه. انقد ترسیدم که بیدار شدم.داشتم جیغ میزدم ولی کسی نشنیده بود.
ترسناکه تو خواب یکی بفهمه داری می بینیشون.



Friday, July 1, 2011
اجازه بدید فقط یکروز این لباس سیاهُ از تنمون دربیاریم.
فقط یه روز.
یادتونه رادیو کویت اونوقتا ترانه افسر شهیدی رو میذاشت؟
میخوند:روزی كه از تو جدا شم، روز مرگ خنده هامه

روز تنهایی دستام، فصل سرد گریه هامه

توی اون كوچه ی غمگین، جای پاهای تو مونده

بگید یادتونه تا من بشینم همینجا کنارتون زار بزنم.
میشه من با خیال راحت سرم رو بذارم رو این کیبرد . تا میتونم گریه کنم؟


13 نحسه؟
دیروز زنگ زدن گفتن علی مرده. علی 20سالش بوده. علی خوابیده بیدار نشده.
علی خیلی کارا میخواسته بکنه حتمن.من نمیدونم.

زنگ که زدن گفتن حتی عمو رضا هم . دوباره خبر دادن گفتن نه. شایعه بوده.یعنی همه چی انقد خرابه که مردن کسی شایعه میشه. حق دارن.علی یازدهمین نفر بوده.
زنگ زدم به حسین گفتم این اصن خوب نیست.ساکت بود. اونور صدای بهم خوردن ژتون ها میومد.

صب رفتم نشستم اونجا و گفتم این عادلانه نیست. کاج بودن بهتر از آدم بودنه.
حرف که نمیزد. ساکت بود. دلم میخواست مثل اون وقتا میوه پوست بگیره و همونجور بگه اوشین یادته؟
اومدم خونه. لباسام رو درنیاورده زنگ زدن.عمو رضا هم مرد.

میبینی؟ کاج که باشی مردن و نمردن آدما فرقی نداره.

بغض من الان اینجا ترکید. شما نمی بینید. داره مث چی اشک شرشر میکنه.
همه این صفحه رو داره گه برمیداره


رفته بودم نشسته بودم رو اون سنگ سیاه. دلم میخواست همون کاجه بودم.هر هفته میومدن بهم اب میدادن میرفتن. خبری نبود دیگه.
بی خبری بود و خوش خبری.