یکهو صدای ارکستر و دامبول دیمبول پیچید توی کوچه. بیدار شد مامانم رفت توی تراس. خواننده همینجور ترانه های شاد میخواند ,یک عده هم چلپ چلپ دست میزدند. ساعت 12 بود. امد توی هال گفت عه. انگار عروسی پسر اون خانومه ست ها. گفتم کدوم؟ گفت همونا که سوپری زدن بعد جمعش کردن.سرم را تکان دادم یعنی هوم. به من چه؟
دوباره رفت تو تراس. داد زدم بیا توو خب. یکی میبینه زشته. گفت وا.ببینن. مگه خلاف شرع کردم. خودشون دارن هوار هوار میکنن که مردم نگا کنن. گفتم هوار هواره که برقصن. گفتم مگه عروسی ندیده یی؟ گفت اره. ندیدم. چن ساله عروسی نرفتیم؟
گفتم حداقل چراغو خاموش کن ازونور ملوم نباشه. خاموش کرد.
تا ساعت 2 صدای دامبول دیمبول نگذاشت بخوابم. صبح با حال خراب بیدار شدم. شب خواب دیده بودم هی میروم توی کفش فروشی و کفش امتحان میکنم. به واو اسمس زدم یعنی چی؟ گفت یعنی همسر. مثلن به اون خواستگاریه هم میتونه ربط داشته باشه. =))) نوشتم. قیافه م هم گویا بود.
مامانم ظهر برگشت. گفت بعد از ظهر بریم پیش نسرین من وقت رنگ و کوتاهی دارم. گفتم تو داری. من بیام چیکار؟ گفت بیا نظر بده رنگ انتخاب کن.
رفتیم آرایشگاه.چند نفر جلویمان وقت آرایش سر و صورت و مو داشتند. نسرین گفت وای تو رو خدا ببخشید. اینا باید ساعت 7 اماده باشن. شما بعد ازینا وقتتون میشه. مامانم در گوشم گفت کی ساعت 7 میره عروسی؟ گفتم به ما چه؟ شانه انداخت بالا.
رفتم ژورنال و مدلهای مو را برداشتم گذاشتم جلویش. گفتم یکی انتخاب کن خب.
مجله را برداشت به ورق زدن. از اولین عکس شروع کردیم به غیبت کردن. گفت این چرا این ریختیه؟ وووی. موآی اینو. مردم عقده دارن. عقده جلب توجه. نتچ نتچ . رنگ اینو. میدونی اصن این مدل موئه که مث ملکه های مصر میشن به هر کسی نمیاد. قبول داری؟ گفتم هووم. یکی از دخترهاایی که وقت ارایش داشتند روبروی ما نشسته بود. هی نگاهمان کرد.
مامانم گفت راستی. رفتم سر قبر بابات. کاج سر قبرش خشک شده بود. به یکی ازین پسرا گفتم 4تا دبه بیاره آب بریزه رو سنگ. بیچاره. حتمن دلش اتیش گرفته بود. قبر معصومه خانوم رو پیدا نکردم. خاله ت و شوهرش فردا از یزد میان. نری تو اتاق قایم بشی. بیا بیرون.
گفتم اگه حوصله داشتم.
دوباره مجله را ورق زد عکس موی کوتاهی را نشانم داد گفت این. اینو نشونش میدم کوتا کنه. چیه موی بلند؟ هی عرق میکنی. از من گذشته موهامو بلند کنم. تو باید موهاتو بلند کنی. کم پشته ولیا. عب نداره. این فشنا رو دیدی؟ موهاشون از پشت هیچی نیس. کم پشت. توام مث اونا.
برگشتم نگاش کردم گفتم مث اونا؟ مث اونا؟
هیچی نگفت.
دختری که روبرویمان نشسته بود رفت نشست که موهایش را صاف کند. موهایش فرفری بود. گفتم خوش به حالش. موهاشو. احمق میخواد صافشون کنه. مامانم گفت هووم. موهای دایی فرهادت هم جوونیاش همینقد فر بود. یکی از توی مدلها نشانم داد. گفت این شکلی.
گفتم دلم خنک شد تو مهمانی فلانی عمو فلانم را کم محل کردم. گفت هووم. خوب کردی. حقش بود. حق اون پسر عمه ت هم بود یه چی میگفتی. گفتم اسمس دادم پریدم بهش. گفت خوب کردی. خجالت کشیدم از حرفهایمان. گفت اصن تقصیر توئه. تویی که اجازه میدی ادما بیان اون حرفا رو بهت بزنن. گفتم تقصیر منه؟ چیکار کردم؟ جز اینکه سلام علیک کردم؟ گفت نه نه. تو اصن ذاتا رو میدی به مردم. بغضم ترکید. شروع کردم به گریه کردن. کم کم صدایم را بالا بردم. با صدای بلند زار زدم. شاگرد نسرین آدم توی سالنِ بیرون گفت چی شده؟ چته؟ مامانم یهو شروع کرد به داد زدن. زد توی سرش چند بار. گفت من از دست این چیکار کنم؟ نمیتونم بیام آرایشگا حتی موهامو رنگ کنم. آبرومو میبره. تو خونه دعوا بیرون دعوا. ابرومو برد.
نسرین هم دویید آمد توی سالن گفت خاک تو سرم. خانوم فلانی چتونه؟ گریه نکن.شاگردش پرید توی اشپزخانه برای مامان آب قند درست کرد, داد دستش. گفت بخورید. عب نداره. دعوای مادر دخدریه. مامانم گفت نه. کدوم مادر دخدری. به این باشه میگه من اصن ننه بابا ندارم. گفتم چرا شلوغش میکنی. میگم من با کسی کاری ندارم. اونا به من گیر میدن. مسخره م میکنن. تو میگی تقصیر منه.چیکار کنم دیگه؟ بزنم تو دهنشون؟ زدم خب.
گفت حرف نزن. فقد بلدی جیغ جیغ بکنی. تو یه آدم بی مسئولیتِ بی هنری که بلد نیستی حتی خودتم اداره کنی چه برسه به بقیه چیزات. بعد شروع کرد به نفس نفس زدن و اسپری اسمش را از تو کیف دراورد. داشت مظلوم نمایی میکرد. بلند شدم مانتویم را پوشیدم گفتم ببین! من دارم میرم. دیگه هم برنمیگردم. الان میرم خونه. لباسامو جم میکنم میرم سر به نیست.
این سر به نیست را از خودش یاد گرفته م.بچه که بودیم تهدیدش همین بود که یک روز سر به نیست میرود.
گفت بهتر. برو. برو ببینم کجا میتونی بری.
لباسم را پوشیدم زدم بیرون. رفتم خانه. تا وقتی برمیگشت من رفته بودم سوار اولین اتوبوسی که میرفت سمت اصفهان میشدم. بعد از انجا یزد پیش بابابزرگم.
توی راه زنگ میزدم که خبر داشته باشد. بعد قرار میگذاشتم یکجایی بیاید دنبالم.
آخزهای شب میرسیدم یزد. بابابزرگ با همان بارانی سرمه یی که تابستان و زمستان تنش هست ایستاده بود نزدیک میدان تا اتوبوسم برسد. میرفتم طرفش. دست تکان میدادم تا ببیندم.
با هم میرویم تا خانه. تا برسم همه شان نزدیک به هزار بار زنگ زده ند ولی جوابشان را نمیدهم تا نگران بمانند. بابا بزرگ تعریف میکند چند بار هم به او زنگ زده ند ولی او هم جواب درستی نداده.
میگوید بذار نگران باشن. نترس. هیچی نمیشه. خیلی همیشه تو دست و بالشون بودی. فردا با دولتشاه حرف میزنم ببینم میشه زودتر بفرستمت بری یا نه.
خوشحال سوار ماشین میشوم. مطمئنم هر کاری از دستش بربیاید برایم انجام میدهد که بروم و برنگردم. میرویم خانه ی جدیدش. میخوابم تا لنگ ظهر. بعد با هم میرویم سمت قبرستان. من تا الان قبر مادربزرگم را ندیده م. بیچاره گور به گور شد.موبایلم را خاموش میکنم که هی زنگ نزنند.احتمالن تا الان مطمئن شده ند جدی جدی رفته م و برنمیگردم به این زودی ها.احتمالن دولتشاه بعد از یک هفته جواب میداد که بعله. فرنگ واسه ما شده خونه خاله. بفرس این دخدرتون رو بیاد. بعد بابازرگ مثلن از زمینهایش میفروشد که پول سفرم را جور کند. میروم زنگ میزنم به مامان. میگویم فردا ساعت 4صبح میروم یا به قول خودش میپرم. پای تلفن گریه میکنیم.
نسرین امد توی سالن گفت خانوم فلانی نوبت شماست. ببخشیدا. به قرعان این چن روز سرمون شلوغه. اصن امروز نتونستم برم ناهار بخورم حتی. مامانم گفت ملومه دخترم. رنگت زرد شده. اصن نا نداری سر پات وایسی.
کاش میدونستم میگفتم برات ناهار بیاره خب. منظورش من بودم. داشتم به زور اشکهایم را برمیگرداندم توی چشمهام که سرازیر نشوند. نسرین گفت نه بابا. دستتون درد نکنه. طفلی . یکی باید به خودش برسه و قار قار خندید. صدای خنده هاش دقیقن شبیه قار قار است.
زود بلند شدم خودم را جمع و جور کردم گفتم فک کنم اندفه موهاش زیتونی بشه خوبه. نه؟ یه تنوعی م هست.
شروع کرد نمونه رنگها را نشان مامانم داد. توی دلم لعنت فرستادم به خود بی همه چیزم که فقط از عهده ی خیالبافی های اکشن وار بر می ایم.عرضه ی واقعی کردن هیچ خوابی را ندارم.
نشست روی صندلی. پیش بندش هم را برایش بست. گفتم من رفتم.
نزدیک نانوایی سنگکی پیاده شدم. شلوغ بود. پیاده رفتم تا برسم به نانوایی بربری. خلوت خلوت بود. شاگردش نشسته بود جلوی در ماشین عروسها و همراهشان که بوق میزدند را تماشا میکرد. گفتم نون دارین/ رفت تو. دنبالش رفتم. نان ها را گذاشتم توی نایلون. از بس از نان داغ میترسم. این را به لیست همه ترسهای من اضافه باید کرد. نان داغ. از خیابان رد شدنم مصیبت است. نان خریدنم هم . همین امروز میخواستم از این طرف بروم ان طرف خیابان. نیم ساعت طول کشید. میترسم. میرفتم تا وسط خیابان دوباره بر میگشتم. آخر سر راننده ی پراید سرش را اورد بیرون گفت کسکش خب رد شو.
واقعن حق من این فحش بود؟ نبود. ولی فحش را که داد رد شدم. همه ی جراتم را جمع کردم و از خیابان رد شدم.
توی نانوایی هم واو زنگ زد. شرح گندکاریش را میداد. حواسم از داغی نانها پرت شد. با کیسه گرفتم دستم و پیاده تا خانه امدم. حرف هم زدم. رفتم خیاطی سر راه. لباسهای مامان را گرفتم. گفتم حتمن خوشحال میشود.
رسیدم پشت در هر چقدر در زدم باز نکرد. به واو گفتم مامانم؟؟؟ از پشت تلفن گفت هیچی نیس بابا. هول نکن. گفتم اخه از خونه زنگ زد گفت از ارایشگا برگشته. چرا نیس؟
کلید انداختم که در را باز کنم. یادم افتاد اگر همه ی اتفاقها افتاده بود الان توی راه بودم. داشتم به بابابزرگ زنگ میزدم وبا گریه میگفتم چه شده. ولی پشت در بودم. نگران مامان. رفته بود خانه ی خواهرم.اسمس دادم گفتم خیالت راحت. خونه خواهره ست.
من هم توی راه اصفهان. دارم میروم که برنگردم.
امشب باز اینا تو کوچه عروسی داشتن. رفت تو تراس.دنبالش رفتم گفتم اخه چی ملومه که وایسادی تماشا میکنی؟
گفت هیچی.
اومدم برم تو هال. دستمو محکم کشید گفت بیا بوست کنم.لپمُ بوسید. الکی به خدا.
الان که اینارو مینویسم قشنگ یه احساساتیِ درمونده م که اشک قلپ قلپ تو چشام میجوشه.