Sunday, January 23, 2011
امروز چاهارمين روز يكي از ماه‌هاي سال است : مثلن فردا
من و مامان تو يه روز به دنيا اومديم.
امسال با بقيه سالا فرق داره. من روز تولد كنارش نيستم.خيلي طول مي كشه تا برگردم خونه.
حتي نميتونم بهش زنگ بزنم بگم مامان ديونه‌ي خل‌خلي تولدت مبارك.
واسه خودم هم ديگه وارد 27 سالگي شدن خيلي چيز هيجان انگيزي نيست كه بخوام فك كنم بهش يا درباره‌ش حرف بزنم.
اين عدد ديگه از يه جايي به بعد انقد كم اهميت و لوس ميشه شمردنش كه ادم از خودش حالش بهم مي‌خوره كه چرا هر سال همين موقع ها برداشته يه مرثيه نوشته كه آآآه! اي 20 سالگي! اي 23 سالگي.اي 26 سالگي كه داري ميروي نرو, بمان و اين حرفا.
ولي يه چيزي خيلي واضحه.از پارسال همين موقع تا امسال نه يك سال كه انگار 10سال گذشت.انقدر كه عوض شدم, انقدر كه اتفاق افتاد.انقدر كه همه چيز اومد و رفت و من نگاشون كردم و باور نكردم يا كردم , هر چقدرهم سعي ميكنم بگم يه سال گذشت نميتونم.
الان هم كه نشستم اينجا هر پنج ديقه يه بار ميرم ساك و چمدونام رو چك ميكنم كه يه وقت چيزي كم و كسر نباشه.فردا ديگه اينجا نيستم.خداحافظي كردم با همه.عكس انداختم از خودِ الانم.
همين. زودتر بخوابم كه بايد برم.


Saturday, January 22, 2011
PYRUZ - BLACK CATS- GOLDOONEH


هديه من به شما .تا برگردم ديدنش طول مي‌كشه.
A.B.H.O.R.R.E.N.C.E
يه جايي ديگه نميشه جلوش رو گرفت. شروع مي‌كنه به پخش شدن.مثل جوهر تو آب.جوهر قرمز تو آب زلال.
جوهر زود پخش ميشه , يه وقتايي هم مثل پيري‌ه. چنگ نميندازه.كم‌كم مياد همه جا رو مي گيره. اول از اون گوشه‌ي چشما شروع مي‌شه.چيناي ريز پيدا مي‌شن.ميري كرم دور چشم مي‌خري هر شب و صبح روي پوست تميز كنار چشمات مي‌مالي.بعد مي‌بيني وقتي حواست به چيناي دور چشمت بوده, پيشونيت هم كم‌كم چروك شده, موهاي كنار شقيقه‌ت يكي دو تا تار سفيد توشون پيدا شده.
خوبيِ جوهر اينه كه مي‌بيني داره همه جا رو مي‌گيره ,داره حتي ظرف آب رو هم رنگي مي كنه, زودتر آبش رو خالي مي‌كني. دستاتو ميشوري. ظرف رو هم ميشوري و خلاص.
چين و چروكا موذي و آروم ميان جلو, تو نمي‌فهمي. وقتي هم ميفهمي نميتوني از پس همه‌شون بربياي.


Friday, January 21, 2011
اغلب کاراکترهای آثار من در حال دویدن هستند؛ من تا چند سال پیش قادر به کشیدن حالت دو و حرکت نبودم و همیشه فکر می‌کردم که اگر این توانایی در من پیدا شود، قادر به هر کاری هستم. این مشکل سرانجام حل شد و حالا فکر می‌کنم این من هستم که دارم به سوی آنچه می‌خواهم، می‌دوم. فکر می‌کنم که ناخودآگاه تمام حرکات و سکنات، لباس و کفش‌های پرسوناژهایم را از روی خودم می‌کشم. چاقی و لاغری این شیطانک‌ها هم کاملا وابستگی به رژیم غذایی ام دارد.

اردشير محصص

نسيم مي‌گفت وقتي كسي همونجور كه هست نميخواد , انقد پا نكوب رو زمين كه بخواد.بذار بره پي كارش.
من بچه بودم حاليم نبود.پاهامو كوبيدم و خواستم و نشد.
الان چنان درو ميكوبم بهم و ميگم به درك همينه كه هست. باورم نمي‌شه.
نسيم هم نيست.

تولدش گوشواره خريدم.يه سال هم يادم نمياد. بهتر.يه روز از من عقب تر بود.
با صندلِ بنفش خوشرنگ و اون مانتو مشكي نرم و نازك بلنده داشت واسه خودش خوش خوشان مي‌چرخيد تو تجريش.اتفاقي ديدمش.
آخراي زمستون بود. با هم ازون چرخيه كه جلوي قائم هست هميشه , باقالي اينا خريديم رفتيم نشستيم خورديم.
بعدم پا شد رفت.منم رفتم اين كلاهمو خريدم.
دفه بعدي كه ديدمش گفتم صندلات قشنگ بود.انگشترت قشنگ بود. موهاي كم پشتت هم قشنگ بود.

تو اژانس يه بار داشتيم ميرفتيم سمت خونه.با هم رفتيم.گفتم ميترسم از نيايش.گفت بهترين جا برا مردنه خب. ديواراي نيايش تنگ مي‌شدن.
همه‌ش مي‌ترسيد اون ادمه كه دنبالش بود تو ماشين بغلي يا پشت سرمون باشه.
شبي هم كه رفتيم مهموني با هم. همه اون شبا ترسيديم.

آخرين بار يه گردنبند خريديم. يعني دو تا خريديم مثل همديگه.يه دست بود. ميگفت نگهش ميداره.
منو كه نگه نداشت.


قرنی که پیش روست، سالهاست که آغاز شده‌است، مثل جدایی که بسیار پیش از آن که مسجل شود، روی می‌دهد؛ اما در زمانی صورتِ تثبیت می‌پذیرد که دیگر نیرویی برای وصل اصل، نمانده‌است.

غزاله عليزاده
كاش اصن آدم بهش برنمي‌خورد.بعد اينجوري نبود.حرفا ازش رد مي‌شدن.مي‌خوردن به ديوار پشت سرش.
Thursday, January 20, 2011
يه پيجي رو پيدا كردم تو فيس‌بوك " من هميشه بالشتم رو به سمت خنكش ميچرخوندم " الان خركيفم.



بالاخره اون روز مياد كه اكثريت قريب به اتفاق ادما ميفهمن كه با هم‌جنس بهتر از غيرِ هم جنس ميتونن ارتباط برقرار كنن.
به عنوان پارتنر و همسر و اين حرفا عرض كردم.
حالا نه چون تو كليتِ قضيه با غيرهم‌جنس آدم به مشكل برخورده زياد , نه.

بهرحال گندِ كار از يه جايي درمياد كه آدم شاخ درمياره.

وقتي تولدامون نزديكه.

i have seen peace. I have seen pain,
Resting on the shoulders of your name.
Do you see the truth through all their lies?
Do you see the world through troubled eyes?
And if you want to talk about it anymore,
Lie here on the floor and cry on my shoulder,
I'm a friend.

I have seen birth. I have seen death.
Lived to see a lover's final breath.
Do you see my guilt? Should I feel fright?
Is the fire of hesitation burning bright?
And if you want to talk about it once again,
On you I depend. I'll cry on your shoulder.
You're a friend.

You and I have been through many things.
I'll hold on to your heart.
I wouldn't cry for anything,
But don't go tearing your life apart.

I have seen fear. I have seen faith.
Seen the look of anger on your face.
And if you want to talk about what will be,
Come and sit with me, and cry on my shoulder,
I'm a friend.
And if you want to talk about it anymore,
Lie here on the floor and cry on my shoulder,
I'm a friend.

سندرومِ دو خواهران بود, چرا انقد غيرفعالن؟
دلم بازي مي‌خواد
:D


كلن
كلن من زود سير مي‌شم.
به نظر من هيچ چيزي قشنگ‌تر از اين نيست كه شكم آدم را با يك سرنيزه سوراخ كنند. و انقدرها بد نيست كه يك گلوله به شكم ادم بخورد يا با يك گلوله‌ي شرپنل تن آدم تكه‌تكه بشود.تا سرت را بجنباني ببيني پاها و دستها هر كدام از يك طرفي رفتند .آدم فرصت مي‌كند كه پيش از اينكه بفهمد چه بر سرش آمده بميرد.

شوايك سرباز پاك‌دل

پي‌ام‌سي كليپِ پونه‌ي اندي رو گذاشته بود.خوشحال داشتم باهاش مي‌رقصيدم كه اعصابِ سگيم بياد سر جاش.
مامانم برداشته ميگه : عرضه نداشتي بري اونور رقاص بشي.
ميگم : خب خير سرم رفتم هنر و اين حرفا خوندم.
ميگه: رقصم خودش هنره. ورزش هم هست.حاليت نيس.


يه تيكه از كنسرتِ داريوش بود. جوگيرانه داشتم باهاش مي‌خوندم : همه‌ي ابراي اسمونا و ادامه‌ش..
ميگه : برا همين انقد اوضات بده. اگه مث من عاشق اندي بودي قول ميدادم تا 90 سالگي زنده بموني.اينجوري سرجمع تا 40سالگي زنده‌يي .خودكشي ميكني تو.


آصف داشت ميخوند .دوباره اومد نشست كنارم.
: بابات ميرفت خواننده ميشد. صداش كه خوب بود.الان زنده بود .اينا مي‌ميرن؟ سكته مي‌كنن؟ حرص مي خورن؟
Brushed back my tears and he said "girl You have to soldier on Yes girl even when you don't feel strong"
اي من ريدم تو هر چي " يه سري آدما هستن كه".
Wednesday, January 19, 2011
+ ستاره آي ستاره چشام اشكي نداره
_ به تخمم
+ آخه گوش كن ستاره آي ستاره
_ عنو ببينا! من ستاره نيستم .
تو كه بيداري بگو ,‌ ما همه خوابيم, چه بايد ديد چه بايد گفت.
بيدار شدم هوا مه بود.
با عجله صبحونه خوردم كه بتونم ساعت 8 راه بيفتم برم ترمينال.هشت و نيم بيليط داشتم.مامان خوابالو و شاكي بيدار شده بود داشت تو اشپزخونه مي‌چرخيد.گفت سرما مي‌خوري. لباس زياد بپوش.تو ماشين اژانس كه نشستم ابي داشت ميخوند : من ميخوام مثل تو باشم, چه بايد كرد؟
روحم شاد شد .تا خود ترمينال هم همين بود.تموم كه ميشد ريپيت‌ مي‌كرد. شماره صندليم 19 بود. تك صندلي.بالش صندلي رو هم به سلامتي برداشته بودن.من يه عادتي دارم كه خيلي حرفه‌يي ميتونم تمامِ 4ساعتي كه تو راهم بخوابم. تحت هر شرايطي. ولي اين ماشيناي رويال سفر بدعادت ميكنن ادم رو. يه بالش اكثر اوقات كنار پنجره‌ت گذاشتن .بعد تو اگه موقع برگشت مثلن اون بالشه نباشه خوابت نمي‌بره ديگه. تهش كلاهم رو دراوردم از تو كوله‌م گذاشتم كنار سرم كه تو جاده وقتي ماشين بالا پايين مي‌پره سرم هي محكم نخوره به شيشه.
پالتوم رو دراوردم گذاشتم بالاي سرم.اومدم بشينم ديدم يه اقايي اومد بالا كپيِ كيارستمي. يعني حتي با همه ادعام كه هيچ كس و با يكي ديگه اشتباه نمي گيرم داشتم مي‌رفتم جلو كه بگم : عه! شما اينجا چه مي‌كني.
نرفتم چون وقتي خوب نگاش كردم ديدم كپيِ نه خيلي برابرِ اصلِ كيارستميه.نشستم سر جام. اونم دو رديف جلوتر از من نشسته بود.هدفونام رو گذاشتم تو گوشم و بليطم رو هم جدا كردم گذاشتم كنار دستم كه وقتي اومد ازم بيليط بگيره متصدي, اماده باشه.زودتر از بالاي سرم رد بشه بره.كيارستمي هم كنار پنجره بود صندليش.چك كرد ببينه بلندگوي بالاي سرش آنه يا آف. خوشم اومد .زد افش كرد.داشتم فك ميكردم اگر كيارستمي بود ميرفتم ميگفتم دهع! آقا اينا چيه مي‌سازي يا شايدم ميگفتم اومدين اراك؟؟؟ كه چي؟ درس ميدين اينجا مثلن؟ بهرحال ميرفتم يه سوال مسخره‌يي مي‌پرسيدم.
رديفِ جلويي‌م يه پسره نشسته بود با باباش.جفتشون لباس مشكي عزاطور پوشيده بودن.انگار يكيشون فوت شده بود داشتن ميومدن تهران مراسم طرف.پسره تمام مدت با گوشيش از پشت سرش كه من بودم عكس گرفت. اولش نفهميدم. يه بار يه لحظه چشمم افتاد به صفحه گوشيش خودمو ديدم در حال خميازه كشيدن. تركيدم.گفتم حتمن اشتبا كردم.من اخه چي ام كه تو داري عكس مي گيري؟ يعني ميخواستم بدونم كاربرد عكس خميازه‌ييِ من چيه؟ يادگاريه؟ چيه؟ زدم رو شونه‌ش گفتم اونارو پاك كن. فك كرد با پَپه طرفه.گفت نه به خدا همينجوري گرفتم. گفتم پاكشون كن.
قم كه اتوبوس نگه داشت, حواسم به كيارستمي بود كه پياده شد.رفت پايين سيگارش رو روشن كرد.بعد يه كارت تلفن از جيبش دراورد با تلفن عمومي زنگ زد.دو سه ديقه حرف زد و بعدش قطع كرد.اومد بالا سرجاش نشست.
داشتم فك ميكردم الان چه قابايي تو ذهنش داره ميبنده.
مثلن اون خانومه رو ديد كه داشت برف رو از رو دسكشاي بچه‌ش پاك ميكرد يا اون اقاهه كه دنبال اتوبوس ميدوييد.
بعد دوباره به خودم ياداوري ميكردم اين كپيِ فلانيه.خودش نيست. تازه من كه هيچ وخ بيگ فن‌ش نبودم كه بخوام انقد بهش توجه كنم.يه بار هم كه از نزديك ديدمش با يرما و خواهرش تو موزه معاصر بود سه سال پيش.از جلومون رد شد انگار نه انگار وقتي اين پاپاراتزيا داشتن خفه كنون ازش عكس ميگرفتن.يه عده هم دنبالش بودن.حالا نه اينكه ما ها چيز خاصي باشيم نه.ولي خب دنبال طرف دوييدن در هر شرايطي خيلي مسخره ست خب.بعد فك كردم طرف خودش باشه بعد اين فيلماي درپيتِ تو اتوبوس رو هم ببينه.بالا مياره بدبخت.مثلن افراطيا يا وفا 2010؟ همونا.
دوباره اتوبوس كه راه افتاد خوابم برد.بيدار كه شدم آزادي بود. چند نفر پياده شدن و رفت سمت آرژانتين.
تو ارژانتين كه پياده شدم دوباره به اون پسر جلوييه گفتم عكسا رو پاك كن.فقط نگام كرد. نميدونم حالا پاك كرد نكرد يا چي.
ديشب به مامانم گفتم اگه يه وقت يكي گفت عكس دخترتون رو در حال خميازه كشيدن تو اين سايتاي پورن ديديم تعجب نكن.يه ادمايي هستن كه با دهن كج و معوج من عشق و حال كردن.
Happy Midwife's International Day
پيشاپيش پانزدهم ارديبهشت ماه , روز جهانيِ ماما مبارك باد.
به قولِ بابابزرگه: خدا رو شكر تَرَكِ كونا به هم اومد.همه واسمون آدم شدن.

حالا ديگه هر كي از جاش بلند مي‌شه ليريك انگيليسي يا فرانسه يا درهم ميگه و ميخونه هم.
جدا خدا رو شكر .ببين دنيا رو گه برداشته.
از همينجا به محمد.رس عزيز سلام مي‌كنم و مي‌گم برادرِ من, ايميل و شماره موبايل‌ت رو پاك كردم.
بي زحمت يه اسمس بهم بده شماره‌ت رو داشته باشم يا ميل بزن.يه كاري بكن بالاخره.
البته اگه هنوز اينجا رو ميخوني.
صحبتِ كاري و ايناست.عشقي نيست.

پ‌ن: اصن شوخي يا تقليد از "به اتفاق" نيست.گفتم كه خيالم راحت بشه.جدي بگيريد اينو.
ممد جون كار واجب دارم.تلفنِ همه ادم مشتركا رو پاك كردم.فيس‌بوكت هم اكتيو نيست.دستت درد نكنه.
Tuesday, January 18, 2011
از سري مكالمات 2
خلي ديگه. به جاي اينكه 300تومن بدي بري كيش كه افتاب بگيري, 100تومن بده برو گلابدره حالشو ببر.
پارسال پوست من عاااالي شده بود.خوبيش اين بود كه اب بازي و سيگار و خوردني هم بود.

در انتهاي اين مكالمه دوستان يك دور شلنگ رو گرفتن روي اونايي كه مي‌گن سولاريوم و افتاب گرفتن رو دوس ندارن.

از سري مكالمات
دوووف دوووف لواسون
واي چه خانومِ جيگري.
اوووف ! دافاي لواسون.
يعني من اگه بچه‌دار بشم يه روزي, يه سري راهكار دارم واسش كه وقتي بزرگ شد كمتر حرص بخوره.
ساده‌ترينش اينه كه يه پيانو مي‌خرم ميذارم تو خونه كه بتونه وقتي بزرگ شد هي بگه : من بچه كه بودم سازم پيانو بود. بزرگ كه شدم ديدم دوست دارم بِيس بزنم يا از بس عاشقِ موسيقي بوديم به جاي كارتون و برنامه كودك شب تا صب برام انيميشن درياچه قو ميذاشتن ببينم.واسه همين انقد خفنم.

يكي ديگه‌ش هم اينه كه بهش ياد مي‌دم به هر كي كه شبيه خودش نبود , يا اگه طرف لهجه‌ش يه كم با معيارِ فارسي فرق داشت يا مارك شورتش بنتون نبود يا خونه‌شون از منطقه‌ي 3 پايين‌تر بود, بگه عمله‌ي چيپ.

خاك تو سر من كه دورمُ يه مشت عن اين شكلي گرفته به قرآن.
دافاي لواسون


دلم كسايي رو مي خواد كه بشه حتي بي‌ترس باهاشون سكوت كرد

ليلي
Sunday, January 16, 2011
گفتم رفتم شام بخورم. خب؟
يه قر وقاطي پلويي بود كه شفته شده بود. خب البته من هيچ وخ به مامانم نميگم چرا اين شفته ست يا چرا اين غذائه رو درست كردي.
كلن گه ترين مزه‌ي دنيا هم باشه من ميخورم. ميام يه جا ديگه غر مي‌زنم.
حالا, بعد از شام هم رفتم حموم.اومدم بيرون. يه بوي غذاييييييي پيچيده بود تو ساختمون كه ميخواستم بميرم.
بعد هي الكي ميرم تو راه پله كه بو بكشم.
ته‌چين مرغ دارن .مطمئنم ماست و خيار هم درست كردن. بعد ته‌چين‌ة يه بوي زعفرونِ خوبي داره كه بيا و ببين.
الانم پا شدم رفتم تا طبقه اول از دم در خونه‌شون رد شدم بو كشيدم. ميخواستم ببينم بوي چه غذاي ديگه‌يي مياد.
الان رسمن ديوونه شدم. بوي ته‌ديگ طورِ خوبي اومد. واويلا.
قشنگ حس نگ وقتي اون نت رو نوشت كه گرسنه رسيده بود خونه و همسايه‌شون شيرين پلو پخته بود و ادامه ماجرا رو مي‌فهم.

دارم چايي و ويفر موزي مينو مي‌خورم بلكه اين بوي لعنتي ته‌چين ولم كنه. تنگش هم فريدون فروغي داره مي‌خونه : دو تا چشم سيا داري.
واويلا.
يك پستِ صرفا خبري
  • دريا اولين عشق مرا بردي
  • خيلي دارم اينجا مينويسم .ميدونم. تابلوئه.
  • كيو ميگه پاشو بيا اينجا. من ميگم حوصله ندارم.
  • مامان ميگه بيا شام بخور. ميگم نه.بذار اول جواب كيو رو بدم.
  • محمد رفته سر تمرينِ آ.كلن دلم ميخواست بهش بگم چرا ناراحتم. يا رفتي حداقل بگو من چمه.نشد.
  • من سالمم.خيلي. سالم تر از هميشه.درسته ديگه پولامون به خاطر اين قضيه ته كشيد ولي سالمم.اينو الان نفهميدم. دو هفته‌ست.
  • نميدونم وقتي از درِ سنتر برم تو چي ميشه ولي ميدونم وقتي بيام بيرون دنيا هم همچين گُلسّوني نشده.اينا همه‌ش توهمه.آدم بايد از يه جا ديگه شروع كنه.يعني مثلن بايد بميره دوباره به دنيا بياد شايد درست شد.
  • سسِ پستو چيز خفنيه. ميخوام بخرم باهاش پاستا بپزم عشق و حال دنيا رو بكنم. بابابزرگ ميگه خاك تو سرت كه عشق و حالت ايناست. ميگم خب بگم چي؟ بگم با فلاني خوابيدن كه ميزني تو سرم ميگي گه خوردي. ميگه نه خب انقد. يه كم خفيف‌تر.دارم فك ميكنم كي ميره خونه‌ش؟ اگه بره دلم تنگ ميشه. تنهاست. گناه داره
  • كم‌كم اون روز كه منتظرش بودم داره مياد. اون روزي كه ول كنم برم يه جا. نباشم.كاري به كارمم نداشته باشن. خواستم بدوني اگه دو هفته خاموش بود اين موبايل لامصب, نيستم.
  • دختر عمه‌م امروز تو آرايشگاه بود.
  • دنبال يه اهنگ ميگردم كه توش كلارينت‌ه ناله ميكنه. خيلي اهنگ خفنيه ولي اسمش رو نميدونم.
  • گلوي جرواجرم رو دوست دارم.
  • بالاخره آدم دوستاي جديد پيدا مي‌كنه
  • آموزش هُس‌شر نويسي در يك جلسه.
  • من دلم برا اينجا تنگ شده بود. ميدونم فقط 3ماه شد كه ننوشتم.ولي خب كلن.
  • مي‌شه دريا رو به بغض تو سپرد/ ميشه با چشم تو رنگا رو شناخت/ميشه بهترين ترانه ها رو ساخت/ نگو ديره, من ازين فاصله ها بدجوري گريه‌م ميگيره.من ازين بيخوديا بدجوري گريه‌م ميگيره.
  • اين بالايي رو نوشتم يادِ نسيم افتادم.همه فك ميكردن اون سال كه من داغون بودم براي بهم خوردن يه قضيه‌يي با اون پسره آرش گريه ميكنم. نميدونستن ناراحتم كه نسيم رفته.نيست.يه شب عيد اسمس داد من نباشم چي؟ گفتم بمير بابا. دوستمي. دوستم بود فقط؟ نبود. الانم ناراحت نيستم اينا رو مينويسما. خب هيچ جا و كسي نيست آدم بهش بگه اينا رو.حالا به درك كه موهاش لخت و بلند بود.اينهمه اسمس‌ي كه ازش دارم رو نميتونم پاك كنم.هروقت از سر خيابون مفتح رد ميشم يادش مي‌افتم.
  • آدم يه وقتايي يادِ خودش ميفته , ميشينه ميكَنه و ميكَنه تا ميرسه يه يه جاهايي كه فك نميكرد هيچ وقت دوباره خاكشون رو پس بزنه.چن شب پيش خاكا رو كنار زدم ديدم هه! اون روزي هم كه تو دستشوييِ مدرسه 5دقيقه‌ي تمام اب خوردنِ اون دختره كه دو سال ازم بزرگتر بود رو نگا ميكردم يادم رفته بود.
  • اينارو هم نگفتم كه بگم اره من خيلي فلانم. نه. خواستم بگم تو زندگي همه هست و من چه خر بودم كه خودمو نمي‌ديدم.فك ميكردم فقط مال بقيه‌ست و هي ميخواستم كريه جلوه‌ش بدم كه خودم رو نيام.
  • الان خوشحالم.
  • الان ميخوام برم شام بخورم
  • الان نميدونم چرا
"...آدم بايد بتونه پايين ِ يه تپه دراز بکشه، با گلوی پاره و خونی که آروم آروم می‌ره تا بميره، و همين موقع اگه يه دختر زيبا يا پيرزن با يه کوزه‌ی قشنگ روی سرش از کنارش بگذره، بايد بتونه خودش رو روی يه بازو بلند کنه ببينه که کوزه صحيح و سالم به بالای تپه می‌رسه..."
جی. دی. سلينجر، فرنی و زويی
در گهواره از گريه تاسه مي رود
کودک کر و لالي که منم
هراسان از حقايقي که چون باريکه اي از نور
از سطح پهن پيشانيم مي گذرد
خواهران و برادران
نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشيد
هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ کنيد

حسين پناهي
100 امتياز
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگری نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم

حسين پناهي
Saturday, January 15, 2011
برف بود, هست.





اينارو همين امشب كه برمي‌گشتم خونه گرفتم با موبايلم.
برفِ زيااد. كوچه‌مون .خونه‌مون.
الانم دركي ندارم از اون وي‌يي كه نشون دادم.
به‌به به سلامتي
ازينكه مي‌بينم گريه‌هام به خاطر چيزاي عشقي و رومنس و اين حرفا نيست , خوشحال مي شم.
ازينكه مي‌فهمم اضطرابم بابتِ هيچ كدوم ازون ميل ها و اسمس ها و تلفنا و ديدنِ آدما توي جشنواره نيست , خوشحال مي‌شم.
ازينكه مي‌تونم صبر كنم تا فيك بودنِ يا نبودنِ حسام رو تشخيص بدم خوشحال مي‌شم.

به قولِ پدر , ازينكه اشراف دارم خوشحالم.


بابابزرگم خونه‌مون بود , جلوي آينه نشسته بودم تلفني حرف مي‌زدم.اومد تو اتاق پرسيد كيه؟ گفتم يكي از دوستام.
گفت : عجب و رفت.

ديشب تو خواب هر چيزي دم دستم بوده از تو تخت پرت كردم پايين.بيدار كه شدم همه چي كفِ اتاق بود.سي‌دي فيلما ,آي پاد , بسته‌ي آجيل.
آجيلا رو الان جمع كردم از كف و ريختم تو كاسه.نشستم خوردمشون.



پرسيد : راست گفتي از اولش هم به تخمت نبودم؟
گفتم : نه.عصباني بودم.
بابابزرگ پرسيد تو مگه تخم داري؟
گفتم : اره.
گفت : عجب. از كي تا حالا؟
گفتم‌: از عيد.از موقعِ سال تحويل.


داره برف مياد هنوز.
اسمس‌ي اومده بود كه هفتم بهمن هستي بياي پيشمون؟ نميدونستم شماره كيه, قضيه چيه.
وقتي هم فهميدم كي و كجا و چي , مهم نبود باز.
نوشتم نه. يعني باشم هم نميام. مهم نيست.
حرف مفتي بود اين؟
نبود.
جدا" مهم نبود.
بعد هم نشستم به پاك كردن.چيز جديدي نبود. قديمي‌ها هم بيهوده كاري بودن.
ديدم تا برگردم طولاني شده و خبري نيست.
تا برگردم.


چون روستايي حلوا چشيد, بعد از اين , ميلِ شهر كند. زيرا شهري دلش را بُرد.
ناچار در پيِ دل بيايد.

فيه ما فيه
كنار مردِ چاقي نشسته بودم. خودمو چسبوندم به در تاكسي. اينجور وقتا همون ابيوز فلان هميشگي سراغم مي‌اد. ميترسم از هر تماس بي دليلي حتي.
مردِ بيچاره هم معذب شد.
بقيه ش مزخرفه.
هيچي نشد. تمام مدت توي راه تا خونه من خودمو مي‌چسبوندم به در تاكسي از ترس اينكه طرف دستشو بماله بهم.
اونم بدبخت خودشو مي‌كشيد كنار كه يه‌وخ نخوره به من.
علم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
Friday, January 14, 2011
اون دوربيني كه باهاش اون عكس دو تا پست پايين تر رو گرفتم داستان داره.
اون جا حياط دانشكده هنره.
اون زمستون اولين ترمي بود كه من اومده بودم دانشگاه اينجا.
دوربين رو كادوي تولد خريده بودن واسم. خودم يه نيكون اف‌ام2 داشتم و دارم. زير بار ديجيتال نميرفتم.
رفتن برام خريدن , بعدها هم ازم پسش گرفتن.
اون شبي كه اين عكسه رو پيدا كردم چند تا عكس ديگه هم پيدا كردم كه غروب اون روز انداختم.
توو پارك سئول از بچه ها و پيرمرد پيرزنا.
دوربين داستان داشت.داستانش تا 4سال بعدش هم ادامه داشت.
امروز دست به هر چي مي‌زنم داستان داره.
جمعه بود



صب زنگ زد كه پاشو بريم پيست.
گفتم: خوابم مياد. نميام.
اصرار كرد كه پاشو بابا.
گفتم باشه.بلند شدم لباس پوشيدم.همينجوري با عجله صبونه خوردم .موهامو شستم.
مامان داد زد از تو تراس كه لباس گرم بپوش.رفتم از تو كمد ديواريِ تو اتاق بغلي كفشاي كوهمُ كه پارسال با دايي
خريده بودم اوردم بيرون.
شال و كلاهم رو از تو چمدون سرمه‌ييه بيرون كشيدم.داشتم فك ميكردم هه! اين كلاهه! صد سال پيش از اون جوراب فروشياي تو قائم با نسيم خريدمش.
يعني اصن بيخودي چن شبه ياد نسيم ميفتم. ميدونم ازين دلتنگي مسخره هاست كه مياد و ميره.وگرنه اونجوري كه ما دو تا ريديم به سرتاپاي همديگه , راهِ ديگه‌يي نداريم كه با هم باشيم دوباره.
محمد اسمس داد كه تهراني؟ گفتم نه.گفت نيومدي مراسم احمدرضا احمدي؟ گفتم نه.
اين جوابِ نه افتاده رو زبونم چن وخته.
نشستم رو صندلي و هي تو آينه نگا خودم كردم.گفتم چته خب؟ ميخواي بري برف بازي و اين حرفا, چه مرگته؟
دو روزه سگ شدم. پاچه هر كي دم دستم باشه مي‌گيرم.
گذاشتم به حساب پريود. به حساب هورمون.
ولي ميدونم ازونا نيست.
مسخره ست كه ادم تا هر چيش مي‌شه بگن از هورمونه.مردا هيچي. ولي زنا رو با اين هورمون بدبخت كردن. يه عمر هر چي گريه كردن و خواستن چسناله يا غير چسناله سر بِدَن گفتن: از هورموناته.
موهامو بستم پشت سرم.اون شبم كه رفيقمون اسمس داد ازون روغنه ميخواي باز؟ گفتم نه.احتياج نداشتم ديگه.
يه چيزي تو بيني‌م بود داشت اذيت ميكرد. از جعبه دستمال كاغذيِ رو تخت يه برگ برداشتم رفتم تو حموم فين كردم انقد تا راحت شدم. مطمئن شدم هيچي توش نيست.
مامانم از صداي فين متنفره. تو دستشويي هم فين كني بهت غر ميزنه كه حالمو بهم زدي.نميونم خودش چيكار ميكنه. فين كردنِ خودشو ديدم ولي نميدونم چرا از مال ما حالش بهم ميخوره.
ضدآفتاب زدم.جلوي موهامو دادم بالا.كج هم ميكردم فرقي نمي‌كرد.زير كلاهم باز بهم مي‌ريخت.يهو نظرم عوض شد. گفتم نميرم. زنگ زدم گفتم: نميام. حوصله اين بچه قرتي مرتي‌ها رو ندارم كه با بُرد و چوب اسكي ميان اونجا , زرت و زرت از خودشون و بُردشون عكس ميگيرن براي فيس‌بوك. گفت: گمشو! غلط كردي. پاشو بيا.
مامان داد زد باز كه پاشو برو. چته؟
گوشي رو گذاشتم گفتم خب. ميرم.
اومدم تو اتاق.كاپشن سرمه‌ييم رو از چوب لباسي برداشتم پوشيدم رو اون همه بافتني كه قبلش پوشيده بودم.
بعدش رفتم سراغ كشوي دراور كه دستكشامو بردارم.نبود. هر چي گشتم نبود.تو چمدونا رو گشتم. هيچ جا نبودن.
دست كردم تو جيب كاپشنم ديدم تو جيباي اونن.تو اون يكي جيبش هم ازين كاغذا بود كه تو هايلند و اين عطرفروشيا ميدن بهت كه روشون تست كني عطر رو.
نميدونم مال كي بود. اصن يادم نمياد كِي با كي رفتم عطرفروشي كه عطر تست كنم. اونم زمستون.
هر چي بوده تابستونا من تو عطرفروشيا بودم.
هي كاغذا رو گرفتم جلو بيني‌م بو كشيدم بلكه سر صبي بوي خوب هم به مشامم بخوره. بو نميدادن. يعني بو ميدادن ولي بوي اين عطراي ارزوني كه تو پاساژا ميفروشن بود بيشتر يا بوي عطر گل محمدي كه مونده باشه.يه بوي لايت با يه ته‌بوي الكل دار.كلن بوي خاصي نبود.
پوست بيسكوييت هم بود تو جيبم. همينجور كه از تو اتاق تا هال داشتم كاغذا رو بو ميكردم اومدم تو اشپزخونه كه پوست بيسكوييت رو بندازم دور.خواستم كاغذاي عطري رو هم بندازم دلم نيومد. نگهشون داشتم
بردم گذاشتم تو كشو و كفشامو پوشيدم. زنگ زدم گفتم: كجاييد خب؟ دو ساعته من آماده‌م.
گفت: داريم ميايم.الان سر كوچه ييم.
برگشتم تو اتاق كوله م رو برداشتم.مامانمُ بوس كردم گفتم: جاده‌ي پيست داغونه.ميدوني ديگه. ديدي يه‌وقت نيومدم.
مامان گفت : برو! برو. خوش بگذره.تو 7ساله كه ميگي من رفتم شايد مردم, برنگشتم ولي بازم برمي‌گردي.
گفتم: خب ادم خبر نداره.
گفت : اينجوري باشه ادم همه ش بايد در حال خداحافظي و وصيت كردن باشه.يه بار ميگي براي هميشه. بسه ديگه.
درو بستم اومدم پايين.تو راه هي فكر كردم من كي با كي تو زمستون رفتم عطر بخرم آخه كه كاغذاش مونده تو جيبم.يادم نيومد. تهش گفتم گور باباش. هر كي بوده و هر موقع گذشته ديگه.
اونجا با تيوب سُر ميخوردم ميرفتم پايين برميگشتم بالا. اونا هم اونور داشتن تمرين ميكردن كه چه جوري رو برد تعادلشون رو حفظ كنن.
يه بار كه رفتم پايين داشتم برميگشتم بالا, يه اقايي با دوستش و انگار زن دوستش داشتن جلوم ميرفتن بالا.اقاهه داشت تعريف ميكرد كه يه بار اينجا چند نفر با تيوب سُر مي‌خورن ميرن پايين ولي ترمز نمي‌كنن.همينجور ميرن پايين يهو ميخورن به يكي از اون تيركا كه مال اسكي‌ه.دست يكيشون قطع مي‌شه.ميگفت تمام برفا از خون طرف سرخ شده بود.
دلم هري ريخت پايين.فك كنم 30 ثانيه بيشتر طول نكشيد ولي خودمو ديدم كه دارم ميخندم و سر ميخورم پايين ولي ترمز نميكنه رو برفا.من هي دست تكون ميدم كه منو نگه‌داريد ولي كسي اهميت نميده.با خودشون ميگن يه جا وايميسته ديگه.
ولي ترمز نمي‌كنه.محكم ازون سيم قطورا كه فك كنم بهشون ميگم سيم بوكسِر اويزون ميشم.سرم قطع ميشه ميفته رو برفا وادما دورم جمع ميشن و من همينجور با چشماي باز زل ميزنم بهشون.
از اين فكرم درومدم ديدم اقاهه داره باز همينجور تعريف ميكنه كه گروه امداد اومدن طرف رو بردن و دستش رو هم بردن كه شايد بتونن پيوند بزنن بهش دوباره.ميگفت دفعه‌ي بعدش هم كه مياد پيست باز يه جاهايي از اون برفاي پايين خوني بوده.
اومدم بهش بگم چرا دروغ ميگي.مگه ميشه؟ تا دفعه‌ي بعدي كه تو اومدي 20سانت برف باز نشسته رو اون برف قبليا كه يه تيوب از اون بالا اومد طرفم و زد زيرم.چنان خوردم زمين كه انگار تمام محتويات شكمم اومدن تو مخم.دستكشامم پيدا نميكردم.يخ زده بودم.
اومدن بالا سرم كه ببينن چي شدم.براشون ماجراي قطع شدن دست و اينارو تعريف كردم ترسيدن. جمع كرديم اومديم خونه.تو راه همه‌ش ميگفتن ببين چه هواي الوده‌يي رو نفس مي‌كشيم.مقايسه كنيد با هواي اونجا. چقد بدبختيم كه توي الودگي هستيم و چه ابي خوبي داشت اسمونِ اونجا.اصن پاشيم بريم شمال زندگي كنيم تو هواي سالم.آخرش تصميم گرفتن رفتيم خونه بعد از خواب برن استخر. رسيديم خونه نشستيم ابي گوش داديم و بعدش هم خوابيديم.استخر هم نرفتن.


Thursday, January 13, 2011
دخترا خوبن. دخترا قشنگن.
دخترا هر كدومشون يه رنگ‌ن.

من فقط بالا ميارم امشب.
You say that things change , My dear*


بهمنِ 83.
Winter :Tori Amos*
Thursday, January 6, 2011
چون درآيد , قصّه‌ي همه بخواند.