Wednesday, June 29, 2011
الان عمودی قورت بدی درد داره
و از مظاهر متفاوت بودن و اوج هوشمندی و دقت در نکات ریزِ رنج آورِ زندگی و دپرشنِ عمیق و بی درمان در بین بلاگرهای قدیم شکایت دسته جمعی آنها از افقی قورت دادن قرص هایشان بود.
نوع قرص هم گاهی مهم بود. قرص های ارامبخش در جهت آرامش بخشیدن به فرد مورد نظر که از دپرشن عمیق و رنج های گونه گونِ بشری در رنج بود , بیشترین طرفدار را داشتند.


راستی
چرا ستارگان با غصه های ما در لیوان های مملو از آب معدنی
سقوط کردند
خسته بودم
نمی توانستم آب لیوان را به هم بزنم ستاره یی به سطح آب لیوان صعود کرد , جان داد, من جان دادن ستاره را در لیوان آب دیدم, ستاره ی مرده را از لیوان بیرون آوردم به حیاط خانه بردم., خانه قدیمی بود , ستاره را در باغچه ی خانه ی قدیمی دفن کردم به اتاق آمدم ستارگان دیگر در لیوان هیاهو میکردند.شیون میکردند. به دنبال ستاره ی مرده بودند عجب آن بود که همه ی این ماجرا در بیداری رخ داد غصه های من ستاره ها را دلداری داد.من دوباره به کنار لیوان آمدم.به لیوان خیره شدم.ستاره ها دانه دانه جان می باختند و ما نمی توانستیم برای نجات انان چاره یی فکر کنیم تا ظهر همه ی آن ستاره ها را تشییع کردیم.

احمدرضا احمدی

مامانم داره ساختمان پزشکان میبینه و گریه میکنه.
همسایه پایینی یه چیزیو محکم میکوبه خونه با همه وجودش میلرزه. من بند دلم پاره میشه که نکنه زلزله داره میاد.
میخوام زنگ بزنم به "الف" بگم نمیام امروز.
دو هفته پیش هم زنگ زدم نمیام.
چرا تموم نمیشه.
داشتیم به زلزله ی صب فک میکردیم و اینکه آخه 7 صب موقع است واسه زلزله. رفتیم تو حیاط نشستیم با پسره. چشمام باز نمیشد ولی ترس اینکه زیر آوار بمونم نگم داشته بود.
پسره گفت خاله اگه خونه خراب بشه خب اینجا باشیم یا تو خونه فرقی نمیکنه. اینجا هم میریزن سرمون. گفتم نه. اینجا باشیم میریم تو باغچه. کمتر می میریم. مثلن میخواستم یه چیزه مسخره بگم که بچه هه کنجکاو بشه درباره مردن. ریدم. چون پا شد رفت بالا. وقتی هم از پله ها بالا میرفت گفت خاله. تو بمون.من میرم. اگه بخواد زلزله انقد شدید باشه که بمیریم اینجا هم میمیریم.
دنبالش رفتم.
خوابیدم.
تلفن زنگ زد رفتم جواب بدم قط شد.

ناهار خوردیم. خواهره اومد نشستیم حرف زدن.دوباره تلفن زنگ زد. مامان رفت جواب داد. ساکت بود.صداش درنمیومد. آخرش گفت راحت شد.
خواهره گفت یکی مرده.شروع کردم دنبال پیرمردا و پیرزنا و مریضای خسته ی فامیل گشتن. اسم چن نفرو گفتم.
مامانم نشست کنار میز .گفت دلم درد میکنه.یه لیوان اب بدید.

داییم امروز صب تموم کرده.باورم نمیشه با اینکه میدونم دو ماه دیگه جوری م که انگار از اول نبوده.
ولی نمیشه فک کرد بهش.داییم مرده.بیشتر ازین هم نمیتونم توضی بدم واسه خودم. چرا و چطورش. اومدم نشستم اینجا.یه سری عکس نشون خواهرم دادم که گریه نکنه.همین ازم برمیومد.
Monday, June 27, 2011
برادره میگفت از یه سنی مجبور میشی واسه خودت تاریخ جعلی درس کنی. مثلن از یه سنی مث 12 13 سالگی. میخوای جای خالی یه چیزایی رو پر کنی. شروع میکنی داستان میسازی.میبافی. مث همه اینا که من بافتم.

مامانم هنوز گریه ش میگیره وقتی یادش میفته مادرش مرده و نتونسته بره مراسمش.
بعد من نشسته بودم از نماز خوندن مادربزرگم می نوشتم. از اینکه بچه بودیم کنارمون بود.

یه وقتایی میگم مدیونم به اونی که باور کرد همه ش رو.
Sunday, June 26, 2011
پرسید که الان چی جواب میده؟ دوا و عرق؟ سیگار؟ جنده؟
گفتم نه.خودت. انقد خوبه. راحتی.
یه وقتایی هم دلت محبت میخواد که میری خرید میکنی. حالت خوب میشه.

انقد واقعی نبودم .
سلام عماد
دلم برات تنگ شده. یعنی واسه اون چن روز اخر سال 88.
حداقل انقد تصویرای گند و گه از هم نداشتیم.

بعضی وقتا میبینم که بزرگ شدن دخدرت رو از دس دادم. تماشا کردنش رو.
من همین قد بلدم.

عرض دیگه یی نیست.
مخلص.
Saturday, June 25, 2011
فقط کاربرانی که ثبت نام کرده ند , میتوانند لینکها را مشاهده نمایند.
پریشب تا 3خونه "الف" بودم. همه بودن.
کسری و دوستاش داشتن بازی میکردن. شنگول بودن. دلم خواست برم بشینم کنارشون و بفهمم این استریت و پاکت یعنی چی.
حوصله نداشتم. مث نخود آش.

نشستم کنار "الف" درباره تقویت ناخن حرف زدم. انقد زر زدم که کاوه برگشت گفت بیا اینجا بشین بازی کن.
رفتم بازی کردم. باختم.

آذین زنگ زد بیاید اینجا. رفتیم خونه اذین. تا صب تو اتاق بیدار بودم.ساعت 7 اروم پا شدم اومدم خونه مون.

بابابزرگم زنگ زد که بگه رسیده و خونه ش اماده ست و دیگه تو هتل نیست.

به من گفت بیا اینجا.میبرمت میگردونمت.
دندون 6 و 5 بینشون پوسیده بود. رفتم هر دو رو پر کردم اومدم خونه.
بابابزرگم زنگ زد دوباره.
گفت گرمه. ولی کولر داریم. پنکه دیواری. با کوشا بیا.
کوشا خاموشه.

منم از فردا.
نون نوشته از سه شنبه بیا تمرین.

نمیرم.
ب زنگ زده بود
دیروز. مامان نگفته تا امروز. قبل ازینکه برم دندون پزشکی.
دو تا دندون پر کردم. مث همیشه بدون بی حسی.
عکس خورشید توی آبـــــــه


چقد این ملت کسکش باشن خوبه؟ میزان رای ملت است؟
رای بدن بفهمیم خب.

کامنت گذاشتن دوستمون که داشتن رد میشدن دیدن ما عصبی هستیم.ریدن , نوشتن بریم یه کارایی بکنیم. اخرش هم ریدن باز که" نزن. رفتم همین" با چن تا دو نقطه

خدا همه رو بگاد :)
Tuesday, June 21, 2011
تخم سگ ها به بهشت میروند.
یعنی این دوستِ مادرقحبه مون که میاد قلب کامنت میذاره کیه؟


Monday, June 20, 2011
فک کن فردا شب بیای بگی حیف از اون گوشواره ی فیروزه یی.
حیف از این همه ذوق وبرگردی خونه , از زیر تخت ادبیات پیش دانشگاهی رو برداری از درس اورازان به بعد رو بخونی.
بعد واسه اینکه خوابت ببره تستای عربیِ 87 تا 89 رو هم بزنی.
شکِّل, تعریب, تحلیل صرفی.
یا تست فیزیک بزنی و فرمولِ عدسی حفظ کنی. تانژانت و کتانژانت زاویه 75 درجه رو حفظ کنی
بشمری که چن روز دیگه تموم میشه و میری. حالا که مامانم هم مث یه ادم راضی به همه چیز داره بار و بندیل جمع میکنه.

بعد بالا بیاری .بخوابی. بگی میگذره بابا. سخت نگیر فقط.



تناقض اون کامنت زیر عکس النازه =))))))

و اینی که اینجا دارم تایپ میکنم و درفت میشه.

ریدم تو سانسور , رعایت کردن.

ب ی ز ا ر م
یه وقتی میگی خوش به حال اون مادر و پدر و دخترِ 2سالشون که با هم خاکشون کردن.

کنار هم. من همینُ میخوام.کنار هم.یه چیزی تو تنهاییش هست که خفه م میکنه.
کاش انقد نمیپرسیدن چرا؟

مگه من پرسیدم؟
نپرسید خب.

یه چیزی بکشید روش بذارید اون زیر بپوسه یادمون نیاد.
انقد سخته؟
یه دوستی خیلی وقت پیش اسمس زده بود :در حالِ عاشق شدن.

امروز من همه ش گوشه ی دفترم نوشتم : در حالِ ...

به جای سه نقطه های بی پدر نمیدونستم چی بنویسم.

هر چیزی بود الا مردن.
Friday, June 17, 2011
جمعه

یک نامه یی رو صد بار خوندم و از خوشی غلت خوردم.
خبرای بد رسیدن.
باز اون نامه رو خوندم و از خوشی غلت زدم.

همچنان معلق م.

پست ادیت نشده.
حذف شد.
دُردانه زندایی مامانم مرد. امروز. به مرگ طبیعی. مامانم پای تلفن گفت :118 سال داشته.
من توی خواب و بیداری حساب کتاب کردم که یعنی متولد کی؟
زیاد بود. یک قرن تمام زندگی کرده. زیاد و کمش ربطی به ما نداره.مهم کیفیت بوده. خاطره ی من از دردانه مال 7 یا 8 سالگی ست.
رفته بودیم یکی از دهات کرمان. خونه شون.
دایی مامانم تنها کسی بود که تنهامون نذاشت. ما یه هفته شاید خونه شون بودیم.تنها چیزی که یادم هست.همه ی دور و بریها هم که جمع کردن رفتن, اینا موندن همونجا. موندن شون نکته ی مثبتی نیست یا ارزش. فقط به خاطر اینکه تنها بودن یادم مونده.هیچ کس رو نداشتن
عید هم که رفتیم همه رو ببینیم من یادم رفت برم دیدنش.
مامانم گفت میرفتی. حتمن کلی ذوق میکرده. انگیزه یی نداشتم.

ساعت 3 هم خبر دادن پسر خاله ی مادرمون تصادف کرده و با زنش در دم مرده ن. خنده م گرفته ازین همه خبر بد.
مادرم ناهار خورد رفت خوابید. گفت چه خبره؟

گفتم من بهرحال برای مراسم هر دو میرم.از اتاق فرمان گفته ن نه. حق نداری. چون همه می آن. درست نیس بری. تیکه بارت میکنن
من اینا را گذاشتم روی تخمم و دارم لباس جمع میکنم.

Thursday, June 16, 2011
ما از هرگونه تلاش برای کاهشِ میزانِ خواننده استقبال میکنیم.

حذف فید یا هر گونه بلاک کردن دیگه یی.

ممنانم از حرف گوش کن بودگی تون.


توهم پر خواننده بودن نداریم. مقصود از کعبه و بتخانه چیدن, تویی تو مخاطب/ مخاطبان خاص.
فامیل مادر رو سرچ میکنم تو فیس بوک.لینکم کوشا ست.

اونم چند سال پیش دیدم. رفتارش با ما خوب بود. یعنی اون حسی که شاید بچه های خاله و داییم به ما دارن , رو نداشت.
همه رفتن. تقریبن من هیچ کدوم رو ندیدم. فقط اون چند نفری که چند سال پیش تو تهران دیدیم. اونا هم رفتن.
دلم میسوزه. به انتخابای ادما فک میکنم. به اینکه مامانم الان میتونس تو وضعیت بهتری زندگی کنه. خیلی بهتر. مثل شیوا دختر خاله ش. هم سن ن.ولی اون کجا این کجا.ولی خب اگه مامانم یه تصمیم دیگه گرفته بود و مثلن با پسر عمو یا حتی دورتر عروسی کرده بود دیگه ما وجود نداشتیم. و به فرض خوشبخت و خفن شدنِ همه چیز , ذره یی ازش به ما نمیرسید.
جالبه واسم که هیچ کدوم شون تو پروفایلشون دین شون رو نزدن. یعنی اون موقع ها ما فک میکردیم اگه شبیه شون بودیم همه جا هوار میزدیم ولی نبودیم. فقط میتونستیم ادعا کنیم یه طرفمون بهشون میرسه, البته که قبول نداشتن. ولی اینا هییچ کدومشون اشاره نکردن.حتی به زبانایی که میدونن. به هیچی.فقط دیدم بعضیا گجراتی رو زدن.همین.
فقط اسم و فامیلاشون ممکنه بهت تلنگر بزنه.جدن چه اهمیتی داره دیگه؟ هیچی.وقتی اینجا بودن مدام قایم میکردن از همه .میترسیدن. به همه مشکوک بودن.انگار همه میخواستن اذیت شون کنن.
فرحناز رو واسش پیدا کردم تو فیس بوک. بعدش گفت واسش یه پیج بسازم که بتونه بیاد و همهشون رو ببینه. انگار تازه فهمیده چی شده.
یادمه تو مدرسه اگه حرفی میزدم یا نشونه یی میدادم دهنم سرویس بود. چون باید هزار جا جواب میدادم. هیچ نشونه یی ازون رگه ها تو ما نیست.
یه روز تو دبیرستان از تلفن کارتی که جلوی دفتر بود زنگ زدم به یکی از پسرای فامیلش. می خواستم بدونم. میخواستم بفهمم چی شده. تمام رفیقا این رفتارا رو گذاشتن به حساب اینکه من آدمی تاریخ دوست هستم. قرار بود همه چیز ذوب بشه در خون پدری. شده بود. حتی اسما. هیچ کس بویی نمیبرد.
ریدم تو ملاحظه و احتیاط.اونایی که مامانم رو دیدن هیچ وقت حدس نمیزنن. ذوب شده. آب شده. تموم شده.مثل دایی م.

بدجور تنهاست. حالا که خبرا رو میشنوه ازشون-که همه ش هم تقصیر منه- بیشتر میفهمه.
ما از یاد رفتگانیم.


نیستیم شاید.
سروتونین خون من یه هفته میشه که بالاست.
به خاطرِ کشش ه.
به خاطر اون نشستن دور کلاس.

به خاطر بودن اونا که نمیذارن تنها باشی.
یه بار یه عنی گفته بود : تو همیشه تنهایی.
رید با این پیش بینی.

وقتی یه چیزایی رو دور میریزی به جاشون چیزای جدیدی تر میان.
اون شب یکی گفت دوستی موندگار. الانم که مینویسم میخندم.
میدونم میخواست شاید محک بزنه. ببینه شک دارم یا نه. نداشتم. مطمئن بودم. حداقل درباره یه چیز.

پارسال این موقع مرده متحرک بودم.


ترانه ته کشیده. چیز جدید ندارم گوش بدم.
ا
بیماری
بله. دیشب من همه ش به خودم گفتم
ببین حق نداری امسال مث بقیه سالا چسناله سر بدی روز پدر
یعنی اصن باید دهنت رو ببندی و هیچی نگی.
اینکارا چیه؟ مگه بچه یی؟ مگه تازه مرده؟
واسه همین امروز از صب تا همین الان بیرون بودم. کلاس , خرید ,
غروب خواهره زنگ زد که بیا شام بریم بیرون
رفتیم شام بخوریم. تو رستوران موسیقی زنده داشتن
ما داشتیم میخندیدیم به یه جریانی. خیلی میخندیدیم.
یهو خواننده هه گفت : دست بزنید به افتخار پدرای مهربون تون که امشب کنارتون نشستن.
ما رو میگی شروع کردیم هی دست زدن.خواهره منو نگا میکرد دس میزد.
شانس اوردیم یه دیقه بعدش شامو اوردن. مشغول خوردن شدیم.
به تخم مبارک آقای خواننده نبود که یه چیزی بگه امثال ما دلشون کباب نشه خب:|
اومدم خونه. مامانم که خواب بود. نازی
رفتم تو تراس ماه گرفتگی ببینم خیر سرم
دیدم از تو کوچه روبرویی, از خونه همسایه ها ,
از همه جا صدای چلق چولوق قاشق چنگال میاد
صدای خنده و هرهر و کرکر .
تابلوئه دیگه. روز پدره, اومدن خونه باباهاشون مهمونی.
یا اصن باباهه رو دعوت کردن خونه شون شام کادو بازی و این حرفا.
کوفتم شد خسوف.
میخواستم هی با قوانین سایه ها و نیم سایه ها بررسی ش کنم.
میخواستم ببینم چقد از درس نور و اینه فیزیک یادم مونده
کوفتم شد.
نورو اینه به چه دردی میخوره وقتی تو دلت یه چیزی عقده میشه؟
حالا اسمس بدید : ملت برید خسوف رو ببینید. خیلی خفنه.
وقتی پشت پلکات خیسه و پرِ اشک و حسرت داری ,
خسوف تو مایه های خبر کار کردن شکم بچه همسایه ست.
Wednesday, June 15, 2011
امشب که برمیگشتیم اینا خورده بودن حالشون خوب بود.
هر چی یادشون میومد میخوندن. بعد شروع کردن اینو خوندن :
زمستون خدا سرده دمش گرم
زمینو مثل یخ کرده دمش گرم


زمستونِ خدا هوا چه سرده
میترسم دیگه یارم بر نگرده


خنده م گرفته بود که چرا دم گرفتم باهاشون. ولی انگار نمیشد. ولی یه حال خوبی بود. دلم میخواست زمستون بود واقعن.
بعد اونجاش که میخوندن :


دم گرم کسی نیست توی این شهر
اون عاشقی که ولگرده دمش گرم



میخواستم گریه کنم سرمو بذارم رو صندلی و بمیرم. اینا همه از اثراتِ پی ام اس ه. نگران نیستم برا خودم.

Tuesday, June 14, 2011
چون نکنم ناز که پنهان و فاش /می‌رسدم خلعت و اِعزاز نو*
چطور در این حال خوش شریک باشید؟

قواعد میخوندم. حواسم به هیچی نبود. تلفن زنگ خورد.
باور میکنید؟ نمیکنید.
تا قطع کردم هزار بار خواستم نیشمُ ببندم که نره تا بناگوش و رفت و نشد کاریش کنم.
حالا نشستم راز نو گوشم میدم.


دیوان شمس*
Monday, June 13, 2011
دستام بوی اسپند دود و زغال میده.

نکته کنکور : تو درس اورازن , پیش دانشگاهی , زغال با ز نوشته شده است.


نشستیم دور تا دور کلاس.
مربی اومد نشست. عمود بر ما.
شلوار سرمه یی تنم بود کنارم الف نشسته بود با شلوار سرخابی.
چسبیده بودم به دیوار. با صدای آروم گفتم دو دوره..تعجب کرد از جوابم. گفت تنها؟ چند روز تمرین کردی؟ با یه صدای اروم تر گفتم 22 روز.
همه ساکت بودن. انگار به جثه م نمیومد . گفت یه نمونه همینجا تمرین کن. چشمامو بستم.
چشمامو که باز کردم اومد بغلم کرد. گفت قیافه تُ دوست دارم. خیلی.

گریه م گرفته بود. بعدش خندیدیم. انقدر که باورمون نمیشد.

من ؟
بسیار خوشحالم. انقدر که حتی نمیتونم بخندم به همه چیز.
خوشحالی بیرونی. مزخرف ترین ترکیب. عامل بیرونی هم که باشه داره درونی میشه. یکجور فکر کردن به چیزی ممکن شده. مثل همین خلوت شدن.
ظهر فک کردم باید پست دو تا پایین تر رو ادیت کنم. حالا همون شک هم وجود نداره. راضی م.
به حسین هم گفتم هیچ اتفاق بدی نمیفته. بدون درد و خونریزی تیکه میکنی و تماشا میکنی. بهتر از هوار زدن دلیل هاته.


:) این شکلی بودم سر کلاس. اومدم بیرون. مینا اومد نبالم. یه اتفاقی افتاد که جفتمون از خوشی میخواستیم ماشینو بزنیم کنا ر تا میشه بخندیم. بغلش کردم. جیغ زد که احمق نکن! تصادف میکنیم. نمیبینم جلومو. خونه که رسیدیم :))))))) این شکلی بودم. مامان نمیدونست چیکار کنه. همه ش میاد تو اتاق میگه خب؟

تو فیس بوک کاوه رو پیدا کردم. شاخ دارم الان.



Sunday, June 12, 2011
ِِD: اندازه همه اون روزا.
اورکات
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
میگه نزن بی بی سی. حرص میخورم سکته میکنم.
بذار آدم ندونه.
تو کلاس تمام مدت خمیازه کشیدم. وقتی معلم برمیگشت سمت تخته. دهنم رو تا جایی که ممکن بود باز میکردم.
تا برمیگشت زود قیافه ی آدمای متفکر رو میگرفتم که بعله. چه جالب میشه تست زد.

گفت چقد اماده یید. بهتون نمیاد.گفتم آماده بودن اومدنیه؟ خودم فهمیدم چی گفتم. زود دفتر کتابامو گذاشتم تو کوله و زدم بیرون.
از سر کوچه گیلاس صورتی خریدم. اولش نمیخواستم بخرم .دیدم نوشتم که میخرم پس میخرم.
گذاشتم ش تو نایلون بزرگتره. اعتماد به نفس ندارم وقتی یه چیزی میخرم. یعنی همه ش فک میکنم اگه اگه یکی دستم ببینه و دلش بخواد من چیکار کنم؟ مامانم میگه دیوونه یی. گیلاس و ماست و شیر و زیتون چیه که کسی دلش بخواد نتونه بخره؟ مامان من مدتهاس از خونه بیرون نرفته. نمیبینه اونایی رو که قاطی میوه های پلاسیده میگردن یه چیزی پیدا کنن.یا اون اقاهه که اومد تو سوپر و قیمت روی پاکت شیر رو خوند و به زنش گفت گرونه. نخر.
در نتیجه حق داره که منو درک نکنه.

شارژ موبایلم تموم شد. تو تاکسی. داشتم روند اسمس هام به حسین رو پیگیری میکردم. دیدم دیشب ادیت کردم .یعنی نوشته چیکار میکنی؟ منم جواب دادم مث خر عربی میخونم.
خبری از قبلیا نیست.این خوبه. بهترین راه برای فرار از عذاب وجدان. الان مینویسم عذاب وجدان ولی اصلش اینه : ترس از اشتبا بودنِ انتخابام و تیکه کردن هام.

مامانم پرسید چه خبر؟ این چه خبر معنی داره. یعنی چی شد؟ جواب؟ منم گفتم هیچی هنوز. میگه اروم باش. همین و عادی. میگه هیچی اندازه معمولی بودن تاثیر نداره. منم خیلی معمولی رفتم نوشتم و گرفتم خوابیدم.مطمئنم دیگه جوابی در کار نیست.
Friday, June 10, 2011
قهرکردن یک‌جور ابزار است برای آدمی که فعلن نمی‌تواند ادامه دهد، حرف دارد ولی حرف‌زدنش نمی‌آید، شاید ترسیده باشد از بلندی صدای کسی، شاید از این‌که چیزی بگوید اوضاع را بدتر کند آن‌قدر که بعد نشود هیچ‌جور درستش کرد؛ جواب دارد، خوب و گزنده اش را هم حتی، شاید بلد نیست چطور می‌شود هم بغض کرد، هم گریست، هم حرف زد، هم منطق جملات را رعایت کرد و هم حرف دل را زد. بلد نیست یک جور داد بزند که هم ناز کرده باشد، هم اخم کرده باشد، هم دل‌خوری از چشم‌هایش معلوم باشد، هم دوستت دارمش پیدا باشد. شاید …
آدمی که قهر می‌کند، می‌داند که کلمه وقتی زخم شد و نشست درست کنار بغض دل‌گیر آدم، سخت بشود جبرانش کرد یا کم‌رنگش حتی، برای همین سکوت می‌کند و یک‌جایی برای خودش آرام می‌گیرد، بی‌حرف، ترجیح می‌دهد که توی دلش حرف بزند، داد بکشد، حاضر جوابی هم بکند حتی، ولی آن بیرون کسی نشود. آدم که قهر می‌کند یعنی دلش می‌خواهد فرصت بدهد به خودش به آن دیگری که بعدتر کلماتی دیگر شاید پیدا کند که بشود مرهم این وقفه‌ی افتاده میان دوست‌داشتنش و حضورش.
آدمی که قهر می‌کند به یک خاک‌ریز، یک سنگر، یک سپر نیاز دارد که کمی آرام بگیرد، که کمی احساس امنیت کند، که دوباره بشود که چشم باز کند و بخندد و بگوید سلام.
اگر این‌ها نبود که صدایش را می‌انداخت پس سرش، با هرچه بلد بود و نبود می‌گزید و می‌رفت. آدمی که بی‌صدا قهر می‌کند می‌خواهد که بماند، که دوباره بخواهد، که دوباره خواسته شود وگرنه که رفتن را بلد است، خوب هم می‌داند که از کدام راه برود که پشت سرش هیچ نماند، هیچ نبیند. همین
این که مدام ارزو میکنن همیشه شاد و خوشحال باشی یعنی چی؟
مگه میشه؟ چرا کس میگن پس؟

وقتی فک میکنن خری یا اسکولی یا نفهمی.
وقتی هی مدام احساس میکنی داره یه چیزی توت وول میخوره و بغضتُ میترکونه.

بابا بی خیال دیگه. انگار جدی جدی همه چی تاریخ انقضا داره.


من نمیدونستم قبلنا که چسب زخم هم تاریخ انقضا داره.
تازه اولشه. ما نمیدونیم باید چیکار کنیم. چطور رفتار کنیم و چی بگیم.
من؟ مدام دارم از فعل "هستش" استفاده میکنم.
مامانم میگه باید اروم باشیم. خیلی آروم. من فلش کارت بینش رو میذارم تو جیبِ جین تیره هه و باهاشون میرم اونطرف.
معلم فیزیک میگه میتونی.
یه جوری خوبی حرف میزنه. آرومه اونم.
لاغره و قدش از من کوتاه تره.
فردا که برم باز میخنده میگه چرا میای اینجا اخه؟ تو قبولی.
منم احتمالن کوله م رو میندازم و انگار 18سالمه میزنم بیرون , از سر کوچه آموزشگاه , گیلاس صورتی میخرم.
بعدش میرم خونه ی نامی اینا بازی.

Thursday, June 9, 2011
یه ادمایی رو وقتی داری با یکی دیگه چت میکنی یا تلفنی حرف میزنی , میشناسی.
بعد میبینی ای دل غافل! من چه احمقی بودم.

اینجوریه که شروع میکنی تیکه کردن. تهش تنهاییه؟ تخمم.
بهتر از احساسِ تقلب و دروغه.
Wednesday, June 8, 2011
اومدم یه عکس از خودم بذارم اینجا که به نظرم تنها باری که نترسیده بودم از خندیدن ,که اگه بخندم زشت میشم, عکس خراب میشه,
نشده بود.
چن بار ادیتش کردم. رنگاشو عوض کردم. اخرش دیدم از خنده م حالم بهم میخوره که نمیتونم اپلودش کنم.
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم؟



دیدی؟نتچ نتچ. اصن درست نیستا.
نقطه آبی کمرنگ - کارل ساگان



بله. خیلی هم تو این فضا عن خاصی نیستیم. انقد فک نکنیم خودمونیم و خودمون.نیستیم اقا جان,نیستیم.
Tuesday, June 7, 2011
خوشحالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
Monday, June 6, 2011
تنها که باشن یادت میفتن.
اولین مهمونی که دعوت نشن یادت میفتن.
طرف که برینه بهشون یادت میفتن.

طرف من نیا.
نقطه ی جوش من دیشب بود. تلفن رو هم که قط کردم دیدم پشیمونم. اون شکلی حرف زدن و قط کردن . اجازه خداحافظی ندادن احمقانه ست حتی وقتی پشت خط کسیه که داره با بحثای مزخرف تو رو تبدیل میکنه به یه گربه یی که گیر افتاده تو اتاق و در روش بستی.چنگ میکشه و از این ور اتاق میدوئه اون ور اتاق. راهی هم نیست که در بره. راه من این بود: نیازی به کلاس فیزیک و ریاضی تون ندارم. تق. خداحافظ.


حرفی ندارم. فقد دیگه کاش طرف من نیاد. همین.
Saturday, June 4, 2011
دیشب خیلی خندیدیم
کلیک میکنی رو یه اسمی.

میای بنویسی دلم تنگ شده. میای بنویسی ببین دوست دارم . میای بنویسی یه چیزی تو وجودمه. باعث و بانیش خودتی. میای ازین چیزا بنویسی. نمینویسی. میگی خز ه. مزخرفه. لوسه. یه جمله مسخره مینویسی. همه دوستاش میخونن. لایک میزنن.همه صفحه ها رو میبندی. میری میخوابی.

دلت میخواد اسمس بدی. حرف بزنی. بازم لالمونی میگیری.

بالای ابروم جوش زده. دیشب شب بدی بوده. امروز یه فیلم نشون داد شبکه دو < بد بود. داغون . میم توش بازی میکرد.همه چی یادم اومد.

دوری. نیستی. در نتیجه حق با اوناس که نزدیکن. اونا که میتونن کِر کنن. مواظب باشن. لمس کنن.
یه عالمه گیره مو خریدم. رنگ و وارنگ. تا کی بشه.

امروز دوباره پای تلفن گریه م گرفت. داشتم دیشبُ تعریف میکردم یهو زدم زیر گریه. از فلش کارتِ عربی خوندن خسته شدم.از بینش. از همه این مزخرفات.بهش گفتم . هی حرف زدیم انقد که گوشم داغ شد وقتی قط کردم.بازم نشسته بودم همونجا. لیوان آبمُ هل دادم. هل دادم تا افتاد.دلم خواست دوباره پیاده بریم. انقد بریم که دیر بشه. من بمونم همونجا.
درست لحظه یی که ازت می بُرم
تحمل ندارم , شکست میخورم
Friday, June 3, 2011
خواب و بیدار بودم زنگ زدن تاریخ دقیق پروازمون رو بگن. پروازمون. چقد چندشه ولی همینه. ما دو نفریم.
یعنی قراره دیگه دو نفر باشیم. من میتونم به ذوقش و صدای شادش فک کنم که وقتی حسین داشت ظرف میشست زنگ زده بود و از پای تلفن همینجور با هیجان از خوش گذشتن و بی نظیر بودن سفرمون میگفت. میخواست که اصرار کنم به مامانم با هم بریم.
من اصلن اصرار نکردم. یعنی وقتی گفتم راضی بود. انگار اصن قبل از اینکه من بگم میدونسته و منتظر بود من بخوام تا بگه اره. میتونی.

دو نفری. این ترس داره. واسه منی که 5ساله میشناسمش ترسناکه. 5سال بی اینکه گفته باشم بهش. حالا قراره با هم بریم. معلوم هم نیست کی برمیگردیم. دایی اون شب گفت ممکنه هیچ وقت , ممکن هم هست یه هفته بعد. راست میگفت. ولی من میدونم وقتی قراره کنار اون باشی خوش میگذره و اگه قراره اون بمونه منم میمونم.
نگران مامانم. میگه زهرمار. مگه من بچه م که تو نگران منی؟
بچه نیستی مادر من.فقط میترسم. هرچند میدونم اینم فایده نداره. با من یا بی من هر اتفاقی بخواد بیفته میفته.میگم مجبورم. به خاطر اون پولم که شده مجبورم. نمیدونه چیو میگم. فقط سرشُ تکون میده که اره. حتمن یه چیزی هست که میخوای.

مینا فک میکنه من هنوز ناراحتم. هستم.ولی نه اونقد که اون شب. دارم همه زورم رو میزنم که بگم بی خیال. مهم نیست. شوخی بوده .
امیگه خوبی رفتنت اینه که میفهمی کلی ادم هست.تو پرانتزهم احتمالن میخواد بگه پسر هست نه دختر. حال بهم زنه.

نمیدونه و همین ارومم میکنه. نمیدونه لباس اون روزش , موهاش منو میکشن. ندیده چطوری بهش خیره شدم یه وقتایی.اینا رو نمیدونه. پس میتونم با خیال راحت جمع کنیم بریم.بهش میگم من دلم میخواد یه جوری بریم که دیگه نیایم.
نمیشه. برمیگردم. خودم میدونم. حتی اگه امتحان داده باشم و قبول شده باشم و بدونم میتونم با خیال راحت بشینم سر کلاس و طراحی کنم. یاد 4سال پیش افتادم. اون موقع هم همینو میگفتم.
بهش زنگ زدم خاموش بود موبایلش. میخواستم بگم پیشتم. حرفایی که تا حالا نگفته بودم. نخواسته بودم که بگم. فلش کارتِ بینش پیش دانشگاهی تو سرم بخوره.

فقط به لباسش فک کن. به موهاش. چشماش. دستاش. خنده هاش. به اینکه از سفر بیاد و بفهمه چقد خوشحال میشه.به اون چند تا جمله یی که پای تلفن گفت: من از ذوق نمیتونم فک کنم که تو هم میای با من.اصرار کن نسیم. اصرار کن.هر روز بهت زنگ میزنم تا راضی بشی.

13 خرداد 1390

اما این وسط یک عدم تعادل، یک ناهنجاری به تعادل رسید. این ناهنجاری به گمانم همان چیزی بود که مرا وا می‌داشت بنویسم. از اعتراف به این که آدمیزاد یا می‌تواند سالم باشد یا خلق کند متنفرم. با این حال فکر می‌کنم در زندگی پریشان و آشفته خانوادگی یا شخصی اغلب نویسندگان عالم حقیقتی است که متاسفانه نمی‌شود انکارش کرد. هول برم می‌دارد از فکر این که نوشتن بیماری درمان شده من باشد. من درد او را به هزار درمان نمی‌دادم.

+++

شاید راهی باشد که من هنوز کشف نکرده‌ام. شاید گوشه‌ای هنوز ناهنجاری خفته باقی مانده که باید پیدا و انگولش کنم. شاید باید یکسال دیگر برم روانکاوی که بیماری‌ام را پس بگیرم.

+++

همه ما شبی سر چهار راهی وردی خوانده‌ایم و شیطانی را به قصد معامله احضار کرده‌ایم. من هم مفیستوفلس خودم را دارم. او به من چیزهایی داد که می‌خواستم. آدم قانعی هستم. به قدری که تخیلم کش می‌آمد خواستم و داد ولی روحم را گرفت.

آدمیزاد روحش را لازم دارد. آدمیزاد در سرشب‌های بهاری که نم‌بارانی می‌زند روحش را لازم دارد. وقتی دلش تنگ دوستی‌ست روحش را لازم دارد. وقتی می‌خواهد با تتمه رقت‌بار زورش بنویسد که چرا نمی‌نویسد، روحش را لازم دارد.

به خود سابقم حسودی می‌کنم.

دلم میخواد دوباره برگردم .دیگه اینجا نیام. نیام این میل و چتاتون رو بخونم. دلم میخواد الان تو همین لحظه بزنم یه کاری کنم کامپیوتر بترکه و درست شدنی نباشه. که یه روز اول صبح جمعه بیدار شدم نیام اینا رو بخونم. نخونم.
مثلن شماها خوبین؟ آره بابا شما خوبین.

البته یادم باشه همه اینارو نگه دارم واسه یه روزی که دلم تنگ شد یا هر چی و یادم بیاد. بخونمشون که برنگردم.


Thursday, June 2, 2011
دیشب با حسین همه خیابونُ رفتیم بالا. کفشارو دیدیم.من خوشم نمیومد. هر کار کردم مثلن اون بند بندیه رو امتحان کنم حتی نشد. تو دلم گفتم نه الاغ. نه . اینکارو نکن.نکردم هم.
بالا که میرفتیم من داتم اخ و تف پرت میکردم واسه اونایی که دست یکی رو گرفتن باهم را میرن. هی گفتم نه. این کارا چیه. حسین گفت نگو. یه روز میبینی خودت دلت میخواد و اینکارو میکنی بعد از خود امشبت بدت میاد که اینارو گفتی. موقعی که برمیگشتیم واسش تعریف کردم دوباره که آره. اون شب که رفتم فیس بوک . چی شد و چی شد دهنم صاف شد. بعد نمیدونم چرا همین دیروز جلوی پاساژ گلدیس زهره رو دیدم. بغلش کردم. تمام مدتی که داشت حرف میزد من خیره بودم به مژه هاش. مژه های بلندِ صاف. طاقت نیاوردم گفتم تو چرا انقد خوشگلی. هی خندید . از خودم تعریف کرد که بابا توام مژه هات با مزه ست. بلنده .چشمات ال و بِله. دستمُ گذاشتم رو دهنش.گفتم هیس. فقد بیا بغلت کنم. یعنی برگشتم به 4سال پیش. تو حیاط که نشسته بودن حرف میزدن. انقد ذوق داشتم که نمیتونستم جلو خودمو بگیرم و دو ساعت پشت سر هم باهاشون حرف زدم. هربار هم که دیدمشون یه بهونه جور کردم کنارشون باشم.
دیشب تو تاکسی که میرفتیم اینا جلو چشمم بود. وقتی هم منتظر علیرضا بودیم باز اینا مث چراغ تو سرم روشن بود. دلم میخواست میشد تا ابد بشینیم اونجا. 3تایی. علیرضا با موتورش روبرومون بشینه رو زمین.واسه من از پریوش بگه. از بهاره. منم هی بخندم بغلمو باز کنم واسه بهاره و پریوش و مهوش. ولی تهش بدونم که وقتی میرم و کلیک میکنم رو یه اسم , آتیش میگیرم. داغ میکنم. به روی خودم نمیارم. میگم همه ش شوخی بود.

نامدار میگه پرچمت رو ببر بزن تو زمین.
نامدار میگه آدم باید محکم بره جلو بگه.




هر چی دست ه تو حسرت دامن توئه

تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر

تعبیر یه خوابی که تو ذهنِ خسته س

اون آخرین در نجاتی که همیشه بسته س


عکس+