خواب و بیدار بودم زنگ زدن تاریخ دقیق پروازمون رو بگن. پروازمون. چقد چندشه ولی همینه. ما دو نفریم.
یعنی قراره دیگه دو نفر باشیم. من میتونم به ذوقش و صدای شادش فک کنم که وقتی حسین داشت ظرف میشست زنگ زده بود و از پای تلفن همینجور با هیجان از خوش گذشتن و بی نظیر بودن سفرمون میگفت. میخواست که اصرار کنم به مامانم با هم بریم.
من اصلن اصرار نکردم. یعنی وقتی گفتم راضی بود. انگار اصن قبل از اینکه من بگم میدونسته و منتظر بود من بخوام تا بگه اره. میتونی.
دو نفری. این ترس داره. واسه منی که 5ساله میشناسمش ترسناکه. 5سال بی اینکه گفته باشم بهش. حالا قراره با هم بریم. معلوم هم نیست کی برمیگردیم. دایی اون شب گفت ممکنه هیچ وقت , ممکن هم هست یه هفته بعد. راست میگفت. ولی من میدونم وقتی قراره کنار اون باشی خوش میگذره و اگه قراره اون بمونه منم میمونم.
نگران مامانم. میگه زهرمار. مگه من بچه م که تو نگران منی؟
بچه نیستی مادر من.فقط میترسم. هرچند میدونم اینم فایده نداره. با من یا بی من هر اتفاقی بخواد بیفته میفته.میگم مجبورم. به خاطر اون پولم که شده مجبورم. نمیدونه چیو میگم. فقط سرشُ تکون میده که اره. حتمن یه چیزی هست که میخوای.
مینا فک میکنه من هنوز ناراحتم. هستم.ولی نه اونقد که اون شب. دارم همه زورم رو میزنم که بگم بی خیال. مهم نیست. شوخی بوده .
امیگه خوبی رفتنت اینه که میفهمی کلی ادم هست.تو پرانتزهم احتمالن میخواد بگه پسر هست نه دختر. حال بهم زنه.
نمیدونه و همین ارومم میکنه. نمیدونه لباس اون روزش , موهاش منو میکشن. ندیده چطوری بهش خیره شدم یه وقتایی.اینا رو نمیدونه. پس میتونم با خیال راحت جمع کنیم بریم.بهش میگم من دلم میخواد یه جوری بریم که دیگه نیایم.
نمیشه. برمیگردم. خودم میدونم. حتی اگه امتحان داده باشم و قبول شده باشم و بدونم میتونم با خیال راحت بشینم سر کلاس و طراحی کنم. یاد 4سال پیش افتادم. اون موقع هم همینو میگفتم.
بهش زنگ زدم خاموش بود موبایلش. میخواستم بگم پیشتم. حرفایی که تا حالا نگفته بودم. نخواسته بودم که بگم. فلش کارتِ بینش پیش دانشگاهی تو سرم بخوره.
فقط به لباسش فک کن. به موهاش. چشماش. دستاش. خنده هاش. به اینکه از سفر بیاد و بفهمه چقد خوشحال میشه.به اون چند تا جمله یی که پای تلفن گفت: من از ذوق نمیتونم فک کنم که تو هم میای با من.اصرار کن نسیم. اصرار کن.هر روز بهت زنگ میزنم تا راضی بشی.
13 خرداد 1390