
به خودت
بعضي چيزها خيلي سخت است.يعني خيلي چيزها.مثل طرد شدن از طرف كسي كه دوستش نداريد يا عادت كردن به مرگ نزديكان.بعضي چيزها ولي نه.مثل تحمل كردن خود دوست نداشتني ات.مثل اينكه هر روز توي يك اتاق دو در سه , خيالبافي كني و دوام بياوري.براي تو كه دور و برت پر از آدمهايي ست كه حداقل حداقلش ده پله از من با شعورترند و صبح تا شب مي چرخي و مي چرخي هم تحملش سخت است.براي من انقدرها كه همه فكر ميكنند سخت نيست.ديروز به ميم گفتم كه نمي دانم چرا از تنهايي مي ترسم..و جواب سوال آخرش هم .. بود.انقدرها هم كه همه فكر مي كنند بيكار نيستم.گاهي كتاب مي خوانم.ترجمه ي سونتاگ.چرت ميزنم و توي همه شان مي بينم كه يك نفر روبرويم نشسته و مي گويد :پاشو! فلاني(كه تو باشي)دارد زنگ مي زند.غذا مي خورم و دوباره برميگردم سرجايم.بك گراند همه ي اينها هم ِAre You There? ِ آناتما ست.مي داني,نمي خواستم امروز بگذارمش اينجا.مسخره ست ولي مي خواستم روز تولدت اينجا باشد.حتمن دوباره فكر ميكني منت مي گذارم ولي انقدر دوري كه نمي فهمي منت نيست تمنا ست.براي اينكه فقط بيشتر از اين ببيني.شايد هم من زيادي از الانم دور شده م كه هميشه ي خدا گيج و ويج مي خورم به در و ديوار.از همان روز توي پارك شيراز.كه انگار فقط صورت يخي م رويرويت بود.خود خودم جايي خيلي آنطرف تر نشسته بود.
نبايد اين كار را ميكردم ولي هر روز هر شب به تولدت فكر ميكنم.برنامه مي ريزم.ذوق ميكنم انقدر كه آرزو ميكنم كاش همين شهريور به دنيا امده بودي.همه ي كارهايي كه بايد آن روز انجام بدهم را ليست ميكنم.حتي توي خيال مي روم آرايشگاه تا پيشاني احمقم را بند بندازم.گلها را انتخاب ميكنم.حتي گاهي مي پيچمشان.خوب نمي شود.كلافه مي شوم.خودم را توي آينه برانداز ميكنم و هي لباس ها را توي تنم خيال ميكنم ولي هميشه وسط همه ي اين خيالها سر مي رسي و من آخر همه ي حرفهايمان با ناراحتي خداحافظي ميكنم مثل همين چند روز..مثل همه ي وقتهايي كه بهم ميريزم.ميترسم نكند به تولدت نرسم,كه همه ي نقشه هايم هوا شوند.خسته شوي و من نباشم آن روز.كه ديگر فرقي هم نميكند.مهم ترينش اين آهنگ بود كه اينجاست..تقصير از من بود شايد كه زياد انتظار ژانگولر بازي از تو دارم.من فكر نمي كنم كه تو "هنوز" بايد بنزين براي ادامه دادن داشته باشي.من از اين "هنوز" متنفرم.اينكه تو نمي تواني زبان حرف زدن با من را پيدا كني آزاردهنده ست,ميفهمي؟.اينكه من ميترسم اينجا بنويسم: من دلم شمال مي خواد/شمال ِ ساكت و خلوت/با يه درياي گنده/فقط با تو.. اينكه من فكر مي كنم عمق رابطه ها به گذشت زمان احتياج ندارد و اگر من كسي بودم كه بايد مي بودم, همان روزهاي اول نياز نبود انقدر خودم را به در و ديوار بكوبم و شكل جريان جوري ست كه من يكطرفه ي يكطرفه سعي ميكنم با خودم توي خيالم پيش ببرم.من حق مي دهم به همه ي آدمهايي كه مي ترسند حرف بزنند يا جلوتر بروند چون فكر مي كنند ممكن است اينها نشانه ي ضمانت باشد.رك تر از اين؟.من خيلي وقت است فهميده م هيچ چيزي ضمانت ندارد..حتي يخچال نو ِ مان.
حتي خيلي هم مطمئن نيستم كه اين را بخواني.براي همين بقيه ش را نمي نويسم.يعني براي خودم مي نويسم.اين هم روي همه ي اي ميلهايي كه به زور جواب مي دهي.اس ام اس هايي كه زياد توفيري به حال كسي ندارند.صداهايي كه مي پرسند "خوبي؟روبه راهي؟چه ميكني؟".روي همه ي خطهايي كه ناخواسته كشيده اي تا كسي جلوتر نيايد,همه ي ناراحتيهايي كه بوده و هست,همه ي گذشته اي كه فكر ميكنم خيلي بهتر از ايني كه هستي بوده اي و از من راه مي خواهي..
شايد بقيه ش را بعدا ...
نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه
هرچي من بهش نصيحت مي كنم
كه بابا آدم عاقل آخه عاشق نمي شه
مي گه يا اسم آدم دل نمي شه
يا اگرشد ديگه عاقل نمي شه
بهش مي گم جون دلم
اين همه دل توي دنياس، چرا
يه كدوم مثل دل خراب صاب مرده ي من
پاپي خيال باطل نمي شه؟
چرا از اين همه دل
يه كدوم مثل تو ديوونه ي زنجيري نيست؟
يه كدوم صبح تا غروب
تو كوچه ول نمي شه
مي گه يك دل مگه از پولاده
كه تو اين دوره زمونه چشاشو هم بذاره
هيچ چيزي نبينه
يا اگر چيزي ديد
خم به ابروش نياره؟
مي گه هر سكه مي شه قلب باشه
اما هرچي قلب شد دل نمي شه
نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه
Labels: poem

Labels: Film


Labels: کتابخونه

Labels: poem
Labels: poem
Labels: poem