Thursday, August 30, 2007
I wished I was in a lonesome valley


هر چقدر براي مترسك توضيح مي دهم كه چرخ و فلك چه شكلي ست چيزي به خاطر نمي آورد.وقتي هم سعي مي كنم شكلش را روي چمن ها با چوب بكشم باد مي آيد و همه را با خودش مي برد.خوابم نمي آيد روي چمن ها دراز مي كشم.مترسك هم مي رود توي مزرعه ي روبرو مي ايستد.مي گويم دلم تنگ شده براي كودك درونم.وقتي هم سن بوديم.با هم مي خنديديم.همين موقع ها بود كه هر روز صبح از خواب بيدار مي شديم.صبحانه نخورده مي پريديم توي كابين ها.
چرخ و فلك خانه نداشت.شبها صاحبش مي بستش به تير چراغ برق و صبح دوباره بازش ميكرد.
كابين من آبي بود.كابين او نارنجي.كابين من هميشه زودتر از او به بالا مي رسيد.نمي دانستيم در دنياي دايره/در دنياي گرد كابين هر كس مي تواند يكبار زودتر از بقيه به بالا برسد.از آن بالا فقط كاج خانه ي ما معلوم بود با كوههاي روبرو.
دلم مي خواست بدانم كاج هاي همه جا انقدر سبز و بلند است؟آن طرف كوه هم بچه هايش چرخ و فلك دارند؟
كلاغ ميرسد.روي شانه ي چپ مترسك مي نشيند.حواسم پرت ميشود.مترسك از جزيره هاي دور ميپرسد.
تقويم را ورق ميزنم.روي سه شنبه ها خط قرمز مي كشم.توضيحات : شنبه هاي اقيانوسي.
Tuesday, August 28, 2007

براي خوردن يك سيب چقدر تنهاييم...
تنهايم..
من تنهام...
پ ن: هيچي.بي تفاوت.3 صبح
دل من مي چرخد
دل من سرگيجه نمي گيرد
دل من...
Monday, August 27, 2007
Don't Loooooook Too Far

به قول فالگير كروات, اين چكمه به پاي من گشاد بود...
به قول آنا, زود تصميم گرفتم.
به قول...
اين به قول ها, قديمي شده ند.ترانه مي نويسد چيز غريبي ديگر نيست
آ مي گويد كجا؟ميگويم ايران.ميرود.پشت سرش را هم نگاه نميكند
سوغات ايتاليا با همه ي وسوسه هايش , بي رنگند.قهوه ي غليظ ,
فرش پرسپوليس, رم دوست داشتني,خيابان ويلليني,پورتا پورتزه ي شلوغ و دوچرخه ي نقره اي كه مثل خيلي چيزهاي ديگر دورند.انقدر كه يادم نيست چطور.آن روزها از من دورند يا من از آنها دورم؟
مثل نرده هاي سبز,مثل فيلهاي كرايه يي,مثل پاريس-تگزاس سه نقطه.انقدر كه حالا دلم مي خواهد به جاي سه نقطه بگذارم تهران-هفت حوض
هيچ چيزي نخواسته م.حالا من به ميدان تجريش و وليعصر بيشتر نزديكم تا ميدان اسپانيا.هتل هويزه با هتل آكرپولي فرقي ندارد
پنجره ي اتاق مرتضي ميتواند به سفارت امريكا يا هر تپه ي ديگري مشرف باشد.اهميتي ندارد.
نمي دانم دوباره انقدر ترسو مي شوم؟انقدر مصمم كه كه توي كارت پستال عيد بنويسم دارم مي روم؟
نه .نميخواهم.
مي خواهم انقدر شجاع باشم كه بمانم.
تحقير نكنم.تحقير نشوم.
از خواستنم مطمئن باشم انقدر كه حتي سنگفرش هاي رم,كوچه هاي فلورانس,آكادمي هنر,كلاسهاي شيد دل,پيغمبر كله كدو,فرانچسكو,هيچ چيز وسوسه م نكند.فقط اين نقشه روي ديوار باشد وبس.همين كه گاهي دستم را بكشم به ديوارهاي نمازخانه ي سيستين يا هواي تازه ي آلپ را فروببرم يا در بندر ناپل همه چيزم را دزد ببرد كافي ست.دلم مي خواهد مرد فالگير را با آن كلاه بافته ي سياه توي مهماني خانه ي آنا ببينم.همانجا.زير تابلوي نقاشي.لبخند بزند.بيايد طرفم.بي آنكه دستم را ببيند بگويد بللا سورريزو!بعد با فارسي دست و پا شكسته بگويد بمان.تو بزرگ ميروي.تو معماري خوب نيست.تو چينما.تو بزرگ...اما من قانعم.من فقط به نديدن قانع نيستم.همين.
يك سال گذشته و هيچ سودايي ندارم. جز ديدن.
به رسم سال پيش و سالهاي پيشترش
Bounasera!
Friday, August 24, 2007
گفتي بضي چيزا هيچ رقم, را نمي‌ده پاشون قيمت بذاري...
گفتم خب.
گفتي بعضي چيزا حکمه. مث رفاقت، مث خاطرخواهي، مث وفا...
گفتم خب.
گفتي اوسا کريم وخت ِ خلقت ِ بعضي‌يا گل کم اورده، جاش کاگل ماليده که بعضي چيزا حاليشون نيس...
گفتم خب.
گفتي اگه دلم رضا بده و اگه وخ قد بده و اگه بخت , را بده ,خودم درد دل‌تو درمون مي‌کنم...
گفتم خب.
گفتي...
گفتم خب.
گفتم خب و چش وا کردم و ديدم همه چي قيمت داره. اونم قيمت جون. فقط جونه که قيمت نداره چون حکمه. اما خب حکمي که مصرف نداره. گفتم خب و ديدم کاگل را جاي دلت ماليده همون اوسات و من هر چي هم که خفن‌کار باشم عمرآ بتونم به ضرب آب‌گلو و نمه‌اشک کاگل نرم کنم. گفتم خب و نارضا و ناوخت و بخت بد موند و درد دل درمون نشد. کف دسام منجنيق شد و درز ِ دهنم گاراژ.
گفتي...
گفتم خب و مغزم پکيد و جيگرم جزغاليد و قامتم تابيد و دلم ...دلم؟ دلم سلاخي شد و سيا شد و سوخت.
حالا اگه راس مي‌گي بگو خب.+
Thursday, August 23, 2007
Are "You" There?


به خودت

بعضي چيزها خيلي سخت است.يعني خيلي چيزها.مثل طرد شدن از طرف كسي كه دوستش نداريد يا عادت كردن به مرگ نزديكان.بعضي چيزها ولي نه.مثل تحمل كردن خود دوست نداشتني ات.مثل اينكه هر روز توي يك اتاق دو در سه , خيالبافي كني و دوام بياوري.براي تو كه دور و برت پر از آدمهايي ست كه حداقل حداقلش ده پله از من با شعورترند و صبح تا شب مي چرخي و مي چرخي هم تحملش سخت است.براي من انقدرها كه همه فكر ميكنند سخت نيست.ديروز به ميم گفتم كه نمي دانم چرا از تنهايي مي ترسم..و جواب سوال آخرش هم .. بود.انقدرها هم كه همه فكر مي كنند بيكار نيستم.گاهي كتاب مي خوانم.ترجمه ي سونتاگ.چرت ميزنم و توي همه شان مي بينم كه يك نفر روبرويم نشسته و مي گويد :پاشو! فلاني(كه تو باشي)دارد زنگ مي زند.غذا مي خورم و دوباره برميگردم سرجايم.بك گراند همه ي اينها هم ِAre You There? ِ آناتما ست.مي داني,نمي خواستم امروز بگذارمش اينجا.مسخره ست ولي مي خواستم روز تولدت اينجا باشد.حتمن دوباره فكر ميكني منت مي گذارم ولي انقدر دوري كه نمي فهمي منت نيست تمنا ست.براي اينكه فقط بيشتر از اين ببيني.شايد هم من زيادي از الانم دور شده م كه هميشه ي خدا گيج و ويج مي خورم به در و ديوار.از همان روز توي پارك شيراز.كه انگار فقط صورت يخي م رويرويت بود.خود خودم جايي خيلي آنطرف تر نشسته بود.

نبايد اين كار را ميكردم ولي هر روز هر شب به تولدت فكر ميكنم.برنامه مي ريزم.ذوق ميكنم انقدر كه آرزو ميكنم كاش همين شهريور به دنيا امده بودي.همه ي كارهايي كه بايد آن روز انجام بدهم را ليست ميكنم.حتي توي خيال مي روم آرايشگاه تا پيشاني احمقم را بند بندازم.گلها را انتخاب ميكنم.حتي گاهي مي پيچمشان.خوب نمي شود.كلافه مي شوم.خودم را توي آينه برانداز ميكنم و هي لباس ها را توي تنم خيال ميكنم ولي هميشه وسط همه ي اين خيالها سر مي رسي و من آخر همه ي حرفهايمان با ناراحتي خداحافظي ميكنم مثل همين چند روز..مثل همه ي وقتهايي كه بهم ميريزم.ميترسم نكند به تولدت نرسم,كه همه ي نقشه هايم هوا شوند.خسته شوي و من نباشم آن روز.كه ديگر فرقي هم نميكند.مهم ترينش اين آهنگ بود كه اينجاست..تقصير از من بود شايد كه زياد انتظار ژانگولر بازي از تو دارم.من فكر نمي كنم كه تو "هنوز" بايد بنزين براي ادامه دادن داشته باشي.من از اين "هنوز" متنفرم.اينكه تو نمي تواني زبان حرف زدن با من را پيدا كني آزاردهنده ست,ميفهمي؟.اينكه من ميترسم اينجا بنويسم: من دلم شمال مي خواد/شمال ِ ساكت و خلوت/با يه درياي گنده/فقط با تو.. اينكه من فكر مي كنم عمق رابطه ها به گذشت زمان احتياج ندارد و اگر من كسي بودم كه بايد مي بودم, همان روزهاي اول نياز نبود انقدر خودم را به در و ديوار بكوبم و شكل جريان جوري ست كه من يكطرفه ي يكطرفه سعي ميكنم با خودم توي خيالم پيش ببرم.من حق مي دهم به همه ي آدمهايي كه مي ترسند حرف بزنند يا جلوتر بروند چون فكر مي كنند ممكن است اينها نشانه ي ضمانت باشد.رك تر از اين؟.من خيلي وقت است فهميده م هيچ چيزي ضمانت ندارد..حتي يخچال نو ِ مان.

حتي خيلي هم مطمئن نيستم كه اين را بخواني.براي همين بقيه ش را نمي نويسم.يعني براي خودم مي نويسم.اين هم روي همه ي اي ميلهايي كه به زور جواب مي دهي.اس ام اس هايي كه زياد توفيري به حال كسي ندارند.صداهايي كه مي پرسند "خوبي؟روبه راهي؟چه ميكني؟".روي همه ي خطهايي كه ناخواسته كشيده اي تا كسي جلوتر نيايد,همه ي ناراحتيهايي كه بوده و هست,همه ي گذشته اي كه فكر ميكنم خيلي بهتر از ايني كه هستي بوده اي و از من راه مي خواهي..

شايد بقيه ش را بعدا ...









+

نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه
هرچي من بهش نصيحت مي كنم
كه بابا آدم عاقل آخه عاشق نمي شه
مي گه يا اسم آدم دل نمي شه
يا اگرشد ديگه عاقل نمي شه

بهش مي گم جون دلم
اين همه دل توي دنياس، چرا
يه كدوم مثل دل خراب صاب مرده ي من
پاپي خيال باطل نمي شه؟

چرا از اين همه دل
يه كدوم مثل تو ديوونه ي زنجيري نيست؟
يه كدوم صبح تا غروب
تو كوچه ول نمي شه
مي گه يك دل مگه از پولاده
كه تو اين دوره زمونه چشاشو هم بذاره
هيچ چيزي نبينه
يا اگر چيزي ديد
خم به ابروش نياره؟

مي گه هر سكه مي شه قلب باشه
اما هرچي قلب شد دل نمي شه
نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه




Labels:

Wednesday, August 22, 2007
يه لحظه دلم مي خواد سرما بخورم.تب كنم تا حد مرگ.بعد مث زمستون زنگ بزنه خونمون 11 شب از مامانه حالمو بپرسه.تو تب بپرسم كي بود؟از خوشي بميرم..زور بزنم بهتر بشم..كه بتونم باهاش برم كوه..الكي بيام از سر بلوارشون رد بشم.بگم الان از نزديكتون رد شديما! بگه نمي ياي اينجا؟..ذوق مرگ بشم..به ميلاد بگم يه سره با اون صداش ابراهيم در آتش بخونه..مسخره م كنه..جلو آينه بشينم انگشت بكشم به گونه م..زير چشمام كه پوستش صافه.يه كم چربه.9crimesگوش بدم.هي زل بزنم به خودم بگم:اين فرق داره.فرق داره.فرق داره.فرق داره.انقد بگم تا برسم به ديشب.بنويسم "مگر فرقي هم ميكند؟".همين.
Tuesday, August 21, 2007
ميگم عصباني ام.نمي تونم يه جا بشينم.حالم خوب نيست.ميگه اومدم كنسرت.بذار زنگ ميزنم كه گوش بدي..رسمن مي خوام خفه خون بگيرم.نمي تونم..9شبه.زنگ ميزنم اداره دارايي.بوق ميخوره.من فحش ميدم به خودم.گريه م نميگيره لامصب.

نشستم وسط هال زور مي زنم در بطري رو باز كنم.نمي تونم مي رم يه دونه پياز ميارم خورد كنم.هي چاقو بزرگه رو تند تند ميزنم رو پيازه.كارگره هي ميره پايين تو حياط مياد بالا,زل مي زنه به من.دوباره مي ره پايين دوباره ...يه پشه اومده تو .هي ميشينه رو دستم.عصبي مي شم.داد مي زنم طرفش ميگم اين پشه چي ميگه؟!!!.پسره مي ترسه.زود مي ره پايين.با چاقو مي افتم دنبال پشه هه.تيكه تيكش ميكنم.عق مي زنم.دوباره مي شينم پيازه رو خورد مي كنم.هيچيش نمونده.چاقو رو مي زنم رو انگشتم.كارگره آچار فرانسه مي خواد.يادم نمياد آچار كدوم بود..به جاش فكر ميكنم اين پسره مي تونست خيليا باشه.خندم ميگيره.زير لب فحش ميده.ميگه خانوم آچار‍ !!! دروغي ميگم نداريم...

تو صف بانك ايستادم.نوبتم شده.خيره شدم به اون پيرزنه.آقاهه ميگه خانوم قبضو بده.نمي دم.به پشت سريم ميگم شما برين جلو.مي رم تو صف دوباره.نوبتم مي شه.ميدمش به پشت سريم.ساعت مي شه 1:30 قبضو نمي دم.فقط خودم تو بانكم.درو مي بندن.ميام بيرون.زنگ مي زنه ميگه:جات خالي.چرا نيومدي.الان رسيديم چادگان.گريه م ميگيره.ميگم من عادتمه.واسه ناراحتياي كوچيك,"سر هيچ و پوچ" خوشياي كوچيكو از خودم ميگيرم..انتن نداره.قطع ميشه..دوباره ميگردم دنبال صف..
اينجور وقتا ميرم آرايشگاه.ويره.دختره ميگه : ا ِ ! تو كه ديروز اينجا بودي..هيچيا رو بند ميندازه.هيچيا رو برميداره.هيچيارو كوتا ميكنه.

حالم خوب بوده.بد شده.به اين راحتي ها هم خوب نمي شه.واسه خودم متاسف ميشم.واسه اون.واسه همه.ميرم زير ملافه.ميپيچم به خودم.گره ميخورم به خودم.قاطي ميكنم.فون بوكو بالا پايين ميكنم.هيچ كس جز موسسه ها و خونمون.زنگ ميزنم خونمون.قطع ميكنم.مامانه مياد ميگه تو بودي!!!!.خوابم.
Monday, August 20, 2007


وقتي مي توانستي صبر کني، که شايد بشوي، اما نکردي چون زندگي ات شده است روزانه. از امروز به فردايت را نمي داني، کارت جلق فکري است و مشغوليتت با فکر جلق زدن. آن وقت فکر مي کني که کاش کمي از جاه طلبي هايت را نگاه مي داشتي.

وقتي فکر مي کني که کاش مي شد که نباشم. وقتي فکر مي کني که آنها که دوستت دارند چه مي شوند و بعد فکر مي کني که شايد بتوان کاري کرد که آنها هم ديگر دوستت نداشته باشند که نبودنت هم فرقي نکند. وقتي فکر مي کني و مي داني که آخرش هم همين است، فکر مي کني که چرا زودتر نه؟.... کاش کمي از جاه طلبي هايم را نگاه مي داشتم.

كه در اخر به هيچ جا و هيچ چيز نمي رسي...راست مي گه: يه ديواره كه پشتش هيچي نداره...
به همين راحتي.به همين خوشمزگي...
Itz hard 2 believe
بقرصي, مي قرصيا! / وابدي! واميدي آ!
+++

مهناز از اين مملكت نرفت, از اين خونه رفت..
*
دل زن براي هيچ كي مهم نيست..

+++

آدم به پفيوزي كه مي افته, افتاده ديگه..
بيته...بيته...يعني اوضام خيطه..

+++
_پيش شماره مون يكي يه..بايد به هم نزديك باشيم..
_دور نيستيم...

*
_هيچ چيزي يك شبه اتفاق نمي افته..چه عشق..چه نفرت..هر چيزي قبلش مهمه و قبل ترش و خيلي قبل ترش..

*

_زخماي آدم سرمايه ست..زخماتو با اين و اون تقسيم نكن..داد نكش..هوار نكش..
+++

_مي دوني الان دلم مي خواس كجا باشم؟
_ببين! فقط نگو مي خواستي ايران باشي..
_صد سال..مي خواستم امريكا باشم..
_مهناز اينجا كه بودي, هميشه اون ور پنجره خوشبخت بودي..اروپا هم مي گي خوشبخت
نيستي...ببين! امريكا هم بري خوشبخت نيستي..
ببين! تو كره مريخم بري خوشبخت نيستي...

پ ن : "شب يلدا" ي دوست داشتني با فروتن كه عاليه..و به فيلمبرداري ش فكر ميكنم كه سخت بوده ولي خوبه..يادم افتاد تو سينما كه ديدمش خيلي اذيت نكرد..ولي از اون فيلماي آروم و بي صداست كه با هر جمله اي كه مي شنوي لبخند مي زني,سرتو تكون مي دي كه هوووووووم...

Labels:

Sunday, August 19, 2007
مادرم مي گويد: آرام بگير.به چيزي هم فكر نكن.از سرت دربيار.لباسهايت را بپوش و برو بيرون.
سعي مي كنم به چيزي فكر نكنم.قبلش هم به چيزي فكر نميكردم.از سرم درمي اورم .نمي دانم چي را؟.دلشوره دارم هنوز.به لباسهايم فكر مي كنم.نمي توانم چيزي بپوشم.ياد حرف كسي مي افتم.مي گفت : تو عيبت اين است كه زيادي همه چيز را جدي ميگيري.حتي فصلها را و مي بينم راست ميگفت.
از تابستان بدم مي ايد چون عادت لباسهاي زمستاني پوشيدنم را ميگيرد.پاييز و زمستان هر چيزي مي شود بپوشي.دوست دارم همينجور روي هم مي پوشم و شالهاي گرمم را مي اندازم روي سرم.تابستان كه مي شود گه گيجه ميگيرم.نمي فهمم.شبيه لخت شدن مي ماند.مجبوري كه مانتوهاي نازك بپوشي.لباسهاي خنك.اين عوض شدن را نمي فهمم.مي دانم بايد يك ربطي به ماه تولد و طبع و اين چرت و پرتها داشته باشد.هر چه هست بيرون نمي روم.بي حوصله م.تنبلم چون از لباسهاي تابستاني م بدم مي آيد...


براي تيله هاي خوشرنگي كه توي دستهاي بهشتيان گم شد,خود 18ساله م با كوله ي سرمه اي كه ميدويد(هنوز هم مي دود) و آب پاش پارك, كه دير رسيدم و تمام شد و من هميشه ديرم است.


يك نفر داشت با روپوش سياه رنگ روغني به راننده ي سرويس كرج ميگفت كه تابلو را گم كرده است.راننده قبول نداشت.كنار ايستاده بودم.رفتم توي پياده روي دو طرف وليعصر خودم را به هر كسي نشان دادم .
_آقا! خانم! تابلويي نديديد دست كسي كه من توش خنديده باشم؟هيچ كس نديده بود.
تابستان سال اول بود.من و آ براي آن عكاس به اصطلاح محترم كار ميكرديم.بعدها فهميدم اصطلاح هم برايش زياد بود.حرفي نيست.فقط يادم است حياط دانشگاه مثل قبرستان بود.تك و توك از دوستان نقاشمان را هر روز مي ديديم.انقلاب هم خبري نبود.همه ي راه ساكت بوديم.
يادم نيست امروز بود اصلن...فقط يادم است دستهايش را توي روپوش مشكي رنگي تكان مي داد و بين حرفهايش براي راننده توضيح داد كه آقا! اين خانم به زور مي خندد,من هيچ وقت نتوانسته م بخندانمش...باقي را نمي شنيدم.من هيچ وقت...
يك چيزي شروع كرد به تكان خوردن...تابلو پيدا نشد.راست گفته بود من را هيچ وقت نخندانده بود و توي آن تابلو من خنديده بودم يا مرا خندانده بود...هرچه منتظر ماندم خبري نشد, كار ما هم با عكاس تمام شد, دانشگاه شروع شد.
بارها از سر بزرگمهر رد شدم و رويم را كردم آنطرف كه نبينم.كه يادم برود.كه كاش خنديده بودم.يادم رفت زمستان كرج انگشتهايم از سرما توي آن كفشهاي گرم هم كبود شدند كه تابلو را پس بگيرم.هرچقدر مي دويدم به در خوابگاه نمي رسيدم.پسرهايي كه از كارگاه برميگشتند صداي زوزه ي گرگ درميآوردند.از ترس اشكهايم سرازير شده بود.در هم دور مي شد هي..روي خنده م را با رنگ سياه پوشانده بودند.
بعدها براي من نه, براي سين نوشته بود: تو ژوكوند بودي...تو را ربودند.
Wednesday, August 15, 2007
ما گلهاي خندانيم
آسان نيست.
يعني قضيه اصلا سر جدايي و اين چيزها نيست.
هيچ احمقي اين کار را نمي کند.
ليلا داشت مي گفت: کي حاضره ده سال، بيست سال از عمرشو بذاره و يک بيزينس رو راه بندازه و به سود دهي برسونه و بعد، همينجوري، بره پي کارش؟
و من گفتم: هيچ احمقي اين کارو نمي کنه.
بقيه ش رااينجا بخوانيد
Tuesday, August 14, 2007
Right To Left Or Left To Right?
كلن دو روزه من حالم خوبه!!!!!! و اينا
كلي دوست داشتنمه و غر نمي زنم و راضيم
كه همش از خود راضيمه
از بس خوشم داره اشكم درمياد(فكر كن!چه حال بهم زن:دي)نگو ديروز روز چپ دستها م بوده.
دستم! روزت مبارك:)
Monday, August 13, 2007
Stop the shines...
يه مردابه, يه مردابه, يه مردابه
يه مردابه توي تن ,از فراموشي

يه چراغي كه ميره رو به خاموشي
نگردد شعله ور,بيهوده مي كوشي
كاري نداره.يني هيچ كاري نداره كه حال يه آدمو كه بعد از اين همه روز زود از خواب بيدار مي شه و ورزش مي كنه و كلن آره حالش خوبه, بگيرن.اعتماد به نفس چيز خوبيه.سلف ريسپكت.هر چي هم بخوام بنويسم, قبلش بايد يه "من خيلي وقته فهميدم " بنويسم و نمي دونم خيلي وقت پيش چه اتفاقي افتاد كه من خيلي چيزا رو فهميدم...تكراريه ولي حتي اگه بگن عمر ِ نوحم بهت داديم من هيچ انگيزه اي ندارم.پاييز بياد/زمستون بياد بهونه است..هزار سال ديگه هم بگذره نميتونم اشتباهاي چارسال پيشو ببخشم.ظلم بود.دروغ چرا؟.من آدم با استعدادي بودم.تاتر.ادا هم نيست.چون ادا دراوردن رو خوب بلدم.مث خيلي ها مي تونم دو ساعت نه بيشتر عين بلبل درباره ي داماسكو و تاثيرش روي سينماي ايتاليا حرف بزنم.مي تونم تا هر چند ساعت درباره ي مدرنيته و پست مدرنيته با تعريف جز به جز همه چيز فك بزنم.درباره ي نظريه ي فرماليسم و پيوند جدانشدني ش از مدرنيسم.اصنا مي خوام بدونم كي تو اين سالا شيد دل رو از نزديك ديده ؟مي تونم تا هروقت بخواين از ريختشو قيافشو طرز حرف زدنش بگم.از سبكش.از كاراش.از علاقه هاش.ولي اينا مي دونم نون و آب نمي شه.تازشم! اين چيزا فهميدنش كاري نداره!خرجش صد تا كتابه يايه راه راحت تر.يه پسر فرهيخته و كافه كه تو اين مملكت فراوونه.دو بار باهاش برين كافه همه اين چيزا رو در حد دهن پر كن ياد مي گيرين.من ده سال ديگه نه 4سال ديگه به گدايي مي افتم/شايد هم از گرسنگي بميرم.چون سرتا پاي همه كارا و انتخاباي من اشتباه ست...يا بود.خواهد بودي در كار نيست چون مي ترسم تصميم بگيرم حتي اشتباه.چون حتي جرات نمي كنم درباره ي يه فيلم ناقابل حرف بزنم اون كه خيلي چيزاي ديگه ست.اصنا! چه فايده داره حرف زدن دربارهي لايه هاي سياسي "پيش از غروب"؟.اصن مرده شور آدمهاي گربه اي و وودي آلن كه هيچ ازش خوشم نمياد و ببرن و توماس دمند رو.فهميدين؟من خيلي آدم باسواديم.من خيلي حاليمه.من كلي اسم و مكتب و آدم مي شناسم كه مي تونم دربارشون اظهار فضل كنم ولي فايده نداره.سر و ته وجود آدما مبتذله به اندازه ي همه ي اين اسما و حرفا.من هيچ ايده آلي تو ذهنم نبوده.نه مي خواستم دنيا رو عوض كنم /نه يه ژانر جديد خلق كنم نه بازيگر مولف باشم.مي خواستم دستمو دراز كنم و اون چيزي كه حقم بود و بگيرم ولي زدن رو دستم كه ا ِ ! بچه! دستتو بكش!زشته.اين كارا به تو نيومده. يا تا وقتي عدالت اجتماعي وجود نداره هنر هم معني نداره.پس اول چرخاي صنعت تخماتيك رو مي چرخونيم بعد با خيال راحت به آفرينش هنريت بپرداز.مث خيليا.يكي اين خيليا رو به من نشون بده...من نتونستم مث خيلي از دوروبريام يه مهندس عمران خوب بشم.خيلي پول توشه.خيلي.تازشم نتونستم مث خيليا معدلA بشم و بورسيه بشم.چون آدم كله خريم.چون مي خواستم خودم اين كارو كنم كه گند زدم.من ديگه هم نمي تونم مث خيليا اداي زناي متفكر و سطح بالا رو دربيارم و هي بگم مي خوام برم.مي خوام از اين مملكت كوفتي و مرداش دل بكنم .يا شب تا صبح به مردا و بچه ها و زندگي ِ آروم و معمولي داشتن اخ و تف كنم.من مي خوام واسه خودم زندگي كنم ولي نذاشتن/نمي ذارن.آينده هم كه نيومده.به قول دوست ِ اينخانومه: دانش گا رسمن ما رو...نوشته شده در ساعت 12 ظهر.روز دوشنبه.بيست و چندمه مرداد.1386فقط براي ثبت در تاريخ و حافظه ي جهاني و مجازي.
پ.ن اين روزا هر كي از اين بچه كنكورياي فاميلو مي بينم توصيه ي اكيد مي كنم گوش به حرف كسي ندن.ترويج گستاخي در بين جوانان.تنها حركت مفيدم تو اين روزا.
پ ن2
فروغ راست گفته : در سرزمين قد كوتاهان معيارهاي سنجش هميشه بر مدار صفر سفر كرده ند...
Sunday, August 12, 2007
To Live

خيلي وقت است به من ثابت شده كه معجزه يي وجود ندارد.اگر هم باشد همان رها كردن همه چيز است.من خيلي وقت است خودم را به امان؟؟؟ ممم..نمي دانم...به امان يك كسي, چيزي , جايي رها كرده م.خيلي وقت است فهميده م حتي مردن هم ذوق مي خواهد.و اگر به مادرم باشد مي گويد :مي دوني! اين كارا يه سر سوزن ذوق و هنر مي خواد.
من خيلي وقت است فهميده م زخمها در من زود جوش مي خورند.حتي اگر همه ي صورتم زير تيغ رفته باشد.حتي جايشان هم نمي ماند.من خيلي چيزها را خيلي وقت است فهميده م.البته براي تك تكشان جاي در رو هم گذاشته م.حالا به همه ي اين چيزهايي كه خيلي وقت است فهميده م اين را هم اضافه كنيد امروز فهميدم:من براي مردن خيلي زودم و دكتر پاتولوژيست حسابش از بقيه ي دكترها جداست.دكتر پاتولوژيست مي تواند با آن صورت سنگي همانطور كه به من زل زده بدون اينكه از طعم قهوه يي كه تعارف كرده,بپرسد با سردترين لحن ممكن بگويد فقط يك توده ي خوش خيم است.او حتي مطمئن است كه اندازه اش هم كوچك تر شده.دكتر پاتولوژيست بهتر از هر كسي ميتواند در برابر چيزي به اسم روند طبيعت /كه اسمش را امروز معجزه گذاشته م خونسرد باشد.

ديگر نمي شود از زير هيچ كاري حتي زندگي كردن در رفت.اگر قبلن ها او من راهل مي داد از حالا به بعد من او را هل مي دهم و عجب كار سختي بايد باشد و من كار سخت دوست ندارم.من همچنان منتظر معجزه م شايد بشود از زير دست زندگي در بروم.
Saturday, August 11, 2007
The Key


تازگي ها مطمئن شدم خدا هم وقتي خسته و دلتنگ مي شه,
ميره يه گوشه مي شينه و بهمن كوچيك مي كشه...
and a cool deal of life for me, and its all good
با پهلوي او بستر خوانا مي ماند
به پهلوي او تا مي غلتد
سطري ناخوانا جاري مي گردد
يدالله رويايي//

Labels:

Friday, August 10, 2007
يادتونه يه موقعي ملت منتظر جمعه بعد از ظهر بودن كه شبكه يك فيلم سينمايي پخش كنه؟.يادتونه يه هفته در ميون از دي دي يه فيلم مي ذاشت؟.بعداز ظهر يه جمعه ي زمستون كه هفت سالم بود.يادمه يه هفته به خاطر مريضي م مدرسه نرفته بودم.كلي مشق ننوشته داشتم.نشستم دي دي ببينم.تازه بايد غروب با مامانم مي رفتيم آمپول بزنم.استرس مشقا مگه گذاشت بخندم ولي بازم نشستم فيلم ببينم.كلن زمستونا تو خونه ما مهموني و اين حرفا تعطيل بود.چرا ؟يادم نيست.فقط يادمه شباي دوشنبه عمه م اينا ميومدن خونمون.اون روز جمعه هم شديدن دلم مهموني مي خواست.يعني همه چي مي خواستم جز مشق.مدرسه...با مامانه رفتيم دكتر.وقتي اومديم ديديم يه ايل مهمون اومده خونمون. برقا هم رفته و تاريكي محض.نور شمع بود و چراغ قوه .بابا هم مث هميشه شاكي.فقط به احترام مهمونا هيچي نگفت.مامانه نمي دونست چي بپزه.آخر سر همه گفتن هوس املتاي مامانه رو كردن.چه املتي تو تاريكي خورديم اون شب.چه برفي گرفت.انقدر كه فردا صبحش مدرسه ها تعطيل شد.منم مريضتر.به همين نشون من تا سه هفته نتونستم پامو تو مدرسه بذارم.اينارو گفتم چون كه امروز اتفاقي تو يكي از چمدونا شالي كه اون شب مامانه واسم خريد و پيدا كردم.طولش 50 سانت نيست.آبيه با طرح كاج و آدم برفي.كلي ذوق داشتم بپوشمش.برم مدرسه.نشد كه نشد.اصل زمستون كه همش تو خونه بودم.دم عيد هم كه كسي شال نمي پوشيد.دلم گرفت.چيزاي بيشتري يادم اومد.دل اي دل غمگين راديو ي مامانه.صداي چرخ خياطي كه از اون اتاق بزرگه ميومد.باباهه كه چي مي شد باهات بگه بخنده.غروباي پاييز با صداي فريدون فروغي وقتي پس زمينه ش حياط و باغچه ي سرتاسر زرد و نارنجي بود.سگمون ليلان كه گوشت سمي بهش دادن و سقط شد.جيپ همسايمون كه هميشه داشتم زور مي زدم پنچرش كنم.دفتر پرورشي خواهره كه هميشه واسش گريه مي كرد چون بلد نبود پرش كنه.ماژيكاش.ظهرهاي تابستون كه با پسر عموم تو حوض 1*2 به خيالمون آب تني مي كرديم و شيلنگ آبو مي گرفتيم تو كوچه رو سر ملت.هنر هفتم.فيلم ترسناكاي ژاپني.هر چي بيشتر شالمو نگا مي كنم بيشتر يادم مياد.بيشتر صدام ميگيره.دلم تنگ مي شه.انقدر كه صداي چرخ خياطي مامانه كه الان دراومد گريه م گرفت.انقدر كه دلم ديدني ها خواست.اولاي پاييز/آفتاب بي حال مهر.چه حالي بود.عادت نداشتي بري مدرسه.به هواي برنامه كودك چه جوري مي دوييدم تا خونه. پرين و رزالي.چوبين.بچه هاي مدرسه والت مخصوصن وقتي زمستون بود.امتحان رياضي آخر املا.پاييز نيومده دلم هواي دفتر /كتاب و مداد و تراش و روپوش طوسي بي نمك دبستانو كرد.
ترانه ها , همه بي من
چه بد
چه بد

من فقط اونو دوست دارم.اونم فقط منو دوست داشته باشه.خب؟.
وقتي من اونو add مي كنم اونم منو add كنه خب؟
من فقط اونو ميبينم.اونم فقط منو ببينه خب؟
من فقط با اون مي رم سينما اونم فقط با من بياد سينما.
من همه حرفامو فقط به اون ميگم. اونم همه حرفاشو فقط به من بگه.خب؟
من فقط با اون مي خوابم اونم فقط با من بخوابه.
من با اون مي رم نمايشگاه اونم فقط با من بياد نمايشگاه.
ميدونم واسه من كار راحتيه.چون دارم به همه داشته نداشته هام چنگ مي زنم.
واسه اون كار سختيه.چون همه چي داره.منم شايد يكي از اونا.
مث سيگار.مث كتاب.مث ساندويچ.مث موهاش.مث آهنگا.مث فيلماش.
من خيلي وقته فيلم جمع نمي كنم.خيلي وقته نايلون خوشگلاي خريدو جمع نمي كنم.خيلي وقته پاك كن نمي خرم كه كلكسيون پاك كن هام تكميل بشه.
من خيلي وقته پوست شكلاتايي كه خورديمو جمع مي كنم.ته بليط اتوبوسامو جمع مي كنم.رسيد رستورانايي كه ميريم و جمع ميكنم.
گوش پاك كنايي كه پشت پلكم ,ميكشمو جمع مي كنم.اس ام اسايي كه توشون اسمم و نوشته و SAVE ميكنم.
خب؟
ژان لوک دیوانه است. خرابی ها را ببینید. شما بادِ سوزانید. شما باد سمومید. شما توفانید. هیچ چیز در برابر شما مقاومت نمی کند، ذهن ما متزلزل می شود، واژگون می شود، ما همه گی دیوانه ایم. ژان لوک دیوانه است. ببینید، بی چاره از خود بی خود شده. این برای ما دردآور است، برای ما که در انتظار سرنوشتی مشابهیم، این که او را لباس از تن کنده و غلتان روی خاک ببینیم، من، کمی شرمگین، به آن جسم عریانی نگاه می کنم که دست و پا می زند، به همزاد بی نوای خودم...

افلاك نما/ناتالي ساروت

Labels:

Tuesday, August 7, 2007
روي 170 درجه ي سانتيگراد برقص




روي 170 درجه ي سانتيگراد برقص

همين جور كه خمير را ورز مي دهد تند و تند برميگردد روي ميز را دستمال مي كشد.وسواس دارد كه موقع آشپزي آشپزخانه را هي تميز كند.قاشق ها و ليوانهاي چرب را مي شورد.دوباره برميگردد خمير را ورز مي دهد.گهگاه سرك مي كشد تا ساعت را ببيند.انگشتش را روي خمير فشار مي دهد.ترك نمي خورد.دوباره مي اندازدش توي كاسه و تا يك كم ديگر ورزش بدهد.دختر مهري آمده كمكش.انطرف ميز نصف ديگر خمير را ورز مي دهد.مادرش روي كاناپه ي جلوي تلويزيون ولو شده است.كنترل از دستش آويزان است.مي گويد مادر بزن كانال دو.امشب سريال دارد.مادر انگار نشنيده باشد صداي تلويزيون را كم مي كند.هر كدام از خمير ها را مي گذارد توي نايلون و درشان را گره مي زند.زود لباسهايش را مي پوشد كه بروند خانه ي مهري.امشب براي مهماني فردا قول داده برود كمكش.خداحافظي مي كند و همين طور كه شالش را مرتب مي كند در را مي بندد.
كليد را توي قفل مي چرخاند و آهسته در را باز مي كند.مادرش توي هال خوابش برده.زير سرش ناجور است و خر خر مي كند.مي رود سر يخچال از بطري
ِ آب چند قلپ مي خورد و مي رود توي اتاق.همين جور مانتو و شلوار جينش را كه در مي آورد.همه ي لباسهايش را درمي آورد. خودش را لخت توي آينه مي بيند.خوب نگاه مي كند.دنبال خال ِ ريز روي شانه ي چپش مي گردد.جوش ريزي كه روي پهلوي چپش درآمده را مي خراشد.كنده نمي شود.هوله ش را مي برد توي حمام و از توي كشو چند تكه لباس بر مي دارد و در را مي بندد.با هوله و تن ِ خيس مي نشيند لبه ي تخت.روزنامه را ورق مي زند.تكه هاي نخوانده ي عصر را پيدا مي كند و مي خواند.مي نشيند روي زمين.با موچين موهاي زير پوستي پاهايش را درمي آورد.خيلي وقت بود اين عادت را كنار گذاشته بود.اصلن خيلي وقت بود خودش را برهنه توي آينه نديده بود.فرق مي كند توي حمام بدنت را بشوري.لمس كني.ببيني با اينكه مستقيم توي آينه ي كمد جوش هايت/خالهايت يا تك و توك موهاي روي پهلو و شكمت را نگاه كني.ولي امشب خال
ِ درشت زير كتفش را با هزار كش و قوس ديده بود.چند سال است اين خال را فقط لمس ميكند ولي امشب ديده بودش.زياد هم درشت نبود.ولي دلش مي خواست كه مي شد از بيخ ميكندش و راحت مي شد.خال داشتن چيز خوبي نيست.مثل علامت ست.انگار نشان شده باشي , بعد هر وقت بخواهي گم شوي يا فرار كني , توي آگهي ِ روزنامه مي نويسند: "فرد مذكور يك خال درشت زير كتفش دارد".آن وقت راحت لباست را بالا مي زنند و خال را پيدا مي كنند.بعد ديگر نمي شود خودت را انكار كني.مي پذيري هماني هستي كه دنبالش هستند.خال بالاي لب هم خوب نيست.بچه كه بود دلش مي خواشت لبش خال داشته باشد.انقدر با خودش گفت تا همين چند سال پيش خال ِ ريزي گوشه ي لبش پيدا شد.فهميد كه دوستش ندارد.با اينكه اين روزها جراحي ِ اين چيزها كار راحتي ست ولي حوصله ي اين كارها را ندارد.آينه ي كوچكي را از روي ميز برمي دارد و خوب صورتش را نگاه مي كند.كك و مكهاي ريز دور چشمها.موهاي زبر ِ زير گوش.و خال بالاي لبش.همه سر جايشان هستند ولي انگار بزرگتر شده ند.حوصله ش سر مي رود.آينه را پرت ميكند كنار و با كنترل صداي ضبط را زياد مي كند.موهاي خيسش را تكان مي دهد.كنترل را كه خيس شده مي مالد به لباسش و مي گذارد روي ميز.تقويم را از توي كيفش درمي آورد و تاريخ فردا را نگاه مي كند.چهارشنبه است و نوبت دكتر دارد.آزمايش ها را نگاه م كند.از چيزي سر در نمي آورد.مي ترسد. هربار از دكتر مي پرسد خطر دارد؟ و هر بار هم مي شنود كه نه...ولي باز هم مي ترسد...تقويم را مي بندد.


آينه را دوباره برمي دارد و با موچين موهاي زير ابرويش را بر مي دارد.چشمهايش سرخ شده ند.دوست دارد اينجور وقتها خودش را نگاه كند. انگار سبزي چشمها بيشتر مي شود.خيلي وقت بود چشمهايش سرخ نشده بود.چند وقتي ست به موقع مي خوابد.يادش مي افتد امشب مهري هم چشمهايش سرخ بود.در را كه باز كرده بود با آن پيش بند نارنجي_ كه رويش انگار تبليغ كمربند لاغري بود_بي حال خنديده بود.شايد از خستگي بود ولي خنده ش برق نداشت.روي كاغذ جلوي دستش مي نويسد مهري-تلفن.


ضبط را خاموش مي كند.توي تخت دراز مي كشد.خوابش نمي برد.شروع مي كند به شمردن.ولي خسته نمي شود.بالاي سرش آسماني هم نيست كه ستاره هايش را بشمرد.بلند مي شود.توي تاريكي كيفش را پيدا مي كند.هر چقدر مي گردد سيگاري پيدا نمي كند.تا لااقل آرامتر شود.اصلن امشب يكجوري بود.انگار چيز غريبي توي هوا بود.توي شامشان هم.حتي خمير شيريني هم ديرتر از هميشه عمل آمده بود.گوش مي دهد.مادرش خرخر نمي كند.مي ترسد.مي رود بالاي سرش مي ايستد.خم مي شود كه ببيند سينه ش بالا پايين مي رود؟.آره.دارد آرام نفس مي كشد.مي ايد توي اتاق.بالش و ملافه را بر ميدارد.كنار مادرش دراز مي كشد.پاهايش را بالا ميبرد و تكيه مي دهد به ديوار.چشمهايش را مي بندد.خوابش نمي برد.چشم بسته شروع مي كند به شمردن ستاره ها...ناخنهايش را مي جود.اصلن امشب آسمان هم يكجوري بود.ابري ه ابري بود.ستاره نداشت...اصلن خيلي وقت بود كه ناخنهايش را هم نجوييده بود.
ر . ج به پست بالا
من خوابم نمي بره.مي خوام حرف بزنم.الانم ساعت 1:45 شبه.نمي شه به كسي زنگ زد.حالا فكر كن زنگم بزنم.بگم چي؟خوابم نمي بره با من حرف بزن؟.موضوع خوابيدن نيست.موضوع اينه كه مي خوام حرف بزنم.يعني چون مي خوام حرف يزنم خوابم نمي بره.قبلنا يادم نيست كه اينجور موقع ها كسي بود بهش زنگ بزنم يا نه.نبود.چون يادمه كه هميشه با خودم حرف مي زدم.بعد يهو مي ديديم داره چيزاي خوبي از توش درمياد پا مي شدم مي نوشتمشون.عجبا. آنلاين نوشتن هم خوبه.يه مدت پارسال اينا يكي بود زنگ مي زد شعراشو مي خوند.اونم ديگه نيست.مثلن زنگ بزني بهش بگب پاشو واسه من يكي از داستان كوتاهاتو بخون يا شعراتو.بعد مجبورم تا خود 7 و 8 صبح داستان يه آدم دائم الخمر كه مشروب بدي خورده و همش داره بالا مياره رو گوش بدم.نمي خوام.مي تونم انقدر اينجا تايپ كنم وتا واقعن خوابم بگيره و از سرم بيفته.الان يه چي يادم افتاد.ده روزه مي خوام يه چيزي بنويسم تنبلي ميكنم.الان مي نويسم.هم يادم نمي ره.هم اينكه يادم مي ره كه با يكي حرف بزنم.فك كنم طولاني بشه.
بالا برويد/بالا/بالا/بالا...
Sunday, August 5, 2007
Image and video hosting by TinyPic
فعل معلومي است:
«دوستت دارم»
كه حرف ندارد؛
حرف اضافه.
دوستت دارم!
و تو كه نباشي،
مصدري مي‌ماند و من
ـ كه فاعلي بي‌خاصيتم ـ
و حرف‌هاي اضافه دوروبرم را شلوغ مي‌كنند.
من از «شدن» بيزارم
«شدن»، يعني تو نيستي
و صرف مي‌شود زمان حال
در فعل‌هاي بي‌قاعده‌اي
كه فقط
با مرگ و مير و كشتن و رفتن
جمله مي‌شوند.
شدن، پايان جمله‌هاي مجهولي است
كه جاي دفتر شعر من
روزنامه‌ها را سياه مي‌كنند.
من از «شدن» بيزارم.
دستور زبان مادري
به چه كارم مي‌آيد
وقتي كه مفعول ـ يعني تو ـ
اصلي‌ترين كنندة شعر است؟
با يا بي‌ حرف اضافه
بيا!
من گرسنه‌ترم به شعر
تا نوشتن از گزارش يك اعدام.
+آسيه اميني

Labels:

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است...
معاشران گره از زلف يار باز كنيد شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد
بجان دوست كه غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد
وگر طلب كند انعامي از شما حافظ حوالتش به لب يار دلنواز كنيد

Labels:

Friday, August 3, 2007
Hello darkness, my old friend



همه چيز مثل آن شب است.ميم سمت چپم/ر سمت راست و مرد جلويي.كه فرقي نمي كند شبيه است يا نه.چون پشتش به ماست.دوباره من خوشحالم .همه چيز خوب ست فقط مرد جلويي حرف نمي زند.تقصير من بود شايد كه اداي سوزي را دراوردم.يا زيادي خنديدم.دلم مي خواهد دوباره سرم ببرم جلو و آهسته بگويم من فردا ميرم.من دارم ميرم.نمي شود .مرد جلويي پياده مي شود.آشنا نيست.تقصير مانو بود كه خيلي خوش بود.مي خنديد.كه بلك و سيلور را گذاشته بود توي جيش.تقصير مانو نبود.تقصير همان"يك مشت زخم روحي "تان بود كه نمي گذاشت.برميگردم توي خودم دنبال زخم روحي ميگردم.بعضي وقتها كه بي احتياطي ميكنم كمي مي سوزند.مثل آن شب كه سر ميز شام نزديك بود ليوان را بكنم توي حلق پسرك كه اصرار داشت آدرس آن عطرفروشي معروف كه روبروي چارباغ ست را نشانم بدهد.كه پا شدم آمدم خانه مان.از بس كه آب زنده رود برايشان مهم بود.نمي دانم چرا فكر ميكنيم زخم هاي روحمان را بايد مثل مدال از گردنمان آويزان كنيم.بله.آدمهاي زخم خورده ي ركب خورده هميشه زخمشان را به دوش ميكشند.هميشه يك چيزي هست كه يادشان بياورد تحقير شده ند.بله مي دانم شما محض درد دل شايد گفتيد.بله يادم هست كه تلويزيون يك وقتي صداي نكره اي را پخش ميكرد كه مي گفت همدلي از همزبوني بهتره.اما نه شبي كه همه سرحالند.نكته اي هم نبود كه سر زخمها را خراش بدهد.مي داني همه چيز كم كم جمع مي شود و يكهو سر باز مي كند.من حالم آن موقع ها خوب بود.آن شب.امروز فهميدم ناخواسته همه ي اين مدت داشتم تلافي آن شب و آن حرف را درمي آوردم.نمي فهمم چرا آدمها تا درست و حسابي تمام نكرده ند.همه چيز را حل نكرده ند شروع مي كنند.اصلن به درك.به من چه.من همين گوشه ي تاريك و سرد قلبم را بيشتر دوست دارم.خبري از هيچ چيز نيست.نه زخمي.نه خاطره اي.نه نوستالژي از در و ديوار اتاقش ميريزد.ساده ست.تاريكي خوبي ست.انطرف ديگر زنده ست.سرخ ست.خوش ست.عادات انساني دارد.حساس ست.نگاه ميكنم دوتايي رفتن شان را ببينم.گمشان ميكنم.پسر بغل دستي هم مدام موبايلش زنگ ميخورد.سرم تكيه داده م به شيشه ي اتوبوس و هي دلم مي خواهد گوشي را دربياورم نشانش بدهم بگويم فكر نكني من بي كس و كارم نه.خودم قطعش كرده م.اصلن من اين بي پدر مادري را دوست دارم.انقدر وول مي خورم سختش مي شود مي رود صندلي جلويي مي نشيند.مي گويند طبقه ي دوم اين اتوبوسها خوب نيست.ولي خوب است.فكر ميكني توي سفينه اي جدا افتاده داري توي اين بيابان و جاده ي تاريك مي روي /اختيارت هم دست كسي نيست.يكجور شادي آني مي آيد.مي بينم از كسي بدم نمي آيد.معني ش اين نيست كه خيلي آدم بخشنده و بزرگواري هستم كه همه شان را بخشيده باشم.نه.فقط نشسته م توي آن گوشه ي تاريك و سرد و همه را نگاه ميكنم.خيلي وقت است از ترس تحقير كسي, شناسنامه م را قايم نمي كنم زير بالش و قبل از خواب دعا نمي كنم صبح كه بيدار شدم ببينم به جاي محل تولد اراك نوشته ند تهران تا تحقير نشوم.خيلي وقت است آرزو نمي كنم خانه مان يك شب مثل كارتون جادوگر شهر اوز كنده شود و توي تهران بشيند.خيلي وقت است دور اين جاه طلبي هاي شهرت/خلق اثر ادبي/آفرينش اثر هنري را خط كشيده م.به نظرم پاك كردن كون بچه يا نگهداري از پيرزن ها بهتر از اين هرزگي هنري است.تركيب اسمم هم به درد اين كارها نمي خورد.مي خواهم بي سر و صدا يك گوشه بشينم و كار خودم را بكنم.دور از هياهو.دور از آدمهاي سخت و ترسو.ادمهايزخم خورده ي ركب خورده با آن قانونهاي نانوشته ي غير واقعيشان.با همان اعتماد به نفس دروغي شان.
Thursday, August 2, 2007
قاصدك*
گوش كن!
من و تو شريك بوديم،
در درد.
تو آفريدي،
من تاب آوردم.
گوش كن!
حالا بي حساب‌ايم.+
Wednesday, August 1, 2007
div<نازي>div
تو كجايي؟ نازي!
عشق بي عاشق من!
سردمه
مثل يك قايق يخ كرده رو درياچه‌ي يخ، يخ كردم...



چي مي شد من جاي نازي بودم.ها؟

Labels:

از وبلاگ Air
در طول روز مي شود هر طور که بخواهي سرت را گرم کني. مي تواني بخوابي. مي تواني به هيچ چيز فکر نکني. آدم ِ روز بودن کار سختي نيست. حداقل مي تواني اداي بقيه را در بياوري. لبخند بزني، ولي به شيوه خودت.
شب که مي شود گه گيجه مي گيرم. همه ترسها به سراغم مي آيد. خودم هم تشويقشان مي کنم. مدام اين آهنگ لعنتي* ريپيت مي شود تا غصه بر سرم هوار شود. زنگي زنگ مي شوم.
خانه با همه عشقي که درونش مي لغزد بر سرم سنگيني مي کند. ترس از دست دادن. کم بودن. نبودن. براي او هم کم بودم. مي ترسم که نکند کم بودن در خونم باشد.
مي ترسم بروم. بمانم. مي ترسم پير شوم و هيچ اتفاقي نيفتد. مي ترسم يکهو يک بلايي سرم بيايد و کاري از دست کسي ساخته نباشد! يا مثلا موهايم بريزد يا دماغم له شود! مي بيني؟ پاک خل شده م.
مي ترسم همه آدمها شارلاتان از آب در بيايند! آن قدر به خودم اعتماد ندارم که بتوانم بدون وجود کس ديگري در کنارم، عين آدم زندگي کنم. کسي که قوي باشد، مثل من اينهمه نترسد +