Tuesday, July 30, 2013
میگه قیافت یه جوریه انگار هیچی تغییرش نمیده.
8سالم بود.کلاس دوم بودم. جلد کتاب فارسیم تو مدرسه کنده شده بود. یادمه اول یه لایه کاغذ کادو بود بعد یه لایه پلاستیک .
یه دختره همکلاسیم  بود اسمش سمانه بود. قدش کوتاه بود خیلی.صورت گرد و تپلی داشت.انگار پرگار گداشته بودن یه دایره کشیده بودن توش چشم و ابرو کشیده بودن.
دعوامون شد.کتابمو چنگ کشید جلدش پاره شد.مامانم نبود اون موقع. یادمه اون سال از مهر بابام اوردم خونه خودش ور دل بقیه. خونه مامان بزرگم نبودم ززیاد.به نظرم اون موقع انقد اون حواشیِ نامادری داشتن  و جدا زندگی کردن زیاد بود که بابام دیگه حوصله جدا موندن من و حرفای بعدش رو نداشت.خونه بودم.شیفت بعدازظهر بودیم. تا رسیدم خونه کتابمو نشون خواهرم دادم گفتم دوباره جلدش کن.کتاب شیمی ش رو نشونم داد گفت امتحان دارم. نمیتونم.خودت جلد کن.لج کرده بودم. نشستم تو هال با قیچی و چسب و کادو . پلاستیک.
یه ساعت طول کشید تا تونستم قیچی رو درست دستم بگیرم. چپ دستم . قیچی هم نمیتونستم خوب دست بگیرم.داشتم سر چسب رو پیدا میکردم.با جدیت اخما تو هم. زنگ خونه رو زدن. خاله م اینا بودن. خاله هم همینجور گریه میکرد. بابام خونه نبود. شب دیر میومد.خاله م نشست رو لبه ی حوضِ تو حیاط زد زیر گریه.گفت حامد مرده. من از پشت پرده کرکره نگا میکردم همه چیو. به نظرم انقد اتفاق بدی نبود واسه آدمی که از 10 سالگی تو آمریکا تک و تنها بزرگ شده بود و داشت دکترای ریاضی میگرفت. وهمه چی بهم ریخته بود. مامانم حتمن برمیگشت.بابام دوباره به در بسته میخورد.
دوباره با همون جدیت قبل نشستم سر کتاب فارسی و چسب و قیچی. کادو نمیشد. فرداش و پس فرداش نرفتم مدرسه. بهونه داشتم.موندم تو خونه.فقد یادمه یه کیسه بزرگ تخمه آفتابگردون رو خوردم.هیچی تو صورتم عوض نمیشد. تنها چیزی که تو من قابل تغییر بود نگام بود. اونم بلد بودم یه جوری سرد و بی حالتش کنم که انگار نه انگار.
ما کان مفرود
نشسته بودیم تو آوانسن, من خمیازه میکشیدم و نورتون آپدیت میکردم.مینا با فرشید بازی میکردن. یکی دیگه مون هم رفته بود تا مرزداران به رفیقش سر بزنه  و برگرده. ساعت 2 صب بود.فک کردیم نون پنیر گوجه خوردن انقد ولا نداشت که به خاطرش تا اینجا بیاییم.پسر مو بلنده اومد گفت ببخشید ببخشید ماه رمضونه دیگه. هیچی نداریم .گفتم چه ربط داره. بعد اخلاقش خوب شده بود. مینا گفت همه ش به خاطر اینه که خوشگل کردی.بعد فکر کردم خونه که بودم, قبل ازینکه بیان دنبالم, جلو آینه با حرص داشتم سایه سرمه یی میکشیدم , با حرص دنبال شلوار سبز شلو وله بودم که هروثت میخوام بگم الان آروم و خوبم میپوشمش.
تو راه برگشت اون یکیمون گفت جمعه بری کی برمیگردی؟ گفتم نمیدونم.میخواستم برنرگردم. میخاستم فکر کنم من اصن اینجا رو نمیخوام دیگه.میخواستم همه ش سلام من قلبی لبیروت گوش بدم .نمیشد.ساعت 4 خونه بودم..هی یادم میرفت سمت اون امان من لا امان له,  ولی هربار که خوندم انگار خورد به در بسته.به دیوار.به ناکجا رفت  همه اون صداها. 
فرشید موقع پیاده شدن دستشو گرفت نزدیک گوشش یعنی فردا حتمن زنگ بزن به سین, گفتم باشه. بیدار که شدم انگار شب قبل رفته بودیم تا شمال برگشته بودیم.حامد تاکید کرده بود نسیم شمالو بریم. منم گفته بودم خب.
Thursday, July 11, 2013
هنوزم دلم میخاد پا به پات تماشا کنم دریا رو تو نگات
من نمیدونم از کجا شروع شد ولی میدونم ازون جایی قوی شد که نمیخام عطرت ازینجا بپره رو بعد از دو ماه پلی کردم.
من حواسمم پرته. یعنی یادم نمیمونه اول کجا و  چه جوری. همیشه م اینجوری نیستم.ولی خب بیشتر وقتا اینجوریه. دیگه مهم نبود صدف یا کی مهم این بود که ایتز اور مثلن.. رفتم تو رادیو که بگم اقا من خیلی خفنم. هستم هم.شکی نبود و نیست.منتها یه جایی میلنگه همیشه.زنگ زدم گفتم من لبنان نمیرم. مامانم گفت خوب میکنی خرج الکی. راست نمیگفت. به نظرم یه جور حسادت بود. بهرحال من گفتم نمیرم. حمید رو دیدم.بهش گفتم وض اینه .گفت نسیم من حواسم هست. بازم دمش گرم که حواسش هست. من که حواس ندارم. بعد خب دوست و رفیقی هم نمونده. همه گله یی رفتن. اونام که هستن دوست محسوب نمیشن. بیشتر دشمنن.رفتم آمپولمو بگیرم دکتره گفت ارزونتر داره میشه. دمشون گرم. خیلی دارن حال میدن.
خاهرم نزدیک 7 تا اسمس فرستاد که این و اون. گفتم خب. باز حمید رو دیدم.گفت میره شمال وقتی برگرده همه چی خوب میشه.
تو ماشینش شالم یه لحظه افتاد. زود سر کردم. گفت دودیه از بیرون ملوم نیس. گفتم جهنم.خودت هم هستی دیگه. گفت هااا. بعد این ها معنیش هزار تا چیز بود. پیاده هم که شدم برنگشتم ببینم کدوم وری رفت. 
رادیو رو میگفتم.نشستم چن تا متن نوشتم که روز مصاحبه ببرم. متن ایتالیایی. فک کردم میرم میگم اقا من از تلویزیون خسته شدم میخام گوینده بشم. اونام میگن  بفرما توو.کارتمم که تحویل دادم دلم نسوخت. گفتم من میخاستم برم رادبو.شیفتامم پر میکنم.10 روز بود از 10 صب تا 11 شب سر کار بودم.ح گفت نسیم میمیری نکن. نمون. ح رو نگفتم چی شد. کلن دمشو گرفت بالا و  رفت. رفت نه اینکه اومده بود.ولی همون چن ثانبیه ها تموم شدن.
ممد دمش گرم باز. کلی عکس انداخت ، کلی چیز یادم اورد از خودم.. گرم بود هوا. حمید که رفت رفتم سینما ازادی ساعت 12:15 چه خوبه که برگشتی دیدم. اومدم بیرون رفتم پیششون. انقد حال دادن و خوش گذشت خونه نگار که دلم میخاس بمونم.

Tuesday, July 2, 2013
فردا داره به ما لبخند میزنه یا بیلاخ نشون میده؟



طبعن اون مستطیل آبی پایین سمت چپ.



جواب آزمایشا انقدر خوب بود که تا 12 شب موندم سرکار. دلم میخاس فقد کار کنم همه چی خوب بشه.
اون مستطیل آبی رنگ هم جواب اونهمه حال خوب بود.