Sunday, May 30, 2010
دیروز که دم اسانسور "ر" را دیدم مطمئن شدم که عشقی نمانده.حالا مثل برادری که 10سال از من بزرگتر است دوستش دارم.بعد از آن عشق و عاشقیِ پر سوز و گداز و جداییِ بدتر از آن , چیزی نمانده جز یک حس احترام عمیق.
نیما را هم که دیدیم و من هی خواستم جلوی آقاي دوست بگویم : نیما نبودی یک بچه یی دیدیم که نگو و نپرس.
خواستم بگویم من از آن دسته زنهام که بچه شان میشود همه ی امیدشان.
شب که رفتم خانه.توی رختخواب بعد از آن روز پر کار و شبش که توی بام قرار گذاشتیم و پیاده رفتیم و برگشتیم و تمام مسیر به خنده و شوخی گذشت باز به هزار راه مردن فکر کردم.
اما من آدم این حرفها نیستم.دیدم هنوز اروزهای کوچکی دارم.اروزهای بزرگم که ترتیبشان داده شد.حداقل همین خرده اروزها را میخواهم.با همه ی وجود.برای همین صبح پیاده تا خود شهرکتاب پیاده رفتم.برای خواهرزاده م هدیه خریدم.تنهایی ناهار رفتم کباب ترش خوردم.
رفتم دانشگاه..رفتم سر کار.دیدم تنها راه , بی خیالی ست.
بهتر از آن حدس زدن اسم بچه ها ست توی اتوبوس وقتی میله ی کنارشان را دو دستی چسبیده ند.

Saturday, May 29, 2010
فصل را گم كرده بود.فصل را پيدا كردم.در دستانش گذاشتم.

يادم است اين من را بيچاره كرد: "ديدم عقب تر از همه كه بايستم همه چيز به مراد كسي است كه با من بود."
هنوز هم خوب توي گوشم مانده صدايي كه ميگفت: "انقدر به من نچسب! اَه! نميخوام دلت تنگ بشه.همَش دنبال آدمي.اويزون."
يادم هست چطور نشستم گوشه ي اتاقم.كتاب "دركِ فيلم" را گرفتم دستم و شروع كردم به خواندن. و كم كم دستم امد چطور دلم تنگ نشود.هر صفحه كه جلوتر ميرفتم دلم كمتر تنگ ميشد.
تاريخ سينما را كه شروع كردم دلم فقط براي بچگي م تنگ ميشد.آن هم به لطف تاريخ سينماي ژاپن و فيلمهاي ترسناكش كه بچه بودم و هنر هفتم پخش ميكرد و من از زير پتو فيلم را ميديدم و صبحش خودم را خيس كرده بودم.
يك شب به وسط جلد دوم تاريخ سينما كه رسيدم خوابم برد.صبح ازخواب بيدار شدم..هيچ چيزي يادم نبود.
انگار پرت شده بودم به يك سياره ي ديگر.شايد اين اغراق باشد .انگار از يك مليت ديگر بودم.
كسي را توي اين شهر نداشتم.نميشناختم.زنگ زدم به سعيد.زنگ زدم خانه مان.صداي مامان را نميشناختم.ولي يك چيزي به من ميگفت اين صداي پشت خط اشناست و با من پيوند غريبي دارد.چيزي بيشتر از مادر و فرزندي.
به دوستهام زنگ زدم.
مطمئن شدم هنوز بعضي ادمها هستند كه ميشناسم.
رفتم سراغ كتاب .تاريخ سينما كه تمام شد دلم خاصيت ارتجاعي بودنش را از دست داده بود.
حالا هنوز هم صدا را توي گوشهام ميشنوم كه ميگفت: "تو يه چيزيت شده! چرا محل نميذاري؟ چرا زنگ نميزني مثل قبل؟.."
آيا درباره ي اندوهش غلو كرديم؟

11-12 ساله بودم. داشتم هر هر و كر كر ميخنديدم.من وبرادرم و خواهرم بوديم با بابا.
برادرم گفت: مينا خيلي لوسي. هميشه ناراحتي.غم داري.آدم ميفهمه.همه چيزو جدي ميگيري.مثل اين باش{به من اشاره كرد}. بابا با يك حالت متاسفي گفت: نه.مانو فقط نشون نميده چقدر حالش بده. ازوناست كه ميريزه تو خودش. با تو كه چيزي نميدوني ميخنده.هيچ وقت نميفهمي توش چه خبره.

با خواهرم توي اسكان ميچرخيم.
از كنار كافه عكس رد ميشويم.خلوت است و بي حال.
ميگويم: هه.يك وقتي چقدر اينجا ماجرا داشت و شلوغ بود.
خواهرم ميايستد كنار فروشگاه پوما.گوش نميدهد.ميچرخيم به سمت پله ها.
ميگويم: فلاني را من همان موقع ها , همينجا, دو سه بار با يكي ديدم.
خواهرم : نه؟ تو چيكار كردي؟ با كي؟ كِي؟
ميگويم: همان 4سال پيش.بعد از تولدم بود.آرام رفتم طبقه ي بالا.يكجوري نشستم كه نبينمشان.كاري نميشد كرد.
خواهرم : يعني هيچ وقت هم به روش نياوردي؟
سرم را به علامتِ نه, تكان ميدهم. بغض ندارم.ولي يك چيزي راه گلوم را بسته بود.انگار صدا نداشتم.ميخواستم برايش بگويم اين هم مثل همه چيزهايي كه ديده بودم از كنارش گذشته بودم چون اميدوار بودم درست ميشود..خواهرم ميداند فلاني براي من يعني كي.ميداند تا كجاي زندگي من امده بود.
خواهرم : واسه تولد بچه هه لگو بخريم يا تلسكوپ؟
ميگويم: جفتش خوبه.واسه جفتشون بايد صبور باشه.

توي راه كه ميرفتيم كرج , عقب نشسته بوديم.خسته بودم.سرم را گذاشتم روي پايش.آرام دست كشيد روي موهام.
يكجوري كه فقط من بشنوم گفت: هيچ وقت فكر نميكردم انقدر صبور باشي .هربار كه يه اتفاقي افتاد با خودم گفتم تقصير خودش بوده.
هميشه داشتي ميخنديدي.تو همون معدود وقتايي هم كه گريه ميكردي فك ميكردم اينم شوئه.
توو اين 6ماهي كه با هم دوباره صميمي شديم يه چيزايي تعريف كردي كه باورم نميشه. يه جوري انگار تازه ميفهمم چقد طاقت اوردي اون سالا.انگار يه ادم ديگه تو وجودت بوده كه ما هيچ وقت نديديمش.
دلم ميخواست چنگ بكشم روي صورتم.روي تنم. يكجوري خودِ خشمگينِ واقعي م را نشانش بدهم. ترسيدم بترسد. تحمل نكند جاي زخمهام را. دوباه چشمهام را بستم.تا كرج خوابيدم.
Tuesday, May 25, 2010
داكوتا داكوتا

دايي‌ام براي خداحافظي آمده. بابايم با موج راديو ور مي‌رود. مي‌گويد همه‌اش پارازيت و پشتش فحش مي‌دهد. عمويم با رفتن موافق است. مي‌گويد وقتي قرار نيست دخالتي كنيم ماندن چه فايده دارد. زن‌ها دارند توي حياط لباس مي شورند. حالا فاميل مادرم هم به ما اضافه شده‌اند. اينجا از هر تيره و قبيله‌اي هستند. از تهران،شيراز،رشت،اهواز.

آژير قرمز مي كشند و مادربزرگم زود جانمازش را پهن مي كند تا نماز بخواند. بابايم مي‌خندد .مي‌گويد لاي دعايت بگرد شايد چيزي بود. اينجا برق نيستد و دايي توي توالت گير كرده. فحش مي‌دهد و خوشحال است كه چند روز ديگر اين جهنم را ول مي‌كند. اسم شوهر خاله‌ام كه قرار بود از مرز فرار كند تا سر از امريكا دربياورد توي ليست اسراست. پسر دايي‌ام كنار برادرها توي حياط منچ بازي مي‌كند. پسرها با حسرت نگاهش مي كنند انگار قرار است همه ي غربت را به اسمش كنند.

اين شب‌هايي كه اينجا هستيم موقع شام يا ناهار خوردن خوش مي گذرد. سفره‌اي براي پنجاه نفر شايد بيشتر پهن مي كنند. راديوي بابا آهنگ‌هاي خارجی پخش مي كند و همه خوشحاليم كه دور هم‌ايم و هنوز اتفاق بدي نيفتاده. علي پسر آقاي روحي است.مي خواهد دكتر بشود.كتاب‌هايش حتي موقع غذا خوردن هم ازش جدا نمي شوند. با بابايش از اراك آمده‌اند تا هم به ما سر بزنند هم تا سر و صداها بخوابد كمي اين‌جا بمانند. اين پسر اسطوره‌ي بابايم است. در همه چيز نمره بيست به او مي دهد. برادرم رفته است هنرستان كه الكترونيك بخواند. بابا مدام اين پسره را به رخش مي كشد و براي همين هميشه با هم قهرند. دايي آبگوشت نمي‌خورد. غر مي‌زند. برادرم مي‌گويد بايد خدا را شكر كني كه همين هم هست. گوشت اين‌روزها پيدا نمي‌شود. مي‌گويد مديرشان توي هنرستان گفته بايد از رزمنده‌ها ياد گرفت .مي جنگند و كنسرو مي‌خورند. آب هم ندارند. بابايم صدايش را بلند مي‌كند و از دختر عمه فاطي نمكدان را مي گيرد؛ يعني ساكت و هر چيزي كه جلويتان است بخوريد. شمايي هم كه مسافري حلقت را ببند.

نور كم است و خواهرم با دختر عموها نمي توانند مشق و تكليفشان را بنويسند و نگران فردا و مدرسه شان شده‌اند. نور چراغ توري و لامپا هم دردي دوا نمي‌كند. توي بغل عمه بزرگه نشسته‌ام و برايم از پسرهايش مي‌گويد. من توي خيالم عاشق پسر كوچكش شده‌ام. وقتي از او حرف مي زند يك چيزي توي سرم مي‌دود. هروقت با تلفن اسباب بازيم مي خواهم به كسي زنگ بزنم به سعيد پسرش زنگ مي زنم و مدام هم مي‌خواهم برايم لباس عروس بياورد. مدرسه‌ي برادرم بسته است. معلم‌ها بيشترشان رفته‌اند جبهه. همه مي‌دانند ولي اصرار دارد فردا صبح با يكي از عموها برود شهر، خانه مان و لباس ورزشي‌هايش را بياورد. مامانم در گوش بابا پچ پچ مي‌كند. پسر دايي با بقيه بچه‌هاي فاميل از فرنگ حرف مي‌زنند. هر كس چيزي مي‌داند رو مي‌كند و همه به اندازه او ذوق دارند.

«به نام خداوند بخشنده ي مهربان» دخترها غش و ريسه مي روند. .مادربزرگ قرآن مي‌خواند و هي هيس هس مي‌كند. دلم مي‌خواهد بدانم به چي مي‌خندند. دختر عمه‌ام اصرار مي‌كند كه برادر كوچكترم براي همه با صداي بلند بخواند. همان داستان هميشه اين چند ماه است كه از وقتي از ترس بمب و موشك به اين خانه بزرگ و عجيب غريب فرار كرده ايم مايه خنده پسرها و دخترها و گاهي بزرگترها شده. دختر‌هاي ده براي برادرم نامه عاشقانه مي‌نويسند و همه‌شان انگار كه از روي هم كپي كرده باشند، شبيه هم مي‌نويسند. فقط گاهي يكي دو نفر مي خواهند كه اگر با هم عروسي كردند بروند تهران زندگي كنند. اين يكي نامه ش را اينطور شروع كرده و هي لابه لاي نامه قول وفاداري داده است. جمله‌هاي كتاب انشا‌ها را به زور چپانده لا به لاي نامه. آخرش هم خواسته برادر را توي فلان باغ ببيند.

بابا حرف نمي زند. برادر بزرگم هم ساكت است. يكهو بابام بلند بهش مي گويد فردا صبح خودم مي برمت. همه ساكتند. برادرم مي رود بيرون. بابام مدام غر مي زند كه اگر اين پسر آدم بود مي‌رفت رشته تجربي كه پس فردا كسي بشود نه هنرستان..مثل علي درسخوان و با عقل. علي توي اتاق بغلي درس مي خواند. تنهايي. انگار با هيچ كس دوست نيست. فقط بعضي وقتها ديده‌ام با خاله ي كوچكم حرف مي زند وازش اشكال درسي مي پرسد. ازش خوشم نمي‌آيد. موذي و بي دست و پاست. حرف هم نمي‌زند. فقط هروقت كسي تعريفش را مي‌كند هي سرش را مي اندازد پايين و لبخند مكش مرگ ما تحويل مي دهد. اما دلم برايش مي‌سوزد. مادرش وقتي بچه بوده ولشان مي‌كند مي رود خارج. حالا كدام خارج من نمي‌دانم.ولي خواهرم هر سال عيد ديده كه مادرش برايش لباس و كفش مي فرستد. يك‌بار هم علي عكسش را نشان خواهرم داده. ميگويد:خوشگل نبوده ولي خيلي مهربان بود قيافه ش. كسي باورش نمي شد آدم به اين مهرباني چطور پسرش را ول كرده و رفته. بابايم پرسيد حالا مادرت كجا هست؟ گفت :داكوتا. .من فهميدم. بابام نمي دانست داكوتا كجاست.چون بعدش هيچ سوالي نپرسيد. فقط الكي به افسوس سرش را تكان داد و گفت بالاخره همه‌شان برمي گردند، ولي وقتي دير شده. به دايي ام هم همين ها را گفت آن شب. دايي گوش نمي‌دهد.مي گويد همه ي فاميل زنش رفته اند. چاره‌اي ندارد. اين جنگ بيشتر از ايني كه امي‌گويند طول مي‌كشد. نمي‌خواهد پسرش را به زور ببرند كه گوشت قرباني شود. زحمتش را كشيده مي خواهد توي آرامش زندگي كنند و يكجوري به بابام مي فهماند كه تو چرا طرفدار اينها شده اي. بابام خيره مي‌شود. رگ گردنش بالا آمده اما ساكت است. دايي مامانم به جاش مي گويد:بالاخره وطن است.حق آب و خاك پس چي؟ اين‌همه دارند مي روند جبهه. دايي راست مي‌گويد از پسرها و مردهاي ما كدامشان رفته اند؟همه مان چپيده ايم توي اين خانه و ده و هي منتظر مرگيم.

دايي ام يك ماه پيش رفت مرز پاكستان تا از آنجا بروند. زنگ مي زند و هي مي گويد دلش براي هيچ كس و هيچ كجا تنگ نشده و تا اين را مي‌گويد بابام با تشر بهش مي‌گويد پس گه مي خوري زنگ مي زني و قطع مي كند.

آقاي روحي نشسته و چايي اش را هورت مي كشد .مامانم حرف نمي زند. بابايم رفته خرمشهر دنبال جنازه پسر عمويش. مفقودالاثر شده .سه روز است رفته و هنوز برنگشته. لم داده م به پهلوي مامان. .مي ترسم.انگار حال همه ناخوش است.بابابزرگم هي نُچ نُچ مي كند و سرش را تكان مي دهد. آقاي روحي پا شده تا برود .مامانم اصرار مي كند كه بماند تا يك راهي پيدا كنند. مي گويد نه.من رضايت نداده م. اما حالا دلم راضي شده.تا دم در همراهش مي رويم.كفش نپوشيده.با دمپايي آمده.

برادرم بُق كرده و كنار ديوار نشسته.تا زانو برف آمده. شلوار نازكي تنش كرده و موهاي بورش زير نور آفتاب زمستان برق مي زند. چشمهايش را ريز كرده و منتظر است انگار كه يكي از در بيايد تو. صداي ماشين كه مي‌آيد مي پرد تو و در را قفل مي‌كند. بابايم نيامده فحش‌هايش مي آيند. دنبالش مي گردد. مامانم مي دود جلوي در كه آرامش كند.

خواهرم شام را مي برد پشت در اتاق مي گذارد.تقه اي مي كوبد به در..همه فاميل نشسته اند و با چشم‌هاي باز به دهان بابام خيره اند كه تعريف مي كند صبح چطور حال مدير هنرستان را گرفته. .مي گويد مرتيكه قرمساق. صدايش را كرده توي بلندگو و توي سر يك مشت بچه محصل ميخواند كه شور حسيني بگيرتشون ثبت نام كنن برن جبهه.بش گفتم :الاغ خودت چرا نمي‌ري؟گفت: ما رفتيم حاج اقا.دين‌مونو ادا كرديم خالا نوبت جووناست. زدم تو گوشش و گفتم: تو بلندگو اسم پسر منو مي‌خوني مي‌گي با اولين سرويس مي‌ره خونه. تا من برم.

پسر دايي براي برادرم نامه فرستاده با عكس. برادرم آب از دهانش راه افتاده. عكس‌ها را نشان خواهر و مامانم مي دهد. خانه بزرگ با يك عالمه گل و درخت. پسر دايي يك سگ سفيد و بزرگ را بغل كرده. بلوز ليمويي تنش كرده و خنديده. خواهرم مي گويد هم اين‌ها بردند. جنگ كه تمام شد. اين‌ها هم رفتند پي خوشي و زندگي. ما مانده‌ايم و خرابي و ترسي كه هر شب و روز با آدم هست. برادرم عكس‌ها را مي برد كه نشان بابا بدهد. نگاه نمي كند. رويش را برمي گرداند. در به در دنبال شماره دوستي مي گردد كه توي جنگ فرمانده گردان بوده تا دنبال اسم يك نفر كه ما نمي دانيم كي هست توي اسم اسرا بگردد. طرف را پيدا نمي كند.عصبي است.خواهرم كه آن حرفها را مي‌زند, بابا عكسها را از دست برادرم مي گيرد و ريز ريزشان مي كند. لباسش را مي پوشد مي رود بيرون.

من از مرده مي ترسم.تا حالا كفن نديده م. داشتيم تو كوچه گرگم به هوا بازي مي‌كرديم يك‌هو يك آمبولانس جلو خانه آقاي روحي نگهداشت. همه همسايه‌ها با منقل اسفند و گلاب آمدند جلوي درشان. يك آدم سفيد پوش خاك و خلي و خوني كه تو نايلون پيچيده‌اند را گذاشتند روي زمين. .مامانم اصرار مي كند به بابام كه بيا بيرون. بابام حرف نمي‌زند. سرش را تكيه داده به بالش، قمر گوش مي‌كند. خواهرم با ذوق مي آيد توي اتاق. انگار كه عروس اورده باشند مي گويد بالاخره علي رو آوردند.

Monday, May 24, 2010
نويسنده ها آدمهاي پرحرفي ن كه گوشي نيست تا حرفاشون رو بشنوه
همه ش مي نويس ن, بلكه خونده بشن و اينجوري حرفاشون رو زده باشن.
همه ش مي نويسن..
همه ش.
هرروز.
هميشه..
اگه يه روز يه نويسنده يي ننويسه معنيش اينه كه..
هيچي..بي معنيه.
نشانه 2
*وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

تو
را عاشق شودْ پیدا, ولي مجنون نخواهد شد

* القلم-آيه 51


نشانه


يه شبهايي همه چيز آف شده و فقط صداي اي ساربانِ افتخاري مياد كه يه جورِ آرومي,نه مثلِ نامجو , يه جورِ مظلومي ميگه: اِي ساربان..آهسته ران.. يه صدايي هم بعدش ميگه : باشه..باشه..حواسم هست..





ايزابل هوپر, يا به فرانسوي اوپر.كشيدگي "او" در ابتدا با گرد شدن كامل لبها همراه است.اندكي مكث, چفت شدن لب پايين و بالا به هم و
بعد رها شدن همراه با يلگي "پر" و آزادي كاملِ دوباره ي لبها با انبساط عضله هاي گونه, چيزي شبيه مسير عجيب و غريبي كه شخصيت او در معلم پيانو بايد از سر بگذراند.

_محمد وحداني / هفت: شماره ي 13_
Tuesday, May 18, 2010
روزي كه من راه رفتن اموختم يا هر چه تور مي بافتم دريا از من دورتر مي شد

مهم نيست از كي شروع شد. از وقتي عاشق رضا شدم؟ باز هم مهم نيست. اما همه چيز وقتي تمام شد كه كتاب رضا چاپ شد.اصولن معتقدم ادم نبايد وقتي نويسنده يي هنوز كتابش چاپ نشده همراهش باشد. هيچ تضميني نيست كتاب به تو تقديم شده باشد.ممكن است مثل من كتاب را باز كني ببيني تقديم شده به عشق قبلي نويسنده.

مهم نيست.آن وقتها ولي مهم بود.ميخواستم فقط خودم باشم.نميشد.من هم زبان نفهم. مال همان وقتهاست كه بعضي شبها ميرفتم خوابگاه علم و صنعت پيش مرضيه ..تلفن كارتي هاي خوابگاه. مهماني تولدِ كاوه و آن نمايش بداهه ي من كه محمدرضا تا 3سال بعدش هم از ياداوريش ريسه ميرفت.همان وقتهايي كه محمدرضا پِلَن ميريخت براي خودكشي توي وان حمام و تصور كانون ولرم خانواده بعد از شنيدن خبر مرگش.

همه چيز مهم بود.حتي ميشد به چنگالي كه عشق مذكور به دست ميگرفت و به دهان ميبرد حسادت كرد.چرا من را توي دهانش نميبرد؟ نميشد دنبال همه چيز دويد و من اين را نفهميده بودم. عشق و عاشقي من با رضا كه11سال بزرگتر بود, از كي شروع شد؟ از همان پاييزي كه جريان ايتاليا رفتن پيش امد و برگشتن و افسردگي يي كه يقه م را چسبيده بود و ول نميكرد.ازهمان شبي كه رفتم ساختمان آي تك تا حق التحريرم را بگيرم.آن شب هم پاي اسانسور بودم كه ديدمش.اين بار اخر هم توي ساختمان كريمخان دم اسانسور ديدمش.كالوينو يك بيوگرافي دارد كه فكر ميكنم فقط خودم ترجمه ش كردم و انصافن چه ترجمه ي خوبي ست و همان موقع فرستادمش براي صفحه ي روزهاي همشهري جوان.لنگ بود صفحه ادبيات شان.كاوه ميل زد كه يك چيزي مربوط به كالوينو بفرست.من هم همان را ترجمه كردم فرستادم.ازهمان جا شروع شد.كش پيدا كرد تا شبي كه كتابش را باز كردم و آن صفحه ي لعنتي و آن تقديم نامچه ي لعنتي تر را ديدم.الان كه تايپ ميكنم "لعنتي" خنده م ميگيرد.آدم چقدر اسان ميشود! ان وقتها همه چيز فرق داشت.اسمس كه ميرسيد در لحظه جواب ميدادم.نميشد منتظرش گذاشت. تمام هم كه شد يكجور ديگري شد.تحمل ديدن اسمش را توي گوشي م نداشتم.الان ولي همه چيز يكجور ديگري ست.مثلن ميشود اسمس بدهد و من دقيقا 72 ساعت بعد جوابش را ميدهم.گاهي هم اصلن جواب نميدهم.خودم ازين همه بي تفاوتي خنده م ميگيرد.به خودم ميگويم اين همان مردي ست كه توي تب 39درجه اسمش را كه ميشنيدي تبت پايين مي آمد؟.خب معلوم است كه نيست.

الان يك نامه يي توي اينباكس من هست كه از عيد آن توو بي جواب مانده. حوصله ندارم حتي يكبار ديگر بخوانمش تا جوابش را بدهم.نامه از عشق بزرگ و ازلي و ابدي زندگي م است. خودم ازين تركيب ازلي ابدي خنده م ميگيرد ولي چاره يي نيست , اين صفتي ست كه 7سال پشت اسم اين ادم امده.حتي يكي از دايي ها كه فرنگ است هم اين مرد را به اين نام ميخواند.مثلن وقتي ميخواهد سر به سرم بگذارد ميپرسد : از عشق ازلي ابدي چه خبر؟

از خودش نوشته و زنش!.دقت كنيد : زنش..و من يكجور كرختي الان اين را مينويسم كه خودم و خواهرم هر دو در عجبيم..يك وقتي ميخواستم با همه چيز رقابت كنم. با دانشگاه يو سي ال اي, سنترال پارك, نيويورك, دلار, حتي با پرچم امريكا هم ميخواستم رقابت كنم.ولي نميشد. فقط خودم را زجر دادم.عشق ازلي ابدي داشت توي كَن خوش ميگذراند, من سر كلاس طراحي2 غش ميكردم از استرس و نگراني و حسادت.

آن صفحه ي لعنتيِ توي كتاب رضا را هم كه ديدم نزديك بود غش كنم از حسادت و خشم.خب من ادم حسود و حساسي م. اگر اينجا كسي هست كه ميتواند همچين چيزي را تحمل كند و حرص نخورد خودم بلند ميشوم يك ساعت تمام ايستاده برايش كف ميزنم و غبطه ميخورم به اينهمه ازادگي و دريا دلي و روح بزرگي كه دارد.

ممم.همه اينها را گفتم كه بگويم آدم يكوقتهايي عوض ميشود. يكهو هم عوض نميشود. همه اين ها كم كم رسوب كرده ند توي وجودت و خودت نفهميده يي كه هي من چه بي خيال شده م!. خيلي موذي و ارام پيشرفت كرده ند توي وجودت و يك روز ميبيني اَاَاَاَ چه قدر ازين رو به آن رو!

براي مني كه هميشه با همه چيز مشكل داشته م اين خيلي غريب است. يكجوري كه هي توي خودم نميگنجم. يكجوري كه مثلن ميبينم توي رستوران نشسته م و مردي كه آن طرف ميز نشسته دارد با چشمهاي خيس از اشك نگاهم ميكند يا اصلن يكهو جوگير ميشود دودستي ميكوبد توي فرق سرش. من؟ يكجور خونسردي نگاهش ميكنم انگار نه انگار يكوقتي عاشقِ كر و كور اين مرد بوده م. مطمئنم اگر از در رستوران بيرون برويم , انطرف خيابان طرف برود زير ماشين جوري كه با كاردك هم نتوانند جمعش كنند من باز هم نگاهم همينقدر بي تفاوت است. تقصير خودم نيست.اين شكلي شده م.يكجور بي اختيار اين شكلي شده م كه خودم هم باورم نميشود.قبلترها خيلي نگران خودم بودم.تصور ميكردم كه 40سالم شده و تنهايم و هنوز دارم بابت اينكه ادمِ رابطه م قبلن عاشق دختر ديگري بوده , گريه ميكنم . موهايم را ميكَنم. اما الان ميتوانم راحت بنشينم آن طرف ميز و عين خيالم نباشد از بابت عكس 3*4 ي كه گوشه ي كيف پول طرف جا خوش كرده است.به خودم ميگويم : خب از قبل بوده! و من قبلن اين "از قبل بوده" را نميفهميدم.هضم نميكردم. ميخواستم همه ي آن "قبل" را پاك كنم.الان ميتوانم قبل خودم و ده نفر ديگر را با هم هضم كنم و هيچ مشكلي هم برايم پيش نمي آيد.

همه اينها را گفتم كه بگويم ادم نبايد خيلي نگران خودش باشد.نبايد گذر زمان را ناديده بگيرد. زمان يكجور خوبي براي ادم مادري ميكند كه خودت نميفهمي.وقتي داري تازه راه رفتن ياد ميگيري(هضم كردن) ميخوري زمين.زخمي و خونين و مالين ميشوي. محلت نميدهد.بعد خودش ارام آرام از پشت سرت مي‌ آيد و مواظبت است. يكجاهايي بغلت ميكند و نميگذارد پات به زمين برسد.بعد هم ارام ميگذاردت پايين و ديگرخودت ياد گرفته يي راه بروي(هضم كني).ديگر بي اراده ي خودت زمين نميخوري.اگر هم بخوري گريه نميكني.مو نميكَني.قبول ميكني دنيا اين شكلي ست و بلند ميشوي خودت را ميتكاني و ادامه ميدهي..

Monday, May 17, 2010
اگه ميخواي مُدام برگردي پشتِ سرت رو نگاه كني جلو نرو.
همين جا بايست و تمومش كن.
زندگي واسه اوناست كه ميخوان جلو بِرَن نه اينكه هي فرو بِرَن.

تو ازونايي هستي كه هربار برميگردن ببينن چي شد..
اگه نميتوني بي خيال باشي و چشماتو ببندي , همين جا تمومش كن. اينجوري زحمت آرزوي مردن رو هم نميكِشي..

بابام
Landscape in the Mist
صفحه ي سه, صفحه ي آسمانْ همچنان وهم الود و سياه بود , اما حدس من اشتباه بود.
هنوز چند طلبه ي تيره يا مرداني كه لبه ي چيره ي كلاه را پايين كشيده بودند و رو و ابرويشان پيدا نبود , از خيابان گذر داشتند , اما زناني هم بودند كه اَبرويشان را كيپ نگه ميداشتند.
خانه ها بدقواره , ماشين ها اسقاطي , آدم ها گيج و قاطي. به هر جا نگاه مي كردم , همه رقم غم , همه جور جُور به چشمم ميخورد.مثل ملخ و مور , مامور توي خيابان بود.
موجي موجوداتِ بينوا . همچون گله- اما كله گنده هم گاهي رد ميشد. شبيه به يك سر و دو گوش هايي كه خرقه پوشِ بصره در عصرِ جاحظ به بازار مي ديد.
اين طرف گاهي يك گُل انار در مسير سيري قدم ميزد.اما سمتِ پوچِ كوچه پر از شُلابه و گِل بود.چند سطر عطر-بعد, باز , گَند.
گوشه و كنار , گاه تَلِّ كود و زباله , گاه كاه و پِهِن ميديدم.از هر جايي و از هر جويي بويي به مشام ميرسيد.بر لبه ي جو , در جستجو, جمعي با بيل و تيشه و ماله نشسته بودند و به دنبال خريدار كار مي گشتند. پسران قوزي , گوني هاي بزرگ نان خشك بر دوش , ميان زباله , بال بال مي زدند.از هر طرف گدا صدا بلند كرده بود.قباي بقا , وصله يي- اصل زندگي , ژنده گي. اينهمه چرك و سياه مگر مي شد؟ اينها فقط جامه ي جامعه بودند. حرف ها حاصل قرني فاصله با دنيا- هر چه پيشِ چشم, درست مثل ذهنت, محنتِ ميهنت را نشان ميداد.
فهميدم كجا هستم.دستم امد كه داستان , كدام شهر را شرح ميدهد.انگار يك تكه از خواب بود: يك خرابِ باريك , يك خُشكِ تَك , يك دكه , چند تيرك شكسته , يك تَرَكِ بي تَه از لك و خيسي..
ورق زدم ببينم در عمق پيسي چه ميگذرد؟


_كاظم رضا / درسِ ترس_
Wednesday, May 5, 2010
دلم بود که رفته بود, خب؟
برنمي گرده..
Monday, May 3, 2010
غصه نخور.منم می میرم.
فقط دعا کن زودتر از همه تون.
Sunday, May 2, 2010
همه ش درد دلم بود
اگه قصه می گفتم.
سعی نکن این دیواری که بین مونه خراب کنی ..
به محض اینکه بریزه من فرار میکنم.
Saturday, May 1, 2010
میگویند من شاعرم*
مرضیه: اگه شاعرا نبودن تا حالا مرده بودیم..
هروقت حالم بَده میرم چند تا کتابِ شعر میخرم..
9اردیبهشت 1389

*:
میگویند من شاعرم
خود که هیچ از آغاز و نهایت این حدیث نمیدانم
اما او که به جستجوی من از پی واژگان عتیق می اید
خود میداند و می کشان ِ سبوریز مثنوی
خود میداند و رویای رابعه یا برائتِ راز
خود میداند و ماه بلند و شبِ دراز
_سيد علي صالحي
_