
داييام براي خداحافظي آمده. بابايم با موج راديو ور ميرود. ميگويد همهاش پارازيت و پشتش فحش ميدهد. عمويم با رفتن موافق است. ميگويد وقتي قرار نيست دخالتي كنيم ماندن چه فايده دارد. زنها دارند توي حياط لباس مي شورند. حالا فاميل مادرم هم به ما اضافه شدهاند. اينجا از هر تيره و قبيلهاي هستند. از تهران،شيراز،رشت،اهواز.
آژير قرمز مي كشند و مادربزرگم زود جانمازش را پهن مي كند تا نماز بخواند. بابايم ميخندد .ميگويد لاي دعايت بگرد شايد چيزي بود. اينجا برق نيستد و دايي توي توالت گير كرده. فحش ميدهد و خوشحال است كه چند روز ديگر اين جهنم را ول ميكند. اسم شوهر خالهام كه قرار بود از مرز فرار كند تا سر از امريكا دربياورد توي ليست اسراست. پسر داييام كنار برادرها توي حياط منچ بازي ميكند. پسرها با حسرت نگاهش مي كنند انگار قرار است همه ي غربت را به اسمش كنند.
اين شبهايي كه اينجا هستيم موقع شام يا ناهار خوردن خوش مي گذرد. سفرهاي براي پنجاه نفر شايد بيشتر پهن مي كنند. راديوي بابا آهنگهاي خارجی پخش مي كند و همه خوشحاليم كه دور همايم و هنوز اتفاق بدي نيفتاده. علي پسر آقاي روحي است.مي خواهد دكتر بشود.كتابهايش حتي موقع غذا خوردن هم ازش جدا نمي شوند. با بابايش از اراك آمدهاند تا هم به ما سر بزنند هم تا سر و صداها بخوابد كمي اينجا بمانند. اين پسر اسطورهي بابايم است. در همه چيز نمره بيست به او مي دهد. برادرم رفته است هنرستان كه الكترونيك بخواند. بابا مدام اين پسره را به رخش مي كشد و براي همين هميشه با هم قهرند. دايي آبگوشت نميخورد. غر ميزند. برادرم ميگويد بايد خدا را شكر كني كه همين هم هست. گوشت اينروزها پيدا نميشود. ميگويد مديرشان توي هنرستان گفته بايد از رزمندهها ياد گرفت .مي جنگند و كنسرو ميخورند. آب هم ندارند. بابايم صدايش را بلند ميكند و از دختر عمه فاطي نمكدان را مي گيرد؛ يعني ساكت و هر چيزي كه جلويتان است بخوريد. شمايي هم كه مسافري حلقت را ببند.
نور كم است و خواهرم با دختر عموها نمي توانند مشق و تكليفشان را بنويسند و نگران فردا و مدرسه شان شدهاند. نور چراغ توري و لامپا هم دردي دوا نميكند. توي بغل عمه بزرگه نشستهام و برايم از پسرهايش ميگويد. من توي خيالم عاشق پسر كوچكش شدهام. وقتي از او حرف مي زند يك چيزي توي سرم ميدود. هروقت با تلفن اسباب بازيم مي خواهم به كسي زنگ بزنم به سعيد پسرش زنگ مي زنم و مدام هم ميخواهم برايم لباس عروس بياورد. مدرسهي برادرم بسته است. معلمها بيشترشان رفتهاند جبهه. همه ميدانند ولي اصرار دارد فردا صبح با يكي از عموها برود شهر، خانه مان و لباس ورزشيهايش را بياورد. مامانم در گوش بابا پچ پچ ميكند. پسر دايي با بقيه بچههاي فاميل از فرنگ حرف ميزنند. هر كس چيزي ميداند رو ميكند و همه به اندازه او ذوق دارند.
«به نام خداوند بخشنده ي مهربان» دخترها غش و ريسه مي روند. .مادربزرگ قرآن ميخواند و هي هيس هس ميكند. دلم ميخواهد بدانم به چي ميخندند. دختر عمهام اصرار ميكند كه برادر كوچكترم براي همه با صداي بلند بخواند. همان داستان هميشه اين چند ماه است كه از وقتي از ترس بمب و موشك به اين خانه بزرگ و عجيب غريب فرار كرده ايم مايه خنده پسرها و دخترها و گاهي بزرگترها شده. دخترهاي ده براي برادرم نامه عاشقانه مينويسند و همهشان انگار كه از روي هم كپي كرده باشند، شبيه هم مينويسند. فقط گاهي يكي دو نفر مي خواهند كه اگر با هم عروسي كردند بروند تهران زندگي كنند. اين يكي نامه ش را اينطور شروع كرده و هي لابه لاي نامه قول وفاداري داده است. جملههاي كتاب انشاها را به زور چپانده لا به لاي نامه. آخرش هم خواسته برادر را توي فلان باغ ببيند.
بابا حرف نمي زند. برادر بزرگم هم ساكت است. يكهو بابام بلند بهش مي گويد فردا صبح خودم مي برمت. همه ساكتند. برادرم مي رود بيرون. بابام مدام غر مي زند كه اگر اين پسر آدم بود ميرفت رشته تجربي كه پس فردا كسي بشود نه هنرستان..مثل علي درسخوان و با عقل. علي توي اتاق بغلي درس مي خواند. تنهايي. انگار با هيچ كس دوست نيست. فقط بعضي وقتها ديدهام با خاله ي كوچكم حرف مي زند وازش اشكال درسي مي پرسد. ازش خوشم نميآيد. موذي و بي دست و پاست. حرف هم نميزند. فقط هروقت كسي تعريفش را ميكند هي سرش را مي اندازد پايين و لبخند مكش مرگ ما تحويل مي دهد. اما دلم برايش ميسوزد. مادرش وقتي بچه بوده ولشان ميكند مي رود خارج. حالا كدام خارج من نميدانم.ولي خواهرم هر سال عيد ديده كه مادرش برايش لباس و كفش مي فرستد. يكبار هم علي عكسش را نشان خواهرم داده. ميگويد:خوشگل نبوده ولي خيلي مهربان بود قيافه ش. كسي باورش نمي شد آدم به اين مهرباني چطور پسرش را ول كرده و رفته. بابايم پرسيد حالا مادرت كجا هست؟ گفت :داكوتا. .من فهميدم. بابام نمي دانست داكوتا كجاست.چون بعدش هيچ سوالي نپرسيد. فقط الكي به افسوس سرش را تكان داد و گفت بالاخره همهشان برمي گردند، ولي وقتي دير شده. به دايي ام هم همين ها را گفت آن شب. دايي گوش نميدهد.مي گويد همه ي فاميل زنش رفته اند. چارهاي ندارد. اين جنگ بيشتر از ايني كه اميگويند طول ميكشد. نميخواهد پسرش را به زور ببرند كه گوشت قرباني شود. زحمتش را كشيده مي خواهد توي آرامش زندگي كنند و يكجوري به بابام مي فهماند كه تو چرا طرفدار اينها شده اي. بابام خيره ميشود. رگ گردنش بالا آمده اما ساكت است. دايي مامانم به جاش مي گويد:بالاخره وطن است.حق آب و خاك پس چي؟ اينهمه دارند مي روند جبهه. دايي راست ميگويد از پسرها و مردهاي ما كدامشان رفته اند؟همه مان چپيده ايم توي اين خانه و ده و هي منتظر مرگيم.
آقاي روحي نشسته و چايي اش را هورت مي كشد .مامانم حرف نمي زند. بابايم رفته خرمشهر دنبال جنازه پسر عمويش. مفقودالاثر شده .سه روز است رفته و هنوز برنگشته. لم داده م به پهلوي مامان. .مي ترسم.انگار حال همه ناخوش است.بابابزرگم هي نُچ نُچ مي كند و سرش را تكان مي دهد. آقاي روحي پا شده تا برود .مامانم اصرار مي كند كه بماند تا يك راهي پيدا كنند. مي گويد نه.من رضايت نداده م. اما حالا دلم راضي شده.تا دم در همراهش مي رويم.كفش نپوشيده.با دمپايي آمده.
پسر دايي براي برادرم نامه فرستاده با عكس. برادرم آب از دهانش راه افتاده. عكسها را نشان خواهر و مامانم مي دهد. خانه بزرگ با يك عالمه گل و درخت. پسر دايي يك سگ سفيد و بزرگ را بغل كرده. بلوز ليمويي تنش كرده و خنديده. خواهرم مي گويد هم اينها بردند. جنگ كه تمام شد. اينها هم رفتند پي خوشي و زندگي. ما ماندهايم و خرابي و ترسي كه هر شب و روز با آدم هست. برادرم عكسها را مي برد كه نشان بابا بدهد. نگاه نمي كند. رويش را برمي گرداند. در به در دنبال شماره دوستي مي گردد كه توي جنگ فرمانده گردان بوده تا دنبال اسم يك نفر كه ما نمي دانيم كي هست توي اسم اسرا بگردد. طرف را پيدا نمي كند.عصبي است.خواهرم كه آن حرفها را ميزند, بابا عكسها را از دست برادرم مي گيرد و ريز ريزشان مي كند. لباسش را مي پوشد مي رود بيرون.

مهم نيست از كي شروع شد. از وقتي عاشق رضا شدم؟ باز هم مهم نيست. اما همه چيز وقتي تمام شد كه كتاب رضا چاپ شد.اصولن معتقدم ادم نبايد وقتي نويسنده يي هنوز كتابش چاپ نشده همراهش باشد. هيچ تضميني نيست كتاب به تو تقديم شده باشد.ممكن است مثل من كتاب را باز كني ببيني تقديم شده به عشق قبلي نويسنده.
مهم نيست.آن وقتها ولي مهم بود.ميخواستم فقط خودم باشم.نميشد.من هم زبان نفهم. مال همان وقتهاست كه بعضي شبها ميرفتم خوابگاه علم و صنعت پيش مرضيه ..تلفن كارتي هاي خوابگاه. مهماني تولدِ كاوه و آن نمايش بداهه ي من كه محمدرضا تا 3سال بعدش هم از ياداوريش ريسه ميرفت.همان وقتهايي كه محمدرضا پِلَن ميريخت براي خودكشي توي وان حمام و تصور كانون ولرم خانواده بعد از شنيدن خبر مرگش.
همه چيز مهم بود.حتي ميشد به چنگالي كه عشق مذكور به دست ميگرفت و به دهان ميبرد حسادت كرد.چرا من را توي دهانش نميبرد؟ نميشد دنبال همه چيز دويد و من اين را نفهميده بودم. عشق و عاشقي من با رضا كه11سال بزرگتر بود, از كي شروع شد؟ از همان پاييزي كه جريان ايتاليا رفتن پيش امد و برگشتن و افسردگي يي كه يقه م را چسبيده بود و ول نميكرد.ازهمان شبي كه رفتم ساختمان آي تك تا حق التحريرم را بگيرم.آن شب هم پاي اسانسور بودم كه ديدمش.اين بار اخر هم توي ساختمان كريمخان دم اسانسور ديدمش.كالوينو يك بيوگرافي دارد كه فكر ميكنم فقط خودم ترجمه ش كردم و انصافن چه ترجمه ي خوبي ست و همان موقع فرستادمش براي صفحه ي روزهاي همشهري جوان.لنگ بود صفحه ادبيات شان.كاوه ميل زد كه يك چيزي مربوط به كالوينو بفرست.من هم همان را ترجمه كردم فرستادم.ازهمان جا شروع شد.كش پيدا كرد تا شبي كه كتابش را باز كردم و آن صفحه ي لعنتي و آن تقديم نامچه ي لعنتي تر را ديدم.الان كه تايپ ميكنم "لعنتي" خنده م ميگيرد.آدم چقدر اسان ميشود! ان وقتها همه چيز فرق داشت.اسمس كه ميرسيد در لحظه جواب ميدادم.نميشد منتظرش گذاشت. تمام هم كه شد يكجور ديگري شد.تحمل ديدن اسمش را توي گوشي م نداشتم.الان ولي همه چيز يكجور ديگري ست.مثلن ميشود اسمس بدهد و من دقيقا 72 ساعت بعد جوابش را ميدهم.گاهي هم اصلن جواب نميدهم.خودم ازين همه بي تفاوتي خنده م ميگيرد.به خودم ميگويم اين همان مردي ست كه توي تب 39درجه اسمش را كه ميشنيدي تبت پايين مي آمد؟.خب معلوم است كه نيست.
الان يك نامه يي توي اينباكس من هست كه از عيد آن توو بي جواب مانده. حوصله ندارم حتي يكبار ديگر بخوانمش تا جوابش را بدهم.نامه از عشق بزرگ و ازلي و ابدي زندگي م است. خودم ازين تركيب ازلي ابدي خنده م ميگيرد ولي چاره يي نيست , اين صفتي ست كه 7سال پشت اسم اين ادم امده.حتي يكي از دايي ها كه فرنگ است هم اين مرد را به اين نام ميخواند.مثلن وقتي ميخواهد سر به سرم بگذارد ميپرسد : از عشق ازلي ابدي چه خبر؟
از خودش نوشته و زنش!.دقت كنيد : زنش..و من يكجور كرختي الان اين را مينويسم كه خودم و خواهرم هر دو در عجبيم..يك وقتي ميخواستم با همه چيز رقابت كنم. با دانشگاه يو سي ال اي, سنترال پارك, نيويورك, دلار, حتي با پرچم امريكا هم ميخواستم رقابت كنم.ولي نميشد. فقط خودم را زجر دادم.عشق ازلي ابدي داشت توي كَن خوش ميگذراند, من سر كلاس طراحي2 غش ميكردم از استرس و نگراني و حسادت.
آن صفحه ي لعنتيِ توي كتاب رضا را هم كه ديدم نزديك بود غش كنم از حسادت و خشم.خب من ادم حسود و حساسي م. اگر اينجا كسي هست كه ميتواند همچين چيزي را تحمل كند و حرص نخورد خودم بلند ميشوم يك ساعت تمام ايستاده برايش كف ميزنم و غبطه ميخورم به اينهمه ازادگي و دريا دلي و روح بزرگي كه دارد.
ممم.همه اينها را گفتم كه بگويم آدم يكوقتهايي عوض ميشود. يكهو هم عوض نميشود. همه اين ها كم كم رسوب كرده ند توي وجودت و خودت نفهميده يي كه هي من چه بي خيال شده م!. خيلي موذي و ارام پيشرفت كرده ند توي وجودت و يك روز ميبيني اَاَاَاَ چه قدر ازين رو به آن رو!
براي مني كه هميشه با همه چيز مشكل داشته م اين خيلي غريب است. يكجوري كه هي توي خودم نميگنجم. يكجوري كه مثلن ميبينم توي رستوران نشسته م و مردي كه آن طرف ميز نشسته دارد با چشمهاي خيس از اشك نگاهم ميكند يا اصلن يكهو جوگير ميشود دودستي ميكوبد توي فرق سرش. من؟ يكجور خونسردي نگاهش ميكنم انگار نه انگار يكوقتي عاشقِ كر و كور اين مرد بوده م. مطمئنم اگر از در رستوران بيرون برويم , انطرف خيابان طرف برود زير ماشين جوري كه با كاردك هم نتوانند جمعش كنند من باز هم نگاهم همينقدر بي تفاوت است. تقصير خودم نيست.اين شكلي شده م.يكجور بي اختيار اين شكلي شده م كه خودم هم باورم نميشود.قبلترها خيلي نگران خودم بودم.تصور ميكردم كه 40سالم شده و تنهايم و هنوز دارم بابت اينكه ادمِ رابطه م قبلن عاشق دختر ديگري بوده , گريه ميكنم . موهايم را ميكَنم. اما الان ميتوانم راحت بنشينم آن طرف ميز و عين خيالم نباشد از بابت عكس 3*4 ي كه گوشه ي كيف پول طرف جا خوش كرده است.به خودم ميگويم : خب از قبل بوده! و من قبلن اين "از قبل بوده" را نميفهميدم.هضم نميكردم. ميخواستم همه ي آن "قبل" را پاك كنم.الان ميتوانم قبل خودم و ده نفر ديگر را با هم هضم كنم و هيچ مشكلي هم برايم پيش نمي آيد.
همه اينها را گفتم كه بگويم ادم نبايد خيلي نگران خودش باشد.نبايد گذر زمان را ناديده بگيرد. زمان يكجور خوبي براي ادم مادري ميكند كه خودت نميفهمي.وقتي داري تازه راه رفتن ياد ميگيري(هضم كردن) ميخوري زمين.زخمي و خونين و مالين ميشوي. محلت نميدهد.بعد خودش ارام آرام از پشت سرت مي آيد و مواظبت است. يكجاهايي بغلت ميكند و نميگذارد پات به زمين برسد.بعد هم ارام ميگذاردت پايين و ديگرخودت ياد گرفته يي راه بروي(هضم كني).ديگر بي اراده ي خودت زمين نميخوري.اگر هم بخوري گريه نميكني.مو نميكَني.قبول ميكني دنيا اين شكلي ست و بلند ميشوي خودت را ميتكاني و ادامه ميدهي..