دلم مدام آشوبه. یه ترسی دارم مث اون ترسِ 5سال پیش. ازون ترسای خونه خراب کن. ازونا که دلت میخواد همه چیز رو با همه خوبیاش بذاری بری یه گوشه یی واسه خودت که دست آدما بهت نرسه.دوباره بخزی تو اون لباس بلند مشکیه و هیچ کیو نبینی. بذاری بازم چند سال بگذره و همه چیز تو ذهنت اروم بشن. همه چیز کمرنگ و بی درد بشن. گزیده نشی ازشون.
همون 6سال پیش یه شب زمستون بود. خونه بلوار فردوس بودم. نشسته بودم کنار اون شومینه ی گوشه هال ، رفیقم هم بود. خوب هم یادم هست. بهمن بود. بعد از تولدم. تلفن هام رو جواب نمیدادم. حتی مادرم رو . چارزانو نشسته بودم اون گوشه ی هال خیره بودم به یه صفحه یی از مجله هه. میدونستم خوابه اگه زنگ بزنم. بیدار هم بشه فایده یی نداره. چیزیو حل نمیکنه حرف زدن باهاش. شناسنامه ش گم شده بود یه سال قبلش. واسم عجیب بود. نمیشد . جور درنمیومد. تا صبحش بیدار بودم. خوابم نمیبرد از استرس. قلبم مثِ یه کبوتری بود که سنگ خورده بود افتاده بود رو زمین.همینجوری هی بال و پر میزد. هنوزم دلم واسه خودِ اون موقعم میسوزه. صبحش با هم رفتیم بیرون. رفتیم یه نمایشگاهی توو جردن.نزدیکای سفارت مکزیک.حرف کشید به فریدا. به اون همه رنج.بعد من همه ش اون موقع ها دلم برای فریدا میسوخت. واسه اون همه تحملِ بی دلیل. یواش یواش شروع کردم حرف زدن. درباره داوریِ جشنواره داستان. درباره اینکه تو کاری کردی واسه برنده شدنِ "او"؟ انکار کرد گفت اصن اینا رو از کجا میدونم. گفتم یکی واسم تعریف کرد بدون اینکه از من وتو چیزی بدونه.شوکه بود. گفت نه نه. تمام مدت انکار بود. به نظرم خیلی کشنده بود که برای برنده شدنِ "او" با داورای جشنواره حرف زده بود.خب پس من چی؟ مامانم میگفت گور باباش. ول کن. زندگیتو کن. لذت ببر از اون حالی که بین تونه. نمیشد. یعنی بیرحمانه بود. و حقم نبود. مهم نبود بعدها فهمیدیم خودش با داورا تبانی کرده بود یا خودش اون صفحه یی که بهش کادو تولد داده بودم رو برده بود هدیه برای افروز.اون روزایی که با غزل میرفتیم تا ولنجک خونه "ع" ، تمام مدت پای پنجره انقد سیگار میکششیدم که غش میکردم کبو میشدم.
اسفند همون سال همه چی تموم شد. یادمه خون دماغ شده بودم. از تاتر زهرا صبری برگشته بودم. تمام فاصله ی چارراه ولیعصر رو تا جمالزاده خون چکیده بود ازم. رفتم تو یه داروخونه پنبه خریدم.داروخونه چی پنبه هارو تامپون کرد گذاشت تو دماغم.فایده نداشت. خون قطره قطره با یه تناوبِ هر 30 ثانیه یه بار میریخت رو شال و مانتوم. تو ستارخان پیاده شدم. نشستم رو چمنا. هنوز همه چیز یادمه. رفته بود. من همه چیزُ نیمه تموم رها کرده بودم. چون می ترسیدم. از یه سیلِ خونه خراب کنی میترسیدم. خونه هه خراب شده بود ولی میترسیدم منم ببره با خودش.فقط به خودم فک میکردم. اندازه ی خودم از هم پاشیده بودم. حسادت یه چیزی بود که مث خوره داشت میخورد منو. حسادتی که از اون عدم اطمینان ریشه کرده بود داشت خفه م میکرد. هر اصفهان رفتنی معنیش یه دیداری بود. معنیش این بود که "او" بیشتر بود از من. اصفهان معنیش "او" بود. از اصفهان بدم میومد. از سینما و تاتر بدم میومد. از نوشتن از داستان از هر چیزی که یاداوری میکرد بدم میومد.
نفهمیدم هیچ وقت تا کجاش مقصر بودم. ولی خوب یادمه اون از کجاش مقصر بود. حتی ساعتش رو هم یادمه. اون کلیک کلیکای خودم رو هر اسم و کتاب رو یادمه.بعدها یه پاراگرافی از من رفت تو اون کتاب که مال من نبود. مال من بود ولی باورم نمیشد که همون 4خط رو تونسته بود. منو نمیشد گوگل کرد و پیدا کرد. بودم . همه جا بودم. تموم که شد سرمو کردم تو آخور خودم.قایم شدم پشت اون مانتوی بنفش با دکمه های رنگی و زیاد. شروع کردم ساختن. انگشتر گوشواره دستبند همه چی. میفروختمشون. میرفتم کلاس اواز. میخوندم. انقد میخوندم که خسته میشدم. سر کلاسای تاتر بهبودی بهم میگفت منقبضی. حتی یه بار اومد جلو ی همه ، گفت موقع دیاللوگ گفتن هم دندونات قفلن. نمیشه. گفت شبیهِ اون آدمه ام که از جنگ برگشته و تو یه جنگِ فرضی مدام مچاله میکنه خودش رو که مبادا بهش گلوله بخوره. من ولی انقد جای ترکش و گلوله رو تنم بود که جای خالی یی باقی نمونده بود. کافی بود یه گربه ببینم که تو سطل دنبال غذا بود میزدم زیر گریه. یه بار رفتم واسه گربه هه که رو سطل بود گوشت خریدم. دلم میخواست بهش اطمینان بدم. دلم میخواست ازش نمیترسیدم بعد میبردمش خونه بزرگش میکردم. نگهش میداشتم. نمیشد. یهو به صرافت این افتادم که بچه دار بشم. میخواستم مال خودم باشه. یه کسی بود که از اول تا اخرش مال من بود. از وقتی چشماشو باز کرده بود منو دیده بود. با من زندگی کرده بود. تو لبنان محمِد برام تعریف کرد که دوستش اینکارو کرده. میگفت یکی رو میشناخته دقیقن با همین حال و هوا. همین چن وقت پیش بهم میل زد که "فک میکردم تا الان بچه دار شده باشی :دی" .
تو خونه ی بعدی 3تا عکس بود که تا وقتی یادمه عوض نمیشدن. روشون خاطره جمع شده بود. من همه چیو عوض کرده بودم. همه چی رنگش عوض شده بود. میخواستم یه جور خوبی شروع کنم بی برگشتن. اونور یکی بود که چسبیده بود به همه نشونه ها. ول نمیکرد. عید سال بعدش قرار شد عوضشون کنه. من فقد ناظر بودم .واسم مهم نبود دیگه. همون عید از تو کارتنای تو انباری عکسای 2سال قبلمو کشیدم بیرون جای اون تابلوئه بیتلز گذاشتم رو دیوار(تصمیم دارم یه چار خط دیگه رو پرینت بگیرم جای اون کاغذی که یه ساله چسبیده به دیوار کنار تشکم ، بچسبونم بی تاریخ بی هیچی). عکسای چالوس بود. من با اون روسری بزرگ و موهای کوتاه و راحتیِ خیال.قبلی با کاپشن سیاه و موهای بهم ریخته. فک کردم من هم بچسبم به قدیم. گذشته ی نه خیلی خوب. حسرتِ عکسهای بابلسرِ 82 83 رو داشتم. پاکشون کرده بودم. یه سی دی هم د اشتم که با همه نامه ها و چیزای دیگه فرستادم خوابگاه داخل. یه چیزی تو اون میدون رسالت بود که نمیذاشت بهش نزدیک بشم. همون عید جم کردم رفتم خونه مریم اینا. رفتم رسالت.راه رفتم. سوار تاکسی شدم تا دم دانشگاه. به راننده تاکسی گفتنم منو بچرخون دور دانشگاه. از جلوی همه درا رد شدم. دیدم خالی م. هیچی توم نیست. برگشتم خونه.
تابستون 88 تموم شده بود همه چی. مهم نبود عکسای رو دیوار چی شدن. اصن آدمه کجا رفت از کجا سردراورد. اصن مهم نبود. من خیلی وقات قبلش کنده بودم. وقتی داشتم همونجور بی صدا و آروم به عکسای رو دیوار و نوشته های پشت کتابا و اون عکس نرگسای تو موبایل نگا میکردم. یه جایی بود دیدم بابا اه! بابا اَه واقعن. همه مون ادماه ی یه خطیم که از یه جایی بالاخره شروع شده رسیده به ما. بعد آدما با ما همون خطو میگیرن میرن تا یه جا. ما که تموم میشیم با ادامه پیدا میکنه ما میریم با یه خط دیگه اونم میره یه ور دیگه.نمیشه اون جا قبلیه رو پاک کرد ولی میشه رو به جلو رفت. میشه هی نرفت سرک کشید واسه اینکه ببینیم ردمون اونور مونده یا نه. اصن اونور چه خبره.اصن گوربابای همه چی به خدا. گور بابای همه اون سوراخ سمبه ایی که پر نمیشن. ترسا. لرزیدنا. اشک ریختنا از شدت اون ترسه. همه اون سرخیا که دوییدن تو چشم و ادم به رو خودش نیاورد.