Monday, February 25, 2013
مقیم حلقه‌ی ذکر است دل بدان امیـــــــــــــــــــد
*

Here comes the rain again 
Falling on my head like a memory 
Falling on my head like a new emotion 
I want to walk in the open wind 
I want to talk like lovers do 
I want to dive into your ocean 
Is it raining with you 

{Refrain} 
So baby talk to me 
Like lovers do 
Walk with me 
Like lovers do 
Talk to me 
Like lovers do 

Here comes the rain again 
Raining in my head like a tragedy 
Tearing me apart like a new emotion 
Oooooh 
I want to breathe in the open wind 
I want to kiss like lovers do 
I want to dive into your ocean 
Is it raining with you 

{Refrain} 

So baby talk to me 
Like lovers do 

Here comes the rain again 
Falling on my head like a memory 
Falling on my head like a new emotion 
(Here is comes again, here it comes again) 
I want to walk in the open wind 
I want to talk like lovers do 
I want dive into your ocean 
Is it raining with you 
Saturday, February 23, 2013





*


پیدا نشد

پوزش، اما شما به دنبال چیزی هستید که اینجا نیست.

وردپرس اینو میگه  بهم و خیلی ساده تر از قبل و دیشب ، می‌فهمم‌ش.
Thursday, February 21, 2013
Promised Guy
خدا باید به منم وعده میداد. وعده‌ی اسراییل بزرگ نه، وعده‌ی اون آدمِ بزرگ.باید بعد از همه این روزا و سالا که گذشت، میگفت حقت اینهمه آوارگی نیست. اینهمه سرگشتگی یه روز تموم میشه. باید میگفت اسب چوبیتُ رها کن، ماه پیشونی مال قصه ست.


 امروز تو همت هی فک کردم فرض کنیم بعد از چندسال تو بگو دیگه مغولا میان ایرانُ میگیرن ، .اسم تمام خیابونا عوض میشه، اسم بزرگراها، کی یادش میره رو دیوار اون خونه هه تو بزرگراه  عکس شهید زین الدین هست؟ کی مثلن یادش میره یه زمانی به اینجا میگفتن همت،  صیادشیرازی؟ وقتی میگم کی یعنی، همین ماها که اینا رو دیدیم. شبیه بابابزرگا و خاله های پیرمون میشیم که هنوز به فلسطین میگن کاخ، هنوز میگن برو روزولت بعد برو فلان جا، هنوز  به میدون امام حسین میگن فوزیه. خب فوزیه آدمِ کمی بوده؟ نبوده. همت و زین الدین و صیاد تو یه دوره یی آدمای الکی یی بودن؟ نبودن خب.مهم بودن. امام حسین و روزولت و پهلوی و باقی الکی بودن؟ نبودن تو تاریخ . گیریم. الان هیچی ما نباشن. بعد ممکنه به نوه مون بگیم هاها، خونه آخرِ من ته این خیابونِ شهید موسوی بود. سمت  همت .نوه م هی فک کنه الان کجا رو میگم. نمیدونم چرا اینو میگم. میخوام یه چیزی بگم میبینم میشه شوآف بعدن  و چوب میشه تو آستینم. نمیگم پس. ولی انتظار دارم اونا که خبر دارن خودشون تعمیم بدن.


دیشب می‌فهمیدم  چرا قوم یهود انقد حریصِ ارضِ موعوده. چرا انقد میدوئه برای اینکه تمامیت خودش رو حفظ کنه با همون 10خطِ عتیق.تو لبنان یه ترسی بود همیشه. ازینکه اون وعده محقق بشه. بعد از نیل تا فرات؟ یا خودِ یهوه.نمیشه که/.مگه میشه بیای همه رو بگیری و بری؟اونم با استناد به 10 خط؟ .دیشب ولی یه لحظه احساس کردم بابا حق دارن. حالا حق نه ، ولی قابلِ درکه. بعد اون همه رفتن و نرسیدن باید یه جا آروم بشن؟ یه جا  احساس کنن مال خودشونه؟ یه جا آروم  وبی ترسِ رانده شدن یه لیوان آبِ خنک بخورن؟ .بی ترسِ اینکه بهشون بگن ببخشید اینجا جای شما نیست، مال ماست. بفرما بیرون. قبلن اینجا مال ما بوده. شما بیرون.یکی با کیفِ چرمی قهوه یی بیاد پوشه ها و سندها رو بیاره بیرون بگه با استناد به همه اینا ،  اینجا مال شما نیست. بهتون گفتن مال شماست؟ اشتباه شده. اینکه بری ارض موعودت رو بگیری یه پایه یی از خودخواهی میخواد . یه پایه یی از به سیم آخر زدن واسه به دست  آوردن، که من ندارم. هیچ وقت نتونستم بلند شم بزنم تو دهنِ یکی بگم ببخشید این آدم ، این دفتر ، این خونه، این پدر ، این مادر ، این خواهر ،  مال منه. به درک که خون من با خون تو نمیخونه، من عاشقِ این آدمم ، در نتیجه گت اوت. بعد با خیال راحت بشینم بگم خب، تموم شد. چون اون پایه از خودخواهی رو ندارم ، چون بهم هیچ وعده یی ندادن مدام میچرخم ازین ور به اون ور. از اصفهان تا  هنر،معماری تهران مرکز، تا شیکاگو تا ...،  منم اگه یه روز اون وعده ی الاهی رو پیدا کنم حتمن چارنعل میدوئم واسه گرفتنِ حقم.


عشق هم بار میشه.اینو فرانک گفت.پشت یه میزی نشسته بودم .خوشگل نبودم. لباسام هم خوب نبود. اصن تو وضیعتی که خودم از خودم خوشم بیاد نبودم. می‌فهمین چی میگم. ازون روزایی نبود که دو روز حموم نرفته باشی، موهات چرب و بهم چسبیده باشه، ولی هربار تو آینه خودتو نگا میکنی بگی به به. بابا چه  خوبم. یه قطره انرژی نداشتم.یه میز اونورترم نشسته بودن داشتن حرف میزدن. بعد همه این روزا و ماها که گذشته بود یهو دلم خواستش. احساس کردم عه عه. چقد خوبه ازینجا.چرا من ازینجا هیچ وقت نگاش نکردم. فک کردم فازِ اونجاییه که نشستم. برگشتم همه آدمای دور و برمو نگاا کردم. بعضیاشون خیلی خوب بودن. خدایی پسره رو نگا میکردی پشمات میریخت.ولی اون حسه نبود .آره.شده یه جا باشم  غریبه ی غریبه، یکیو ببینم بگم اووووف، هی گای ! تو چقد خوبی ازین ور که نگات میکنم. ولی اون شب اونجوری نبود. خوب تو آدما بود ولی نمیشد بهشون اینو بگی. فقد میشد  نگا کنی به روبروت و  اونو نگا کنی بگی هی پسر تو چه خوبی ازینجا. من چرا تو این یه سال اینجوری نگات نکرده بودم. تو که همین بودی من نگام عوض شده ناتاناییل. آندره عوض شده نگاش به تو. بفهم اوکی؟ ولی خب نفهمید.


یه اطمینان قلبی هست فقد از راه آزمایش بدست میاد. تو پست قبل عرض کردم. پیغمبر خدا با اونهمه جبروت، اون همه خلیل الله بودنش میگه میخوام قلبم مطمئن بشه. آزمایش میکنه و همه چی روال میره جلو . من هر چی آزمایش کردم جز وحشتم نیفزود.

این جا ساندترکِ بیدِمجنون رو میذارم. نتایجِ باز شدنِ چشماش بود اونهمه  دوییدن و دوباره برگشتن به نقطه ی صفرِ مرزی



اگه این زندگی باشه | اگه این سهم‌م از دنیاست | من از مردن هراسم نیست

روزبه بمانی نمیدونم اینو واسه کی گفته بود ، هرچی ، ولی  یادمه بابابزرگم قبل از اینکه سطح هوشیاریش برسه به اون منفی ، قبل ازینکه یادش بره من کی‌ام و چرا کنار تختش‌ام ، یه بار  تو ماشین پسرداییم شنیدیم ش. قاطی همه اون چیزایی که داشتیم با هم میخوندیم ،  من نمیدونم چرا گریه م گرفته بود ، شبش رفتیم خونه دایی م.داییم زنده بود.همخین چن ماه پیش.با یه بغضی خوابیده بودم.
نباید اینا رو بنویسم. بیخودیه. به خدا نویسنده هیچ قصدی نداره. فقد تایپ میکنه. هجومِ همه چی با هم.  که ناتموم میمونن.
خداوند فرمود: آیا باور نداری؟ ابراهیم گفت: ایمان دارم، ولیکن برای" اطمینان قلبم "می‌خواهم.

همين كلمه "صميمي". فكر ميكني كم كلمه اي است؟ خيال كرده اي همينجور بيخودي صميمي شده است؟ نه جان برادر، اين خبرها نيست. اصلا تا حالا فكر كرده اي "صميم" كجاست؟ صميم قلب كجاست و منظورش چيست وقتي ميگويد از صميم قلب متشكرم يا پشيمانم يا ميخواهمت؟ صميم جاي غريبي است. هرچيزي صميم ندارد و حتي هركسي. "عقل" صميم ندارد، حتي "اراده" صميم ندارد؛ قلب البته صميم دارد چون احساس است، عاطفه است؛ مثل ابراهيم كه گفت: ليطمئن قلبي. ابراهيم صميم داشت، "بيخ" داشت؛ به همين خاطر پدر ايمان شد؛ نه به خاطر اباطيلي كه فيلسوف دانماركي گفت. آدمهايي را ميشناسم كه هيچوقت صميمي نشده اند در عمرشان، چون صميم نداشته اند، چون قلب نداشته اند كه بخواهند از صميمش كاري كنند، يا دقيقترش اينكه جسارتش را نداشته اند كه صميم قلبشان، تو بخوان "بيخ" قلبشان را بكشند بيرون و بگويند هووووي تو با خودت چند چندي؟ گيرم كه بازي رفت و برگشت، گيرم كه با پنالتي، تهش كه بايد بالاخره به اين پرسش لعنتي پاسخ بدهي كه "با خودت چند چندي عامو". دير يازود ميرسي به همينجا؛ مومن و ملحد ندارد؛ تهش كه برسد، هر كسي گرفتار اين سوال است. آنكه صميم دارد، البته از ما جلوتر است؛ كَفَش دو هيچ؛ چون قبل از آنكه روزگار بياموزدش، جايي، در همان خلنگ زارهاي مافي الضميرش، درميابد كه بايد معلوم كند با خودش چند چند است. ميخنديد به من اما آنكه آن همه قرن پيشتر، ميگفت "موتوا قبل ان تموتوا"، حرفش همين بود كه بفهمي چند چندي با خودت؛ پيش از آنكه بفهمانندت. اين را كه بفهمي، خود به خود معلوم ميشود با جهان چند چندي و با يار، آن يگانه ترين يار. بعد خب براي اينكه بفهمي چند چندي با خودت، صميم لازم داري، بي صميم كه نمى شود. كلاه ميگذاري سر خودت اگر صميم نداشته باشي، خر ميكني خودت را؛ افتضاح. روزي هم كه آمد و روزگار دوباره روزگار شد، تو، شرمنده خودت ميشوي و يار؛ و حتي اغيار. چند چند بودنِ با خود، فرنگي ها بخوانند توبي اور نات توبي، سرّ جهان است و در كتاب، كتاب نخستين، آمده است كه اين سر آشكار نشود جز    به صميم؛ جز به تامل در همان كه تويي؛ بي آرايش؛ بي‌پیرایش; 


از فیس‌بوکِ آقای اَبک

و از نشانه های خر شدن، دیروز است. حسِ هیچ بودن است. نادیده گرفته شدنِ صمیمِ آدمیزاد است.

* سوره بقره | آیه 260
Wednesday, February 20, 2013
دلم میخواد برم میدون ونک جیغ بکشم. از همه چی. یه چیزی مونده توم نمیتونم کاریش کنم.
حالم از زنگ تلفن از صدای خنده همه چی بهم میخوره. هوام که عن سگ توش. مث بهاره. برف کو خب؟
دلم میسوزه.
دلم میخواد سرمُ بکنم تو قیرِ دااااغ.
دلم مدام آشوبه. یه ترسی دارم مث اون ترسِ  5سال پیش. ازون ترسای خونه خراب کن. ازونا که دلت میخواد همه چیز رو با همه خوبیاش   بذاری بری یه گوشه یی واسه خودت که دست آدما بهت نرسه.دوباره بخزی تو اون لباس بلند مشکیه و  هیچ کیو نبینی. بذاری بازم  چند سال بگذره و همه چیز تو ذهنت اروم بشن. همه چیز کمرنگ  و بی درد بشن. گزیده نشی ازشون.
همون 6سال پیش یه شب زمستون بود. خونه  بلوار فردوس بودم. نشسته بودم کنار اون شومینه ی گوشه هال ،  رفیقم هم بود. خوب هم یادم هست. بهمن بود. بعد از تولدم. تلفن هام رو جواب نمیدادم. حتی مادرم رو . چارزانو نشسته بودم اون گوشه ی هال خیره بودم به  یه صفحه یی از مجله هه. میدونستم خوابه اگه زنگ بزنم. بیدار هم بشه فایده یی نداره. چیزیو حل نمیکنه حرف زدن باهاش. شناسنامه ش گم شده بود یه سال قبلش. واسم عجیب بود. نمیشد . جور درنمیومد. تا صبحش بیدار بودم. خوابم نمیبرد از استرس. قلبم  مثِ یه کبوتری بود که سنگ خورده بود افتاده بود رو زمین.همینجوری هی بال و پر میزد. هنوزم دلم واسه خودِ اون موقعم  میسوزه. صبحش با هم رفتیم بیرون. رفتیم یه نمایشگاهی توو جردن.نزدیکای سفارت مکزیک.حرف کشید به فریدا. به اون همه  رنج.بعد من همه ش اون موقع ها دلم برای فریدا میسوخت. واسه اون همه تحملِ بی دلیل. یواش یواش شروع کردم حرف زدن. درباره داوریِ  جشنواره داستان. درباره اینکه تو کاری کردی واسه برنده شدنِ "او"؟ انکار کرد گفت اصن اینا رو از کجا میدونم. گفتم یکی واسم تعریف کرد بدون اینکه از من  وتو چیزی بدونه.شوکه بود. گفت نه نه. تمام مدت انکار بود. به نظرم خیلی کشنده بود که برای برنده شدنِ "او"   با داورای جشنواره حرف زده بود.خب پس من چی؟  مامانم میگفت گور باباش. ول کن. زندگیتو کن. لذت ببر از اون حالی که بین تونه. نمیشد. یعنی بیرحمانه بود. و حقم نبود. مهم نبود بعدها فهمیدیم خودش با داورا تبانی کرده بود یا  خودش اون صفحه یی که بهش کادو تولد داده بودم رو برده بود هدیه برای افروز.اون روزایی که با غزل میرفتیم تا ولنجک خونه "ع"  ، تمام مدت پای پنجره انقد سیگار میکششیدم که غش میکردم کبو میشدم.
اسفند همون سال همه چی تموم شد. یادمه خون دماغ شده بودم. از تاتر زهرا صبری برگشته بودم. تمام فاصله ی چارراه ولیعصر رو تا جمالزاده  خون چکیده بود ازم. رفتم تو یه داروخونه پنبه خریدم.داروخونه چی پنبه هارو تامپون کرد گذاشت تو دماغم.فایده نداشت. خون قطره قطره با یه تناوبِ هر 30 ثانیه یه بار میریخت رو شال و مانتوم. تو ستارخان پیاده شدم. نشستم رو چمنا. هنوز همه چیز یادمه. رفته بود. من همه چیزُ نیمه تموم رها کرده بودم. چون می ترسیدم. از یه سیلِ خونه خراب کنی میترسیدم. خونه هه خراب شده بود ولی میترسیدم منم ببره با خودش.فقط به خودم فک میکردم. اندازه ی خودم  از هم پاشیده بودم. حسادت یه چیزی بود که مث خوره داشت میخورد منو. حسادتی که از اون عدم اطمینان  ریشه کرده بود داشت خفه م میکرد. هر اصفهان رفتنی معنیش  یه دیداری بود. معنیش این بود که "او" بیشتر بود از من. اصفهان معنیش "او" بود. از اصفهان بدم میومد. از  سینما و تاتر بدم میومد. از نوشتن از داستان از هر چیزی که یاداوری میکرد بدم میومد. 
نفهمیدم هیچ وقت تا کجاش مقصر بودم. ولی خوب یادمه اون از کجاش مقصر بود. حتی ساعتش رو هم یادمه. اون کلیک کلیکای خودم رو هر اسم و کتاب رو یادمه.بعدها یه پاراگرافی از من رفت تو اون کتاب که مال من نبود. مال من بود ولی باورم نمیشد که همون 4خط رو تونسته بود. منو نمیشد گوگل کرد و پیدا کرد. بودم . همه جا بودم. تموم که شد سرمو کردم تو آخور خودم.قایم شدم پشت اون مانتوی بنفش با دکمه های رنگی و زیاد. شروع کردم ساختن. انگشتر گوشواره دستبند  همه چی. میفروختمشون. میرفتم کلاس اواز. میخوندم. انقد میخوندم که خسته  میشدم. سر کلاسای تاتر بهبودی بهم میگفت منقبضی. حتی یه بار اومد جلو ی همه ، گفت موقع دیاللوگ گفتن هم دندونات قفلن. نمیشه. گفت شبیهِ اون آدمه ام که  از جنگ برگشته و تو یه جنگِ فرضی  مدام مچاله میکنه خودش رو  که مبادا بهش گلوله بخوره. من ولی انقد جای ترکش و گلوله رو تنم بود که جای خالی یی باقی نمونده بود. کافی بود یه گربه ببینم که تو سطل دنبال غذا بود میزدم زیر گریه. یه بار رفتم واسه گربه هه که رو سطل بود گوشت خریدم. دلم میخواست بهش  اطمینان بدم. دلم میخواست ازش نمیترسیدم بعد میبردمش خونه بزرگش میکردم. نگهش میداشتم. نمیشد. یهو به صرافت این افتادم که بچه دار بشم. میخواستم مال خودم باشه. یه کسی بود که از اول تا اخرش مال من بود. از وقتی چشماشو باز کرده بود منو دیده بود. با من زندگی کرده بود. تو لبنان محمِد  برام تعریف کرد که دوستش اینکارو کرده. میگفت یکی رو میشناخته دقیقن با همین حال و هوا. همین چن وقت پیش بهم میل زد که "فک میکردم تا الان بچه دار شده باشی :دی" .
تو خونه ی بعدی 3تا عکس بود که تا وقتی یادمه عوض نمیشدن. روشون خاطره جمع شده بود. من همه چیو عوض کرده بودم. همه چی رنگش عوض شده بود. میخواستم یه جور خوبی شروع کنم بی برگشتن. اونور یکی بود که چسبیده بود به همه نشونه ها. ول نمیکرد. عید سال بعدش قرار شد عوضشون کنه. من فقد ناظر بودم .واسم مهم نبود دیگه. همون عید از تو کارتنای تو انباری عکسای 2سال قبلمو کشیدم بیرون جای اون تابلوئه بیتلز گذاشتم رو دیوار(تصمیم دارم یه چار خط دیگه رو پرینت بگیرم جای اون کاغذی که یه ساله چسبیده به دیوار کنار تشکم ، بچسبونم بی تاریخ بی هیچی). عکسای چالوس بود. من با اون روسری بزرگ و موهای کوتاه و راحتیِ خیال.قبلی با کاپشن سیاه و موهای بهم ریخته. فک کردم من هم بچسبم به قدیم. گذشته ی نه خیلی خوب. حسرتِ عکسهای بابلسرِ 82 83 رو داشتم. پاکشون کرده بودم. یه سی دی هم د اشتم  که با همه نامه ها و چیزای دیگه فرستادم خوابگاه داخل. یه چیزی تو اون میدون رسالت بود که نمیذاشت بهش نزدیک بشم. همون عید جم کردم رفتم خونه مریم اینا. رفتم رسالت.راه رفتم. سوار تاکسی شدم تا دم دانشگاه. به راننده تاکسی گفتنم منو بچرخون دور دانشگاه. از جلوی همه درا رد شدم. دیدم خالی م. هیچی توم نیست. برگشتم خونه.
تابستون  88 تموم شده بود همه چی. مهم نبود عکسای رو دیوار چی شدن. اصن آدمه کجا رفت از کجا سردراورد. اصن مهم نبود. من خیلی وقات قبلش کنده بودم. وقتی داشتم همونجور بی صدا  و آروم به عکسای رو دیوار و نوشته های پشت کتابا و اون  عکس نرگسای تو موبایل  نگا میکردم. یه جایی بود دیدم بابا اه! بابا اَه واقعن.  همه مون ادماه ی یه خطیم که از یه جایی بالاخره شروع شده رسیده به ما. بعد آدما با ما همون خطو میگیرن میرن تا یه جا. ما که تموم میشیم با ادامه پیدا میکنه ما میریم با یه خط دیگه اونم میره یه ور دیگه.نمیشه اون جا قبلیه رو پاک کرد ولی میشه رو به جلو رفت. میشه هی نرفت سرک کشید واسه اینکه ببینیم ردمون اونور مونده یا نه. اصن اونور چه خبره.اصن گوربابای همه چی به خدا. گور بابای همه اون سوراخ سمبه ایی که پر نمیشن. ترسا. لرزیدنا. اشک ریختنا از شدت اون ترسه. همه اون سرخیا که دوییدن تو چشم و ادم  به رو خودش نیاورد.
Sunday, February 17, 2013
میتونم درک کنم دلیل اون اضطرابه چی بود. حقم داشتی. یعنی اون سوالِ بهویی که فلانی رو از کجا میشناسی.
اون بند کامبوجی دلیلش بود نه؟ شرق مرق. اون ارتباطاتِ کیرخری نه؟ اون نگرانیه که نکنه نسیم پشت توام اون حرفا رو بزنن نه؟ 
: ) الان یه جورایی خیالم راحته که راحتت کردم.
اینجوری آدما عذاب وجدانشون کمه. 
روایتهای من از خواهرم همیشه پر از اغماض و بخل و غرض و حسادت بود. دلم میخواست انتقام تتمام روزهایی که دورم کرده بودم یا دور شده بود یا دورش  کرده بودند را بگیرم. انتقام تمام روزهایی که پدرم با افتخار کارنامه  ها را جلوی چشمم میگرفت  و از من هم نمره ی 20 میخواست معدل 20 میخواست  از من آرامش میخواست از من محبت میخواست از من میخواست بهش بگم بابا" من میگفتم" ببین". 
خواهرم تو تمام داستانها برنده بود. چون واقعن برنده بود. من نه حریف قیافه ش بودم نه هوشش نه  آرامشش. 
ولی توی یک نقطه یی رها کردم. همه چیز را. حتی قیافه م را. 
توی همان نقطه هم متنفر شدم. از همه چیز.
خواهرم ولی همچنان قیم و مادر دوم و همه کاره ی من  بود. مثل همه ی گذشته.
اصلن نوشتنِ همه اینها بیخودی و بی جهت است. اصلن گفتن اینها شکافتنِ یک دوره یی ست پر از قرص و تیغ و  کثافت کاری. 
راست گفته بودی. آدم حتی اگر توی خواب خر و پف میکند هم نباید بروز بدهد. میشوند آلت خر میروند توی آدم .
رشید غریب نیست. رشید کارگر افغان‌یه که بعضی کارای شرکت رو انجام میده. پولداره. کلاس زبان میره. دلش واسه افغانستان تنگ میشه.  دلش مخواد یه روز برگرده اونجا.  یه وقتایی ازینکه بهش بگم میشه بهم چایی بدی عذاب وجدان داشتم. الان ندارم. به نظرم   اون حس یعنی نژاد پرستی یعنی یه ترحمِ تخمی واسه آدمی که مثل منه و حتی ممکنه از منم بهتر باشه شرایطش. دلیلی نداره نگران بشم.تو اون دلسوزی‌ه توو اون مواظب بودن‌ه یه جوور ریسیسم قایم شده. یعنی چون مهاجره و مهاجرا حتمن باید بدبخت و بیچاره باشن چون به هر دلیلی از مملکتشون رونده شدن و اومدن اینجا ،   پس من باید مواظب باشم. اون مواظب بودنه بدتر از همه چیزه. چرا باهاش مث نیروی خدماتیِ ایرانی که میاد کار میکنه رفتار نکنم؟ پس بی خیال اون احتیاطم میشم. حتی ممکنه به خاطر اینکه یه کاریش ناراحتم کرده باهاش دعوا هم بکنم. ازم ناراحت بشه ولی میگم مهم نیست. یکی مث بقیه. ایرانی هم بود همین اتفاقه میفتاد. 
اصن اینارو بی خیال. اینارو گفتم بگم من از رشید اونجا یا هرجای دیگه غریب ترم. علی السویه ترم. اصن اون علی السویه بودن. راست میگفتی دیشب. چقد بیچاره یی که  کسیو خواستی که  فک میکنه تو محل کارش آدمِ ضعیف و نامریی ه. آدم علی السویه یی‌ه. 
راست میگفتی، چقد بده آدم کسیو بخواد که     میره موهاشو زرد میکنه تا احساس قدرت کنه. 
رشید مهاجره ، تنهاست اینجا، خانواده نداره اینجا. مث من. ولی دوستای زیادی داره. آدمای زیادی دلشون واسش تنگ میشه. 
این یعنی این آدم غریب وتنها نیست.
بیا بگو من حسینِ شهید من مظلوم نما ولی یه جایی تو سرم سوت میکشه. سوتای ممتد و بلند. انگار قطار ابدی از تو سر من رد  میشه. انقد خوشحال.  انقد دورم که هیچی نه اذیتم میکنه نه . مث تنی که روح ازش جدا شده. تو نقطه ی صفره. 
Saturday, February 16, 2013
Medicine to get you on your feet , i feel weak
من ده‌ها روایت دارم، ده ها روایتِ ضد و نقیض از مادرم.از خودِ 6 ساله‌م. از خانه ی اهوازمان.از خانه ی اراک ، از خانه ی مامان مهین، اما دروغ ترین روایت را بیشتر دوست دارم. دروغ ترین روایت همان داستانِ همیشگی ست. همان داستانِ رفتیم اهواز ، برگشتیم ، همه برگشتند، برادرم همبن جا رفت دانشگاه ، همین جا رفت سرکار ، همین جا زن گرفت و بچه دار شد. داستانِ خواهرم درس خواند و خواند و خواند تا آدمِ بزرگی شد با همانی که دوست داشت ازدواج کرد.داستانِ مادرم چادر به سر شد و چدرم خانه نشین و خبری از زری  و اقدس توی هیچ خانه یی نیست.من خوشحالم و میدوم و بازی میکنم و غم ندارم. داستانِ خاله های فراری به هلند و دایی های اخراجی و مادربزرگِ فلج و خانه نشین و الز همه مهمتر مادرم.مادرم که خوشحال است با موهای شرابی و دستهای سفیدِ قشنگ و جوان .دروغترین داستان همانی ست که مادرم میخندد و راضی ست.اینجاست بدون چمدان بدون بلیط. هایده توی این روایت زنده ست و هنوز هم کنسرت دارد.دروغترین روایت روایت ِ خواهرم از همه چیز است با اتکا به همان همه چی آرومه من چقد خوشبختم. من اما همان داستانی را دوست تر گرفته م که مادرم به من قول داده برگردد  و من را هم با خودش ببرد. هایده مرده و منشه امیر از رادیو اسراییل  با آن صدای گرفته ی کشدار میگوید  هایده خواننده ی ایرانی شب گذشته درگذشت.پدرم توی دستشویی دارد ریشش را میتراشد و هی به مسخره میگوید : زندگی شیرین میشود.مادرم مانتوی خاکستری پوشیده با روسریِ مشکی و مادربزرگم دارد التماس میکند که به خاطر ما بماند. مادرم کنارش میزند و سوار ماشین دایی فرهاد میشود و میرود.توی کوچه با دوستم زهرا بازی میکنم.لباس خواب نازکی پوشیده م و  از سرماخوردگی نمیترسم. آفتابِ خوبی تابیده توی کوچه. برادرم میآید صدام میزند.میروم توو، حال هیچ کس خوب نیست.به مادرم میگویم تو رو خدا بیا منم ببر خب؟ سرش را تکان میدهد. میگوید دختر خوبی باش خب؟ دلم میخواهد برگردم توی کوچه و در تازه ضد زنگ خورده ی همسایه مان را با گچ  خط خطی کنم. کنک بخورم و برگردم خانه مادرم بغلم کند. ولی خبری ازین حرفها نیست.لب حوض  مینشینم و خیره م به قناری زردِ پدرم توی قفس. از پدرم بدم می آید. خواهرم یک کتابی دارد که پدر دختر گوسفندها را میکشد و دختر و پسرش آرزوی مرگش را دارند. مثل دختر کتاب شب قبل از خواب از خدا میخواهم که پدرم بمیرد تا مادرم برگردد.تابستان میشود  و زری راهش به خانه ما باز شده.ماست میوه یی بلد است درست کند، کیک ، شیرینی . کم کم یادم رفته که مادرم نیست.مهین آمده دنبالم که با هم برگردیم تهران، ولی پدرم اجازه نمیدهد. فقط یک هفته میتوانم بمانم  و برگردم. شهرزیبا ، گوهردشت ، گیشا تنها جاهایی هستند که از تهران خوب به یادم می ماند تا 1382 که دانشگاه قبول میشوم ، با ترس میروم سر بزنم به خانه ی مهین، خبری نیست. خانه را کوبیده ند.آپارتمان ساخته ند. اتفاقن دو واحدش را هم داده ند به آرش. آرش زن گرفته و برادرش ام اس دارد.هما مرده.مامان مهین همان سال 83 تمام میکند. کتابخانه ش را میدهند به دانشگاه  سن ژوزف. مادرم برمیگردد. من حوصله ی هیچ چیزی جز خودم را ندارم. میروم گوشه یی و روایت هایم را راست و دروغ کنار هم میگذارم. ملغمه یی درست میکنم از هر خاطره و حرفی. برادرم را فقط توی آن صفحه ی کوچک جی تاک میشنوم.میبینم. تنها تصویرم تنها از همان روزی ست که کسی نفت روی خودش ریخته بود ، میخواست آتش بزند خودش را و بمیرد بلکه از ما راحت شود. برادرم باقیِ نفت را از دستش گرفت.بردش توی حمام. از حمام فقط آب بازی توی  تشتِ سفید رنگ را یادم هست و پیک نیک و سیخ و سنجاق و یک کیف بزرگ پر از گل سر و تل رنگی و گردنبندهای پلاستیکی مال خواهرم که وقتی رفت با خودش نبردشان.
پ ن : بیشتر ازینها یادم هست که برایت بنویسم ، ولی نوشتنی نیستند. باقی مال خودت میشود. 
Wednesday, February 13, 2013
دیشب یه جوری گریه میکردم انگار یکی مرده باشه. هق هقای  ترسناک/ اخر بلند شد واسم چایی ترش آورد. چاییم رو خوردم. بعد هی منتظر بودم. منتظر الکی. نمیدونم یاد 10 سال پیش افتادم. یا خیابون هنگام و دانشگاه علم و صنعت ، میدون الغدیر ، خوابگاه رشید ، خوابگاه  داخل  و تو چه دانی خوابگاه داخل یعنی کجا؟ اصن ما ادراکَ خوابگاه داخل؟ هیچ کی. جز خودم. جز اونا چن نفر ی که میدونن .  شروع کردم تعریف کردنِ همه چی. تعریف کردنِ  اون شمالی که با هم رفتیم. اصن اون همه ماه رمضونایی که با هم بیرون بودیم .چرا خسته نمیشدم ازش؟ چرا اذیتم نمیکرد؟ واقعن چرا هیچ وقت ازش زخمی نشدم؟ داشتم اون روزایی رو تعریف میکردم که مامانم اومده بود ایران بعد زری هنوز خونه مون بود. یعنی زری بود دیگه. بابام تازه مرده بود. خرداد اینای سال 83، من رفته بودم یه سری بزنم ببینم اوضاع چه جوره. مامانم گفت  این پسره کیه بهت زنگ میزنه. فک کردم تعریف کنم واسش. بگم بابام دیدتش. خوشش اومده بود ازش. گفتم. گفت بابات چی میفهمید از تربیت و دختر نگه داشتن؟ نمیدونم واقعن چرا اون حرفو زدم ولی گفتم مگه تو میفهمیدی ؟ میفهمیدی که ما رو ول نمیکیردی. بهش برخحورد درو وا کرد گفت هری هری. برو همونجاا برو خونه  آدمه. مامان اون واست مادری کنه/. کونم میسوخت. هی فک میکردم بابا اینجوری نکن. نه نه. نمیشد. اومدم ترمینال اومدم تهران دوباره . رفتم خونه خاله  مروارید موندم. کل 3ماه تابستون از میودن شهرک تا درختی پیاده میرفتم. نمیخواستم تو اتوبوس اون دختره رو ببینم. 
حسین  همین حسین میعاد یه بار واسم زنگ زد خونه شون. گفت نسیم بی خیال ازدواج کرده. داغون نشدم. یعنی اصن مهم نبود. مگه خود من گند نزدم توش؟ مگه خودم هی نگفتم نمیخوام نمیخوام برو برو. خب دیگه. نتیجه ش همینه دیگه. . اون موقع یه 8 سالی گذشته بود. دلم میسوخت. دیشب بهش گفتم ببین من داغونم. داغونِ اینکه آدمه خوب بود. اذیت نکرد. 
همینا. نمیدونم .دیشب یه جوری بود انگار رفته بودم سر قبرش گریه میکردم. میگفتم ببین پاشو پاشو بیا منو بردار ببر ازینجا.
Monday, February 11, 2013
دیشب که برمیگشتم یک چیزی میگفتم که اینجا بنویسم. یادم رفت. هرچی درباره این بود که مهم نیست کی بزرگت کرده، خواهرت ، مادرت، دایه ت، زری ، حوری، مامان مهین ، هر کی، یه چیزی هست اون وسط که گم میشه. مثِ یه بغل بی مرگ. یه بوسه ی ابدی.
حالا که قراره با مادر باشم ، حالا که دل تو دلم نیست واسه یه سال دیگه ، واسه آن آغوشِ تو امن و امان ‍ه.

میخوام یه چیزی بنویسم از دیشب. نمیتونم.لالم. 

Tuesday, February 5, 2013
چرا به صادق نجوکی ارادت دارم یا هیچی

یه چیزی هست که داره آزار میده، اینکه قبلن گوگوش وقتی داشت عاشقانه میخوند از اون دردش میخوند، یا اون رنجِ دوری و نرسیدن و فلان و بهمان یا اصن میخوند از رسیدن و اون شعرای از جنس کوشش(سلام حسین) ، ابی هم همینطور. آدم تو موقعیتای بغرنج نمیرفت،دو به شک نبود الان چی‌ییم با یار؟ میخوامش یا نمیخوامش؟ اصن دوست ممولی نمی‌شد طرف.ترانه ها دو حالت بیشتر نداشت ، یا رسیده بود و داشت با دمش گردو می‌شکست یا نرسیده بود و داشت ناله میکرد و میرفت که یه مدت نباشه و این حرفا. الان اوضاع عوض شده. همه شون شدن ازین آدمای بدبختی که واسشون خوبه یارشون ، معشوق‌شون و هرکی‌شون گفته نه، رفته ، نیست اصن ، ولی خوشبخت‌ه. اون تفکر دیگی که واسه من نجوشه میخام سر سگ توش بجوشه نیست.درست نیست.من انتظار دارم ابی با اون جبروت و صدای خوب _گیریم که با نوید و امید هم خونده، ولی نمی‌تونیم منکر خفن بودنش بشیم که؟ می تونیم؟_ بیاد ادمُ تشویق کنه به جلو رفتن و به دست آوردن و از این دست برنامه‌ها، خانوم گوگوش نیاد بخونه برای من همین خوبه که فلان، کنار نیاد با اون نبودن و فقدانِ خواستنی هاش.حداقل اگر نه شنیده یا طرد شده بره ناله کنه.سگِ ناله کردن به این کنار اومدنا و پذیرفتنا شرف داره.
واسه همین میگم هایده تو اوج مرد.ندید این روزا رو.ندید همه‌شون زرت و زورت با موزیک ویدئوی "همین خوبه" و "برای من همین خوبه" و "چقد خوبه که هستی اگه حتی بدِ بد " دارن آدمُ میبرن لبِ هیچ و میگن خفه برو پشت نورها دراز بکش و .فقد دوست ممولی باشیم.
Monday, February 4, 2013


می خواهم
 تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ كاج را ندانم
*نامم را فراموش كنم

اینجا به گفته ی بزرگان و اجماعِ همه اهل فامیل ،من یک‌ساله‌م.مادرم اصرار دارد که نه، دو ساله‌یی.از آلبومِ پدربزرگم
 پیدایش کردم.اولین بار هرکس عکس را دید از 3چرخه‌م گفت، لیوانهای توی سفره، بشقابِ پر از قرمه‌سبزی ، اینکه اصلن قیافه‌م عوض نشده و و و ...
خودم؟ خودم فقط راضی ام به گوشه‌ی لباس مادرم که پیداست.عکسی هست ادامه ی این عکس ، بقیه‌ی آدمها معلومند.خواهرم ، برادر بزرگم.مادربزرگم با پاهای فلجش که جفت پاها را گذاشته کنار دیوار و نماز می خواند.عکس دوم را دوست ندارم.همه چیز پیداست.حتی چروکهای مقنعه‌ی مادربزرگم.ولی خب برای من همین گوشه‌ی شلوار مادرم کافی‌ست.حالا گیریم همیشه نداشته ییش ،همیشه صدایش با تاخیر به گوشت رسیده، همیشه آنقدر دلتنگش بوده‌یی که حضورش بعدها هیچ دردی را دوا نکرد.گیریم بعدها ماست میوه‌یی‌ها و کیک‌های زری را به زرق و برقِ فرنگ ترجیح داده‌م ولی خب آدمیزاد است، با همین خرده ریزهای دور و عکسهای گاهی، دوست دارد بمیرد.

* احمدرضا احمدی
Sunday, February 3, 2013
everybody fucks
یه جوری بود انگار میترسیدی ازش. میگم ازش و سوم شخص مفرد مذکر می بینمش چون نیست دیگه. یعنی اونجوری نیست. همیشه هم همینه. مثلن طرف گند داره میزنه، آلارم میدی که دوست عزیز شما داری خراب میکنی ، نکن. گوش نمیده. بعد خراب که میشه براق میشه تو صورتت که تو فلان کردی من اشتباه نکردم. تو زورگویی و فلان. زورگویی، صفتی که تا الان دو نفرِ بی ربط بهم نسبتش دادن. راس میگن. افتخار نیست اونقدرا ولی زورگوام. یه رگه ی عجیبی از دیکتاتوری توم هست که نمیدونم از کی و کدوم نژاد بهم رسیده. مامانم نژادش مظلومه. ازینان که مدام حسینِ شهید ن.بابام اینام خیلی وحشین بیشتر تا زورگو. مهم هم نیست. فرض کنیم در اثر اکتساب و محیط و این حرفا از نامادریم که خیلی قُد و جدی بود بهم رسیده.بهرحال اون رگه ی دیکتاتورم رو علم میکنن و هی باهاش مانور میدن تو همت که آره تو فلان کردی تو منو مجبور کردی. ال و بل. من  حوصله ندارم دیگه.یعنی دیگه اونقد جون ندارم که خودمو توضیح بدم ، ثابت کنم. یکی کیلید کنه هر دیقه بپرسه  یا شروع کنه به شرح ماوقعی که ازش خبر نداره و صرفن یه سری فانتزی داره از من ، شروع میکنم داد زدن. انقد داد میزنم که طرف به گه خوردن بیفته بفهمه تو نه آدم الکی یی نه چیز دیگه یی.اینام باز مهم نیست. یعنی اصلن مهم نیست.مهم اون برخورده ست. اون مدلِ مواجهه با آدم. اون پیش فرضا که باعث اون مدل رفتار میشن. وقتی نمیتونم عوضشون کنم خب چرا هی زور بزنه آدم؟ مثلن یه کلمه مینویسی اگر صرفن و تنها به قصد فتح تن بوده، پشت سرش طرف میپره بهت که فلانم به تنت. مخ من نمیکشه. مخم اینجور وقتا میره پی بازی خودش،  دیگه گوش نمیده. اهمیت نمیده. حتی دیگه تصمیم نمیگیره جواب بده دفاع کنه خودشو ثابت کنه.
اومده بود دنبالم که بریم بچرخیم. کتاب شعرِ میلادُ دراوردم که اون شعره رو واسش بخونم.شروع کردم خوندن. گوش نمیداد. یعنی شاید گوش میداد ولی بیشتر حواسش به این بود که یه جوری با آدم مثلن دعوای ملو کنه.نمیدونم دوباره ازون حس تقصیرا به آدم بده.منم کم نذاشتم، اندازه خودم حتی بیشتر از خودم داد زدم. دعوا کردم.انتظارش زیاد بود،  اعتماد. خب من این حرفو یکی بهم میزنه خنده م میگیره.یعنی میگم با خودم که تو چیکار کردی من اعتماد کنم ها؟ نمیشه. ببین بشین با خودت تصویر کن. الحمدلله قدرت تصویر کردنت که خوبه.ببین نشستی ور دل ادمه، داری میگی میخندی، تو بارون رفتیم دنبال کیک. بعد میدونی کیک رو بخری تمومه.یعنی کمتر میشه اون تایمه.دلت میخواد نشون بدی که بدی نیستی، دشمن نیستی، میری تو لادن میبینی همینجور دسر هست خوشرنگ و خوشمزه نمیخری. به جاش دو تا ازون دسر شکلاتی و توت فرنگیا میخری میای تو میشینی میگی نداشت .دلت میخواد بگی بیا مثلن بریم سمت شهرکتاب  که به یه بهونه یی اون کتابه رو بخری بدی دستش بگی بابا ببین من دلم میخواد اینکاارا رو بکنم واست ولی نمیشه.یعنی این موبایل لامصب هی زنگ میخوره هی صدای بیپ اسمس میاد.یهو قاطی نمیکنی تو؟ خب لامصب جوابشو بده بگو نزن نزن نزن. یه عنی نشسته ور دل من .آدمه.عادت دارما. یعنی همین دو سال پیش هم سر ایرانشهر وایساده بودیم ، میخواستم برم خونه.برم یه وری .خسته شده بودم. داشت التماس میکرد که نه به خدا خبری نیست و فلان و فلان و توجیه.بعد همون موقع این موبایل داشت زنگ میخورد.ریده شده بود بهم. بعدش دیگه به گا بود همه چی. خدایی نمیشد حتی تو روش نگا کرد انقد دروغ گفته بود واسه اون شب. کم کم اصن پای جادوگر و قدرتهای ماوراطبیعی اومده بود وسط آدم از تصویرِ خرِ خودش بالا میاورد.بعد تموم شد. مث ایینکه یکی میخواسته بیاد روت بالا بیاره بره.تو هی بری بشوری بوی گندش از رو لباسات نره.
الانم میدونم تا حرف بزنی همه چی میره اون زیر. میره اون پشت مشتا. مث همون دور و بریات که میکشن ، چشا سرخ دهنا خشک بعد میگن نه نه ما نمی کشیم.  دیدی چه جوری میشه فضا؟ هی میگی بابا نکشید اگرم میکشید بگید  انکار و اینا نیارید تو کار. نمیفهمن. یعنی میترسن شاید.نمیدونم. توام حالا میری تو همون فازه. نمیگی زنگ زدی که  زنگ نزنه.ولی نمیگی. نگفتن یه چیزی توشه میگاد بنی بشرو. توام نمیگی. یعنی من اصن نمیودنم تو کی هستی هنوز. به قرعان خدا اگه تلافی باشه ولی تو کی یی؟ از کجا اومدی؟ اصن تا 1ماه کجا بودی ؟
حالا من اینا رو میگم میشه چوب میره توم.
خواستم بگم کلن. مهم هم نیست دیگه هرچند. فقد میمونه یه چیزایی که نصفه نیمه از یاد آدم میرن.