پیش آمده برایتان ؟جدا"؟!
شده که از شنیدن صدای ش که از ان طرف در میآید بغضتان بترکد؟
شده قلبتان مثل دختر بچه های پانزده ساله بکوبد از دیدنش؟
من و این حرفها ؟
بعد از این همه سال؟
کی بود توی خیابان شونزده اذر همه ی تنم میلرزید از دیدن کسی؟
حالا من دوباره پانزده ساله م..دوباره از شنیدن صدای ش گریه م میگیرد..
استاد حرف میزند..سکوت است همه جا..مینویسم چرا صدات نیست..و شروع میکند حرف زدن با ادمهای بیرون..اشکهام سرریز میشوند....
انگار زنده شده باشم دوباره..
حالا حتی تن هم در بین نیست و من خاطره هام خوشترند از او..
همین که دوریم..همین که از دیدینش سر تا پا اشتیاق م..
می خواهم بگویم هیچ وقت با اطمینان از چشمهایتان,از دلتان نگویید..نگویید من دیگر عاشق نمیشوم..
اصلن بگو 6سال گدشته باشد..همین که کسی پیدا میشود که دنبال شباهت ها نیستید درش ,یعنی خودش را خواسته اید..
برای منی که 6سال است میگردم دنبال نشانه ها که کسی را از یاد نبرم..حالا که بی نشانه یی..بی شباهتی به دست و پای خودم افتاده م خیلی ست..
من بالغ که نه حسود است نه ساده لوح نه غمگین..
3ماه گذشته تا من اینجام..
شده کسی همین که هستید را بخواهد؟ بی لاک قرمز..
شده اسمش را O سیو کنید و بروید بیرون کلاس.. موبایلتان را بدهید دستش بگویید اسمت را خودت بنویس..
خجالت نکشید از نگاههاش که مثل دم لباس عروس هی پشتتان است و همه ی شان که نشسته ند توی تریا و حیاط هی پی نگاهش برسند به شما..
اینها نوشتن ندارد.. نباید نوشت.. نباید گفت..باید نگهشان داشت برای روزهای دوری که شاید کم رنگ شده باشد نگاه هاش توی زندگی.دستهاش دور شده باشد.. نباید از عطر دستهاش نوشت که از دیروز همین جور روی دستتان مانده و نمیشورید دستتان را که بوش نرود..
اینها را نوشتم که بگویم مرسی همه ی عشقهای قدیمی.. مرسی همه ی آدمهای رابطه هام که یادم دادید چطور بدیهایتان را تحمل کنم ..یاد گرفتم با خیلی چیزها کنار بیایم.. صبور باشم و دم نزنم تا بزرگ بشوم.. تا یاد بگیرم همه مثل هم که باشند, باز دست خودم است همه چیز..خواستم بگویم درست که گاهی دلم برای همه تان تنگ میشود ولی حالا کسی اینجا هست که شاید بهتر از شما نباشد ولی یک چیز را بهتر از شما دیده..فهمیده.. من را.. چشمهام را..دست هام را.. چیزی که شما توی همه ی این مدت که گذشت از خودتان دور میکردید چون میترسیدید..حالا به از شما نباشد ترسو نیست..رسوایی را بهتر از من بلد است..