Friday, December 25, 2009
من ترسو م..
ترسو شده م..
از همان روزی که ..
یادم نیست..
ولی خوب یادم هست که چطور ترسیدم..
حس رقابت..
مرد من در رودخانه‌‌ای از چراغ‌ها/آرام آرام غرق می‌شود*
من خیلی وقت است که به کسی سلامی دوباره نداده م..مدتهاست فهمیده م وقتی میگویم من رفتم.. یعنی من رفتم.. و برنمیگردم..مدتهاست به رفتن فکر میکنم.به اینکه یک روز بار و بندیلم را جمع کنم. زنگ بزنم به انهایی که مهم ند و بگویم خداحافظ و بروم..ناکجا اباد هم نه.. یک جای معلوم و مشخص.. یک جایی که اتفاقن تلفن داشته باشد.. بشود که زنگ بزنند..اصلن به خاطر شنیدن صدای من بروند ادمها کارت تلفن بخرند.. لباس راحت بپوشند.. شامشان را بخورند.کارهایشان را بکنند..بعد با خیال راحت شماره م را بگیرند و نگران پول تلفن نباشند .. چون با کارت زنگ زده ند.
خیلی وقت است من شماره ت را نگاه نکرده م.یعنی بارها خواسته م که بروم کارت بخرم.با خیال راحت زنگ بزنم. اما نشد. من سالهاست به نبودنت عادت کرده م.. به اینکه هیچ کس مثل تو نبود..نیست..خیلی وقت است فهمیده م نباید دنبال شبیه ت باشم..
مادرم یک روز گفت: نسیم.. تو مرده ای.. تو همان روز 17 اردیبهشت 83 مردی.. من باور نمیکردم.. سالها گذشت تا فهمیدم که چیزی نمی خواهم.. امیدی ندارم.. از قدیم گفته ند کسی که امید ندارد مرده است.. امروز نوشتم یکی بود یکی نبود.. به "یکی" فکر کردم.. فقط تو یادم آمدی.. تو با جین کم رنگ ت..با تی شرت سبز رنگی که من خریده بودم و دوربینی که همیشه دستت بود..میدانی , تو همانی بودی که من همیشه خیال داشتنش را در سرم , خوابهایم پرورانده بودم. دیدن تو تنها باری بود که به من ثابت شد میشود کسی را درخیالم ببافم و در واقعیت پیدا شود..
* از وبلاگ عروسک کوکی
Monday, December 21, 2009
آدم گاهی به دعوا احتیاج دارد.به داد زدن.. به ناز کردن.. به گریه کردن..
آدم است..آدم..

من آدمم..زیادی آدمم..
گاهی تصمیم میگیرد همین فردا صبح خودش را بکشد.نمیکشد که.. بگذارید بگوید بلکه راحت شود.. اگر کشت آن وقت شروع کنید به نصیحت و آه ناله سر دادن..

بعضی وقتها دلم می خواهد همینجور بیخودی گریه کنم..من با صدای بلند گریه میکنم..
خیلی بلند.. وقتی تنها نیستم آرام و بی صدا.. همیشه هم از یک چشمم اشک میریزد..بستگی به موضوع درد دارد..

دو روز است بی خود و بی جهت گریه میکنم.. همه می خواهند آرامم کنند.. نکنید.. زور نزنید برای آرام کردن من بدبخت..
آدم گاهی فقط می خواهد اشک بریزد..به همین سادگی.. کسی هم نپرسد چرا.. فقط بغلش کنند..
همراهی
همین..
اگر هم نمیتوانید,بی خیال , جلو نیایید..
Alex:I’ve got 2 years , kate.I’m sorry.we can try again.

Kate : no alex.it’s too late.it already happened.it didn’t work.

Alex: don’t give up on me , kate.
What about persuasion?You told me..they wait.They meet again.they have another chance..

Kate : life is not a book, alex & it can be over in a second.
I was having lunch with my mom at daley plaza & a man was killed right in front of me..he died in my arms..
& I thought: it can’t end just like thet on valentine’s day..
I thought about all the people who love him,waiting at home.
Who will never see him again..
& then I thought: what if there is no one?
What if you live your whole life & no one is waiting?
So I drove to the lake house looking for any kind of answer..
& I found you & I let myself get lost..
Lost in beautifull fantasy where time stood still but it’s not real alex.
I have to learn to live the life thet I have got.
Please don’t write anymore.
Don’t try to find me.
Let me let you go.


Lake house

Sunday, December 20, 2009
...یا شاید تنها به این دلیل که آدم نگهدارنده ای هستم. یعنی فکر می‌کنم مهم نیست که اشکال طرف مقابلم چقدر بزرگ است. باید زندگی را نگه داشت تا خیلی چیزها از دست نرود؛ شاید این اقتضای زن سنتی درون من است و در هراسم که با رفتن‌های بی محابای ما روان آدم‌های اطراف، درست به قدر روان ما خراش‌های غیر قابل جبرانی می‌خورد. من همه‌ی تلاشم را کردم. مشکل ما هیچگاه حل نشد. یک روز دیدم توی نبودن ایستاده‌ام، آنقدر که انگاری از روز اول نبوده‌ام. دنیا این شکلیست و شکلش با مزه است. رفتم زیارت، بعد از سالها. توی راه برگشت دیدم چیزهایی را جا گذاشته ام. تنها برگشتم. بدون کوله پشتی‌ام. روزهای بسیاری گذشت و من با هر آهنگ شادی رقصیدم و با هر جوک بی نمکی روی زمین غلت خوردم و درست به همین نسبت با کوچکترین اندوهی اشک ریختم و از آن روز شاید -جز در دو سه مورد-دیدم که دلم تنگ نیست. اصلاً دلم تنگ نیست. صرفاً سوخته است و من غمی را شناخته‌ام که از نبودن نیست. از ندیدن نیست. از یک چیز دیگری است. از یک جور پر کشیدن لحظه هاست و من گاهی فکر می‌کنم مهم نیست که چه کسی توی این معادله بنشیند. این یک درد زنانه‌‌ی مشترک است که در شعاع وسیعی از اطرافیان من درک شده است.
+نیاز
مادرم جارو برقی را روشن میکند..میاید توی اتاقم..
صدای جارو برقی نمیگذارد بشنوم.. تقصیرخواننده است..صدایش مزخرف است..ولوم را تا آخرین جایی که میشودبالا میبرم..خانه میلرزد. تختم تکان میخورد..صدای جاروبرقی را میخورد.
بی اختیار اشک تالاپ از گوشه ی چشم چپم می افتد روی کتابم.. کتاب روی صورتم بود چون.فقط یک چشمم گریه میکند. من چپ دستم..قلب سمت چپ است. چشم چپم بیشتر از چشم راستم عمق درد را درک کرده.. فقط چشم چپم گریه میکند.
کوهها در فاصله سردند..

وقتی دورید عشق از الکل هم فرارتر میشود.
عشق در دوری.. فقط عنوانش جذابش است..به درد فیلم می خورد, کتاب های دوزاری ..گاهی هم از آنطرف بوم میافتد و عنوان کتابی سنگین و پر محتوا میشود.
ولی همه ی اینها چرت است..
عشق در دوری از لباس موریانه خورده هم زودتر میپوسد.
عشق به بودن است.. به دیدن..لمس کردن..
تلفن های طولانی تا 4صبح..روزی هزار بار زنگ زدن و فیس بوک و این ها فایده ندارد..
چشم.. اصلن یکی باید از رابطه ی مستقیم عشق و چشم بنویسد..
اصلن عاشق میشویم چون دیده ایم.. نگاهمان افتاده.. بارها..تا دلمان همین جور تپیده..
وقتی دوری از وقتهای تنهایی ت هم تنهاتری.. فقط او را میخواهی.. قبل از آن میشد تنهایی ت را با ادم ها ی دیگر هم پر کرد..
بهانه گیر میشوی..به زمین و زمان گیر میدهی..
خودت را و حسهایت را میبری زیر سوال تا شاید دردت کمتر شود..
اگر همین حالا از من بپرسند میگویم نه.. عاشق نیستم..
آزمون تلخ زنده به گوریت سخت شد..من آدم این حرفها نبودم.. رند بلاکش نبودم..
کسالت موقعی به وجود می آید که هر یک درباره ی دیگری همه چیز را میداند یا فکر میکند که همه چیز را درباره ی دیگری میداند و برایش مهم نیست. اما نه..اشتباه میکنم.معلوم نیست چرا کسالت به وجود می آید.

ناتالیا گینزبورگ/ شهر و خانه
Thursday, December 17, 2009
از من..
آدم وقتی نمی‌بیندش
بیشتر می‌بیندش
علیرضا روشن
خونمون سوت و کوره.. مامان تی وی میبینه.. تو اتاقمم.
جریان بخشنده ی دارما.. کی بود به این چیزا معتقد بودم..
چقدر الان با هم فاصله داریم؟.. الان نشسته توو جمع و 21 بازی میکنه..
من توو اتاقم دراز کشیدم و گوشه های ناشناخته شو کشف میکنم.. خونه ی جدید..اتاق جدید..
Mail زدم که آقاجون من نمیام مملکتتون.. عاشق شدم..
می خوام بمونم اینجا.. باهاش عروسی کنم.. بچه دار بشیم..بریم میافرت شمال.. و کلن زندگیه حال بهم زنی آرزوست..
به شما چه؟.. پشیمونم؟ نه.. فقط حس میکنم خودم فهمیدم چیکار کردم..
بابک جان..خوبی بابا؟
یادته 6سال پیش عاشقت بودم در حد مرگ؟
یادته میمردم واسه صدات؟
واسه دستات؟
هر بار خبری ازت میومد جون میدادم..
یادته خدایی؟
رفتی ایتالیا.. دروغ چرا؟ منم اومدم.. بماند که تجربه ی مسخره یی بود..
ولی کلن.. امروز یه چیزی یادم اومد..
شعر "فراقی" ه شاملو هست..
توو "رم" نوشته شده..
یادت اومد؟
فکرشو بکن! 6سال باید میگذشت تا من جرات کنم اسمتو بلند بنویسم..


نقل است که گفت: " یک روز دلم گم شده بود. گفتم: الهی! دل من بازده. ندایی شنیدم که: یا جنید! ما دل بدان ربوده ایم که با ما بمانی. تو باز می خواهی تا با غیر ما بمانی؟"

تذکره الاولیا__ جنید بغدادی
Friday, December 11, 2009
از شما نمیدانیدها..
نوشتن از فیلمی که 2ساعت از دیدنش میگذرد کار درستی نیست.. هنوز ته نشین نشده ..
قابل نوشتن نیست..باید بگذرد روزها تا کم کم دستت بیاید که کجای فیلم را بیشتر دوست داشته ای..کدام نما برایت از همه ی نماها بیشتر خودش را میکند توی چشمت..
ولی شما نمیدانید عشق یک دختر مدرسه ای به گری کوپر یعنی چه..
نمیدانید هی خیال چشم های معصومآریان( ادری هپبورن) وقتی اولین بار عکس آقای فلاناگان(گری کوپر) را میبیند و برق میزنند چه عالمی دارد..
نمیدانید آواز خواندن آریان توی راه پله های آپارتمان چه همه شبیه است به روزهای این روزهای من..
چشمهای گرد شده ی نوازنده ها در اتاق هتل وقتی برای بار دوم آریان را میبینند..
فراموش کردن میشل وقتی فلاناگان دوباره بازگشته به پاریس..همان شب اپرا و دوربینی که از دست آریان نمیافتاد..
نمیدانید چقدر باید بگذرد تا حستان را یکی کنید با فلاناگان ی که هیچ وقت پای هیچ زنی نمیماند و حالا برای بار هزارم پیغام پر از شیطنت آریان را که همه ی مردهای زندگی ش را اسم برده گوش میدهد..
نوازنده هایی که خوابشان برده و هی از خواب میپرند و مینوازند برای مستر فلاناگان که انگار اینبار گیر افتاده..نوازنده ها مینوازند همین جور ..در راهروی هتل, در تاکسی در حمام ترکی ها..
نمیدانید چه دنیایی میشود وقتی پدر آریان همه ی زندگی دخترش را در یک صفحه تایپ میکند و دختر عاشقش را ماهی خطاب میکند که باید دوباره برگردد به آب..
نمیدانید..نمیدانید همینجور در ایستگاه راه آهن دنبال قطار دویدن و گریه کردن چه زخمی میزند..آن هم کنار چشمهای پر از اشک آریان..یادتان نرود که چشمهای ادری هپبورن چه همه بی نظیرند..
خب حتمن دنبال گری کوپر دویدن و هی شاخه گل یادگاری را فشردن توی مشت انقدر دیوانه کننده هست که همان لحظه ی آخر تحمل نکند و آریان را ببرد توی قطار..
اصلن باید بارها دید با همه ی دیالوگهای کوتاه و بی نظیرش تا دستتان بیاید معنی عشق در بعدازظهر را..
Photo by Nader Davoodi

در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال/به سرت کز سر من آن همه پندار رفت*
یه تک پا اومدم اینجا بنویسم من دارم میرم توو خوشی بمیرم.
نمیدونم اثر کنیاک دیشب و خنده های بی دلیله ..نمیدونم..
فقط مبدونم همه ی من و خودشو و یه تیکه از روح دسته جمعی مون داره میره که غرق بشه..
دعا کنید هوشیار برگردم به زندگی تا ازون حال مستی بگم واستون..

حکایت من و این عاشقی شده حکایت اون طرف که سر در جیب مراقبت فرو کرد و قبلش قول داده بود هدیه بیاره واسه رفیقاش ولی وقتی برگشت دامنش شدید ازبوی گل از دست برفته بود..


*سعدی..
Wednesday, December 9, 2009
اگر این ماه بداند که من چقدر بی آسمان و ستاره زیسته م..
تا سه ماه قبل هر نیم ساعت یه بار از کلاس میزدم بیرون به بهونه ی دستشویی رفتن یا تلفن جواب دادن..

دیروز نگاش که کردم دیدم حالش از من هم بدتره وقتی اونجوری نشسته رو صندلی پشت در کلاس و از استرس هی پاهاشو تکون میده و اشک جمع شده توو چشماش وقتی میگم من خلم ها!
ترسیدم از خودم..از حس هام که اینجوری میرن میخورن به هدف..
من هر چه هست هر آنجا..
دیروز که توو کلاس مثل اسپند رو اتیش بودم..
بغضم بود..
اسمس دادم که : "گریه مه.. داره اشکام میاد"..
استاد هی نگاه کرد گفت: "داستانتون چی شد شما؟"
پسره گفت: ایشون نیستن توو این دنیا..همه خندیدن..
هی چشمم به موبایلم بود نه به کلاس و ما فیها..
نوشته بود:
"بیا بیرون.. نشستم پشت در کلاس.. می خوام یه لحظه دستتو بگیرم.."
از توی دل ماندگیهای این دنیای مجاز گه گرفته و آدمهاش
نوشته بود قبل ترها که زیاد می نویسی از خودت..
عاشق که میشوی همه از یادت میروند.
زیاد میروی در بحر خودت و معشوق محترم.
در جواب گفته بودم مگر خودتان که عاشق میشوید یاد کسی میکنید که حالا من ..
اصلن مگر من تنها و غیر تنهایم برایتان فرقی میکند ؟ جمع خودتان را دارید و شوخی هایتان..
دیروز هم که نشسته بودیم به اقای دوست دایی گفتم که حیف که خبرها را شر میکنند ادم می خواند بی خبر نمیماند برای من که عاشق و غیر عاشقم همیشه توی بحر خودم رفته م..
لحنم طعنه داشت و گرفت و من هی حواسم جایی دیگر بود وگرنه جواب دندان شکن میدادم به این جماعت ..
گفته بود حال عموم نداری.. یا برای خودتی یا اگر نباشی هم باز برای "خودت" با غیر میمانی..
از سوختنم نبود که ..ولی باید میگفتم من آدم تنهایی م
چه شما باشید چه نباشید..
از دور مست و ملنگم و گول می خورید..نزدیک که میایید دلتان از این ملغمه یی که در من برپاست سبز میشود میروید..
که بهتر..
من همان وقتها که خبری نیست و یادم نیستید خوشترم به مولا که اصلن خود خودم میشوم در نبودتان..در نبود اصطلاحات و تکه کلام هاتان..
حالا دوباره نوشته تو که همه ی روزهای سال عاشقی ..کی فارغ..
میبینم بهتر است دوباره موس عزیز را تکان بدهم تا گوشه ی سمت راست و دی سی کنم..بروم به سلامتی جیمز دین عزیز گیلاسی پر کنم و حواسم را بدهم به دیالوگها..
بله دیالوگها.. که مهمتر از نان شبند این روزها در زندگی..
حواسم را بدهم به کمدی موقعیت و بروم در بحر خودم و معشوق و یادم باشد آدمها یکجایی خودشان را نشان میدهند..حالا هر کس به فراخور وضع و حال..ولی آخر سر میبینی که چند مرده حلاج است ..شماره ها را هم پاک نکن..
این را هم میگذارم کنار حرفهای پارسال فیلم کلاب و داستان هاش..خواهرک فلانی و این که من دیوانه م..
حالا نه من دیوانه م نه شما بدید..
نه من هر روز سال عاشقم نه شما لایق آن دم فارغ من..
نگاه از صدای تو ایمن می شود/چه مومنانه نام مرا اواز میکنی..
پیش آمده برایتان ؟جدا"؟!
شده که از شنیدن صدای ش که از ان طرف در میآید بغضتان بترکد؟
شده قلبتان مثل دختر بچه های پانزده ساله بکوبد از دیدنش؟
من و این حرفها ؟
بعد از این همه سال؟
کی بود توی خیابان شونزده اذر همه ی تنم میلرزید از دیدن کسی؟
حالا من دوباره پانزده ساله م..دوباره از شنیدن صدای ش گریه م میگیرد..
استاد حرف میزند..سکوت است همه جا..مینویسم چرا صدات نیست..و شروع میکند حرف زدن با ادمهای بیرون..اشکهام سرریز میشوند....
انگار زنده شده باشم دوباره..
حالا حتی تن هم در بین نیست و من خاطره هام خوشترند از او..
همین که دوریم..همین که از دیدینش سر تا پا اشتیاق م..
می خواهم بگویم هیچ وقت با اطمینان از چشمهایتان,از دلتان نگویید..نگویید من دیگر عاشق نمیشوم..
اصلن بگو 6سال گدشته باشد..همین که کسی پیدا میشود که دنبال شباهت ها نیستید درش ,یعنی خودش را خواسته اید..
برای منی که 6سال است میگردم دنبال نشانه ها که کسی را از یاد نبرم..حالا که بی نشانه یی..بی شباهتی به دست و پای خودم افتاده م خیلی ست..
من بالغ که نه حسود است نه ساده لوح نه غمگین..
3ماه گذشته تا من اینجام..
شده کسی همین که هستید را بخواهد؟ بی لاک قرمز..
شده اسمش را O سیو کنید و بروید بیرون کلاس.. موبایلتان را بدهید دستش بگویید اسمت را خودت بنویس..
خجالت نکشید از نگاههاش که مثل دم لباس عروس هی پشتتان است و همه ی شان که نشسته ند توی تریا و حیاط هی پی نگاهش برسند به شما..
اینها نوشتن ندارد.. نباید نوشت.. نباید گفت..باید نگهشان داشت برای روزهای دوری که شاید کم رنگ شده باشد نگاه هاش توی زندگی.دستهاش دور شده باشد.. نباید از عطر دستهاش نوشت که از دیروز همین جور روی دستتان مانده و نمیشورید دستتان را که بوش نرود..
اینها را نوشتم که بگویم مرسی همه ی عشقهای قدیمی.. مرسی همه ی آدمهای رابطه هام که یادم دادید چطور بدیهایتان را تحمل کنم ..یاد گرفتم با خیلی چیزها کنار بیایم.. صبور باشم و دم نزنم تا بزرگ بشوم.. تا یاد بگیرم همه مثل هم که باشند, باز دست خودم است همه چیز..خواستم بگویم درست که گاهی دلم برای همه تان تنگ میشود ولی حالا کسی اینجا هست که شاید بهتر از شما نباشد ولی یک چیز را بهتر از شما دیده..فهمیده.. من را.. چشمهام را..دست هام را.. چیزی که شما توی همه ی این مدت که گذشت از خودتان دور میکردید چون میترسیدید..حالا به از شما نباشد ترسو نیست..رسوایی را بهتر از من بلد است..
Monday, December 7, 2009
میدانستید آنجلینا جولی میخواست بیاید ایران و به او ویزا داده نشده؟
میدانستید آنجلینا جولی میخواست بیاید ایران و به او ویزا داده نشده؟
حالا تصور کنید که به او ویزا میدادند و او به ایران میآمد.

*مشروح اخبارکانال ۱...آنجلینا جولی هنر پیشه ی ضد بوش!!!هالیوود در صف مومنان نماز جمعه به امامت آیت الله هاشمی رفسنجانی حاضر شد و بعد از ایراد خطبه ها به خبر نگار ما گفت:این تجربه بسیار برای من جالب بود...پشت همچین کسی نماز خواندن!راستی او چرا بیرون از آب نمیمیرد؟
خبر نگار ما به او گفت که این آرزوی رییس جمهور نیز هست!!!

*مشروح اخبار کانال ۲...آنجلینا جولی هنرپیشه ی هالیوودی با عظام و مراجع قم دیدار نمود در طول این دیدار ۲ بار غش کرد و ۵ بار صیغه شد...علت غش کردن وی عطر های جاری در محل بوداو از این همه رایحه مست میشد...و علت صیغه شدنش تا کنون نا مشخص مانده...با این حال او به خبرنگار ما گفت:ایران کشور عجیبی است سیاست مداران راجع به مذهب حرف میزنند و روحانیون راجع به سیاست!
*مشروح اخبار کانال۳...آنجلینا جولی در دیدار با ملی پوشان به کاپیتان تیم ملی یاد آوری کرد که اسم شوهرش بلاد نیست...براد است!

*مشروح اخبار کانل ۴...آنجلینا جولی ضمن دیدار با هنرمندان ایرانی گفت:همیشه میخواسته مثل تانیا جوهری باشد...اما نشده و بخت با او یار نبوده و دوست دارد با امین حیایی در یک کمدی مفرح بازی کند که مدام با هم بالا و پایین بپرند...در این نشست خبرنگار کیهان پرسید منظور جه نوع بالا پایین پریدنی است؟که او پاسخ داد:شما خیلی وقیح هستید...کیهانی ها هم گفتند:خودمان میدانیم!

*مشروح اخبار کانال ۵...آنجلینا جولی با حضور در مناطق مختلف شهر تهران برای گربه های خیابانی دلسوزی کرد و گفت آنها فال میفروشند؟
یکی به او گفت اینها بچه های خیابانی هستندنه گربه!...و گربه ها را میخورند...تازه یکی ۲ سری هم جمع آوری شده اند!او قلی را به فرزندی پذیرفت...و گفت تاکنون کودکی به این بامزگی ندیده ام...آگاهان گفتند بله این کودک به دلیل کبره های موجود ترش مزه است!

*مشروح اخبار کانال ۶...امروز رییس جمهور با آنجلینا جولی هنر پیشه ی هالیوودی دیدار کرده یک نامه به او داد مشروح این نامه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم و به النستعین...اعوذ بالله من اشیطان الرجیم(همان آمریکا!)خانم جولی شمابا هنرتان در عالم سینما ثابت کردید که زن چه جایگاه بالایی دارد...حالا میبینید چقدر بالا هستید که ؟اگر میخواهید بالاتر هم بروید...اسلام بیاورید و چادر ملی سر کنید خسته هم نباشید...چون دشمن خسته است!به براد هم بگویید بیاید اینجا در سینمای ایران در فیلم های جواد شمقدری بازی کند...در ضمن کی خسته است؟
جولی فوری گفت:انمی!

*کیهان تیتر زد:جولی مسلمان شد...

*جام جم به نقل از جولی:از معضلات فرهنگ و هنر آمریکا نداشتن یک مهندس ضرغامی است!

*دانستنیها به نقل از جولی:من هر هفته مجله شما را میخوانم...

*مجله ماشین به نقل از جولی:من عاشق ۲۰۶ صندوق دارم...
*خانواده ی سبز به نقل از جولی:من و براد تا روز آخر نرگس را دیدیم...و به نظرمان بهروز خیلی خوب بازی کرد!

از بیانات کسری در قدیم..
Sunday, December 6, 2009
و این همه ی اعتراف هاست..
من داشتم زندگیم را میکردم..به همین سادگی..حالا یادم رفته تا دیروز چطور تنها میرفتم سینما..پیاده روی..اصلن چطور اینهمه شب بی عشق خوابیده بودم؟
Thursday, December 3, 2009
قند آب
شیرینی لبانت
به خورد کلام که میرود
قند ابی نشسته روی مژگانم

دلمان از عشق
تنور لبو فروشی سیار
پر خون, شیرین , غلیظ

در مه غروب
کنار رودخانه
دم پارک
سرما پیداست

بخار لبو, بخار لبانت در مه
سلام کلام,قند مکرر
گاری , چراغ , لبو,چشمانت

شهرزاد بهشتی
چه میگذرد در خیالم..
گاهی فکر میکنم تقصیر کداممان بود؟
من؟یا پدر؟
کداممان سرتق تر بود؟
من؟
مسلما که اگر الان از هر کس بپرسید ترجیح میدهد بگوید : تو! یعنی من..

ولی خودم که می دانم .. سالها باید بگذرد تا من 6سال پیش , چمباته زنان روی پله های دانشکده را یادم برود..
با چشمهای خیس..

فقط خواستم بگویم من خیلی وقت است نمی نویسم.. ادعایی هم نداشته م که خوب مینویسم.. هر چیزی هم که نوشته م همه از صدقه سر رضای مختاری ست که حالا بعد از 3سال همین sms های گاه و بیگاه برایمان مانده..
خواستم بگویم من از اول هم نمی دانستم.. یعنی همان وقتها هم که پدر پرسید چی؟ من مطمئن نبودم.. حالا به درک...6سال گذشته..
یکجایی توی زندگی من سابیده شده..
پدرم 5سال است که مرده..
افسوس و محکوم کردن هم فایده ندارد.
من از اول هم اشتباه نبودم.. یک جایی. یک چیزی کم شد..
از من..از زندگی م..
حالا تصمیم جدی هم برای خودم نگرفته م.. احمق هم نیستم که خودکشی کنم..
امروز اتفاقن مثل آدمهای خوشبخت رفتم و نزدیک به 30000 تومان پول رایج مملکتاز سوپر مارکت سر خیابان به اندازه ی تعطیلات که در خانه میمانم, خرید کردم.
با اشتها زیتون پرورده با غذایم خوردم.
برای خودم انگشتر ساختم.
عاشق شده م و خوشحالم.
به رضا میگویم و رضا دوباره میگوید: عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد..
من بلا میکشم..
رند میشوم..
آخر سر تنها میشوم..

همه اینها را نوشتم که بگویم خسته م از این رفتن و آمدن..از این کینه توزیه بی مزه م ولی پسشان میگیرم..
من این بند نافهای بیربط را پاره میکنم..برمیگردم به زندگی..
حکایت بارانی..
حکایت بارانی بی امان است

اینگونه که من

دوستـت می دارم.

شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیـزاب ها
به بیراهه و راه ها تاختن


بی تاب ، بی قـرار
دریایی جستـن
و به سنگ چینِ باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یـاد آوردن


چون خونی در دل که همواره فراموش می شود
حکایت بارانی بیقرار است
اینگونه که من

دوستـت می دارم.

شمس لنگرودی