Wednesday, March 31, 2010
حاشا و ابدا
که مرا دلگیری
از آسمان نیست
این سرشت ابر است که ببارد
اگر نبارد
مرا راستی ادامه ی عمر چگونه است
ابر نمی بارد
عمر ادامه دارد
و مرا غزلی به یاد مانده است
که برای تو بخوانم
ایستاده بودم که بهار شد
و غزل را بیاد آوردم
خواندم
تو مرده بودی
حاشا و ابدا
که نه تو را بیاد دارم
غزل را بیاد دارم
ابیاتش شباهت به قصیده دارد

احمدرضا احمدی
Monday, March 29, 2010
از ملافه های همیشه سفید..
خواب دیدم وسط سالن دانشکده معماری ام.یکی از پسرها از طبقه ی بالا سیگارت پرت کرد پایین.حواسم بود کرج سرد است.لباس گرم پوشیده بودم.دامن پشمی چهارخانه ی سبز و ژاکت دستباف ی که دوستش دارم.آمدی توو. گفتی کسی برایت تعریف کرده حال من بد است. امده بودی نصیحتم کنی.رویم را برگرداندم. از تلفن عمومی توی حیاط زنگ زدی به کسی.داشتم از کرج برمیگشتم شماره ت را انداختم دور. گفتم من هم مثل تو تا گردن خسته ام . ولی چاره چیست؟ باید برگردم .گفتم امسال هم دوام بیاورم نمی میرم, اگر خون دماغ نشوم , امان از این قطره های خون که شتک میزنند, گفتم دلم برای تابستان های حیاط بیمارستان تنگ شده.
Thursday, March 25, 2010
به شرق ترین عدن
در زندگی هدفهايی هست که فقط با جهشی دانسته به قطب مخالف می‌توان به آنها
رسيد. بايد به غربت بروی تا بتوانی موطنی را که ترک کرده‌ای بازبشناسی.


کافکا

حکایت من است.. حکایت تو.. حکایت همه آنها که رفته ند.دارند میروند.
این "من " که دارد میرود. به رفتن امیدوار است .. برمیگردد.. دوباره..میدانم.
میرود تا مخش هوایی بخورد. شاید هم سفری ست بی بازگشت.. درونی..از "من" به من ی بزرگتر..
امروز توی حمام دیدم چقدر عوض شده م.روزهایی بود که تسبیح از دستم نمی افتاد..
مدام ذکر م را میگفتم. هر لحظه. من معنی ارتعاشات را خوب میدانم. فیزیک را دانسته م تا ارتعاشات را بفهمم..
تا مطمئن باشم که هر تعداد ارتعاشی یک تاثیری در فضا دارد.
آنروزها نیازمند بودم. پر از شک..تا به یقین رسیدم.
نه عارفم نه صوفی..اما نمیدانید چه لحظه ی باشکوهی ست به یقین رسیدن.. دلم ارام بود.
بله.من به تطمئن القلوب معتقدم..
من به ذکرم معتقدم اما یک بلایی سر من آمده..یک چیزی خراب شده.پیچی انگار افتاده .نیاز در من نیست.. فقر در من نیست.انگار امتیازی سلب شده باشد.امتیاز در فقر ماندن..شاید اشتباه میکنم.دور شده م شاید.. اسما الحسنی درگیرم نمیکند.. انگار بفهمی از بهشت اخراج شدن چه حسی داشته.. هبوط را میفهمم.. از من امتیازی را گرفته ند..
امتیاز نیازمند بودن..
دستت دستت دستت دستت دستت دستت دستت را به من بده؟ نده؟

اتللو: دستت را به من بده. خانم این دست، تر است.

دزدمونا: هنوز سن و اندوه در آن اثر نکرده.

اتللو: این دست می نماید برومندی و آزاده دلی را. گرم. گرم و تر. آن را که این دست است باید کنج تنهایی گزیند، روزه بدارد، نماز بگذارد، تن را فرسوده و پرهیز پیش گیرد. در این جا بچه شیطانی خوی کرده پنهان است که همواره سرکشی می کند. دست خوبی است.

دزدمونا:این را به راستی می توانید بگویید, چون همین دست بود که دلم را به شما داد.

اتللو: دست با دهشی است. در قدیم دل, دست را می داد اما به رسم جدید دست هست و دل نیست.
دزدمونا: من نمی دانم چه می خواهید بگویید. "بیایید سر وعده ای که کردیم".


_داستان غم انگیز اتللوی مغربی در وندیک /ویلیام شکسپیر/ابولقاسم ناصرالملک_

Monday, March 22, 2010
راستی اخرین بار پدرت را کی دیدی؟*
شش سال پيش.ديشب.ساعت 12 شب.همين تا لحظه اي كه فقط خطوط چهره ت را كه بيجان بود ميان پارچه ي سفيد روي نگاتيو ثبت كردم و امروز به تكرار اين شش سال دهان مهمانها مثل غاري باز مي شود. آجيل و شیرینی هايشان را بالا مي اندازند و خوبيهايت را مي شمارند.ديگر قبول كن اشكي نمانده و من چيزي براي گفتن ندارم.
شش سال است مغزم را مي كاوم اما چيزي كه ما را از نه از بعد عاطفي و نه هيچ بعد ديگري پيوند دهد پيدا نمي كنم.مينا مي تواند بواسطه ي آرام بودنش, رنگ چشمهايش كه تو را عميقن ياد زنهاي روس مي انداخت, تسليم بودنش/خودش را به تو نزديك كند.برادرها به خاطر هوش چشمهايشان نه پسر بودنشان.من؟ زيبايي م چشمگير نيود.نمي توانستم با آن قشر به قول خودت فرودست همدردي كنم چه برسد به اينكه نزديكشان شوم.خواسته هايم و اين روحيه ي باز به قول خودت بيش از حد رومانتيك كه حالت را به هم ميزد.ايده ال گرايي مشمئز كننده م , بیشتر از هم دورمان میکنند.
ديروز اما عكسها را يكي يكي نگاه كردم.فيلمها را و حافظه م را.من و تو در يك چيز به هم مي رسيديم.همان همدستي پنهانيمان براي با هم خنديدن.با هم گريه كردن و حرص دادن احمقها, گورخرها و سكوت هاي طولاني مان.
صدا به صدا نمي رسد.هر كس خاطره اي از تو تعريف مي كند.من به تنها تصويري كه در ذهنم دارم قانع شده م : هر دويمان شاديم.من وسط هال ايستاده م. پيراهن صورتي يواش با سر آستينهاي سفيد تنم كرده ند و تو پيك شاديم را جلد مي كني.آرام ضرب مي گيري روي ميز و من بيخود دست و پايم را توي هواتكان مي دهم و دامنم را هوا مي كنم.صداي خوبي داري: دختري دارم شا نداره/به خوشگلي تا نداره/به راه دورش نمي دم...

*عنوان کتابی.
Friday, March 19, 2010
برای بهار 1389

.
.
.
برف را پنهان نمی کنم,
نیازی نیست
بهار انجام میشود
.
.
.
از " صبح برف بود"
کتاب منتخبات
احمدرضا احمدی




Wednesday, March 17, 2010
و مردانی زاده اید که نوشته اند بر چوبه ی دارها, یادگارها..
جهان آیا برای مرگ ما جواب دارد
فرسوده میشویم
جهان هنوز دوام دارد
اگر
یادت باشد
آن شب نام دیگر جهان را
از تو پرسیدم
سکوت کردی
در خیابان, در ازدحام سبزی و میوه
گم شدی
گونه های سرد من
برای تو اتش افروختند
باز به خانه ی ما بیا
هنوز پرندگان بر شاخه های بی برگ,
بی امید
.آواز می خواندند
زبان مادری اندوه دارد
ماه در خانه ی ما
با سبدی از میوه
در کنار آینه
در طاقچه
به انتظار توست
در خانه ی ما
با خون تو گشوده میشود
مرگ بر دوش ما
از خانه بیرون میرود.











Tuesday, March 16, 2010
تمام شب از پشت پلک تو جهان را ..
این نوشتن "تو" ( به قول اخوان ) همه لرزاندن دل و دست است . اصلا نمی دانم چرا اخوان ذهن من با این چنگی تو بکار افتاده دکلمه می کند : هیچیم و چیزی کم / ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید وز اهل عالم های دگر هم / یعنی چه ؟ پس اهل کجا هستیم ؟ / از عالم هیچیم و چیزی کم ... چیزی که نیست نمی تواند مهم باشد حتی اگر راه باشد .
Monday, March 15, 2010
در کرانه ی دستان تو, یک حلقه ی طلا در انزوای شانه ها و گیسوانم میچرخید..
هی من اینروزها تووی عکسها بودم.. چرخیدم بین خودمان..توی همین گشت و گذارها یک عکسی پیدا کردم از خودم..من 5ساله..از البوم خانه ی خواهرم پیدا شد.. گم شده مدتها و نبود. باید بگویم ما همان شبی که پدرم مرد نیمی از عکس البومهایمان گم شد .جای خیلی از عکسها خالی ماند.نمیدانم کدام شیرپاک خورده ای توی آن هیرو ویر رفته بود سراغ البوم ها و همه ی عکسهایی که پدر حتی شست پایش توی کادر بود برداشته بود و جای هرکدام برایمان پوست ادامس لاویز گذاشته بود.میترسیدم این عکس را هم قاطی آنها برده باشند که خب خدارا شکر سر جایش بود.توی عکس من هستم و دایی کوچکم و خواهرم.پشت عکس نوشته ند مرداد 68.یعنی ما 3نفر یکی از روزهای مرداد 68 لباس پوشیده ایم و هلک و هلک رفته ایم عکاسی و عکس 3نفره گرفته ایم.دایی کوچکم یک جورهایی پسر خوانده ی خانواده مان بود.از 7سالگی پیش ما بود تا 28 سالگی .حالا 2سال هم برای سربازی ش کم کنید که ان هم خودش داستانی بود.توی سربازی با ماشین پادگان رفته بود بیرون و یکی از هم پادگانی هایش را زیر گرفت و طرف مرد.کمر همه شکست تا خانواده ی طرف را راضی کردند که دایی را قصاص نکنند و دیه را بگیرند و قائله ختم به خیر شد..همه موافقند که چشمها و انگشت شست پای من به دایی رفته است. راست هم میگویند.
توی عکس دایی لباس مشکی پوشیده.احتمالا آن روزها کسی مرده بوده .من یک کلاه سفید و ابی و قرمز سرم گذاشته م و پیراهن ابی با گلهای ریز و رنگی تنم کرده ند.کفشهایم معلوم نیست اما احتمالا همان صندل سرمه یی بند دار پایم بوده.خواهرم مانتوی مشکی بلند و روسری مشکی با دسته های بلند که تا زیر سینه میرسند سر کرده.خواهرم با چشمهای سبز روشن و موهای زیتونی رنگش توی عکس خیلی خیلی جذاب شده و من همیشه در یک رقابت پنهانی میخواستم زیباتر باشم که بالاخره پریشب فهمیدم موفق شده م.من همه ی سرخوردگی ان روزها را میگذارم به پای ژنتیک و ترجیح میدهم مقایسه ی قیافه ی روزهای بلوغ خودم و خواهرم را تمام کنم.دهان دایی توی عکس باز مانده. من هم مثل دایی م, نمیدانم وقت عکس گرفتن با دهانم و لبهام چه کار کنم.خنده هام انقدر جذاب نیست که بخندم. و همیشه کلافه م موقع عکس گرفتن.لبهام بلاتکلیفند. پدرم همیشه شاکی بود..هروقت من سوژه ی عکاسی بودم میگفت زودتر تکلیف لبهات را مشخص کن بعد بگو من عکس بگیرم.توی این عکس دایی م عضوی از ماست. مثل برادر بزرگتر.. یادم نمی آید آخرین بار کی و کجا دیدمش. من حافظه ی خوبی دارم. خووب یادم هست که همان روز که رفتیم عکاسی موقع برگشتن من وسط خواهرم و دایی بودم و دستهام را داده بودم بهشان و شاد بودم. خوب یادم است که از دایی پرسیدم : دلبر یعنی چی؟ و خواهرم خندید. دایی گفت : یعنی کسی که ما عاشقش هستیم.من زود در جواب گفتم: مثل مرجان که تو عاشقش هستی؟دایی سکوت کرد .خواهرم تشر زد که: این حرفها به تو نیامده.من هنوز روزهای بعد از این عکس را یادم هست.. دایی نشسته بود توی اتاق برادرم و داریوش گوش میداد: ماهو میذارم رو دوشم/ رخت هر جنگو میپوشم..دایی اماده بود همه کار بکند تا دختر دایی پدرم- مرجان- را داشته باشد. همه فهمیده بودند حتی من 5ساله.. حالا کم کم یادم می آید که چرا توی مهمانیهای خانواده ی پدری دایی با ما میامد و همیشه هم جایش نزدیک به برادر مرجان بود..دایی محتاط هم بود کمی.. نمیخواست هوار بزند چیزی را یا های لایت کند یک تکه هایی از زندگی ش را ولی همه فهمیده بودند.من حتی شب بله برون برادر مرجان را هم یادم هست.از یک هفته قبل قرار شد پدرم مرجان را شب بله برون برای دایی خواستگاری کند.اصلن انگار آن شب زنده است برای من.. ادمها.. رقصیدنها.. حتی نور لوسترها هم شفافند.مرجان میرقصد وسط مهمانها و شاد است.انگار خبر دارد که پدرم میخواهد همه ی این سالها را یک شبه بریزد روی دایره و کار را تمام کند. نگاه ها همه یکجوری بود.منتظر بودیم.من دایی را ندیدم ان شب.خودش امده بود مراسم و انگار همه ی شب را توی حیاط مانده بود..من پیراهن صورتی کم رنگی تنم بود و هی داشتم گوشه کنار مهمانی موی بچه های تخس را میکشیدم یا زیرپا میگرفتم برای دختر عموها..عاقد که امد من هی داشتم خیال میبافتم که دایی و مرجان کنار هم نشسته ند و دایی انقدر لاغر نیست .. چشمهاش غم ندارند.میخندد..کل کشیدند زنها.. عروس بله گفت.. مرجان بلند شد رقصید.. من یادم است چطور به مامانم نگاه میکرد انگار منتظر بود مامانم بلند شود حرف بزند و تمام.. یکجایی دوربین از نگاه من و دایی و مامان و خواهرم کج شد.. سیاه شد همه جا..حالا که دوباره نگاه میکنم یادم میاید کم کم..مرجان نشسته بود کنار یکی از پیرزنهای فامیل.. خاله ش بلند شد رفت جلوی ش ایستاد.. حلقه یی که توی دستش بود را کرد توی انگشت مرجان و بلند گفت مرجان برای پسرخاله ش نامزد شد.. ذهنم بیشتر از این یاری نمیکند.. از اینجا به بعد را یادم نیست.. این را کات بزنید به روزی که مرجان با دختر اولش خانه ی ما بود..دایی از سر کار برگشته بود خانه.. 14سالم بود آن روز..پدرم تازه قلبش را عمل کرده بود.. امده بودند عیادت..من هی نگران بودم.. دلم شور میزد از سکوت بین شان.. رفتم توی حیاط و جغرافی خواندم..
چند شب پیش زنگ زدم به دایی.. پسرش به دنیا امده.. تبریک گفتم.پرسید چند سالم است ؟ گفتم: 26.. از تعجب هوووی بلندی کشید و گفت : یادته چقدر شیطون بودی؟ از دیوار راست بالا میرفتی..گفتم: دایی یه عکس پیدا کردم از من و تو خواهره.. گفت: هه.. مرداد68؟ . گفتم: دایی.. ترانه ی "دلبرم دلبر/ خانه خرابم کرد" مال کی بود؟زود گفت : معین..نیم یاعتی با هم گپ زدیم. موقع خداحافظی گفت: اوضاع دلت چطوره؟ خندیدم : خانه خرابم کرد..گفت: خرابه ش هم به صدتا از این آپارتمانای شیک میارزه..
Monday, March 8, 2010
"وضعيت ترش"

سپتامبر دوقلوها
از ميان نيويورك شانه هايم جرقه مي زند
انگشتانم مي سوزد
از كبريتي قانع
از خط يازده به ويلچر منتقل مي شوم
موقتا
در اين صبح چند ريشتري
و طلوع فسفري وضعيت ترش
ترش.
معده ام ترش

ما با وضعيت روبروييم
و حضور دكمه هاي پيراهن مان را مرئي مي كند
و به قدر كافي از هستي معني برداشته ايم.
تا ازين آژيرهاي پي در پي تلقي خاصي داشته باشيم

نيازي نيست كه بر زخم،كلمه بگذاريم
يا اين كتاب در چشم هاي من هي ورق بخورد.
تا از در نمي دانم راهي ام كند

من تحمل را براي اين روزهاي تيره برق مي اندازم.
و به گمانم سيلي سرخ، كوپن احمق هاست

اين وضعيت محتاج عشق است
و درنگ، اقدامي احتياطي ست.
تا بي تفاوتي به آينده اي مقرر،تسليم شود

در اينجا خبري هست
(در اينجا(مغزاما دست هايي در كارند.
تا عشق را به عروسكي كوچك تبديل كنند

ندانستن، ترسناك است و دشوار
و تاريك ترين ترس هابه درون ساعت مي گريزد.
تا تنها يك سنگ را قاب بگيرد

وقتي به ساعت نگاه مي كنيم
نكته ي مبهمي پيرامون عقربه ها نيست
فقط به بازي شرم آوري مشغولند.
تا در عشق چشماني تهي تعبيه كند

مي ترسم از وضعيت ترش
مي ترسم از عشق لال
مي ترسم از درنگ و احتياط
مي ترسم ندانستن راه خود برود
و تاريك ترين وضعيت.
عاشق عشق شود

هر روز اشعه ي آفتاب
چاقويي طلائي به اتاقم پرتاب مي كند
و انتظار مي كشد تا آماده ي رفتن شوم
به كجا؟

از صداي بم صبح،معده ام ترش مي كند
و با ضربآهنگ طلائي آفتا
برگ گردن حضور را نشانه مي روم
و براي عشق كه در پشت تاريك ترين ترس ها
پنهان است.
دست تكان مي دهم
اين وضعيت به رو به رو نگاه مي كند
اين وضعيت تو را صدا مي كند
اين وضعيت مرا
اين وضعيت....

ندانستن اما، ترسناك است و دشوار

کتاب پلاژ مردگان شاد: آذر کیانی
Thursday, March 4, 2010
آدم بعضی وقتا فک میکنه میتونه تحمل کنه..فک میکنه میتونه به بعضی چیزا فک نکنه.. هی با خودش بگه میگذره.. زود میگذره و دیگه خووب میشه..من اما به یک امیدواریه احمقانه مبتلا هستم..از جنس : اگر صبر کنی درست میشه.. از جنس امیدواریی که همون روز توی خ بهار داشتم.. مدام به خودم گوشزد میکردم که اگر یه بار دیگه از این خیابون رد بشه و یاد اون روز بیفته که رفتیم کبابی بهار و هرهر خندیدیدم یک چیزی توی سرش جرقه میزنه..از جنس : اون روز که شال سبز سرم کردم و...از جنس: روز اول کارگاه فرهادی که من غمگین و عاشق و مضطرب تکیه داده بودم به دیوار که شاید ثبت نامم کنن و حواسم بود که حواسش هست..میگم حواس و میبینم چقد دلم میخواد "حواس" کسی به من باشه..تهوع دارم