Tuesday, October 30, 2007
زئوس
Image and video hosting by TinyPic

حتی زئوس هم يارای گشودن اين تورها را ندارد


که از سنگند و به دور منند ، مغزم فراموش کرده است


کسانی را که من در طی راه ديده ام ،


راه نفرت بار ديوارهای يکنواخت ،


که سرنوشت من است . تالارها به نظر راست می رسند


اما مزورانه ژيچ می خورند ، دايره هايی پنهانی می سازند


در ته خط ساليان ، و طارمی ها


از گذشت روزها صاف و صيقلی شده اند


اين جا ، در اين غبار نيم گرم مرمرين ،


رد پاهايی هست که مرا به وحشت می اندازد.


هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد،


يا پژواک غمناک ناله را.


می دانم که آنجا پنهان در ميان سايه ها


آن ديگری کمين کرده است ، که وظيفه اش


به پايان رساندن انزوايی است که اين دوزخ را می تند و می بافد ،


خون مرا طلبيدن است ، و بر سفره ی مرگ من پروار شدن . ما يکديگر را می جوييم ، آه چه می شد اگر


اين آخرين روز تضادهای ما بود!


بورخس

Labels:

Monday, October 29, 2007
شايد سالهاي زياد بعد ,وقتي توي اتاقم نشسته م و دارم invisible love گوش مي دهم و از فنجان چايم مي نوشم يكهو ياد تو بيفتم, بعد بروم توي 360 يا وبلاگت دنبالت بگردم.
اكر تا آن موقع خبري از اينها نباشد چي؟ ان وقت تا سي سال متريال براي نوشتن دارم..
كه فكر ئميكنم..تا سي سال علف مي جوم يا عرق نعناهاي پدربزرگه را سر ميكشم تا هي يادم نيايد كه چه خوب است مدام سرت را فشار بدهي به آستين سرمه يي و حالت خوب شود..
من هيچ دلم نمي خواهد اولين بارهايم فقط اولين باشند..كه هي برگردي نگاهشان كني..حسرتشان را بخوري بعد چايت را سر بكشي..
هيچ به دلم نيست غصه م باشد..ندارم چون..انقدر كه بزرگ باشند..
دلم ميخواهد دمپايي هايم را نشانت بدهم با شلوار گت دارم را..آلبومهايم ..ماگم..پاك كن ها..كيسه ها..كيف سي دي هام را باز كنم هرچي كه خواستي برداري..بعد هم بروم كپه ي مرگم را بگدارم كه فردا بليط دارم..اگر وسوسه ي ديدن ت بگذارد..
Sunday, October 28, 2007
just this?
من هميشه مهمان بوده م! مهمان همه چيز.حتي عشق! يعني اگر عشقي هم داشته م.فقط مي توانسته م مانند يك مهمان شرم به خرج دهم و گاهي دزدكي ناخنكش بزنم.اين است كه حالا فقط مي توانم نفرت داشته باشم.بهترين و بزرگترين عشق من مثل آن شيريني بزرگي بوده كه وسط ميز يك مجلس ميهماني ميگذارند و قبل از اينكه كارد يك آدم بزرگ به آن بخورد هر بي سر و پايي نمي تواند كاردش را به آن نزديك كند..و من ...هميشه دلم مي خواسته پوزه ي تمام آن آدم هاي بزرگ را زير لگد له كنم و شيريني دلخواهم را كامل و سالم از ميدان به در ببرم.بله...وگرنه از همه ي شيريني ها يك قاچ , به من هم مثل همه آنهاي ديگر رسيده...

زير دندان سگ-فرسي

Labels:

Friday, October 26, 2007
دختر خوب

سر و گوشم رامن نمی جنبانم
می جنبد
با دیدن تو می جنبد
با بوییدن تو مي جنبد
میجنبانیشان
در مقنعه.
سر و گوش تو را کی؟

آلما بانو
قبري كه بهش مي خندي
_اين آقا سعيد رو شناختي؟ اون روزنامه هه/چن روز پيش
_ها.ميگم.همون كه سيد توش برامون لبو اورده بود

+++

_آبان فداكاري كرد.نقاشي رو ول كرد رفت بانك؟منم فداكاري كردم.با وجدان معذب ,شكسپير/ايبسن/ چخوف همه رو ول كردم.شدم يه آدم ِ تازه به دوران رسيده.برا اينكه بالاخره چخوفاي آينده ي مملكت هم يه قهرمان ِ ثابت شده مث منم مي خوان..
+++

ما هممون پيكانيم..روحمون پيكانه..قلبمون پيكانه..موسو مون پيكانه..سينادمون پيكانه.نويسندمون,آرتيستمون پيكانه..فقط اسم مسافركشا بد در رفته..

باغهاي كندلوس

Labels:

Thursday, October 25, 2007
عجيب است
اين روزها با همه ي ترسها, بدشانسي ها,
فكرها
خيالها
فكر بچه ي خيالي كه توي شكمم خوابيده
پاييز نبودن ِ پاييز

عجيب دوست دارم زندگي كنم
زنده زنده ببلعمش
بشنوم ش
حرف بزنيم
گپ بزنيم
زندگي كنم

اما
زندگي نمي خواهد من را بكند
بيرحم
پشتش را ميكند به من ,
خر و پف ميكند

نفسهاي بلند ميكشم
شايد
برگردد


ميلي به من ندارد
مثل زن و شوهرهاي قهر
نگاهم نميكند
سكوت كرده

مجبور ميكند م
به خيانت فكر كنم
به رقيبش
توي نامه نوشته م
چسبانده م به در ِ يخچال

حسادت نميكند
عادت دارد
نفر اول نيستم

قبرستانها
قطعه ها
گورها
اعلاميه ها
مرده ها
زن ها ,كه عكس ندارند
Wednesday, October 24, 2007
سخت ترين چيز در دنيا نوشتن نثرِ راست و درست دربارۀ آدمست. اول بايد موضوعت را بداني. بعد بايد بداني چه جور بنويسي. ياد گرفتن هر كدام از اينها يك عمر وقت ميبرد. و هر كس كه سياست را به جاي راه خروج از اين ميان بگيرد دارد تقلب ميكند. اين خيلي آسانست. همۀ راههاي خروج آسانند. و خودِ كار ـ اصلِ كار ـ خيلي سخت. اما بايد كرد. و هر دفعه كه كار را خوب بكني به حسابِ آن آدمها و موضوعها رسيده‌اي و ميدانِ‌ تو به همان اندازه تنگتر شده است.

نامه اي از كوبا-همينگوي-ابراهيم گلستان

Labels:

همه‌ی دختران باید
شعری داشته باشند
که برای آنان نوشته شده باشد.
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید…

+ ریچارد براتیگان – دری لولا شده به فراموشی

Labels:

Sunday, October 21, 2007
Mmm...
Image and video hosting by TinyPic

ولي آن نور درشت
عکس آن ميخک قرمز در آب
که اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

سپهري

Labels:

Friday, October 19, 2007
5x5 StoneWall
Image and video hosting by TinyPic

توي كلاس تئاتر كه بوديم، يك تمريني داشتيم كه من هيچ‌وقت نتوانستم انجام‌اش دهم. بي‌چاره دكتر كوثر، مرا ببخش عزيز! هيچ‌وقت نتوانستم. هي گفت: اكبر جان چشم‌هاتو ببند، اكبر! آخر نشد كه بشود. آخر اش نشد. تمرين به اين ساده‌گي بود. تمرين به اين مطمئني بود. همه‌ي هم‌كلاسي‌ها دورِ آدم حلقه مي‌زدند. به فاصله‌ي نيم متر يا كمي بيش‌تر. تو بايد چشم‌هات را مي‌بستي و خود ات را عين ِ يك تكه چوب ِ سيخ رها مي‌كردي به پشت يا جلو يا به سمت راست يا سمت چپ. اين حلقه‌ي دانش‌جوهاي دور ات امكان نداشت بگذارند بيافتي. پس از 50 سانتي كه خم مي‌شدي دست‌هاشان تو را مي‌گرفت و مي‌داد به دست‌هاي آن بخش از حلقه كه رو به روي تو بود، يا سمت راست، يا چپ. امكان نداشت بيافتي. شكي نبود كه نمي‌افتي. افتادن كسي در اين ساخت نمي‌گنجيد. اما نشد. من هيچ‌وقت نتوانستم چشم‌ام را ببندم و خود ام را به دست‌هايي كه دور ام حلقه بود بسپارم.

مثلث
I want to miss a thing...
يه چيزي شبيه ديشب..
اون شب..
شباي قبلش..
خسته شدم..
دلم مي خواد اون خلاﺀ , كه دورتادورم و ميگيره و يه جورايي شبيه فلج شدن ميمونه
تبديل به يه انرژي ه مثبت بشه..
نه اينكه نيست..هست .. فقط انقدر قوي نباشه
كه از پا بيفتم..
بعد مجبور نباشم هر بار براش توضيح بدم كه
ببين! داره اون حسه از پا مي ندازتم..
يه چيز سيال باشه..بره..بياد..
دلم پياده روي ميخواد..با يه كم ازون ديشبا..كه همه بودن..
بعد خنديديم..حرف زديم..
دلم مي خواست پلير لعنتي م ظرفيتش بيشتر بود..
آهنگاي خوب خوب با هم گوش بديم..
يه بارم كه شده مثل دو تا آدم..دوست نمي دونم هر چيز ديگه
با هم فيلم ببينيم..somersault مثلن..
واسم شعراي خوب بخوني..
يا بريم بدوييم...
يا مثلن بضي وقتا اينجا بنويسي..
يا من انقدر ازت دلگير نشم..بۥغ؟بۥق؟ نكنم..
يا نمي دونم, نمي دونم ديگه..
مي بيني..آدم كم توقعي م..با چيزاي خيلي كوچك,
كوچيكتر ازون چيزايي كه تو بهشون فكر ميكني,
خوشحال ميشم و راضي و ديگه نق نمي زنم..
شايدم واقعنه دنيام كوچيكه..مهم نيست اصنا..
چون دلم مي خواد فكر كنم چيا آدمو خوشحال ميكنن..
و نميدونم چرا همينا منو به عرش ميبرن؟؟!!!
شايد اينجوري بتونم با اين حسه, اتفاقه كه نوئه و هيچ نمي شناسمش,
گنگه, كه بار اولمه, كه بيشتر ترسناك و خجالت آوره كنار بيام..
مث اون روز كه به ي ميگم خجالت ميكشم..
چرا؟
بعد فكر ميكنم كه چقدر تو دروني ترين حالت آم اين فعل عاشق شدن,
نه دوست داشتن ملايم, برام شرم آور بوده..
كه واسه همينه سختمه, انگار قويتره, كه من وا دادم..منو تسخير كرده..
هول شدم, يخم آب شده..اون كنج ه شكاف خورده انگار.
مثل قبلنا قرار نيست بشينم فقط نزديك شدن اوني كه اون طرف۔ , رو نگاه كنم
بايد تكون بخورم..برم جلو..حركت كنم..موزون..
كه با همين چيزاي به نظرم ظريف كه جا نميگيرن,
تو جيب جا ميشن, زياد خوشحالم..و فكر ميكنم خوشحالي..
كه ميترسم تاب نيارم..
دارم عقب نشيني ميكنم..ترسناكه..
مي خوام فرار كنم..
طاقت ندارم..
Tuesday, October 16, 2007
چه لذتي دارد با كريستف كلمب از اشتياق كشف سرزمينهاي تازه گفتن,
وقتي نوشتن سفرنامه ش تمام شده يا دارد خستگي سفر كشف امريكا را از تن بيرون ميكند؟
ه مي گويد اين چيزها مهم نيست..
ي مي گويد آدم باش, عمل كن.
موقع خداحافظي به خودم قول مي دهم تلفن را بردارم.شماره ت را بگيرم
يك بغل تلفني برايت باز كنم و يادم نيايد چه حرفهايي زده م.شايد هم قرار بود برايت از آن بوس هاي نصفه و نيمه هم بفرستم.
اما لباسهايم را مي پوشم.شالم را مثل هوله مي اندازم.تا سر خيابان مي روم چند تا سي دي و دي وي دي خام بگيرم برايت الفي را بزنم با تمام آلبومهاي دمين رايس.
ماشين رويرويي چراغ مي زند.من رد ميشوم.
ميروم توي اتاقم.روي تك تك سي دي ها و دي وي دي مي نويسم .رايت مي شوند.شك ميكنم.همه شان را ميگذارم توي كاور و مي چپانم توي كشو.انگار قرار باشد يكنفر را هيچ وقت ديگر نبيني.
ه ميگويد چه خوب كه عاشق شدي! وگرنه چطور حال بچه ت را مي فهميدي؟ با يك دو نقطه دي
پسرك توي هال مي خندد.از ته دل.شاد.حسادت ميكنم.از بين آنهمه آهنگ cold water را سلكت ميكنم.با صداي بلند كه نشنوم.نه صداي خنده ها را نه صداي موبايل را كه مطمئنم زنگ نمي خورد.
مادرم گاهي سرك ميكشد ببيند در چه حالم..
جرات ميكنم دستم را بكنم توي كيفم و از توي پاكت سيگار يك نخ دربياورم.
مادرم حتمن عاشق شده است كه ميفهمد اين موقع ها نبايد چيزي گفت.همه ش چس دود.
خواهرم ساكت رد ميشود.نمي پرسد.خوشحالم.
دود.دود.دود.
در بسته ست كه بچه نبيند.
فقط ايرانسل به فكر من است.پشت هم اس ام اس مي دهد كه خانم.پاشو.بدهي ت را بده..
ساعت چرا انقدر تند ميگذرد؟ ساعت بليطم را چك ميكنم..دلم ميخواست اشتباه بود تا سر آقاي زشت داد بزنم.بعد كيفم را بكوبم روي ميز.هوار بكشم.گريه كنم.بيرونم كنند.ببرندم دكتر.بيمارستان.
دو بار تايش ميزنم..پياده از كجا تا خانه مان .
موبايل را جا گذاشته م..الكي اميدوار بودم.
انگار كه تو از خدا خواسته ت باشد..سكوت كرده اي و من از اين فضاي خالي كه دارد دورم را ميگيرد ميترسم..تو نمي فهمي..
فايل ترجمه ها را دلم مي خواهد پاك كنم..نميكنم.مطمئن باش.
ساعت 10 است.تازه رسيده م..رفتم بليط بخرم..مادرم نمي پرسد..ساكت است.
از قرمه سبزي روي گاز ميريزم توي قابلمه ي برنج سرد و دو قاشق ميخورم..از شير آب ظرفشويي دو قلپ آب ميخورم.
تلفن توي هال زنگ ميخورد..برنمي دارم..قطع ميشود...
هلو و انار و نارنگي ترش را با هم ميريزم توي كاسه..ميخورم.رويش هم يك ليوان شير سرد..فايده ندارد.
ه ميگويد آدم وقتي عاشق ميشود قدرت استنتاجش را از دست مي دهد.يعني از كار ميافتد.
راست ميگويد.هيچ جا بند نيستم..كپي داستانهاي چار سال پيش كه از كامران جمشيدي گرفته بودم را درميآورم.چه فرق ميكند تو سال 78 شميم بهار خوانده باشي , من 82؟
حتمن فرق ميكند..اصلن چه اهميتي دارد كه من با الهام قرار ميگذارم كه سونتاگ ترجمه كنيم.وتو سهم من را ميخواني و نظر نمي دهي؟..حتمن فرق دارد..
چه فرق ميكند من سفر شب را پارسال خوانده باشم , تو وقتي توي شكم مادرت بوده اي؟
حتمن فرق ميكند..
چرا من حرف نمي زنم..چرا من خودم را مثل شرت قرمز روي بند رخت ,تاب نميدهم تا همه ببينند؟
چرا من به تو ميرسم ياد مزخرفترين حرفها و اتفاقهاي دنيا مي افتم؟
ببينم اصلن مگر دوست داشتن ادمها به اين چيزها ست؟
حتمن هست..
نيست..
هست..نيست.
هست يا نيست , من بايد دهنم را اينجا ببندم.چشمهايم روي هم بگذارم..و فكر كنم چرا نمي شود دستت را محكم فشار داد؟ چرا جز گاهي نمي شود به تو گفت كه آدم چقدر ..
اه.
گند بزنند به نوشتن..
فكر ميكنم به كمد ديواري خانه ي جديد..
به فردا..
به تراس زشتش..
به اس ام اسهاي نسيم.
مادرم هرچقدر دوست دارد با بيتا حرف ميزند..
گريه هم ميكند..نمي فهمد من چه مرگم است..نگران است..باشد..
مي خوابم..غلت ميخورم..به خودم عطر ميزنم.. يادت هست بهت گفتم آن شب؟
مي بينم از توان من خارج است..انقدر بوده اي انگار كه نمي شود برت داشت گذاشتت آن روبرو , نگاهت هم نكرد..
گيج ميخورم..
همين ها را تايپ ميكنم..
پست ميكنم..
تو نمي خواني..نمي فهمي..
من سوت ميزنم..از توي لباسشويي شلوارم را درمي آورم..مي پوشم..
ميخوابم..تو نمي فهمي..نمي بيني..يا مي بيني و به رويت نمي آوري.
من كم كم آرام مي شوم..يادم ميرود..
تو هم كه خوبي,آرامي و من خوشحالم كه خوبي, آرامي...
Monday, October 15, 2007
دست
برای غرق شدن
یک سطل آب هم کافی‌ست...
...
برای تبخیر شدن اما...
.
بهتر است به این قانون احترام
بگذاریم که
جامدات تبخیر نمی‌شوند...
... جامدات مغروق اما،
مثل تمام بقیه‌ی چیزها
هم
روزی تبخیر می‌شوند...
عجب كه من دوباره اينجايم.پشت ميزي كه مال من نيست.ولي هستم كه چراغهاي
پرنس را راحت مي بينم و آلفابتا را با نئون هاي خوشرنگش كه هي يادم مي آيد
آن شب نزديك همين جا بودم كه اس ام اس ت رسيد " به شايعات توجه نكنيد, شما از گل هم بهتري"
كه هر بار همان حجم مسخره ي بي سر و ته بالا مي آيد مثل تمرين شبانه انقدر مي خوانمش تا ساكت شوم.
ميدان خالي با نورهاي مصنوعي , با چمن هاي مصنوعي, آدم هاي مصنوعي كه به جوك هاي مصنوعي مي خندند..راه مي روم.به جايي وصل نيستم كه به يكي بگويم.كسي هم هست؟ هر كس سرگرم خودش است.من را كجايشان بگذارند؟.
گوشه مانتويم كه صبح توي انقلاب يكنفر ته سيگارش را از روي موتور پرت كرد رويش.سوراخ شده.توي دانشگاه ميگردم دنبال مهناز كه بيا درستش كنيم.نمي شود. زنگ مي زنم به تو.انقدر حرف زده ايم كه چيزي نيست.يادم مي رود.روزنه اي به تنم باز شده كه بايد بگيرمش.تكه ي تنم را به نداد.بتادين را ميگذارم براي اتاق 306 با تفسير سوره ي زمر كه منشي داد بهم.قبلي ها مگر دستم را گرفتند كه اين يكي بگيرد..
براي كدام يكي فرق ميكرد كه من بدانم دوبيتي با رباعي چه فرق دارد؟ من كه شاعر نيستم..من نوشتنم هم خوب نيست.به درك شده م فهميه رحيمي.
عادت كرده م به سكوت.نگاه هم نكردم گوش بدهم.بترسم.راهم را بكشم بروم توي تاكسي يا اتوبوس بشينم تا كسي بيايد بكوبد به شيشه كه هي ! پاشو.كه يادم برود توي گوشم آهنگ توست..يادت هست؟نيست.
انقدر سرت گرم است كه مي خواهي من با اين حس قوي به قول خودت, دو دوتا چارتا كنم.از من برنمي آيد.
از من فقط برمي آيد كه شنيده هايم را بدهم بشنوي..كه يكي پيدا شود كه وقتي بهش مي گويي اين آهنگ مال توست اشتياق داشته باشد..بشنودش.نه اينكه سر جهان كودك التماسش كني كه بيا گوشش بده..اگر مي ترسم.اگر بي تفاوتم بخاطر همين هاست.
اصلن مخاطب نبودن بماند براي يكجاي ديگر..دور و بريهايت بمانند كه هزار بار بيشتر از من ارزش تيترها را ميفهمند..معني همه ي ايسم ها را مي دانند..من اين گوشه را بيشتر دوست دارم كه وول بخورم توي خودم.. با همين حجم هوايي كه دارد خفه م ميكند..
اگر از دور مي شود كسي را هم بوييد كه همان را ترجيح مي دهم به سكوت و احترام و حساب و كتابها..
من نه تكليف چيزي را مي دانم نه درباره ي خودم حكم مي دهم نه از نداشتن اعتماد به نفس است كه اينطور عقب گرد كرده م..از سكوت ها و نديدن خودم است .. از اينكه با تو بايد همه چيز را خواند.. خوب نوشت.خوب ديد.. بي هوا نخنديد..ابراز نكرد..اصلن من خرم كه عاشق تو شده م كه مثل بدبختها جلوي بغض كوفتي م را هم نمي توانم بگيرم..به درك كه مادرم نگران سر و ريختم است..حالم بد است به درك.خانه مان خوب است به درك..غصه دارم به درك..عكاسي دو را حذف كرده ند به درك..مي نويسم " كافي ست يك قدم به تو نزديك تر شوم, ميكشي كنار, من پرت م شوم" به درك..من به درك. تو به درك..
Sunday, October 14, 2007
The Night
Pierre Albert Marquet

Saturday, October 13, 2007
Default

مهربانم گوش کن گويي
هيچ‌کس ياد پرستوها نمي‌افتد...
کوچ ما ديگر نه با فصل است
فصل هم ديگر به باغ ما نمي‌افتد..
Friday, October 12, 2007

شب كه بيرون مي روم خيالم راحت است كه كسي جوري , آنجور كه عذاب بكشي نگاهم نميكند.
مثل آن روز كه 5بار دور ميدان ونك چرخيدم تا حرفهاي دكتر را فرو كنم توي مغزم..هربار هم نگاهم به كسي افتاد نگاهش جوري بود انگار با فونت درشت روي پيشانيم نوشته باشند.
بدم نمي آيد فرار كنم..بروم يكجايي...ازاين رابطه هاي مارپيچ كه هيچ مركزي ندارند..تا من نخوابم كه ببينم رفته م جايي مثل كنار دريا و موج تا ساق پاهايم مي رسد, انگار كسي از پشت سر هلم مي دهد توي دريا..بلند بلند زير آب يكنفر با صداي "تو" مي گويد خواب ديده است صورت من پر از خون بوده..
تا "گ" دستم را نگيرد مدام كه مراقب خودت باش..كه هيچ وقت به اندازه ي اين روزها مراقب خودم نبوده م..فقط اگر يكوقت كم بياورد از گشتن كيف و كمد براي ته سيگار, تنم را كاش نگردد..
به جاي پاك كن, شاپينگ بگ جمع كردن مي خواهم تكه هاي تنم را جمع كنم هر روز..از هر جا..ببينم تا كي..
"ب" ميگفت بيشتر از سه خط نوشتن مي شود مزخرف گويي..ولي دوست دارم وراجي كردن..كسي باور ميكند روزي 100 كلمه بيشتر نمي شود با همه شان..به اينجا كه ميرسم يا تو زبانم باز مي شود بلبل ميشوم..همه ش هم مفت..
يكشنبه يك تكه از تنم را برميدارم ميگذارم توي الكل..شايد وقتي نياز شد..مثل تكه هاي بيني سين كه دكترش توي الكل و شيشه داده بود دستش..يادگاري نگهش ميدارم ..من كه روز مبادايي نداشته م.ندارم..
نمي ترسم و همين بيشتر مي ترساندم..دلم مي خواهد فرار كنم مثل ترسوها..از اين هم مي ترسم.مي ترسم برگردم كسي نباشد..تنهايي از تحمل كردن بدتر است.."گ" ميگويد فقط به من گفته باشي ها! نمي داند همان دو خط را هم به زور, از ترس..وگرنه براي من كه تهش را ميدانم لال بودن بهتر از هر چيزي ست..كه همه ش مي دانم مي رسد به اين..من هم كه نمي توانم تاب بياورم..
دلم مي خواهد بروم يكجاي دور..ولي با فرار كه من عوض نمي شوم.همين م كه هستم..ترسهايم,فكرهاي جفنگم..همه سرجايشان مي مانند..
اگر آن حرفها را نزده بود..چوب فرو نكرده بود تا آن زير ميرها, رو شوند..يادم نيفتاده بود كه چه حقير شده بودم آن هفته..آنوقت دوباره فكرهاي خراب و زشت اينطور دور و برم را نميگرفتند..كه دوباره من بدبين بخزم زير پتو و خودم را بگذارم توي حاشيه كه برايم دلسوزي نكنند يكوقت..كه خيال يك مثلث بدون قاعده , ميل 8 همه ي تنم را گاز نگيرد..
Thursday, October 11, 2007
دوست دارم اينارو با هم
Image and video hosting by TinyPic

(+)

نسيم نام جعبه ايست? شايد قرمز. شايد آبي.
نسيم نام دختري است? دختري از جنس جعبه.
نسيم نام جعبه‌اش را نسيم گذاشت. جعبه نامي براي نسيم نميشناخت
زندگي نسيم ساده بود. هر روز زندگي کردن نسيم خلاصه ميشد در تکه سنگي کوچک. شايد براق? شايد کدر? شايد سفيد? شايد سياه? شايد رنگي. هر روز که نسيم احساس زندگي ميکرد تکه سنگي از خيابان و بيابان زندگيش ميچيد و در جعبه مي‌انداخت
و تنها هراس زندگي نسيم ترس از روزي بود که جعبه پر ميشد
و جعبه جاي هيچ سنگ ديگري نداشت
و نسيم هر شب با فکر روزي به خواب ميرفت که آخرين تکه سنگش را در جعبه ميگذارد ..


ربطي به نارسيسم نداره..
Monday, October 8, 2007
NULL
Image and video hosting by TinyPic


امضا
گذاشتن
براي گذشتن

گذشته نگاري
نشانه گزاري
گزاره را گذشته کردن
گذشته را نشانه کردن
گذشته بازي
شکسته سازي

"يدالله رويايي"

Labels:

Sunday, October 7, 2007
من هر روز ميروم مسافرت
Image and video hosting by TinyPic

هوا روشن كه بشود, بايد بروم..
فقط همين ها برايم دست تكان مي دهند تا شب بعد..
اگر تو هم نباشي كه من بايد به خودم هم باج بدهم..
من تازگيها از اين جاده مي ترسم..لولو دارد..
هر صبح بايد كف خميردندان را كه دور لبم خشك شده خوب بشورم..
ديالوگ مي خواهم..دلم مسابقه ي بيست سوالي مي خواهد..
يكي از من بپرسد دخترم شما چن سالته؟
تا من انشاي دوم راهنمايي م را برايش بخوانم..
Saturday, October 6, 2007
and a cool deal of life for me,
باد مي آيد و باران هم مي بارد..
فكر كردم شايد دوست داشته باشي..
Me..
اگر مطلبي شما را آنقدر خوشحال يا غمگين ميكند كه نمي توانيد درباره ي هيچ مطلب ديگري فكر كنيد و نمي خواهيد هم كه مرتب از آن حرف بزنيد , خب آن را بنويسيد.
تصميم گرفته م شبها اينجا بنويسم.وقتي همه جا ساكت است و اسكيمو خوابيده ست و همه فكر ميكنند من هم در رختخوابم خوابيده م.وقتي كه آسمان تاريك است, وقت نوشتن است.

مي پرسد: چرا از من و خودت مي نويسي؟
ميگويم: براي همين.

پ ن : اسكيمو = باباي شب
Wednesday, October 3, 2007

قرن ما شاعر اگر داشت كه

كبوتر با كبوتر

باز با باز

نبود شعار پرواز