چه لذتي دارد با كريستف كلمب از اشتياق كشف سرزمينهاي تازه گفتن,
وقتي نوشتن سفرنامه ش تمام شده يا دارد خستگي سفر كشف امريكا را از تن بيرون ميكند؟
ه مي گويد اين چيزها مهم نيست..
ي مي گويد آدم باش, عمل كن.
موقع خداحافظي به خودم قول مي دهم تلفن را بردارم.شماره ت را بگيرم
يك بغل تلفني برايت باز كنم و يادم نيايد چه حرفهايي زده م.شايد هم قرار بود برايت از آن بوس هاي نصفه و نيمه هم بفرستم.
اما لباسهايم را مي پوشم.شالم را مثل هوله مي اندازم.تا سر خيابان مي روم چند تا سي دي و دي وي دي خام بگيرم برايت الفي را بزنم با تمام آلبومهاي دمين رايس.
ماشين رويرويي چراغ مي زند.من رد ميشوم.
ميروم توي اتاقم.روي تك تك سي دي ها و دي وي دي مي نويسم .رايت مي شوند.شك ميكنم.همه شان را ميگذارم توي كاور و مي چپانم توي كشو.انگار قرار باشد يكنفر را هيچ وقت ديگر نبيني.
ه ميگويد چه خوب كه عاشق شدي! وگرنه چطور حال بچه ت را مي فهميدي؟ با يك دو نقطه دي
پسرك توي هال مي خندد.از ته دل.شاد.حسادت ميكنم.از بين آنهمه آهنگ cold water را سلكت ميكنم.با صداي بلند كه نشنوم.نه صداي خنده ها را نه صداي موبايل را كه مطمئنم زنگ نمي خورد.
مادرم گاهي سرك ميكشد ببيند در چه حالم..
جرات ميكنم دستم را بكنم توي كيفم و از توي پاكت سيگار يك نخ دربياورم.
مادرم حتمن عاشق شده است كه ميفهمد اين موقع ها نبايد چيزي گفت.همه ش چس دود.
خواهرم ساكت رد ميشود.نمي پرسد.خوشحالم.
دود.دود.دود.
در بسته ست كه بچه نبيند.
فقط ايرانسل به فكر من است.پشت هم اس ام اس مي دهد كه خانم.پاشو.بدهي ت را بده..
ساعت چرا انقدر تند ميگذرد؟ ساعت بليطم را چك ميكنم..دلم ميخواست اشتباه بود تا سر آقاي زشت داد بزنم.بعد كيفم را بكوبم روي ميز.هوار بكشم.گريه كنم.بيرونم كنند.ببرندم دكتر.بيمارستان.
دو بار تايش ميزنم..پياده از كجا تا خانه مان .
موبايل را جا گذاشته م..الكي اميدوار بودم.
انگار كه تو از خدا خواسته ت باشد..سكوت كرده اي و من از اين فضاي خالي كه دارد دورم را ميگيرد ميترسم..تو نمي فهمي..
فايل ترجمه ها را دلم مي خواهد پاك كنم..نميكنم.مطمئن باش.
ساعت 10 است.تازه رسيده م..رفتم بليط بخرم..مادرم نمي پرسد..ساكت است.
از قرمه سبزي روي گاز ميريزم توي قابلمه ي برنج سرد و دو قاشق ميخورم..از شير آب ظرفشويي دو قلپ آب ميخورم.
تلفن توي هال زنگ ميخورد..برنمي دارم..قطع ميشود...
هلو و انار و نارنگي ترش را با هم ميريزم توي كاسه..ميخورم.رويش هم يك ليوان شير سرد..فايده ندارد.
ه ميگويد آدم وقتي عاشق ميشود قدرت استنتاجش را از دست مي دهد.يعني از كار ميافتد.
راست ميگويد.هيچ جا بند نيستم..كپي داستانهاي چار سال پيش كه از كامران جمشيدي گرفته بودم را درميآورم.چه فرق ميكند تو سال 78 شميم بهار خوانده باشي , من 82؟
حتمن فرق ميكند..اصلن چه اهميتي دارد كه من با الهام قرار ميگذارم كه سونتاگ ترجمه كنيم.وتو سهم من را ميخواني و نظر نمي دهي؟..حتمن فرق دارد..
چه فرق ميكند من سفر شب را پارسال خوانده باشم , تو وقتي توي شكم مادرت بوده اي؟
حتمن فرق ميكند..
چرا من حرف نمي زنم..چرا من خودم را مثل شرت قرمز روي بند رخت ,تاب نميدهم تا همه ببينند؟
چرا من به تو ميرسم ياد مزخرفترين حرفها و اتفاقهاي دنيا مي افتم؟
ببينم اصلن مگر دوست داشتن ادمها به اين چيزها ست؟
حتمن هست..
نيست..
هست..نيست.
هست يا نيست , من بايد دهنم را اينجا ببندم.چشمهايم روي هم بگذارم..و فكر كنم چرا نمي شود دستت را محكم فشار داد؟ چرا جز گاهي نمي شود به تو گفت كه آدم چقدر ..
اه.
گند بزنند به نوشتن..
فكر ميكنم به كمد ديواري خانه ي جديد..
به فردا..
به تراس زشتش..
به اس ام اسهاي نسيم.
مادرم هرچقدر دوست دارد با بيتا حرف ميزند..
گريه هم ميكند..نمي فهمد من چه مرگم است..نگران است..باشد..
مي خوابم..غلت ميخورم..به خودم عطر ميزنم.. يادت هست بهت گفتم آن شب؟
مي بينم از توان من خارج است..انقدر بوده اي انگار كه نمي شود برت داشت گذاشتت آن روبرو , نگاهت هم نكرد..
گيج ميخورم..
همين ها را تايپ ميكنم..
پست ميكنم..
تو نمي خواني..نمي فهمي..
من سوت ميزنم..از توي لباسشويي شلوارم را درمي آورم..مي پوشم..
ميخوابم..تو نمي فهمي..نمي بيني..يا مي بيني و به رويت نمي آوري.
من كم كم آرام مي شوم..يادم ميرود..
تو هم كه خوبي,آرامي و من خوشحالم كه خوبي, آرامي...