تلويزيون نشون ميده كه ايتاليا برف اومده. از تو اتاق سرك ميكشم ببينم چي ميگه خبرنگار. قلبم درد ميگيره. من كه سابقه ناراحتي قلبي ندارم. تير ميكشه قفسه سينه م. كشو رو باز ميكنم. شناسنامه و پاسپورتم رو ميارم بيرون. هي ورقشون ميزنم. تو شناسنامه م يه عنوان هست تو صفحه ي اخر. نوشته: "فوت / شهادت "خب اين تو شناسنامه ي كسايي كه تو دوران جنگ به دنيا اومدن عاديه. بعد فكر ميكنم ما تو دوران جنگ به دنيا اومديم؟ پاسپورتم يك برگه ش هست كه دلم رو نيش ميزنه. انگار يه مار از توي صفحه فس فس كنان مياد بيرون. ميخزه و من بدون هيچ مقاومتي اجازه ميدم مار بياد روي قفسه ي سينه م بشينه و زهرش رو خالي كنه تو وجودم.
دوباره ميذارمشون توي كشو.ابي گوش ميدم: "شبانه هاي بي تو .."
يادم مياد 10 ساله بودم. كلاس پنجم دبستان . ظهر از مدرسه برگشتم خونه.مامانم با چشماي خيس و قرمز زل زده بود به تلويزيون. برادرم خوابيده بود وسط هال.. معلوم بود يك چيزي شده. گفتم : مامان؟ چي شده/ بابام كجاس؟
مامانم گفت زن عموت مرده. من داغ كرده بودم. زن عمو 6ماهي بود كه سرطان خون داشت.خيلي اتفاقي درگير شده بود. بدون خبر و الان خنده م ميگيره وقتي ميگم "بدون خبر". سرطان, يا اصلن مريضي, مگه خبر ميكنه؟
زن عمو 30 سالش بود وقتي مرد. عمو عاشقش بود. همه ي فاميل هنوز هم مثل منظومه ي ليلي و مجنون از دوران عشق و عاشقي اين دوتا خاطره تعريف ميكنند.
قرصام رو ميخورم. وقت دكتر دارم عصر.گرمه و دلمم يخواد بخوابم.ميخوام اتفاقي خوب بشم.اتفاقي از من خاطره تعريف كنن.
6 يا 7 ساله م .نشسته م توي پذيرايي كنار مهمانها. هي ميروم جلوي يكي مي ايستم , چايي ش را هورت سر ميكشم دوباره برميگردم
كنار بابا مينشينم.عمو دارد اسباب كشي ميكند كه برود تهران.امده خداحافظي كند..خانه مان شلوغ است هي انگور قرمز ميخورند و شربت البالو سر ميكشند. حرف ميزنند.من يكجوري نشسته م كه زن عمو توي ديدم باشد. نگاهش ميكنم. خانه ي تهرانشان را توي خيالم ميكشم.از پله هايي كه به طبقه ي بالا ميرسند بالا ميروم.توي اتاقها سرك ميكشم. برميگردم پايين.
از عمو ميپرسم خانه تان توي تهران دو طبقه ست؟ تراس دارد؟ ميگويد اره . از كجا فهميدي؟ ميگويم همينجوري.شب كنار خواهرم خوابيده م.آرام توي گوشش ميگويم زن عمو ميميره.خواهرم از زير پتو تشر ميرود كه خفه.خفه ميشوم.تا شبي كه همه عزادارند.دوباره كنارخواهرم خوابيده م. ارام دارد گريه ميكند. بابا پشت سر هم سيگار ميكشد. يكجوري كه نبيند خم ميشوم روي خواهرم. ميگويم : مينا؟ يادته گفتم زن عمو ميميره؟
به خدا من غيبگو نيستم,رمال و فالگير هم نيستم. ولي عين واقعيت است. اسمش را ميگذارم روياي صادقة؟ روان پاك كودكي؟
شبي كه امتحان دادم و از سفارت برگشتم خانه , زنگ زدم گفتم من قبول ميشوم. ولي رفتني نيستم.بروم هم برميگردم. گفت: آدم باش. گفتم: دارم ميبينم. حتي لباسهايي كه تنم كرده م را هم مبينم. گفت : چشم بسته غيب گفتي؟ خوابيدم روي زمين ان شب.ويزا را كه دادند دستم مثل دادن حكم حبس بود.
نشستم كنار خيابان زار زدم.رُم با همه ي قشنگي ش جلوي چشمم خرد شد. توانايي خراب كردن هرچيزي را داشتم.باورم نميشد . همان چند روز بعدش هم كه مرضيه را ديدم گفتم من آدم اين حرفها نيستم.نميگذارند من بمانم. گذشته از ان سالها.
امروز دوباره ديدم نميگذارند.من يكجايي پايم گير كرده.انگار يكي قفل نامريي زده باشد به پاهات كه يكوقت درنروي. تكان نخوري.
بي شباهت به سيزيف نيستم.محكومم.مزخرف ميگويم انقدر كه ميتوانم از خبر باريدن برف برسم به اينجا.توي يك لوپ احمقانه ميچرخم و آگاهم.

من خيلي سعي كردم فراموش كنم. نشد. خيلي سعي كردم قيافه ي ادمهايي را به خودم بگيرم كه فراموش كرده ند. برايشان مهم نيست.ادمهايي كه پذيرفته ند.پذيرفتن. خيلي مهم است بپذيري كه نشد و ديگر نميشود. من همه ي سعي م را كردم برگردم به حالت عادي. حالت عادي يعني مدام فكر نكنم از دست داده م .فكر نكنم بايد هر كسي بعد از ان روز امد را مقايسه كنم و نااميد شوم.فكر نكنم اسمت را اوردن كار دشواري ست.دشوار هم نبود. فقط درد داشت.هربار بردن اسمت مساوي بود با ياداوري 7 ضربدر 356 روز ضربدر 24 ساعت.
امروز پنجشنبه است.مثل همه ي پنجشنبه ها. ولي من يكجوري دلم اعتراف ميخواهد.دلم ميخواهد دوباره بنويسمش.بنويسم در زندگي ادم به ندرت پيش مي آيد كسي بي هوا بنشيند كنارت و خوب ببيندت. وقتي ميگويم خوب ببيندت يعني با همه ي جزييات.مثل همان پنج شنبه يي كه دانشگاه سوت و كور بود و فقط كلاس زيبايي شناسي برقرار بود و من نشسته بودم روي نيمكت و تو امدي نشستي كنارم و از طراحي هايم تعريف كردي. از چشمهام. بعد از ان من هي دلم ميخواست هميشه افتاب باشد و به جاي شب روز باشد. ان روز يك تو ي ديگري هم بود. تو هم ميدانستي. من قرار گذاشته م با خودم تو را بُلْد بنويسم و آن يكي را نه. بُلد بودن ادمها در زندگي به مدت زمان بودنشان ربطي ندارد. حالا تو بگو ان يكي تو 4سال هر روز بوده. و تو فقط 3ماه.تو اينجا را ميخواني.دستكم من دلم ميخواهد اينطور فكر كنم و ان يكي تو اصلن نميدانم كجاست و مطمئنم ادرس اينجا را ديگر ندارد بعد از 4سال.
تو بودي و داشتي عاشقي ميكردي. من هم بودم ولي نه به اندازه ي تو. من حواسم جاي ديگري بود.حواسم به تو بود.روز تولدم بود .زير پتو داشتم فين فين ميكردم و دلم را كسي چنگ مي كشيد. هنوز هم بعد از 7سال ميگويم اين اسمش نامردي نبود. اتفاق بود.عاشق تو شده بودم.و تو خبر نداشتي.وقتي گفتم هم قيافه ت تغييري نكرد .فقط با سنگي كه جلوي پايت بود بازي كردي. قلش دادي يك سمتي و گفتي باشد. من ميدانستم دارم از دست ميدهمت و هيچ تضميني نيست كه تو را بدست بياورم.اما ميخواستم امتحان كنم.
تو كه امدي همه چيز عوض شد ولي تو كه رفتي نه. فرق ادمها در همين جاست. وقتي بودن شان با نبودن شان فرقي ندارد.تو كه رفتي دنيا زير و رو شد. مگر ميشد نباشي؟ بله.ميشد.سر كلاس طراحي2 مدل شده بودم.حافظه نداشتم.انگار از شب قبلش همه چيز پاك شده بود.تو نبودي و "من" بي معني بود.الان اينها احمقانه ست.بچه گانه است ولي آن موقع بود.زنگ زدي قبل از رفتنت: "نقدُ بچسب".
نقدي نبود.من بودم و خودم.خودي كه خالي شده بود.تو هم كه دوباره خودت برگشتي, باز زندگي خالي بود.من ميديدم داري همه ي زورت را ميزني كه جاهاي خالي را با كلمه هاي مناسب پر كني اما جمله ت هي بي معني تر ميشد.جمله ي درست را كسي قبل از تو ساخته بود و بهم ريخته بودش و رفته بود.بعد از تو خيلي هاي ديگري امدند.همه ي اين خيلي ها يك نشانه يي داشتند. يكي مثل تو سيگار ميكشيد.بعدي انگشتهاش مثل تو بود. بعدي مثل تو رنگ سبز را دوست داشت.ديگري مثل تو عاشق فلسفه ي هنر بود و عاشق گرتا گاربو بود.چقدر بايد ميگذشت تا تو بروي كنار و يكي بيايد كه به خاطر خودش باشد.اين براي من يك جور فرار بود.اينكه خودت را مجبور كني ادمها را مثل خودشان ببيني نه مثل تو.توهم بود؟ توهم خواستن؟ ايتاليا رفتن و داستانهاش هم بهانه بود. هركس هم بعد از تو امد باور نكرد كه من به خاطر خودم , همه ي زندگي م را زير و رو كردم كه بيايم ايتاليا.
ان شب توي هتل بوديم.مامان خوابش برده بود از خستگي راه. خواهرم داشت براي خودش اواز ميخواند.من هي دلم داشت ميتركيد انگار.مشهد بودن كه غصه نداشت.اما من ياد يك چيزي افتاده بودم. ياد مريضي م. از كي مريض شدم؟ تو خوب يادت هست. از وقتي تو رفتي. شايد بخندي. باور نميكني. ولي من خوب ياد هست چطور تنم با من دشمني كرد.يكبار كه همه قطع اميد كرده بودند دلم خواست بيايم مشهد. اولين باري بود كه حرم را ميديدم.گفته بودند اگر دفعه ي اولت باشد كه ميروي زيارت هرچيزي بخواهي خدا بهت ميدهد. هنوز يادم است چطور گيج ايستاده بودم جلوي ضريح و نميدانستم چه دعايي بكنم.توي دلم گفتم: خدايا ببخش. ولي نميدانم اول او را بخواهم يا سلامتي م را. كلي كلنجار رفتم با خودم و آخر سر قرار گذاشتم اول تو را بخواهم .بعد خوب شوم.ميبيني؟ دروغ نگفتم.خوب نشدم.تو را هم ندارم.انگار در اصل چيزي نخواسته بودم.ان شب هم توي هتل ياد همين افتادم.خواهرم امد بالاي سرم.ملافه ي سفيد وشق و رق را كه كشيده بودم روي صورتم كنار داد.پرسيد چرا گريه ميكنم.جواب نداشتم.بعد انگار بعد از اينهمه سال خودشان يكجور غريزي ميفهمند.گفت: به خاطر او؟ بغضم تركيد. گفت: ميگفتي تمام شده. گفتم: دروغ گفتم. هنوز هم دلم از ديدن اسمش گيج ميشود.گفتم ميل زده كه براي 22خرداد ميخواهد بيايد ايران.
خواهرم اه كشيد و خيره شد به پنجره.نزديك غروب بود. مثل فيلمها شده بود. فيلمهاي دوزاري تلويزيون.ولي خب بود.من ميدانم اينجور وقتها ياد چه روزي ميافتند. 19سالم بود. امده بوديد خانه مان.نشسته بودي يكجايي كه من خوب ببينمت. دختر 19ساله ي كله خري بودم كه ميخواستم با همه ي ادعاهاي استقلال طلبانه م بيايم با تو زندگي كنم.هنوز هم مادرم گاهي از خودش ميپرسد چطور راضي شد كه ان اتفاق بيفتد.بعد ميبينم اگر توي همان 19 سالگي مادرم راضي شده بود كه بله را بگويم و همراهت بيايم الان زندگي چه شكلي بود؟خواهرم گفت به صلاحت بود.اما اين بيشتر به سلاح شبيه بود كه بنگ بنگ ازش شليك شده بود و من مُرده بودم و تو به قهر رفتي.
موهام ميريزند.كم پشت شده ند. به جز قرصها, يك اسپري هست كه بايد هرشب كف سرم اسپري كنم.ديشب هي پيف پيف روي سرم زدم.ميخواستم تمامش كنم.دست خودم نبود.يك شماره يي زنگ زده بود و حرف نزده بود. به طرز احمقانه يي خيال كردم تويي.ميدانم نيستي.شماره م را نداري. ولي پيدا كردنش هم كار سختي نيست.مامان ميگويد تمامش كن. ميگويم تمام شده. بعد ميبينم گاهي ميروم نردبان ميگذارم و كمدهاي بالاي كمد ديواري را ميگردم.تابلويت را پيدا ميكنم و هي يادم ميافتد به كرج.به زمستان ان سال. به دانشكده موسيقي و پاهاي من كه توي كفش كبود شده بودند. به خطي هاي گوهردشت و تمامي ندارد.ميبينم يك حجم عظيمي از گذشته ي من در يك مدت زمان كوتاه مال تو بوده ند و با اينهمه سالي كه گذشته برابري نميكند.
هر روز صبح كه بيدار ميشوم به خودم ميگويم من ميخواهم زندگي كنم.دوباره سالم باشم.آدم باشم. كار كنم. بچه داشته باشم.خوشحال و پولدار باشم. بعد اهسته. نميداني چقدر اهسته كنار اينها ميگويم با تو باشم و دوباره برميگردم به دنياي واقعي و ميگويم نه.بدون تو هم ميشود. مثل همه ي اين سالها. همه ي اين سالها ميايند جلوي چشمم و ميبينم همه ي اين سالها بيشتر شبيه مردگي بوده تا زندگي. به جز يك لحظه هايي كه فكر كرده م دلم ميتپد.خنديده م.يا يادت نبوده م.
امروز دوباره يادم افتاد به دركه هاي پنج شنبه. تو هم نبودي من خودم ميرفتم.تنها.يكبار توي پمپ بنزين ولنجك زدم زير گريه. نميشد تكان بخورم.ولي به هر زحمتي بود رفتم. رفتم نشستم.موقع برگشتن با يك اقايي امدم پايين. پير بود. گفت از قيافه ت معلومه خسته يي. نرسيدي. ميخواي برسي.غصه نخور. ميرسي.
امروز هم دوباره دلم خواست بروم دركه.موقع برگشتن يكي بيخودي از راه برسد و بهم بگويد غصه نخور.خوب ميشي.نرسيدي هم نرسيدي.

هر دوشون همه چيز رو تبديل به حادثه مي كردن.دختره اين طور دوست داشت.يك خريد معمولي از خواربار فروشي براشون پر از حادثه بود.اونا هميشه به چيزهاي احمقانه ميخنديدن.مرد دوست داشت دختر رو به خنده بندازه.اونا به هيچ چيز ديگه يي زياد توجه نمي كردن.چون تنها چيزي كه ميخواستن اين بود كه با هم باشن.اونا هميشه با هم بودن.