Wednesday, June 30, 2010
تلويزيون جديد
دوباره نوشتمش چون همين پريروز توي انباري داشتم دنبال يك چيزي مي گشتم.چشمم افتاد به كارتني كه پر از اين دفترچه هلي راهنما بود.دفترچه ي راهنماي تلويزيون جديد هم بود.
بُلد رويش نوشته بود‌: SUPRA


دوباره انگار افتاده م روی دور خود افشایی.
تا جایی که یادم هست و خوب هم یادم هست تا 6سالگی تلویزیون مان سیاه و سفید بود. از همان تلویزیون های قدیمی که در داشتند و انگار تلویزیون را گذاشته بودند توی جعبه ی چوبی تا آسیب ی نبیند و خوب یادم است که همه ی فامیل به جز ما تلویزیون رنگی داشتند و هر وقت مسابقه ی فوتبال بود برادرم همه ی زورش را جمع میکرد به یک بهانه یی برود خانه ی دایی یی یا عمویی تا مسابقه ی استقلال –پرسپولیس را رنگی ببیند.
کارتون ها را با خواهرم سفید و سیاه دیدیم. یادم نمیاید لباس شخصیت های کارتونی چه رنگی بود. اگر رنگی یادم مانده مال بعد از 7سالگی است. میگویم 7سالگی چون یک سال تمام را با دوست مادرم توی مدرسه یی توی اهواز و خرمشهر بودم تا امدند دنبالم. روزی که امدند دنبالم مادرم را نمیشناختم. چادر سیاهی سرش بود که تا انروز ندیده بودم بپوشد . همان روز هم قال پرونده ی پدرم را به هر بدبختی يی بود کندند که ازین آوارگی خلاص شویم. انگار هم فقط من قرار بود جدا بیفتم. میگفتند بچه یی .اگر بریزند بخواهند همه مان را به خاطر پدرم ببرند , من دم دستشان نباشم.
روزی که تلویزیون را خریدیم خوب یادم هست. تلفن هم نداشتیم. مادرم داشت توی اشپزخانه کتلت می پخت. کتلت غذای موقعیت های حساس و به یادماندنی خانه ی ما بود. یکسال قبلش یا شاید هم بیشتر که اراک را بمباران کردند و آن روز هواپیما ی عراقی همینجور روی شهر میچرخید, مادرم داشت توی اشپزخانه کتلت میپخت .من هم کنارش بودم و هر چند دقیقه یکبار میگفت بروم بیرون که روغن نریزد رویم. خواهرم داشت توی اتاق پذیرایی مشق های مدرسه ش را می نوشت و هنوز دفتر لعنتی ش را یادم هست که وسط ش را پیدا کرده بودم و یک نقاشی از عروس و دامادی قناص کشیده بودم. برادرم بیرون توی كوچه بود و فوتبال بازی میکرد. یکدفعه آژیر قرمز کشیدند و برقها رفت. برادرم دوید توی حیاط و مادرم از توی اشپزخانه بیرون امد .من و خواهرم را دو طرف ش نشاند و محکم به خودش فشارمان میداد.انگار هر چه بیشتر ما را به خودش فشار میداد , خدا دلش برایمان میسوخت و شر هواپیمای عراقی را کم میکرد. برادرم هی توی حیاط کِرم میریخت. میگویم کِرم میریخت چون لعنتی هی کبریت آتش میزد یا با سکه ش میکوبید به نرده هایی که میرسید به پشت بام. مادرم هم از این طرف هوار میزد که بیا توو..
روزی هم که تلویزیون خریدیم باز مادرم داشت کتلت میپخت. پدرم با جعبه ی بزرگی امد خانه . هر کداممان داشتیم یک گوشه یی یک غلطی میکردیم. خواهرم طبق معمول مشق مینوشت.دو تا برادرهم بیشتر ندارم که همیشه ی خدا قهر بودند با هم. دوسال تفاوت سنی داشتند و به قول مادرم پشت سر هم بودند. مدام دعوا داشتند. نصف عمر مادرم صرف این شد که این دو تا خروس جنگی را از هم جدا کند. پدرم جعبه را گذاشت وسط هال. ریختیم روی جعبه تا بازش کنیم. بالاخره فیلم سینمایی ها را رنگی میدیم. فوتبال. کارتون. پدرم انگار کیسه ی اشغال گذاشته باشد جلویمان رفت یک گوشه یی نشست و به برادرم که توی هنرستان, الکترونیک میخواند گفت: خب ! حالا هی برق برق میکردی ردیفش کن. برادرم قهر کرد. نشست یک گوشه یی. گفت: من تعمیرکار نیستما! میخوام مهندس برق بشم. پدرم با تمسخر گفت: باش تا بشی. مهندس مهندس. پسر برو دکتر شو. خواهرم پرید وسط گفت: بابا من دکتر میشم. حالا اینارو ول کنید بیا تلویزیونو باز کن.
اشتی که نکردند.همانجور دلخور رفتند سراغ کارتن آشغال. برادرهایم تلویزیون قدیمی را از برق کشیدند و گذاشتند گوشه ی هال. با پدرم سه تایی شروع کردند به خواندن دفترچه ها و کاغذهای توی جعبه .یکی رفت پشت بام انتن را درست و وصل کند. اینها این پایین خط میدادند. من هم آن وسط میچرخیدم بین دست و پا. خواهرم کمک مادر سفره ی شام را حاضر کردند. بالاخره تلویزیون راه افتاد. هنوز به وضوح قیافه ی تک تکمان را وقتی اولین صفحه ی رنگی ظاهر شد یادم است. پدرم با همه ی ادعاهایش که میگفت این قرتی بازیها معنی ندارد. از ذوق دیدنی بود. مطمئنم از ذوق زدگی ما نیشش باز بود وگرنه دلش به این چیزها خوش نبود..
شاممان را همانجا پای تلویزیون جدید خوردیم.تا نیمه شب هم بیدار بودیم . تا صدا و سیما برفک را تحویل چشمهای خوشحالمان نکرده بود بیدار بودیم.
امروز مادرم یاد همسایه ی قدیمی مان افتاد. گفت یادتان هست آقای فلانی زن دوم که گرفت چقدر همه ی محله باهاش بد شدند؟ انگار چه خلافی کرده بود. یادم هست مادرم و زنهای همسایه چه دلسوزیی میکردند برای بچه های اقای همسایه. ولی خب اقای همسایه کارش را کرده بود. زنش را طلاق داد چون پرستار بود و اقای همسایه به زنش شک کرده بود و زن بیگناه را طلاق داد و رفت همان معشوقه ی قدیمی ش را گرفت. من هم از زن دوم میترسیدم. چشمهای سبزش ترسناک بود. میترسیدم نگاهش کنم. حتی بهش سلام بدهم.
شبی که تلویزیون نو خریدیم من توی هال خوابیدم تا مواظب تلویزیون باشم. خواهرم هم پیشم خوابید تا نترسم. نزدیک های صبح بیدار شدم دیدم همه دورم نشسته ند و دارند برایم اب قند هم میزنند. ترسیدم.صدایم درنمی آمد. مادرم گفت خواب چی دیدی؟ خواهرم گفت همش جیغ میکشیدی. پدرم گفت از گربه هنوز میترسه.
مادرم آمد کنارم خوابید تا صبح. بیدار که شدم تلویزیون سر جایش بود. خواب من هم. خواب دیده بودم زن دوم اقای همسایه آمده خانه مان دزدی. میخواهد تلویزیون جدیدیمان را بِبَرد. من هی جیغ کشیدم اما کسی نمی شنید. زن همسایه دور میشد با تلویزیون و من هم کاری از دستم بر نمی آمد.
مادرم میگوید آقای همسایه چند سالی ست که مرده. زنش همه ی مال و اموالش را فروخته و رفته آلمان که با خواهرش زندگی کند.

اینکه همش حواست هست مسواک بزنی. نخ دندون ت یادت نمیره.
هی چپ میری راست میای , سرم شستشو میچرخونی تو حلق وامونده ت.
اینکه الکی اسمس میدی از ادما میپرسی حالشون خوبه یا احیانن فلان وسیله ت دستشون جا نمونده؟
اینکه مواظبی روزایی که سالن میری شلوار طوسی ورزشی ت رو بپوشی و کوله ابی کمرنگ ت رو بندازی..
مراقب رژیم ت هستی و هی به خودت موقع ناهار و شام امتیاز میدی
اینکه یادت میره یه وقتایی گوشواره بندازی .دستبند رنگ و وارنگات رو ببندی
اينكه مدام داری کتاب میخونی,يه نفس فيلم مي بینی, پروژه هاتو تحویل میدی.
اینکه خیلی وقته ولو نمیشی رو تخت و خیالبافی نمیکنی و آروم یا بلند فرقی نمیکنه , با خودت نمیخندی..
اینکه موبایلت رو دو هفته یه بار شارژ میکنی یعنی برعکس ظاهرت که خیلی مراقب ی , باید خیلی حواست به خودت باشه..
ماه برنيامد
ديروز كه از بچه ها جدا شدم , وقتي داشتم از پرديس مي امدم بيرون هي از آن بالا پايين را نگاه كردم.
حس سقوط نداشتم.فقط مي خواستم معلق باشم ان وسط.
از در مطب دكتر هم كه بيرون آمدم, دلم سازدهني خواست.
همانجا فهميدم سازدهني چيزي ست مثل خودكار, موزيك پلير, عكس عزيزي كه هميشه همراه ادم است.
بايد همراه هر كسي باشد.
بايد وقتي نااميد مينشيني روي پله هاي مجتمع و رفت و امد مردم را نگاه مي كني, سازدهني داشته باشي. از توي جيبت درش بياوري, دو دستي محكم بگيري ش توي دستهايت و بزني.
وقتي هي موهايت را ميزني بالا.تل ت را روي سرت جا به جا ميكني و دستت خيس از عرق ميشود, بايد ساز دهني را دربياوري و براي خودت ملودي هاي كشدار و غمگين بزني.
ديروز من سازدهني مي خواستم.
ديروز بعد از مدتها صبح زود بيدار شدم , براي خودم لاك زدم. 7ماه پيش با شوقي مثل شوق ديروز لاك زده بودم.
سر ناخنهايم را سفيد كردم.خوب نگاهشان كردم و انگشت وسط م را خوبتر نگاه كردم.هميشه دوستش دارم.
انگشت وسط يعني روزي كه سر تمرين فلوت نمي توانستم روي كليد ثابت نگهش دارم و هي مي پريد و همه ان صفحه قرار بود انگشت وسط ثابت روي يك كليد بماند.نميشد .مي پريد.
بعد تو آرام آمدي دستت را گذاشتي رويش تا من آن يك خط را بزنم.


كاش كسي مي نوشت سرآمد.


هربار حواسم بود بغض نكنم.صدايم نلرزد و اشك هايم نريزند.
مواظب بودم پاهايم شل نشوند.محكم بايستم و بگويم : غم تو دارم.
ولي هيچ وقت نشنيدم كه سر آيد


Sunday, June 27, 2010
can't we replace the times when we fell behind
رينگتون گوشي م يك چيزي بود به اسمِ اُلد تايمز.
همه گوشيهاي نوكيا داشتند و دارند .
بعدها شد رينگتون يك ادم خاصي.
هروقت كه زنگ ميزد دلم ميخواست همينجور زنگ بخورد و من ياد اُلد تايمزمان بيفتم.
دو سال بعد از آن ادم و روزهاش ,گوشي م را عوض كردم.نوكيا نبود.
گوش هاي من ولي پر از صداي الد تايمز بود. مثلن توي ارايشگاه نشسته بود. زير بند و موچين بودم.يكهو صداي زنگ قديمي ميپيچيد. از زير دست آرايشگر بلند ميشدم ميرفتم گوشي م را چك ميكردم.توي تاكسي اگر كسي گوشي ش زنگ ميخورد و همان رينگتون بود بي اختيار گوشي م را چك ميكردم مبادا مال من باشد.
خيلي طول كشيد تا عادت كنم الد تايمز را نشنوم.
امروز بعد از يك سال دوباره توي مطب دكتر گوشيِ كسي زنگ خورد. الد تايمز بود.زن نمي شنيد .من ولي دلم مثل سير و سركه ميجوشيد كه بروم جواب بدهم.
نمي شنيد.







يكي هست اينور دنيا
كه تو يادش مونده اسمت
و در بصره خانه يي داشت برِ چارسو. و پوستيني داشت كه دايم آن پوشيدي.وقتي به طهارت رفت و پوستين برِ چرسو بنهاد. حسن بصري آنجا رسيد.آن پوستين را ديد.گفت : " حبيب عجمي, آنجا بگذاشت, نبايد كه كسي بِبَرَد".
آنجا بايستاد تا حبيب بيامد.گفت : " اي اما مسلمانان چرا ايستاده اي؟". گفت : " اي حبيب! نداني كه پوستين بر چارسو نبايد گذاشت؟ كه ببرند. و به اعتماد كه رها كردي؟". گفت : " به اعتماد آن كه تو را اينجا بازداشته ست تا نگه داري".

ذكر حبيب عجمي
Saturday, June 26, 2010
بي شك اين نوشته از نت ليمان درباره ي مادرش در گودر تاثير گرفته.

ميگويم مامان واست طالبي بيارم؟
ميگويد خواهرت كجاست؟ زنگ بزن ببين بهتر شد؟
ميگويم مامان چايي ه البالو درست كنم؟ مثل اون وقتا؟
ميگويد نه. . بدون اينكه نگاهم كند ميرود دستشويي.

مادر , بعضي وقتها فكر ميكنم تخم لق بوده م. تخم لق كه ميداني يعني چه؟
بعضي وقتها فكر ميكنم نبودنم با بودنم چه فرقي ميكرد؟
هميشه , همه جا گفتي تو را بدنيا اوردم كه خواهرت تنها نباشد. من را زاييدي كه خواهرم وقتي مريض شد و تو نبودي , وقتي تنها شد و تو نبودي , من باشم.
چه دليل قشنگي.

فقط كاش يك چيزهايي را ميديدي.
كاش مي ديدي ان شب توي بيمارستان , كه فرداش عمل داشتي من ديدم كه چشمهات رفت. كه مُردي. دوباره برگشتي. كاش اشكهام را ميديدي.
كاش همه ي رفتنِ جان از بدنم را وقتي ديدم با عجله با دستگاه شوك امدند بالاي سرت و من داشتم تماشات ميكردم را ميديدي.

يادت نيست من بچگيها هميشه توي خانه بودم. من بودم كه همه چيز را مي ديدم. دعواهايت با بابا را من ديدم.
يادت هست بابا يكبار همه ي نفتي كه توي پيت بود را خالي كرد روي خودش ؟ تهديد كرد اگر بروي خودش را مي سوزاند؟ من فقط ديدم. خواهرم نديد. خواهرم هيچ وقت نديد اينها را. خواهرم هميشه مدرسه بود. اردو بود.وقتهايي هم كه بود توي اتاق داشت درس مي خواند. بابا گفته بود اين دختر بايد دكتر شود.
يادت هست يكوقتهايي ميرفتم پشت رختخوابها گريه مي كردم؟ اصلن فكر كردي چرا؟ پرسيدي چرا؟
يادت هست يك روزهايي از مدرسه كه برمي گشتم حالم بد بود؟ پاي تلويزيون براي چوبين گريه مي كردم؟ براي گوش مرواريد و پرين و استرلينگ و همه ي آن بدبختهاي كارتوني كه نشانمان مي دادند؟
همه شان بي مادر بودند. من از بي مادري وحشت داشتم .من از نبودن تو وحشت داشتم.از اينكه بعضي وقتها قرص پشت قرص مي انداختي بالا و ميخوابيدي وسط هال. از مدرسه كه برمي گشتم قلبم مي امد توي حلقم. ميترسيدم هيچ وقت بيدار نشوي.هنوز هم اين عادت را دارم. مي ايم بالاي سرت شبها, نفس كشيدنت را تماشا مي كنم.
يادت هست كه؟ هميشه ان سالها هر وقت خبر مرگ كسي را اوردند من خانه بودم با تو.
من داشتم سر سفره گريه كردنت را تماشا ميكردم وقتي پدربزرگت كه خيلي دوستش داشتي مرده بود.دايي داشت توي فرنگ مهندس ميشد.زنگ زدي گفتي علي بيا.بابا مرد.دايي گفت خب. تو قطع كردي و همه ي ظرفهاي غذا را ريختي توي حياط.
من داشتم همه اينها را تماشا ميكردم.حواست بود؟روزي هم كه گفتند پسر خاله ت را كشتند باز من داشتم از روي سرمشق ه دوچشم مينوشتم. تو لباسي كه داشتي ميدوختي را پاره كردي با قيچي.ريختي دور.من دفترم را پاره كردم. بق كردم يك گوشه يي نشستم تا بابا امد. من را روي دوشش سوار كرد و گفت حالا دست هيچ كدامتان به مانو نميرسد. بعد هم گفت با تو اشتي كنم. گفت بي مادري خيلي بد است. گفت من را ببين. مادر ندارم.تنهام. برو با مامانت اشتي كن.حواست بود؟
نبود. فقط حواست بود تا قبل از اينكه خواهرم از مدرسه بيايد همه چيز را جمع كني. نبيند. نفهمد. خيلي حساس بود. ميخواست دكتر شود و نبايد حرص ميخورد. نبايد مضطرب ميشد.
بابا هم كه مرد به من گفتي گريه نكن. خب؟حواست به خواهرت باشد. حامله ست.نبايد زياد گريه كند. تو گريه نكن كه بهش روحيه بدهي.تو گريه نكن خب؟
من ميخواستم گريه كنم.ميخواستم مثل شما بروم بايستم بالاي قبر. مشت مشت خاك بردارم بريزم توي ان چاله ي بزرگ. بگويم بابا نمير.
من همان شب اول نشستم براي خودم داستان ساختم. گفتم بابا رفته سفر. گريه نكن.
مامان من 19سالم بود. حواست به من بود؟ حواس من به همه ي شما بود.
حالا روزها ست به من ميگويي ميخواهي چه غلطي بكني؟ چرا يك كاري نمي كني؟
ميخواهم بگويم حواست هست تنهايي؟ من حواسم به تنهايي ه توست. حواسم به بي حواسي همه هست.
ميخواهم بگويم اگر قرار است بمانم به خاطر توست. اگر كاري نمي كنم. اگر عر نميزنم براي خودم به خاطر توست.
ان شب كه توي بيمارستان رفتي و برگشتي باز, زنگ زدم به خواهرم. آمد. ياد ت هست اولين جمله يي كه گفتي ؟ چشمات كه باز شدند گفتي: پاشو. بذار خواهرت بشينه. خسته ست.
بلند شدم جايم را دادم به خواهرم.
دوباره خوابت برد و بيدار كه شدي گفتي‌: مثلن امده بودي پيش من؟ يا بخوابي و آهنگ گوش بدهي؟
حواست نبود من ديدم كه چشمهات رفت.تو اصلن صداي پر از گريه ي من را شنيدي كه گفتم مامان؟ تو رو خدا چشماتو باز كن؟
خدايي شنيدي؟
نشنيدي. تو همان 6سال پيش هم كه من داشتم ميرفتم توي ازمايشگاه پاتولوژي گفتي هيچيت نيست.
روزهاي بعدش هم كه نشسته بودي داشتي سالاد درست مي كردي, گفتم اگر مردم ساعتم را بنداز توي قبر. خيلي دوستش دارم.با تنها چيز طلايي كه دارم و بابا بهم كادو داده و هميشه از گردنم اويزان بوده. گفتي من آن موقع حواسم نيست. دارم گريه مي كنم. براي يكي وصيت كن كه حواسش باشد.
همان موقع ميخواستم بگويم تو كي حواست بود؟
جز وقتهايي كه قرار بود به حواس بودنت مايه يي فخرت باشد؟ كه باهاش پز بدهي بگويي مادر خوبي هستي.
مادر خوبي بودي. هستي.
ولي حواست به من نبوده.حواست هست مو ندارم؟ حواست هست زشت شده م؟ حواست هست داروهام را ميخورم يا نه؟حواست هست نميخوابم اصلن؟ مامان كسي از اسهال و استفراغ نمرده كه خواهرم دومي ش باشد. ولي خيلي ها از بدخيمي مرده ند.حواست نيست.
مثل همين امروز , مثل همين نيم ساعت پيش كه ميپرسم مامان طالبي ميخوريد؟
در عوض جواب حال خواهرم را ميپرسي.
Friday, June 25, 2010
صبح تو بخير پدر
بيدار كه شدم گفتم بروم بيرون. بروم پياده روي.
ادم ببينم. زنده ها را.
شلوغ بود خيابان ها. پياده رو ها حتي.
هول بودند.انقدر كه هي به هم تنه ميزدند. دستشان ميخورد به پهلو و شكم همديگر. انگشت يكي توي چشم آن يكي بود.
انقدر كه يادشان ميرفت بقيه پولشان را بگيرند. يا پول خريدشان را حساب كنند.
من ولي ارام بودم. قصدم تماشا بود. امده بودم زنده ها را ببينم.بشنوم شان.
من عجله يي نداشتم. براي هيچ چيزي. ميتوانستم تا هروقت بخواهم توي خيابانها بچرخم.حواسم به همه چيز بود.
بعد ياد خودم افتادم.ديدم 6سال است كه ديگر توي يك همچين روزي عجله ندارم.هول نيستم. گيج نيستم كه پيراهن چارخانه ي درشت سرمه يي و سبز بخرم يا كتاب.
شك ندارم بين كفش اسپرت با كلاسيك.
من خيلي وقت است توي هيچ مغازه ي لباس فروشي از فروشنده نپرسيده م اقا! اگه اندازه نبود ميشه پس بيارم؟
خيلي وقت است توي هيچ كفش فروشي يي به يكي از مردهايي كه انجا ست نگفته م اقا ميشه شما اينو بپوشيد ببينم تو پا چه شكليه؟
من 6سال است همچين روزي كه ميشود از كنار هر گلفروشي كه رد ميشوم نميروم تو , و بگويم اقا من يك گلدان گل عجيب ميخواهم كه خاصيت رونده بودن داشته باشد و براي گلفروش توضيح بدهم كه پدرم گلدان دوست دارد. گل زنده. گلهاي رونده را دوست دارد.
امروز ارام بودم. حواسم بود سالهاست روز پدر بي تفاوت از كنار همه ي مغازه ها رد ميشوم.
بي تفاوت از كنار ماشينهايي كه سرنشينانش شادند و همينجور چپيده ند توي يك ماشين و دارند ميروند سمت خانه ي پدرشان.
خيلي وقت است از هيچ كتابفروشي نپرسيده م اقا! از ذبيح الله منصوري كتاب داريد؟ و بي خجالت بگويم خب , بابام دوس داره.
من آرام بودم امروز.ارام از كنار انهايي كه هول بودند گذشتم.نگاه كردم. براي خودم شال خريدم.
ديدم سالهاست روز پدر توي خانه نشسته ايم.فيلم مي بينيم.من و مادرم تنها.
و شايد من گوشي را بردارم.زنگ بزنم به برادرم و بگويم روزت مبارك. و تاكيد كنم روز مرد مبارك.
گوشي را بگذارم و دوباره فيلمم را ببينم.
+
Thursday, June 24, 2010
اوراد در مِه
در ذكر حبيب عَجَمي نوشته ند : آن خداوندگارِ يقينِ بي گمان.

ميخواستم يك پست طولاني بنويسم از حالم وقتي اين را خواندم. از همه چيزهايي كه امد جلوي چشمم.
از يقين ي كه ندارم. دلم ميخواهد داشته باشم.
از گمان هايم.
از گمانه زني .
از شك هايم
ميخواستم بنويسم چقدر خوب است كسي را به اين صفت بشناسند.
چقدر يقين داشتن خوب است.
ايمان داشتن , به هر چيزي
از اينكه سخت است باور كردن.


خواستم بنويسم خسته م از دست و پا زدن.
از معلق بودن..
نشانه4
گفت : صادق هرگز صادق نبود, تا بدان كه اميد مي دارد, از او بيمناك نبود.
يعني خوف و رجاش برابر بود. تا صادق و مومن حقيقي بود , كه خير الامور اوسطها.

ذكر محمد بن واسع, رحمه الله عليه
دو قطبي ها.
فاز دپرشن .
فاز مانيك م ارزوست.
Monday, June 21, 2010
كاش اين تكه هاي معلق ابر بر سقف خانه ما سقوط مي كردند
يك نفر توي ليست فرندهام استتوس زده : بي عشق مباد سرنوشتم.
كسي من را نمي بيند.
خودم را قايم كرده م.
از چشم همه.
حتي خودم هم خودم را خوب نميبينم.
دورم .از همه چيز. زندگي عادي ندارم.
روزهاست چپيده م توي اتاقم.امروز رفتم دكتر.دوباره برگشتم همين جا.
نشستم همين جا. فيلم ها همه نصفه نيمه ند.نميتوانم تمامشان كنم.
از ديشب تا حالا تكرار ميكنم من را هضم نكرده .موبايلم را روشن كرده م.جواب نميدهم. جواب هم بدهم الكي ميگويم خوابم.
خميازه هاي الكي ميكشم. صدايم را خواب الود ميكنم.
دارم براي خودم هم فيلم بازي ميكنم.
كف سرم ميخارد. زير ناخنهام پر از چربي ميشود.موهام بيشتر ميريزند.به الميرا سفارش كردم راست و دروغ روغني كه پيدا كرده م را دربياورد اگر شد بخرم.
از زشت شدن مي ترسم.
رنگ پوستم عوض شده.زرد شده. دكتر گفت تحمل كنم.
ياد تيرماه ان سال افتادم. رفتيم نشستيم توي مطب دكتر. كراوات سرمه يي با نقطه هاي سفيد زده بود.كت و شلوار مرتبي تنش بود.
خيابانها داغ بود.پاهام توي كفش مي سوخت از گرما.
نه اينكه بخواهي ياداوري كني.نه.فقط من يادم مي آيد.انگار بچه بوده باشي.كتكت زده باشند.پير هم باشي هي يادت مي آيد.مي خوابم" يادم مي آيد.بيدار مي شوم يادم مي آيد.راه مي روم يادم مي آيد.تقويم را مي بينم كه كي تمام مي شود اين تير.توي اين شهر نمي شود ماند.سايه ها همان.خيابان همان.مجسمه ي ميدان همان.همين جا بوده شايد.من كجا بودم اين روزها؟يادم نيست.فقط يادم مي آيد.خنده ي دكتر با آن كراوات سرمه اي با دانه هاي سفيد.مثل شب بود.عجب خنديد.وسط تير برف مي آمد.و ترس من و چشم هاي من و دست من در دست.
چقدر طول مي كشد تا يادم نيايد.تا يخ نكند تنم.اصلن بياييد فكر كنيم خيلي مانده.اينجوري من نمي ترسم.زحمتي ندارد براي كسي.نگذاريد خيال كنم اينجا آخر خط است.تا خوابم ببرد.تا اينهمه خون را قورت ندهد حلق زبان بسته.تا يادم برود كه درخت بود و سايه.ميدان بود و آفتاب.و پيراهن سفيد.تن سياه.كبود.خون بود با بستني.با كافه گلاسه.و آخرش كه مردن بود.مرگ كه حق بود و من از حقيقت بيزار بودم.خيلي طول نمي كشد ميدانم.همين تابستان بگذرد ديگر خودش هم يادش نمي ايد اين شهر كه تا كجا رفته ايم.رفته ام.تنها.تا كجا من و تنهايي

تير "84
بيرون از پاييز باد بود

تلويزيون نشون ميده كه ايتاليا برف اومده. از تو اتاق سرك ميكشم ببينم چي ميگه خبرنگار. قلبم درد ميگيره. من كه سابقه ناراحتي قلبي ندارم. تير ميكشه قفسه سينه م. كشو رو باز ميكنم. شناسنامه و پاسپورتم رو ميارم بيرون. هي ورقشون ميزنم. تو شناسنامه م يه عنوان هست تو صفحه ي اخر. نوشته: "فوت / شهادت "خب اين تو شناسنامه ي كسايي كه تو دوران جنگ به دنيا اومدن عاديه. بعد فكر ميكنم ما تو دوران جنگ به دنيا اومديم؟ پاسپورتم يك برگه ش هست كه دلم رو نيش ميزنه. انگار يه مار از توي صفحه فس فس كنان مياد بيرون. ميخزه و من بدون هيچ مقاومتي اجازه ميدم مار بياد روي قفسه ي سينه م بشينه و زهرش رو خالي كنه تو وجودم.

دوباره ميذارمشون توي كشو.ابي گوش ميدم: "شبانه هاي بي تو .."

يادم مياد 10 ساله بودم. كلاس پنجم دبستان . ظهر از مدرسه برگشتم خونه.مامانم با چشماي خيس و قرمز زل زده بود به تلويزيون. برادرم خوابيده بود وسط هال.. معلوم بود يك چيزي شده. گفتم : مامان؟ چي شده/ بابام كجاس؟

مامانم گفت زن عموت مرده. من داغ كرده بودم. زن عمو 6ماهي بود كه سرطان خون داشت.خيلي اتفاقي درگير شده بود. بدون خبر و الان خنده م ميگيره وقتي ميگم "بدون خبر". سرطان, يا اصلن مريضي, مگه خبر ميكنه؟

زن عمو 30 سالش بود وقتي مرد. عمو عاشقش بود. همه ي فاميل هنوز هم مثل منظومه ي ليلي و مجنون از دوران عشق و عاشقي اين دوتا خاطره تعريف ميكنند.

قرصام رو ميخورم. وقت دكتر دارم عصر.گرمه و دلمم يخواد بخوابم.ميخوام اتفاقي خوب بشم.اتفاقي از من خاطره تعريف كنن.

6 يا 7 ساله م .نشسته م توي پذيرايي كنار مهمانها. هي ميروم جلوي يكي مي ايستم , چايي ش را هورت سر ميكشم دوباره برميگردم

كنار بابا مينشينم.عمو دارد اسباب كشي ميكند كه برود تهران.امده خداحافظي كند..خانه مان شلوغ است هي انگور قرمز ميخورند و شربت البالو سر ميكشند. حرف ميزنند.من يكجوري نشسته م كه زن عمو توي ديدم باشد. نگاهش ميكنم. خانه ي تهرانشان را توي خيالم ميكشم.از پله هايي كه به طبقه ي بالا ميرسند بالا ميروم.توي اتاقها سرك ميكشم. برميگردم پايين.

از عمو ميپرسم خانه تان توي تهران دو طبقه ست؟ تراس دارد؟ ميگويد اره . از كجا فهميدي؟ ميگويم همينجوري.شب كنار خواهرم خوابيده م.آرام توي گوشش ميگويم زن عمو ميميره.خواهرم از زير پتو تشر ميرود كه خفه.خفه ميشوم.تا شبي كه همه عزادارند.دوباره كنارخواهرم خوابيده م. ارام دارد گريه ميكند. بابا پشت سر هم سيگار ميكشد. يكجوري كه نبيند خم ميشوم روي خواهرم. ميگويم : مينا؟ يادته گفتم زن عمو ميميره؟

به خدا من غيبگو نيستم,رمال و فالگير هم نيستم. ولي عين واقعيت است. اسمش را ميگذارم روياي صادقة؟ روان پاك كودكي؟

شبي كه امتحان دادم و از سفارت برگشتم خانه , زنگ زدم گفتم من قبول ميشوم. ولي رفتني نيستم.بروم هم برميگردم. گفت: آدم باش. گفتم: دارم ميبينم. حتي لباسهايي كه تنم كرده م را هم مبينم. گفت : چشم بسته غيب گفتي؟ خوابيدم روي زمين ان شب.ويزا را كه دادند دستم مثل دادن حكم حبس بود.

نشستم كنار خيابان زار زدم.رُم با همه ي قشنگي ش جلوي چشمم خرد شد. توانايي خراب كردن هرچيزي را داشتم.باورم نميشد . همان چند روز بعدش هم كه مرضيه را ديدم گفتم من آدم اين حرفها نيستم.نميگذارند من بمانم. گذشته از ان سالها.

امروز دوباره ديدم نميگذارند.من يكجايي پايم گير كرده.انگار يكي قفل نامريي زده باشد به پاهات كه يكوقت درنروي. تكان نخوري.

بي شباهت به سيزيف نيستم.محكومم.مزخرف ميگويم انقدر كه ميتوانم از خبر باريدن برف برسم به اينجا.توي يك لوپ احمقانه ميچرخم و آگاهم.

+

دلم ميخواد بخوابم. همين الان. 2ساعت بعد بيدار بشم ببينم اينجا نيستم. ميدونم اينا توهمه. فانتزيه.
ولي من دلم ميخواد يه چيزي بخوام.
حتي غيرممكن.

مثلن خوب بشم. اصلن تو بگو بگن ديگه قرص نخور.
بعضي وقتا فك ميكنم هيچ اميدي بهم نيست.
ننه من غريبم بازي نيست.
واقعن اميدي بهم نيست.
همين 20دققه پيش يكي گفت تو رو بايد هضم ميكردن. نكردن.
خب؟
تاوان هضم نشدن رو من بايد بدم ديگه؟
هنوزم دارم ميدم.

هر چي بيشتر به خودم فكر ميكنم بيشتر دور ميشم. قبلن تصورم اين بود كه خيلي رنج كشيده ي بالغ و بزرگي هستم.. اصلن من خود بودا م.
بعد چن وقته حس ميكنم اب رفتم. حتي حجم غم هام كم شده.
ولي شكل فاجعه بودنشون بيشتر شده.
يه حركت كوچيك كافيه تا همه چيز بمب! بتركه.
ولي ديگه غمي ندارم.
و يقين.
اين بيشتر اذيت ميكنه.
يه يقين عجيب غريبي داشتم تا قبل از اين. نيست.انگار برف بوده اب شده.
خوابم نميبره. فريان نوشته بدبخ پاشو پاشو ياروت تخت شد.
من باز خوابم نميبره.
انگار هر روز بيشتر بترسي از اون بيرون.بيرون از وبلاگت. گودرت.
من خوابم نميبره.به يه شرط ميخوابم. كه وقتي بيدار شدم اينجا نباشم.
Sunday, June 20, 2010
بر كف باغ كفش هاي فرسوده ي كودكان روان است

تابستان براي من يعني كلاس زبان پويا.
يعني خيابان هاي شلوغ اراك.
يعني دلهره ي پاگذاشتن توي كوچه پس كوچه هاي پشت پاساژ اسلامي.
پسرها و نگاه هايشان.
تابستان هاي كشدار و تمام نشدني. كلاس بسكتبال سالن 22بهمن و بطري هاي اب كه هر روز پر ميشدند و شب كه ميرسيدم خانه خالي بودند.
ژست هاي ابلهانه وقت اب خوردن از بطري آب كه انگار دائم الخمر 50ساله يي بودم.

كلاس زبان هاي بيهوده براي گرفتن تافل و اين روياي ابلهانه كه بعدها بروم امريكا.
بابا گفته بود.
تابستان يعني بادبادك ساختن با مامان و نشستن توي حياط و خاله بازي كردن با ادمهاي خيالي.چايي ريختن براي عموهاي خيالي.
تابستان يعني خانه ي دايي و تخت هاي دور باغ و هندوانه و فاميلِ سرخوشي كه دور هم جمع ميشدند و بگو بخندشان خفه ت ميكرد.
يعني من كه كنار استخر وسط باغ جلوي چشم همه مي ايستادم و يواشكي بچه ها را هل ميدادم توي استخر.
يكبار هم كسي توي گوشم نزد از انهمه شيطنت.
مطمئن بودم هميشه يكي دارد از پنجره هاي طبقه ي بالاي عمارت مرا مي پايد.
و اگر كسي توي اب خفه شود و پليس سر برسد حتمن من بدبخت را لو ميدهد.
تابستان يعني سه ماهي كه هما دخت و برادرهاش و همه ي فاميلشان از تهران مي آمدند اراك و هر روز بايد يك ژانگولري سر هم ميكرديم كه حوصله شان سر نرود.يعني گشتن كيف مادر هما و كشف چيزهاي غريب: خميردندان ژله يي, رژ لب هاي براق, تِل سرهاي قشنگ, ادامسهاي خارجي كه فرهاد از خارج ميفرستاد.
يعني مرداد ماهي كه ميرفتند شمال تا 3 هفته سر و كله شان پيدا نميشد و دوباره برميگشتند اراك و دلم ميخواست من را هم با خودشان ببرند تهران.
ببرند يكجايي دور از كلاس زبان پويا, سالن 22بهمن, دور از كلاس خوشنويسي و نقاشي .
يكجايي دور ازترس كارنامه و نمره انضباط و آلبالو هايي كه مربا ميشدند و شربت.
يكجايي كه خميردندان ژله يي نشانه ي بي دردي و خاك بر سري نبود. يكجايي كه
تابستان تابستان بود.
خواب ديدم دراز كشيده م يكجايي. وسط هال خانه ي كسي.
آدمها مي رفتند و مي آمدند.
انگار مجلسي بود انجا.
نور ,مستقيم از يك پنجره يي ميزد توي چشمم.

يكي رد ميشد. چادر گلداري كشيد رويم.
رفت.
چادر سبز بود با گلهاي ريز زرد.
همانجا داشتم فكر ميكردم اگر اين سارافن ميشد چقدر قشنگ بود.
سعي كردم بخوابم.نشد. پاشدم رفتم توي تراس خانه شان.يادم افتاد قرص هايم را نخورده م.
بيدار شدم. ظهر بود. وسط اتاق بودم.


Friday, June 18, 2010
دل گمكرده در اين شهر نه من مي جويم
اسمس رسيد
ناشناس بود.
نوشته بود : "خبري از ما نميگيري"
نوشتم : يو؟

نوشت: "يكي كه خيلي ميخواستت".
خنده م گرفت. گفتم حتمن يكي دارد شوخي مي كند.
"جواب ندادم. دوباره نوشت: "كي خيلي ميخواستت؟

شوخي م گرفته بود. نوشتم : "خيليا. تو كدومشوني".
داشت گريه م مي گرفت.
كي من را خيلي خواسته بود؟
اگر هم خواسته بود در لحظه بود. عميق نبود.

نوشت: "ديروز ديدمت از ديروز حالم خيلي بده.
اون كي بود باهات؟
"بي اف ت؟

مطمئن بودم شوخي است. مطمئن بودم تهش پسر خاله يي, پسر دايي, دوستي كسي از اب درمي ايد. سعي كردم خونسرد باشم و مودبانه جواب بدهم.

نوشتم : "نه. شوهرم بود".
10 ثانيه نكشيد. اسمس داد: "دروغ نگو. بهتون نمي خورد. دوستته"
شماره ش رو گرفتم.برنداشت گوشي رو.

دلم اشوب شد. گريه م گرفته بود.
اين جمله ي مسخره و پيش پا افتاده ي "خيلي ميخواستت" رفته بود توي مخم. ميخواستم بدانم كي خيلي ميخواسته .

نوشتم: "خودتو معرفي كن. اگر نه گو تو هِل!"
اين هميشه جواب ميداد.
نوشت: "فردا ببينمت. دارم ميرم. يه بار ببينمت".

داشتم رواني ميشدم. با گوشي مامان شماره ش رو گرفتم. جواب نداد باز.
زرنگ تر ازينها بود كه دم به تله بدهد.
خاموش كردم موبايل رو.
بيدار شدم. روشنش كردم.
"اسمس رسيد : "يعني واقعن نشناختي منو؟

كي بود كه بايد يادم مي ماند؟ كي بود كه انقدر ادعاي دوست داشتنش ميشد؟ يعني ممكن بود" او" باشد؟ نبود. مغرورتر از اين حرفها بود.
ميگويم "بود". شايد الان نباشد.
گفتم: "من اعصاب ندارم .بدوقتيه واسه قايم موشك بازي".
نوشت: "اگه حوصله نداشتي كه جواب نميدادي خانوم شوهردار".
اين حرفش زخم زده بود. سوختم. ميخواستم خودم را بكوبم توي ديوار. حرصم گرفته بود.
چرا انقدر به خودش مطمئن بود. به خواستنش. كلمه هاش يك لحن قوي يي داشت .باز هم دوام آوردم كه حرف مزخرفي نزنم.
نوشتم :" ببين من نه حوصله دارم نه علم غيب".

نوشت: معرفت هم



به تازگي ها كنار اين فنجان چاي گريستم دست خودم نبود

در زير آوار خزان با لكنت و بي گناهي يكديگر را صدا مي كرديم
حتي نمي دانستيم ايا شب شام داريم اگر چه ما با شامي مختصر هم شاد بوديم-
سرانجام باد خزاني ما را نجات داد-
از آواز خزاني رها شديم اما باز غفلت و خاموشي دوباره:

شنبه - يكشنبه- دوشنبه - سه شنبه- چهارشنبه- پنج شنبه- و جمعه ي بي پايان

_احمدرضا احمدي_
ميان آرزوهايم خفته م.
من خيلي وقت است آرزو نمي كنم.
وقتي مي نويسم آرزو. فكر مي كنم. ياد خيلي چيزها مي افتم. مثلن يادم مي افتد يكوقتي ميخواستم فيلنامه نويس باشم و فيلم بسازم. ميخواستم معروف باشم. اصلن خيلي از انهايي كه ميروند هنر ميخوانند ميخواهند معروف شوند. قابل انكار نيست.
نميدانم شايد هم دارم دري وري مي گويم. ديشب يكجايي بودم و هي داشتم فكر ميكردم اين مرد كه الان روبروي ماست و زندگي ش را زده له كرده قبلن چه ارزوهايي داشته؟
آرزو داشته زن بگيرد.بچه دار شود. بعد برود عاشق يك دختري بشود كه از قضا دوست زنش هم هست؟
واقعا ارزو داشته كه در سن 32 سالگي شبها از خجالت زنش نرود خانه ش؟ برود روي پشت بام خانه ي پدريش دراز بكشد و هي تصميم بگيرد و دوباره تصميمش را عوض كند؟
ديشب من يكجايي بودم كه يادم افتاد دلم ميخواست يكوقتي روي تخت دونفره كنار كسي دراز بكشم.سر به سر هم بگذاريم. بالش بازي كنيم و اخر هم توي بغل هم خوابمان ببرد.
بچه بودم. ارزو داشتم. فيلم هاي هپي اند زياد ميديدم. نميخواهم خودم را تحقير كنم يا توجيه. ولي ان وقتها فكر ميكردم ازدواج ميكنم تا تاييد شوم. تا آرام باشم.تا يكنفر بيشتر از همه دوستم داشته باشد.ميخواستم خواسته شوم.
ديشب ديدم هيچ كدام اينها را نميخواهم. داشتم با بي ميلي تمام غذايم را ميخوردم.ميخنديدم. شوخي ميكردم و ته دل ميگفتم جوابم نه است.حالا تو هي فلاني! با چشمهات من را دنبال كن. من خيلي وقت است دلم نميخواهد خواسته شوم.آرزويي ندارم كه لازمه ش دونفره بودن باشد. ارزويي هم اگر باشد خودم به تنهايي از پسش برمي ايم.
ديشب يكجايي بودم كه دلم نميخواست ديگر توي آغوش كسي ارام بگيرم. ديدم همين برايم بس است كه شبها توي تختم ارام دراز بكشم. ستاره بشمارم و بگويم خب اين هم يكجور است. همخوابگي ادمهاي زندگي م را با ادمهاي رابطه شان را تصور كنم و بگويم خب عب ندارد. زندگي يعني همين.هميشه توي اغوش يكنفر نمي خوابي.
ممكن است سالها طول بكشد تا اغوش خودت را پيدا كني.
ديشب يكجايي بودم كه يكنفر داشت از شب آرزوها حرف ميزد. مخاطبش من بودم. گفت : همين تو! امشب يعني نميخواهي بيدار بماني مثل سالهاي قبل و آرزو كني؟
خنديم. يعني دلم ميخواست بگويم : ببين! من ارزوهام سالهاست كه يك چيزند. سلامتي خواسته م براي مادرم, خودم. ارامش خواسته م. پول خواسته م.رضايت خواسته م.
سالم كه نيستم. ميبيني كه.
مادرم هم بايد شب تا صبح دست و دلم بلرزد براي هر تيكه از تنش كه دارد يكي يكي بلا سرشان مي آيد.
ارامش هم مثل باد است .ميرود و مي آيد. ماندگار نبوده.
پول هم كه حرفش را نزن.
رضايت مجموعه ي اينهاس. نيست؟ اگر هست ندارم. نه از خودم راضي م نه از دور و برم. پرتوقع هم نيستم.
چيزهاي ساده يي خواسته م.
بعد همانجا چشمهام برق زد كه هي ببين! تو چيزهاي ساده ميخواسته يي. يعني ميخواسته يي.
خواستن.
رفتم توي بالكن.گلوله كاغذي كه دستم بود را انداختم پايين. 22طبقه فرصت داشت تا خودش را نجات بدهد.بعد سرم را گرفتم بالا كه خودم را امتحان كنم , ببينم ميخواهم يا نه.
زور زدم. خيلي سعي كردم يك چيزي بخواهم. چيزي نداشتم. الكي گفتم : فردا اتفاقي نيفتد.
برگشتم توي اتاق. نشستم لبه ي تخت شان. تخت قشنگي بود. چوبيِ ساده. يك قهوه يي خوشرنگي بود.ملاف هايشان تميز و خوشبو بود.
سر را كردم بين بالش هايشان. سعي كردم دلم را خوش كنم . به چي نميدانم.
ولي هي داشت دستهام مي لرزيد.
يكي آمد تو..بلند شدم خودم را جمع و جور كردم.رفتم بيرون.
قرار بود يكجوابي به آن جمع بدهم و برگردم.
گفتم نه.
يكي امد دنبالم. دليل خواست. گفتم ندارم.
گفت: داري خودت را گول ميزني. ميخواهي. ولي ميترسي.
رفتم توي اسانسور. طبقه ي همكف را زدم. 22 طبقه وقت داشتم كه نترسم.
صبح كه بيدار شدم همه چيز بهم ريخته بود. داشتم گريه ميكردم.
يه بار اسمِ منو بيار توو اون وسطِ سفيد.


Wednesday, June 16, 2010
هي دلم ميخواد يه چيزي بنويسم.
نميدونم چي.
زندگي م انقد هيجان و اتفاق نداره كه بخوام هر روز يه چيزي بنويسم.
اين صفحه رو باز كردم نشستم روبروش. منتظرم يه چي بنويسم. يه چيز مهم.
مهم به چي ميگن؟ تعريف مهم چيه؟

مهم خيلي اتفاق عجيبيه.
چيز عجيبي ندارم.
فقط دلم تنگ شده.واسه كي يا چي شو نميدونم.
يه چيزي هي تُك ميزنه. ميگه : ببين. ببين. تنهايي.
با عكس چادري و وسط اونهمه خنده وريسه مسخره بازي هم تنهايي.
داري خودتو گول ميزني.
ادم موقت هستي. بفهم اينو. اين دريغ كردن احمقانه يعني همين.
دلم نميخواد اين صفحه رو ببندم .ميخوام تا صبح بشينم بنويسم. روده درازي كنم.

Tuesday, June 15, 2010
بي قاعده
من دوستهاي زيادي م را از دست داده م.
وقتي مي گويم از دست داده م يعني خودم راهي شان نكرده م كه : خب! تمام شد و برو و من نيستم ديگر.

نه. يعني يك اتفاقي افتاده كه من دستي نداشته م و از دست داده م. شايد اين اسمش از دست دادن نباشد , مثلن اسمش نبودن باشد نميدانم , شما يك اسم بگذاريد برايش, ولي براي من معني رفتن و نبودن و نداشتن نميدهد.
از دست داده م. يا بهتر اينكه از دستم گرفته ند.

مثلن يكوقتي واسطه شده م بين دوستم و دوستي ديگر. با هم رفته ند و من ؟
هيچ.
امشب ديدم كه چطور كسي را از دست داده م.
ديدم چطور از من گرفتنش.
بعد دارم اين را با بغض و درد مي نويسم.
يعني ادم ياد يكروزهايي نيفتد؟
بعد ببيني چطور دورش ميكنند.

قبلن هم گفته بودم. دراز نويسي مثل من توي جمله هاي وسط تا‌ اخرش كلمه هاي مناسب را پيدا ميكند.
مثل الان.
حالا بهتر است بنويسم از من دورش كردند.
از دست نداده م ولي.

دوستهاي زيادي را از من دور كرده ند.
نميپرسم چرا. يعني هيچ وقت نشد بروم بايستم روبروي طرف و بگويم چرا؟ بگويم من چه شدم؟
مني وجود ندارد.
وقتي مهم نيستي تلاش نكن.
تازگيها يك چيزهايي , يك تعريف هايي دارند مطلق مي شوند.
انقدر مطلق كه نمي توانم يك لحظه به بالا و پايين شدنشان فكر كنم.

اين روزها چند باره خواني راه انداخته م.
كتابهاي قديمي را مي كشم بيرون. صفحه ي اولشان را ميخوانم. بعد شروع ميكنم به خواندن.
براي بار چندم زير جمله هايي كه دوست دارم خط مي كشم.


Monday, June 14, 2010
من به كجا سفر بَرَم؟
به سمانه

و رابعه چون به مكّه ميرفت, در باديه روزي چند بماند, گفت: " الهي! دلم بگرفت.كجا مي روم؟ - من كلوخي, آن خانه سنگي- مرا تو مي بايد" .
حق-تعالي- بي واسطه به دلش خطاب كرد كه " اي رابعه! درخون هژده هزار عالم مي شوي! نديدي كه موسي- عليه السلام- ديدار خواست, چند ذرّه تجلّي بر كوه افكندم, كوه چهل پاره شد؟" .

ذكر رابعه عدويّه
Sunday, June 13, 2010
چرا من "تو" ي تو نيستم؟

توي كسي بودن چيز خوبي ست. خيلي خوبي ست. خيلي خيلي خوبي ست.
در متن كسي "تو" بودن خوب است. مخاطب خاص بودن خوب است.
Saturday, June 12, 2010
طلب كنيد مرا از ميان تاريكي
هميشه يك چيزهايي را نگهداريد.
وقتي ميگويم يك چيزهايي يعني چيزهاي خوب. خوشرنگ.شاد. چيزهايي كه وقتي نگاهشان ميكنيد چشمهاتان بخندند.

هميشه يك چيزهايي را در دم بندازيد دور.
همان هايي كه مدام بهتان ياداوري ميكنند " تو نيستي" " تو باختي" "تو نتوانستي" "تو گند زدي" " او گند زد " چيزهايي كه باعث ميشوند يك چرا ي عميق و بزرگ جلوي چشمتان ظاهر شود.
نميگويم چرا بد است. ولي تا يك جايي چرا ها كمك ميكنند. از يك جايي به بعد چرا ها ميشوند ميخ توي چشمتان. كورتان ميكنند و ديگر راهي نداريد جز اينكه مدام توي تاريكي باشيد.

هميشه يك چيزهايي را بايد در آستانه گذاشت. در آستانه ي داشتن و نداشتن.
چيزهايي كه نميدانيد اگر نباشند چه چيز ديگري جايش را ميتواند پر كند يا اگر باشند و نگهشان داريد , توان تان را ميگيرند.

چيزهاي در آستانه م زيادند.
هميشه مردد بوده م بين شان.
هميشه با شك نگهشان داشته م.
هميشه داشته م و دارم از خودم ميپرسم بندازمش؟ نندازمش؟ و خواهم پرسيد. هميشه در لبه بوده ند. در لبه ي بودن.
من اين لبه را هم نميدانم دوست دارم يا نه. ميخواهم باشم يا نه.
مثل نشستن لبه ي پشت بام است.نميداني بيفتي يا بلند شوي بروي گوشه يي و باز زندگي كني.

من اين لبه ها را دوست دارم؟ نميدانم. ولي الان در لبه م.
مثل در تاريكي انتخاب كردن است. نميداني چراغ ها كه روشن شوند برنده يي يا بازنده.
مثل شبهاي تولدت ميمياند. دلت ميخواهد وقتي ميروي خانه چراغها خاموش باشد و تو كليد را كه فشار ميدهي صداي جيغ و خنده گوشت را كر كند ولي گاهي هم چراغ ها روشن ميشوند و كسي حتي بهت زنگ هم نميزند.
حالا ممكن است كليد را فشار بدهي و ببيني خودت مانده يي و خودت.
اين لبه ي تاريكي و روشنايي لعنتي.


Friday, June 11, 2010
7قرص در شبانه روز
كه عمودي نه,
افقي از گلويم پايين ميروند.

نشانه3



حالا نزديك تر بيا و , كليد در باغ را از من بگير

نشاني آن باغ را روي كليد براي تو در اينجا نوشته م

من سالهاست دور مانده م از تو

و مي روم كه بخوابم

من پرده را كنار زدم

حالا تو با خيال راحت پروانه وار در باغ گردش كن

من بالهاي پروانه ها را هم با رنگهاي تازه براي تو در اينجا نوشته م
_براهني_
Thursday, June 10, 2010
بر ما عشقه هاي نامريي پيچيده بود

من خيلي سعي كردم فراموش كنم. نشد. خيلي سعي كردم قيافه ي ادمهايي را به خودم بگيرم كه فراموش كرده ند. برايشان مهم نيست.ادمهايي كه پذيرفته ند.پذيرفتن. خيلي مهم است بپذيري كه نشد و ديگر نميشود. من همه ي سعي م را كردم برگردم به حالت عادي. حالت عادي يعني مدام فكر نكنم از دست داده م .فكر نكنم بايد هر كسي بعد از ان روز امد را مقايسه كنم و نااميد شوم.فكر نكنم اسمت را اوردن كار دشواري ست.دشوار هم نبود. فقط درد داشت.هربار بردن اسمت مساوي بود با ياداوري 7 ضربدر 356 روز ضربدر 24 ساعت.

امروز پنجشنبه است.مثل همه ي پنجشنبه ها. ولي من يكجوري دلم اعتراف ميخواهد.دلم ميخواهد دوباره بنويسمش.بنويسم در زندگي ادم به ندرت پيش مي آيد كسي بي هوا بنشيند كنارت و خوب ببيندت. وقتي ميگويم خوب ببيندت يعني با همه ي جزييات.مثل همان پنج شنبه يي كه دانشگاه سوت و كور بود و فقط كلاس زيبايي شناسي برقرار بود و من نشسته بودم روي نيمكت و تو امدي نشستي كنارم و از طراحي هايم تعريف كردي. از چشمهام. بعد از ان من هي دلم ميخواست هميشه افتاب باشد و به جاي شب روز باشد. ان روز يك تو ي ديگري هم بود. تو هم ميدانستي. من قرار گذاشته م با خودم تو را بُلْد بنويسم و آن يكي را نه. بُلد بودن ادمها در زندگي به مدت زمان بودنشان ربطي ندارد. حالا تو بگو ان يكي تو 4سال هر روز بوده. و تو فقط 3ماه.تو اينجا را ميخواني.دستكم من دلم ميخواهد اينطور فكر كنم و ان يكي تو اصلن نميدانم كجاست و مطمئنم ادرس اينجا را ديگر ندارد بعد از 4سال.

تو بودي و داشتي عاشقي ميكردي. من هم بودم ولي نه به اندازه ي تو. من حواسم جاي ديگري بود.حواسم به تو بود.روز تولدم بود .زير پتو داشتم فين فين ميكردم و دلم را كسي چنگ مي كشيد. هنوز هم بعد از 7سال ميگويم اين اسمش نامردي نبود. اتفاق بود.عاشق تو شده بودم.و تو خبر نداشتي.وقتي گفتم هم قيافه ت تغييري نكرد .فقط با سنگي كه جلوي پايت بود بازي كردي. قلش دادي يك سمتي و گفتي باشد. من ميدانستم دارم از دست ميدهمت و هيچ تضميني نيست كه تو را بدست بياورم.اما ميخواستم امتحان كنم.

تو كه امدي همه چيز عوض شد ولي تو كه رفتي نه. فرق ادمها در همين جاست. وقتي بودن شان با نبودن شان فرقي ندارد.تو كه رفتي دنيا زير و رو شد. مگر ميشد نباشي؟ بله.ميشد.سر كلاس طراحي2 مدل شده بودم.حافظه نداشتم.انگار از شب قبلش همه چيز پاك شده بود.تو نبودي و "من" بي معني بود.الان اينها احمقانه ست.بچه گانه است ولي آن موقع بود.زنگ زدي قبل از رفتنت: "نقدُ بچسب".

نقدي نبود.من بودم و خودم.خودي كه خالي شده بود.تو هم كه دوباره خودت برگشتي, باز زندگي خالي بود.من ميديدم داري همه ي زورت را ميزني كه جاهاي خالي را با كلمه هاي مناسب پر كني اما جمله ت هي بي معني تر ميشد.جمله ي درست را كسي قبل از تو ساخته بود و بهم ريخته بودش و رفته بود.بعد از تو خيلي هاي ديگري امدند.همه ي اين خيلي ها يك نشانه يي داشتند. يكي مثل تو سيگار ميكشيد.بعدي انگشتهاش مثل تو بود. بعدي مثل تو رنگ سبز را دوست داشت.ديگري مثل تو عاشق فلسفه ي هنر بود و عاشق گرتا گاربو بود.چقدر بايد ميگذشت تا تو بروي كنار و يكي بيايد كه به خاطر خودش باشد.اين براي من يك جور فرار بود.اينكه خودت را مجبور كني ادمها را مثل خودشان ببيني نه مثل تو.توهم بود؟ توهم خواستن؟ ايتاليا رفتن و داستانهاش هم بهانه بود. هركس هم بعد از تو امد باور نكرد كه من به خاطر خودم , همه ي زندگي م را زير و رو كردم كه بيايم ايتاليا.

ان شب توي هتل بوديم.مامان خوابش برده بود از خستگي راه. خواهرم داشت براي خودش اواز ميخواند.من هي دلم داشت ميتركيد انگار.مشهد بودن كه غصه نداشت.اما من ياد يك چيزي افتاده بودم. ياد مريضي م. از كي مريض شدم؟ تو خوب يادت هست. از وقتي تو رفتي. شايد بخندي. باور نميكني. ولي من خوب ياد هست چطور تنم با من دشمني كرد.يكبار كه همه قطع اميد كرده بودند دلم خواست بيايم مشهد. اولين باري بود كه حرم را ميديدم.گفته بودند اگر دفعه ي اولت باشد كه ميروي زيارت هرچيزي بخواهي خدا بهت ميدهد. هنوز يادم است چطور گيج ايستاده بودم جلوي ضريح و نميدانستم چه دعايي بكنم.توي دلم گفتم: خدايا ببخش. ولي نميدانم اول او را بخواهم يا سلامتي م را. كلي كلنجار رفتم با خودم و آخر سر قرار گذاشتم اول تو را بخواهم .بعد خوب شوم.ميبيني؟ دروغ نگفتم.خوب نشدم.تو را هم ندارم.انگار در اصل چيزي نخواسته بودم.ان شب هم توي هتل ياد همين افتادم.خواهرم امد بالاي سرم.ملافه ي سفيد وشق و رق را كه كشيده بودم روي صورتم كنار داد.پرسيد چرا گريه ميكنم.جواب نداشتم.بعد انگار بعد از اينهمه سال خودشان يكجور غريزي ميفهمند.گفت: به خاطر او؟ بغضم تركيد. گفت: ميگفتي تمام شده. گفتم: دروغ گفتم. هنوز هم دلم از ديدن اسمش گيج ميشود.گفتم ميل زده كه براي 22خرداد ميخواهد بيايد ايران.

خواهرم اه كشيد و خيره شد به پنجره.نزديك غروب بود. مثل فيلمها شده بود. فيلمهاي دوزاري تلويزيون.ولي خب بود.من ميدانم اينجور وقتها ياد چه روزي ميافتند. 19سالم بود. امده بوديد خانه مان.نشسته بودي يكجايي كه من خوب ببينمت. دختر 19ساله ي كله خري بودم كه ميخواستم با همه ي ادعاهاي استقلال طلبانه م بيايم با تو زندگي كنم.هنوز هم مادرم گاهي از خودش ميپرسد چطور راضي شد كه ان اتفاق بيفتد.بعد ميبينم اگر توي همان 19 سالگي مادرم راضي شده بود كه بله را بگويم و همراهت بيايم الان زندگي چه شكلي بود؟خواهرم گفت به صلاحت بود.اما اين بيشتر به سلاح شبيه بود كه بنگ بنگ ازش شليك شده بود و من مُرده بودم و تو به قهر رفتي.

موهام ميريزند.كم پشت شده ند. به جز قرصها, يك اسپري هست كه بايد هرشب كف سرم اسپري كنم.ديشب هي پيف پيف روي سرم زدم.ميخواستم تمامش كنم.دست خودم نبود.يك شماره يي زنگ زده بود و حرف نزده بود. به طرز احمقانه يي خيال كردم تويي.ميدانم نيستي.شماره م را نداري. ولي پيدا كردنش هم كار سختي نيست.مامان ميگويد تمامش كن. ميگويم تمام شده. بعد ميبينم گاهي ميروم نردبان ميگذارم و كمدهاي بالاي كمد ديواري را ميگردم.تابلويت را پيدا ميكنم و هي يادم ميافتد به كرج.به زمستان ان سال. به دانشكده موسيقي و پاهاي من كه توي كفش كبود شده بودند. به خطي هاي گوهردشت و تمامي ندارد.ميبينم يك حجم عظيمي از گذشته ي من در يك مدت زمان كوتاه مال تو بوده ند و با اينهمه سالي كه گذشته برابري نميكند.

هر روز صبح كه بيدار ميشوم به خودم ميگويم من ميخواهم زندگي كنم.دوباره سالم باشم.آدم باشم. كار كنم. بچه داشته باشم.خوشحال و پولدار باشم. بعد اهسته. نميداني چقدر اهسته كنار اينها ميگويم با تو باشم و دوباره برميگردم به دنياي واقعي و ميگويم نه.بدون تو هم ميشود. مثل همه ي اين سالها. همه ي اين سالها مي‌ايند جلوي چشمم و ميبينم همه ي اين سالها بيشتر شبيه مردگي بوده تا زندگي. به جز يك لحظه هايي كه فكر كرده م دلم ميتپد.خنديده م.يا يادت نبوده م.

امروز دوباره يادم افتاد به دركه هاي پنج شنبه. تو هم نبودي من خودم ميرفتم.تنها.يكبار توي پمپ بنزين ولنجك زدم زير گريه. نميشد تكان بخورم.ولي به هر زحمتي بود رفتم. رفتم نشستم.موقع برگشتن با يك اقايي امدم پايين. پير بود. گفت از قيافه ت معلومه خسته يي. نرسيدي. ميخواي برسي.غصه نخور. ميرسي.

امروز هم دوباره دلم خواست بروم دركه.موقع برگشتن يكي بيخودي از راه برسد و بهم بگويد غصه نخور.خوب ميشي.نرسيدي هم نرسيدي.

+++

Wednesday, June 9, 2010
دلم ميخواد برم.
دلم ميخواد گم شم يه جايي.
دلم ميخواد نگران مامانم نباشم.ميخوام يه بارم بقيه نگرانش باشن.نگران تنهاييش.

ميخوام نگران خودم باشم.نگران اين ساعتها و روزهايي كه دارن ميرن.
منم نميتونم بگيرمشون.
ميخوام برم بشينم تو فرودگاه , تو استتوس فيس بوكم بنويسم من برميگردم يه روز.
بعد مطمئن باشم كه برنميگردم.
دلم ميخواد گريه كنم.
برم گم شم يه گوشه يي.
اينايي كه دوست صميمي دارن. اينايي كه يكي مياد بغلشون ميكنه.
اينايي كه يكي نگرانشونه.
من همينم ندارم.
بكس راست ميگه. ميگه تو بري وسط اروپا هم بشيني باز هميني. همين عني كه هستي.
خسته م. به خدا خسته م.بسه.
عنا! بسه!
من خسته م.
Tuesday, June 8, 2010
Still a little bit of your song in my ear*


هر دوشون همه چيز رو تبديل به حادثه مي كردن.دختره اين طور دوست داشت.يك خريد معمولي از خواربار فروشي براشون پر از حادثه بود.اونا هميشه به چيزهاي احمقانه ميخنديدن.مرد دوست داشت دختر رو به خنده بندازه.اونا به هيچ چيز ديگه يي زياد توجه نمي كردن.چون تنها چيزي كه ميخواستن اين بود كه با هم باشن.اونا هميشه با هم بودن.

پاريس تگزاس, ويم وندرس
*Cannonball
Monday, June 7, 2010
از خواب پريدم نوشتم : رنجي مضاعف
بغض داشتم ولي مجبور بودم. مجبور بودم كنارشان توي خيابانهاي مشهد راه بروم.زير افتاب داغ مشهد خريد كنم.
بروم رستوران و شيشليك بخورم.
من ادم شانديز و اين حرفها نيستم. من ادم اينجور رفتن ها نيستم. اينجور سفرها.
بايد كنارشان مي ايستادم عكس يادگاري مي گرفتم.سر مزار عطار.سر قبر خيام. كنار آبهاي كلات.
بغض داشتم همچنان.
دلم ميخواست نصفه شب بيدار شوم بروم حرم. دست بندازم توي آن ميله ها. بغضم بتركد. بگويم.
ولي ادم اين حرفها هم نبودم.
يك خنده ي عجيبي همراهم بود كنار بغضم.
هرجا داشت اشكهام سرازير ميشد , خنديدم.شوخي كردم كه كسي نفهمد دلم كنارشان , توي اين خيابانها, توي اين باغها , كنار اين دريا نيست.
داشتم براي مادرم منو ي رستوران را از دور ميخواندم.همزمان نت هرمس را ميخواندم .نوشته بود التيام.
خواندم التيام , خواندم زخم , خواندم بگرديد دنبال چنين ادمهايي و اشكهام سرازير شد.
زود سرم را كردم توي كيفم دنبال عينكم گشتم.مادرم حرص خورد.گفت : تقصير اين موبايل است.تقصير اسمس.زنگ.تنها بودم.قفسه ي سينه م سفت شده بود.انگار هوا نبود.انگاريكي داشت هوا را هم دريغ ميكرد. وقتي ميگويم " هوا را هم" يعني قبلتر چيزهاي ديگري را هم دريغ كرده بود.همدردي ش را. دل ش را..
محل ندادم.دوباره شروع كردم به خواندن: پيتزا سبزيجات, پيتزا مارگريتا, پيتزا ..دوباره نت را خواندم. دوباره .دوباره..

كتاب سيندرلا يم را ميبندم.نشسته م توي هال و از همان جا توي حياط را ميبينم.تكيه داده م به پشتي و هي حواسم ميرود.
برف باريده تا ساق پاهام.اراك يم دوباره.اراك يعني برف.يعني زمستانهاي سرد.خيلي سرد.ولي نه سردتر از آغوش اينها.
من حتي توي اغوش مادرم هم گرم نميشوم.حتي وقتي سرم را ميبرم لاي سينه هاي مادربزرگ هم گرم نمي شوم.
مادربزرگم ميگويد دستهام, بيني م, پيشاني م شبيه پدرم است.
خواهرم شبيه مادرم است.جواني هاي مادرم.مادرم هيچ عكسي از جواني ش ندارد.
مادرم توي حياط دارد لباسها را كه يخ زده ند از روي بند رخت جمع ميكند.ژاكت سرمه يي پوشيده و من فقط بالاتنه ش را ميبينم و دستهاش را كه دارد لباس ها را يكي يكي برميدارد.
حالم خوب است.صبحانه م را خورده م.اما چشمهام غريب ميبينند.مادرم برمي گردد سمت پنجره و نگاهم ميكند. تغيير شكل داده صورتش. شبيه يكجور موجود ترسناك شده.ماسك نيست. خودش است.
جيغ ميكشم.گريه ميكنم.ميروم توي اتاق.پشت رختخواب ها قايم ميشوم.نفسم بالا نمي ايد.ملافه يي را روي صورتم ميكشم كه اگر آمد توو, پيدام نكند.
همانجا خوابم ميبرد.بيدار ميشوم توي تختم .دارد برف ميبارد.
دلم ميخواهد زمستان بروم مشهد.بروم كوسنگي.
بارها صورت مادرم تغيير شكل داد و من ترسيدم.خواستم يكشب فرار كنم. نشد.برادرم بيدار شد از خواب و كوله پشتي م را از دستم گرفت و خواباندم كنار خودش.
يكبار رفتم كنار رختخواب ها.دراز كشيدم. با دو انگشت شصت و سبابه بيني م را گرفتم .از دهان نفس نكشيدم تا بميرم.ميخواستم بميرم.
نشد.خواهرم پيدايم كرد.
مادرم پيتزاي سبزيجات سفارش ميدهد. سعي ميكنم برايش تعريف كنم بچه كه بودم چقدر ترسناك بود.گاهي صورت زيبايش چقدر ترسناك ميشد.بعدها صورت خواهرم هم اضافه شد و هردويشان توي حياط بودند و من توي هال دراز كشيده بودم و برميگشتند سمت من و ماسك زده بودند به صورتشان انگار.ولي ماسك نبود.خودشان بودند.
خواهرم برمي گردد .مينشيند سر ميز.پيتزاي سبزيجات سفارش ميدهد. همه ي پيج ها را ميبندم.غذايم را مياورد. نميتواتنم بخورم. بغض دارم. دلم ميخواهد دستي از جايي بيايد .بنشيند روي سرم.همانطور دستش را نگهدارد .من گريه كنم.بگويم :يا ملْجَا كُلِّ مَطْروُدٍ