Wednesday, November 28, 2007
صدا

اصلن این فیلم را به عقب برگردان
هیچ فکر کرده ای ... ما مدتی زندگی می کنیم .. داغ ... عاشق ... وازده ... امیدوار ... هیجان زده ... بیزار .... دلدار ...
دورتَرَک وا می نشینیم. و حرفی نمی ماند. و هیچ چیز نمی ماند. هیچ چیز که معنایی از خود یا طعمی ویژه ... طعمی ناچشیده داشته باشد. هر چیز تاب چیزی دیگر را دارد ... رنگ چیزی دیگر را. هر چیز تنها یاد آوری از چیزی دیگر است.
و بی قراری کم کم آرام می گیرد. بی قراری همانقدر بی معنی می شود که قرار. +
Tuesday, November 27, 2007
فضیلت های ناچیز
يکنواختی کسل کننده‌ای در سرنوشت انسان است. سرنوشت ما طبق قوانين کهن و غيرقابل تغيير، طبق ضرباهنگی منظم و ديرينه به پيش می‌رود. روياها هرگز به حقيقت نمی‌پيوندد و به محض اين‌که آن‌ها را بربادرفته می‌بينيم، يک‌باره متوجه می‌شويم که شادی‌های بزرگ‌تر زندگی‌مان، دور از واقعيت بوده است. به محض اين‌که روياهای‌مان را بربادرفته می‌بينيم، به خاطر مدت زيادی که در ما ولوله برپا می‌کردند. از دل‌تنگی کلافه می‌شويم. تقدير ما در فراز و نشيب اميد و دل‌تنگی جريان دارد.

+++

او می‌گفت که ما دوستانش ديگر برای او هيچ رمز و رازی نداريم و بسيار دل‌تنگش می‌کنيم و ما شرمسار از دل‌تنگ کردنش، نمی‌توانستيم به او بگوييم که خوب می‌دانيم اشتباهش کجاست: در عشق نورزيدن به جريان روزمره‌ی هستی، که يکنواخت پيش می‌رود و ظاهرا هيچ رمز و رازی ندارد.

Labels:

Monday, November 26, 2007
Image and video hosting by TinyPic

خیلی وقت است همه چیز برای من دیر می شود
نصفه نیمه می شود
به اتوبوس دیر می رسم
چراغهای بزرگراه را اشتباه رد میکنم
حرفهای تو نصفه می ماند
بعد یادت می رود
بعد من شاد می شوم
اما نصفه
بعد دوباره
دوباره تو خوابت می برد
من شاد می شوم
دوباره
..

خیلی وقت است در چیزی غرق نشده م
یکی نشده م
جز تن
تن تو
خیلی وقت است دلم می خواهد
کسی بیاید
برایم پازلی بیاورد با 7000 تکه!
می خواهم وقتی آخرین تکه را سر جایش میگذارم
دوباره پاییز باشد
صبح جمعه باشد
آفتاب باشد
باران هم باشد
تو هم باشی
و
من نترسم
از خودم
دل سردم
از من گفتن بود
دلم خالی ست
و خیلی سرد
سرد
س
ر
د
.
.
.
قلب امروزی من , خالی تر از دیروزه..


سرگیجه دارم هنوز
از پیروزان تا دانشگاهشان که من هیچ دوستش ندارم
نیمکتهای پارک وسوسه نمیکنند
می بینی هنوز هم چیزهایی هست که من را به سرگیجه می اندازند
نیمکت ها مرا یادشان هست؟
به خدا که هست
یادت هست من سیب سبز دوست داشتم؟
هنوز هم دوست دارم , ولی نه از دست تو..
یک گوشه یی آرام از توی کوله م دربیاورم..فقط نگاهش کنم..
حتی دیدنش هم ترش است..
کجا بود چوب فروشی ده ونک که من می ترسیدم..
زلزله امده بود..
من دنبال گردو بودم..
می بینی من خیلی بزرگ شده م..
خیلی..
ارام تر
غمگین تر
ناخنهایم محکم شده ند..انقدر که هی نمی شکنند..
مریض هم نیستم..
فقط خالی شده م.
نمی ترسم از جوراب کوتاهم..
از کشیده زیر گوش راست..
از شکستن عینک روی صورتم..
شجاعت نه گفتن هم پیدا کرده م..
بزرگ شدهم
خیلی..
Saturday, November 24, 2007
.... می‌دانی؟! فاصله رابطه‌ها را عقیم می‌كند! اصلا ذاتش را انگار اینجور ساخته‌اند. حالا هرچقدر هم هدایتش كنی از راه دور، هرچقدر هم كه مثل یك بچه‌ی بیمار مراقبش باشی كه یك‌وقت سینه پهلو نكند، یکهو مریض می شود. رابطه را حتی اگر به نیستی نكشد به پوچی هدایت می‌كند. یكهو یك‌جایی می‌رسی كه فاصله‌ی زمانی-مكانی‌ای دیگر نیست ولی به اندازه‌ی طول یك زندگی شكاف هست. می‌فهمی كه ها؟! آن داستان واقعی را یادت هست؟ كه دو نفر از هم دور شده بودند و بعد در تمام آن مدت رابطه را به هزار زحمت حفظ كرده بودند و بعد در اولین برخورد ِ پس از سالها، یكیشان دست كرده بود توی كیف و پاكت سیگارش را درآورده بود! بعد آن یكی پرسیده بود "كی سیگاری شدی؟" و همینجا فكر كرده بود كه این همه سعی، ‌این همه در تماس بودن، باز هم هنوز یك‌چیزهایی را از دست داده‌ای كه فقط در حوالی‌ِهم بودن می‌تواند نشانشان دهد

ئه سرین/هزار توی فاصله
Wednesday, November 21, 2007
عین مخمل سیاه
صبح از دم در تا دانشگاه سرد نبود..سرم به شیشه ها بود با دائو..دوباره چاه دائو..قشنگ است؟جالب است که آدم هر سال یک وقتی هوس شباهت کند؟
کلاس را بی خیال می شوم..غ ÷یشنهادهای جالب می دهد..
میم هم عقب نشست..غمگین بود؟..یونانی ی همیشه می خواند..گرسنه ..پمپ بنزین ولنجک بودیم..خانوم عکاس اس ام اس می دهد که برویم تاتر؟....می روم..سیذارتا می خواند..میم داف خفن نشانم می دهد که حواسم پرت شود..نمی خندم..دلم می سوزد..داف صورتی..
صورتی براق..
ف از سفر مقدس شنبه برمیگردد..÷نجره را باز میکنیم..سیگارهای توی یخچال را می شمارم..از لای لباسها اخرین تانگو در پاریس یافت می شود..وی اچ اس..و خوشحالی دوباره که سه سال پیش است..ببینیم..
حوصله ندارم..از پنجره باران میزند تو..برویم درکه..می رویم..تا اخرین جایی که می شود با ماشین..
گل و مورچه ها..با سیگار هما..سرگیجه مان میشود..برمیگردیم..تجریش تا نیاوران برای تاتر میروم...خانوم عکاس و خواهرش هم میرسند..
جیم زنگ زنگ که کجایی.نیستی..اره من خیلی وقت است که نیستم..نخواسته م باشم..
ر هم نیست..انگار خیلی وقت باشد..
آییش که مثل همیشه خوب است..زیاد..و سرگرد که اسمش یادم نیست..صدایش..
یکجایی خیلی خوب بو.د: آقای تت درست که وقتی من روبروی شما می استم قسمتی از دنیا پشت سر من قرار میگیره..ولی چرا شما وقتی روبروی من ایستادید و با من حرف می زنید ÷شت سر منو نگاه میکنید؟
تمام میشود..خداحافظی..و گازهای من به پیراشکی کاسکو..با آخرین ماشین برمیگردم..سردم است..توی راه دائو..
سعی مان نیز آشکارمان نمیکند..
و یاد من به پارسال همین دور و بر که ر هم دائو دوست داشت..و اولین بار من که بخواهم آ سالم با توپولوف برسد ..سالم با ماشین پدرش برسد به خانه شاان.و فردایش زنگ بزند که بیا دائوی ترجمه نشده ت را ببر..این روزها نبود..نزدیکی های تولدت بود..
هواپیما با تاخیر..و ترس من از فراموشی..
و همه ش ر..بود.
برف هم نداشت..و حالا تازه بارانش گرفته..
و عجیب نیست که من دوباتره به موقعیت های تازه رانده میشوم؟و ترس من از عوض کردن اتاق حتی؟چه برسد به شرایط؟
روی تشکم نشسته خوابم برد..و اینکه تو تحول می خواهی..
Saturday, November 17, 2007
من شنونده ای می خواستم
و کسی که وادار به شنیدن ام کند
NaCm

می دانی من هیچ وقت نرقصیده م..÷اهایم خشکند..من حتی دیشب هم توی آن حلقه هم نشد که با تو برقصم..
دو تایی رقصیدن؟!!!
من دلم همان چرخیدن را می خواهد..دلم می خواهد قهر کنیم..دل تو برای من تنگ شود..
حتی گوشواره خریدن هم مزه می دهد ..باور کن..
من خر چطور همه ی حرفهایم را به تو بزنم که بفهمی؟
آی کیو ی تو که کم نیست؟
بفهم..
می دونی بعضی وقتا مث امروز تو دانشگاه یهو به سرم می زنه واست اس ام اس بزنم یا بهت زنگ بزنم..بعد همین جور حرفای خوب و قشنگ و گل و بلبل واست بزنم.
بعد خجالت میکشم..از خودم..از بیست و سه سالگیم...از 2ماه دیگه که بیست و چار سالگی می شه..
از گربه ای که می ÷لکه بدم میاد..و یهو از تو و از همه..
و فکر میکنم چرا نمی فهمی؟
چرا نمیگیری؟
چرا خواستن خرانه و بی هوای منو نمیگیری؟
چرا نمی فهمی که آدم دوست داره همین جور باهات بیاد..دنبالت..
رقصیدن با فاصله ی مناسب؟
من بلد نیستم..
همون بهتر که با هم بچرخیم..دور هم هم نشد نشد..
اصلن تو بیا دست منو بگیر منو ببر بچرخون..خوب چی میشه مگه؟
با من بخند..
خسته شدم..
دلم می خواد برم مرخصی..ولی می دونم هروقت خسته شدم رفتم دیگه برنگشتم..
اعتصاب صدا کنم..
حتی حالم از خودم بهم می خوره وقتی تو مغزم به این فکر میکنم که چقدر عاشقانه دوست دارم..
خندم میگیره..مطمئنم تو هم وقتی بهت میگم بهم می خندی..
می دونی شاید نیازه که تو یه بار بکوبی توی گوش من..یا من خر یه بار مزه ی طرد شدن و دوست داشته نشدنو بچشم..بعد شاید دیگه از این حرفا نزدم..
ولی لطفن تو این کارو با من نکن..
اصلن بیا درباره ی رقصیدن با هم حرفی نزنیم..
چیزای بهتری از دو تایی رقصیدن هست..باور کن..ولی نمی دونم چی..
الان فکر میکنم چرا باید اینارو اینجا بنویسم؟چرا به خودت نمیگم..همین الان ÷وزخند زدم..و فکر کردم هزار بار گفتم. و تو نمی شنوی..
من باید از تو تقاضا کنم که به من گوش بده!
و کمکم کن که درک کنم که چه اتفاقی افتاده و داره می افته..
من از سردی..دلسردی میترسمم.
از اینکه یه روز صبح از خواب بیدار بشم و ببینم دیگه همین جوری..یهویی دوست ندارم می ترسم.توام بترس خب..
الان این زنیکه تو سایت بهم غر زد که خانم ÷اشو..
منم می خوام برم..
بیا بریم بیرون..الکی حرف بزنیم..بخندیم..
Thursday, November 15, 2007
حرف نمي‌زنيم تا راه فراري باشد.
با گفتن، واژه‌اي آزاد مي‌شود اما حرفهاي بزرگتري به دام مي‌افتند.
سه روز پيش
هجده ساله ست.شال ابي ش را سر كرده..كيفي ندارد..دستش آزاد است..كتاني هاي روشنش را پوشيده و آرام و نرم توي خيابانهاي خيس آبان ماه ; مي دود..مي خندد..نوشتن را دوست دارد..
جايي كه استاد ب نشسته تا او زياد راهي نيست..
كسي "پوف" را خوانده؟
بله..
چرا بد نگاهش ميكنيد..او اصلن موقع خواندنش نخنديده..يا تصويرهاي بدي نساخته..او فقط از آن "يك شادينامه ي كوتاه" خوشش آمده..
آقاي جيم , سي ساله, محترم و كمي متاهل, از توي كمد قهوه اي كه پر از بريده هاي خواندني روزنامه ها يا مجلات و كتابهاي ناياب است; يك دسته برگه درمي آورد و ميدهد به او كه براي خودش كپي بگيرد..
او كپي ها را قرض مي دهد به آقاي دال, وقتي پسشان ميگيرد روي صفحه ي اول كسي كه همان آقاي دال ميباشد با خط كمي خوب جمله هاي مسخره اي نوشته است..او از ان روز به بعد پايش را جايي كه استاد نشسته است نمي گذارد..و هيچ يادش نيست كه آقاي دال اور سبز مي پوشيد و جوري به سيگارش پك مي زد انگار شيره ي جان سيگار را مي بلعيد و بعد همراه جان خودش از بيني ش بيرون مي فرستاد..
5سال گذشته و او هنوز نگران است كه يكوقت كسي آن كپي ها را نبيند..توي مطب دندانپزشكي مدام روي دستش با خودكار ضربدر ميكشد كه موقع رفتن كپي ها را از روي ميز بردارد..توي سوپري انقدر توي ذهنش فرياد مي زند كه جا نگذاري, يادش ميرود چه مي خواست بخرد..همان شب وقتي براي بار چندم جمله ي بالاي صفحه ي اول را خواند , برگه را كند و ريخت دور..
آقاي دال را ديده و نشناخته..جرات كرده تا در آن كمد قهوه اي ر ا باز كند و كپي ها را دوباره بخواند..
"بيضي بسته ي برفين.." "لابه لاي خطهاي روشنفكري دنبال ن ميگردم..او همه ي حرفهايم را مي خواند/ميداند."

او مي داند كه انتخابهايمان توي تاريكي شكل ميگيرند..وقتي تمام شد..هوا روشن ميشود..وتازه ميفهميم چه كرده ايم
"انتخاب يك انجير, به معناي از دست دادن بقيه ي انجيرهاست"*.ولي او كه هيچ وقت خودش انتخاب نكرده بود..انجير هم نبوده است .فقط به چيدن يك چيزي كه نمي داند چيست كمك كرده..
يك سال و شش ماه بعدش دنبال دليل ميگردد ولي پيدا نميكند...نقطه اي بود كه او هر روز به سمتش از نقطه اي به اسم خودش خط مي كشيد.ولي نمي رسيد..خب بايد دنبال نقطه ي سوم ميگشت ولي نبود..مطمئن بود..
او هنوز هم وجود نقطه ي سومي به نام خانم سين, 24 ساله كارشناس مجسمه سازي را باور نميكند..دو احتمال مي دهد:
1-دو راس بيشتر نبوده و او خودش را بيخودي راس دوم محسوب ميكرده است..(مطمئن است كه اينتور نبود) و هر روز بيخودي از راس خودش به سمت راس 1 به زور خطي را امتداد مي داده.ولي راس 3 ()زودتر از او توانست خودش را به راس 1 برساند پس برنده او بود و راس 1 هم منفعل بوده(مطمئن است كه اينتور نبوده).البته گاهي قبلنها دلش مي خواست بداند مثلث موردنظر متساوي الساقين بود يا مختلف الاضلاع و اصلن كدام ضلع بلندتر بود؟ اينها سوالاتي ست كه ديگر اهميت چنداني ندارند..چون راس 1 ديگر اهميتي ندارد..و مثلث فرضي در لحظه ي شكل گيري از هم پاشيد و تبديل به پاره خطي با رئوس 1 و 3 شد.
2-احتمال بعدي وجود نيم خطي است كه نه از وسط آسمان يا يكهويي , بلكه ارام آرام از سمت راس 3 ,به شكل عمود منصف, پاره خطي با دو راس 1 و 2 را به دو قسمت حسابي تقسيم ميكند و باقي ماجرا..اين احتمال به واقعيت نزديك تر است..
حالا او خيلي بزرگ شده و مي داند كه فقط بايد بدهكار خودش نباشد..هيچ وقت نه راس نيم خطي باشد نه اينكه نيم خطي كه به سمتش نشانه رفته را تشويق كند آن هم فقط به اين دليل كه مي ترسد كه نيم خط ديگري توي دنيا وجود ندارد..
حالا او با خيال خودش و پاره خط محكمي؟؟؟ كه يكي از راس ها خودش مي باشد , شاد است و گاهي از كشيدن مثلثي بدون ضلع سوم كه شبيه 8 مي باشد مي ترسد..بعد اخلاقش سگي مي شود و از فكر آمدن چنين روزي پشمش مي ريزد..رو دل ميكند و همه ي روزش را به كشيدن مثلث ميگذراند..

*سيلويا پلات
آدم به حرف که مي‌افتد انگار زمان زودتر مي‌گذرد.
-بله مادموازل، ولي بعدش يکهو کند مي‌شود.
-همين‌طور است آقا. زمان انگار زمان ديگري مي‌شود. به‌هرحال، صحبت‌ کردن دل آدم را سبک مي‌کند.
-بله مادوازل، همين‌طور است. منتها بعدش دل آدم مي‌گيرد، گذر زمان هم کند مي‌شود. انگار به‌تر است که آدم اصلن حرف نزند.
باغ‌گذر /ماگريت دوراس /قاسم روبي

Labels:

Tuesday, November 13, 2007
مرا به خانه م ببر / كه شهر , شهر يار نيست..
كه عشق در ميانه نيست..

به تختم فكر ميكنم و حالم بدتر مي شود..تختم انگار شفا دهنده باشد..فكر ميكنم به همه ي وسايلم..الان كجايند..
نكند چيزي گم شده باشد..يك ليوان آب سر ميكشم..قورت قورت..
تب دارم..و هي تكرار ميشود..من ..سرم كه به شيشه ي اتوبوس چسبيده..پلكهايم داغند..انگار سيخ توي كمرم فرو ميكنند..گرسنه م..4ساعت ديگر ميرسم به خانه مان..الان, در حال حاضر خانه مان..شهرم..هيچ كدام موضوعيت ندارد..مادرم..نه..مامانم و تختم..همين ها..آفتاب مي خورد توي صورتم.گرم ميشوم..باد سرد از يك جاي اتوبوس مي زند پشت كمرم..
و گربه يي كه هيچ دوستش ندارم هي خودش را مي مالد به پاي آن خانومه..از همين گربه هايي كه از بس توي رستورانهاي بين راه خورده ند و خوابيده ند چاق و پر رو شده ند..پياده نمي شوم..نگرانم.اگر گربه هه بچه ي آن خانومه را بدزدد؟..زن چادري پشتش را كرده به اتوبوس و ساندويچش را گاز ميزند..گربه هه سنگين و باوقار هي خودش را مي مالد به سطل كنار زن..حالم بهم مي خورد يكهو..چيزي بالا نمي آورم...آن طرف تر يك اقايي هست كه زياد شبيه بابايم است..حتي سيگار كشيدنش..بهمن ميكشد..نگاه كردنش هم مثل خودش است..آدمها را كلافه نگاه ميكند..يك ساعت مانده..زن ساندويچش را تمام ميكند..گربه مي دود ته مانده ي غذاها را مي خورد..گوجه ي ساندويچ را كه افتاده برميدارد و ميدود..
خيلي دلم مي خواهد لال بودم..كر بودم..فقط مي ديدم..موهايم نشسته و كثيفند..سيخ سيخي از فرط كثيفي و شانه نكردن هوا رفته ند..زور ميزنم خودم را توي شيشه ي اتوبوس نگاه كنم..فقط سايه ي مژه هايم را ميبينم..از خودم رو ميگيرم..دلم براي خودت و خودم تنگ ميشود..براي ان شب كه توي كنسرت شمس بوديم كه هي مي خواند : بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني/ آنچه از غم هجران تو...كه بغض كرده بودم با همه ي اينكه كنارم بودي و باز دلم مي خواست دستت را بگيرم..كه تا صبح حرف زديم چقدر..هنوز هم صداي كمانچه مي شنوم دلم برايت بي خود و بي جهت تنگ مي شود..انگار پير شده باشم اين مدت..همه چيز دور است..حتي تابستان..
خط اهن جنوب توي آفتاب برق مي زند..چشمم را مي زند..كم آورده م..نمي خواهم برگردم..دوست دارم توي خانه مان..تختم ..بخوابم..مثل آن شب كه برايت تعريف ميكردم.. تند تند حرفهايت را بزني شايد كه هيچ وقت نشود آنطور صريح براي كسي بگويي كه چطور هي پاكت كرده ند..پتو را بكشم روي خودم و صورتم را با دستم بپوشانم ..گريه كنم تا از يادم برود و بعدها براي يكي اگر پا داد تعريف كنم چطور ترسيدم..از تو..از خودم..از بوي تن..از فكر سر ت روي پاهايم..لبها..دستها..موها..سكوت بين تنها..تن ها..ت ن ها..
يكجور پرنده ي عجيب و غريب, تنها يي دارد از روي زمينهاي زرد اوج ميگيرد و بالا مي رود..تا به حال نديده بودم.. سردم ميشود..
ياد دختر غنايي ميافتم كه دوستم ميگفت هميشه توي سالن انتظار فرودگاه نشسته با دامن پرچين قرمز و هيچ هم زشت نيست با موهاي كوتاه خرمايي و چشمهاي تيله يي و با موبايلش فال ميگيرد..دلم مي خواست همانجا ديده بودمش يكبار..فالم را ميگرفت..ان وقت من اتفاقي آبي را روشن نميكردم و يكي نمي گفت :
Cold, cold water surrounds me now
And all I've got is your hand
Lord, can you hear me now?
Lord, can you hear me now?
Or am I lost?
Saturday, November 10, 2007
Image and video hosting by TinyPic
مدتها بود منتظر بودم كه دوباره تنها زندگي كنم .بيايم اينجا بنويسم كه
هي! ما امشب مهمان داشتيم.
امروز همسايه بغلي مان غر زد..
ولي فرق دارد كسي كه باهاش زندگي ميكند را بفهمي زياد..بفهمي كه چرا مدام با كاتر روي مچش خط ميكشد..بداني كه چرا مي ترسي از اينكه يك روز بيايي خانه ببيني همه چيز را آتش كشيده..هم خانه ي قديمي م را ميگويم..روز تولدم همان سال كوفته ي تبريزي پخت..با مچهاي بخيه يي..
هم خانه ي جديدم گيج ميخورد بين رابطه هايش..نمي داند بايد دوست پسر قديمي ش را بچسبد كه زيادي عاشق است ولي كتكش هم زده يا دوست جديدش را كه ماهي يكبار بهش زنگ مي زند.من گيج مي خورم بين خودم و ر و تنهايي م..تنهايي م انگار جاندار باشد..بفهمد زياد..ر بايد به تنهايي م حسادت كند..تناهيي م هر وقت كه مي خواهمش خودش را مي رساند..انقدر كه خودخواه نيست كه مرا نصفه نيمه ول كند...شايد ر هم زياد تقصير ندارد..من زيادي حساس و لوس و پر توقع شده م..اينكه بهم برمي خورد كه چرا براي پستي كه براي اولين بار ي كه بهش زنگ زدم كامنت نمي گذارد..چرا درباره ش حرف نمي زنيم..چرا اصلن احساسات قلمبه اي براي من وجود ندارد هيچ وقت..خنده م ميگيرد..بعضي وقتها دلم مي خواهد با تنهايي م برويم بيرون..با هم صندلي جلو بنشينيم..به اندازه ي يكنفر پول توي كيفم بگذارم..يك نفر..انقدر حل شده..از صادقيه برويم تا ونك..از باقالي هاي روبروي مركز خريد بخوريم..بخنديم به دافهاي آن دور وبر..ك.شعر بگوييم.ناخنهايم را نجوم و فكر كنم هنوز هم انگشتهايم كشيده و خوبند..
هنوز هم دلم مي خواهد يكچيزي باشد كه آدمها را بكشاند..بي حساب و كتاب..هيچ وقت نشد كه تنهايي را به آدمها ترجيح بدهم..بدم مي آيد هنوز هم از انهايي كه دم گوش آدم روضه مي خوانند كه بد است معاشرت با پسرها ي خودخواه..كه هي! وابستگي مي اورد ..نكنيد اين كا ر را و فلان..كه يادم مي افتد به روزهايي كه دور و بريهايم مي خواستند آ را بقاپند..دقيقا به همين معني..قاپ زدن و به خودم كه مي رسيدند مي شدند فمينيستهاي دو اتشه..
"آ" ي بي كلاه..هر چند كه روز جشن تصوير سال كنار حوض بود و شده بود آ ي با كلاه..كه مهم نبود..فقط وقتي همگي برگشتند كه با ميم. دال خداحافظي كنند ديدم كه نگاهش داشت كشيده مي شد..مثل دنباله ي تور لباس عروس بود چرا انگار؟..ولي خوشحال بودم كه دارم استيك سورن و جمع دوستان و ديدن خانوم عكاس را مي گذارم كه زود برسم به ر تا كمتر توي ونك منتظر بماند..كه يكوقت به قول آقاي ترن هوايي مشغول داف هاي خسته ي ونك نشود..تا من هي غصه نخورم كه چرا داف نيستم..هر چند كه خانوم عكاس آن روز توي كافه لقب جديدي به من اعطا كرد : داف خسته ي ارتيست!!!!
هر چند كه نه داف هستم نه آرتيست..فقط خستگي ش مال من است..از اين همه..و عجب كه چرا برعكس خودم هميشه در محافل عمومي انقدر شاد و شنگول ظاهر مي شوم..با اين همه خستگي..
.خسته م..هم خودم..هم دلم..
Thursday, November 1, 2007
Acropolis
يك چيزي هست به اسم نمي دانم چي و با اين كه دارد مي شود يكسال, جمعه ها غروب به دلش چنگ مي زند كه مجبور مي شود تا شب توي پارك ِ جلوي آپارتمانش ولو شود.بايد بگويم تو بدبختي ت دو برابر است.شنبه هاي غربت و جمعه هاي ...

همه اش گوشم به دهان خودم است.خيلي بالا پريده است.انقدر كه حالا حالاها كسي به گردش هم نمي رسد. و من هنوز هم لكه ي خون مي بينم خيال برم مي دارد كه نطفه ي كدام مادر مرده است؟هنوز هم كسي محكم راه مي رود و خانه مي لرزد يادش مي افتم كه چطور از توهم زلزله بيرون دويده بود و چه با آب و تاب تعريف مي كرد و من هي دلم مي خواست بگويم تو چه محكمي!

و نشد كه روي گچ پايش چيزي بنويسم مثل همه و امضايش كنم.همان مثلن امضاي خط خطي كه نا ندارد و با هم ساختيمش.اولين بار كه توي اتوبوس كرج نشستم و شنبه بود و هيچ غريب نبود,دل آدم را چنگ نمي زد و كنار چشم چپش كبود بود و دهان من كه باز نمي شد."طرح لبخند " را يادم نمي رود.دلم مي خواهد بپرسم آنجا شكلي ست؟شكلي شده است؟و بخنديم به آن پسرك كه هي مي گفت ون.ون.ون..آدم آنجا اصلن دلش براي يونان تنگ مي شود؟براي چهارشنبه سوري و موهاي هديه تهراني..

براي گفتن Have a Martini

همه اش غربت است و از آن كلمه هاي عجيب است مثل حسش.وقتي هم مي آيد سراغت بايد فرار كني.بدوي.تا من هي ياد فارست گامپ بيفتم كه اولين بار كه ديده بودش گريه كرده بود و من خنديده بودم.و هروقت حالمان بد بود مي دويديم.راه مي رفتيم.نرسيده به پل عابر,از كنار بزرگراه, پاساژ,نور,رنگ, هوا, پسر فال فروش,اسفنديار و پرچم يونان. و امشب اگر من بودم تا خود يونان راه مي رفتيم.از هر كجا.حتي روي آبها.