هجده ساله ست.شال ابي ش را سر كرده..كيفي ندارد..دستش آزاد است..كتاني هاي روشنش را پوشيده و آرام و نرم توي خيابانهاي خيس آبان ماه ; مي دود..مي خندد..نوشتن را دوست دارد..
جايي كه استاد ب نشسته تا او زياد راهي نيست..
كسي "پوف" را خوانده؟
بله..
چرا بد نگاهش ميكنيد..او اصلن موقع خواندنش نخنديده..يا تصويرهاي بدي نساخته..او فقط از آن "يك شادينامه ي كوتاه" خوشش آمده..
آقاي جيم , سي ساله, محترم و كمي متاهل, از توي كمد قهوه اي كه پر از بريده هاي خواندني روزنامه ها يا مجلات و كتابهاي ناياب است; يك دسته برگه درمي آورد و ميدهد به او كه براي خودش كپي بگيرد..
او كپي ها را قرض مي دهد به آقاي دال, وقتي پسشان ميگيرد روي صفحه ي اول كسي كه همان آقاي دال ميباشد با خط كمي خوب جمله هاي مسخره اي نوشته است..او از ان روز به بعد پايش را جايي كه استاد نشسته است نمي گذارد..و هيچ يادش نيست كه آقاي دال اور سبز مي پوشيد و جوري به سيگارش پك مي زد انگار شيره ي جان سيگار را مي بلعيد و بعد همراه جان خودش از بيني ش بيرون مي فرستاد..
5سال گذشته و او هنوز نگران است كه يكوقت كسي آن كپي ها را نبيند..توي مطب دندانپزشكي مدام روي دستش با خودكار ضربدر ميكشد كه موقع رفتن كپي ها را از روي ميز بردارد..توي سوپري انقدر توي ذهنش فرياد مي زند كه جا نگذاري, يادش ميرود چه مي خواست بخرد..همان شب وقتي براي بار چندم جمله ي بالاي صفحه ي اول را خواند , برگه را كند و ريخت دور..
آقاي دال را ديده و نشناخته..جرات كرده تا در آن كمد قهوه اي ر ا باز كند و كپي ها را دوباره بخواند..
"بيضي بسته ي برفين.." "لابه لاي خطهاي روشنفكري دنبال ن ميگردم..او همه ي حرفهايم را مي خواند/ميداند."
او مي داند كه انتخابهايمان توي تاريكي شكل ميگيرند..وقتي تمام شد..هوا روشن ميشود..وتازه ميفهميم چه كرده ايم
"انتخاب يك انجير, به معناي از دست دادن بقيه ي انجيرهاست"*.ولي او كه هيچ وقت خودش انتخاب نكرده بود..انجير هم نبوده است .فقط به چيدن يك چيزي كه نمي داند چيست كمك كرده..
يك سال و شش ماه بعدش دنبال دليل ميگردد ولي پيدا نميكند...نقطه اي بود كه او هر روز به سمتش از نقطه اي به اسم خودش خط مي كشيد.ولي نمي رسيد..خب بايد دنبال نقطه ي سوم ميگشت ولي نبود..مطمئن بود..
او هنوز هم وجود نقطه ي سومي به نام خانم سين, 24 ساله كارشناس مجسمه سازي را باور نميكند..دو احتمال مي دهد:
1-دو راس بيشتر نبوده و او خودش را بيخودي راس دوم محسوب ميكرده است..(مطمئن است كه اينتور نبود) و هر روز بيخودي از راس خودش به سمت راس 1 به زور خطي را امتداد مي داده.ولي راس 3 ()زودتر از او توانست خودش را به راس 1 برساند پس برنده او بود و راس 1 هم منفعل بوده(مطمئن است كه اينتور نبوده).البته گاهي قبلنها دلش مي خواست بداند مثلث موردنظر متساوي الساقين بود يا مختلف الاضلاع و اصلن كدام ضلع بلندتر بود؟ اينها سوالاتي ست كه ديگر اهميت چنداني ندارند..چون راس 1 ديگر اهميتي ندارد..و مثلث فرضي در لحظه ي شكل گيري از هم پاشيد و تبديل به پاره خطي با رئوس 1 و 3 شد.
2-احتمال بعدي وجود نيم خطي است كه نه از وسط آسمان يا يكهويي , بلكه ارام آرام از سمت راس 3 ,به شكل عمود منصف, پاره خطي با دو راس 1 و 2 را به دو قسمت حسابي تقسيم ميكند و باقي ماجرا..اين احتمال به واقعيت نزديك تر است..
حالا او خيلي بزرگ شده و مي داند كه فقط بايد بدهكار خودش نباشد..هيچ وقت نه راس نيم خطي باشد نه اينكه نيم خطي كه به سمتش نشانه رفته را تشويق كند آن هم فقط به اين دليل كه مي ترسد كه نيم خط ديگري توي دنيا وجود ندارد..
حالا او با خيال خودش و پاره خط محكمي؟؟؟ كه يكي از راس ها خودش مي باشد , شاد است و گاهي از كشيدن مثلثي بدون ضلع سوم كه شبيه 8 مي باشد مي ترسد..بعد اخلاقش سگي مي شود و از فكر آمدن چنين روزي پشمش مي ريزد..رو دل ميكند و همه ي روزش را به كشيدن مثلث ميگذراند..
*سيلويا پلات