شاید تعطیلات یکسر رفتم رشت. دلم برای لبِ آب تنگ شده. لب آب و کباب ترش و کباب دوش و همه اینها.
فقط دعا کن هوا سرد باشد.
باران باشد
دریا طوفان باشد.
و هزار تا چیز دیگر هم . مثل همان چالوس 6سال پیش که خاطره ش را برای هزار نفر تعریف کرده م.ماجرای گیر کردنمان توی برف و کولاک جاده. .گوشی هایی که یکی یکی خاموش میشدند و جایی نمیشد رفت تا آخر سر راهمان را کج کردیم سمت خانه ی مادرِ مهران. چند نفر بودیم؟ 6نفر؟ توی یک پاترول مشکی. هه. پاترول مشکی حالا نشانِ چیز دیگری شده برای من

کیلووات تا 5دقیقهی پیش اینجا بود. همین جا. پشت سر من نشسته بود توی اتاق حاجی.حرف زدند. خندیدند.چایی ش را خورد و پا شد رفت. رفتم توی توالت رژم را محکم مالیدم روی لبهام، موهایم را که امروز خوب فر خورده بودند از بعدِ حمام،هی فرفری کردم ریختم بیرون از شالم.عطرم را از توی کیفم کشیدم بیرون و دوش گرفتم تقریبا".خودم از خودم خجالت کشیدم. این یک احساسی ست که هیچ فاکتور جنسی و جسمی درش دخالت نمیکند ولی من به اصرار میخواهم به خودم بقبولانم که اتفاقن خیلی هم سکسی ست. نیست عزیز من نیست! "ب" امده توی اتاقم و اصرار دارد که بهش ایتالیایی درس بدهم. من هم قبول کردم. بعد فکر کردم چه میشد این کیلووات هم میخواست بهش درس بدهم؟ هرچند احساسم نسبت به 3ماه پیش خیلی خیلی خیلی کمرنگ شده ولی گاهی که می بینمش یک جور عجیبی خوشی می اید سراغم.
چند روز روزه گرفتم به غش افتادم و بی خیال شدم. هر روز با خودم شلیل و موز میاورم میخورم به جای ناهار. یعنی واقعن هیچ حسی به غذا ندارم .قرصهایم را هر روز صبح به موقع میخورم. شاد و های میرسم شرکت. ساعت5 که میشود به فس فس می افتم. میرسم خانه تلویزیون را روشن میکنم. تا خود 12شب پای SWISS VENERE نشسته م. دو روز است به مادرم زنگ نمیزنم.یعنی اصلن انگار مهم نیست.گاز نو خریدم. از همین 3شعله ها. از شر ان یکی خلاص شدم هرچند از اول هم مال من نبود و مال قدیمهای خانه بود. جا گذاشته بودند. حالا خانه م ریسیور و گاز نو دارد. هرچند خیلی چیزها هم کم دارد.لی عکسها را زده م به دیوار. بوی خوب میدهد همه جا. فقط آدم کم دارد. به جز کارگر که آمد گاز وصل کرد و نصاب، دو ماه است مهمان نداشته م.
امروز دو تا قرار کاری دارم.میروم مجید را میبینم درباره ی کارهام حرف بزنیم برای فروش شان. دیروز اخر وقت که همه رفتند ، رفتم نشستم ور دل کیلووات هی الکی درباره ی تکنیکهای فروش ور زدم. یعنی واقعن خود خرش نمیفهمد من عاشقش شده م؟ لذت میبرم از نگاه کردنش؟ خدایی اگر نفهمد خرترین ادم دنیاست.
"ب" هم از 3 یا 4روز دیگر می آید که بهش درس بدهم. گزارش کارخانه ی سرنگ سازی را هم باید تا هفته ی بعد تحویل میدادم که شکرخدا تعطیلیم تا 11 شهریور.
هرچند خیلی بدهکارم و مقروض ولی دارم زور میزنم که همه چیز را روال کنم.همه چیز را جور میکنم که نمانم. درجا نزنم. اصلن همین دو تا قرار امروز اگر جور بشود کلی پیشرفت میکنم.روزهایی هم که بیکارم و بی عار ، کتابهای امتحان تافلم را میبرم میخوانم.برای سفارت نمره ی تافل میخواهند که خب من ندارم.
همه ی اینها به کنار ، سمانه دیروز اسمس داده بود که نوشته یی یک وقتی که فلان و اینها ( گفتنی نیست)، دلم میخواست توی اتوبوس ، سر ایستگاهِ محمودیه انقدر گریه کنم تا بمیرم ولی نمیشد.
آن یکی رییس هم آمد.بدبخت داشت با مالی حرف میزد که چکم را بکشید اگر نه بدبخت میشوم و میافتم زندان و الخ.
دلم برایش سوخت .رفتم توی اتاقش که برگه هام را بگیرم یکجور چندشی نگاهم کرد که عن خانوم تو چی میگی حالا. به تخمم هم نبود چون برگه های ماموریتم بود .پولم وقتم و فلان و فلان.بعد ادم به قضاوتهایش شک میکند.هر روز پشت سرش توی دلم میگفتم مرتیکه تو دیگه چته انقد سگی؟ ماهی 6میلیون میگیری دیگه.چته هار؟ بعد همین هار خان ممکن است فردا بیفتد زندان به خاطر 20میلیون.
دچا معضل مسخره یی شده م. هر چند ساعت کبار احساس گوز و باد و درد شکم می اید سراغم و میروم توی توالت منتظرم که مهیب ترین صدای ممکن از ماتحتم بزند بیرون و هزار اتفاق بدتر ولی هیچ. با هیچی مواجه میشوم. یعنی مطمئنم اگر ان لحظه نروم توالت توی شکمم 10تا مین منفجر میشود ولی هیچ خبری نیست.اصلن خبری از درد شکم و هیچ چیز نیست.
نگهبان بدبخت را میخواهند اخراج کنند، گناه دارد بیچاره. به خاطر اینکه جواب راننده ی مدیرعامل را بلند داده. حالم ازین روابط گه گرفته ی کاری و سیاست های احمقانه بهم میخورد.
به نظرم حاجی شستش خبردار شده من عشق کیلو واتم.امروز که کیلووات رفت از پیشش، رفتم توی اتاقش کار داشت، یکجور بدی خندید.بعد کلی مهربان و شوخ و این حرفها بود. به درک. فهمیده باشد. منِ بدبخت از راه دور، آن هم از کیلومترها انورتر عاشق این مردک شده م. حتی مثل قدیم بهش سر هم نمیزنم.با مسئول دفترشان هم رابطه ی خوبم به گه کشیده شد.در نتیجه اتفاق خاصی نیفتاده.
یک سری کار فلز انجام داده م که عکسشان را میگذارم روی سایتمان. بله ! سایتمان ! بعد ادرس ش را میگذارم اینجا که ببینید و به دوستانتان خبر بدهید و این حرفها. کلی کار محکم و خوب و خوش طرح و خوش ذوق و خوش و خرم و اینها.
کارهای چوبی مان هم به زودی رونمایی میشوند.اصلن ممکن است بروید این شهرکتاب مرکزی یا نیاوران به چشمتان بخورند. دیدید بخرید. شک کنید.از چوب مرغوب، طراحی خوب و قیمت مناسب.
دوباره احساس مهیب گوزیدن و منفجر شدن دارد می اید سراغم.
* شاملو
یکجور خوبی افتاده م توی لوپ خوش شانسی. چند روز است واحدم عوض شده . ور دل حاجی نشسته م. حاجی خوب است. ازین مردهای قویِ بهش بشه تکیه کنِ مرررد.آقای غلامی چپ میرود راست برمیگردد که این دختره خوب نیست. اخر میزنمش. هی میخندم که بابا بی خیاللل.فایده ندارد.حاجی امروز رفته جلسه و نیست. با کمر درد و دل درد بیدار شدم.مجبور شدم اژانس بگیرم بیایم.نوشتن اینها فایده ندارد وقتی حاجی رفیق صمیمی کیلو وات است و من آن بسته ی قرمز رنگ را نه تنها نسُراندم بلکه خیلی شجاعانه بردم روی میز گذاشتم و آخر هیچ که هیچ ..نوشتن وقتی فایده داشت که تو درد داشتی. از یک چیزی بگو حالا یا یک کَسی.به الف نامه نوشتم. گفتم مادر دارد برمیگردد و من فقط منتظرم .جواب نداد. فقط یکبار زنگ زده خانه پیغام گذاشته : انتظار ت توی حلقم. دوماهه ندیدیش و همین.
اینها به کنار، نامه ی سفارت رسید. این یعنی من رفتم یکجایی آنورتر از ور دل حاجی. خواهرم زنگ زد که بجنب و ال و بل. جنبیدم و این شد.پوریا دیروز سر ناهار گفت این هم سهمت از اون یک چهارمِ ژن.راست هم میگفت.
خبر تازه یی نیست. یعنی حال و هوای این روزها هیچ شباهتی به حال و هوای هیچ فیلم و داستان و سریالی ندارد که برداری بنویسی حالم مثل فلانی توی فلان فیلم است. یکجور تک و خوبی ست. فقط همیشه جای یک چیزی خالی ست.جای حضور شاید نمیدانم ، یک چیزی آن تهمه ها قلقلک میدهد ادم بغض میکند. به رفیق حقوقدان هم توی کافه که نشسته بودیم ان شب همین را گفتم. بعد تاییدم کرد .خنده دار است. حس هایمان مثل است. اصلن اعتراف کردم که چرا ان اوایل دلم میخواست باهاش معاشرت کنم. بعد ادم سبک میشود. خیالش راحت میشود. الان احساس میکنم سطح رفاقت و دوستی مان به جای خوبی رسیده. وقتهایی که از تنهایی ناله میکنم یا مدام دارم از کیلو وات حرف میزنم درک میکند.
فقط می ماند تعطیلی یک هفته یی به خاطر اجلاس و یک هفته تعطیلی خود شرکت.