بهای بهار ..
کتاب را از روی جلد نمی توان شناخت.پشت جلد جز قیمت کتاب چیزی نیست.روی جلد هم باید فقط به عنوان رسید.
شاید بیننده (نه خواننده) را به شبهه بیندازد که کتابی از زندگی مسیح یا آیین مسیحیت بدست گرفته, ولی پیام پدر نوشته ﯾ فضل الله مهتدی مشهور به صبحی در سال 1335 چاپ شد.بخش دوم کتاب خاطرات صبحی ست که آن در سال 1312 در مطبعه ﯾ دانش تهران منتشر شد.
پیام پدر مجموعه ﯾ خاطرات صبحی یکی از اعضای مهم و قابل اعتماد فرقه ﯾ بهاییت است که بعد از سالها از این فرقه جدا شد .
اهمیت خاطرات صبحی یا پیام پدر که آن را در بین سایر کتابهایی که از بهاییان مطرود یا تارک متمایز میکند صداقت و امانتداری نویسنده و سبک نگارش و زبان شیوا و ممتاز صبحی ست..
صبحی یکی از افراد مورد اعتماد شوقی افندی-نوه ﯾ عباس افندی,یشوای بهاییان جهان- بوده است که بعد از 12 سال اقامت نزد وی در عکا و حیفا در فلسطین و خدمات صادقانه در تحریر و نگارش نامه ها و دستورات به ایران اعزام می شود که در این دوران است که با دیدن عملکرد نادرست رهبران بهایی تصمیم به ترک بهاییت میگیرد.
خواننده پیام پدر در هیچ کدام از سطرهای کتاب نشانه ای از دشمنی یا بغض نسبت به بهاییان نمی یابد.صبحی در نگارش خاطرات خود که به خوبی با اصول فرقه و سردمداران آن آشنا بوده دوری از حب یا بغض را رعایت کرده است.
نکته ﯾ بعدی حفظ امانت و راز داری صبحی ست به شکلی که خود در متن کتاب اینطور استدلال میکند:
تمام این اسرار را که عبدالبها به صرف اعتماد در راستی و درستی من مکتوم نمی داشت , افشا نمی نمایم تا گذشته از اینکه نفس عمل محمود و ممدوح است ظن او نیز بر امانت من نزد اهل خرد فاسد نگردد و هم در نزد آزادمردان از مردی و اهلیت به دور نباشم.
نکته ای که بسیاری از آنها که از بهاییت روگردان شده ند و به نوشتم خاطراتشان روی آورده ند رعاین نکردهند.مانند آیتی در کتاب کشف الحیلو یا فلسف هی نیکو نوشته ﯾ حسن نیکو.
کتاب نه مشوق است و نه دافع..تنها و تنها بازگویی واقعیت است بی کم و کاست..
از نثر کتاب هم به خوبی می توان به ذوق و قریحه ی صبحی رسید.هرچند که او به خاطر همین ذوق شاعرانه و دستی در نوشتن داشتن به یکی از کاتبان وحی! نزد عبدالبها به درجه ای بالا دسترسی یافت.
پیام پدر را می توان جلد دوم کتاب صبحی یا خاطرات زندگی دانست و به گونه ای تکمیل کننده ﯾ جلد اول یا همان کتاب خاطرات است.
پانوشت: اینها را توی تب و لرز نوشتم..وقت خدا خدا کردن و دردی که خرد کرد/ دست ساییدم توی تاریکی شاید قران پیدا کنم /بخوانم/بعد از این همه سال/ نبود.همین کتاب رسید به دست چپم.با عکسی بین ش از باغ های بهاییان ایرانی به ساحل اسراییل..بادی خورد به صورتم..دردم کم نشد.فقط خواستم بنویسم..نه از تو..نه خودم.نه دردم..
فقط نوشتم که نوشته باشم..که بپاشد توی این بنفش و دردش بیاید..مثل فروتن شب یلدا که ناله میکرد..میلرزید..هنوز هم میلرزم..داغ میکنم..
پانوشت 2:
فال شب عید..
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو
چون من گدای بینشان مشکل بود یاری چنان
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
فال تو ..
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
صد جوی آب بستهام از دیده بر کنار
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد
میگریم و مرادم از این سیل اشکبار
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
بیمار بازپرس که در انتظارمت
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
تخم محبت است که در دل بکارمت
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
فی الجمله میکنی و فرو میگذارمت