Monday, March 31, 2008
چرا هیچ کس باور نمی کند؟
تقصیر من نبود..من از تو پرسیدم.
که حالا انقدر از من دوری..
دوری و من هر روز خواب می بینم..
یک شب خواب می بینم زنگ زدی..خوبیم..بع می نویسم من آرامش توی خواب را با هیچ چیز عوض نی کنم..
یک شب می بینم داری انگار با پتگ توی سرم می کوبی و با صدای سیگاریت سرزنشم میکنی..
چرا باور نمی کنید؟ تقصیر من نبود..
یکنفر می نویسد پریا..من خیالات برم میدارد..کسی از دورها پیداش میشود من خیالات برم میدارد..میبرد یک گوشه ی خراب شده ای..
پریا مال من نبود..مال خودت بود و ؟؟؟..یاد من ااز پریا برمیگردد به شب تولد بیست و دو سالگی.به بهمن 85..و خیابانی که فقط راه رفتن من را داشت و آن دسته گل لاله ی زرد..نرسیده به چهار راه ..به شبش که ابراهیم در آتش بود..صلت کدام قصیده ای ای غزل..و دارم واسه پریا لالایی میگم.. به خودم که حالا یکروز تمام سرم/دلم پر از تنفر میشود.می خواهم یکجوری از چشمم بیفتی شاید بخوابم..شاید راحت تر نفس بکشم..یکروز عاشقم..سرتا پا..و خسته میشوم از مشت کوبیدن به هوای سنگین اتاق..
یا نه..برمیگردم به خرده ریزها..به قاب عکسی که میخواستی پیدا کنی...چنگ میزنم به همه چیز به بچه های دانشگاه هنر...به وای خدا! چرا هرچی بهمنیه..!
حالا دلخوشم به آینده..به چهارشنبه..به روزی که برمیگردم.به وعده وعیدهای Hoz برای کار..
به اردیبهشت شیراز و انگشتری که میخواهم بخرم..
به دگمه های صورتی سارافن..
به کتابی که ورق میزنم..به صدای تاری که دارد می اید..
دو دستی همه چیز را میچسبم.. همه چیز را خوب نگاه میکنم..دستم را به همه ی دیوارهای شهر میکشم..زبر...نرم.نمیترسم از خونی که می پاشد به سفیدی سنگها..محکم سر م را بالا نکهمیدارم..به زور چشمهام را باز نگهمیدارم که نخوابم..ا ز مزه ی سرد خون نمیترسم..فقط به چهارشنبه فکر میکنم..به همین ته انده های امید که هی برمیگردند به من..حواسم را پرت میکنند..
که هی یادم نیاید ه پریا هیچ وقت پای هیچ پنجره ای برای من گل نیاورده بود..
Saturday, March 29, 2008
همه مان یک پا لیلاییم یا تف به سلیقه ی مانی حقیقی یا چه قلب بی سخاوتی حریم من بود یا..
من حواسی ندارم و نخواهم وداشت..بگذارید این برف هم مال بقیه باشد.بگذارید من عاشق گرما و تابستان و هرم تموز بشوم..من حواسم نمی کشد..ببخشید شما؟ 16 سالتان بود در مراسم آقای شاملو کجا بودید؟ چه سن دوری.می دانی من اصلن 16سالگی یادم نمی آید. 16 سالگی از من دور است یا من از 16 سالگی, فقط می دانم آن روزها مثل زنی وزین و عاقل داشتم زیر نور چراغ حمام دست تاریک/دست روشن می خواندم و خوشحال بودم از خودم که تنها /تنهای تنها فهمیده بودم انفجار بزرگ چیزی جز نوشتن بازبرخورد صدای مرد با دیوارها نیست! مثل من که هر چه می نوشتم یا میگفتم /می نویسم یا میگویم انگار کسی نباشد و با خودم حرف بزنم.با دیوار.با سنگ.هی به خودم بگویم بگذار کسی نخواند.حالا منتظر صدای 16سالگی م مانده م که کسی نبود بپرسد چرا گریه کرده ای؟برای او , برای فرانچسکو, برای من که از توی کتابها داشت می فهمید وقتی دیگر کسی را دوست نداری بعید ندان که اسلحه دست بگیری و توی خواب خلاصش کنی.
حالا دست میکشم به شکم سفتم.به قلبم که درد میکند.حالا هر کس ببیندم یاد مرده ای می افتد که باور نکرده و دارد می چرخد و میخندم به موی سفید در جوانی فامیل شما ارثی ست. تو غلط میکنی خودت رو با کسی مقایسه میکنی! اصلن مگه اونا که خوندن خوبن که اونا که نخوندن ابله باشن؟ خودت باش.. آیندت؟ ریدم به هرچی دهه هفتادیه!
آقای جمشیدی مرا معذور کنید.ادامه ش با شما.بگذارید دوباره مثل 16سالگی بچرخم بین قفسه ها.نگاه کنم.بکاوم.آرام.کند.بگذارید هیچ کس نفهمد من هیچ وقت به شوق دادن کتابی به کسی چیزی را زود تمام نکردم.بگذارید کسی نفهمد همه ی دفترهای تاتر را آن روز من خریدم تا میم دستش بهشان نرسد.بگذارید فقط شما بدانید که من عاشق اورشلیم و مزمور137 بودم.بلقیس و بابل. اصلن بیایید فراموش کنیم دست من که شکست قلبم هم مریض شد.بیایید رازدار باشیم.با کسی نگوییم 5سال پیش شما "درد" را دادید دستم و من هی نق زدم به روبین و فرانسویها و شما گفتید خانم "ح" بخوانید! از درد فرار نکنید.
به کسی نگویید ولی روسری من هیچ وقت بنفش نبود.که وقتی 16سالم بود با چه عشقی کتانی های روشن پاره م را می پوشیدم.خجالت میکشیدم بگویم قاب عینک را گران خریدم ام.آدرس خانه ی مادربزرگم را اشتباهی ته شهر میگفتم.با چه ولعی بوی گند تن بیکاره های کنار خیابان را فرو میدادم.دفترهای مثلن زرق و برق دارم را قایم میکردم و فقط به شما میگفتم.
هر روز خواب می بینم صمیمی ترین دوستم سر کوچه ی کشیش دارد بهم خیانت میکند.
موهام دارند بلند میشوند.بگذارید بگویم چه شیطانی دارد بر من حکمرانی میکند.خون میخورد.حدس میزند.دروغ نمیگوید.
امروز احمق لاتی از روبرو میآمد بهم گفت : یه مشت سنگ میریختی تو جیبت.باد نبردت! من نخندیدم.همان موقع باد بدی وزید..شالم را برد.کنار جوب هی عق زدم.زرداب بود.
رسیدم خانه.مادرم نگران است.گفته م قلب من مریض است مادر! من هی رگم را میزنم.گریه میکند..من فقط میخواهم روی دستم یادگاری بکشم.فکر میکند از زندگی سیر شده م.
عبای قهوه ای مادرم دارد میدوزد..خنک است.برای تابستان.برای من که باید دیگر عاشق برف نباشم..مال شما..بگذارید حداقل گرمای تابستان که از آسفالت توی صورت میزند مال من باشد..تکیه بدهم به پشتی و تذکره ی اولیا بخوانم..عروج کنم..یادم برود..
یکی در مجلس او برخاست و گفت : دل کدام وقت خوش بود؟گفت :ان وقت که او دل بود.*

رشت باران است؟هان؟ بگویم امروز توی کتابفروشی بوی عطرت آمد من بغض کردم.کاش بودی.آنوقت کف اتاقت ولو میشدم.زار میزدم.مادرم نمی دید.نه که غصه بد باشد..ولی یک حدی دارد.
دفم را آورد پایین.گفت بزن شاید راحت شدی.زدم.انقدر که انگشتهام تاول زده ند.انقدر که شیشه ها لرزید.هنوز هم خوب ریز میزنم.چند شب پیش میخواستم بروم السالوادور .گردنبند های عجیب بخرم.امشب میخواهم بروم یکجایی.دیری.گوشه گیری..
هر شب نخ دندان میکشم.می ترسم از هجوم اینهمه کرم.
تو هم بخواب..من خوب نیستم.ولی بخواب..آدم اگر نخوابد غصه بخورد لاغر میشود. موبایل قدیمی را وصل کرده ند..چقدر این چیزهای قدیمی بدند..هر چند دارم بین سعدی و مایاکوفسکی رابطه ی مستقیم پیدا میکنم..باور نمیکنی؟ چیزهایی دارم میبینم خووووب..
اگر بگویم این سیاق که " زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید", دیگر کهنه است یا سود جستن از اساطیر کهن چون آب زندگانی جاوید که میگفتند در ظلمت بوده است و خضر یافت و بخورد و زندگی جاوید یافت اما اسکندر بی نصیب ماند و هر چه از این دست دیگر از هر بار عاطفی تهی است با اینهمه اگر نگوییم که در عصر سعدی این تعابیر و آن اساطیر تری و تازگی داشته ند اما چه بگوییم وقتی میگوید : " از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت".آن هم به ناگهان؟**
دارم مزامیر را از حفظ میشوم.دلم برای اورشلیم تنگ شده.هیکل.چقدر اولین بار خندیدم..
بالاخره میرویم السالوادور یا نه؟جواب بده.می دانم.ایرانسل است.خر است.نمی رسد.من به ساده ترین چیزها هم نمی رسم..انقدر کوبیده م روی قلبم که شبها میترسم قهر کند.نزند.خر است..
اینچند شب بین خوابهایم و قطعات بارت رابطه میبینم.
باور نمیکنی ؟به درک.
بین دختر دکمه فروش همیشه ی خوابهایم/ دوچرخه ی قرمز و کوچه کشیش/هومن/میدان هفت تیر/پیتزا فروشیی که یادم نیست اسمش توی رامسر/شال سبز آبی دختر خوابهام..باور نمیکنید؟


*باب جنید-گزیذه ی صافی شده ی تذکره الاولیا-م.آزاد و کاظم رضا-ضمیمه ی دوم لوح-1350
** از مقدمه ی هوشنگ گلشیری بر گلستان سعدی-انتشارات ققنوس-1384
Monday, March 24, 2008
بهای بهار ..

کتاب را از روی جلد نمی توان شناخت.پشت جلد جز قیمت کتاب چیزی نیست.روی جلد هم باید فقط به عنوان رسید.
شاید بیننده (نه خواننده) را به شبهه بیندازد که کتابی از زندگی مسیح یا آیین مسیحیت بدست گرفته, ولی پیام پدر نوشته ﯾ فضل الله مهتدی مشهور به صبحی در سال 1335 چاپ شد.بخش دوم کتاب خاطرات صبحی ست که آن در سال 1312 در مطبعه ﯾ دانش تهران منتشر شد.
پیام پدر مجموعه ﯾ خاطرات صبحی یکی از اعضای مهم و قابل اعتماد فرقه ﯾ بهاییت است که بعد از سالها از این فرقه جدا شد .
اهمیت خاطرات صبحی یا پیام پدر که آن را در بین سایر کتابهایی که از بهاییان مطرود یا تارک متمایز میکند صداقت و امانتداری نویسنده و سبک نگارش و زبان شیوا و ممتاز صبحی ست..
صبحی یکی از افراد مورد اعتماد شوقی افندی-نوه ﯾ عباس افندی,یشوای بهاییان جهان- بوده است که بعد از 12 سال اقامت نزد وی در عکا و حیفا در فلسطین و خدمات صادقانه در تحریر و نگارش نامه ها و دستورات به ایران اعزام می شود که در این دوران است که با دیدن عملکرد نادرست رهبران بهایی تصمیم به ترک بهاییت میگیرد.
خواننده پیام پدر در هیچ کدام از سطرهای کتاب نشانه ای از دشمنی یا بغض نسبت به بهاییان نمی یابد.صبحی در نگارش خاطرات خود که به خوبی با اصول فرقه و سردمداران آن آشنا بوده دوری از حب یا بغض را رعایت کرده است.
نکته ﯾ بعدی حفظ امانت و راز داری صبحی ست به شکلی که خود در متن کتاب اینطور استدلال میکند:
تمام این اسرار را که عبدالبها به صرف اعتماد در راستی و درستی من مکتوم نمی داشت , افشا نمی نمایم تا گذشته از اینکه نفس عمل محمود و ممدوح است ظن او نیز بر امانت من نزد اهل خرد فاسد نگردد و هم در نزد آزادمردان از مردی و اهلیت به دور نباشم.

نکته ای که بسیاری از آنها که از بهاییت روگردان شده ند و به نوشتم خاطراتشان روی آورده ند رعاین نکردهند.مانند آیتی در کتاب کشف الحیلو یا فلسف هی نیکو نوشته ﯾ حسن نیکو.
کتاب نه مشوق است و نه دافع..تنها و تنها بازگویی واقعیت است بی کم و کاست..
از نثر کتاب هم به خوبی می توان به ذوق و قریحه ی صبحی رسید.هرچند که او به خاطر همین ذوق شاعرانه و دستی در نوشتن داشتن به یکی از کاتبان وحی! نزد عبدالبها به درجه ای بالا دسترسی یافت.
پیام پدر را می توان جلد دوم کتاب صبحی یا خاطرات زندگی دانست و به گونه ای تکمیل کننده ﯾ جلد اول یا همان کتاب خاطرات است.




پانوشت: اینها را توی تب و لرز نوشتم..وقت خدا خدا کردن و دردی که خرد کرد/ دست ساییدم توی تاریکی شاید قران پیدا کنم /بخوانم/بعد از این همه سال/ نبود.همین کتاب رسید به دست چپم.با عکسی بین ش از باغ های بهاییان ایرانی به ساحل اسراییل..بادی خورد به صورتم..دردم کم نشد.فقط خواستم بنویسم..نه از تو..نه خودم.نه دردم..
فقط نوشتم که نوشته باشم..که بپاشد توی این بنفش و دردش بیاید..مثل فروتن شب یلدا که ناله میکرد..میلرزید..هنوز هم میلرزم..داغ میکنم..




پانوشت 2:
فال شب عید..
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
گفتم گره نگشوده​ام زان طره تا من بوده​ام
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده​است بو
چون من گدای بی​نشان مشکل بود یاری چنان
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
شد لشکر غم بی عدد از بخت می​خواهم مدد
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
گفتا منش فرموده​ام تا با تو طراری کند
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

فال تو ..
ای غایب از نظر به خدا می​سپارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
خواهم که پیش میرمت ای بی​وفا طبیب
صد جوی آب بسته​ام از دیده بر کنار
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد
می​گریم و مرادم از این سیل اشکبار
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
بیمار بازپرس که در انتظارمت
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
تخم محبت است که در دل بکارمت
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
فی الجمله می​کنی و فرو می​گذارمت
Thursday, March 13, 2008

وای به من..هزار بار هم بگویم کم گفته م.وای به این دیوارهای نیایش که هی تنگ میکنند عرصه را و له میشوم هربار بین شان..انقدر که در را باز کنم..
به رگ سوزانده م..کاش تکه تکه ش میکردند.به خونی که حالا از حلق بالا می اید..
وای به تو..وای به من و لب های خشک شده م و خشک شده ت که هوس بوسه ای نیست . این سیگار تلخ و پاکت مچاله و گلویم چه تلخ شده و خودم
تلخ
.
تلخ
.
هی نگاه کنم به لیوانها و دست تو و مدام هل میدهی شان و نابودی بی حد که رسیده از راه..
وای ..دست تو.دست تو..دست تو..انگشتها...
میرسم به پاکت سوم و نوشتنم می آید..ویاد من به خودم و سه روز پیشم و نعره هام..
به این اشکها و سایه ی خوابیده روی چشمها ی نخوابیده م و گوشه ی ورم کرده ی چشم و کفشهام که ندیدی و هرچه تکیه دادمشان به کاشی های مربع ماگ و ندیدی باز و به وقت رفتن و ایستادنم "من خالی از خوبشی و غربت/گیج و مبهوت بین بودن و نبودن" و دوباره وای وای وای وای وای به این سیگار که می سوزد و میسوزاند و سیگارمان رسیده انگار به خطش و این مربع قرمز و هی ترس هردومان از خاموش کردنش... و این محوی یواش صورتم و ت و چشمام و آت و دستهام و آت و من هم تلخ..
تلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلخ
من هوادار جنگ آشكارا هستم.زيرا كه در حيله وري بسي ناآزموده ام و از اين بابت لاف از چيره دستي نمي توانم زد.آنان را كه نيازمند حيله اند , گوي كه چنين كنند اما به هنگامي كنند كه چنين بايد كرد, نه اكنون.نه اكنون.نه اكنون.نه اکنون
بهشت گمشده/میلتون

Labels:

Tuesday, March 11, 2008
هیچ وقت با بغض نخوابید..
دستت هم که بلرزد بدتر.استاد محترم خداحافظ و سال نوتان مبارک هم تمام نمی شود انگار.
مثل این بود که کلید اینتر را فشار بدهی و نروی خط بعدی.
همه ی این سه شب یکبار هم نگفته م تقصیر من بود یا ..
فقط همه ی ترسم از امروز صبحی بود که بیدار میشدم.
ترس دارد وقتی بیدار می شوی و میبینی تنهایی.
نمی بینی..هست.دورت را گرفته..فشار میاورد به قلبت.به قفسه ی سینه ت
باور نمیکنی..انگار داری خواب میبینی و هرچقدر جیغ میزنی کسی نشنود.که نشنید.
تنهایی میروی تا ایستگاه تاکسی.
سنگی که رفته توی کفشت را درمیاوری.
لعنت می فرستی به خودت مطمئن میشوی وقتی خدا داشته sound track زندگی ت را می ساخته
Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded
and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.
Goodbye my lover.Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I am a dreamer but when I wake,
You can't break my spirit -
it's my dreams you take.
And as you move on,
remember me,
Remember us and all we used to beI've seen you cry,
I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your
child.I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.You have been the one.
You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby,
I'm so hollow.I'm so, I'm so, I'm so hollow
این را نان استاپ گوش میداده.
تنهایی آب آلبالویت را میخوری.
تنهایی تا پارک وی میروی.
تنهایی تا تجریش هم میروی.
تنهایی برمیگردی.
به موبایلت نگاه هم نمیکنی.
نوشته :emrooz rooze jahanie doostaye tokhmie..
پاک میکنی.
از تلفن کارتی دانشگاه به خودت زنگ میزنی.
تنهایی دلت را خوش میکنی به موزیک عبری.تنهایی به رسف بیف ت گاز میزنی.
کلید را میچرخانی.
در را میبندی.
موبیل را به شارژر نمی زنی.
با بغض میخوابی.
بابک راست گفتی..
نوشتم هم وای ی ی ی ی ی ی !ر بابک چه راست گفتی..
و دلیل نیست که درست گفتی..به جا گفتی..
بگذار همه چیز بگذرد.
بعد من یک روز وقتی آرام شدم برای یکی که نمی دانم کی..تعریف میکنم.
همه ی اینها را.
قول داده م به خودم که گریه هم نکنم.
قول داده م برای خواهرم هم تعریف نکنم.
همه ی عید را آرام باشم.
گریه نکنم.بغض نکنم.
با آن بچه بازی کنم..به حرف Ho گوش بدهم.گارفیلد 2 ببینم.با همه ی چندشم به گربه ها.
موبیلم را هم خاموش میکنم.
به پایان نامه م فکر کنم.بروم اصفهان و نترسم.
برگردم و همه ی علفهایم را دود کنم.
همه ی پتوها را جمع کنم.عود روشن کنم تا همه چیز برود.پیچ بخورد و برود توی چاه ..
قول می دهم مانتو ی رنگ و وارنگ ی که مادرم را دوخته را بپوشم.استین قرمز هم بخرم برایش.
ولی نمی شود که هی به خودم نگویم : وای ی ی ی ی ی ی ! بابک چه راست گفتی..

Nacm ! دیشب نمی رسید..
می خواستم این را بنویسم :
فکرش را بکن
یک صدای ضبط شده از ان طرف
بگویددستگاه مشترک مورد نظر برای همیشه خاموش می باشد
Sunday, March 9, 2008
پارسایی و سلامت هوسم بود ولی..
داریم پاهایمان را تکان می دهیم.دور حوض آبی نشسته ایم.
خودم را میگویم.دلم تنگ شده بود چقدر! هاهاهاهاهاً!! اینها را با لهجه ی خودم بخوان.
داری زنگ می زنی هی.
بس کن.
من که گفتم بیا این چراغانی عروسی را تمامش کنیم.من از اول هم عاشق ترکاندن بادکنک بودم.
استاد طراحی مان سال اول بودیم میگفت اضافه کردن راحت است.کم کردن سخت است.زر می زد.تو باور نکن.من هم باور نکردم.

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما حجله ی حسن بیارای که داماد آمد
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی ازادم
گفتمش زلف بخون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قران که مپرس


بادی نیست.آبی نیست.می نشینم لب حوض.بدون باد شال سبزم بین ماشینها گم میشود.تو هم گم میشوی.من را هم گم میکنی.بهتر.گوشواره هام هم سبزند.
چشم هام هم سبزند.
توی نور.
اینها را اولین بار یکنفر گفت.
این یکنفر هزار تا اسم دارد.
سال اول توی دانشکده هنرهای زیبا نشسته بودیم روی نیمکت سبز.این یکنفر هم نشسته بود انطرف تر.بلند شد.امد نشست کنارم.بعد همه ی اینها را گفت.گفت خنده تان خیلی قشنگ است خانم.گفت چشمتان توی افتاب سبز می شود خانم.گفت مژه هایتان بلندند خانم.
من آدم خود عرضه کنی ام نه؟
ما یک تابلو توی خانه مان داریم.یعنی داشتیم.پارسال که تو آمدی برش داشتیم.جایش هنوز سفید است.توی تابلو من داشتم می خندیدم.به کی؟یادم نیست.به گور پدرم شاید که امشب هزار بار هم بهش خندیدم.
داشتم میگفتم بیا این آتش بازی مسخره را تمامش کنیم.ما که عروس داماد نیستیم هستیم؟
عروس که خون دماغ نمی شود.می شود؟
من روزی 5بار مثل نماز یومیه ی واجب خون دماغ می شوم.بد هم نیست.سرم هم گاهی گیج میرود.
انقدر زنگ نزن.
09359459252 یی درکار نیست.از فردا.صاحبش سمیرا ست.این سیم را یکروز که داشتم به خاطر بدهی گوشی قبلی به گا می رفتم برایم خرید.که با تو حرف بزنم.
جفتش را هم دادم به تو
ولی ما که چیز خصوصی نداریم.داریم؟
نداریم.تختخواب ما هزار نفره است.هر کسی که بخواهی توش خوابیده.شاشیده..و خیلی کارهای دیگر که خوب نیست من اینجا بگویم.
تو هم انقدر زنگ نزن.
می خواهم برف دلت را بروبم.
.
.
.
این روزها با آفتاب می روم از یاد
یادم باشد: کم خوابم..
تازه برایت شعر گفته بودم..من عرضه ندارم..نداشتم..استادمان زر میزد.کم کردن کار راحتی ست.ولی باز تو هم باور نکن..من کم خواب نیستم..دلم زیاد میلرزد.دستم.سرم گیج میرود.می رفت.امشب.باید زیر چرخهای همان ماشین له میشدم..تقصیر تو نبود.از بی عرضه گی خودم بود..ترسو شده م..
دل بده بی عرضه!
برای پارسال بود اینها..داشتم یاد میگرفتم تن بدهم..ارام باشم..دست از سر خودم بردارم..
داشتم.
داشتم.
داشتم.
اینها حرف مفت است.تو باور نکن.اصلن دیشب و زیر پل سید خندان را هم باور نکن.من کور شده م.کر هم.من گم شده م.یکی باید من را پیدا کند.مثل بچگی..

تو هیچ کار خطایی نکرده ایی.تقصیر من هم نیست.
تقصیر لکه های خونیی بود که می رفت توی چاه.تو نبودی ان شب.نشسته بودم کف دستشویی.زل زده بودم به کاشی های سفید.بقیه نشسته بودند بیرون.می خندیدند.کف هال داشتند ورق بازی میکردند.
من هی بالا می آوردم.منتظر بودم بچه م را ببینم.
شبیه کداممان می شد؟من حکم کرده بودم که شبیه خودم باشد.من زحمت انداختنش را کشیده بودم خب!
گیر کار یک جایی بود که من هیچ وقت نفهمیدم کجاست.یعنی فهمیدم.ولی هی قایمش کردم.
من خیلی چیزها را می دانم ولی ادم هرچیزی که می داند را نمیگوید.
یادت هست داستان گم شدنم را برایت تعریف کردم؟
دروغ گفتم.ورژن آخرش را برایت گفتم.نسخه ی اصلی چیز دیگری بود.
باشد. یادم می ماند اگر آدم مهمی شدم پایین صفحه ی اول کتابت که امضا کرده ای بنویسم : هه! چه گهی خوردیم.
6سالم بود.رفته بودیم جنوب.دنبال بابام بودند.فقط به خاطریک کلت دسته نقره ای.
بی خیال. داشتم میگفتم.جنوب بودیم.همه جا.اهواز.خرمشهر.آبادان..ماهشهر..مادرم یک روز آمد دنبالم .چادر سیاه پوشیده بود.رویش را هم گرفته بود.خیلی همه چیز را جدی گرفته بود.انقدرها هم آدمهای مهمی نبودیم.باور کن.من اصلن عقده ی خود مهم بینی دارم.
تقصیر هیچ کس نیست.
رفتیم بازار عربها.
به خدا یادم است.دستم را ول کرد.مخصوصا.انگار می ترسید اگر پیدایمان کنند من چه بلایی سرم می آید.بگو توهم داری.
به درک.
من که نمی فهمیدم.یعنی هیچ کس نفهمید.بین آنهمه زن عرب سیاه پوش که پیدا نمی شد.ترسیده بودم.عر میزدم.رفتم دم مغازه ی کفش فروشی.به زن فروشنده گفتم مامانم.
دستم را گرفت.به خدا دیده بود که ولم کرده.
باور نمی کنی.برد دستم را داد دست مادرم.
داشت گریه میکرد.
بگو توهم داری.
به درک.
هزار بار این قصه ی مسخره را با خودم جویده م.بعد شد همانی که برای تو تعریف کردم.گفتم 6سالم بود.از خانه مان زدم بیرون.گم شدم.بعد همه افتادند دنبالم.کلانتری.همه.بعد پیدایم کردند.
راست میگویی/من قصه نویس بزرگی میشوم.
انقدر بزرگ که یکروز می نویسم امشب چطور از لای ماشینها فرار کردم.بعد همه چیز را می اندازم گردن خودم.خود گم کرده ی خود پیدا کرده ی 6ساله م.
تو هم یکبار یکجا توی یکی از قصه هات حتما بنویس که یک دختر بچه ی 6ساله چطور وسط میدان رسالت _اگر تا آن موقع میدان رسالتی بود _دستت را ول کرد و تو گم شدی.
Wednesday, March 5, 2008


رویای " مرد "



بلند شد.چادرش را روي سرش مرتب كرد.سرش گيج رفت.دستش را گرفت به دسته ي نيمكت و نشست.چند بار سرك كشيد شايد منشي را ببيند.راهرو خيلي شلوغ بود.چيزي نديد.دلش بهم مي خورد.انگار چيزي تا حلقش بالامي آمد و دوباره برميگشت.چند بار دل دل كرد برود از منشي بخواهد زودتر از نوبتش برود توو.ترسيد چيز خوبي نشنود.صداي سرفه مي آمد.بعد انگار يك نفر از سالن پشت , خلط ش را تف كرد.دوباره دلش بهم خورد.ياد صبح افتاد.توي دستشويي روي سراميكها سوسك سياه بزرگي به پشت افتاده بود.تكان نمي خورد.در را كه باز كرده بود ديده بودش.دويده بود توي آشپزخانه به عق زدن.از خانه زده بود بيرون.نمي خواست روبرويش را نگاه كند.پسری نزديك بيست سال نشسته بود كنار مادرش و دستش را نوازش ميكرد.شايد حسادت ميكرد.به كدام نمي دانست.شايد به نداشتن هر دو.زن كر و لال بود انگار.پسر چند بار دستهایش را توي هوا تكان داده بود تا چيزي كه روي برگه ي سفيد توي دستش بود را به مادرش حالي كند.
جا نبود كسي بنشيند.بين نيمكتها هم مريضها ايستاده بودند.ياد سوسك توي دستشويي افتاد.ترسيد نكند يكجوري از لاي درز در بيايد بيرون؟فكر كرده بود مرده است كه انطور افتاده .نكند خودش را به مردن زده بود؟
منشي از توي راهرو اسمي را صدا زد.مريض نيامده بود.هر اسمي را كه صدا ميزد همه همديگر را نگاه مي كردند شايد بغل دستي شان باشد.نفر بعدي را چند بار صدا زد.بلند شد و توي راهرو با صداي بلند صدا زد .كسي بلند نشد.مردي كه كت و شلوار شتري رنگ پوشيده بود جلوي در اتاق معاينه ايستاده بود.برگشت توي جمعيت نگاه كرد, ببيند كسي بلند ميشود.كتش از پشت چروك شده بود و بالا رفته بود.دستهايش را يك ساعت بود كرده بود توي جيبهايش و تكان نمي خورد.
بلند شد و رفت جلوي ميز منشي ايستاد.به دفتر اسمها نگاه كرد.گفت سرم گيج مي رود.نمي توانم حتي بنشينم.مي شود به جاي اين دونفر بروم تو؟ منشي انگار نديده باشدش اسم بعدي را صدا زد.زن و مرد جواني بلند شدند.از كنار ميزرد شدند و رفتند توو.بعد انگار تازه ديده باشدش نگاهش كرد و سرد گفت نه.
خجالت كشيد.الكي با لبه ي چادرش ور رفت و برگشت سر جايش بنشيند , يك نفر جايش را گرفته بود.ايستاد كنار نيمكت.زني كه جايش را گرفته بود سرفه كرد.از بالاي سرش نگاهش ميكرد.زن دست كرد توي جيب مانتويش دستمال كاغذي ش را دراورد .يكدفعه جيغ كشيد.همه ي راهرو ساكت شد.مردها از جلو سرك ميكشيدند.زنها خم شده بودند ببينند كي بود.بي توجه خندديد.گفت شكلاتم از توي جيبم افتاد بيرون فكر كردم سوسكه! دوباره خنديد.يكنفر بلند نچ نچ كرد.فقط پسر روبرويي خنديدو براي مادرش با علامت تعريف كرد.مادرش بر و بر نگاه كرد.منشي سرش را تكان داد و زير لب چيزي گفت.مردي كه كت شتري پوشيده بود ريز خنديد.
نمي توانست سرپا بايستد.نشست كف زمين.صبح توي مترو روبرويش مادر و بچه نشسته بودند.پسر بچه 5 يا 6 ساله بود.بلند شده بود و توي واگن خالي مي چرخيد.چشمهايش را بست.احساس كرد كسي رويرويش ايستاده نگاهش ميكند.چشمش را باز كرد يكدفعه پسر از توي جيبش سوسك پلاستيكی يي دراورد گرفت جلويش.تا نزديك صورتش برد.ترسيده بود.خودش را عقب كشيد ولي جا نداشت.زن پسرش را صدا زد و بهش تشر زد كه بشين!. پسر ول نميكرد.همين جور از توي جيبش سوسكهاي جورواجور درمي اورد. فكر كرد خواب مي بيند.به ايستگاه كه رسيدند پياده شد و منتظر قطار بعدي ماند.
منشي نفر بعد را صدا زد.همان مردی بود كه كت شتري داشت.برگشت و لبخند فاتحانه اي به جمع توي راهرو زد و رفت توو.زن سرفه كرد.بلند شد خودش را تكاند.انگار هر لحظه به جمعيت توي راهرو اضافه مي شد.يادش افتاد فردا شب مهمان دارد.يكي از همكارهایش را دعوت كرده بود.آدمهاي توي راهرو را شمرد ببيند چند نفر شده ند.انگار قرار نبود نوبتش شود.سرش گيج رفت.يك ماه بود سرگيجه داشت.حتي وقتي مي خوابيد هم سرش گيج ميرفت.خوابهايش هم مي چرخيدند.همين همكارش آدرس اين دكتر را داد بود.داشت از روي سر آدمها مي شمرد شان.برگشت انهايي كه نشسته ند را بشمرد ديد پيرزني دارد مي ايد جلو.از لاي جمعيت خودش را رساند به همين راهرو. موهايش حنايي بود و از زير روسري سياهش پيدا بود.سرتا پا سياه پوشيده بود.گونی يي را هم مثل كيف از شانه ش آويزان كرده بود.عکس راديولو‍ژي يي را گرفته بود دستش و به هر كس مي رسيد نشان مي داد.فكر كرد حتمن ميخواهد به بهانه ي تومور مغزي بچه اش يا شوهرش گدايي كند.يك نفر آن جلو عكس را از دست پيرزن گرفت و با دقت نگاه كرد. و داد دستش دوباره.نفر بغلي هم دوباره عكس را گرفت.مرد از توي جيب كتش كيف چرمي قهوه ايش را دراورد و به زن پول داد.زن كرو لال برگشته بود و پيرزن را به پسرش نشان مي داد.
پيرزن جلوتر آمد.عكس را گرفت جلويش.عكس را گرفت.ريه ها بود.اول نفهميد.خوب نگاه كرد.توي ريه ها پر از دانه هاي سياه رنگ بود.منشي اسمش را صدا زد.شنيد ولي دلش بهم مي خورد.زن سرفه كرد.هي سرفه كرد.
دستش را گرفت به دسته ي نيمكت و دوباره به عكس نگاه كرد.توي ريه ها پر از سوسك بود.چادرش از روي سرش افتاد.مچاله اش كرد و از بين آدمها خودش را رساند بيرون درمانگاه.لبه ي جوب نشست و هي خواست بالا بياورد.كنارش رانگاه كرد.يكدفعه سايه ي سياهي ديد .ترسيد.فكر كرد سوسك است.اخودش را كشيد كنار.از توي آب جوب نگاه كرد.همان مردي ود كه كت شتري اشت.از روي حوب پريد و رفت توي خيابان..
*عنوان از کتاب "دانیال"

Labels:

Monday, March 3, 2008
به والتر که تنها خودم می دانم و خودت می دانی و خودش..

حس نفهمی شد
وقتی برق ترش نگاهت پشت سرم یخ زد
دلیل لکه های نور, زیر سطح, دور انگشترم
منعکس شدی.
دل بده بی عرضه! دارم نگاهت میکنم!
برگشتی,خواب بود,فریاد, نفس حبس شد.
از عکسها که بگذریم,نقدم کردند,تلخ شد,
تلخ تر قهوه.
شناسه ی نگاهت را گم کردی
دستهایت را فشار بده!
تخت محکم شد.
.نمی دانم ارتعاش صدایت روی یخ مغزم آب شد
به من نزدیک که می شوی
سشوار آوردی.
بدبخت نگاهم منتظر است!
کاش کاشی ها کوچکتر بود,
وقت بیشتری برای راه رفتن داشتیم.
حواسم نیست.
نگاهم که می کنی از پانزده سالگی به بعدم می لرزد.
داری بغض میکنی,
آب گریه م می بارد, بخور!
زیر پوستش چه رفته بود که گناهکار شدی?
آرام
بخواب
زرد شدم.
جند*ه باز مست نگاهم را تف کرد,
سمبلیست شدم,
محکم آویزان شد.
چتر داری؟
انتظار گرفته م.
آمپول
.
قرص
.
عرق میکنم.
شوفاژ اگر داشتی
آدم میشدم.

Labels: