Wednesday, October 22, 2008
I want to be what I was when I wanted to be what I am now.



به خودم میگم : گلم/عزیزم/قشنگم/خودم/خود نازنینم! آدم باش..
اسمش با خودشه..خاطره..
رفته..تموم شدن..این دیواره..این خونهه..این کوچه..این تابلوی شهید کاج آبادی..این خیابون پر درخت تموم شده..
+++++

هوس میکنم شیشه ی ماشینو بکشم پایین..تا باد محکم بخوره توو صورتم..دختر بغل دستی مث xx میگه شیشه رو بدین بالا.. نفسای عمیق میکشم..به کلاس ورزشم فکر میکنم..به انرژی بیش از حدش که آدمو تا یه هفته نگهمیداره..
+++++

این کانورس دو رنگ رسمن منو آره.. از دیشب تا حالا هی نگاش میکنم و دلم آب میشه که بپوشمشون..
بعضی وقتا فکر میکنم خاصیت پولدار نبودن اینه که وقتی بعد از 9ماه انتظار واسه پولدار شدن و خریدن اون چیزی که خیلی دوست داشتی بخریش ..همین خوشحالیه که من دارم..
بعدش هم بودن خواهره که کمکهای مالیش به موقع میرسن..وقتی فقط یه جفت ازش مونده بود..
+++++

کلاسای سه شنبه ها و گاهی یک شنبه ها که توش داستانامو میخونم از دلایل جدیه زنده موندنن..
مخصوصن دیروز که احساس کردم از آقای نویسنده ی بامزه هم بیشتر داستان خوندم..
+++++

همه ی اینا از فواید ورزش عزیزمه که هی این اعتماد به نفس بی صاحابو بالا میبره..
+++++

این شبایی که همگی(من/روژین/توسلی بزرگ/ گلاره و ژینر) نشستیم دور میز و شام میخوریم و می خندیمو گلاره هی میگه هاااااا و من و ژینر با هم شوخیای بی مزه میکنیم و آخرش به هم شب به خیر میگیم و آروم در اتاق بسته میشه و چراغا خاموش میشه بی شک از بهترین شبای هفته ن..
+++++

دوستم! خودت میدونی!
سوغاتی هات یه عالمه خوشحالم کردن..
مرسی!
اون شب دستاتو دوست داشتم هزار تا و آرامش بی نظیری که ریخته توو روزامون..


اینم چیزای کوچیکی که ازشون لذت میبرم کنار اون پاکتی که کم کم بازش میکنم..
Sunday, October 19, 2008
یک روز

اگر يك روز، يكي از هزاران روز هاي زندگي ام


امكان تكرار يابد،


كدام يك را بر خواهم گزيد؟


همه ي آن روزهايي كه به روشني در خاطر دارم،


همه ي آن روزهايي كه « فراموش نشدني» نام دارند،


به چشم من بيگانه اند.


من بيرون آنهايم،


زيرا آنها را از بيرون مي نگرم،


تصاويري جان گرفته


در چشمه ي هميشه جوشان خاطرات.




روزهاي از ياد رفته،


روزهاي واقعي من.


من به آنها تعلق دارم


و هنوز در آنها سير مي كنم


آنها همه ي مرا در بر مي گيرند.


در تار و پود هواي خود
نامحسوس، درخشان، اشباع شده


از عطر شيرين روزگار سپري شده در رؤيا


در ازاي يك روز از ياد رفته


از همه ي خاطرات شيرينم مي گذرم


تنها يك روز عادي،


غرق در نور منتشره ي روز


چشيدن دوباره ي ابتذال ساده ي آن،


سرشاري زلالش


بي سنگيني سايه ي هيچ خاطره اي بر آن.


يك بار ديگر مست شدن


از شراب ناب دنيايي لبريز از خواب و خيال


و سپس آن را براي هميشه از ياد بردن.






بلاگا ديميتروا


شعر زنان جهان


فريده حسن زاده
Tuesday, October 14, 2008
چرا از بین سکوت هات هزار تا قطار رد می شه؟
حالا توی وجودم رفته..جایی ندام قایمش کنم..فاصله بگیرم..تنهایی نمی تونم تحملش کنم.."این" به هر دوی ما تعلق داره..
اگر همین جور فشرده تو خودم نگهش دارم گنده تر میشه..بیشتر از قبل فشار میاره..
ولی نمی تونم..
مثل اینه که یه پاکت در بسته بهم دادن.. همون موقع بازش نمیکنم..منتظر فرصتم تا توو یه لحظه ی مناسب بازش کنم..این یعنی توو نشون دادن واکنش تاخیر داری..شاید هم ترس که دومی بر من مسلم تر..
حالا چیزی رو که درون من گذاشته با خودم حمل میکنم..یه پاکت پر از درد..تنها وقتی که برمیگردم خونه و تنها میشم توو اتاقم بازش میکنم..

همیشه اونجاست..گوشه ی اتاق..کز کرده.هر لحظه اماده ست برای پیشروی..کنار زدن همه چیز..دیگه تلاشی برای مبارزه نمیکنم..میذارم ماهی سبز که توی شیشه ست همه چیزو واسه یه لحظه هم شده با خودش ببره..
به ایستگاه قطار فکر میکنم در برف..میدونستیم که لب مرزیم..
سهل نیست تجسم دشتهای تمام و کمال سفیدی که می شد با هم از کنارشان بگذریم..