دیشب ساعت 3 از خانه ی الف برگشتم. میم رساندم. سر راه سنگک خریدیم. نزدیکمان نانوایی سنگکی یی هست که 24ساعته باز است. تنها زمانی که خلوت بوده همین دیشب ساعت 2 بود که ما نگه داشتیم و 4تا نان خریدیم. 2تا از نانها را میم با خودش برد بیمارستان. شیفت بود. دلم سوخت. خوشحال بودم دکتر نیستم. الف زنگ زد که کیفت را جا گذاشتی گیجگول. گفتم فردا بیاور سر کلاس.
دیشب مافیا بازی کردیم. قبل ترش فیلم عروسی دیدیم. کون من سوخت که نبودم تا بروم. از توی فیلم هم معلوم بود چقدر خوش گذشته. دختر عمه ی الف گفت حیف . حیف نبودی.شوهرش گفت خبالا توام هی دلشو میسوزونی.. گفتم کون خودم برشته شد. تو دیگه بیشتر نسوزونش.
شوهر الف با من بد است. این یک گزاره ی درست و بی عیب است. تمام مدت بازی هر بار رای گرفتند که کی حذف شود یا کی مافیا ست گفت تو. من هم هر بار میگفتم نه. من نیستم. دلیلت چیه؟ و همه قانع می شدند رایشان برمیداشتند. یکبار هم که مافیا بود شب خواست که من بمیرم.
الف این را میداند و به روی خودش نمیاورد. من حسادت میکنم به همه چیز. به اینکه هروقت خواسته ییم دوتایی خودمان برویم جایی زنگ زده و ریده به برنامه مان.
امروز انقدر حضور خاله م سنگین و غیر قابل تحمل بود که اسمس دادم به الف گفتم تو رو خدا برنامه کنید من نجات پیدا کنم.
گفت هر جا رفتیم بهت خبر میدم توام بیا.
احساس بدی داشتم. کعینهو کنه چسبیده بودم بهشان.گفتم نه. حل شد. خاله م رفت. دروغ مزخرف تر وجود نداشت برای گفتن.
دلم برای میم تنگ شد. اسمس دادم .واضح نوشتم دلم واست تنگ شده. گفت کی میای ببینمت؟ گفتم بعد از ماه رمضون.
گفت زودتر بیا.
دیشب شوهر الف مسخره م کرد. گفت این خره کی باشن که تو فیس بوک فلان؟ براق شدم که شاید بفهمد حرف خوبی نزده و معذرت بخواهد. الف توپید که اوییی. یعنی چی این حرف. شاید حق داشت. دلش از بابت خواستگاری ان شب پر بود و هست. چند بار خواستم خیلی روشن و فلان برایش توضیح بدهم که ادم زن هر نره خری که از در خانه بیاید تو نمیشود. چقدر حال بهم زن بودم دیشب.همه چیز حال بهم زن بود. فقط شوهر دختر عمه ی الف تمام این مدتِ دورهمی بودنها حرفی نزده.
نامی زنگ زد که پاشو بیا.
جواب ندادم.رفت روی پیغام گیر.خواهرم هر روز میل هایش را چک میکند. میترسم. استرس دارم. میترسم کار احمقانه یی بکند.
دوستشان توی عروسی خوشگل بود. دو تا دختر خوشگل که مدام میرقصیدند. و عجب هم خوب میرقصیدند. بابای یکیشان معلم فیزیک دبیرستانم بود. شوهر الف گفت هیزی چقد. ساکت شدم. موهای دختر غوغایی بود.پاهای دختر معلم فیزکم دیوانه میکرد.
الف همین الان زنگ زد که بیا بریم خونه دختر عمه م. دروغ گفتم نه. دارم میروم یزد.. یزد لعنتی.