Tuesday, August 23, 2011
به
شاید بهارِ یک سالی که یادم نیست
متروی هفت تیر بودیم. منتظر قطار.ایستاده بودیم کنار سکو. من تازه بعد از آن همه وقت آینه یی که نزدیگ تونل بود را دیدم.
دختر داشت یکریز حرف میزد انقدر که خسته م کرده بود. خودم اول شروع کرده بودم به حرف و پی ش را گرفته بود ول کن نبود.
حلقه های مو از کنار شالش اویزان بود. حواسم پی اینها بود. رنگ کفش ها , مدل کوله ها , بچه یی که خمیازه می کشید.
وسط حرفهایش در دفاع از رفیق مشترکمان گفت بترس. یک روزی هست که هیچ کس دیگر نیست.
من ترسیدم. به غایت. انقدر که همان لحظه دلم خواست بنشینم وسط سالن های های به حال خودم در سی سالگی گریه کنم.
رفیق مشترکمان رفت شمال و برگشت و اعتراف کرد به کرده ها و نکرده ها.همه چیز خراب بود. یعنی شد.
بعد من یادم است کشیدم کنار تا خیلی بعدتر. دختر را هم ندیدم بعد از آن.ترس از نبودن ولی با من ماند تا همین الان.همین الانِ لعنتی که از دست داده م. به زور از توی دست هام پرت کرده م بیرون.
Monday, August 22, 2011
عید بعدش نشسته بودم توی پژوی نقره ییِ آژانسِ اداره شان که برویم خانه ی من.زنِ مرد هم با من آمد. آن زن با باران امد و هوا بد جوری گرفته و بارانی بود.تا نشستیم شروع کرد به پرسیدن.گفتم هنوز انقدر خراب و خسته و تکه پاره هستم که توان فکر کردن به یک شام خوردن معمولی در یک رستوران معمولی با یک دوست معمولی را ندارم.
گفت از من پرسیده از زیر زبانت بکشم. حوصله م سر رفته بود. گرسنه بودم. سرم گیج میرفت. دلم میخواست شیشه ی پنجره را بکشم پایین داد بزنم یکجوری که صدایم بپیچد لای درختها و چمنهای مدرس و دوباره برنگردد هم.
فردا صبحش بیدار که شدیم موبایلم را گرفتم دستم و توی خانه راه رفتم. قدمهای بلند برمیداشتم.هیچ حرفی نداشتم بزنم اما دنبال حرفی میگشتم بزنم خودم را خلاص کنم. بگویم دوست عزیز من و شما؟ چرا؟
چیزی ننوشتم آن روز. یک ماه بعد توی باغ کرج با همان دوست معمولی داشتیم کباب میخوردیم و برای بچه ی نداشته مان اسم انتخاب میکردیم.همه ی قصدمان این بود که از پرورشگاه بگیریم. چون لزومن خواستن بچه کافی نیست برای بچه دار شدن و باید امکاناتش را هم داشت. ما نداشتیم.امکانات را درک کنید. عمیق درک کنید.
یک سال بعد از این نزدیکی های پل صدر از ماشین رفیقی پیاده شدم و همینجور که با شال سرمه ییم دماغم را میگرفتم چون دستمال کاغذی کفاف آن همه اشک و فین را نمیداد , گفتم آدمی که برای آن همه دوست داشتن و خواستن و چه و چه ذره یی ارزش قائل نبوده بعد همینجا کات کردم و بلند داد زدم گور پدر ارزش و چه و چه در را کوبیدم به هم رفتم خانه م. نشستم . منتظر بودم تلفن زنگ بخورد من گوشی را بردارم و بشنوم چه و چه ها ارزش داشته ند.تلفن زنگ نخورد نه تنها, بلکه برای همیشه یک شماره یی خاموش شد.
خاموش ماند.
یعنی از روزی که جلوی در هنر و معماری یک جفت گوشواره ی زرد گرفتم تا روزی که امروز است و من اینجا لخت و پتی نشسته م و موهایم را خشک میکنم و تایپ میکنم .


فَلَا يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ ﴿۷۶﴾

پس گفتار آنان تو را غمگين نگرداند كه ما آنچه را پنهان و آنچه را آشكار مى‏كنند مى‏دانيم(۷۶)

يس/آیه۷۶
مرداد 1390
Thursday, August 18, 2011
ای رها از رخوت تن
وقت پرکشیدن توست
Monday, August 15, 2011
یک جمله یی از چت و حرفهای ان شبمان هست که از جلوی چشمم کنار نمیرود.
یعنی همین یک جمله کافی بوده برای همیشه.
هر روز مثل آدم تشنه و گرسنه یی که میرود سروقت یخچال که خودش را سیر کند, می نشینم پشت میز. موهایم را می بندم پشت سرم و توی اینباکسم میروم سراغ آرشیو چتها. ستاره دار شده.بازش میکنم.
آرام می آیم پایین خط به خط. میرسم به جمله ی یاد شده.
هی میخوانمش و قلبم از خوشی تیر میکشد.
زود بساطم را جمع میکنم. خجالت میکشم.
فکر میکنم ذوق داشتن برای همچین چیزی خلاف است.
خلافِ من سابق.

Friday, August 5, 2011
من این نگاه دایره ای را هم , برای تو در اینجا نوشته ام.*




مرداد1390 - بازگشت

* براهنی
Thursday, August 4, 2011
تا مدتها اسمش track 01 بود.
میترسیدم بشناسمش. میخواستم یکجوری ناشناس بماند بین آنهمه ترانه و آهنگ.
track 01 شده بود نور. نور توی تاریکی.
track 01 پاک شده. نیست.
Tuesday, August 2, 2011
دیشب ساعت 3 از خانه ی الف برگشتم. میم رساندم. سر راه سنگک خریدیم. نزدیکمان نانوایی سنگکی یی هست که 24ساعته باز است. تنها زمانی که خلوت بوده همین دیشب ساعت 2 بود که ما نگه داشتیم و 4تا نان خریدیم. 2تا از نانها را میم با خودش برد بیمارستان. شیفت بود. دلم سوخت. خوشحال بودم دکتر نیستم. الف زنگ زد که کیفت را جا گذاشتی گیجگول. گفتم فردا بیاور سر کلاس.
دیشب مافیا بازی کردیم. قبل ترش فیلم عروسی دیدیم. کون من سوخت که نبودم تا بروم. از توی فیلم هم معلوم بود چقدر خوش گذشته. دختر عمه ی الف گفت حیف . حیف نبودی.شوهرش گفت خبالا توام هی دلشو میسوزونی.. گفتم کون خودم برشته شد. تو دیگه بیشتر نسوزونش.
شوهر الف با من بد است. این یک گزاره ی درست و بی عیب است. تمام مدت بازی هر بار رای گرفتند که کی حذف شود یا کی مافیا ست گفت تو. من هم هر بار میگفتم نه. من نیستم. دلیلت چیه؟ و همه قانع می شدند رایشان برمیداشتند. یکبار هم که مافیا بود شب خواست که من بمیرم.
الف این را میداند و به روی خودش نمیاورد. من حسادت میکنم به همه چیز. به اینکه هروقت خواسته ییم دوتایی خودمان برویم جایی زنگ زده و ریده به برنامه مان.
امروز انقدر حضور خاله م سنگین و غیر قابل تحمل بود که اسمس دادم به الف گفتم تو رو خدا برنامه کنید من نجات پیدا کنم.
گفت هر جا رفتیم بهت خبر میدم توام بیا.
احساس بدی داشتم. کعینهو کنه چسبیده بودم بهشان.گفتم نه. حل شد. خاله م رفت. دروغ مزخرف تر وجود نداشت برای گفتن.
دلم برای میم تنگ شد. اسمس دادم .واضح نوشتم دلم واست تنگ شده. گفت کی میای ببینمت؟ گفتم بعد از ماه رمضون.
گفت زودتر بیا.
دیشب شوهر الف مسخره م کرد. گفت این خره کی باشن که تو فیس بوک فلان؟ براق شدم که شاید بفهمد حرف خوبی نزده و معذرت بخواهد. الف توپید که اوییی. یعنی چی این حرف. شاید حق داشت. دلش از بابت خواستگاری ان شب پر بود و هست. چند بار خواستم خیلی روشن و فلان برایش توضیح بدهم که ادم زن هر نره خری که از در خانه بیاید تو نمیشود. چقدر حال بهم زن بودم دیشب.همه چیز حال بهم زن بود. فقط شوهر دختر عمه ی الف تمام این مدتِ دورهمی بودنها حرفی نزده.
نامی زنگ زد که پاشو بیا.
جواب ندادم.رفت روی پیغام گیر.خواهرم هر روز میل هایش را چک میکند. میترسم. استرس دارم. میترسم کار احمقانه یی بکند.
دوستشان توی عروسی خوشگل بود. دو تا دختر خوشگل که مدام میرقصیدند. و عجب هم خوب میرقصیدند. بابای یکیشان معلم فیزیک دبیرستانم بود. شوهر الف گفت هیزی چقد. ساکت شدم. موهای دختر غوغایی بود.پاهای دختر معلم فیزکم دیوانه میکرد.
الف همین الان زنگ زد که بیا بریم خونه دختر عمه م. دروغ گفتم نه. دارم میروم یزد.. یزد لعنتی.