Monday, December 2, 2013

دیدم توو جواب کامنت یکی نوشتی : "همه چی نسبی نیست .بعضی چیزا اصل‌ن". خنده‌م گرفت. کل اون نمایشنامه‌یی هم که نوشتی توش دیالوگای خودمون بود. دعواهای خودمون.روزی‌ام که اجرا داشتی اومدم اون سالن خراب شده، وقتی بلند شدم که تشویق کنم دلم میخواست داد بزنم بگم مرتیکه! تو چی نوشتی؟ اینکه دعوای من و تو بود.ولی دست زدم هی دست زدم تا دستم خسته شد.برگشتیم خونه.دعوامون شد باز. یه شب دیگه بارون بود، کت قشنگ پوشیده بودی، موهاتو درست کرده بودی آلاگارسونی، بوهای خفن میدادی، رفتیم تاتر ببینیم.سر شام همه چی رقیق و احساساتی و ترسناک بود.ترسناک بود چون میدونستم فقد توو این لحظه همه چی انقد باشکوهه، از در این رستوران بریم بیرون باد بخوره بهش از هم میپاشه.من همیشه از چیزایی که سست بودن ترسیدم، بلد نیستم کنار دریا با شن چیزی درس کنم، وقتی یه چزی اونقد سست ‌ه چه جوری برم طرفش؟ از بو فراری‌ام، از هرچیزی که بدونم دو دیقه بعد دیگه نیست.اون شبم که برگشتیم تو نشستی الکل خوردن، وقتیم الکل میخوردی لعنتی میشدی، بو سیگار و الکل قاطی هم، مجموعه اینا هم ترسناکن، الکل+ بو + حال خوش ، نگهت داشتم که نری خونه.موندی.انقد موندیم پیش هم تا پوسیدیم.روزی هم که رفتی اون ملافه صورتیه بو گه میداد، روش پر از لکِ خونِ دهن من بود، شبش با اون خون دماغ و دهنمو پاک کرده بودم.لیوانا توشون پر از ته سیگارای مونده بود.تو خواب بودی من رفتم بیرون.عصامو زدم زیر بغلم، رفتم آرایشگاه ابروهامو برداشتم.اکرم گفت چرا صرتت خونمرده و کبوده؟ گفتم خوردم زمین.فهمید دروغ میگم.مث فیلما شرو کرد داد زدن سرم.گفتم دیوونه شده بود، مست بود.بعد رفتم سرکار نشستم یه کم.دیدم دستم که کار نمیکنه،پامم که ترکیده.صورتمم از درد و کبودی داره منفجر میشه.اومدم خونه، رفته بودی.چایی دم کرده بودی، دو تا لیوان گذاشته بودی رو کابینت، یکیشون تمیز بود.یکیشون زرد شده بود.وقتی رسیدم پنجره ها رو وا کردم.ملافه رو دادم خشکشویی سر کاوه.همه جا رو شستم.میخواستم جای بوت ، بوی شوینده و وایتکس و سیفِ سفید بیاد.بوی خشبوکننده‌ی آرامیکس.بعد نشستم عکسامونو پاک کردم.یک ماه طول کشید.دونه دونه پاکشون کردم.همشونو با هم نمیتونستم.عکسای تکی که تو گرفته بودی هم پاک کردم.دوربینو خیلی طول کشید به صاحبش پس دادم.نمیتونستم بهش دست بزنم.از توو وبلاگم هرچی درباره ت بود پاک کردم.حتی دلم برای اون همه جمله و کلمه‌یی که انتخاب کرده بودم نسوخت.بیلیطا، دستخطا، فاکتورا، همه رو ریختم دور.انقد ریختم دور تا رسیدم به یه سال قبلش.اونام دور ریختم.فقد یه کاغذ رو دیوار موند: دوز ناچیزی از صدای تو ...