Sunday, September 30, 2012
بیا فرار کنیم. بیا فکر کنیم اصلن اینجا وجود نداشته. اینجا نبوده.
بیا برویم همانجا. برویم  دور .
مثل دیشب برویم یکجایی حوالیِ آنجا و بشینیم و حرف بزنیم. من بغض کنم ، تو حرف بزنی. تو نگاه کنی. 

با هم زنگ بزنیم
با هم جیغ بکشیم
 با هم جق بزنیم.

درس امروز  از محضر رفیق
در خانه صدای باد می آید.
درها را میبندم. پنجره ها را. همه جا را میبندم به روی خودم.
سرم  را می کنم زیر پتو ، داستان می بافم در خیالم.
3روایت عاشقانه  ی قلم تراشِ ...
از همین حالا ، همان ها که میدانند ماجرا چیست بخندند.

با میم میرویم به سمت  آنجا.
اون آنجاست.
لم داده م به ستون و گوش میدهم. میم می پلکد لای کتابها. معده م درد می کند.
معده م مزه ی زغال میدهد. دور لبهام سیاه بود. 

مادرم همان اول یکبار پای تلفن گفت : ترسو نباش. یکی شجاع تر از تو پیدا میشه. حسرت می خوری. 

مادر عزیزم دختر زبل ، شجاع ، این ملکه ی سبا پیدا شد.

خداحافظ
Wednesday, September 26, 2012

به من زنگ بزنید.
 
با من حرف بزنید.
دوزخ باید تو را بطلبد
تو هم باید دوزخ را طلبیده باشی
این، آن کشمکش اعماق است
زجر روانم مرا شطح خوان کرد
 دوزخ از هر نوع: دوزخ رانده شدن از بهشت، دوزخ جدا شدن
از معشوق، دوزخ قهر ابدي پسر، دوزخ تفرعن حاکمان، دوزخ
غارت زیبایی از معابر، دوزخ بی نوازشی زندگی، دوزخ
بدگمانی، دوزخ سین جیم درونی در کابوس هاي بی انتها، وقتی
از که موش ها به بزرگی روباه ها هستند و گورستان هاي «رم »از
« قم »، « بلخ »از« ري »و « تروي » و « بخارا »از« اصفهان »

قابل تمیز نیستند، دوزخ حجره هاي نشانده شده در کنار لوله هاي نفت

اسماعیل  | براهنی
عشق‌های معصوم، بی کار و بی انگیزه‌اند. دوست داشتن از سفرهای دراز ،تهی‌دست باز می گردد.*
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

بیرون که زدم هوا تاریک شده بود. کار داشتم . خروار خروار فاکتور مانده بود روی دستم.جلسه داشتند. مادرم زنگ زد کجایی؟ گفتم سر کار. گفت زود برو. هوا تاریک شده. گفتم کار دارم. گفت چه کار؟ گفتم از دیشب بغض کرده و و دارم میترکم. میخواهم بمانم اینجا گریه کنم بعد بروم. گفت خاک تو سرت. یه هفته وقت داری خودتو جمع کنی و قطع کرد. گوشی را که گذاشت رفتم توی توالت  ، تا میشد هق هق کردم ، تکیه دادم به درِ توالت فرنگی و با خیال راحت  اشک ریختم. آقا غلامی رفته بود طبقه ی سوم را تمیز کند. نبود که بشنود . بیرون که امدم  برگشته بود. کیفم را برداشتم ، در زدم رفتم توو. گفتم با من کاری ندارید؟ گفت بشین چن دیقه. نشستم روبروی رییس. تا الان بعد ازین دو ماه که منتقل شده م اینطرف با هم حرف نزده ییم. گفت خسته یی؟ گفتم نه.  گفت  اگر میخوای میتونی شنبه بری مرخصی نیای. گفتم نه. کاری ندارم  که مرخصی بگیرم. خواستم بگویم  بلیط تک نفره ی تاترم آماده ست. پای رفتن ندارم. خواستم بگویم  عمل مادرم عقب افتاده و باز کاری ندارم. بلیط را مچاله کرده م توی جیبم برای روزِ نمیدانم.  خواستم بگویم ببخشید من حالم خوب نیست  و نگفتم. گفت میتوانم بروم.
تمام کوچه را تا ولیعصر آرام اشک ریختم. یادم افتاد پایم که بخیه داشت ، یکروز داشتم لنگ لنگان از  همین کوچه میرفتم پایین. کیلو وات  با اسب مشکی ش از کنارم رد شد و از آینه هم دید منم و رفت. فرداش  به خودم گفتم مردکِ بی لیاقت و  انگار بعد از ان روزها بود که تمام شد و عادی شد.دوباره پاهام درد گرفتند و  تا سر ولیعصر  لنگ زدم.ونک رسیدم  سر برزیل "ب" را اتفاقی دیدم. منگ بودم. رسیدم خانه یادم افتاد دیده م ش. حرفهامان یادم نبود.ته رنگی از قیافه ش یادم بود. قرص خوردم و خوابیدم. تا صبح گوگوش توی خوابم بود. هه. رفته بودم آنجا. "سین" هم بود. توی خواب داشت قلبم میترکید از بس میزد. نشسته بودم روبرویش و داشتم از تاریخ نمایشگاهم حرف میزدم. داشتم خلاصه ی مفصلِ بی ربطی از تاریخِ هنر قبل از رنسانس را بلغور میکردم. یادم هست داشت با همان استایل همیشگی گوش میداد و سرش را تکان میداد.
 ساعت کوک کرده بودم برای 5صبح. برای اینکه موهایم را طبق دستور  بشورم و موهایم  فر بخورند و الخ. توانِ بیدار شدن نداشتم. دلم میخواست زنگ میزدم میگفتم  نمی آیم. میخواهم بخوابم تا هروقت شد و خواب ببینم  تاریخ هنر کل دنیا را دوره کرده ییم. همه ی کتابهای کتابخانه شان را خوانده ییم. رسیده ییم به جمعه شب، با هم نشسته ییم توی سالن تاتر. رامبد می اید با ما سلام علیک میکند. "سین"  من را معرفی میکند. حتمن یکجایی در نمایش ، شخصیتها گفتگویی عاشقانه را شروع میکنند و "سین " دست من را میگیرد و فشار  خفیفی میدهد. من  عوقم میگیرد. تاتر تمام میشود. پرده ها می افتند. ما همچنان نشسته ییم  . من پشیمان شده م از  انتخابم.  من دلم  می ترکد. دستهام بی حس میشوند.به پهنای صورت اشک میریزم.  یادم می افتد به ترانه ی عربی یی که با داییِ کوچکم در فرودگاه لبنان شنیده بودیم و منتظر  "او" بودیم و هر دو مثل سرگشته های آواره گریه میکردیم برای آنهمه درد.ترانه را هزار بار میشنوم و باز قلبم ترک میخورد.یادم میافتد خانه م تنهاست.برمیگردم  به امروز صبح شاید.توی تاکسی یکنفر با صدای محزون میخواند : یا حی یا قیوم. من بی خبر قبلی از هم میپاشم.گریه میکنم تا جهان کودک.دوباره توی تاکسی پسربچه ی 8 ساله یی کنارم مینشیند، انگار مشکلی مادرزادی داشته باشد، دست چپش رشد نکرده و تنها 3 انگشت دارد. چشمهاش جورِ غیرعادی یی بیرون زده از حدقه و هی خودش را جمع میکند.رویم را میکنم سمت پنجره، مثل پیرزنهایی که دارند تعزیه تماشا میکنند و چادرشان را میکشند روی صورتشان،  شالم را میکشم پایین و  آرام  گریه میکنم.جوری که کسی نبیند. موهایم توی باد فر میخورند و میروند توی هوا و برمیگردند  و اشکی میشوند.پیاده میشوم.بیدار میشوم.شنبه صبح است.مانتوی سبز عراقی م را میپوشم.شال اخرایی م را می اندازم روی  موهای چرب  م.

* شاملو
Tuesday, September 25, 2012
باید خودش زنگ میزد به شماره‌م، خبر میداد که توانسته برای تاتر روز جمعه بلیط پیدا کند. دعوتم که نه، ولی می‌خواست همراهش بروم. خودم پیشنهاد داده بودم.می‌رفتیم تاتر را می‌دیدیم.خانه‌ی ما نزدیک به سالن است.می‌گفتم اگر دوست داری بیا چای بخوریم  و گپ بزنیم ، بعد هم برو. نمان. می آمد. دم در که می رسیدیم  میگفت نه، یک‌وقت دیگر. من هم قبول می‌کردم. منتظر می ماندم تا دور بزند  و از کوچه برود.کلید را می انداختم  و میرفتم تو، قبل از رسیدن به نقطه ی کور ، اسمس میدادم که خوب بود. مرسی مثلن. یک همچون چیزی.تا مطمئن میشدم  اسمس رسیده ، بالا نمی‌رفتم.چای ترش دم می‌کردم. افسوس می‌خوردم که کاش "شعر یادت نره" را می‌رسیدم ببینم.کانال عوض می‌کردم. به مادرم اسمس می‌دادم که بالاخره کنارش نشستم.مادرم خواب بود جواب نمی داد تا فرداش. همان یک شب را به خودم جایزه می‌دادم تا دستشویی نروم مسواک بزنم و با دهان نشسته تا صبحِ فرداش ، آآآآرام می‌خوابیدم.


تجربه های سنگین
ما را پاداش می‌دهند که آرام گریه کنیم.

احمدرضا احمدی


With you,
It’s different.

Sep 25 , 2012


I'm fine,
I'm just not happy.
Monday, September 24, 2012
مشترک موردِ نظر 
یه شب با خیال تو همخونه شد دل ، نبودی ببینی ،چه ویرونه شد دل 
خون من در جستجوی همیشه‌های «تو» / در نردبان باغ قدیم /میلرزید.
نشستم روی توالت فرنگی، رانها به هم چسبیده ، سرم  سمت کاشیهای سمت چپ.هدفون از بین موها و یقه ی مانتو رسیده بود به رانها. پاهامم را بهم چسباندم و چشمهام را بستم.دوباره چشماهم را باز کردم  خیره به نکِ کفشهای چرم قهوه یی و دوباره حاشیه ی سبزِ کاشیهای سمت چپ .
شلوارم را مرتب کردم و موها را دوباره باز و بستم و شالِ اخرایی م را روی سرم مرتب و دستهام  خشک و لبهام سرخ و  ناخنهام. آخ. امان از ناخنهام.
نشستم پشت میز دوباره و نوشتم.همان کلمات با همان صدا و طنین  و همان شتاب روی کاغذ .دوباره فرستادمشان و جوابی نه.
نشستم روی توالت فرنگی ، رانها به هم چسبیده ، سرم را گرفته بودم بالا سمت سقف و سوراخی که سیم از آن بیرون بود.دستمال را کشیدم ، انبوه سفیدی کف زمین و خطش را پیدا نمیکردم که بکَنم خودم را جمع کنم بروم.با نکِ کفشهای چرم قهوه یی در سطل را باز کردم و برگشتم با چشمهای سرخ فقط .

نشسته م سرجایم ، رانها به هم چسبیده ، میلرزم.

Saturday, September 22, 2012
از ابرها
آن که تویی
نخواهد بارید


 ( هوشنگ چالنگی)



دیگر صفت صبوری را دوست ندارم می‌خواهم به دریا بریزم / دریا دور و من ناتوان از رسیدن به دریا*


34650733027889159223.jpg

یک نفر دارد توی من گریه میکند.دیشب خوابم نمی بُرد. اصلن از روزی که اسمم را صدا زده ، خوابم نمیبَرَد.واقعن با قرص میخوابم. آنقدر دورم از خودِ سابقم که یادم نمی آید یکزمانی ساعت 9 نشده توی اتاق خر و پف میکردم.خوابم نمیبُرد و تمام مدت  ارغوان گوش دادم و اشک مثل رود گنگ از چشمهایم میریخت پایین. میریخت روی بالش و صبح ،  بالشم شور بود. بیدار شدم رفتم حمام. میخواستم روز اول مهر توی ترافیک نمانم .موهایم را الکی خشک کردم و خب واقعن عالی شده بود موهام.یعنی هنوز هم هست و من دلم میسوزد چرا امروز قرار نیست بروم  آنجا و او مرا ببیند با این موها.
دیشب تمام مدت فکر کردم همه منتظرند اتش من بخوابد تا با قیافه ی عاقل اندر سفیه بیایند سراغم که هه! دیدی هیچی نبود.که خب طبعن جواب من "گه نخور لدفن" خواهد بود.

به "پ" اسمس دادم که فردا زود بیا شرکت.برایت تعریف کنم. جواب داد خب. جواب بهتری وجود نداشت.انتظار من زیاد بود. مثلن دلم میخواست بپرسد  چی شد|؟ چیکار کردین؟
موهام تاب خوردند و بزک دوزکم که تمام شد فکر کردم چه بد. کی تضمین میکند دفعه ی بعدی که بروم انجا  و از قضا او هم هست ،موهایم همین شکلی فر و تاب بخورد توی هوا برای خودش؟ کی تضمین میکند همینقدر چشمهام برق بزنند؟
روی کاغذِ دم دستم نوشتم : صبح ساعت 5:10 بیدار شو برو حموم. اول موهاتو با اون شامپو دوکری بشور. بعد که شستی با اون و صورتت رو شستی ، یه بار کم از اون شامپو قرمزه که تازه خریدی بزن ، بعدم از ماسک موهه یه کم بزن نوکِ موهات که نرم بشن. اومدی بیرون با هوله خوب خشک کن و از سرم مو کم بزن رو موهات ولی چرب نشه.فقط به نوک موهات بزن. بعدش چاییت رو خوردی. صبحونه ت تموم شد برو سشوار کن. فرقتو اینجورکی باز کن. همین شکلی میشه.

کاغذ را  چسباندم به اینه ی سالن و نه آینه ی روبروی دستشویی. همان پست لیمان را که پرینت گرفته م و چسبانده م به دیوار روبروی تخت، خواندم. هدفونم را گذاشتم توی گوشم و مانتوی سبزِ عراقی م را پوشیدم. شلوار سرمه یی و شال سبزرنگی که آنروز توی سینما سرم کردم و رفیق حقوقدان کلی ازم تعریف کرد بابتش.وسایلم را برداشتم  و زدم بیرون.
تمام دیشب بیدار بودم. از ساعت 9 توی تخت رفتم و ساعت 1 به زور خوابیدم.هر نیم ساعت بلند شدم ایستادم روبروی پنجره و به حیاط پشتی همسایه خیره شدم.سیگاری هم نیستم که بگویم سیگاری هم اتش زدم و خیره شدم. نه. دستم را گرفتم به تخمم و نگاه کردم به پنجره های روشن. به ساعت 10  که سین از انجا میزند بیرون و میرود خیابان پشتی و خانه شان آنجاست. به دلم که انگار یک بادکنک بزرگ توش جا داده ند و میخواهد بترکد از بس بزرگ شده.ازینکه نمیتوانم برایتان  بنویسم چطور لامصب فلان روز ، آنجا ، با پسرک عموبازی میکرد و حرف میزد و من دلم غش میکرد از بس جذاب بود و به قول رفیق حقوقدان با اینکه اتفاق سک سی یی نیست ولی چند برابر طرف را جذابتر و سک سی تر میکند. چطور بنویسم ایستاده بود روبرویم و ارغوان میخواند و من انروز سر عباس اباد به رفیق گفتم ارغوان تا آخر عمر مثل بخت گمراه نامجو خواهد گاعید.چطور بنویسم از لحظه یی که داشت دنبال چیزی توی کشو میگشت و من خیره بودم به دستهاش. از چند روز قبلش اسمم را صدا زد و کنار هم دنبال یک چیزی گشتیم و پیدا نکردیم و قول داد بار بعد پیداش کند. از حس هام باید چطور بنویسم وقتی انقدر گُنگ و نا تمامند. از همشهری داستانی که بهش دادم بخواند و توی ان شماره، صفحات پر از دست‌خطِ من‌ند و من به امید اینکه صفحه ی ... بخواند و خطی که من زیر جمله کشیده م را ببیند تا انجا رفته م.
اینکه همه چیز به طرز بی رحمی شبیه 8سال پیش شده و من هر روز سردم است و گوشی را انقدر نگاه میکنم که خسته میشوم.
همه چیز بی رحم و رقیق و پا در هواست. به "ب" گفتم هیچ چیزِ اینها شبیهِ هیچ کس نیست.

آقای رییسِ عزیزم! انقدر توی اتاقت سیگار نکش.خفه شدم. من عاشقم. من حالم خوش نیست. من روزی 80 بار ترانه ی "برای من" گوگوش را می شنوم و سیر نمیشوم.روزی هزار بار دلم میخواهد خانه مان کمی شمال شرق تر بود بلکه یکجایی به جز انجا ، می‌دیدم‌ش.روزی هزار بار دلم میخواهد  میتوانستم نامه بنویسم  مثل قرن نوزدهم و بدهم بارونی چیزی نامه را به دستش برساند و روزها منتظر جواب نامه بمانم.

*احمدرضا احمدی

Friday, September 21, 2012
آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده،
بازی ابرا با خورشید منُ آروم کرده
Tuesday, September 18, 2012

آقای وزیر؛



باید بروی بمیری


تمامِ جادّه‌ها را هم اگر صاف کنی


او دیگر برنمی‌گـردد


"رضا کاظمی"

*بگو چه کار کنم؟ وقتی شادی به دم بادکنکی بند است و غم چون سنگی مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

دیروز گالش هایم را از کیسه بیرون کشیدم و به جای میخ هایی که داشتند پایم را میشکافتند ، پوشیدم.کنار "پ" نشسته بودم و تمام خیابانهای منتهی به او شلوغ بودند. "پ" گفت بیا از ولیعصر برویم. تا پارک وی رساندم. بعد از ان را خودم رفتم. قبل ازینکه پیاده شوم مدام توی اینه خودم را نگاه میکردم. توی شرکت هر کسی رد شد گفت به به. چه چه

خودم باور نداشتم خوب شده م.تمام مدت از "پ" پرسیدم خوبم؟ خوبم؟ او هم هربار همان جواب" خیلی خوب شدی امروز" را تحویلم داد.وقتی رسیدم نبود. از میم رفیق شفیقش سراغ کتابم را گرفتم.از زیر میزش کتاب را بیرون کشید و داد دستم.داشتم لا به لای همه جا میچرخیدم و اصلن یادم نبود من با این شال کمرنگِ نازک و با این دستهای لاغر و چشمهای درشت و پوست مهتابی عاشق او هستم و اگر اینجایم به خاطر او ست. بعد خیلی آرام آمد طرفم و اسمم را صدا زد.

کتابِ نون.میم عشق اول رفیقمان توی دستم بود و داشتم سعی میکردم ترجمه را با متن اصلی تطابق بدهم و غلط هایش را بکشم بیرون که رسید.اسمم را شنیدن از دهان او. هه.خیال خامی که من دارم.

کتاب را خواست بهم بدهد گفتم میم قبلن زحمتش را کشیده.بهانه یی نداشت برای معاشرت یادش افتاد به کتاب جدید معماریِ باغها که خریده بود و نشانم داد.دلم میخواست ساعتها بنشینم همانجا ، از جایم جُم نخورم.اینهمه امنیت چرا از وجود این ادم به سمت من می آید. امنیتی که کیلووات نداشت.کیلووات وجودش هم پر از شک بود. با ان همه مهری که بهش داشتم.

شبکه آفتاب را از کیسه م دراوردم نشانش دادم.با ذوق شماره 2ش را نشانم داد.تعریف و به به چه چه.زمان مثل برق و باد داشت میگذشت. ماندن بیشتر هم انقدرها خوب نبود .هر چیزی که میگفتم واکنش های مثبت و تند نشان میداد. انگار اماده بود برای حرف من تاییدیه یی پیدا کند و تحویل بدهد اما خبر نداشت هیچ چیز به اندازه شنیدن اسمم از پا نینداخته بودم.

یکجایی ایستاده بودم به تماشا‌ش، فکر میکردم هیچ کس نمی‌بیندم.هه.خیره و مبهوت غرق تماشا بودم. به خودم آمدم دیدم همه دارند تماشایم میکنند.خداحافظی که کردم دست و پایم یخ زده بود. نفس نداشتم. انگار مرده بودم.همینجور مرده بودم آهسته تا رسیدم خانه. کلید را انداختم. لامپها روشن شدند ، نشستم به نماشای خودم خودِ آرامِ بی صدای شادم.

*بروسان

Monday, September 17, 2012
کفش پاشنه بلند پوشیدم و مطمئنم امروز وسط یکی از خیابونا میخورم زمین. مجبور بودم. جلسه ی مهمِ چرندی داریم و همه ی مدیرا هستن تو جلسه هه.
از قیافه خودم خنده م میگیره.تلق تولوق وسط شرکت میرم اونور میرم اینور .
شین میگه هیه! چه خوشگل شدی. اصن تو برو برنزه کن کلن. میگم خفه بابا. صب که میومدم بیرون یه جفت صندل انداختم تو کیسه با خودم اوردم که جلسه تموم شد این میخا رو از پام دربیارم و اونا رو بپوشم بعد برم کتابمو از سین بگیرم.
بیلیط برگشتم رو گرفتم و موندم چه جوری میشه ایران ایر 20هزار تومن از پرواز امارات گرون تر دربیاد؟
"پ" تپل اینجاست و هی داره درباره بهار عربی و این چرندیات حرف میزنه. حوصله ندارم واقعن گوش بدم.
فایل اکسل عزیز باز نمیشه.پریودم.دلم درد میکنه. کیسه آب جوش بدست نشستم اینجا. مردم خر نیستن که. هر کی ببینه میفهمه من چمه.
Saturday, September 15, 2012
پافشاری و الحاح من به معاشرت نکردن با خیلی ها نتیجه ش همین شد که میبینم.ترسی ندارم از هیچ جز همان ندیدن که من به دیدن زنده بودم.
نه اینکه بتوانم ولی اگر دستش را داشتم گوشی را فرو کرده بودم توی حلق رفیق نادیده که دهان را ببند دهان را ببند.
چایم را داغ هورت هورت میکشم تو دهانم که بسوزد بلکه زخم چاک چاک از گوشه ی لبم بسوزد کنارش شاید بفهمم آنهمه دردت را.
دلم میخواست بغلت را و دستت را و دهانت را و صدایت را که آنهمه بی تفاوت.دریغا نشد یا شاید هم میشد که بشود و من برای انهمه نزدیکی ترسو بودم و بی عرضه مثل همان شاهی که برنده بود و از ترس نجنگید و خفتِ همه چیز را به جان خرید.

کنار درِ ویلا ایستاده بودیم به صف، همگی، انگار لشکر بودیم و جوان و زیبا .دهانمان تا بناگوش باز انقدر که خندیده بودیم و تو از دور برایمان دست تکان میدادی که نگاهت کنیم. من همه ی این روزها ، ساعتها ، دقیقه ها، اصلن لحظه به لحظه را از دست داده م.
Tuesday, September 11, 2012
آپلود سنتر عکس رایگان
در دنیایی زندگی میکنیم که معاون اول شرکت که خیلی احساس خفن بودگی و فلان میکند و درامدش ماهیانه تقریبن 10 میلیون تومان است ، از ساعت 9 صبح تا 6 بعد از ظهر عمده فعالیت ش کشیدن سیگار ، خوردن ناهار ، کشیدن سیگار ، گپ زدن بامدیر بهبود و توسعه ، کشیدن سیگار ، دو تا تلفن به من ، دوباره گپ زدن ، سیگار و خلاصه بیرون از رفتن شرکت است.

نهایت فعالیتِ مدیر بهبود از ساعت 9 صبح الی 6 بعد از ظهر با درامدِ ماهی 5 میلیون تومان، چرخیدن در اینترنت، گوش دادن به فایلهای صوتیِ کلاس زبان، زنگ دن به مردک هندیِ کلاهبردار در بمبئی برای وصول پول شرکت، پزِ لهجه ی خفنش را دادن، خوردن ناهار و تا ساعت 6 نشستن در اتاق معاون اول و ور زدن است.

این وسط گاهی به ندرت دیده شده درباره قیمت دلار و خاک بر سر شدنمان، ترفندهای دولت تخ می برای پول به جیب زدن، مقایسه نرخ کوکا کولا در سال 1369 با سال 1391 هم بحث می کندد.


Monday, September 10, 2012

سمانه سلام

میلت را گرفتم. از شبی که خانه ی من خوابیدید و صبحش رفتید و آن یادداشت را گذاشته بودی روی قاب عکس بچگی هایم، با هم حرف نزده بودیم.

پرسیده یی از سین و اینکه چرا خودم را خلاص نمیکنم. راستش به طرز مسخره ی بی مزه یی مدام فکر میکنم خب بعد؟ دیشب "آ" وقتی برمیگشتیم گفت به این چیزها فکر نکن.برو جلو و سعی کن خوش بگذرانی. دروغ هم نمیگفت. من ولی آدم این حرفها نیستم. انگار عادت کرده م بیخود و بی جهت درد بکشم از آدمها و یا هر چیزی.

برای خانه م گلدان خریدم بالاخره. همان گلدان سفالیِ آبی .پارچ سفالی حتی.دلم میخواست ان شب بیشتر حرف بزنیم ولی نشد.خواب بودم. از دست همه چیز کلافه بودم. حتی یادم هست به تو هم فحش دادم که دیر امدی. دلم میخواست زنگ بزنم بهت و داد بزنم. چون مریض شده م. تحملم از همانی هم که بود کمتر شده.

هدیه یی که برایم اوردید هنوز مانده روی میز و وقت نکرده م که بزنمش به دیوار. البته یک شب که "ب" انجا بود روی دیوار کنار آینه امتحانش کرد ولی به نظرم خوب نبود. همان زیر تابلوی بسم الله کنار اشپزخانه اویزانش میکنم.

دیروز یادم افتاد قرار بود برای سعیده عکس بفرستم. عکس کفشهایی که خریده بود . کفشهاش چه بوی خوبی می دادند.یاد کفشهای 9سالگی م افتادم. همینجوری.یک جفت کفش پارچه یی قرمز بودند با طرح نینجا .یادم هست تا 2سال می پوشیدمش و حاضر نبودم کفش نویی که برایم میخریدند را بپوشم.چه دستهای قشنگی داشت سعیده.انگشتهای کشیده و سفید.لهجه ش وقتی میخواست از اب و هوای شهر من بگوید.هنوز هم ناراحتم که چرا شام کم خوردید.دست پخت من شاید بد بود که خب شک دارم. ولی شاید ناراحت شدید که من زودتر از شما شامم را خورده بودم. شب بدی بود. باور کن انقدر خسته بودم که می توانستم تا دو روز سر کار نروم. ولی ذوق داشتم برای دیدنت. شاگردم سر کلاس مچاله م کرده بود.اول کار میخواهد همه چیز را بداند.

صبحی که رفتی، بیدار که شدم حالم خوب بود فقط خوابم می امد. مثل امروز، دیروز ، پریروز.. خواب خوب است.بدون قرصش.با قرص که میخوابم ، بیدار هم که هستم باز خوابم.مخصوصا با این قرصهای جدید.

سمانه حرف جدیدی ندارم که بزنم. یکجور رخوت همه جایم را گرفته که نمیگذارد خوبیها یا همان ذره خوشی موقت را هم ببینم.

ببین حرف دیگری نیست. یعنی اصلن اتفاق قابل تعریفی وجود ندارد که بخواهم هی از کلمات برایش مایه بگذارم. تو همه چیز را گذار به حساب همان خودِ خودِ من که یادت هست از پریا.

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

و سین با همه ی حرفها و حدیثها ، با همه ی قضاوتهایی که داشتم باعث شد رییس‌ش را ببینم و اتفاقن چه خوب که رییس را دیدم. رییس خوشرو و مثبت بود. جواب مثبت داد به کارمان.

سین ساعت ‛5:17 عصر روز یکشنبه به من زنگ زد و خبر داد که فلان ساعت بروم آقای رییس را ببینم.خب "ف" اینهمه زور زده بود این وقت را بگیرد و نشده بود و حالا سین مثل این شوالیه های درست و حسابی وارد صحنه شده بود. داشتم تصورش میکردم توی تی شرت مثلن آبی کمرنگ ش.یا خدا. یعنی همین جا باید چراغها را خاموش کرد رفت کربلا و برنگشت. بله. متوجه هستم. جوگیرم و انگار خیال ندارم کمی عادی تر و معمولی تر با قضیه رفتار کنم و انگار خیلی هم راضی هستم که خب به جهنم. هوم؟

غزاله گفت می رسانمت.نشستیم و هی گاز داد توی صدر شلوغ. گاز دادن توی صدر که نهایتن جای دو تا و نصفی ماشین توش هست الان، کار ممکنی نیست ولی غزاله هی گاز میداد. گفتم میکوبی که نکوبید.گفت آخه ملومه عجله داری بابا. میخام برسونمت. بعد همه ش دستمان را میکردیم توی کیسه ی آجیل و تخمه و همینجور که تخمه را لای دو تا دندانِ بالا و پایینمان میگذاشتیم و چلق میشکست، حرف میزدیم. البته بیشتر با اصوات نا معلومی مثل اووم.ههوون؟ ننن. هه ههه.خمبببب؟ و عجبا می فهمیدیم هم.

سر دولت پیاده شدم .رفتم به سمت سین و بالاخره ساعت 7:20 رسیدم . قیافه ی ادمِ کلافه گرفتم. خریت؟ نتچ. میخواستم مثلن بی تفاوت باشم. بگویم اییی، چه گرم بود. اصلن چرا همین امروز که من گوز گوزم از خواب و برنامه داشتم بروم کپه ی مرگ بگذارم زنگ زدی بیایم.که طبعن نگفتم. بعد رفتم جلو کیسه م را گرفتم رفتم اتاق رییس.بیرون آمدم ایستادم یک نگاهی به کل مجموعه کردم و گفتم هییی تا 22مهر پایم را اینجا نمیگذارم که طبعن چرت گفتم ولی میخواهم مقاومت کنم و نروم تا روز قرارم با رییس برای قطعی کردن معامله مان.

همین طور ایستاده بودم جلوی قفسه آمد از پشت سرم رد شد رفت به سمت "میم" و من رفتم پشت سرش گفتم سین جان ممنون و فلان و ال و بل و اینها. انتظار نداشتم بپرسد چی شد؟ که پرسید. زود مثل برق خداحافظی کردم رفتم ان طرف خیابان تاکسی بگیرم و جوری ایستادم که ببیندم و دید.سوار شدم، امیرحسین از صندلی عقب زد روی شانه م.تا 4راه با هم رفتیم بعد تا خود هروی داشتیم میخندیدیم به مرد مفلوک که 8میلیارد داده بود تا زنش طلاق بگیرد. خنده نداشت نفس ماجرا. ما یاد یک مزخرف افتادیم از زمان خودمان بعد هرهر کرکر. پیاده هم که شد "آ . الف" رفیق خوبِ نه خیلی قدیم، زنگ زد که بیا لرد پارک. رفتیم نشستیم تا ساعت1.همانجا قرار شد برادرزن موهومِ "آ" بیاید من و ال را بگیرد و پاسمان را بگذارد کف دستمان و تمام و بعد داستان های خارز مارز و اینها بود.حرف جنگ و در رفتن از مملکت و یک مشت خزعبل که خب به خودی خود مایه خنده بود.

رسیدم خانه. یخچال تمیز کردم. ساعت شد 3. خوابیدم.بیدار شدم. دوش گرفتم.گورم را گم کردم به سمت شرکت.دامن پوشیدم که فقط یک کم حالم به شود و هنوز نشده، انقدر که رفته م توالت و برگشته م.همین الان هم دوباره مدیر سابق تلق تولوق کنان به سمت واحد ما می امد ، انگار پشیمان شد و برگشت و دور شد.یکجوری دور شد که آدم مثل بدبختها دلش میگرفت و اصلن این شکل خوبی نیست توی ذهنت مدام تصویر بسازی از با هم بودن و خرابش کنی. آخر سر بماند یک مشت خرده پاره و بدانی منتظر چیز بیشتری نخواهی ماند.دیشب موقع برگشت از لرد، با "آ" هی حرف زدیم. گفت دختر برو بگو. هیچ اشکالی ندارد. گففتم موضوع گفتن نیست.موضوع چیزی فراتر از اینها ست که گفتنی نیست. نه اینکه این آدم با بقیه آدمها فرق داشته باشد. مراسم داشته باشد البته که نه! یک خری مثل بقیه، فقط هنوز ازگل بودنش را نشان نداده ولی.

همین.

Sunday, September 9, 2012
چنان باشد که چاه درون شما هرگز از کلام انباشته نشود

من حالم بد است. این را خیلی وقت است همه میدانند. حتی پدربزرگ شوخ و شنگِ سرحالم هم تازگی ها به وقت دیدن من رو ترش میکند.

حال بدی م دلایل خودش را دارد.هر کس ممکن است حالش بد باشد- چشم بسته غیب که نه، ولی گلواژه ی خوبی تفت دادم- این را گفتم چون حرفم یادم رفت. حرف مهمی بود. درباره سین و اینها نبود. بله رفقا! میدانم حالتان دارد از من و سین و همه ی این توهم مسخره بهم میخورد انقدر درباره ش حرف زده م ولی چه کنم؟ مجبورم. بله . مجبورم. چون چیزی برای دل خوش بودن بهش ندارم. من همین دیشب پای جی تاک داشت حالم از خودم بهم میخورد ازینکه مثل یک تپه ع ن نشسته بودم جلوی کامپیوتر و هی داشتم از همه قابلیت های مسخره م استفاده میکردم تا طرف، در ان سوی ابهای نیلگون اقیانوس ارام دلش برای من برود بلکه گورم را گم کنم بروم راحت شوم از این همه کش مکش های هرزه ی جنده شده ی درونی و بیرونی. از اینکه هر روز به هر بهانه یی اشکم سرازیر نباشد. ابلهی که من باشم! فکر میکنم اگر بروم مثلن کنار سواحل فلوریدا یا هر قبرستان دیگری غیر از اینجا، غول چراغ جادو با مایو میزند بیرون و تمام! من حالم خوب میشود.گریه نمیکنم. ناخنهایم را نمی جوم.

وا حسرتا. وا حسرتا.حتی آقا غلامی هم دست و پا چلفتی شده.دلبری نمیکند. چایی هایش مزه ی همیشه را نمیدهند.اصلن تازگی ها برایم قمبل کج میکند. میگویم غذایم را گرم کنید لدفن، میرود 1ساعت بعد برمیگردد.

دنیا همین شکلی ست.آدم های تازه که می ایند تو اَخ و تف میشوی.والا.کارمند های جدید امده ند فعلن سرش گرم آنهاست.دلم میخواهد همین الان راه بیفتم بروم طبقه پایین جلوی اتاق کیلو وات بایستم بگویم عزیزم گوگولم قشنگ خفن! یکجوری از چشمم افتاده یی انگار مُفِ شتر افتاده باشد بین ریگهای کویر.اصلن یکبار دیگر این مدیر سابق تق تق تق با ان کفشهای پاشنه 20 سانتی بکوبد بیاید این طرف گیسش را میکشم.به خدا خسته م. من دلم به همان تیک تاکهای ساعت 9شبیِ با سین خوش است. به همان وقتهایی که ایستاده با جلال حرف میزند و دستش توی جیبش است و من هی دلم میخواهد از بین همه ان کمدها نگاهش کنم که انقدر جذاب است.توی انتیگونه دیالوگِ جنده یی هست که هی میپرسند از هم فلانی تو تا حالا عاشق شدی؟ فلانی هم هر بار عشق را ربط میدهد به تنبان و زیر تنبان.بد هم نمیگوید.من موقع اجرا مدام سر این دیالوگ، می کوبیدم به بازوی بغل دستی ، رفیقمان میگفتم هعییی.بعد همان رفیق بغل دستی دیشب کلن توی صورتم کوبید که حالش از حرفهای من درباره سین بهم میخورد و بهتر است ساکت شوم انقد سین سین نکنم.

"ب" نوشته بود دخدر جان! پاشو بیا خانه ی "ایی". من هم نوشتم خفه بابا. حو.صله ندارم.در عرض 10 دقیقه مثل سگ پشیمان شدم.مثل سگی که استخوانش را میفرستد برای انجمن حمایت از فلان.این یک داستانی دارد که بعدا تعریف میکنم. حالا اینها به کنار. بیخود نیست برای کمک زلزله و هر کوفتی این سلبریتی ها را میفرستند جلو.مردم خرند. عقلشان به چشم کورشان است.آدم معروف بگوید بپر توی چاه ! میپرند. حالا تو خودت را بکش بگو بپر توی چاه. خودت میپری و طرف نمی پرد. مثل چی نشسته م اینجا بدیهیات را باز میکنم دوباره برای خودم توضیح میدهم.حالا دنیا هم پر از گره و ناشناخته نیست که منتظر ما باشد. به خدا نیست. همه گره ها باز شده ند.با چنگ و دندان برای اینکه امثال من بیکار بمانند الان.این را گفتم که بگویم یک چیزهایی ساخته بودیم خودمان تبلیغ کردیم کسی نخرید رفیقمان تبلیغ کرد همه خریدند.حال بهم زن نیست جدا؟

خانه کثیف است. دو شب است خانه نیستم.اصلن نمیدانم چه خبر هست.منتظرم بروم بیفتم به جان یخچال.جا میوه یی بوی گه گرفته بود نمیدانم چرا.سرم درد میکند. چشمهام هم.بعد مدام فکر میکنم به خطر فلج شدن مادرم. دوس دارم سرم را بکوبم توی دیوار از بس به دردهاش فکر میکنم.مثلن ادم کش بخرد بندد به موهاش.افاقه میکند؟ نه. دیشب خریدیم.ولی فایده نداشت. حداقل برای من.حرف زنی بود که خودش را از پل ازادی انداخته بود پایین.افتاده بود روی زانتیا و نمرده بود. درد ندارد؟ بخواهی بمیری بعد تالاپ بیفتی روی ماشین یکی و خسارت هم بدهی؟از دیشب مخم گیر کرده پیش زن.زن ها. بعد دوباره مثل مگس که بپرانی ش از خودم دور میکنم فکرشان را بلکه راحت زندگی کنم.حرف بیشتری نیست جز اینکه امشب شاید ببروم رییسش را ببینم. گفتم رییسش. یاد دیشب افتادم. اشتم غر میزدم که بله ! این رییستان هی میگوید هستم 8 شب به بعد ولی نیست هیچ وقت. حالم بد شد انقدر امدم اینجا. مارِ دروغگویی که من باشم! یکی بود میگفت ببین! خودتی. از خداته.ولی کسی نگفت. بعد یکهو خیلی شروع کرد تفت دادن درباره رییسش.یکجور خوبِ قربان صدقه بروم برایت ی حرف زد که نزدیک بود دستش را بگیرم بگویم ببین! الاغ! یه بار بیا بریم این بغل بشینیم حرف بزنیم. بیا.

بعد من باز حین شوخی های جدیش درباره رییس ش مثل قبل ترش مستاصل و داغان بودم. کیسه را از دستم گرفت برد نگه دارد تا رییس بیاید.

این بود اخبار جهان و من و سین و شرکت

Saturday, September 8, 2012
چه چيز ميان‌ِ آدم‌ها عوض شده ؟
نمره‌ی كفش‌‌ها ، نمره‌ی عينك‌‌ها ، رنگِ لباس‌ها
يا رنج كه هيچ تغييری نمی‌كند ؟

خنديدن
در خانه‌ای كه می‌سوخت :
ــ زبانی كه با آن فكر می‌كردم
آتش گرفته بود .

ديگر هيچ فكری در من خانه نمی‌كند
شايد خطر از همين‌جا پا به وجودم می‌گذارد .

سكوت كلمه‌ای‌ست كه برای ناشنواييمان ساخته‌ايم
وگرنه در هيچ‌چيزی رازی پنهان نيست .

كسي عريان سخن نمی‌گويد
شاعران‌ِ باستان‌شناس
شاعران‌ِ بی‌كار ، با كلماتی كه زياد كار كرده‌اند .

چه چيز ما را به چنگ زدن‌ِ اشيا
به نوشتن وادار می‌كند ؟
ما برای پس گرفتن‌ِ كدام « زمان » به دنيا مي‌آييم ؟

آيا مـُردن‌ِ آدم‌ها
اخطار نيست ؟
چرا آدم‌ها خود را به گاو‌آهن‌ِ ‌فلسفه می‌بندند ؟
چه چيز جز ما در اين مزرعه درو می‌شود
چه چيز ؟
من از پيچيده شدن در ميان‌ِ‌ كلمات نفرت دارم
چه چيز ما را از اين توهّم ــ زنده‌بودن ــ
از اين توهّم ــ مُردن ــ نجات خواهد داد ؟

پرنده يعنی چه
از چه چيزِ درخت بايد سخن بگويم
كه زمان در من نگذرد ؟


خنديدن
در خانه‌ای بزرگ‌تر
كه رفته‌رفته زبانش را
خاك از او می‌گيرد
و مثلِ پارچه‌ای كه روی مُرده‌ها می‌كِشند
آن را روی خود می‌كِشد .

شهرام شیدایی
به طرز فاجعه باری محتاجم به بغلِ سین.

به همین چرندی. ولی واقعی دلم میخاد .
البته خیلی منتظر نیستم ولی شما فک کن اون دستا اون ...
هیه.
دوست حقوقدان که بگن خدایییششش خوبن و مال خوب رو زمین نمی مونه والخ فک کن دیگه چه خبره. مطمئنن هم ایشون برای دلداری بنده این ها رو نفرمودن.
تو بگو کانادا. کبک .اصلن ته ته ته دنیا. چه فایده؟ دارم بزرگش میکنم؟ نه واقعن.
یکجور عجیبی خودِ خودش است.
امشب باز مهمانیم.
مهمانی به همراه مراسم معارفه عروس و داماد. حالا تو هی ایراد بگیر و بخند به من.
ولی واقعن زندگی ازین سگی تر که ادم همینجا مجبور شود بین همه چیز و خیلی چیزها یکی را انتخاب کند؟

من قهرمانم؟ بله. من قهرمانم. قهرمانِ بلامنازع جنگهای نرم و سخت. عوق؟ بله عوق.

همان شب ما بلیط آنتیگونه را گرفتیم و رفتیم تاتر را دیدیم ، پشت بندش رفتیم کوروش ساندویچ بندری مان را زدیم به بدن. دقیقن زدیم به بدن چون من قبلش انقدر هیجان و انرژی مصرف کرده بودم که اندازه ی یک کروکودیل گرسنه بودم.من گرسنگی کروکودیل ها را ندیده م اما اما همانقدر هیچی.

قبل ترش که ساعت 5عصر بود و خدایا دقیقن 5عصر بود ، سر خردمند با ف قرار داشتم. میخواستم بروم حرف بزنم بگویم سین جان ای سین سینِ رویاها ، من مثل خر عاشقت شده م و گریزی نیست متسفانه.وسط خیابان دنبال ادرس بودیم یکهو باور کنید یکهو از ماشین سفیدش ، از ان اسب سفید رنگ پیاده شد و بوق بوق دزدگیر را زد ، من دیدمش. ذوق؟ نفرمایید. خری که تی تاپ هم نه، کیک شکلاتی بی بی داده ند بهش، بودم. خندیدم که عه! سلام. چشمهاش را بهم زد و تعججججب که بابا تو اینجا دیگه چی میخوای؟ رفتیم با هم داخل. نشستیم. من دم گیت شماره 5 هرهر خندیدم باهاش. دلم بغلش را میخواست. نشد.

کمی نشستیم به گپ و گفتی بیخود. من هی راه رفتم. موهایم را بافته بودم.کجکی انداخته بودم روی شانه ی راستم.دید؟ نمیدانم.خداحافظی کردیم. زدیم بیرون. تا ثالث رفتیم .خبری نبود. بهزاد عبدی را دیدیم.کتابش را خریدیم.

من رفتم پیش رفقا. کیلو وات شاگرد داشت.نرسید به ما.تاتر را دیدیم. برادر اقای کارگردان هم نبود انورها که به قول خودم آشنای موثر ار ببینیم.

فقط همان دو شبح سفید و سیاه بودند که من ته دلم ضعفففف که ای داد. ای سین اگر تو بودی فلان میشد و بهمان میشد.

گذشت که من رسیدم خانه تا ظهرش.بعد؟ هه.خبرهای ف رسید. افتاده بودم به تپ تپ.ب و آ آمدند خانه م. نشستیم به منچ بازی. خوش گذشتتت. تا 3 صبح حرف سین بود و مهبد. بله. اسمش را باید کامل نوشت و این حرفها. ولی شما باور نکنید.

Wednesday, September 5, 2012
بله! من قهرمانم. به کیلو وات زنگ زدم و گفتم اِ اِ.خوبین؟ دلم براتون تنگ شده بود زنگ زدم حالتونو بپرسم. ساکت شد اولش. بعد یهو با یه حالت شیهه مانندی گفت مرسیییی. گفتم میاین بریم تاتر؟ گفت اوومممم.خبر میدم. ساعت 1 زنگ زدم الان ساعت 5 ه هنوز خبر نداده. مخواس بیاد بالا رفیقشم ببینه نیومده. هر بار صدای باز شدن در اسانسور میاد فک میکنم اونه. ولی نیست.
یعنی هیچ کس نمیاد بگه عامو خرت به چند؟

جدا ناامید شدم. خب آدمم.
مثلن یکی بگه آره میشناسم.
والا.

Monday, September 3, 2012
یکی در مجلس او برخاست و گفت : دل کدام وقت خوش بود؟گفت :آن وقت که او دل بود


باب جنید-گزیده ی صافی شده ی تذکره الاولیا-م.آزاد و کاظم رضا-ضمیمه ی دوم لوح-1350

دو نفر اینجا نشسته‌ند
که هی نشسته بمانند؟
به خواهرزاده م گفتم توی همین پارک روبرو بنشین تا برگردم. گفت نه. گفتم زود برمیگردم. گفت نه، این یعنی دوری.
دستش را گرفتم بردمش با خودم.


رفتم تو گفتم ببخشید شرمن الکسی چی ازش دارین؟ گفت هیچی. بعد هی دست کشید به سرش و گفت بابا من دیدم که داریم ولی نداشتن. بعد با اون دست خط بد اسم کتابو نوشت که بیارن.
من؟ حتی نای راه رفتن نداشتم.
کتابو کادو کرد. خواستم برش گردونم که همه ریختن اونجا.

امروز موقع صبونه خوردن به "ب" گفتم میدونی دیگه نمیشه نوشت. خوب نوشت. میرم یه وقتایی ارشیو میخونم میبینم من کی و چه جوری و تو چه حالی اینارو نوشتم؟ میبینم درد بود اون موقع.
الان هیچی نیست. این موقعیت که تو توش به هیچی وصل نیستی میتونه آدم رو بترکونه.
من زیر نگاه این دوربینا نمیتونم دو کلمه راحت بنویسم.
نمیتونم گریه کنم. فک کنم. تصمیم درست بگیرم. هیچی.
Sunday, September 2, 2012
چاره صبرست و احتمال فراق

شبش "ب" زنگ زد که بیاید پیشم. گفتم بیا. هستم.

با رفیق حقوقدان بیرون بودیم. وسط تندیس میخواستم بروم به پسره ی سفید پوشِ بامزه بگویم به من زنگ بزنید آقا.رفیق فرار کرد از محل حادثه ، طبعن من هم بی خیال شدم و نگفتم.

جلوی پله برقی های تجریش ایستاده بودیم به حرف. گفتم سخت شده. نمی شود. باید بروم بگویم بلکه خلاص شوم. بعد گذشت و هی گفتم شریعتی سر دولت و کسی نگاه هم نکرد حتی، تو بگو بایستد ، تا یکی از دور چراغ چراغ و نشستم تا خود هروی و بعد هم پیاده و سلانه، خیلی خیلی فرق دار با عصرش که شاد و شنگول ، رسیدم خانه. کلید انداختم تا کفشها را کندم "ب" زنگ زد که واحد چند بودی؟

نشستیم به خوردن لیموناد و گپ و گفت و خنده. حرف کشید به همان نباید. به "س".گفتم میخواهم زنگ بزنم حرف بزنم تمام شود. گفتم منتظر بله شنیدن نیستم. میخواهم "نه" بشنوم تمام شود .گفت نکن اینکار را.درست نیست.ال و بل است.فلان و بیسار میشود.هی حرف زدم و دلیلهام را گفتم. گفت بزن.گوشی سفید را گرفتم دستم از موبایل شماره کارش را برداشتم زنگ زدم.گفتم با فلانی کار دارم. مرد گفت چند لحظه. اگر همان ثانیه، همان صدمِ ثانیه گوشی را داده بود الان اینجا نبودم ولی وصل کرد و حین وصل کردن ترسیدم. فرصت داشتم بترسم و ترسیدم و قطع کردم و سرم را گرفتم بین دستهام."ب" داشت فقط نگاهم میکرد.بعد گفت چرا؟ گفتم ترسیدم. از "نه" شنیدن ترسیدم. ازینکه حتی همین تماس را هم قبول نکند ترسیدم.

موقع خواب، "ب" شروع کرد به داستان گفتن. به مراحل رسیدن به "بله". موهام مور مور میشد از شنیدنشان. رسیده بود به مراحل حساس. به همان جایی که آمده بود بگوید بیا.خوابم برد. به زور چشمهام را باز کردم. صدای خفه یی از ته گلو دراوردم که یعنی هووم.خب؟ بعدش؟



دیشب هزار بار به خودم قول دادم که نیایم بنویسم. حرف نزنم . هیچ .اصلن صم بکم بنشینم ببینم زمان حلش میکند یا نه.
بعد دیدم نه. فایده ندارد اینهمه سرچ کردن و نرسیدن به هیچ نقطه ی محکمی.

2. لدفن اگر ازین بوک هوک ها خواستید به بنده میل بزنید تا هماهنگ کنیم بفرستم واستون.



3. ااگر آشنایی درشهرکتاب کارنامه دارید لدفن به بنده بگید یک سوال واجبی دارم. ممنونم.
email بنده : nasim.hs@gmail.com