
آقای وزیر؛
باید بروی بمیری
تمامِ جادّهها را هم اگر صاف کنی
او دیگر برنمیگـردد
"رضا کاظمی"

دیروز گالش هایم را از کیسه بیرون کشیدم و به جای میخ هایی که داشتند پایم را میشکافتند ، پوشیدم.کنار "پ" نشسته بودم و تمام خیابانهای منتهی به او شلوغ بودند. "پ" گفت بیا از ولیعصر برویم. تا پارک وی رساندم. بعد از ان را خودم رفتم. قبل ازینکه پیاده شوم مدام توی اینه خودم را نگاه میکردم. توی شرکت هر کسی رد شد گفت به به. چه چه
خودم باور نداشتم خوب شده م.تمام مدت از "پ" پرسیدم خوبم؟ خوبم؟ او هم هربار همان جواب" خیلی خوب شدی امروز" را تحویلم داد.وقتی رسیدم نبود. از میم رفیق شفیقش سراغ کتابم را گرفتم.از زیر میزش کتاب را بیرون کشید و داد دستم.داشتم لا به لای همه جا میچرخیدم و اصلن یادم نبود من با این شال کمرنگِ نازک و با این دستهای لاغر و چشمهای درشت و پوست مهتابی عاشق او هستم و اگر اینجایم به خاطر او ست. بعد خیلی آرام آمد طرفم و اسمم را صدا زد.
کتابِ نون.میم عشق اول رفیقمان توی دستم بود و داشتم سعی میکردم ترجمه را با متن اصلی تطابق بدهم و غلط هایش را بکشم بیرون که رسید.اسمم را شنیدن از دهان او. هه.خیال خامی که من دارم.
کتاب را خواست بهم بدهد گفتم میم قبلن زحمتش را کشیده.بهانه یی نداشت برای معاشرت یادش افتاد به کتاب جدید معماریِ باغها که خریده بود و نشانم داد.دلم میخواست ساعتها بنشینم همانجا ، از جایم جُم نخورم.اینهمه امنیت چرا از وجود این ادم به سمت من می آید. امنیتی که کیلووات نداشت.کیلووات وجودش هم پر از شک بود. با ان همه مهری که بهش داشتم.
شبکه آفتاب را از کیسه م دراوردم نشانش دادم.با ذوق شماره 2ش را نشانم داد.تعریف و به به چه چه.زمان مثل برق و باد داشت میگذشت. ماندن بیشتر هم انقدرها خوب نبود .هر چیزی که میگفتم واکنش های مثبت و تند نشان میداد. انگار اماده بود برای حرف من تاییدیه یی پیدا کند و تحویل بدهد اما خبر نداشت هیچ چیز به اندازه شنیدن اسمم از پا نینداخته بودم.
یکجایی ایستاده بودم به تماشاش، فکر میکردم هیچ کس نمیبیندم.هه.خیره و مبهوت غرق تماشا بودم. به خودم آمدم دیدم همه دارند تماشایم میکنند.خداحافظی که کردم دست و پایم یخ زده بود. نفس نداشتم. انگار مرده بودم.همینجور مرده بودم آهسته تا رسیدم خانه. کلید را انداختم. لامپها روشن شدند ، نشستم به نماشای خودم خودِ آرامِ بی صدای شادم.
*بروسان
سمانه سلام
میلت را گرفتم. از شبی که خانه ی من خوابیدید و صبحش رفتید و آن یادداشت را گذاشته بودی روی قاب عکس بچگی هایم، با هم حرف نزده بودیم.
پرسیده یی از سین و اینکه چرا خودم را خلاص نمیکنم. راستش به طرز مسخره ی بی مزه یی مدام فکر میکنم خب بعد؟ دیشب "آ" وقتی برمیگشتیم گفت به این چیزها فکر نکن.برو جلو و سعی کن خوش بگذرانی. دروغ هم نمیگفت. من ولی آدم این حرفها نیستم. انگار عادت کرده م بیخود و بی جهت درد بکشم از آدمها و یا هر چیزی.
برای خانه م گلدان خریدم بالاخره. همان گلدان سفالیِ آبی .پارچ سفالی حتی.دلم میخواست ان شب بیشتر حرف بزنیم ولی نشد.خواب بودم. از دست همه چیز کلافه بودم. حتی یادم هست به تو هم فحش دادم که دیر امدی. دلم میخواست زنگ بزنم بهت و داد بزنم. چون مریض شده م. تحملم از همانی هم که بود کمتر شده.
هدیه یی که برایم اوردید هنوز مانده روی میز و وقت نکرده م که بزنمش به دیوار. البته یک شب که "ب" انجا بود روی دیوار کنار آینه امتحانش کرد ولی به نظرم خوب نبود. همان زیر تابلوی بسم الله کنار اشپزخانه اویزانش میکنم.
دیروز یادم افتاد قرار بود برای سعیده عکس بفرستم. عکس کفشهایی که خریده بود . کفشهاش چه بوی خوبی می دادند.یاد کفشهای 9سالگی م افتادم. همینجوری.یک جفت کفش پارچه یی قرمز بودند با طرح نینجا .یادم هست تا 2سال می پوشیدمش و حاضر نبودم کفش نویی که برایم میخریدند را بپوشم.چه دستهای قشنگی داشت سعیده.انگشتهای کشیده و سفید.لهجه ش وقتی میخواست از اب و هوای شهر من بگوید.هنوز هم ناراحتم که چرا شام کم خوردید.دست پخت من شاید بد بود که خب شک دارم. ولی شاید ناراحت شدید که من زودتر از شما شامم را خورده بودم. شب بدی بود. باور کن انقدر خسته بودم که می توانستم تا دو روز سر کار نروم. ولی ذوق داشتم برای دیدنت. شاگردم سر کلاس مچاله م کرده بود.اول کار میخواهد همه چیز را بداند.
صبحی که رفتی، بیدار که شدم حالم خوب بود فقط خوابم می امد. مثل امروز، دیروز ، پریروز.. خواب خوب است.بدون قرصش.با قرص که میخوابم ، بیدار هم که هستم باز خوابم.مخصوصا با این قرصهای جدید.
سمانه حرف جدیدی ندارم که بزنم. یکجور رخوت همه جایم را گرفته که نمیگذارد خوبیها یا همان ذره خوشی موقت را هم ببینم.
ببین حرف دیگری نیست. یعنی اصلن اتفاق قابل تعریفی وجود ندارد که بخواهم هی از کلمات برایش مایه بگذارم. تو همه چیز را گذار به حساب همان خودِ خودِ من که یادت هست از پریا.
و سین با همه ی حرفها و حدیثها ، با همه ی قضاوتهایی که داشتم باعث شد رییسش را ببینم و اتفاقن چه خوب که رییس را دیدم. رییس خوشرو و مثبت بود. جواب مثبت داد به کارمان.
سین ساعت ‛5:17 عصر روز یکشنبه به من زنگ زد و خبر داد که فلان ساعت بروم آقای رییس را ببینم.خب "ف" اینهمه زور زده بود این وقت را بگیرد و نشده بود و حالا سین مثل این شوالیه های درست و حسابی وارد صحنه شده بود. داشتم تصورش میکردم توی تی شرت مثلن آبی کمرنگ ش.یا خدا. یعنی همین جا باید چراغها را خاموش کرد رفت کربلا و برنگشت. بله. متوجه هستم. جوگیرم و انگار خیال ندارم کمی عادی تر و معمولی تر با قضیه رفتار کنم و انگار خیلی هم راضی هستم که خب به جهنم. هوم؟
غزاله گفت می رسانمت.نشستیم و هی گاز داد توی صدر شلوغ. گاز دادن توی صدر که نهایتن جای دو تا و نصفی ماشین توش هست الان، کار ممکنی نیست ولی غزاله هی گاز میداد. گفتم میکوبی که نکوبید.گفت آخه ملومه عجله داری بابا. میخام برسونمت. بعد همه ش دستمان را میکردیم توی کیسه ی آجیل و تخمه و همینجور که تخمه را لای دو تا دندانِ بالا و پایینمان میگذاشتیم و چلق میشکست، حرف میزدیم. البته بیشتر با اصوات نا معلومی مثل اووم.ههوون؟ ننن. هه ههه.خمبببب؟ و عجبا می فهمیدیم هم.
سر دولت پیاده شدم .رفتم به سمت سین و بالاخره ساعت 7:20 رسیدم . قیافه ی ادمِ کلافه گرفتم. خریت؟ نتچ. میخواستم مثلن بی تفاوت باشم. بگویم اییی، چه گرم بود. اصلن چرا همین امروز که من گوز گوزم از خواب و برنامه داشتم بروم کپه ی مرگ بگذارم زنگ زدی بیایم.که طبعن نگفتم. بعد رفتم جلو کیسه م را گرفتم رفتم اتاق رییس.بیرون آمدم ایستادم یک نگاهی به کل مجموعه کردم و گفتم هییی تا 22مهر پایم را اینجا نمیگذارم که طبعن چرت گفتم ولی میخواهم مقاومت کنم و نروم تا روز قرارم با رییس برای قطعی کردن معامله مان.
همین طور ایستاده بودم جلوی قفسه آمد از پشت سرم رد شد رفت به سمت "میم" و من رفتم پشت سرش گفتم سین جان ممنون و فلان و ال و بل و اینها. انتظار نداشتم بپرسد چی شد؟ که پرسید. زود مثل برق خداحافظی کردم رفتم ان طرف خیابان تاکسی بگیرم و جوری ایستادم که ببیندم و دید.سوار شدم، امیرحسین از صندلی عقب زد روی شانه م.تا 4راه با هم رفتیم بعد تا خود هروی داشتیم میخندیدیم به مرد مفلوک که 8میلیارد داده بود تا زنش طلاق بگیرد. خنده نداشت نفس ماجرا. ما یاد یک مزخرف افتادیم از زمان خودمان بعد هرهر کرکر. پیاده هم که شد "آ . الف" رفیق خوبِ نه خیلی قدیم، زنگ زد که بیا لرد پارک. رفتیم نشستیم تا ساعت1.همانجا قرار شد برادرزن موهومِ "آ" بیاید من و ال را بگیرد و پاسمان را بگذارد کف دستمان و تمام و بعد داستان های خارز مارز و اینها بود.حرف جنگ و در رفتن از مملکت و یک مشت خزعبل که خب به خودی خود مایه خنده بود.
رسیدم خانه. یخچال تمیز کردم. ساعت شد 3. خوابیدم.بیدار شدم. دوش گرفتم.گورم را گم کردم به سمت شرکت.دامن پوشیدم که فقط یک کم حالم به شود و هنوز نشده، انقدر که رفته م توالت و برگشته م.همین الان هم دوباره مدیر سابق تلق تولوق کنان به سمت واحد ما می امد ، انگار پشیمان شد و برگشت و دور شد.یکجوری دور شد که آدم مثل بدبختها دلش میگرفت و اصلن این شکل خوبی نیست توی ذهنت مدام تصویر بسازی از با هم بودن و خرابش کنی. آخر سر بماند یک مشت خرده پاره و بدانی منتظر چیز بیشتری نخواهی ماند.دیشب موقع برگشت از لرد، با "آ" هی حرف زدیم. گفت دختر برو بگو. هیچ اشکالی ندارد. گففتم موضوع گفتن نیست.موضوع چیزی فراتر از اینها ست که گفتنی نیست. نه اینکه این آدم با بقیه آدمها فرق داشته باشد. مراسم داشته باشد البته که نه! یک خری مثل بقیه، فقط هنوز ازگل بودنش را نشان نداده ولی.
همین.
من حالم بد است. این را خیلی وقت است همه میدانند. حتی پدربزرگ شوخ و شنگِ سرحالم هم تازگی ها به وقت دیدن من رو ترش میکند.
حال بدی م دلایل خودش را دارد.هر کس ممکن است حالش بد باشد- چشم بسته غیب که نه، ولی گلواژه ی خوبی تفت دادم- این را گفتم چون حرفم یادم رفت. حرف مهمی بود. درباره سین و اینها نبود. بله رفقا! میدانم حالتان دارد از من و سین و همه ی این توهم مسخره بهم میخورد انقدر درباره ش حرف زده م ولی چه کنم؟ مجبورم. بله . مجبورم. چون چیزی برای دل خوش بودن بهش ندارم. من همین دیشب پای جی تاک داشت حالم از خودم بهم میخورد ازینکه مثل یک تپه ع ن نشسته بودم جلوی کامپیوتر و هی داشتم از همه قابلیت های مسخره م استفاده میکردم تا طرف، در ان سوی ابهای نیلگون اقیانوس ارام دلش برای من برود بلکه گورم را گم کنم بروم راحت شوم از این همه کش مکش های هرزه ی جنده شده ی درونی و بیرونی. از اینکه هر روز به هر بهانه یی اشکم سرازیر نباشد. ابلهی که من باشم! فکر میکنم اگر بروم مثلن کنار سواحل فلوریدا یا هر قبرستان دیگری غیر از اینجا، غول چراغ جادو با مایو میزند بیرون و تمام! من حالم خوب میشود.گریه نمیکنم. ناخنهایم را نمی جوم.
وا حسرتا. وا حسرتا.حتی آقا غلامی هم دست و پا چلفتی شده.دلبری نمیکند. چایی هایش مزه ی همیشه را نمیدهند.اصلن تازگی ها برایم قمبل کج میکند. میگویم غذایم را گرم کنید لدفن، میرود 1ساعت بعد برمیگردد.
دنیا همین شکلی ست.آدم های تازه که می ایند تو اَخ و تف میشوی.والا.کارمند های جدید امده ند فعلن سرش گرم آنهاست.دلم میخواهد همین الان راه بیفتم بروم طبقه پایین جلوی اتاق کیلو وات بایستم بگویم عزیزم گوگولم قشنگ خفن! یکجوری از چشمم افتاده یی انگار مُفِ شتر افتاده باشد بین ریگهای کویر.اصلن یکبار دیگر این مدیر سابق تق تق تق با ان کفشهای پاشنه 20 سانتی بکوبد بیاید این طرف گیسش را میکشم.به خدا خسته م. من دلم به همان تیک تاکهای ساعت 9شبیِ با سین خوش است. به همان وقتهایی که ایستاده با جلال حرف میزند و دستش توی جیبش است و من هی دلم میخواهد از بین همه ان کمدها نگاهش کنم که انقدر جذاب است.توی انتیگونه دیالوگِ جنده یی هست که هی میپرسند از هم فلانی تو تا حالا عاشق شدی؟ فلانی هم هر بار عشق را ربط میدهد به تنبان و زیر تنبان.بد هم نمیگوید.من موقع اجرا مدام سر این دیالوگ، می کوبیدم به بازوی بغل دستی ، رفیقمان میگفتم هعییی.بعد همان رفیق بغل دستی دیشب کلن توی صورتم کوبید که حالش از حرفهای من درباره سین بهم میخورد و بهتر است ساکت شوم انقد سین سین نکنم.
"ب" نوشته بود دخدر جان! پاشو بیا خانه ی "ایی". من هم نوشتم خفه بابا. حو.صله ندارم.در عرض 10 دقیقه مثل سگ پشیمان شدم.مثل سگی که استخوانش را میفرستد برای انجمن حمایت از فلان.این یک داستانی دارد که بعدا تعریف میکنم. حالا اینها به کنار. بیخود نیست برای کمک زلزله و هر کوفتی این سلبریتی ها را میفرستند جلو.مردم خرند. عقلشان به چشم کورشان است.آدم معروف بگوید بپر توی چاه ! میپرند. حالا تو خودت را بکش بگو بپر توی چاه. خودت میپری و طرف نمی پرد. مثل چی نشسته م اینجا بدیهیات را باز میکنم دوباره برای خودم توضیح میدهم.حالا دنیا هم پر از گره و ناشناخته نیست که منتظر ما باشد. به خدا نیست. همه گره ها باز شده ند.با چنگ و دندان برای اینکه امثال من بیکار بمانند الان.این را گفتم که بگویم یک چیزهایی ساخته بودیم خودمان تبلیغ کردیم کسی نخرید رفیقمان تبلیغ کرد همه خریدند.حال بهم زن نیست جدا؟
خانه کثیف است. دو شب است خانه نیستم.اصلن نمیدانم چه خبر هست.منتظرم بروم بیفتم به جان یخچال.جا میوه یی بوی گه گرفته بود نمیدانم چرا.سرم درد میکند. چشمهام هم.بعد مدام فکر میکنم به خطر فلج شدن مادرم. دوس دارم سرم را بکوبم توی دیوار از بس به دردهاش فکر میکنم.مثلن ادم کش بخرد بندد به موهاش.افاقه میکند؟ نه. دیشب خریدیم.ولی فایده نداشت. حداقل برای من.حرف زنی بود که خودش را از پل ازادی انداخته بود پایین.افتاده بود روی زانتیا و نمرده بود. درد ندارد؟ بخواهی بمیری بعد تالاپ بیفتی روی ماشین یکی و خسارت هم بدهی؟از دیشب مخم گیر کرده پیش زن.زن ها. بعد دوباره مثل مگس که بپرانی ش از خودم دور میکنم فکرشان را بلکه راحت زندگی کنم.حرف بیشتری نیست جز اینکه امشب شاید ببروم رییسش را ببینم. گفتم رییسش. یاد دیشب افتادم. اشتم غر میزدم که بله ! این رییستان هی میگوید هستم 8 شب به بعد ولی نیست هیچ وقت. حالم بد شد انقدر امدم اینجا. مارِ دروغگویی که من باشم! یکی بود میگفت ببین! خودتی. از خداته.ولی کسی نگفت. بعد یکهو خیلی شروع کرد تفت دادن درباره رییسش.یکجور خوبِ قربان صدقه بروم برایت ی حرف زد که نزدیک بود دستش را بگیرم بگویم ببین! الاغ! یه بار بیا بریم این بغل بشینیم حرف بزنیم. بیا.
بعد من باز حین شوخی های جدیش درباره رییس ش مثل قبل ترش مستاصل و داغان بودم. کیسه را از دستم گرفت برد نگه دارد تا رییس بیاید.
این بود اخبار جهان و من و سین و شرکت
من قهرمانم؟ بله. من قهرمانم. قهرمانِ بلامنازع جنگهای نرم و سخت. عوق؟ بله عوق.
همان شب ما بلیط آنتیگونه را گرفتیم و رفتیم تاتر را دیدیم ، پشت بندش رفتیم کوروش ساندویچ بندری مان را زدیم به بدن. دقیقن زدیم به بدن چون من قبلش انقدر هیجان و انرژی مصرف کرده بودم که اندازه ی یک کروکودیل گرسنه بودم.من گرسنگی کروکودیل ها را ندیده م اما اما همانقدر هیچی.
قبل ترش که ساعت 5عصر بود و خدایا دقیقن 5عصر بود ، سر خردمند با ف قرار داشتم. میخواستم بروم حرف بزنم بگویم سین جان ای سین سینِ رویاها ، من مثل خر عاشقت شده م و گریزی نیست متسفانه.وسط خیابان دنبال ادرس بودیم یکهو باور کنید یکهو از ماشین سفیدش ، از ان اسب سفید رنگ پیاده شد و بوق بوق دزدگیر را زد ، من دیدمش. ذوق؟ نفرمایید. خری که تی تاپ هم نه، کیک شکلاتی بی بی داده ند بهش، بودم. خندیدم که عه! سلام. چشمهاش را بهم زد و تعججججب که بابا تو اینجا دیگه چی میخوای؟ رفتیم با هم داخل. نشستیم. من دم گیت شماره 5 هرهر خندیدم باهاش. دلم بغلش را میخواست. نشد.
کمی نشستیم به گپ و گفتی بیخود. من هی راه رفتم. موهایم را بافته بودم.کجکی انداخته بودم روی شانه ی راستم.دید؟ نمیدانم.خداحافظی کردیم. زدیم بیرون. تا ثالث رفتیم .خبری نبود. بهزاد عبدی را دیدیم.کتابش را خریدیم.
من رفتم پیش رفقا. کیلو وات شاگرد داشت.نرسید به ما.تاتر را دیدیم. برادر اقای کارگردان هم نبود انورها که به قول خودم آشنای موثر ار ببینیم.
فقط همان دو شبح سفید و سیاه بودند که من ته دلم ضعفففف که ای داد. ای سین اگر تو بودی فلان میشد و بهمان میشد.
گذشت که من رسیدم خانه تا ظهرش.بعد؟ هه.خبرهای ف رسید. افتاده بودم به تپ تپ.ب و آ آمدند خانه م. نشستیم به منچ بازی. خوش گذشتتت. تا 3 صبح حرف سین بود و مهبد. بله. اسمش را باید کامل نوشت و این حرفها. ولی شما باور نکنید.
شبش "ب" زنگ زد که بیاید پیشم. گفتم بیا. هستم.
با رفیق حقوقدان بیرون بودیم. وسط تندیس میخواستم بروم به پسره ی سفید پوشِ بامزه بگویم به من زنگ بزنید آقا.رفیق فرار کرد از محل حادثه ، طبعن من هم بی خیال شدم و نگفتم.
جلوی پله برقی های تجریش ایستاده بودیم به حرف. گفتم سخت شده. نمی شود. باید بروم بگویم بلکه خلاص شوم. بعد گذشت و هی گفتم شریعتی سر دولت و کسی نگاه هم نکرد حتی، تو بگو بایستد ، تا یکی از دور چراغ چراغ و نشستم تا خود هروی و بعد هم پیاده و سلانه، خیلی خیلی فرق دار با عصرش که شاد و شنگول ، رسیدم خانه. کلید انداختم تا کفشها را کندم "ب" زنگ زد که واحد چند بودی؟
نشستیم به خوردن لیموناد و گپ و گفت و خنده. حرف کشید به همان نباید. به "س".گفتم میخواهم زنگ بزنم حرف بزنم تمام شود. گفتم منتظر بله شنیدن نیستم. میخواهم "نه" بشنوم تمام شود .گفت نکن اینکار را.درست نیست.ال و بل است.فلان و بیسار میشود.هی حرف زدم و دلیلهام را گفتم. گفت بزن.گوشی سفید را گرفتم دستم از موبایل شماره کارش را برداشتم زنگ زدم.گفتم با فلانی کار دارم. مرد گفت چند لحظه. اگر همان ثانیه، همان صدمِ ثانیه گوشی را داده بود الان اینجا نبودم ولی وصل کرد و حین وصل کردن ترسیدم. فرصت داشتم بترسم و ترسیدم و قطع کردم و سرم را گرفتم بین دستهام."ب" داشت فقط نگاهم میکرد.بعد گفت چرا؟ گفتم ترسیدم. از "نه" شنیدن ترسیدم. ازینکه حتی همین تماس را هم قبول نکند ترسیدم.
موقع خواب، "ب" شروع کرد به داستان گفتن. به مراحل رسیدن به "بله". موهام مور مور میشد از شنیدنشان. رسیده بود به مراحل حساس. به همان جایی که آمده بود بگوید بیا.خوابم برد. به زور چشمهام را باز کردم. صدای خفه یی از ته گلو دراوردم که یعنی هووم.خب؟ بعدش؟