من؟ هیچی. فقد ساعت 1:52
دقیقه ی پنشمبه شبه و زل زدم به گوشیم.زل زدم به اون حلقه طلاییه با نگین 4پایه ش.
4پایه یه اصطلاحه تو طلاسازی.حتمن دیدین همتون.بهشون اصن میگن مدل گلدن رز.ازین
مدل کلاسیکای حلقه نامزدیه.قبلنا یه ذره این چیزا سرم میشد.الان دیگه حوصله ندارم.
چشمم به مونیتوره و یه دستم رو موس و این چیزا. هی لاین صدا جا به جا میکنم .به خدا اگه بخوام یه ذره لفظِ کاری
بیام که بگم من حالیمه.نه .فقد شرح وضیعته.به حامدم گفتم اینا همش شرح وضیعته.
داشتم میرفتم سر یه کاری اسمس
داد زنگ بزنم؟بیکاری؟ گفتم نه.سایلنتم.خودم نه.موبایلم. نمیتونم جواب بدم. گفت
میرم مهمونی بعدش زنگ میزنم گفتم خب. اسمس اشتباهی زدم که: کی تموم میشه این
کاره تموم بشه؟ نوشت ها؟ گفتم اشتبا زدم.میخواستم سند کنم برا سعید دادم به تو. گفت
خب.زنگ زدم به مامان خودم مامانم جواب نداد. زنگ زدم خونمون.اپراتور گفت قطه.نمیشه
حرف بزنی باهاشون. زنگ زدم برادرم.گفت کد عوض شده. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی 1 آخرش
رو برداشتن یه 3 هم به اول شماره اضافه شده.قاطی کرده بودم. یعنی چی کد شهر عوض
بشه..
الانم که اینو نوشتم پقی زدم
زیر گریه.فک کردم من آدمم. نباید یهو اینجوری بمونم تو هوا. کدوم هوا؟ داشتم با یه
دوستی حرف میزدم گفت فلان جا حرفت بود و ال و بل. یه لحظه احساس کردم چرا من دارم
حرف میزنم؟ ادامه میدم. نسیم قط کن. بعد ساکت شو. حرف نزن. دیگه نرو جایی. برو
سرکار مستقیم برو خونه.نهایتن میشه رفت با حامد فیلم دید یا با حسام اینا رفت آن
نشست حرف زد و هی نگا کرد به اینور اونور. ازین تصویرای تخمی دارم میسازم برا خودم
و خواننده. ولی به تخمم. دیگه نمیشه جدیشون گرفت. مردم یه جوری ان.یه جوری ازگلن نمیشه
دیگه نگاشون کرد. شنیدشون حتی.
زل زدم
به گوشیم میگم خب میشد از تو خیابون حرف نزد.میشد یه جور بهتری گفت.من جوربهتر رو
بلد نیستم ولی میدونم جور بدتر تو خیابون حرف زدنه.فکر کردم باید محو شد. علیرضا
نوشت من شخصن خوشحالم. نوشتم شخصن خوشحالی معنیش چیه؟ یعنی تو به خاطر خودت
خوشحالی؟ یا خیرخواهی من؟ نوشت شخصی فقد یه قیده.من اون لحظه دلم میخواست بزنم زیر
همه چی. زنگ بزنم بگم ببین من دارم تایپ میکنم
توو ذوقم خورد.نگا کردم به خودم ، به همه این روزا، به انگشتم مخصوصن، یهو
زدم زیر گریه.رفتم از تو آشپزخونه جعبه شیرینیِ حسام رو از رو یخچال برداشتم اومدم
تو اتاق، 3تا شیرینی خوردم.به مدیر جدیدم
فکر کردم که چقد خوبه. انقد خوب که به خاک و خون کشیده شدم.به همه چیزی فکر کردم.
نگا کردم. از زوایای مختلف همه چیو چرخوندم و دید زدم.میشد واسه شنبه و دیدن اون
آدما خوشحال بود. میشد ترسید از مواجه شدن.میشد گریه کرد واسه خواب دیشب.واسه سفرِ
مامانم.گوشه های همه چی کمکم تیز شد. خراش میداد. دلم میخواست گردشون کنم. دلم
میخواست نهِ امشب رو بکنم شاید. آره هم نه.شاید یا حتی حالا تا ببینم. نشد.