Thursday, August 29, 2013
نشسته بودیم تو ارسباران که بریم توو سالن، رامین رو دیدیم.بعد هی همه نگامون میکردن.یه جوری بود همه چی. انگار فرق داشت با قبل. حرف سر بی بی سی شد. دلم میخواست محکم همونجا بغلش کنم. موهاشو بگیرم تو دستم بکشم.بگم سگ پدر کی تو رو قشنگت کرده. بعد داشتم میگفتم ولایتی رو یادته. هرهر خندید.جفتمون خوبیم. ولله. دیروزم که با مینا حرف میزدم همینو گفتم. گفتم مهم اون خوشحالیه ست. بقیه ش مزخرفه. سرشو تکون داد. 
شیرینی ارشد رو قراره بخورم:دی

بیمارستان وقت چشمات هی داغون میشن جای بدیه.ولی کی باورش میشه اقای علی عرفانی آدمو از جلو لبافی نِژاد تا سر بن بست مریم با 500 تومن بیاره؟ کولر روشن حتی. شوهر آدم میتونه به جای مهندس عمران راننده تاکسی با شخصیت هم باشه.
چه جوری‌ادم بنویسه حالش خوبه؟ پاش رو زمینه با همه اون آمپولا و آزمایشا و عکسا و آنژیوگرافیا؟

Friday, August 23, 2013
من؟ هیچی. فقد ساعت 1:52 دقیقه ی پنشمبه شبه و زل زدم به گوشیم.زل زدم به اون حلقه طلاییه با نگین 4پایه ش. 4پایه یه اصطلاحه تو طلاسازی.حتمن دیدین همتون.بهشون اصن میگن مدل گلدن رز.ازین مدل کلاسیکای حلقه نامزدیه.قبلنا یه ذره این چیزا سرم میشد.الان دیگه حوصله ندارم. چشمم به مونیتوره و یه دستم رو موس و این چیزا. هی  لاین صدا جا به جا میکنم .به خدا اگه بخوام یه ذره لفظِ کاری بیام که بگم من حالیمه.نه .فقد شرح وضیعته.به حامدم گفتم اینا همش شرح وضیعته.
داشتم میرفتم سر یه کاری اسمس داد زنگ بزنم؟بیکاری؟ گفتم نه.سایلنتم.خودم نه.موبایلم. نمیتونم جواب بدم. گفت میرم مهمونی بعدش زنگ میزنم گفتم خب. اسمس اشتباهی زدم که: کی تموم میشه  این کاره تموم بشه؟ نوشت ها؟ گفتم اشتبا زدم.میخواستم سند کنم برا سعید دادم به تو. گفت خب.زنگ زدم به مامان خودم مامانم جواب نداد. زنگ زدم خونمون.اپراتور گفت قطه.نمیشه حرف بزنی باهاشون. زنگ زدم برادرم.گفت کد عوض شده. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی 1 آخرش رو برداشتن یه 3 هم به اول شماره اضافه شده.قاطی کرده بودم. یعنی چی کد شهر عوض بشه..
الانم که اینو نوشتم پقی زدم زیر گریه.فک کردم من آدمم. نباید یهو اینجوری بمونم تو هوا. کدوم هوا؟ داشتم با یه دوستی حرف میزدم گفت فلان جا حرفت بود و ال و بل. یه لحظه احساس کردم چرا من دارم حرف میزنم؟ ادامه میدم. نسیم قط کن. بعد ساکت شو. حرف نزن. دیگه نرو جایی. برو سرکار مستقیم برو خونه.نهایتن میشه رفت با حامد فیلم دید یا با حسام اینا رفت آن نشست حرف زد و هی نگا کرد به اینور اونور. ازین تصویرای تخمی دارم میسازم برا خودم و خواننده. ولی به تخمم. دیگه نمیشه جدیشون گرفت. مردم یه جوری ان.یه جوری ازگلن نمیشه دیگه نگاشون کرد. شنیدشون حتی. 
زل زدم به گوشیم میگم خب میشد از تو خیابون حرف نزد.میشد یه جور بهتری گفت.من جوربهتر رو بلد نیستم ولی میدونم جور بدتر تو خیابون حرف زدنه.فکر کردم باید محو شد. علیرضا نوشت من شخصن خوشحالم. نوشتم شخصن خوشحالی معنیش چیه؟ یعنی تو به خاطر خودت خوشحالی؟ یا خیرخواهی من؟ نوشت شخصی فقد یه قیده.من اون لحظه دلم میخواست بزنم زیر همه چی. زنگ بزنم بگم ببین من دارم تایپ میکنم  توو ذوقم خورد.نگا کردم به خودم ، به همه این روزا، به انگشتم مخصوصن، یهو زدم زیر گریه.رفتم از تو آشپزخونه جعبه شیرینیِ حسام رو از رو یخچال برداشتم اومدم تو اتاق،  3تا شیرینی خوردم.به مدیر جدیدم فکر کردم که چقد خوبه. انقد خوب که به خاک و خون کشیده شدم.به همه چیزی فکر کردم. نگا کردم. از زوایای مختلف همه چیو چرخوندم و دید زدم.میشد واسه شنبه و دیدن اون آدما خوشحال بود. میشد ترسید از مواجه شدن.میشد گریه کرد واسه خواب دیشب.واسه سفرِ مامانم.گوشه های همه چی کم‌کم تیز شد. خراش میداد. دلم میخواست گردشون کنم. دلم میخواست نهِ امشب رو بکنم شاید. آره هم نه.شاید یا حتی حالا تا ببینم. نشد.  
Thursday, August 1, 2013
یا احمَل الحاملین یا ادمیزاد خودش را بگذارد روی سینه‌ش ببرد بچرخاند انگار قایق باشد.

فکر کردم چراغ را روشن کنم بهتر تایپ میکنم.حوصله نداشتم عینک بزنم.یعنی کسی بود ،میپرسید حوصله ی چی و کی هست؟ من خیلی مطمئن جواب میدادم : مادرم؟ مامانم ، میلاد ، کافه ی دمِ بلوار، حتمن اندازه 3ساعت هم لکچر میدادم چرا و چطور. خب کسی نیست اصولن بپرسد.ترجمه ها تمام شده بودند.ادم بعضی وقتها  یادش میرود فعل و فاعل کجاست یا حتی نمیتواند دو خط کتابی بنویسد.توی حمام وحشت کردم از همه مویی که توی دستم بود.نشستم زار زدم.دلم میخواست زودتر امپولها میرسید میزدم به رگها ، میرفتند ان بالا روی موهاو تمام.رفقایم یکی یکی رفتند. خودم هم.آنقدر در حین‌ش هستم که باور هیچ کس نمیشود تا دی؟ نه واقعن. میخواهم تا میشود کشش بدهم تا عید.باید عید را مثل همیشه کنار مادرم؟ مامانم باشم.اصلن شروع کردم بنویسم چرا گیر کرده م.حوصله ی نیم فاصله را هم ندارم.توی فیسبوک هر چرندی تفت میدهم بدون نیم فاصله است.خواهرم توی چت نوشت: تو از الان خودت رو  در خارج بدون.امیر هم همین را گفت.برادرم هم. مادرم اما با حسرت اه کشید.مامانم خوشحال بود.برادر دیگرم حسادت کرد.حق دارد.تنها میماند. احتمالن همان پلن معروف هزارساله ی "میرم شمال خونه میخرم" را اجرا میکند.فردا تست دارم.استرسی نیست فقط خوابم نمیبرد.علی گفت دوباره متن میفرستد برای ترجمه.خیالم راحت شد.قرضها را هم بدهم تمام.کلک همه چیز را بکنم.با ساسان توی گاندی داشتیم هن هن کنان راه میرفتیم حرف میزدیم، انگار زورمان کرده بودند توی گرمای 45درجه بدون اب و غذا راه برویم حرف بزنیم.که زدیم.اخرش بد شد.تراپیست زنگ زد  فردا بیا.بعد ساسان حرف زد. من هم.از قرص. گفتم من زیر بارش نمیروم که نرفتم.دعوا هم کردم.کتک هم خوردم. کتک هم زدم؟ فقط کشیده. به خدا فقط کشیده. ولی به درک.هزار سال انگار گذشته.فرانک شمال بود وگرنه امشب سهم ش بود.شد سهم جواد.رفتیم اول ناتالی کیک خریدیم.بعد رفتیم پاستا خوردیم.دوباره سر خرمان را کج کردیم رفتیم تا آن، کیک و چایی خوردیم و هزار تا کوفت دیگر.علیرضا اسمس داد : داشتیم همچین هوایی؟ .ترکیدم. باران هی تندتر شد.الان لپتاپ از روی شکمم کج شد خورد بالای لبم.درد بی معنی. تا حالا بالای لبم کبود نشده بود.فقط یکبار علی جوری بوسیدم لبم کبود شد.

آمده بودم بنویسم چرا گیر کردم.حوصله توضیح نداشتم.افتاده م توی مخمصه انگار یا قول داده باشم همه را با عنوان واقعی شان
 بخوانم.به مامانم میرسم شک میکنم بگویم مامان به مادر هم میرسم شک میکنم.به همه چیز شک میکنم.نورتون داشت اسکن میکرد. فول اسکن.خواهرم زنگ زد گفت زودتر بیا.بعد یادم افتاد قدیمتر یعنی 22سال پیش صدا خیلی بیشتر با تاخیر میرسید.6ساله بودم توی پارکینگ خانه ی مادربزرگم با تلفن پاناسونیک سفید با مادرم حرف میزدم.قرارمان هر دوشنبه ساعت 9 به وقت ما بود.بعدها بی معنی بود به نظرم که کسی با چمدان، روز مردن هایده برود و برنگردد تا خیلی بعدتر.این آدم برگشتن ندارد.حالا فقط عرضه خرج بدهی اسم کوچکش را صدا بزنی.عنوان ندارد.به همین هم شک دارم.برگه های سونوگرافی و ازمایشم را از پاکت دراوردم بیرون چیدم روی میز ، دیدم چه بهتر، اصلن گریه ندارد.همان بهتر هیچ وقت بچه دار نمیشوی، همان بهتر هیچ و.قت دخترت یا به فرض محال پسرت از گفتن اسمت تردید نمیکند.توی مطب خیلی خونسرد دکتر را نگاه کرده بودم، انگار تمام عمرم منتظر شنیدن همبن خبر بودم و حالا که شنیدم‌ش هیجان ندارم، گفت زودتر ازدواج کن و بچه دار شو، الکی زل زدم به موبایلم، یادم افتاد سیم کارت ایرانسلم هم افتاد توی کاسه توالت ، واکنشم همین بود.اصلن فکر نکردم چرا سیمکارت با من تا توی توالت امده بود؟ امده بود که خودش را بندازد توی چاه که برود و تمام؟شماره ی قدیمی عزیزم؟چرا وقتی از اتاق تا توالت آمده بودم نیفتاد؟ مثل این بود من اینهمه سال عکس بچه  و نوزاد جمع کرده باشم، اینهمه سال از کنار لباس‌بچه‌فروشی رد شده باشم ، برای بچه های مردم دست تکان داده باشم، با تمام پارتنرهایم از عطشم برای بچه دار شدن حرف زده باشم، خیالها برای دختر 5ساله م بافته باشم وقتی از مهدکودک برمیگردد و چه و چه که اخرسر این را توی مطب نیمه تاریک و خوشبو و شیکِ دکتر لیلی .میم بشنوم.برگه را دستم داد باز نخواستم نگاهشان کنم یا زنگ بزنم برای خواهرم یا زنداییم بخوانم بلکه مطمئن شوم.انگار وحی منزل بود همه حرفها، انگار تمام این مدت دلم میخواسته دکتری به نام لیلی.میم پیدا شود اینها را بگوید.برگه ها روی میز ماند تا زنگ در را زدند . پای چشمها را سایه سبز زده بودم تا قرمزی پای چشمم معلوم نشود، موها را کج کرده بودم کنار گونه ی چپم.مانتوی زرد گلدارم را پوشیده بودم ،شلوار سبزم با شال سماقی.سال پیش، امشب یادم امد.توی مسجد داشتم خدا را قسم میدادم به همه ی کائنات که قرضهابم را بدهم، کارفرمای بی سروپایم بمیرد یا حداقل حالش به شود با من.هزاربار بیشتر گفته بودم یا اسمع السامعین. با خط خوش حتی نوشته ،زده بودم به دیوار کنارم.هزار و یکبار خوانده بودم یا مغیث من استغاثه.امشب همه چیز را گذاشتم پشت سر ، در را محکم کوبیدم بهم، سوار شدم ابی میخواند : دلم با تو خوش بود و پیمونه میزد.