امیدوار بودم به اینکه بگی : نه! نتیجه نگرفتم..
بگی شوخی بود..
به جای اینکه تو احساس حماقت بکنی..من احساس حماقت کردم..
دیدم چه فایده؟ دوباره یکی داره واسه خودش تصمیم میگیره و من هیچ جایی ندارم..
ندارم چون بهم اطمینانی نیست..
وقتی هم داشتم میومدم بیرون امیدوار بودم..مث اون گدایی که داشت بین ماشینا می چرخید و به تک تک آدمای تووی ماشینا نگاه میکرد ..هی به موبایلم زل زدم..
هیچ خبری نیست..بی انصافیه بگم از اول خبری نبود..
ولی فکر میکنم مدتهاست که خبری نیست..
خوش بین بودم که اندفعه قبل از اینکه همه ی حساب کتاباتو بکنی به منم فکر کنی..
مهلت بدی..
خیلی وقت پیش..یعنی چند سال پیش که دوباره همینجوری احساس حماقت کرده بودم..که نشستم پشت یه میزی و پامو انداختم رو پام و فکر کردم همه چیز خوبه ...یکی بهم گفت ببین! انقدر توقع بیجا از ادما نداشته باش..
الانم فکر میکنم توقع بی جایی بود که چرا؟