Thursday, July 24, 2008
دل مانو درد می کنه. لپش می خاره. دلش نمی خواد لاست تموم بشه. خوشحاله که موبایلش یه طرفس و مجبور نبست که هی اس ام اس آدما رو جواب بده. مانو علی رغم دله درد خوشحاله. زیرا که ( چون ) با جک ( که من باشم ) خونه رو تمیز کرده و یه چیزی فهمیده. وقتایی که دوتایی داریم خونه رو تمیز می کنیم، اصلا با هم حرف نمی زنیم جز وقتی که دستمال یا جرم گیر از هم می خواهیم. مانو عاشق اون سکوتس. مانو عاشق این چیزای لحظه ایه. عاشق کیکه س. عاشق پیاده رفتن تا خانه هنرمندان ( اونم زیر بارون ). عاشق کوچه هایی که یواش هی از خونه تو ( منو می گه ) می رسن به خانه هنرمندان. مانو دغدغه آدم مهم شدن نداره ( در ابن لحظه فقط؟ ) نچ! کلا! حتی تعریف تمجیدهای گیو ( من مخالف آوردن اسم این آدمه ام البته) هم مثل قدیم مهم نیستن. دلش زندگی می خواد. مثل همه این روزا. مثل روز دوم تبریز( ر.ج پارک- پارچ ) مثل امروز!
زندگی، با همه حوشحالی هایش، دربست برای مانو. که وقتی خوشحال است جک هم به اندازه نجات پیدا کردن از آن جزیره خوشحال می شود.
پ.ن: حالا I’m your man هم مال من است..با همه قضایاش..
زندگی روی خوش نشان میدهد و من هی زور میزنم همه چیز را توی مشتم نگه دارم..فقط تو هم کمی مدارا کن..شب و روزهای عید نباید برگردن..من هم بهشان برنمیگردم..فقط میترسم..
Sunday, July 13, 2008
راستی آخرین بار کی پدرت را دیدی؟*


سه سال پيش.ديشب.ساعت 12 شب.همين تا لحظه اي كه فقط خطوط چهره ت را كه بيجان بود ميان پارچه ي سفيد روي نگاتيو ثبت كردم.و امروز به تكرار اين سه سال دهان مهمانها مثل غاري باز مي شود اجيل هايشان را بالا مي اندازند و خوبيهايت را مي شمارند.ديگر قبول كن اشكي نمانده.من اما چيزي براي گفتن ندارم.سه سال است مغزم را مي كاوم اما چيزي كه ما را نه از بعد عاطفي و نه هيچ بعد ديگري پيوند دهد پيدا نمي كنم.مينا مي تواند بواسطه ي ارام بودنش, رنگ چشمهايش كه تو را عميقا ياد زنهاي روس مي انداخت, تسليم بودنش/خودش را به تو نزديك كند.برادرها به خاطر هوش چشمهايشان نه پسر بودنشان.من؟زيبايي م چشمگير نيود.نمي توانستم با ان قشر به قول خودت فرودست همدردي كنم چه برسد به اينكه نزديكشان شوم.خواسته هايم و اين روحيه ي باز به قول خودت بيش از حد رمانتيك كه حالت را به هم ميزد.ايده ال گرايي مشمئز كننده.اما ديروز عكسها را يكي يكي نگاه كردم.فيلمها را و حافظه م را.من و تو در يك چيز به هم مي رسيديم.همان همدستي پنهانيمان براي با هم خنديدن.با هم گريه كردن و حرص دادن احمقها.گورخرها و سكوت هاي طولاني مان.صدا به صدا نمي رسد.هر كس خاطره اي از تو تعريف مي كند.من به تنها تصويري كه در ذهنم دارم قانع شده م.هر دويمان با هم شاديم.من وسط هال ايستاده م.پيراهن صورتي يواش با سر استينهاي سفيد تنم كرده ند و. تو پيك شاديم را جلد مي كني.ارام ضرب مي گيري روي ميز و من بيخود دست و پايم را توي هواتكان مي دهم و دامنم را هوا مي كنم.صداي خوبي داري: دختري دارم شا نداره/به خوشگلي تا نداره/به راه دورش نمي دم...

*از آرشیو دو سال پیش/عید 85
من عاشق سوزنم.به خصوص آنها که از توی گلو پیدا میشود.بزرگ بشوم سوزن زن میشوم...
بعضی وقتها دور از همه ی اعتقاد های بی ریشه ام که اصرار دارم چنگ بزنم بهشان تا ثابت کنم که از تخم و ترکه ی بابام چیزی توی وجودم هست ,به بودن چیزی , وچودی فراتر از واقعیت مطمئن می شوم.
وقتی با نا امیدی از تو می خوابم ـ هفت تیرم, میروم داخل یکی از کوچه هایی که به بهار میرسند(مانی) هی راه میروم, کوچه چرا انقدر دراز شد؟ انگار از بیمارستان برگشته باشم (به چهره ی ؟ مینگرد.کدر شده و دکتر آشور خیال میکند از درد است که نیست.؟ حال سبک است.عطش گم شده.؟ حالا به هیچ کس احتیاج ندارد.) انگار یک نفر شروع میکند از سر کوچه به دویدن.من هم بی اختیار میدوم.تند.تند.نمی دانم چرا اما مطمئنم اگر دستش بهم برسد میکشدم که میرسد.جلوی خانه ای با سر در هلالی و در سفید میکوبدم روی آسفالت داغ تیر ماه و آرنج یک دستش را فشار میدهد روی بازوم و با دست دیگر چاقوی بلندش را فرو میکند توی سینه م..ـ و چرا من هی یاد شب زمستان می افتم که انگار ولنتاین هم بود و همه چیز قرمز بود و توی خواب دهان من پر از دلمه ی خون, سرخ سرخ و یادش که می افتم هنوز دهانم درد میکند- اینبار خون نبود فقط درد بود- داد به وقت کابوس- که صدام به هیچ کس نمی رسید..تو زنگ میزنی دفعه ای و از خواب میپرم و الو؟
ـ دست دراز کردم , نبودی.ترسیدم..از خواب پریدم...
حرف تا آرام شوی/م.. تا من دوباره تا سپیده کتاب به دست و چشم بسته خیال میکند چشم وا کرده.روبروش یک پروانه ی سفید جنس از ما بهتران دره جنی, مال داستان الازنگی.داستانی که به وسطهاش نرسیده اولش را فراموش میکرد, به آخرش نرسبده وسطهاش را فراموش میکرد.صبح که از خواب بیدار میشد آخرهاش را هم فراموش میکرد و حالا یک پرنده ش به خاطر مانده......

+ معجزه تا من برگردم.باور کنم.انگار نه انگار که نمی خواهمی..باور نمیکند کسی و خوبم..خوب خوووب.دلم برای اسمم تنگ شده..خسته م..دوباره دلم برای نسییییییییییییییییم تنگ شده..که کاش تلق تولوق قطار هم باشد و هی من نشنوم و مجبور که دوباره صدا بزنی نسییییییییییییییییییییییییییییم!
Sunday, July 6, 2008
امیدوار بودم به اینکه بگی : نه! نتیجه نگرفتم..
بگی شوخی بود..
به جای اینکه تو احساس حماقت بکنی..من احساس حماقت کردم..
دیدم چه فایده؟ دوباره یکی داره واسه خودش تصمیم میگیره و من هیچ جایی ندارم..
ندارم چون بهم اطمینانی نیست..
وقتی هم داشتم میومدم بیرون امیدوار بودم..مث اون گدایی که داشت بین ماشینا می چرخید و به تک تک آدمای تووی ماشینا نگاه میکرد ..هی به موبایلم زل زدم..
هیچ خبری نیست..بی انصافیه بگم از اول خبری نبود..
ولی فکر میکنم مدتهاست که خبری نیست..
خوش بین بودم که اندفعه قبل از اینکه همه ی حساب کتاباتو بکنی به منم فکر کنی..
مهلت بدی..
خیلی وقت پیش..یعنی چند سال پیش که دوباره همینجوری احساس حماقت کرده بودم..که نشستم پشت یه میزی و پامو انداختم رو پام و فکر کردم همه چیز خوبه ...یکی بهم گفت ببین! انقدر توقع بیجا از ادما نداشته باش..

الانم فکر میکنم توقع بی جایی بود که چرا؟
Thursday, July 3, 2008
سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم..

ناخونامو با دقت لاک میزنم..چون دوست دارم..بوی لاک..انگشتهام و لاک خوشرنگ..
موهام رو هم دوست دارم..یکجور عجیبی شدن و مطمئنم دوست داشتن این چیزا منو از خوندن اون کتاب لالیک و تاثیرش بر طراحی قرن ما منصرف نمیکنن..
از ئه سرین به خاطر دیروز ممنونم..به خاطر همه ی حرفها..
خوشحالم..و منتظرم که فردا برسه..قرار همیشه ی ما..
جایی که فقط مال ما دوتاست..
میخوام از پنج شنبه ها ظهر بنویسم..از مرغ اون روز..از سبزی اون شب که با هم پاک کردیم..از گردوی آبدوغ..
میترسم..میخوام تمام این لحظه ها رو توو مشتم نگهدارم..نشون هیچ کس ندیم..واقعی ن. سیرک دیشب و خنده های من واقعی ن..
خوشحالی قهرمانی اسپانیا واقعی تره یا خوندن تاریخ طبری؟ ما که دیالوگ تک تک فیلمایی که دوست داریمو , میبینیم واقعی تریم یا اونایی که هر جمله رو از جهت بار دراماتیک بر خواننده بررسی میکنن؟(!!!!)
میذارم آدما خودشون قضاوت کنن..شادی دویدن و قدم زدن و خستگی در کردن توو جاده ی تندرستی واقعی تره یا نشستن توو کافه های دلگیر و تاریک شهر؟ هیجان و راحتی خیال و نترسبدن هام و آرامشی که جلوی چشممونه واقعی تره یا توهمای بی سرو تهی که تا قبل ازین با آدما داشتیم؟
خودت بگو..می خوای بترسی و با دلشوره بخوابی یا بخندیم و پادشاه و سلطان بانوی جزایر ساندویچ جنوبی باشیم؟
ما انتظار رسيدن نداشتيم... اما فکر هم نمي کرديم اين قدر بسوزيم
ممنونم..از همه ی ونایی که یه روز اومدن توو زندگیم..عاشقشون شدم یا عاشقم شدن..درسای بزرگی بهم دادین..
از همه تون به خاطر دروغای بزرگتون/کوچیکتون ممنونم.شما هم باید از من متشکر باشید..به خاطر خنده هام..صداقتم..عصبانیتای بی جام..غر زدنام و همه ی مهربونیام..مهم نیست الان کجایید..مهم اینه که اگه یه بار دیگه اتفاقی همدیگرو ببینیم توو دام هم نمی افتیم..میخندیم..از کنار هم با یه خنده ی پرمعنی رد میشیم..شایدم زیر لب چیزی نثارم کنید..مهم نیست..چون اگر شما ها نبودید من هیچ وقت نمی فهمیدم دروغای به این بزرگی هم میتونه وجود داشته باشن..به خاطر وجود شماها من از دنیای کودکانه و ساده ی فانتزی م دل کندم و پرت شدم به دنیای عجیب و واقعنی که یه روزی همه مون باید واردش میشدیم..و باعث شدید من خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم یا در طالع م نوشته بودن بزرگ بشم.
اگر شما نبودید من الان بعد از این همه سال یاد نمیگرفتم که اینطور بی حساب و کتاب..بدون درد و خونریزی..بدون ذره ای شک و دودلی یی- که نثار شماها تا قبل ازین میکردم- او رو دوست داشته باشم..
من از همه ی اتفاقای بد این همه سال ممنونم..اگر اون روز جلوی سینما عصرجدید سوغات ایتالیا دور ریخته نمیشد/اگر اون شب توو زمستون یکی واسه همیشه نمیرفت/اگه عید اون سال یکی منو جا نمیذاشت/اگه همین اسفندی که گذشت من اونهمه درد نمیکشیدم ..اگر اونهمه گریه نمیکردم..اگر اونهمه مشت به دیوار نکوبیده بودم ..او نبود..من نبودم..

من از همه تون متشکرم که واسه همیشه بی خیالم شدید..
Tuesday, July 1, 2008
من از دوستت دارم..


برگرد.نگام کن.هيچ سلاحي ندارم..حتي حرفامم نمي تونن کاري کنن واسم..يادته خونه چه سرد بود؟ ساکت بود؟يادته اون شب اومدم نشستم روي همين مبل؟روبروت نشستم و گفتيم و گفتيم؟

بليطاي شيراز..برو و بيا..مهموني.فيلم ديدن..خريد..کافه ي ليلا..تاتر..سبز بنتون..پياده روي وليعصر و ..
حالا چه دوري ترسناکي/چه سکوت ترسناکي ..ديگه مهم نيست پامو کجا ميذارم..روي زمين..رو آسفالت داغ..رو استفراغ بچه..گه سگ..
بايد پا شم ولي نمي تونم..صبح آروم بيرون اومدم..ولي فکر نکردم هيچ وقت برنميگردم..من بايد خودمو ميدادم به حلقه يي که دورم بود..من هيچ وقت نتونستم خودمو بسپرم به دستايي که دورم حلقه زده بودن.بازم نگام کن..سکوت تلفن..چيزي که ميره و نمياد..ديگه حتي از حرفامم کاري ساخته نيست انگار..