Saturday, February 26, 2011
منتال ريتارد
Friday, February 25, 2011
تقريبن دارم از شدت يه غصه ‌يي منهدم مي‌شم.
چسناله تخمي نيس. يعني قشنگ حس ميكنم كه يه چيزي توم داره مي تركه. بعد ربطي به پريود و اين كسشرا هم نداره.
رفتم يه فيلم ديدم توش طناز طباطبايي داشت. به خاطر اون ديدم. بعد كلن فيلم رو نديدم. حواسم به خودم بود فقط. به يه چيزي كه داشت توم ميچرخيد. براي اينكه حواسم پرت بشه چرت ميبافتم. ميگفتم چيزي كه در تن ماست/ هديه به همجنس ماست. خودم خنده م نمي گرفت. مي‌دونسم حالم عنه كه دارم اينارو مي‌گم.از فيلمه هيچي يادم نيس.فقط يادمه طناز طباطبايي كيف قشنگي داشت. ابروي پهن هم بهش نمياد.
بعد تمام مدت مامانم مي‌پرسيد اينكه زنگ زد خونمون كي بود.منم حواسم الكي پرت مي‌شد.بعد ن.ر ميل زده بود. نوشته بود اسمس دادم نرسيد.چند بار. نگرانت شدم.گفتم موبايلم تركيده.گفتم عجيبه.داشتم فيلم ميديدم.اين دختره توش بود. يادت بودم.
ميدونم الكي گفتم. اصن شبيه هم نيستن.مي‌خواسم فقط يه چيزي گفته باشم كه يادتم.ازين دري وريا.
اصن يه وض گهيه. نه بالا ميارم نه پايين ميارم. مونده اون وسط. قبلنا ميگفتم حامله م. نميزام. الان ميگم استفراغه كه ميتونه اسهال باشه.يا اسهاله ميتونه استفراغ باشه ولي هيچكدوم نيست.
الانم كه دارم تو جي‌تاك چت مي كنم چرت و پرت مي‌گم.بعد يهو يكي زنگ زد خونمون. قط كرد. من توهم برداشتم.
مامانم خوابه. خيلي خوابه. فردا بايد بيدار بشم روزنامه ديواري بچه‌هه رو درست كنم.درباره مقايسه سنگاست. اگه پول در ميون نبود عمرا ازين كارا مي كردم.

يه چيزي توم مي چرخه كه نميدونم چيه. حس گنديه.فردا كه بيدار بشم هستش. ميدونم.ازوناس كه تموم نميشه.تا چن روز هس.بعد يهو ولت ميكنه ميره.
الان هي ميخوام بچرخم ببينم اين دختره تو فيلم كيفشُ از كجا خريده بود. خيلي قشنگ بود.شايد دونستن اينكه كيف‌ه از كجا اومده بود كمك كرد بهم.اصن خريد كردن بهترين چيزه.آدم بايد خريد كنه.بخره بخره.ارضا بشه.دوباره حس بيخودي بياد بخره بخره بخره ارضا بشه. دوباره.

Thursday, February 24, 2011
كسي كه به درجا زدنش آگاه است.
من تسليم نشدم! من تلاش ديگه‌يي رو انتخاب كردم.ميدونم هستند اعمال ديگه‌يي كه ممكن‌ئه نتيجه بدند.اما ممكن‌ئه ديگه كافي نيست.من به عملي احتياج دارم كه حتمن نتيجه بده و اين همون عمل‌ئه.براي همين هم من اين رو انتخاب كردم.

مارشا نورمن
هي ميخوام نگم.هي جلو خودمو مي گيرم كه اينارو نگم. ولي مثل اينكه تحقيقات دانشمندان به ثمر نشسته خيلي وقته و ميگن هر چي جنده تر و پدرسوخته‌تر , عزيزتر.

تعميم بديم. به روابط تخميِ دختر پسر يا دختر با دختر يا پسر با پسر محدودش نكنيم
Wednesday, February 23, 2011
اين قصه انقد دراز شد كه نميدونم سر و تهش كجاست.
قبلنا مي‌خنديدم اگه يكي مي‌گفت يه آدمايي , يه روزايي همين‌جور تا اخر عمر باهات كش ميان. مي‌گفتم بابا چرت نگيد.دواش قيچي‌ه.ببريد بكنيد بندازيد دور.اونا مي گفتن حاليت نيس.
امشب , همين الان , ساعت يك و پن ديقه‌ي روز پنج‌شنبه مي‌گم يه موقعيتايي تا ته عمرت يقه‌ت رو مي‌چسبن باهات ميان تا توي گورت, بهت لوزر بودن, مردد بودن, ته كشيدن‌ت رو ياداوري مي‌كنن.بعدم مث عن راهشونُ مي‌كشن ميرن و از دور بهت دسته‌جمي بيلاخ ميدن كه ديدي نتونستي؟ ديدي همه‌ش كنارت بوديم و تو نتونستي كنارمون بزني.

Tuesday, February 22, 2011
اط لس
آمدي تا بار ديگر
جان بگيرد غصه‌هايم

فك كنم برم همينُ تتو كنم.دنبال يه چيزي بودم كه گول نزنه ببينده رو.
بسيار از ياداوري خودم در يك روزهايي و توي يك نوشته هايي خجالت‌زده هستم.
شاش تو چيزي به اسم گذشتِ زمان.
Monday, February 21, 2011
رو دلم مونده بود
آي مرتيكه گارديِ بي همه چيزِ عربده كشِ تستسترون‌قورت‌داده‌ي بدبختِ ك-س‌كشِ سگ گاز گرفته‌ي عن!
اگه يه روز دستم بهت برسه لخت آويزونت ميكنم از سقف, جفت تخمات رو -اگه داشته باشي - پوست مي كنم, بعد آلت مزخرفت رو ميذارم تو سرهنگ و سردار و همه اون آشغالاي لباس شخصي تا ديگه هيچ وقت اونجوري نريزي تو مغازه و فروشگاه و داروخانه عربده بكشي, به زني كه جيغ كشيده از ترس نگي : جنده چته؟
اونجوري با باتوم نزني پيشونيِ ادمي كه هيچ ربطي به اتفاقاي بيرون از فروشگاهش نداره رو , بشكافي.
ديگه به زنايي كه دارن راه خودشون رو ميرن نگي : اومدي اغتشاش ك-س بدي يا واسه خونه ت خريد كني؟



پزهاي كيري2
اينطور كه كانتر و استتِ بلاگسپات نشون ميده دوستاني ما رو از ايالات متحده‌ي امريكا ميخونن.از شمال غربيش بيشتر.اينكه خواننده هامون از نيويورك كم شدن به خاطر سفر اون دوستامون به ايران‌ه.
از المان , انگلستان و از مالزي و جاپن(چقده بامزه و كشنده بود اين).خيلي خوشحالم .خيلي.در پوست خودم نمي‌گنجم كه ما رو حتي از ندرلند (همون هلند) هم, ميخونن.

از كانزاس سيتي گفتن كه مارو ميخونن.من هميشه از شيكاگو خوشم ميومده.دم همتون گرم. اميدوارم كه مطالب اينجا به درد هموطنامون بخوره.


پزهاي كيري
ووووي. وبلاگم فيلتر شده .
اين فيد جديده.براي كشته مرده هاي وبلاگ.براي اونا كه كلمه براشون مقدسه.ميدونم كه هر روز اين صفحه رو به اميد خوندن من باز ميكنن
اره. بياين دنبالم. هميشه و همه جا.اگه بازم فيلتر كنن اينجا رو. بازم فيد جديدي براتون ميذارم كه يه وخ از دس نديد.
يعني آدم بره بميره وقتي مي‌فهمه چه عنايي دورش بودن و هستن
فقط خداوكيلي اين توهماي سكسي‌شون رو كه داره به پز روشنفكري اينا تبديل ميشه دور بريزن كه ما هم با خيال راحت كارمون رو بكنيم تا بتونيم بعدها سرمون رو بالا بگيريم بگيم بعله. ما اينجوري بوديم و هستيم.فقط از ترس عنايي مثل شماها كه ادعاي پذيرش‌تون داشت بقيه رو خفه ميكرد و تو خلوت‌تون به اين چيزا اخ و تف ميكردين , بروز نميداديم.

ممنونم.
اين بالا نوشته "رسانه كاربر محور ".
ريدم تو همه‌تون.اگه كاربر محوره پ چرا فيلتره همه چي


ربط گوز و دندون
ناشناس گفت...

سیمای کریه این تازی پرستان نشان از درون کریه تر این تازه به دوران رسیده گان دارد

براي اين عكسه كامنت گذاشتن +Link
Friday, February 18, 2011
در اين لحظه بسيار خوشحالم كه در عوض پاره شدنِ ماتحتم , بدهكار آدمِ عن.مالي مث اون ادمه نيستم.
يعني مطمئنم بعدها , مثلن يه سال ديگه به خودم افتخار ميكنم كه در ازاي پارگيِ شديدي كه دارم و استرسِ اين روزام قرار نيست به خودم بگم من به فلاني كه آدم متملقِ جوگير بدبختي‌ه بدهكارم.
حالا بدهكاري هر چي كه هست , مادي , احساسي كه نميدونم چه جوري ميشه.مثلن يكي يه محبت خفني بهتون كرده باشه و اينا , هر چي هست آدم زودتر اداش كنه شرمنده‌ي خودش نباشه كه چراااااا من به همچين عني رو زدم يه وقتي يا ازش خواستم كه فلان كار رو واسم انجام بده.


كم‌كم دارم مطمئن ميشم اولين تصميمي كه درباره يه آدم و ادامه ي رابطه م باهاش مي‌گيرم تقريبن درست ترين تصميمه و به هر دليل مسخره‌يي مثل اصرار آدمه و تملق كردنش براي اينكه دوستيم رو باهاش ادامه بدم يه جور حماقت و اشتباهِ محض محسوب ميشه.


پسري كه بتونه در لحظه عاشق يه دختري باشه كه در نوع خودش پدرسوخته و شارلاتان و همه فن حريفه و از يه طرف ديگه يه دخترِ ديگه كه عاشقِ آقا شده رو تو آب نمك؟ همونا , نگه داره. بعد هم از طرف دختر اولي وقتي ريجكت ميشه باز از ماتحت مباركش ميخوره و دختر دومي رو ريجكت ميكنه(دختره بيچاره هنوز بابت اين قضيه ناراحت و افسرده طور هستن) , ازين به بعد تو كونِ خر ميكنم و درش رو ميذارم اگه در داشته باشه.يه همچين آدمي ارزش يه يه قروني رو هم نداره كه بابت رفاقت باهاش خرج كنم.يا خودم رو در قبال لطفاي تخمي يا غير تخميش مسئول بدونم..
براي من اينجوري بوده و خواهد بود از اين به بعد.


با همه استرسي كه دارم ولي ميدونم تهش بدهكار آدميزاد خواهم بود نه عن مجسم : )
Wednesday, February 16, 2011
الان حال اين پسرايي كه ميخوان برن به يه دختري كه يه ساله ميشناسن و منتظر بودن بهش پيشنهاد بدن رو,
ميفهم

همين امشب اصن. از كتابفروشي وحيد اومدم بيرون پسره زود اومد شروع كرد حرف زدن و ال و بل و جيمبل جينبل؟ همون.

خنده م گرفته بود. نميشه ديگه به هر نره خري هم رسيدي بگي ببخشيد من اين حرفا و شما برو بمير.
بعد تو راه خونه به اين فك كردم منم الان تو همون وضعيتم. با اين تفاوت كه يه بدبخت ترسوي بي دست و پام كه نميتونم به آدمه بگم حتي چه خوشگلي تو.
چون از ريجكت شدن ميترسم.چون ميترسم از زمين خوردن.

امشب به همه وقتايي كه تو رابطه بودم نگا كردم.ديدم من فقط يه بار شروع كردم. تازه شروع نه.نخ رو دادم. همين.در همه ي موارد يكي اومده گفته و منم يا قبول كردم يا نكردم.هربار هم قبول كردم نفهميدم چرا دارم ميرم تو چيزي كه نميخوام.
محض كنجكاوي؟ تا كجا؟ اخريش همين دفه بود. تهش اين بود كه فهميدم الان تو اين مختصات فعلي من آدمش نيستم.
ولي الان ميدونم چي ميخوام.فقط ميترسم ريجكت بشم و نميونم چرا ريجكت شدن از طرفش به نظرم انقدر ترسناكه و احساس لوزر بودن بهم ميده.
چون مثلن فلاني گفت آدم فلانيه يا چي؟ نميدونم.
مامان ميگه ايناهم موندني نيس. تهش به يه تعادلي ميرسي كه ديگه اينجوري نيستي.اينو آدمي ميگه كه هيچ جوره اين حسا رو قبول نداره و هربار داره بهم پيشنهاد ميده چيكار كنم تا ازين وضع بيرون بيام پشت هر جمله ش ميگه هيچ وقت اين موضوع رو قبول نميكنم ولي خب آدم بايد درك كنه الان اينجوري هستي ولي با همه اينا ميتونه منو از بيرون تماشا كنه و بگه تو چه حالتي م كه خود خنگم نميدونم.
راس ميگه. همه ترس خودم هم ازينه نكنه اين از اون ور بوم افتادن باشه و انقدر خودم رو تحليل ميكنم كه از گفتن يه جمله ي درس حسابي هم ناتوانم.
هر كلمه يا هر جمله بار معنايي‌ش رو مي‌سنجم چه طور بيانش كنم تا طرف نرنجه يا هيچ فكر عجيبي نكنه و شايد اين موقعيت به خاطر اين باشه كه خودم هم هنوز درك درستي از حسام ندارم و شايد هم به قطعيت در موردشون نرسيدم و نميفهمم ادمي كه اين وضعيت رو ميفهمه راحت ميشه باهاش كنار اومد.پس چرا من انقد خودمو دارم ميكوبم به ديوار؟

خسته شدم. يه شب به يكي گفتم اگه ديدي من رفتم تو شرايطي كه دوسش ندارم بدونيد از ترساي اين روزامه.گفت متاسفم ميبينم حالت سِيف مد رو انتخاب كردي.
Sunday, February 13, 2011
كه قصد تو آن نبود.
دلم مي‌خواد خونه‌ رو عوض كنيم.تو اتاق من به جز حموم , توالت هم باشه كه مجبور نباشم شبا واسه مسواك زدن بيام بيرون از اتاق.
خونه رو عوض كنيم بريم تو اون كوچه‌يي كه روبروي آرايشگاه‌ست.هروقت سيبيلام بزنن بيرون مي‌دواَم ميرم اونجا. خودم كه عرضه و هنرشُ ندارم بند بندازم خودمُ.با اپي‌ليدي و هر وسيله‌ و ماده‌ي ديگه‌يي هم جوش ميزنم.پس همون كوچه‌هه از بقيه جاها بهتره.
اونطرف خيابونش هم آژانس و ميوه‌فروشي و سوپرماركت بزرگ و خوشحال هست.لباس فروشي هم دو تا خيابون بالاترش هست.

مي گم ديگه ميز كامپيوترم رو واسه عيد ميدم بره.به جاش يه كاناپه‌ي راحت و نرم ميخرم ميذارم تو اتاق.كلي هم خرت و پرت ليست كردم كه بخرم. الكي. نميتونم بخرمشون.
يه روز اسمس دادم كه بعد از فيلم بريم خريد.گفت بريم.بعدش از خودم بدم اومد گفتم نميخواد. نميريم.گفت آدم از همينت مي‌ترسه.گفتم به تخمم. بترس.نگران ترسيدن بقيه هم باشم؟
رفتم يزدگل كلي ظرف رنگي خريدم.كاسه و بشقاب و ابكش و ظرف‌دردار از همه رنگ.يعني الان 3تا ابكش تو سه تا سايز هست.بيخودي.ارزون بود.منم خريدم.كلشون 20تومن نشد.همه چي بايد اينجوري باشه.رنگي باشن و ارزون.شاش تو اين روحيه‌ي رنگي.چار روز دووم نمياره.
ديشب واسه بار نميدونم چندم ليلا ديدم.همون جاهايي رو كه دوست داشتم.همه‌ش داشتم فيلمُ رد ميكردم.چندجاي به‌خصوص نگه‌داشتم و باز رد كردم.
طرحي تي‌شرت سرچ كردم.حيوون و ليريكِ خوب.ليريك خوب چي هست اصن؟
واسه رها سگ خريدن.كانال ورد‌.فشن داشت بچه‌ها رو نشون ميداد. موهاي دختراش بيشترشون حالت‌دار يا فر بود.تمام مدت داشتم ميكوبيدم با كتاب رو پام كه واااااااي اينو ببين اونو بببين.زهره زنگ زد گفت داره ميره چشمش رو عمل كنه.واقعن به من چه؟ خبر تغيير كردن ملت به من چه؟ عمل چشم دماغ باسن , اكستنشن موهاشون و كوچيك بزرگ كردن سينه‌هاشون.
فريم عينكم قهوه‌ييه, دنبال همينم ولي قرمز يا سبز. پيدا نميشه.مال روزبه سبز بود ولي گفت مغازه‌يي كه ازش خريده نداره ديگه.تموم كرده.شاش تو شانس. واج‌آراييِ شين.شين‌م ميزنه و چ‌م.رايا مي‌گفت شايد لوس مي‌گي.بعد اون‌شب كه رفتيم شام بيرون , آخرش گفت دقت كردم.لوس نميگي. واقعن ميزنه.تو دلم گفتم بابا حوصله‌يي داري تو.به چي دقت مي‌كني.بعد اصن چه فايده؟ واقعن چه فايده با يه دختر 18ساله .ها؟
نه دلم ميخواد ببينم نه بشنوم چيز تازه‌يي.همينا كه هست كافيه.مينا هم كه عن‌بازيش رو داره ميكنه تو چشمم.امشب رسمن دلم ميخواست زنگ بزنم بهش فحش بدم بگم بابا يه شماره حسابت رو ميخواي اسمس كني چته؟
از بقيه هم خبري نيس.حاج آقا هم نيست بخنديم با هم. بگم اينهمه ما به تخم دنيا نبوديم يه‌كم دنيا به تخم ما نباشه وتهش عقم بگيره از حجم كليشه و گند تو حرفام.
هميشه پستاي طولاني رو تو سايت دانشگا مينوشتم.نميدونم چرا.وقت داشتم.پول تلفن و نت؟. نميدونم.
ديشب هم دايي‌م گفت چته و پريد بهم اصن حس نداشتم به حرفاش.فقط خنده‌م مي‌گرفت.خنده هم حسه ديگه.بعد هي مزخرف تايپ ميكردم واسش.عصباني شد خدافظي كرد رفت.
از صب دل درد داشتم.سرچ كردم راههاي كاهش دردِ دل.توصيه كرده بود چايي نبات بخورم يا گل‌گاوزبون.
هوله داغ گذاشتم رو شكمم و شياف ديكلوفناك , بهتر شدم.دل دردِ بيخودي.خودش هم نه خيلي بيخودي خوب شد.زنگ زدم به "ب" .خندوندم.قرار شد سي‌ام ببينمش اگه بودم.اگه نه ,تو اسفند..
همه‌ي كانالاي خوب و غيرخوب موزيك تخمي واسه ولنتاين پخش ميكنن.تهوع گرفتم كه انقد لاو و ليو و استِي ويد مي شنيدم و لب‌گرفتن و بغل كردناي مسخره و زير بارون روبرو هم خوندن ديدم.
الان هم خوابم نمياد.فردا بايد بيدار بشم برم باشگاه.باشگاه.چه زشته كلمه‌ش.هر چي ميگم‌ش حس نداره.انگار خاليه.سالن ورزشي بهتره.
ميرم اونجا.خوابم نمياد.دلم ميخواد برم اون ژاكت قرمز نازكه رو بخرم.نيستش. فروختش تا الان.
به درك.ميرم سالن بعدش ميرم توپ ميخرم. توپم ديگه پوسيده.الان تو موقعيت توپ بهتر است يا ژاكتم.فرقي نميكنه.جفتش يكيه واسم.
اهنگي كه سمانه فرستاده بود دانلودش تموم شد.انقد دور ناخنم رو جوييدم زخم شده.خون افتاده.كونش رو ندارم چسب زخم بردارم از تو كشو.فردا صب ميرم يه چيزي ميخرم بزنم به اينا كه اينجوري پوسته نشن كه بِكنمشون.
همسايه طبقه پايين هم امروز بچه‌شون به دنيا اومد.پسره بدبختانه.مامانم گفت خوشگل بوده.بچه‌ي زشت هم مگه داريم آخه.نداريم.
Friday, February 11, 2011
تقرين دارم ابروهام رو از دست ميدم. ميدونم اينم مث بقيه چيزا كه نوشتم الكيه. كسي ازين 10 نفر نمياد يه كلمه جواب بده.
ولي يكي بگه واسه اينكه ابرو زود دربياد پر بشه اينا چي بزنه ادم؟
بلفارول و همه اين روغن‌ فندق گردو بادوم , تخم گوسفند , گاو رو امتحان كرديم.
هيجان‌زده‌م كنيد و يه چيز جديدي بگيد در حد معجزه.
عنا چرا دوسم ندارين.


مي‌سوزونن اما خب
فكرِ سوزوندن ندارن
چه مملكتي بشه.لايو پورن
يكي از كانالاي ايراني داره تبليغِ پكيج هاي افزايش ميل جنسي رو زيرنويس ميره.
از مشخصات محصول نوشته : قابل استفاده در محل كار.


Thursday, February 10, 2011
همه‌ش به آدم مي‌گه چرا اينجوري شدي؟ مي‌گم چه جوري؟ مي‌گه آخه مگه ميشه ادم وسط سكس گريه‌ش بگيره؟ ميگم خب شده ديگه. تازه اين مال قديماس. بنده در همه چيو تخته كردم گذاشتم كنار.ميگه نميشه. يه مشكلي داري. ميگم خب ميدونم مشكلم چيه. ميگه نه.اين چيزا خود گول زنك ايناس.تو مشكلت چيز ديگه ييه.ميگم چي مثلن؟ ميگه سردمزاج شدي.قيافه م شبيه علامت سواله.ميگم اگه اينجوري م كه تو ميگي اين چيزايي كه تومن پس چين؟ ميگه فيك‌‌ه.ميگم چرت نگو .ميگه داري سر خودت كلا ميذاري. ميخواي از زير يه چيزايي در بري. ميخوام بزنم تو صورتش نميتونم. ميگم اگه الان بگم ميام با تو ميخوابم ديگه از زير يه چيزايي دررفتن نميشه؟اونوخ ميگي من سالمم. اونوخ مهر تاييدِ عني ت رو ميزني رو من و حسام ميري گورتو گم كني عوضي؟ ميگه چرا عصباني ميشي؟ خواستم فقط راهنماييت كنم و بگم بايد سكس رو با يه ادم كاربلد تجربه كني بعد قضاوت كني. ميگم خفه بابااااااااااااااااااا.كاربلد كاربلد. توي عن مثلن چي ميدوني بيشتر از بقيه؟ كله ‌م رو كردم تو پاكت چس فيل‌م, بو كردم چس فيلا رو.بعد كله‌م رو اوردم بالا گفتم ببين حوصله تو و جماعتتون رو ندارم. گو رت رو گم كن.
راشو كشيد رفت. باخيال راحت رفتم سينما.بعدم برگشتم .
ياد گرفتم ديگه.بايد قبل از اينكه حرفشون رو بزنن خودم زودتر بهشون بگم چي تو سرشونه. گم ميشن ميرن.
طرف ريليشن‌شيپ‌ش رو تو فيس‌بوك تغيير داده به سينگل , رفيقش اومده وسط وال نوشته وات هپند تو يور ريليشن ‌شيپ؟وات د فاك؟

دلم ميخواد برم زيرش يه فحشي چيزي بنويسم. اسمس و تلفن و اينارو ازت گرفتن كه مياي اون وسط داد داد ميكني؟
اين قرتي‌بازيا چيه؟
آدم بايد شوهر ازدواج بكنه بچه‌دار بشه.
تهش هم به بچه‌ش بگه جوون بوده يه كارايي كرده ولي تهش پشيمون شده.

فرمودن لذتي كه درComing out هست در انتقام نيست.

نور به قبرشون بباره.
به خاطر ظرافتي كه مي‌پرستم ش.
به خاطر بوي مو.
به خاطر ناخن شست دست راستش كه از ناخن شست دست چپش قشنگتره.
به خاطر خطي كه موقع خنديدن رو گونه ي راستش ميفته.
به خاطر همه اينا.
به خاطر اينكه ازش مي‌ترسم.
Wednesday, February 9, 2011
فاكنر : او براي نوشتن بايد همه چيز را مثل : افتخار , غرور , فروتني , امنيت و خوشبختي را زير پا بگذارد.اگر يك نويسنده مجبور شود حتي جيب مادرش را هم خالي كند بايد اين كار را بدون درنگ بكند.

_ در اين صورت آيا فقدان امنيت , خوشبختي , افتخار به صورت عامل مهمي در خلاقيت نويسنده درنخواهد امد؟

فاكنر : نه.اينها براي ارامش و رضايت خاطر خود او مهم هستند و هنر هيچ ميانه‌يي با ارامش و رضايت خاطر ندارد.


واسه يه جمله‌هايي =)))) كامنت ميذارن آدم ميمونه چي نوشته شده.

اي كاش عنيت در ظاهر تو باشد ناتاناييل.
عن بودن كه شاخ و دم نداره. حالا حتي از عن هم يه قدم اونورتر. عن هستم كه بعد از 4سال ياد اون روز افتادم .اون روز كه رفتيم جمشيديه نشستيم تا عصر.بلند شديم رفتيم شهركتاب , اون آقا مو بور لاغره اونجا بود كلي تحويلمون گرفت.كتاب خريد و من نگا كردم فقط.
پياده را افتاديم هي حرف زديم از هر دري.تا رسيديم طراحان آزاد. پا نداشتيم ديگه. نشستيم جلو در. هرهر خنديديم. من گفتم برگشتني دربست مي‌گيرم تا دم خونه. ديگه م ازين غلطا نميكنم.رفتيم ويدئوي چرتي ديديم و گفتيم خاك تو سرمون كه نشستيم با تخمامون يه قل دو قل بازي ميكنيم كار نميكنيم بعد يه مشت كار مسخره نمايشگا ميذارن. خودشيفتگي مون كه بالا زد من ازون پارچه فروشيِ نزديك ميدون سلماس پارچه خريدم.

شب كه برگشتم خونه به خودم گفتم تموم شد اين آخرين بار بود.نه به خاطر اون همه راهي كه پياده اورده بودم .نه.
يه بار ديگه پارسال تو اون شلوغياي بعد از خرداد زنگ زدم بهش شماره يكي از بچه‌هاي كرج رو گرفتم كه شهرسازي مي خوند.نداشت. گفت يه بار همه فون بوكش رو فرمت كرده.خدافظي كردم و ديگه خبر نداشتم.

عن يعني من كه فك ميكردم اگه دوري كنم بهتره.جفتمون راحت تريم. نميدونم. حالا مثلن به خاطر اون روز 4سال پيش زنگ ميزني سراغشو مي‌گيري.بهت شماره قطعه مي‌دن ميگن اونجاست.مرده.
خاك تو سر من.
ميدونم كه نمي‌رم بهشت زهرا قبر پيدا كنم و از همين بيشتر حالم بهم مي‌خوره كهبدون اينكه يه قطره اشك حتي بريزم, راست راست را ميرم تو خونه اينو با خودم تكرار ميكنم من آدمي نيستم كه برم اونجا.



Saturday, February 5, 2011
عب نداره تو اين شبا كه واسه ما سخته خواب , تو با خيال راحتت بگير تخت بخواب.
شبِ گريه‌دارِ عنِ معلقي‌ه كه بيا و ببين
نه.نيا ببين.جيگرت آتيش مي‌گيره. مال ما گرفته بسّه.همون دور بمون و بذار تو اين سرماي سگ‌كُشِ بي‌پدر , آتيش‌ش گرمت كنه.

اينم نمي‌گفتم حناق مي‌گرفتم .
Friday, February 4, 2011
همينجور كه هوله رو سر و تنت‌ه خم ميشي , ساق پاهات رو خشك ميكني.
دوباره كمرتو صاف مي‌كني موهاتو خشك مي‌كني.

فکر می کنم من صادقانه دوست داشتم . هیچ وقت صادقانه دوست داشته نشدم اما . و این انصاف نبود .
بنیامین گفته بود چشم هات مریضند . آمدم بگویم مریض نیستند . اشکهامند که دارند می جوشند آن تو . دارم می ترکم از غصه . پلک چپم می زد . تند تند . وا می دادم می چکیدند . وا ندادم . جمع کردم خودم را . درست حال و روز هانس را داشتم که توی دفترچه اش دنبال اسم ها می گشت . من برای محبت اما .

زن روزهاي ابري
يكي از همكلاسياي راهنمايي ودبيرستان‌م بعد از 7سال زنگ زده .ميخوام بالا بيارم دارم صداشو ميشنوم.
الان دارم تايپ ميكنم داره حرف ميزنه.ميگه صداي تايپ مياد.كار داري برو ها.
بعد موبايلم صداي زنگش درومده , ميگه : لو رفتي كه. كي بود؟ دوس پسرت؟
ميگم مگه هر كي به آدم زنگ بزنه دوس پسر ادمه؟
مخوام بالا بيارم قطع نميكنه.

خدايا تكامل و بلوغ هم چيز بدي نبود اگه به بعضيا عطا ميكردي.
بري باخ
بري باخ
بري باخ
بازيگر زن از بهناز جعفري عن تر اگر سراغ داريد اسم ببريد.
از خودت عصباني هستي, با خودت مشكل داري , به خودت فحش ميدي ملت به خودشون مي‌گيرن شاكي مي‌شن ميگن فلاني هر چي دلش خواست به من گفت!!!
رواااني ييد به خدا. يه فكري بكنيد واسه خودتون جدا.
گشاد شد. .
تجربه‌ي امروزم اين بود كه به ادمايي كه ادعا ميكنن درد و دغدغه‌‌هاي بزرگ و جمعي دارن و اكثريت قريب به اتفاقشون هم خودشون رو چپ, طرفدار دو آتيشه ماركس و مدافع حقوق كارگر و توده‌ي فقير ميدونن و ادعاشون داره كون پاره ميكنه, هيچ وقت نگو حالم بده يا غم دارم يا مثلن امروز تو كلينيك انقد درد داشتم كه ميخواستم بميرم يا اين مصريا رو ديدم ياد پارسال افتادم حالم خراب شد يا يه دختربچه تو مترو بود تو اين سرما دمپايي پوشيده بود آدم حالش بد مي‌شد[مي‌خوام بگم در هر زمينه‌يي چه شخصي , اجتماعي و .. دردتون اومده باشه فرق نداره]
چون اولين و تنها جمله‌يي كه از دهنشون درمياد يا برات تايپ ميكنن اينه : عزيـــــــــــــزم.قشنگــــــــــــــــم.بخواب. فردا روز بهتريه.

اگر اين اشتباه رو مرتكب بشيد بي‌شك ساعتها به خودتون فحش مي‌دين و سوقتون ميدن به سمت خفه‌خون گرفتن.

اينا همونايي هستن كه خودشون رو انگشت ميكنن , مي‌گن آخـــــــــــــــــــــــــــ.

و در ميان آسمانيان هيچ يكتاپرستي همچون ابليس نبوده..چون ابليس بيگانگان را بيگانه يافت و در رهپويي‌ها , اين سو و آن سو نگري ها را رها كرد و معبود را به مجرديت پرستيد و همين كه به مقام فردانيت‌پرستي رسيد , ملعون گرديد و چون فزوني طلبيد , تحت تعقيب قرار گرفت.پس بدو گفت : سجده كن. گفت : هيچ ديگري وجود ندارد. بدو گفت : البته, لعنتم بر تو باد. گفت : هيچ ديگري وجود ندارد.

حلاج / كتاب الطواسين
+دختري هستم 26 ساله
دلم پر است.
ميخواهم بر سر دو نفر برينم.
اما آن دو سليطه و كمي مظلوم نما هستند.مي‌ترسم زير كسشرهاي صادره از جانب رفقايشان له شوم.چون خودشان نيستند از خودشان حضورا دفاع كنند رفقاي مانده شان را ميفرستند.البته كمي هم حس دين و اين حرفها هم دارم كه آنها هم در برابر حجم گه زيادي كه خورده ند ناچيز است.
خواستم اين حس ارزشمند را جور ديگري تخليه كنم. نشد.
واسطه فرستاده‌م جانب رفقايشان كه بگوييد : فلاني گفت ريدم تو سرتون با اين خاله زنكي بازيهاتون و اين همه روحيه‌ي كيريتون كه يهو مي‌تركونيد يكي رو بدون توضيح.
هنوز جوابي نگرفته‌م.
چه كنم؟
خودم دست به كار شوم ؟


پاسخ : واقعن انقد مهمه؟ نه خودت نگا كن.اونا؟ تازه نيستن هم كه رو در رو بريني. حال نميده.


+نه.خدايي فقط يه كم حرص خوردم.


پاسخ : پَ 3بار بگو كس عمه شون. كون لقشون. حله.



Thursday, February 3, 2011
اينايي كه نگرانن يه وقت موزيك , فيلم , كتاب , تيكه كلام و قس علي هذا هاي محبوبشون جنده نشه.
مدام از بقيه مخفي‌شون مي‌كنن.
من هر چي تا الان اينجا نوشتم دروغ بوده. يعني اصلن هيچ كدوم از اين اتفاقا واسه من نيفتاده يا من هيچ كدوم ازين چيزايي كه نوشتم دلم ميخواد رو نخواستم.
يعني همه اينا توهم و فانتزي هاي من بوده.
از روز اول كه نوشتم تا الان.
حتي اين دخترايي كه موهاشون فرفريه و اينجان هم به نظر من چيز جذابي نيستن كه من بخوام ارزوي داشتن موهاشون رو داشته باشم.آرزوي خونه‌ي اون شكلي و اينا هم نداشتن. من اصن مادربزرگ يا پدربزرگ ندارم كه بخواد بهم زنگ بزنه.تا حالا عاشق كسي نشدم كه بخواد بره فرنگ من دهنم صاف بشه واسش.ننه بابا هم نداشتم كه بخواد بابام بميره و مامانم مثلن اذيتم كنه.هيچ كي هم تا حالا صداشون رو نشنيده چون نداشتم.عكسام با فك و فاميلمو گذاشتم گفتم اخي اين مامانمه.خواهرمه.برادرمه.دوستامن اونا.


هر چي درباره بابام يا مامانم يا كلن روابطم با آدما و دوس پسر و اين حرفا نوشتم دروغ بوده.يعني فقط دلم خواسته اون اتفاقا واسم بيفته و چون هيچ وقت نيفتاده نوشتمشون كه از دستشون راحت بشم.بعد اصولن يه وقتايي هم بهم گفتن برو بده سبك بشي. منم به حرفشون گوش دادم .ولي سبك نشدم بيشتر حالم بهم خورده.نميدونم چرا.شايد چون پارتنرم ادم حسابي نبوده. اونم عوض كردم باز من حالم خراب شد. بعدها فهميدم بابا من مشكلم جاي ديگه‌ست.رفتم مشكلمو پيدا كردم و خب راحت شدم به سلامتي.

اين مني هم كه داره اينجا مينويسه اون مني نيست كه بقيه ميشناسن. گاو مش حسن يا حسين يا هيچ خر ديگه يي هم نيست.

تازگيها هم به دختري كه قبلن ميشناختم اسمس دادم. جوابمو داده. خوشحالم.
يه كم درگير اين بودم كه اگه برم باهاش بخوابم درست نيست و ازين كسشرا. بعد يه كم با خودم فك كردم ديدم طرف به دختر داده. به پسر داده ايضا. دروغ گفته. گه زيادتر از اندازه دهنش خورده.دو بهم زني كرده در حد تيم ملي.دهن ملتي رو صاف كرده بعد رفته مكه يا هر جاي ديگه يي آب توبه ريختن رو سرش اوكي شده.
من چيم كمتره؟
والا.
حالا بعد اين ملت ميان ميگن اينا دروغه داره كس ميگه يا دوباره اين ديوونه شد شروع كرد.نه آقا. همينه. اصلش همينه.

هيچي. فقط خواستم بگم من اوني نيستم كه واستون تعريف كردن يا خوندين يا ديدين.
همينه كه دارم ميگم.
والسلام.




Wednesday, February 2, 2011
ظرف غذا و ظرف مدفوع , ظرف غذا و ظرف مدفوع, اين‌ها دو نهايت مقابل يكديگرند.

مالون مي ميرد / بكت
از آرزوهاي ازلي و ابدي


داشتن موهايي اين چنيني را و زندگي در مملكتي كه نداشتنِ حجاب در ‌آن ازاد باشد تا مجبور نباشم براي جلوگيري از پف نمودن موها زير روسري و شال , موهايم را صاف كنم , از خداوند منّان مسئلت دارم.
شوميز و شلوار پارچه‌يي قشنگ از كجا بخرم؟

شوميزِ ساده‌ي قشنگ.
Tuesday, February 1, 2011
اين باغ آن‌قدر بزرگ هست كه آد‌م‌ها در آن هيچ‌وقت يكديگر را نبينند.خاصه اگر رغبتي هم به ديدار نباشد.
اگر در شما رغبتي هست , در من نيست.

كبوتري ناگهان / محمد چرمشير
وقتي كسي نيست تا حتي بويش كني
سه روز و سه شبِ تمام باران باريد.من همانطور كه روي تشكِ نازكم خوابيده بودم مي‌گفتم الان دارد تهران برف مي‌بارد.اراك زمين سفيدِ سفيد شده. فلان شهر و بهمان شهر شايد هنوز قطره‌يي باران نباريده.درياي خزر طوفاني‌ست .خليج فارس را تا الان داده‌ند به عربها و وقتي برگردم تلويزيون را روشن كنم ميفهمم هواپيمايي سقوط كرده و 150 نفر كشته شده ند يا توي تاكسي كه نشسته‌م راننده پيچ راديو را كه باز كند گوينده ي اخبار مي‌گويد باراك اوباما امروز در سعداباد با رهبر انقلاب ديدار كرد و به تنها چيزي كه فكر نمي كردم اين بود كه مجبور شوم سه روز زودتر چمدانم را بگيرم دستم و برگردم سرجايم و مادري هم در كار نباشد كه بغلش كنم.

همانطور كه خوابيده بودم روي تشكِ نازكم, پاهايم را تكان مي‌دادم.با موهاي فر بي اغراق زيبايش آمد تا دم در اتاق نامه‌ش را بدهد و برود. نوشته بود :صبر كن.
از همان روزِ اول كه آمدم قرار گذاشتم با خودم كلمه يي از روزهايي كه گذشت حتي كلمه يي كه ياداوري‌م كند جايي ننويسم.
ديشب به محمد دفترچه‌ي كوچكم را نشان دادم پر از نشانه‌هاي دور و نزديك بود از تمامِ روزهايي كه فقط خوابيده بودم, بيدار شده بودم و كنار چشم بستن و باز كردن هايم گاهي دست كشيده بودم به درختها و راه رفته بودم و به رديفِ دندانهاي سفيد و يكدست صافِ كيانا فكر كرده بودم.به آبخوريِ دبيرستان. به كلاسهاي طراحيِ دانشگاه , به مجسمه ي بز.به پاستاي شماره‌ي 6 آقا شيرازي. به كباب ترش.به پيتزاي بيكن‌ي كه با نسيم خورديم و بعد تا دم خانه‌مان من همه‌ش را بالا آوردم.

روزاول كه باران باريد زمين شبيه يك روزي شده بود.داشتم هوله‌م را از روي چمدانِ بزرگ و سنگينم برمي‌داشتم.همان چمدانم كه توان كشيدنش با من نبود و اصلن شايد براي همين دوباره برگشتم و گذاشتمش توي كمد ديواري, تا شب خيال كردم كه كدام روز باران باريده بود و من همين طور بوده‌م, يادم آمد اول دبيرستان با ميم.ب از دبيرستان تا خانه پياده رفته بودم و باران همين شكلي باريده بود.

حالا همه‌ي خاطرات من را مثل كوهي از لباسِ نشسته و دست نخورده و مچاله كه از توي چمدانِ از سفر برگشته وسط اتاق مي‌ريزند , گذاشته‌ند وسط و من دارم نگاهشان مي كنم .
خواهرم زياد نمك به غذايش مي‌زد.ديده شده كه به شيريني‌ش هم نمك زده در بچگي.در همه‌ي مهماني ها همه بدون استثنا به خواهرم مي گفتند انقدر نمك نخور.چقدر نمك ميپاشي روي غذا.آخرش كور ميشي تو انقدر نمك ميخوري و خواهرم بي‌توجه به همه اين حرفها نمكدان را مثل هواپيمايي كه سم روي مزرعه مي‌پاشد , ميگرفت روي بشقاب غذايش.خواهرم بالاخره عينكي شد. آن هم به خاطر ژنتيك نه چيز ديگري.شايد اينكه زياد و از جلو به تلويزيون خيره مي‌شد هم تاثير كمي داشت ولي ژنها كار خودشان را مي كنند.
خواهرم اولين دختر فاميلمان بود بعد از عمه‌ي پدرم _آن وقت ديگر دختر محسوب نميشد ولي تا آن روز تنها زن عينكيِ فاميل بود_ كه عينكي شد.بعد از ان كه عينكي شد همه‌ي فاميل دوباره با همان لحن هميشگي تكرار كردند توي مهماني ها كه ديدي انقدر نمك خوردي كه عينكي شدي؟ ديدي بالاخره نمك چشمهايت را ضعيف كرد؟ ديدي ما راست و درست گفتيم؟ ديدي؟ و خواهرم همچنان نمكدان را مثل هواپيماي سم پاشي روي غذايش ميگرفت.
من سومين نفري بودم كه عينك ي شدم.ولي هيچ وقت نه جلوي فاميل نمكدان را روي غذايم گرفتم و نه عينكم را تا سالها بعدش به چشم ميزدم.

روز دوم انقدر باران باريد كه من خسته شدم و رفتم توي حياط نشستم منتظر تا وقت ناهار برسد.نه ميشد چيزي نوشت نه ميشد خواند نه ميشد خودت داروهايت را توي دستت بگيري بروي يك گوشه‌يي روي جلدشان را بخواني.نه حتي ميشد به كسي لبخند زد.گلدان وسط باغ را نايلون پيچيده بودند كه سرما خرابش نكند.حتي جاي گلدان را هم نميشد تغيير داد.عطر نداشتم تا به خودم بزنم كه وقتي سرم توي يقه‌م فرو مي‌كنم بوي خوبي بپيچد توي سرم.همه ي اين روزها تنها و تنها تنم را بو كشيدم و حالا هر بوي ديگري ازارم مي‌دهد.
رفتم توي غذاخوري سيني م را برداشتم ناهارم را خوردم.بيرون كه مي‌امدم راضي بودم از دنيايي كه توش كم نيستند ادمهايي كه به سيبشان هم نمك مي‌زنند و من خجالت نمي‌كشم و راحت نمكدان را ميگيرم روي سيب سرخي كه با غذا داده‌ند و گازش ميزنم و روبرويم حداقل ده نفر ديگر نشسته ند كه دارند همين كار را مي‌كنند و از شوري قاطيِ شيرينيِ سيبشان راضي‌ند.


روز سوم آمد كنارم نشست و تمام مدتي كه زانوهايش را از درد بغل مي‌كرد و سرش پايين بود ,نگاهم مي كرد به اميد جواب.
من داشتم گردنم را مي‌چرخاندم روي موهاي صاف و بلندي كه جلويم بودند و درد از گردنم تا اخرين مهره‌ي ستون فقراتم ميرفت و برمي‌گشت و كسي هم خبر نداشت از خوابهايم.از ماشينِ مژگان كه خودش فرمان را چرخانده بود تا با ماشين برود پايين و چيزي از صورتش باقي نماند .يعني ميشد يكشب توي خواب داد زد يكي ان دو تا بچه را از توي اتش بيرون بكشد و كسي گوش ندهد كه نداده بود و هر دويشان خاكستر شده بودند.ولي مطمئن بودم روزي كه برگردم , دم در كه منتظرم, پيدايش مي‌كنم بين بچه ها و از دندانهاي جلويش كه بزرگ بودند و صاف و بدون هيچ ردي و شكستگي, تعريف مي‌كنم.
نشد. حتمن نبايد مي‌شد.

روز چاهارم دارد باد مي‌ايد.باد سرد.بابابزرگ صبح زود زنگ زد گفت: ســــــــلام اي پادشهِ خوبان.چرا اينجايي دوباره.
گفتم :نشد.
گفت : داد از غم از تنهايي .عجب.عجب.و مطمئنم همينجور داشت سرش را تكان ميداد و از در خانه‌ش ميرفت بيرون.
و اينكه شب دوباره برگردد خانه‌ش و فرد ا صبح مثل هر روز زنگ بزند و همين ها را تكرار كند بعيد است.