شقايق با ذوق گفت : چقدر خال داري تو!
گفتم : خيلي.
خيلي م را غمدار گفتم. انگار خال زياد داشتن هم از بدبختي باشد.ازبد شانسي.
اضطراب داشتم.هي ناخن جويدم.خيلي وقت بود از سرم افتاده بود.دوباره شروع كردم جويدن. از شصت دست راست شروع كردم.هي خوردم.كناره هايش را هي خوردم.انگار داشتم كار هر روزم را انجام مي دادم.
هوا گرم بود.خودم را باد زدم چند بار.فايده نداشت. كولرشان هم جواب نميداد.
گفتم: شقايق من ميميرم.تو رو خدا زودتر.
خنديد. ازين خنده هايي كه يعني خب حالا! نشستي.دير اومدي ميخواي زودم بري؟ كسي از گرماي اينجوري نمرده.
شلوار جينم چسبيده بود به پاهام.دلم مي خواست همه چيز را بكنم بندازم كنار.
موبايلم را دراوردم زنگ زدم به مامان.گفتم بدم. گريه دارم.گفت : لوس نشو. طاقت بيار.بعدش زود بيا خونه.
گفتم: طاقت بيار چيه. مي ترسم.
گفت : رواني يي تو؟ ترس چي؟ كشتي منو با اين استرست.
ياد تابستان ان سال افتادم. خوابيده بودم روي تخت بيمارستان.همراه تخت بغلي حافظ مي خواند.با صداي بلند. من مي لرزيدم.سردم بود. وسط تابستان از لرز پتو رويم كشيده بودند.ناله مي كردم.
همراه تخت بغلي گفت : برات فال بگيرم؟
سرم را تكان دادم كه بگير
" دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس
نسيم روضه شيراز پيك راهت بس
...
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ
دعاي نيمشب و درس صبحگاهت بس"
مريضشان سرطان سينه داشت.همراهش پدرِ زن بود. زن 42 سالش بود.قشنگ نبود. قيافه ش را دوست نداشتم. استرسم را بيشتر مي كرد.همان روزها ياد جمله ي مسخره ي بچگيها افتادم كه ميگفتند : پوست مرغ نخور! الاسكا نخور! تمبر هندي نخور! سرطان ميگيري..
زن ياداور همه ي اينها بود.پوست مرغ.تمبرهندي.الاسكا.كالباس...
امروز دوباره يادم افتاد. ياد سر بي موي زني از فاميل با لباس مشكي بلندش توي مهماني 4 سال پيش.يكي از سينه هايش را برداشته بودند ولي چيزي از زنانگي ش , مادرانگي ش كم نشده بود. مثلن با يك سينه هم ميشود مادر بود. زن بود.مشت بود توي دهان هر كس كه ميگفت سرطان اخ ست. بلاست. نكبت است براي زن.
گفتم: شقايق به خدا حالت تهوع دارم.من هيچي نخوردم.
نبود توي اتاق. پشت پرده. .
هدفون ها را گذاشتم توي گوشم.صداي احمدرضا احمدي مدام ميگفت:
.."
بلند شدم.مانتوي چيندار و مشكي م را پوشيدم.شال سياهم را انداختم روي سرم.
فقط توانستم از منشي بخش خداحافظي كنم.شقايق را هم نديدم.نبود..پشت پرده هم نبود.راست مي گفت. كسي از گرماي اينجوري نمرده بود.از ترس چرا. از ترس مرگ چرا. خيليها ز ترس مرگ خودكشي كرده ند. اين را مامانم هروقت من ميترسيدم , مي گفت.