Wednesday, July 28, 2010
When you lose something you cannot replace
شقايق با ذوق گفت : چقدر خال داري تو!
گفتم : خيلي.

خيلي م را غمدار گفتم. انگار خال زياد داشتن هم از بدبختي باشد.ازبد شانسي.

اضطراب داشتم.هي ناخن جويدم.خيلي وقت بود از سرم افتاده بود.دوباره شروع كردم جويدن. از شصت دست راست شروع كردم.هي خوردم.كناره هايش را هي خوردم.انگار داشتم كار هر روزم را انجام مي دادم.
هوا گرم بود.خودم را باد زدم چند بار.فايده نداشت. كولرشان هم جواب نميداد.
گفتم: شقايق من ميميرم.تو رو خدا زودتر.
خنديد. ازين خنده هايي كه يعني خب حالا! نشستي.دير اومدي ميخواي زودم بري؟ كسي از گرماي اينجوري نمرده.

شلوار جينم چسبيده بود به پاهام.دلم مي خواست همه چيز را بكنم بندازم كنار.
موبايلم را دراوردم زنگ زدم به مامان.گفتم بدم. گريه دارم.گفت : لوس نشو. طاقت بيار.بعدش زود بيا خونه.

گفتم: طاقت بيار چيه. مي ترسم.
گفت : رواني يي تو؟ ترس چي؟ كشتي منو با اين استرست.

ياد تابستان ان سال افتادم. خوابيده بودم روي تخت بيمارستان.همراه تخت بغلي حافظ مي خواند.با صداي بلند. من مي لرزيدم.سردم بود. وسط تابستان از لرز پتو رويم كشيده بودند.ناله مي كردم.

همراه تخت بغلي گفت : برات فال بگيرم؟
سرم را تكان دادم كه بگير

" دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس
نسيم روضه شيراز پيك راهت بس

...

به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ
دعاي نيمشب و درس صبحگاهت بس"

مريضشان سرطان سينه داشت.همراهش پدرِ زن بود. زن 42 سالش بود.قشنگ نبود. قيافه ش را دوست نداشتم. استرسم را بيشتر مي كرد.همان روزها ياد جمله ي مسخره ي بچگيها افتادم كه ميگفتند : پوست مرغ نخور! الاسكا نخور! تمبر هندي نخور! سرطان ميگيري..
زن ياداور همه ي اينها بود.پوست مرغ.تمبرهندي.الاسكا.كالباس...

امروز دوباره يادم افتاد. ياد سر بي موي زني از فاميل با لباس مشكي بلندش توي مهماني 4 سال پيش.يكي از سينه هايش را برداشته بودند ولي چيزي از زنانگي ش , مادرانگي ش كم نشده بود. مثلن با يك سينه هم ميشود مادر بود. زن بود.مشت بود توي دهان هر كس كه ميگفت سرطان اخ ست. بلاست. نكبت است براي زن.

گفتم: شقايق به خدا حالت تهوع دارم.من هيچي نخوردم.
نبود توي اتاق. پشت پرده. .
هدفون ها را گذاشتم توي گوشم.صداي احمدرضا احمدي مدام ميگفت:
.."

بلند شدم.مانتوي چيندار و مشكي م را پوشيدم.شال سياهم را انداختم روي سرم.
فقط توانستم از منشي بخش خداحافظي كنم.شقايق را هم نديدم.نبود..پشت پرده هم نبود.راست مي گفت. كسي از گرماي اينجوري نمرده بود.از ترس چرا. از ترس مرگ چرا. خيليها ز ترس مرگ خودكشي كرده ند. اين را مامانم هروقت من ميترسيدم , مي گفت.
پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده
ديشب خيلي شمردم. هر كسي يادم امد را اسم بردم. ته دعام گفتم : خير بده. صلاح بده.

خودم سختم بود از گفتنش ولي بهترين حالت را خواستم.

هر شب هزار بار مي روم توي تخت كه بخوابم.هر بار ملافه را ميزنم كنار بلند ميشوم ميروم دستشويي. برمي گردم مي نشينم پشت ميز.اهنگها را به ترتيب ليست ميكنم براي خودشان پلي مي شوند.
تا ديشب صداي احمدرضا احمدي بود كه با حزن مي خواند: صداي قلب تو .. و كنسرت كامكارها بود كه يك اهنگي را براي مادرشان خوانده بودند.شعر خيام است انگار : كو كوزه گر و ..
امشب اين دكلمه ي شاهين نجفي هم اضافه شد.. بار هزارم است مي شنوم.
بعد يكجايي بغض ميكنم دوباره برمي گردم توي تخت مي خوابم.مدام بيدارم. هر شب. هر روز. گاهي فقط مي خوابم. اتفاقي.

الكي خودم را مثل بچگي ها گول ميزنم كه هي! امروز جشن بود. عيد بود. خودم خنده م مي گيرد ازين همه بهانه ي مسخره ي براي زنده ماندن.
بچه كه بودم شبهاي عيد و جشن ذوق داشتم كه دنيا يكجايي مي ايستد و شب كه مي شود دوباره راه مي افتد.
غم داشت .
حالا هر شب غم دارد.
من غم دارم و هي سنگين تر مي شود.
تو هم نيستي.
تو نه قرار است برگردي كه حواست به من باشد نه چيز ديگري.
الان براي بار هفتم رفتم جلو يخچال ايستادم .چيز جديدي هم نبود كه بردارم بخورم. مريض شده م. مدام ميخورم.هر چيزي دستم برسد يا سر مي كشم يا مي جوم. چند شب پيش دندانهام درد گرفته بودند. فكم.از جويدن مدام بود.مي دانم.

برگشتم توي اتاق. يك نفر مي خواند : تو داري دل مي كني.

يادم مي افتد فردا صبح نوبت ازمايشگاه دارم.فقط بايد از خدا بخواهم بيدار نشوم فردا. بخوابم.توي خواب بيدار شوم. بروم يكجايي بنشينم. بخوانم. بخندم. يك كاري كنم. خسته شوم.همان جا خوابم ببرد از خستگي.بيدار شوم دوباره و ببينم خوابم.مرده م.

يا قول بدهم بيدار شوم كه خونم را, ادرارم را , همه ي تنم را اصلن بگيرند بريزند توي يك مشت لوله بلكه چيز جديدتري پيدا كنند تا من بيشتر اميدوار شوم به نبودنم : به رگ زدن هايم روي خوابهاي خوني تو

Tuesday, July 27, 2010
آرزوهاي زندگي بعديم-2
همه ي خونه م همين باشه :

free image hosting For Ever
آرزوهاي زندگي بعديم-1
نماي خونه م اين باشه :



free image hosting For Ever

اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَسِلاحُهُ الْبُكاءُ
رحم کن به کسى که سرمایه‏اش امید به تو و اسلحه‏اش گریه است



Monday, July 26, 2010
دخترم
اندوهگين
است.
Saturday, July 17, 2010
من زخمهایی کاری تر ازین حرفا خورده م
نیش این چاقوها که ماست هم نمی بُرند
خونی نمی ریزد.

23 تیر ماه 1389
پريشب كه برمي گشتيم
توي ماشين كنار دايي نشسته بودم
پسر دايي م رانندگي مي كرد
زن دايي م از شام ي كه خورده بودند تعريف مي كرد
من حواسم پيش كمانچه ي كلهر بود

كولر را خاموش كرد
شيشه ها را داديم پايين
باد خفيفي به صورتمان خورد
بي مقدمه گفتم امروز رفتم 40سالگي را ديدم
دايي گفت زندگيه خودته
زن دايي گفت منم بهش فكر كرده بودم كه شبيه توئه
پسر دايي گفت منم

رسيديم
نشستيم
دايي از توي اتاق برگشت با يك كيسه كه اشنا بود
گفت اين همه ي نامه ها ست
گفت تك تكشان را بخوانم و بعد پاره كنم.
گفتم من الان 26 ساله م
اينها بماند براي 40 سالگي
Monday, July 12, 2010
بس كه بيداري كشيدم
هر چند كان آرام دل دانم نبخشد كام دل
نقش خيالي مي كشم فال دوامي مي زنم

دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را
اين آه خون افشان كه من هر صبح و شامي مي زنم

حافظ
5:14 AM

يَا أَحْكَمَ الْحَاكِمِينَ يَا أَعْدَلَ الْعَادِلِينَ يَا أَصْدَقَ الصَّادِقِينَ يَا أَطْهَرَ الطَّاهِرِينَ يَا أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ يَا أَسْرَعَ الْحَاسِبِينَ يَا أَسْمَعَ السَّامِعِينَ يَا أَبْصَرَ النَّاظِرِينَ يَا أَشْفَعَ الشَّافِعِينَ يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ
اى داورترین داوران اى دادرس ترین دادگران اى راستگوترین راستگویان اى پاکیزه ترین پاکان اى بهترین آفرینندگان اى سریعترین
حساب رسان اى شنواترین شنوایان اى بیناترین بینندگان اى بهترین شفیعان اى بزرگوارترین کریمان

جوشن كبير

لعنت به شب ، به تردید ، به بُهت و یورش بی هوا !

به اضطراب


نفس بگشا تا نشانم دهی
راه ِ من از آه ِ توست

Sunday, July 11, 2010
ميم
هنوز هم

Empty spaces fill me up with holes
Distant faces with no place left to go
Without you, within me I can find no rest
Where I'm going is anybody's guess

Chorus:
I tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I've prayed for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be , incomplete

Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby
It's written on your face
but You still wonder if we made a big mistake

Chorus:
I tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I've prayed for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be , incomplete

Bridge:
I don't mean to drag it on
But I can't seem to let you go
I don't wanna make you face this world alone
I wanna let you go..........

Chorus:
I've try to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I've pray for this heart to be unbroken
But without you what I'm going to be is, incomplete...

Incomplete....

بي عينك راه مي روم
غذا ميخورم
حرف ميزنم
به ادمهايي دور و برم زل ميزنم بي اينكه خوب و واضح ببينمشان

بي عينك عشقبازي مي كنم. بي عينك كتاب ميخوانم. فيلم مي بينم.
بي عينك زندگي ميكنم.
از همه چيز رد مي شوم.
از در
از ديوار
از ادمها.
نمي شناسمشان ديگر و همين خوب است.

مي خواهم هميشه تازگي داشته باشند. كشف كنم شان.
بي عينك قدم ميزنم. ليوان شربتم را سر مي كشم.
مي روم كنار پنجره.
چيزي نمي بينم مگر تا 2 متري را.
بعد از آن همه چيز محو و تار است.
الكي مي گويم باران مي بارد. دليل م هم چيزهاي محوي ست كه از كنار تيرچراغ برق ميسرند پايين. توي هوا انگار پر از دانه هاي باران است.
بي عينك خيالبافي ميكنم.

گريه م مي گيرد.
ملافه را مي كشم روي صورتم.
خوابم نمي برد.
خواب مرا نمي برد.
نمي برد.

دلم ميخواد بزنم يه چيزيو بشكنم.
بعد واسش جيغ بكشم. گريه كنم.
دلم ميخواد بزنم همه چيزو پاك كنم. برگردم خودِ 6سال پيشم رو انقدر بزنم تا بميره.
حتي خود دو سال پيشم رو.
خود الانم رو بغل كنم. يه گوشه.انقدر نازش كنم تا خوابش ببره.
واسش كتاب بخونم. بهش قول بدم هيچ وقت اذيت ش نمي كنم. گريه ش رو درنميارم.
اون بچه هه كه هميشه تو همه خوابام هست خودمم.


اون شب كه رفتيم خونشون .
دلم مي خواست تو تاريكي بشينم.
فقط نگا كنم.
به ديوارا. به تابلوها.
به وسيله ها.
بعد هونجا همون گوشه خوابم ببره
صبح بيدار شم و يادم نياد شب قبلش چي شده

دلم مي خواد رضايت بدم به همه چيز و بگم همينه كه هست. يا ميخواي يا نمي خواي.
بعد بخوام و بردارم و برم يه گوشه يي.
ماستم رو بخورم.

دلم ميخواد همه چي همين جا. همين الان متوقف بشه.
تموم بشه.
لعنت به من
به فكر
به دستام كه يخ زدن.
به خودم كه خسته ست.

خواب هاي بي رحم
امروز
free image hosting For Ever
زخمهام دهان باز كرده ند.
خوني نيست كه بريزد ..
فقط انگار گودال ميبينم روي تنم
پاره هايي كه دهان باز كرده ند. دوباره. كج و معوج.. گوشه و كناره هايشان بدشكل است.

ميخوابم .بيدار مي شوم.
خواب ميبينم پير شده م. با يك دختر 5 6 ساله توي رستوران نشسته ايم.
باران مي بارد.
توي خواب زخمهام دهان باز مي كنند. دختر بلند مي شود. فرار مي كند.
بيرون باران ميبارد.

بيدار مي شوم. گُر مي گيرم.روي تنم پر ازلكه هاي تيره است..
نفس هم ندارم بكشم.
دوباره مي خوابم.

كسي از خانه نمي خواهد ت. دوباره.

Wednesday, July 7, 2010
من همونم كه يه روز مي خواسم دريا بشم

ميخواسم بزرگترين درياي دنيا بشم

مي خواستم
مي خواستم
مي خواستم

بازخواني 5
وقتایی که اتفاق وحشتناکی می افته آدم شروع میکنه به خوردن..
آدم شروع میکنه به خوردن و همین موقع هاست که نمی فهمه داره چی می خوره..
بعد اشکه که گوله گوله میریزه رو غذا..روی نون..


همین

بقیه شو شاید فردا نوشتم..

پنج شنبه ست..حواست هست؟
نیست..

ناهار پنج شنبه..
هیچی..ولش کن.

پ ن : دل مانو دیگه هیچ وقت خوب نمی شه..

بازخواني4
وای به من..هزار بار هم بگویم کم گفته م.وای به این دیوارهای نیایش که هی تنگ میکنند عرصه را و له میشوم هربار بین شان..انقدر که در را باز کنم..
به رگ سوزانده م..کاش تکه تکه ش میکردند.به خونی که حالا از حلق بالا می اید..
وای به تو..وای به من و لب های خشک شده م و خشک شده ت که هوس بوسه ای نیست . این سیگار تلخ و پاکت مچاله و گلویم چه تلخ شده و خودم
تلخ
.
تلخ
.
هی نگاه کنم به لیوانها و دست تو و مدام هل میدهی شان و نابودی بی حد که رسیده از راه..
وای ..دست تو.دست تو..دست تو..انگشتها...
میرسم به پاکت سوم و نوشتنم می آید..ویاد من به خودم و سه روز پیشم و نعره هام..
به این اشکها و سایه ی خوابیده روی چشمها ی نخوابیده م و گوشه ی ورم کرده ی چشم و کفشهام که ندیدی و هرچه تکیه دادمشان به کاشی های مربع ماگ و ندیدی باز و به وقت رفتن و ایستادنم "من خالی از خوبشی و غربت/گیج و مبهوت بین بودن و نبودن" و دوباره وای وای وای وای وای به این سیگار که می سوزد و میسوزاند و سیگارمان رسیده انگار به خطش و این مربع قرمز و هی ترس هردومان از خاموش کردنش... و این محوی یواش صورتم و ت و چشمام و آت و دستهام و آت و من هم تلخ..
تلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلختلخ
و قابلمه ها در آشپزخانه سرنوشت من است
من اگر بلد بودم داستان بنويسم حتما درباره ي اين آدمي مي نوشتم که با ديشب مي شود 3 شب که اصلن نخوابيده است.هر شب ساعت 10 مي رود توي رختخواب ولي تا 5و 6 صبح که نور بي حالي اتاقش را روشن مي کند طاقباز دراز مي کشد و به سقف خيره مي شود.دم دماي صبح که هوا کمي خنک مي شود سردش مي شود و مي دود توي حمام تا بشاشد.بعد گرسنه ش مي شود.روي پنجه و آهسته مي رود سروفت يخچال اگر ساندويچي چيزي باشد گازي بهش مي زند و يا چند تا زردالوي سفت و شيرين مي خورد و هسته هايشان را هم با خودش مي برد توي اتاق/مي گذارد کنار اسپيکرها.تا الان شده ند هفت تا.پوستشان هم خشک شده/هسته ها را مي گويم.
بعد هم دوباره آهسته مي خزد زير ملافه ي روشن و خنکش.سرش را محکم مي کوبد به بالش.شانس بياورد از شدت ضربه دوباره خودکاري/نواري/کتابي چيزي از لبه ي بالايي تخت نيفتد روي سرش که هميشه مي افتد و از شيار پايين قل مي خورند زير تخت.براي همين است که بعداز ظهرها که دنبال وسايلش مي گردد پيدايشان نمي کند.
داشتم مي گفتم اگر بلد بودم داستان بنويسم حتمن درباره ي اين آدم مي نوشتم که وقتي مي خواهد برود بيرون اين روزها با خودش کيف برنمي دارد.پولش را مچاله مي کند توي جيبش و راه مي افتد.شما يکجوري نمي شويد کيف روي دوشتان يا کولتان نباشد؟آدم فکر مي کند لخت شده.دستهايش بي کار مي مانند انگار.بايد بندي/چيزيي باشد که آدم يک دستش را بهش بگيرد.
بعداز ظهرها بدون کيف وقتي پرنده توي کوچه هاي پرسايه و خلوت هم پر نمي زند راه مي افتد و مي رود تا پارک.عادت دارد که هي دستش را از پشت بگيرد به يقه ي مانتوي سبز آبي اش و دست ديگرش را بکند توي جيبش و آهنگها را يکي يکي عوض کند و فکر کند کاش مي شد به جاي نهار ديناميت قورت مي داد يا نارنجک.چيزي که منفجر بشود.از هم بپاشد.دستش را مي کشد روي شالش تا سر نخورد.غروب هم برمي گردد خانه.اتاقش.تلويزيون مي بيند.کانالها را پس و پيش مي کند.از توي ظرف يکي دو تا شيريني برميدارد يا چند تا اسمارتيز.از همان ها که وسطشان فندق دارد.همانطور که به شيريني گاز مي زند يا اسمارتيز ها را بالا مي اندازد يادش مي رود پي آن دختر بچه که توي پارک از روي تاب با صورت افتاد روي سنگريزه ها/که چطور باباي دخترک دويده بود طرفش/بغلش کرده بود/فکر مي کند احتياج دارد به يک همچين دستهاي محکمي/يا قدرت مردانه اي که بدود طرفش.توي همين روزها که با مخ آمده است روي آسفالت.يک ليوان شير مي ريزد.مي داند که اگر قبل از خواب شير بخورد راحت تر مي خوابد.دوباره هدفون ها را مي گذارد توي گوشهايش و خيره مي شود به سقف...
گفتم اگر بلد بودم داستان بنوبسم حتمن داستان اين آدم را مي نوشتم که با امشب مي شود 4شب که نخوابيده است اصلن ولي همه ش مي شود همين.از اين آدم چيز بيشتري براي نوشته شدن نيست.همه ش همين هاست.
Tuesday, July 6, 2010
خونِ سرد
بوی ماهی مي دهم

زخمم را لمس كن

ملس

لسم

لم س

ل مس

س

.

من زخم دارم

و درد ...
در د ...

__
تیر می کشد
زخم سیاهم
..به آرامی
کابوس هايم را بردار


" من کسی را از دست داده ام . نه به آسانی کلامی که گفته شود .
نه به آسانی تماشای شما وقتی چیزی از دست می دهید .
من کسی را از دست داده ام . با چیزی که گنگم کرده است .
و چهره ای بی تفاوت از زخم شفا نایافته ی دائمیم . "

عليمراد/ ف
از درون عوض شده است.
انگار كه درونش هم خشك شده :
بي حس.

"نون"

به هر دیگی که می​جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می​جوشد درون چیزی دگر دارد


از جان طمع بريدن
يه روز بلند ميشي از خواب
ميبيني عقب موندي از همه چيز مي بيني اصن گم شدي. مي بيني يكي ديگه شدي حسيه كه من دارم به خودم. من همون 19 سالگي باس يه كاري واسه خودم مي كردم. نذاشتن. نه اينكه نكردم و نخواستم. الان دلم ميخواد در برم , برم يه جايي. سرد باشه.برف داشته باشه. من هي شير قهوه درس كنم بخورم. نزديك بشم. فكر هم نميكنم 19 ساله م.
فكر مي كنم يه 26 ساله م كه مي خواد شروع كنه.
Monday, July 5, 2010
وقتي حس مي كني به تهش رسيدي.
صب بيدار ميشي ميبيني آره.
نشونه هاي ته رسيدگي هم پيدا شدن.
مثل امروز صب.
شبش به بهروز گفتم من فرار ميكنم يه روز.
به خدا فرار ميكنم.

مادر عزيزم
ممنونم كه محبت ت رو ازم دريغ مي كني.
اينجوري من هم خيالم راحته كه قرار نيست چيزيو جبران كنم.
با خيال راحت ميميرم.

تلگرافي يا بخوانيد تلْ گرافي
يك توده ي قابلِ لمس
Sunday, July 4, 2010

يك لحظه صبر كن
من دستمال پيشم نيست
با پشت دستم , با استينم , سيلاب اشك را كه ستردم

و چشمهاي سرخم را در جيب پلكهاي خيسم كه پنهان كردم
و چوب خشك بغض گلو را , كه راه نفس را بريده است , فرو دادم , خواهم رفت

براهني
Saturday, July 3, 2010
اَللّهُمَّ إِنّي اسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَبِنُورِ وَجْهِكَ الْمُنِيرِ وَمُلْكِكَ الْقَديمِ ياحَيُّ ياقَيُّومُ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذي اَشْرَقَتْ بِهِ السَّمواتُ وَالْأرضُونَ
خدايا از تو خواهم به ذات بزرگوارت ,
و به نور جمال تابانت و فرمانروائى ديرينه ات ، اى زنده اى پاينده ,
از تو خواهم بدان نامت كه روشن شد بدان آسمانها و زمينها

از دعاي عهد

پ ن: چيز خيلي خوبيه
از راه درد*
من مي نويسم " راحت مي بُرم". الان بله.راحت اينكار را ميكنم. كافي ست چيزي به مذاقم خوش نيايد.كافي ست ذره يي درد داشته باشم. همه چيز را ول ميكنم و مي روم. به من مي گويند قلب ندارم ديگر.ميگويند قسي القلب شده م. ميگويند سنگدلم. خودم؟ مي گويم تحمل ندارم. حوصله هم. من ادم 2سال پيش هم حتي نيستم.تلخم. خيلي.يعني تلخ شده م. ادعا هم دارم.ادعاي رنج كشيدگي و درد داشتن. طلبكارم. از دنيا. از همه چيز.احساس مي كنم گول خورده م.يك سالهايي بيخود و بي جهت يا باخود و با جهت حتي درد كشيده م. غم داشته م. بي هيچ دليلي اشك ريخته م هركدام اندازه ي پرتقال. به خدا. يادم است يكشب هايي انقدر گريه كرده م و غصه خورده م كه ترسيدم سكته كنم. يكبارش هم رفتم بيمارستان ايرانشهر. به دكتر كشيك گفتم ميترسم بميرم از گريه. از درد كشيدن متنفرم. از غم. از هر چيزي كه بوي دريدگي و نقص و عيب و ايراد بدهد متنفرم. ميخواهم راحت باشم. ميخواهم جبران همه ي اين سالهايي كه گذشته ند را بكنم. چه جوري ش مهم نيست. فقط مي خواهم نترسم. نگران نباشم.نميخواهم بعد از دو سال دوباره ان پروسه ي مسخره كه قرص ميخوردم تا بخوابم و بيدار كه ميشدم از روز ميترسيدم تكرار شود. دوباره قرص ميخوردم تا شب. اگر هم مجبور بودم بيدار باشم با ترس و اضطراب بود. هر چيزي كه آزارم بدهد را از بين مي برم.مثل پشه يي كه دور و برم ميچرخد و ويز و ويزش حرصم ميدهد. برميدارم چنان ميكشمش كه با پشه كش يكي شود. همه چيزم اينطور شده. هر چيزي كه عصبي م ميكند را از بين مي برم. به نظرم مريض گونه ست. بيش از حد تند ميروم. ولي تحمل ندارم. صبر ندارم. مي توانم راحت و منطقي همه چيز را دو دو تا چار تا نگاه كنم. بدون ذره يي احساس.تا مي بينم دارم احساساتي ميشوم كلكش را مي كنم.ميگذارمش كنار. ديگر بلد نيستم در جواب "دوسِت دارم" يا هر ابراز علاقه ي ديگري واكنش نشان بدهم. نميتوانم . . نميتوانم. يك چيزي در من هست كه جلويم را مي گيرد.نيروي قوي يي ست.يكجور انكار. يكجور نخواستن.نمي خواهم.نميخواهم كه نمي توانم. شوخي؟ عمرا. همه چيز جدي ست. همه چيز. حتي اب خوردن هم كاري ست جدي كه بايد با برنامه پيش برود. ديگر مثل قبل نيست كه بي امادگي قبلي عاشق ميشدم. مي بوسيدم. ديوانه بازي در مياوردم. همه چيز برنامه و حساب كتاب دارد.قبلترها رياضي درس منفوري بود.حالا مي بينم قاعده هاي قشنگي دارد. مي شود منطقي زندگي كرد و زخم نخورد. درد نكشيد. اين بي رحمانه است.اين زندگي مكانيكي ست.ماشيني ست. با شعر و حافظ و سعدي و نقاشي مقابله مي كند.لذت ندارد. قابل پيش بيني ست تا حدودي.حداقل بيشتر از قبل. من اما به اندازه ي خودم , به اندازه ي تحملي كه ديگر ندارم درد دارم. غصه دارم.كشيده م.بله. غم عشقي كشيده م كه مپرس انقدر دارم كه به نظرم چيز جديدتري اگر به اينها اضافه شود ممكن است همين نفسي كه ميرود و مي ايد را هم از خودم بگيرم. خودم هم مي دانم.دارم از دست خودم مي روم.





بیدار شدم به خواب دیدم خود را
من ديگه نه توان اين رو دارم كه كوه بذارم روي دوشم , نه ديگه ميتونم وعده ي دراوردن چشم ماه رو بدم.

بيشتر دلم ميخواد يه گوشه بشينم, هيچ كاري نكنم.
فقط نگاه كنم.
منتظر باشم. منتظر هيچي.
شعار نيست. همه اين سالها منتظر يه چيزي بودم. ميخوام منتظر هيچ باشم. شايد عوض شد.
مخاطب خسته نيست. مخاطب نا اميده.
Friday, July 2, 2010
كسي حرف منو انگارنمي فهمه
مرده زنده
خواب و بيدار نمي فهمه
كسي تنهايي مو از من نمي دزده
رفتم حمام.
نشستم به خودم لوسيون و كرم ماليدم.
گوشه ي ناخن يكي از انگشتهام را سوهان كشيدم.
صاف شد.
خيلي وقت است ناخن هام را نمي جوم.
ناخنهام را دوست دارم.
كشيده ند و مرتب.
تازگيهام كه سرشان را سفيد ميكنم, همان فرنچ.مثل ان وقتها كه حوصله داشتم. .
دوست دارمشان.
نميخورمشان.
برعكس هميشه كه هر چيزي كه دوست دارم را ميخورم.
قشنگند.
خاله خودپسند شده م.
موهايم امروز توي حمام كمتر ريختند.
شام قرمه سبزي ناهار را داريم.
خيلي وقت است اينجوري از خودم گزارش نداده م.
خنده دار است.
دوباره اراكم.
اراك گرم ات .من زمستانهاي اراك را دوست دارم.
خانه ي بچگيها يم را خراب كرده ند.
دبستانم را خراب كرده ند به جايش يك ساختمان نو و قشنگ ساخته ند كه خيلي با جايي كه داشت روي سر ما خراب ميشد , فرق دارد.
انگشتهايم را روي كيبورد دوست دارم.
دلم ميخواهد مثل اين منشي هاي خوشگل و يه جوري هي روي كيبورد تق تق كنم.
از خودم توي فيلمي كه بازي كردم هم بدم مي ايد
ديشب دوباره فيلم را ديدم.
تنها حسنش همين است كه بازي م مصنوعي و خشك و آدم اهني وار نيست.
از دوباره توي اتوبس نشستن بدم مي ايد.
يكشنبه دوباره بايد برگردم.
الان دوباره مثل نديد بديدها ناخنها يم را نگاه كردم.نميخورمشان. نمي جومشان.
هيچ وقت.
ديگر طاقت سرطان روده و مريضي هاي گوارشي را ندارم.

الان؟
تيك گرفته م . همين.
تيك گرفته م گوشيم را هي چك كنم. ببينم كسي چيزي نمي گويد.
مثلن همين الان اسمس داد كه مي رود دفتر.
من حرص خوردم.
اين يعني مهم است قضيه. ولي دقيق تر كه شدم فهميدم خودم مهمم.
مهم.
از كلمه ي مهم بدم مي ايد.
دلم ميخواهد همين فردا بزنم زير همه چيز و بار و بنديلم را بردارم بروم سوئد.
ويزا هم كه دارم.
پس چرا نشسته م اينجا؟
دارم چه غلطي ميكنم؟
مگر نه اينكه ادم بلندپروازي هستم؟
ها؟
هستم.
مگر نه اينكه به تغيير و جا به جايي اعتقاد دارم؟
دارم.
پس چرا نمي روم؟
به خاطر مادرم؟
خب يك فكري ميكنم.
به خاطر مريضي؟
ان هم يك فكري ميكنم.
من چرا اينجام؟
چون ممكن است با اين حال و روز جنازه م برگردد ايران؟
نه.
من ترسو م؟
نه.
من چي هستم؟
اين متن عصبي ست؟
نه. واقعن نيست.
دارم فكر مي كنم دلم بچه مي خواهد.
دختر بچه. خوشگل. من يك نژادپرست هستم.
ميتوانيد از اين جا به بعدش را نخوانيد. حوصله ي مزخرف شنيدن ندارم كه واي خاك تو سرت! چرا عاشق بچه ي سفيد و موبور و چشم رنگي هستي.
هستم اقا جان. به كسي هم مربوط نيست.
خوشگلي در تعريف من يعني بچه ي سفيد و ناز.
بهرحال دخترم موهاي خرمايي دارد. با چشمهاي سبز.دامن كوتاه و خوشگل برايش بپوشم.
شايد اينها فقط يك مشت فانتزي ند.
من كلن در حالت بدي اينها را دارم مي نويسم.
جمع شده م توي خودم.
مچاله.
تنهام.
حمام نرفته م و بوي گند ميدهم.
خسته م.
دلم كنسرت ابي ميخواهد .
دلم شلوار خوش دوخت پارچه يي مي خواهدبا كمربند.
نيست. خيلي گشتيم.
نبود.
همه شان گشاد بود.
يا بد فرم.
من دلم دستمال گردن ميخواهد. رنگي.
يك چيزي كه عجيب حال ادم را خوب كند.
دلم ميخواهد قرصهام كوچكتر بودند. انقد معده م درد نمي گرفت.
دلم مي خواهد انقدر گرسنه نميشدم.
تا صبح بيدارم و هي از توي يخچال خوراكي در مياورم ميخورم.
سخت است.
هي ميخوري. از ان طرف هي ورزش مي كني.
يكجوري بيهوده كاري ست.
Thursday, July 1, 2010
همين كه وسط تلفن كاري آن هم بعد از اينهمه وقت كه كاري با هم نداشته ايم ميپرسي : خوبي؟
و من همينجور انگار منتظر بوده م بپرسي تا هي برايت بگويم و ببافم.
يعني تو من را خيلي بهتر از بقيه مي شناسي.از كلمه هايم فهميده يي غم دارم .
دارم برايت ترجمه ميكنم و تو همينطور برايم از خودخواه بودن خودم مي گويي
اگهي كنار سايت را هم برايت ميخوانم و تو برايم از توازن و تعادل در رابطه مي گويي.
ميپرسي عاشق شده م و ميگويم نه.ميگويم گاهي به سرم ميزند بروم سر خانه و زندگي مشترك و انقدر بلند ميخندي كه از خودم خجالت ميكشم.خنده ت يعني برو بچه! من كه ميشناسمت.
يعني ميداني من آدم اين حرفها نيستم .تو بهتر از هر كسي من را بلدي. همان دعواي هميشگي كه من بلد نبودم مرزهايم را مشخص كنم براي بقيه و تو درك نميكردي چرا. وقتي فهميدي كه دير بود. تمام شده بود.

شروع ميكنم به حرف زدن و انگار تمامي ندارد. دلت ميخواد بشنوي كه ميگويي 20 ثانيه ديگر زنگ بزن و وقتي خبري ازم نميشود خودت شماره م را ميگيري.
بين ما يك چيزي هست كه من هنوز بعد از اينهمه سال, بعد از ان رابطه ي ناقصمان نفهميدم چي بود. يكجور همدردي؟ همدلي؟ هم درك بودن؟
چي؟ نميدانم.
فقط مي دانم تو آينه ترين دوست اين سالها بوده يي.
انقدر خوب خودم را نشانم داده يي كه باورم نميشود كسي انقدر خوب بشناسدم.
حتي با اينكه اخر تلفن از كار حرف ميزنيم و به روي خودمان نمي اوريم كه سر من چه بلاها كه نيامد توي اين چند سال. من هم از تو , از زندگي ت, ازينكه كجايي وبا كي , چيزي نپرسيده م و نميپرسم هيچ وقت و امشب هم با اينكه تو همه چيز را از من پرسيدي ترجيح دادم چيزي ندانم.
ندانستن از تو را هميشه ترجيح داده م.