تو فیلم لیلا یه جا دیگه لیلا تن میده به اینکه علی بره زن بگیره. خیلی راحتم این اتفاقه نمیفته. ظاهرش قشنگ بود فقد و خنده دار و فانی.با شوهره میره خواستگاری .بعد از خواستگاری میرن بیرون می گردن.میخندن. غیبت میکنن.
ولی هنوز لیلا وسط ماجراست. اون نقطه ی طلاییِ قضیه ست. یه جوریم هست آدم دلش نمیسوزه واسش. هی میگی با خودت زنیکه! خر! خب چرا به قول مامان بزرگه خاک تو کاسه خودت ریختی؟ میخواستی راضی نشی که شوهره بره زن بگیره.
میدونی یه وقتایی هست هی لج میکنی با خودت میگی میخوام ببینم چی میشه. میخوام بدونم تا کجا میتونم دووم بیارم.هی خراب میکنی. هی میزنی میشکنی همه چیزو.دور میشی. میرسی به اون نقطه هه که نمیخوای دیگه وسط ماجرا باشی. تو دلش باشی. میخوای بقیه شُ بدی دست آدمای دیگه. بگی آقا برین پی زندگیتون خب K برید بازی کنید.میخوای تنها وایسی یه گوشه ببینی چیارو از خودت کندی انداختی تو دامن اونا. میخوای ببینی چقدر ویران شدی.نمیخوای وسط اونهمه خرابی یه روز بهت بگن خب برو دیگه. ممنون خانوم . ممنون که با همه وجودتون تلاش کردین پُلا خراب بشن . این پلای جدیدُ ساختین. منتها رو این پل دیگه جای شما نیست. مگه هر پلی میسازن سازنده شُ یه لنگه پا نگه میدارن روش؟
دیشب دیدم دارم اینهمه رنج میکشم که وسط نباشم. که همه چی به سمت من نیاد، اخرش برنگرده بهم بگه برو دیگه.
نمیخوام ببینم اونور دارن اتفاقا میفتن و من موندم تو یه نقطه ی فرضا" طلایی. دوران طلایی گذشته. آدم اونهمه دوا درمون میکنه که بچه دار بشه و نمیشه.ادمی که نازاست نازاست.