Monday, April 23, 2012
کی اتفاق مجال سلام ما افتد

تو فیلم لیلا یه جا دیگه لیلا تن میده به اینکه علی بره زن بگیره. خیلی راحتم این اتفاقه نمیفته. ظاهرش قشنگ بود فقد و خنده دار و فانی.با شوهره میره خواستگاری .بعد از خواستگاری میرن بیرون می گردن.میخندن. غیبت میکنن.

ولی هنوز لیلا وسط ماجراست. اون نقطه ی طلاییِ قضیه ست. یه جوریم هست آدم دلش نمیسوزه واسش. هی میگی با خودت زنیکه! خر! خب چرا به قول مامان بزرگه خاک تو کاسه خودت ریختی؟ میخواستی راضی نشی که شوهره بره زن بگیره.

میدونی یه وقتایی هست هی لج میکنی با خودت میگی میخوام ببینم چی میشه. میخوام بدونم تا کجا میتونم دووم بیارم.هی خراب میکنی. هی میزنی میشکنی همه چیزو.دور میشی. میرسی به اون نقطه هه که نمیخوای دیگه وسط ماجرا باشی. تو دلش باشی. میخوای بقیه شُ بدی دست آدمای دیگه. بگی آقا برین پی زندگیتون خب K برید بازی کنید.میخوای تنها وایسی یه گوشه ببینی چیارو از خودت کندی انداختی تو دامن اونا. میخوای ببینی چقدر ویران شدی.نمیخوای وسط اونهمه خرابی یه روز بهت بگن خب برو دیگه. ممنون خانوم . ممنون که با همه وجودتون تلاش کردین پُلا خراب بشن . این پلای جدیدُ ساختین. منتها رو این پل دیگه جای شما نیست. مگه هر پلی میسازن سازنده شُ یه لنگه پا نگه میدارن روش؟

دیشب دیدم دارم اینهمه رنج میکشم که وسط نباشم. که همه چی به سمت من نیاد، اخرش برنگرده بهم بگه برو دیگه.

نمیخوام ببینم اونور دارن اتفاقا میفتن و من موندم تو یه نقطه ی فرضا" طلایی. دوران طلایی گذشته. آدم اونهمه دوا درمون میکنه که بچه دار بشه و نمیشه.ادمی که نازاست نازاست.

Thursday, April 19, 2012
هم گریه
باران دیگر تمام شده است
وقتی تک تکِ ثانیه هات این شکلی ند
دیشب ساعت 10:30 رسیدم خونه. لباسامو دراوردم. میخواستم برم حموم. نرفتم. خوابم برد همونجوری. با چراغای روشن. ساعت 12 بیدار شدم. ترسیدم . دوباره خوابم برد. ساعت 5صبح بیدار شدم. خونه رو جارو برقی کشیدم به هیچی هم فکر نکردم. دوش گرفتم. موهامو .خشک کردم. زدم بیرن. تمام راه فکر کردم که تموم میکنم. تمام راه چنگ زدم به همه چیز . ولی نشد مامانم دیشب اسمس داده بود چرا خاموشی؟ چرا جواب نمیدی؟ الکی گفته بودم مهمون دارم. خنده م میگیره از خودم. کدوم مهمون؟ مهمون خیالی. مهونِ فرضی. از همون مهمونایی که اون ورِ خط ن .به تو هم گفته بودم مهمون دارم. .مهمونی که متولد خرداد 63 است و تو یه لحظه شک نکردی دارم مزخرف میگم.
به مامانم نوشتم من دیگه خوب نمیشم. که دیگه نمیتونم. زنگ زد خونه. رفت رو پیغامگیر. با یه صدای خواب آلودی گفت جواب بده کارت دارم.
خوابیدم. دستام بوی لویسیون میدن. یه طرف صورتم رو پشه ها گزیدن.کنار شقیقه م خورده به میله ی تو مغازه هه. چسب زدم روش. مثل چینی بند زده شدم.
دارم تصمیم میگیرم کارت بزنم برم بیرون یا نه.
دارم تصمیم میگیرم برگردم یا نه. به چی برگردم؟
دارم تصمیم میگیرم در همه چیزو تخته کنم برم یه جای دور که نشه پیدام کرد .
Wednesday, April 18, 2012
کاش هر ماه یه نمایشگاه بود که همه برن اونجا فقد من بودم و دو نفر دیگه. کاری به کارِ هم نداشته باشیم. هر کی سرش تو سیستمِ خودش انگار نه انگار اینجا کار هست .

Tuesday, April 17, 2012
صبح باید همین شکلی شروع میشد؟ مثلن من بایستم رو به پنجره , نیم تنه ی لخت گلدان آب بدهم. نه اینکه بخواهم بدو بدو بپوشم بروم بیرون که فقط رفته باشم.بروم بایستم بنشینم بچرخم که چرخانده باشم. از بس سرگیجه دارد همه چیز. مثل گریه های زهره برای سرطان پدرش ، خنده های احمد، سکوت های طولانی من بین آنهمه حرافی هر روزه .
میخواستم بگیرمت به دندان مثل گربه یی که دورت کنم ،نشد .یا چیزی شبیه به همین ها یا مثل مادری که امروز صبح نوزادی به بغل داشت و همه ی ماشین ها ایستادند تا بگذرد از خیابان .مثل همه آنهایی که جمع کردند همه چیزشان ر ا رفتند سمت و سویی که سمت و سو نبود ، گوشه بود. مثل گوشه ی اتاق خانه م .همان جا که سبد لباسها ست. تو باید بدانی منظورم کدامشان است . همه انهایی که دوری گرده ند .
بعد به حسام نوشتم هه چی یهو میترکه بی خبر. بعد نوشته بود میشه بیام اونجا فقط گریه کنم؟ گفته بودم بیا کیلید بگیر برو. نگرفت که اصلن نشد هیچ وقت بیاید دل سیر زارش را بزند برود .
گفته بودم همه شاش دارند. برای همه چیز. حتی مردن. شاش دارند برای دست داشتن ، خواستن ، اصلن همین خوردنِ ساده ی غذا .یخواهند .زود سهمشان را بردارند بروند .روی آینه از قول عین نوشتم تو کند نیستی دختر .آدما عجله دارن .
نوشتم هیپی ه که تو خداحافظ گری کوپر نماد بشریت بود شاش داشت ، آخرسر هم از شاشگاه زوریخ سردراورد.
Sunday, April 15, 2012
زنِ در خود تبعید
هر روز صبح باید درختهای بیمارستان گلستان را شمرد. اصلن به محض اینکه تاکسی دوربرگردانِ پاسداران-همت غرب را دور میزند باید چشمت بیفتد به درختها. بعد هدفون را توی گوشت جا به جا کنی که صدایش دختر بغل دستی را از خواب بیدار نکند.
یکروزهایی وسط میدان دلم میخواهد همه چیز را ول کنم بروم کوه ، ولی همیشه ی خدا آن روز کفش روباز پوشیده م.روز 13 به در همه چیز شروع شد .نشسته بودم وسطِ هال خیره بودم به دیوارهای خانه که خالی بودند. صبحِ زودش جمع کرده بودند رفته بودند من تنها منتظر تلفن بودم .دیدم باید حرف زد. خیلی حرف زد. سرم میخارید.توی حمام زیر آب سرد نشستم..موبایلم را گذاشته بودم ان طرفِ پرده روی رادیاتور . یادم افتاد رادیاتور روشن است. دوباره برداشتم گذاشتمش بیرون حمام در را باز گذاشتم.
هیچ کس زنگ نزده بود. شروع کردم به زنگ زدن به آدمها. خراب کردن پلها.البته پلی هم وجود نداشت. زنگ زدم به مادرم گفتم باید می ماندید.جلوی پارک نیاوران ایستاده بودم خیره به قابلمه های آش و غذای مردم اشک میریختم.
گفت فردا کار داریم. ترافیک 1به در وحشتناک ه.
آدمها نیستند. همه شان پخش و پلا شدند. از یک روزی همه انگار فرار کردند. هر کسی هم که از راه رسید میخواست فرو کند که بدبختانه همه ی راه ها بسته بود به رویش .بردند فرو کنند یک جای دیگر.
مثل همان شب توی خانه ولنجک یا هرجای دیگری که تو فکرش را بکنی .به جز خانه ی تو. پشیمان هم نیستم آنقدرها.تو اسمش را بگذار گذرا گذری عوضی خریت هر چیزی. همینجور که برگه های قرارداد پالایشگاه را چک میکنم یاد گرما میفتم.یاد ماهشهر و گرما و زنهایی که صبح کله ی سحر رو گرفته از کنارمان میگذشتند. گذرشان سنگین بود. مثل من نبودند. وزن داشتند. سیاهی چادرشان سایه میکرد. نمیبُرید.مهرنوش می آید توی اتاق پای پنجره میگوید آسمون چرا انقد سیااااا شده؟! تند تند تایپ میکنم. به انزوا فکر میکنم. به شمالِ امسال. به درختها که مرتب و هم اندازه کنار هم قد کشیده بودند و من پسرک لای درختها انقدر دوچرخه سواری کردیم که تا یک هفته پادرد داشتیم. دایی میگفت باغ باید الگو بگیرد. از کجا معلوم بود. نگفتنی ولی. باغ باید باغِ فلان باشد توی فلان جا. پسرک با دهانِ باز نگاهمان میکرد که یعنی کجا؟ ما هی خواستیم پنهان کنیم مثل همه ی این سالها.مثل مادرم که نسل اندر نسل منزوی ند. تو دارند به قول خودشان. محتاط ند .توی خونمان است .باغ آنقدر شبیه بود که یادمان رفت منزوی شده ییم.نمی ترسیدیم
انزوای جمعی مان به کنار من دارم با خودم هی کنار می آیم. کنار می ایم که تن ندهم. تن دادن به هر چیزی را جلویش را گرفته م. هر روز تمرین میکنم رویم را بکنم سمت دیوار . بخورم به بن بست. قیمت دلار و یورو چک کنم .ولی تن ندهم. تن به هیچ چیز تو بگو لمس دستم.
کنار پنجره نشسته م .وسط باران آفتاب نشسته روبروی پنجره.منتظرم ساعت 5 برسد.قیمت دلار کمتر شود. جنگ را بگذارم گوشه ی ذهنم. بروم وسط هال طاقباز بیفتم .به شیراز فکر کنم. به کلاسهای نارنجی پوشیدن .
گریه هم کنم. مثل همین حالا

--
MaaNoo