
هر روز منتظرم عقربه ی بزرگ ساعت برود روی 6 و عقربه ی کوچک روی 5 تا آزاد شوم. از کار، روزمرگی و همه ی این چیزهایی که شبیه هیچ کدام از آنهایی که میخواستم ، نیستند.کوله م را می اندازم مستقیم میروم سمت خانه تا بنشینم روی راحتی تیره رنگی که مادرم فرستاده. CDَ باب عزیز را پلی کنم و هیچ کاری نکنم.دیروز زنگ زدم به مامانم بپرسم کی میرسد ، با چه پروازی و چه چیزی.داشتیم حرف میزدیم گفتم تولد بچه هه ست. گفت که خودش زنگ زده از صبح هزار بار بهش تبریک گفته، لیست کادوهایش را برایش خوانده .ساکت بودم. گوش میدادم. میخواستم به دقت تمام صداهایی که از ان طرف خط میامد را بشنوم. نگهشان دارم برای خیالبافی های هر روزم. گفت یه دقه گوشی و گوشی را نمیدانم کجا گذاشت ولی جای نرمی بود مثل مبل انگار. صداها از ان طرف مثل امواج به من میرسیدند.صدای تلویزیون، صدای چیزی شبیهِ غذاساز.
یادم هست یکبار ان قدیمها زنگ زده بودم گزارش نمره های پیشدانشگاهیم را میدادم ، توی اشپزخانه بود.بعد صدای دیلینگ تستر رسید به من.زدم زیر گریه. اشکهام قطع نمیشد. انگار مجاری اشک و فین و هرچه که داشتم وصل شده بودی به یک اقیانوس آب شور.همینجور که نمره ی تاریخ هنر و هندسه فضا و درک موسیقی م را میخواندم اشکهام میریختند روی کارنامه و نمره ها. نمره ها چاق میشدند اول ، بعد ورم میکردند از توی کاغذ می امدند بیرون.
گوشی را گذاشت روی مبل انگار و رفت. هر صدایی یک نشانه بود از زندگی ش. داشت اخبار را پیگیری میکرد.صدای ناجیه غلامی بود یا فرناز قاضی زاده نمیدانم ولی آهنگِ بی بی سی ان وسطها داشت پخش میشد .صدایش قطع شد. خاموش کرد انگار .هِس هِس هِس ... صدای دمپایی هاش بود.این دمپایی های طوسیِ طبی را خودم از نادر برایش خریدم پست کردم. صدایشان آشنا بود. قبل ازینکه بفرستمشان چند بار خودم توی خانه ی مرتضی پوشیدمشان تا مطمئن شوم اذیتش نمیکنند و راحتند. راحت بودند حتمن که صدایشان میامد.صدا به وضوح به من میرسید. صدا دور شد. رفت توی اتاق. من این خانه را ندیده م.فقط عکسش را برایم فرستاد. گفت بلد نیست با دوربین کار کند. گفتم کلید آن و آفِ وسیله همه مثل هم است. روشن کن. چیلیک عکست را بگیر بفرست. گفت نمیخواهد. اصرار هم نکردم.حتمن رفته توی اتاقِ اولی تا از فریزر که توی اشپزخانه جا نشده و توی اتاق جاش داده یکچیزی بردارد. شاید هم رفته از توی کشوی اول دراورش که همیشه درش قفل است مدارکش را بردارد ببیند تاریخ و ساعت درست است یا نه.
صدای هِس هِس دوباره نزدیک شد.پیچید توی آشپزخانه، به قابلمه ش سر زد. چون صدای برخورد در قابلمه با ظرف را شنیدم.صدای دمپایی خیلی نزدیک شد. بعد خس خس کنان که از تنگی نفسش ست، گوشی را برداشت گفت اَاَآاَاَلو الوهایش یکجور خوبیند. صدای ُ کوتاه است. اوُ نیست. برعکس همه ی مردم سرزمین عجایب که هروقت مثلن زنگ میزنی اداره هایشان محکم و مطمئن میگویند اَلوو و خنده ت می اندازند.ساعتِ دقیق را گفت .حرف نمیزدم. چندبار گفت الو الو؟ صدا نداشتم.تصویر هم. انگار داشتم کم کم محو میشدم.میرفتم توی گوشی تلفن.از بین شماره ها و اعداد و سیم ها و صداها و خِرخِرِ خطها و حرفهای عاشقانه و دعواها و پچ پچ و در گوشیها و خنده های همه رد میشدم میرسیدم به دروازه ی شهر ،کابلهاو سیمها باز ، بعد پایم را میگذاشتم توی پیچ در پیچِ سیم تلفن پاناسونیکِ سفیدرنگش.از بین روزنه های گوشی میرفتم بیرون. خودم را می انداختم توی بغلش.مانتوی جین کم رنگم که خودش برایم خریده تنم بود.موهایم را از پشت بسته بودم مثل گوجه ، گوشواره سبزم را انداخته بودم و کالج سرمه یی پایم بود. باهم میرفتیم توی حیاط.گفته بود باغچه ی خانه ش را داده برایش مرتب کرده ند، درختِ آلبالو و هلو کاشته انجا. روزی که این را تعریف کرد مرده بودم از خنده.تلفن توی دستم هی سر میخورد میپیچید به سیم و محکم میخورد توی صورتم. اتفاقی بود تکراری از سال82 و حیاط خوابگاه و تلفن کارتیها که سیمشان گره میخورد و میپیچید به تلفن و گوشیِ سنگین و سیاه کوبیده میشد به دماغ و پیشانی م. کبود میشدند.آن روز هم هی گوشی تلفن گره میخورد به موهام و تسبیح و هر چیزی که گره خوردنی بود. گفت کارگر افغان بوده و اسمش میثم. پسر را خانم رواق زاده همکلاسی و همکار قدیمی از یک اگهی روزنامه پیدا کرده بود.پسر اصلن ایرانی زاده بود ه فارسی را خوب و سلیس حرف میزده. از کود و خاک استریل و قلمه زدن و تخم شبدر و گشنیز هم خوب سر در میاورده.یک تکه از باغچه سبزی کاری بود و تکه دیگرش انجیر کاشته بود و بقیه را گل و درخت البالو و هلو. عکس باغچه را هم ندیده م. فقط میتوانم خیال کنم.رنگ ها و بوها را بگذارم کنار هم .تصویر درهمی از خودش ، خانه ش ، لباسهاش، چیدمان خانه ش دارم.
هر روز منتظرم.از صبح ساعت 8 که انگشتم را میگذارم روی آن قسمت از دستگاه تا ساعت بزنم و صدای گویا بگوید متشکرم و من خیلی مسخره و اغراق امیز بگویم خواااااااااهش میکنم. دگمه ی آسانسور را فشار میدهم و سرم را بالا میگیرم به سمت طبقه ی اول و اتاق کیلو واتِ بینوا.یا حتی بالاتر. طبقه ی 7 ام.به سمت خانمِ اَفی J)))))) .منتظرم اتفاق بیفتد. بیفتد پایین .یا حتی بیاید بالا. اتفاق باید یکروز خودش بیاید بالا با پاهای خودش و و و و... بیرون از شرکت با کسی کاری ندارم جز عسل. بعضی شبها زنگ میزند خانهم.حرف میزنیم.میخندیم تا سر حد اینکه بلند داد میزنم بسّه بسّه.خودمو خیس کردم.قطع که میکنیم از تصور گفته ناگفته های کیلووات لبخند میزنم. ذوق میکنم. قند توی دلم آب میکنم و فکر میکنم چقدر همچنان احمق و امیدوارم.
دوباره برمیگردم به مامانم.به بوی تنش. به یک روزی در تابستان 5سالگی م. حیاط خانه ی قدیمی مان .نشسته ییم کنار هم. بادبادک درست میکنیم با چسب و سریش و کاغذ کاهی. موهایش تا روی شانه هایش میرسند.شرابی رنگ و لخت. پایین موها رو به بیرون ست.پوست تنش از سفیدی و نرمی آدم را وسوسه میکند که هی بغلش کند. نوازشش کند. دلم میخواهد بازویش را آرام بگیرم و دست بکشم روی خالها و لکه های قهوه ییِ کوچک پوستش.دستهای کشیده و قشنگش روی کاغذ میلغزند و قیچی میکند. دلم برای رنگ ناخنهاش حتی تنگ شده. ناخنهای برجسته و محکم که هیچ احتیاجی هیچ وقت به مرتب کردن نداشتند برعکس خودم که هر دوهفته یکبار باید بروم ناخنهایم را مرتب کنم از بس میجومشان.بادبادک که درست شد نخ را بهش وصل کرد و هواش کردیم.مدام نخ را جابه جا میکرد توی دستهاش و من به جای بادبادکم توی اسمان محو تماشای مامانم بودم که با چه دقتی سر مغرور و زیبایش را گرفته رو به آسمان .
همه چیز همانجا تمام شد.از روزهای بعدش انگار ورق را برگردانده باشند همه چیز عوض شد. مثل دفتری که لیوان چایی ت چپه میشود رویش و کاریش نمیشود کرد. دفترت اول خیس میشود. رنگها درهم میپیچند.همه چیز به شکل اگزجره و مسخره یی خیلی زود رنگ پس میدهد.کلمه ها کثیف میشوند، خطها کج و معوج میشوند ، لکه های قهوه یی رنگ گُله به گُله مینشیند روی کاغذها.تا صفحه های نزدیک به آخر هم رنگ قهوه یی نفوذ کرده. کاری از دستت برنمی اید.دفترت را باخته یی به یک لیوان چاییِ ناقابل دم دستت.
* مولانا
** بشنوید
ساعت 10 ه و هیچ کاری ندارم بکنم تو شرکت. جای جدید خوبه. آرومه. کسی کاری به کارت نداره. تجربه کار کردن با آدمِ آشنا و فامیل تجربه خوبی نبود. نمیدونستی چه غلطی بکنی. نمیدونستی وقتی داره زیرابت میخوره حمایتت میکنه یا نه و البته که درباره من نه بود. دیشب نتونستم بخوابم.وسط میدون قدس پسره گریه ش گرفت. با حسام بودیم و بقیه. من کیلیدو دادم ببرنش خونه آروم بشه. حالش خوش نبود. خودم رفتم خونه ه. بعد گه بود. یعنی پشه بود.پشه بود؟ توهمِ من که فکر میکنم هر جای غریبه یی برم کنه و ساس داره خونه هه اونجا هم ولم نمیکرد. چشمام سرخن. صب آقای ف گفت چرا بی حالید؟ گفتم نه و چرخیدم با کیفم که 100تا چرخ میخوره سمت اسانسور. تو اسانسور از پشتِ شیشه باغ روبروی شرکت ملوم نیست. جلوی اینه شکلک دراوردم، مسخره بازی دراوردم بلکه خنده م بگیره بتونم دووم بیارم سر کار. تو هر سوراخی دوربین گذاشتن.نمیدونم کی مسئولِ چک کردن دوربیناست ولی دلم میخواد بدونم الان درباره من چی فک میکنه.اون پشت که نشستم دارم همه ش حرف میزنم با خودم. دعوا میکنم.یه روز گریه م گرفته بود. روز مادر که مامان تهران بود. رفتم آرژانتین دنبالش. رفتیم خونه. غذا واسم اورده بود. با هم شام پختیم.خندیدیم. غیبت کردیم. صبحش پاشدم برم شرکت بیدار شد. تا صببح 1000بار بیدار میشه اسپری میزنه میخوابه بیدار میشه میخوابه بیدار میشه.صبونه مو تند تند خوردم زدم بیرون. طرفای ظهر زنگ زدم بهش اگه میره دوش بگیره تو حموم مواظب باشه. نیفته یا اتفاقی نیفته واسش. به آقای حقوقدانِ دوست اسمس دادم که خوبه مامان پیش آدمه. عصرش رفتیم دکتر. گفت شب برمیگرده میره. یهو وسط مطب گریه م گرفت. رفتم تو راهرو تا میتونستم گریه کردم. قبلش هم تو شرکت زار زده بودم همینجور.کارمون که تموم شد رفتیم آرژانتین باز. نموندم تا اتوبوس را بیفته. مطمئن که شدم نشسته و جاش راحته زدم بیرون. تو اون چمنای وسط میدون نشستم به زار زدن. انقد عر زدم که راننده هه اومد گفت خانوم پاشو پاشو! چته؟ گفتم مامانم رفت. گفت خب برمیگرده. تو پنشمبه برو پیشش.گفتم کی بره اضافه کاری وایسته؟ رفیقش اسمش حسن بود. داد زد حسن میری رسالت؟ گفت آره. منم سوار کرد برد تا رسالت.وسط رسالت رو به اون پله وایسادم سرمو خم کردم شروع کردم به گریه.نمیدونستم برم خونه بیشتر به فاکِ فنا میرم.یهو رعد و برق زد بارون گرفت. نزدیکای هروی بودم میخواستم نون بخرم برم خونه، زهره زنگ زد کجایی؟ گفتم خونه.دیدم حوصله نداارم. نون خریدم برگشتم رفتم تو وفامنش از تو وفامنش رفتم یه جاهایی که اصن ملوم نبود کجان. نونمُ تا اخر خوردم.تیکه ها آخرش بود دیدم سر خیابونمونم.تا اون موقع 10بار به مامانم زنگ زده بودم که میم وندی خب. اونم میگفت خونه زندگی ول_ه.دیشب علی نجفی جلو اسکان که وایساده بودیم من یهو باز گریه م گرفت گفت همه مامانا اینجوری ان.بعد حسام اومد گفت بریم لمیز مهردا د اینام اونجا بودن. کلن فضاهه گه بود .من داشم جون میدادم انگار. بعدم که زنگ زدم به ه گفتم بیا دنبالم ببرم پیشت. پول نداشتم واسه مامانم کادو بخرم. روزش بود. خیر سرم کار میکنم. دستم تو جیب خودمه ولی نداشتم. تازه بهم پول هم داد. میخواستم بمیرم. رفتم خونه، دیدم خونه رو کرده مث دسته گل. تمیز. همه چی خفن. ددیم نا ندارم دیگه مقاومت کنم. زنگ زدم پای تلفن واسش زار زدم. گفتم من تنهام میموندی. مهرداد هم نیومد اون شب .عصرش اومده بود بعد دیگه نیومد. کلن من آدم گهی م. نمیتونم بسازم انگار. پریود بودم. هستم سگ بودم پاچه میگرفتم. نمیدونم اونی که دوربینا رو چک میکنه داره اینارو میبینه یا نه؟ مدیرم خرداد ماهیه. خودم فهمیدم. حدس زدم از اخلاقش. مودیه .کسخله. کینه یی به شدت. در طالع او نحوست پیداست. امتیاز نده به کارمندشه. به همکاره گفتم چک کن تاریخ تولدش رو گفت عه عه اره. خردادیه. هرهر خندیدم گفتم ملومه بابا. بعد گفت بیا واسش تولد بگیریم گوشیو گذاشتم گفتم جم کن بابا چایی شیرین. همینم مونده بود. به ارباب که فامیل و دوست و فلان بود باج ندادم اومدم بیرون این که اینه.البته مردک باهام حال میکنه. ملومه. زرت و زورت تو راهرو و این ور اون ور به بقیه مدیرا معرفیم میکنه میکنه خانومِ شکیلی هستن.نمیفهمم شکیل منظورش چیه؟ علی دیشب میگفت بریم مهمونی اگه سعید میره مهمونی. گفتم با این قیافه دیگه؟ کسخلیم؟گفت تنها نکته مثبتت اینه که در هر وضعیتی باشی میتونی بری مهمونی. خندیدم میخواستم گریه کنم. اینا هیچی تو شرکت قبلیه ارباب گه بود. بی نهایت. یه زنیکه ور دلش بود _از همینجا اعلام میکنم دلم برا زنِ ارباب میسوزه_ گاو بود. بی کم و کاست. آدم نمیدونست بهش بگه گاو یا گوساله. هر کدوم اینا یه خاصیتای منحصر به فردی دارن آخه برا خودشون. ساده نباید به هر کی گفتشون.بهرحال عوضی بود دیگه. به قول دوستِ حقوقدانمون سگ بهایی بود. ایناش به کنار روانی بود. ارباب به من توجه میکرد مثلن یه روز میگفت لباست چه قشنگه این سگ حسودیش میشد میرید به آدم. کاری ندارم آخرم سرِ حقوق و اخلاق این سگِ گوساله ی گاو بحثم شد اومدم اینجا. بهتر هم شد. دیروز داشتیم میرفتیم سمت میرداماد خوشحال و خندون زن ارباب زنگ زد که چه خبر ؟ اوضاع خوبه؟ هیچی دیگه تا میشد تعریف کردم. لاف نزدم راستشو گفتم. از کنارمون یه ترنس رد شد خیلی خوب بود قیافه ش، علیِ روانی گیر داد بریم دمبالش ببینیم واکنشِ گشت ارشاد چیه! دوباره برگشتیم سمت ونک هیچی نشد. یعنی بگو گشت به من گیر داد و به اون هیچی. دیرمون شد مجبور شدیم بریم لمیز که اون گه بالا اومد .میخوام بگم یه روزایی داری از فرط هایپراکتیوی میترکی ولی تهش میشه دیشب و امروز. خواب دیدم سهیلا دخدر همسایه مون تو ماهشهر تو پارکِ لویزان نشسته با شوهرش معرکه گرفته با دوستا و اشناهاش.منو شناخت بعد از 21سال. تو خواب همه چی خوب بود. همه چی مهمونی بود. جشن بود. شادی بود. برعکس بیداری. یه وقتایی ماتحت رو جر میدی ریز ریز میکنی میذاری تو پاکت میفرستی واسه ملت که از فرطِ تنهایی دیوارا رو گاز نگیری و بیان پیشت خبری نیست ازشون. من این روزا خوب یادم میمونه متسفانه. در کل تنها نکته ی دیشب این بود که کوکِ اسکان انگار بسته شده دیگه اونجا نیست.یه مغازه ی باحال باز شده لباسای گیگیلی داره. مینا داییش میتونه حقوقمُ 100تومن بیشتر کنه. ازین مزخرفات. ه گفته بود سخت ترین قسمتش شبه. من گفته بودم اتفاقن روز سخت ترین تیکه شه. شبا یه سری جاها و آدما رو نمیبینی. راحتی.
دیشب ه گفت من مثل اسب پنجم درشکه باهاش رفتار کرده م. دروغ محض. خودم توی ذهنم داشتم میچرخیدم دنبال همین برای کس دیگری. از مرزداران که رد شدیم گفتم هه! اینجا خونه یه دوستیه.هنوز حرف درشکه و کالسکه نشده بود. هنوز یادم نیفتاده بود به او.
تا خانه همینجور بی حرف رفتیم. سر کوچه پیاده شدم. به خودم گفتم خفه شو. حرف نزن. حرف بزنی متهم تر شده یی.
