Wednesday, May 30, 2012
*خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو، به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


هر روز منتظرم عقربه ی بزرگ ساعت برود روی 6 و عقربه ی کوچک روی 5 تا آزاد شوم. از کار، روزمرگی و همه ی این چیزهایی که شبیه هیچ کدام از آنهایی که میخواستم ، نیستند.کوله م را می اندازم مستقیم میروم سمت خانه تا بنشینم روی راحتی تیره رنگی که مادرم فرستاده. CDَ باب عزیز را پلی کنم و هیچ کاری نکنم.دیروز زنگ زدم به مامانم بپرسم کی میرسد ، با چه پروازی و چه چیزی.داشتیم حرف میزدیم گفتم تولد بچه هه ست. گفت که خودش زنگ زده از صبح هزار بار بهش تبریک گفته، لیست کادوهایش را برایش خوانده .ساکت بودم. گوش میدادم. میخواستم به دقت تمام صداهایی که از ان طرف خط میامد را بشنوم. نگهشان دارم برای خیالبافی های هر روزم. گفت یه دقه گوشی و گوشی را نمیدانم کجا گذاشت ولی جای نرمی بود مثل مبل انگار. صداها از ان طرف مثل امواج به من میرسیدند.صدای تلویزیون، صدای چیزی شبیهِ غذاساز.

یادم هست یکبار ان قدیمها زنگ زده بودم گزارش نمره های پیش­دانشگاهیم را میدادم ، توی اشپزخانه بود.بعد صدای دیلینگ تستر رسید به من.زدم زیر گریه. اشکهام قطع نمیشد. انگار مجاری اشک و فین و هرچه که داشتم وصل شده بودی به یک اقیانوس آب شور.همینجور که نمره ی تاریخ هنر و هندسه فضا و درک موسیقی م را میخواندم اشکهام میریختند روی کارنامه و نمره ها. نمره ها چاق میشدند اول ، بعد ورم میکردند از توی کاغذ می امدند بیرون.

گوشی را گذاشت روی مبل انگار و رفت. هر صدایی یک نشانه بود از زندگی ش. داشت اخبار را پیگیری میکرد.صدای ناجیه غلامی بود یا فرناز قاضی زاده نمیدانم ولی آهنگِ بی بی سی ان وسطها داشت پخش میشد .صدایش قطع شد. خاموش کرد انگار .هِس هِس هِس ... صدای دمپایی هاش بود.این دمپایی های طوسیِ طبی را خودم از نادر برایش خریدم پست کردم. صدایشان آشنا بود. قبل ازینکه بفرستمشان چند بار خودم توی خانه ی مرتضی پوشیدمشان تا مطمئن شوم اذیتش نمیکنند و راحتند. راحت بودند حتمن که صدایشان میامد.صدا به وضوح به من میرسید. صدا دور شد. رفت توی اتاق. من این خانه را ندیده م.فقط عکسش را برایم فرستاد. گفت بلد نیست با دوربین کار کند. گفتم کلید آن و آفِ وسیله همه مثل هم است. روشن کن. چیلیک عکست را بگیر بفرست. گفت نمیخواهد. اصرار هم نکردم.حتمن رفته توی اتاقِ اولی تا از فریزر که توی اشپزخانه جا نشده و توی اتاق جاش داده یکچیزی بردارد. شاید هم رفته از توی کشوی اول دراورش که همیشه درش قفل است مدارکش را بردارد ببیند تاریخ و ساعت درست است یا نه.

صدای هِس هِس دوباره نزدیک شد.پیچید توی آشپزخانه، به قابلمه ش سر زد. چون صدای برخورد در قابلمه با ظرف را شنیدم.صدای دمپایی خیلی نزدیک شد. بعد خس خس کنان که از تنگی نفسش ست، گوشی را برداشت گفت اَاَآاَاَلو الوهایش یکجور خوبیند. صدای ُ کوتاه است. اوُ نیست. برعکس همه ی مردم سرزمین عجایب که هروقت مثلن زنگ میزنی اداره هایشان محکم و مطمئن میگویند اَلوو و خنده ت می اندازند.ساعتِ دقیق را گفت .حرف نمیزدم. چندبار گفت الو الو؟ صدا نداشتم.تصویر هم. انگار داشتم کم کم محو میشدم.میرفتم توی گوشی تلفن.از بین شماره ها و اعداد و سیم ها و صداها و خِرخِرِ خطها و حرفهای عاشقانه و دعواها و پچ پچ و در گوشیها و خنده های همه رد میشدم میرسیدم به دروازه ی شهر ،کابلهاو سیمها باز ، بعد پایم را میگذاشتم توی پیچ در پیچِ سیم تلفن پاناسونیکِ سفیدرنگش.از بین روزنه های گوشی میرفتم بیرون. خودم را می انداختم توی بغلش.مانتوی جین کم رنگم که خودش برایم خریده تنم بود.موهایم را از پشت بسته بودم مثل گوجه ، گوشواره سبزم را انداخته بودم و کالج سرمه یی پایم بود. باهم میرفتیم توی حیاط.گفته بود باغچه ی خانه ش را داده برایش مرتب کرده ند، درختِ آلبالو و هلو کاشته انجا. روزی که این را تعریف کرد مرده بودم از خنده.تلفن توی دستم هی سر میخورد میپیچید به سیم و محکم میخورد توی صورتم. اتفاقی بود تکراری از سال82 و حیاط خوابگاه و تلفن کارتیها که سیمشان گره میخورد و میپیچید به تلفن و گوشیِ سنگین و سیاه کوبیده میشد به دماغ و پیشانی م. کبود میشدند.آن روز هم هی گوشی تلفن گره میخورد به موهام و تسبیح و هر چیزی که گره خوردنی بود. گفت کارگر افغان بوده و اسمش میثم. پسر را خانم رواق زاده همکلاسی و همکار قدیمی از یک اگهی روزنامه پیدا کرده بود.پسر اصلن ایرانی زاده بود ه فارسی را خوب و سلیس حرف میزده. از کود و خاک استریل و قلمه زدن و تخم شبدر و گشنیز هم خوب سر در میاورده.یک تکه از باغچه سبزی کاری بود و تکه دیگرش انجیر کاشته بود و بقیه را گل و درخت البالو و هلو. عکس باغچه را هم ندیده م. فقط میتوانم خیال کنم.رنگ ها و بوها را بگذارم کنار هم .تصویر درهمی از خودش ، خانه ش ، لباسهاش، چیدمان خانه ش دارم.

هر روز منتظرم.از صبح ساعت 8 که انگشتم را میگذارم روی آن قسمت از دستگاه تا ساعت بزنم و صدای گویا بگوید متشکرم و من خیلی مسخره و اغراق امیز بگویم خواااااااااهش میکنم. دگمه ی آسانسور را فشار میدهم و سرم را بالا میگیرم به سمت طبقه ی اول و اتاق کیلو واتِ بینوا.یا حتی بالاتر. طبقه ی 7 ام.به سمت خانمِ اَفی J)))))) .منتظرم اتفاق بیفتد. بیفتد پایین .یا حتی بیاید بالا. اتفاق باید یکروز خودش بیاید بالا با پاهای خودش و و و و... بیرون از شرکت با کسی کاری ندارم جز عسل. بعضی شبها زنگ میزند خانه­م.حرف میزنیم.میخندیم تا سر حد اینکه بلند داد میزنم بسّه بسّه.خودمو خیس کردم.قطع که میکنیم از تصور گفته ناگفته های کیلووات لبخند میزنم. ذوق میکنم. قند توی دلم آب میکنم و فکر میکنم چقدر همچنان احمق و امیدوارم.

دوباره برمیگردم به مامانم.به بوی تنش. به یک روزی در تابستان 5سالگی م. حیاط خانه ی قدیمی مان .نشسته ییم کنار هم. بادبادک درست میکنیم با چسب و سریش و کاغذ کاهی. موهایش تا روی شانه هایش میرسند.شرابی رنگ و لخت. پایین موها رو به بیرون ست.پوست تنش از سفیدی و نرمی آدم را وسوسه میکند که هی بغلش کند. نوازشش کند. دلم میخواهد بازویش را آرام بگیرم و دست بکشم روی خالها و لکه های قهوه ییِ کوچک پوستش.دستهای کشیده و قشنگش روی کاغذ میلغزند و قیچی میکند. دلم برای رنگ ناخنهاش حتی تنگ شده. ناخنهای برجسته و محکم که هیچ احتیاجی هیچ وقت به مرتب کردن نداشتند برعکس خودم که هر دوهفته یکبار باید بروم ناخنهایم را مرتب کنم از بس میجومشان.بادبادک که درست شد نخ را بهش وصل کرد و هواش کردیم.مدام نخ را جابه جا میکرد توی دستهاش و من به جای بادبادکم توی اسمان محو تماشای مامانم بودم که با چه دقتی سر مغرور و زیبایش را گرفته رو به آسمان .

همه چیز همانجا تمام شد.از روزهای بعدش انگار ورق را برگردانده باشند همه چیز عوض شد. مثل دفتری که لیوان چایی ت چپه میشود رویش و کاریش نمیشود کرد. دفترت اول خیس میشود. رنگها درهم میپیچند.همه چیز به شکل اگزجره و مسخره یی خیلی زود رنگ پس میدهد.کلمه ها کثیف میشوند، خطها کج و معوج میشوند ، لکه های قهوه یی رنگ گُله به گُله مینشیند روی کاغذها.تا صفحه های نزدیک به آخر هم رنگ قهوه یی نفوذ کرده. کاری از دستت برنمی اید.دفترت را باخته یی به یک لیوان چاییِ ناقابل دم دستت.


* مولانا

** بشنوید

Monday, May 28, 2012
چرا زبانِ خاموشِ مرا کسی در لهجه‌های اين همه جنوب در نمی‌يابد؟
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
Saturday, May 26, 2012
آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا
Tuesday, May 22, 2012
:D

 
Monday, May 21, 2012
اینکه هر روز صبح از خواب بیدار بشی و هی به خودت بگی حق من این نیست گاینده ست. به غایت گاینده ست. فقط روزایی که برم کلاسِ رضا به خودم میگم حق من اینجا بودن ه. حق من حق من حق من
یکی بود صبح که پا میشد تا شب وضعش این بود:
میخوندی شب ستاره بارون میشد
با خوندنت دل کمی آروم میشد
Saturday, May 19, 2012
رفته بودیم ترکیه بعد هم لبنان. گفته بودم باید دیدت. بعد نشسته بودم روی یک سکویی که مال مغازه ی نان فروشی بود. خیره شدم به کفشهای طبی ش.گریه م گرفته بود. بیشتر از 10 تا عکس نگرفتیم. دو تا از عکسها را گذاشته بود توی فیسبوکش. من همان ها را گذاشتم توی وبلاگم. تمام.
چند شب پیش زنگ زد خانه که زنگ بزن. زنگ زدم. مثل چی اشک ریختم. برای برفی که روی سرش نشسته بود .برای گرمای تنش. برای هر دانه ی برفی که افتاده بود روی گونه ش. آب شده بود .چکیده بود پاییین.
روی دستم پر از کبودی ه. به همه جا خورده .اصلن یکی از کبودی ها کارِ ه ست. دستم ُپیچوند و محکم گرفت کبود شد.
سرو ته¬م ُبگیرن توی توالت¬م.روز اول از همه بدتر بود.هر 20دقیقه یکبار توی توالت بودم. یکی از پسرای اونطرف پرسید خوبم؟ گُر گرفته بودم. گفتم هی. بله.بعد مهربون شد.گفت استرس نداشته باش. روال کار دستت میاد.روال کار دو روز بعد دستم اومد. فقط احساس کردم تهِ همه چیز تکراره. چرخه ی مسخره.دایره وار.
اصلن واسه کی مهمه من چقد تو توالت گیر میکنم؟ واسه کی مهمه هر روز روزی نیم ساعت توی توالت تمرین میکنم که درست حرف بزنم. شمرده بدون استرس و لکنت.واسه کی مهمه انقد باهوشم که فلان؟ که قیافه م به آدمای اسکول میخوره ولی تو کار ملموم میشه که چه خبره. واسه کی واقعن مهمه؟ هیچ کی.احساس میکنم دارم از وقت شرکت میدزدم وقتی دارم تایپ میکنم واسه وبلاگ.بعد به خودم میگم نه نه.اینا خودش تمرینِ تایپ کردنه.تایپ به چه دردشون میخوره اصلن.
حسام مدام میگه ماها باختیم. ما تو تیمِ بازنده هاییم.من همه ش میگم انقد اینو نگو. انقد اینو گفتی داره این بلاها سرت میاد خب. اصن واسه همینه همه ش تنهاییم. پنشمبه ظهر اومد خونه ما.گفت یه برنامه یی بذاریم غروب اینطورا. تا ساعت 9شب که محیا اینا اومدن مث جغد داشتیم همو نگا میکردیم. حرف میزدیم انقد که دهنمون کف کرد. خودمون کف کردیم. اون انقد سیگار کشید کبود شد. علی زنگ زد که پاشید بریم بیرون. تو محمودیه موتوریه اومد دستشو کرد تو ماشین کیف پولِ حسامو زد رفت. به همین مسخرگی. برگشتیم خونه. از اون پیتزاییِ نزدیکمون غذا گرفتیم. من خوابم میومد. رفتم بخوابم علی گفت ن ه نه نه. بیدار بمون فیلم ببینیم. یه فازی بود افتضاح. هر فیلمی میذاشتیم به نظرمون گند بود. 10دیقه اولشو میدیدیم فیلم بعدی. آخراش من عصبی شده بودم هی حرص میخوردم . رفتم خوابیدم اینا بیدار موندن تا 5 اینا. علی رفته بود. ظهرش محیا باز اومد سالاد ماکارونی درست کردیم. غیبت کردیم. فیلم دیدیم تهِ فیلم امریکاییِ شادی آور مثلن. حسامُ رسوندیم تا یه جایی که بره خونه.منم رفتم کلاس.تا 9شب. بهونه م واسه شام خوردن(ته مونده سالاد ماکارونی) چند تا زیتون بود. زیتونا که تموم شد بقیه سالادُ ریختم دور. خوابیدم. اومدم شرکت. ترجمه هه رو ادیت شده بود فرستادم رفت. فک کردم بعدازظهر میرم لمیز .شیر و کارامل میخورم. میرم خونه.
Wednesday, May 16, 2012
از هر طرفی که گوش کردم، آواز سوال حیرت آمد

ساعت 10 ه و هیچ کاری ندارم بکنم تو شرکت. جای جدید خوبه. آرومه. کسی کاری به کارت نداره. تجربه کار کردن با آدمِ آشنا و فامیل تجربه خوبی نبود. نمیدونستی چه غلطی بکنی. نمیدونستی وقتی داره زیرابت میخوره حمایتت میکنه یا نه و البته که درباره من نه بود. دیشب نتونستم بخوابم.وسط میدون قدس پسره گریه ش گرفت. با حسام بودیم و بقیه. من کیلیدو دادم ببرنش خونه آروم بشه. حالش خوش نبود. خودم رفتم خونه ه. بعد گه بود. یعنی پشه بود.پشه بود؟ توهمِ من که فکر میکنم هر جای غریبه یی برم کنه و ساس داره خونه هه اونجا هم ولم نمیکرد. چشمام سرخن. صب آقای ف گفت چرا بی حالید؟ گفتم نه و چرخیدم با کیفم که 100تا چرخ میخوره سمت اسانسور. تو اسانسور از پشتِ شیشه باغ روبروی شرکت ملوم نیست. جلوی اینه شکلک دراوردم، مسخره بازی دراوردم بلکه خنده م بگیره بتونم دووم بیارم سر کار. تو هر سوراخی دوربین گذاشتن.نمیدونم کی مسئولِ چک کردن دوربیناست ولی دلم میخواد بدونم الان درباره من چی فک میکنه.اون پشت که نشستم دارم همه ش حرف میزنم با خودم. دعوا میکنم.یه روز گریه م گرفته بود. روز مادر که مامان تهران بود. رفتم آرژانتین دنبالش. رفتیم خونه. غذا واسم اورده بود. با هم شام پختیم.خندیدیم. غیبت کردیم. صبحش پاشدم برم شرکت بیدار شد. تا صببح 1000بار بیدار میشه اسپری میزنه میخوابه بیدار میشه میخوابه بیدار میشه.صبونه مو تند تند خوردم زدم بیرون. طرفای ظهر زنگ زدم بهش اگه میره دوش بگیره تو حموم مواظب باشه. نیفته یا اتفاقی نیفته واسش. به آقای حقوقدانِ دوست اسمس دادم که خوبه مامان پیش آدمه. عصرش رفتیم دکتر. گفت شب برمیگرده میره. یهو وسط مطب گریه م گرفت. رفتم تو راهرو تا میتونستم گریه کردم. قبلش هم تو شرکت زار زده بودم همینجور.کارمون که تموم شد رفتیم آرژانتین باز. نموندم تا اتوبوس را بیفته. مطمئن که شدم نشسته و جاش راحته زدم بیرون. تو اون چمنای وسط میدون نشستم به زار زدن. انقد عر زدم که راننده هه اومد گفت خانوم پاشو پاشو! چته؟ گفتم مامانم رفت. گفت خب برمیگرده. تو پنشمبه برو پیشش.گفتم کی بره اضافه کاری وایسته؟ رفیقش اسمش حسن بود. داد زد حسن میری رسالت؟ گفت آره. منم سوار کرد برد تا رسالت.وسط رسالت رو به اون پل­ه وایسادم سرمو خم کردم شروع کردم به گریه.نمیدونستم برم خونه بیشتر به فاکِ فنا میرم.یهو رعد و برق زد بارون گرفت. نزدیکای هروی بودم میخواستم نون بخرم برم خونه، زهره زنگ زد کجایی؟ گفتم خونه.دیدم حوصله نداارم. نون خریدم برگشتم رفتم تو وفامنش از تو وفامنش رفتم یه جاهایی که اصن ملوم نبود کجان. نونمُ تا اخر خوردم.تیکه ها آخرش بود دیدم سر خیابون­مونم.تا اون موقع 10بار به مامانم زنگ زده بودم که میم وندی خب. اونم میگفت خونه زندگی ول_ه.دیشب علی نجفی جلو اسکان که وایساده بودیم من یهو باز گریه م گرفت گفت همه مامانا اینجوری ان.بعد حسام اومد گفت بریم لمیز مهردا د اینام اونجا بودن. کلن فضاهه گه بود .من داشم جون میدادم انگار. بعدم که زنگ زدم به ه گفتم بیا دنبالم ببرم پیشت. پول نداشتم واسه مامانم کادو بخرم. روزش بود. خیر سرم کار میکنم. دستم تو جیب خودمه ولی نداشتم. تازه بهم پول هم داد. میخواستم بمیرم. رفتم خونه، دیدم خونه رو کرده مث دسته گل. تمیز. همه چی خفن. ددیم نا ندارم دیگه مقاومت کنم. زنگ زدم پای تلفن واسش زار زدم. گفتم من تنهام میموندی. مهرداد هم نیومد اون شب .عصرش اومده بود بعد دیگه نیومد. کلن من آدم گهی م. نمیتونم بسازم انگار. پریود بودم. هستم سگ بودم پاچه میگرفتم. نمیدونم اونی که دوربینا رو چک میکنه داره اینارو میبینه یا نه؟ مدیرم خرداد ماهیه. خودم فهمیدم. حدس زدم از اخلاقش. مودی­ه .کسخله. کینه یی به شدت. در طالع او نحوست پیداست. امتیاز نده به کارمندش­ه. به همکاره گفتم چک کن تاریخ تولدش رو گفت عه عه اره. خردادیه. هرهر خندیدم گفتم ملومه بابا. بعد گفت بیا واسش تولد بگیریم گوشیو گذاشتم گفتم جم کن بابا چایی شیرین. همینم مونده بود. به ارباب که فامیل و دوست و فلان بود باج ندادم اومدم بیرون این که اینه.البته مردک باهام حال میکنه. ملومه. زرت و زورت تو راهرو و این ور اون ور به بقیه مدیرا معرفیم میکنه میکنه خانومِ شکیلی هستن.نمیفهمم شکیل منظورش چیه؟ علی دیشب میگفت بریم مهمونی اگه سعید میره مهمونی. گفتم با این قیافه دیگه؟ کسخلیم؟گفت تنها نکته مثبتت اینه که در هر وضعیتی باشی میتونی بری مهمونی. خندیدم میخواستم گریه کنم. اینا هیچی تو شرکت قبلیه ارباب گه بود. بی نهایت. یه زنیکه ور دلش بود _از همینجا اعلام میکنم دلم برا زنِ ارباب میسوزه_ گاو بود. بی کم و کاست. آدم نمیدونست بهش بگه گاو یا گوساله. هر کدوم اینا یه خاصیتای منحصر به فردی دارن آخه برا خودشون. ساده نباید به هر کی گفتشون.بهرحال عوضی بود دیگه. به قول دوستِ حقوقدان­مون سگ بهایی بود. ایناش به کنار روانی بود. ارباب به من توجه میکرد مثلن یه روز میگفت لباست چه قشنگه این سگ حسودیش میشد میرید به آدم. کاری ندارم آخرم سرِ حقوق و اخلاق این سگِ گوساله ی گاو بحثم شد اومدم اینجا. بهتر هم شد. دیروز داشتیم میرفتیم سمت میرداماد خوشحال و خندون زن ارباب زنگ زد که چه خبر ؟ اوضاع خوبه؟ هیچی دیگه تا میشد تعریف کردم. لاف نزدم راستشو گفتم. از کنارمون یه ترنس رد شد خیلی خوب بود قیافه ش، علیِ روانی گیر داد بریم دمبالش ببینیم واکنشِ گشت ارشاد چیه! دوباره برگشتیم سمت ونک هیچی نشد. یعنی بگو گشت به من گیر داد و به اون هیچی. دیرمون شد مجبور شدیم بریم لمیز که اون گه بالا اومد .میخوام بگم یه روزایی داری از فرط هایپراکتیوی میترکی ولی تهش میشه دیشب و امروز. خواب دیدم سهیلا دخدر همسایه مون تو ماهشهر تو پارکِ لویزان نشسته با شوهرش معرکه گرفته با دوستا و اشناهاش.منو شناخت بعد از 21سال. تو خواب همه چی خوب بود. همه چی مهمونی بود. جشن بود. شادی بود. برعکس بیداری. یه وقتایی ماتحت رو جر میدی ریز ریز میکنی میذاری تو پاکت میفرستی واسه ملت که از فرطِ تنهایی دیوارا رو گاز نگیری و بیان پیشت خبری نیست ازشون. من این روزا خوب یادم میمونه متسفانه. در کل تنها نکته ی دیشب این بود که کوکِ اسکان انگار بسته شده دیگه اونجا نیست.یه مغازه ی باحال باز شده لباسای گیگیلی داره. مینا داییش میتونه حقوقمُ 100تومن بیشتر کنه. ازین مزخرفات. ه گفته بود سخت ترین قسمتش شبه. من گفته بودم اتفاقن روز سخت ترین تیکه شه. شبا یه سری جاها و آدما رو نمیبینی. راحتی.

Monday, May 7, 2012

دیشب ه گفت من مثل اسب پنجم درشکه باهاش رفتار کرده م. دروغ محض. خودم توی ذهنم داشتم میچرخیدم دنبال همین برای کس دیگری. از مرزداران که رد شدیم گفتم هه! اینجا خونه یه دوستیه.هنوز حرف درشکه و کالسکه نشده بود. هنوز یادم نیفتاده بود به او.

تا خانه همینجور بی حرف رفتیم. سر کوچه پیاده شدم. به خودم گفتم خفه شو. حرف نزن. حرف بزنی متهم تر شده یی.

یه دوستی تو جی.تاک زده بود : کاش میشد صدا را دید.
من هی یادم اومد یه شب از تمام تلفن کارتیای اون محله زنگ زدم . صدا نمیرسید.نه از من ، نه از "او"

یکجایی توی قلبم کنده شده. وقتی میگویم کنده شده یعنی دقیقن یک قسمتی از قلبم را کنده ند گذاشته ند توی الکل. با یک قلب نصفه نیمه که لبه هایش دالبری شده زندگی میکنم. نفس میکشم.
دیشب ازین مدلهای به مادرم گفتم برای روزنامه تسلیت بفرستیم بودم. یکجورِ عمیقی خودم رو چنگ کشیده بودم .روی دستم پر از کبودی شده.
غم رسوب کرده .مثل سرب.ترانه ی تردیدِ هلن م
Sunday, May 6, 2012
یه آدم وحشی تومه که دیشب خودشو کوبونده به در و دیوار. زده تو سر و صورت یه نفر. میخواد خودشو بزنه له کنه.
Thursday, May 3, 2012
and start to cry
 
یکی بود صب به صب که از خواب پا میشد مرا ببوس رو با سوت میزد.
همینجور که مرا ببوس رو سوت میزد ، تو هر صندوق صدقاتی که به بهش میرسید یه سکه مینداخت.
شلوار کبریتی قهوه یی تنش بود. با تی شرتِ کِرم و یشمی.یه چمدونم مینداخت پشت سرش و کشون کشوون میبردش.
Tuesday, May 1, 2012
ديروز توي هوا بوي باران ميامد..من داشتم توي خيالم خاطره هام را پاره پاره ميكردم كه ازين وصله ي چند تكه ي بوگندو چيزي نماند.جمله ها را هم يكي يكي ميگذاشتم كنار هم.با وسواس.انگار بخواهي داستاني چيزي بنويسي.داستانش ولي عاشقانه ميشد.از همان عاشقانه هاي ناكام.از همان ها كه يكهو ميبيني دو نفر پیش هم, كنار رودخانه، توي دركه نشسته ند ،هي سنگ پرت ميكنند توي آب.

دلشوره م الکی نبود. شوهر خاله م مُرد.
3شنبه
گوشیم صبح تو آژانس جا مونده. مهرداد رفته گوشی رو گرفته از دفترشون. هی میخوام به اون آقاهه زنگ بزنم ولی نمیزنم. بیماری دارم. باید یه کپی از اون رسید ببرم بدم بهش. حالت تهوع دارم. بستنی خوردم.. ناهار ماکارونی. مامان گوشیشو جواب نمیده. احساس ادمی رو دارم که هی میخواد سرش رو بکوبه به دیوار .بلک سرگیجه ش تموم بشه
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه ، هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد




یه روز داشتم میرفتم خونه مامان بزرگم احساس کردم بیخودیه. یعنی دیدم که چی؟ چرا هر روز بعد از مدرسه را میفتم میرم اونجا؟ چی
بهم میدن؟ چی بهم میرسه؟ جز اینکه مامان بزرگم مثلن شروع میکنه با جفت پاهاش سُریدن رو فرش و هی غر زدن که این چه زندگی ییه؟ ناله کردن و هی با یه دستمالی چیزی مبلا و میزا رو پاک کردن؟ وسواس تو این فامیل ارثی ه.دبستان که بودم واسه هر امنحانی دو روز از استرس و اضطراب و وسواسِ اینکه چی رو خوندم نخوندم اسهال بودم. مامانم از اون ور دنیا زنگ میزد میگفت مرده شور اون ارثُ ببرن که توام اینجوری شدی. یه بار امتحان ریاضیمو شدم 17. سوم دبستان بودم. میترسیدم بیام خونه. باید پای ورقه هه رو امضا میکردن . ناهارخوردم. نشستم یه گوشه یی ساکت مشقامو نوشتم. خواهرم اومد تو اتاق گفت امتحانت چی شد. برگه هه رو دراوردم گذاشتم رو کتاب فارسیم. همینجورم از پایین شلوارم شاشم میرفت رو فرش. خواهره گفت بوی جیش میاد.گریه هم نمیتونستم بکنم. گفت 17 شدی؟ خاک تو سرت.شترق! یکی خوابوند زیر گوشم .نمیدونم. بعد ازون یادم نمیاد دیگه درباره این چیزا با کسی حرف زده باشم.تو کل دوران مدرسه م نمره افتضاح هم گرفتم مستقیم خودم امضای بابامو زیرش زدم بردم مدرسه.یاد گرفتم نشاشم تو خودم از ترس. مامان بزرگم میگفت مادرم استرسی بود. وسواسی بود. شماها به اون رفتین.خونه ش که میرفتی از 5صبح بیدار میشد به تمیز کردن. پاهاش از زانو بی حس بود. رو چرخ مینشست دستمال میگرفت دستش دِ پاک کن. بعضی وقتا ازونجا زنگ میزدم مامانم. میگفت نرو اونجا انقد. یه مرضی بود اون سالا.
زری که اومد تو خونه مون دیگه کمتر رفتم اونجا. تارا میگفت اینهمه ماست میوه یی خوردنِ تومسخره ست. نمیدونست جریان داره. نمیدونست یه تابستونایی همین ماست میوه یی ما رو نجات داد. از غم . از گریه. یه وضعی بود که من همیشه میگفتم بهترین صفتش دشوار ه. روزامون دشوار بود. به دشواری میگذشت. جایی نداشتیم بریم مهمونی. کسی هم نداشتیم. مامانم هم که هیچی .زری اومد بهمون کاردستی درست کردن نشون داد. ماست میوه یی درست میکرد عصرای تابستون میداد به خوردمون.مامانم از همون روزا شروع کرد به حسودی کردن. حسادتش رو نشون نمیداد.خواهرم بیشتر وقتا داشت زنگ میزد به مامان. من عادت کرده بودم به اسب و خر کاغذی ساختن. ماست میوه یی خوردن. کاردستی چوبی ساختن. کمتر میرفتم خونه مامان بزرگم. کلاس پنجم که بودم زری رفت. دوباره مثِ ماشینی که کوکش کنن راه خونه مامان بزرگمو پیدا کردم . کم کم شبا هم میموندم اونجا. از همونجا میرفتم مدرسه. واسه همین نصف روزای اون سال من کتاب نداشتم تو مدرسه.دفتر نداشتم. کسی هم نبود که بخوان بیاد مدرسه. فقط یه چن بار خواهرم اومد که اونم نمیتونست جلومو بگیره.یه روز ولی سر کلاس ریاضی اول راهنمایی چنان قهوه یی شدم به خاطر نداشتن دفتر و تمرین که نمیدونم چم شد. تا اون موقع اونجوری کسی بهم نریده بود. یه جوری بودم. عید اون سال با التماس بردنم خونه مامان بزرگه. گفت چرا دیگه نمیای؟ گفتم نمیدونم. درس دارم. گفت ازینجا بدت اومده. کله مو تکون دادم. دیروز تو کافه هه که نشسته بودم به خودم گفتم هی هی! پاشو برو. انقد آدمه رو نبین. یه روز یه جوری ریده میشه بهت بدتر از 7ماه پیش . بعد دیگه همینم از دست میدی. ادمه ادعا کرد از 7ماه پیش بیشتر میخوااد منو ببینه. من هی گفتم نه بابا. بی خیال. وحشی شدم یهو. شروع کردم وسط خیابون کولی بازی دراوردن. میخواستم خودمو بتارونم. نمیدونم .دور کنم خودمو. دنبال بهونه بودم. بعد هوا یهو رعد و برقی شد. رفتم سیدخندان.با ه رفتیم خونه من پول برداشتم.همون دور و بر میدون هروی یه جا نشستیم شام خورد. یادم افتاد رفته بودیم آرژانتین اسناد تحویل بدیم به یه آقایی واسه آب و فاضلاب لرستان. تو اون چیزمیز فروشیِ ترمینال چایی خریدیم.با رنگارنگ. تعریف کرد رو دراگ که بوده میومده اونجا مینشسته. نمیدونم ازین بازیا. من اصن این فازا رو نداشتم هیچ وخ. اون شب ولی یه جوری بود. دیشب که گفت با هر زنی نمیشه بیدار موند من یه راست رفتم سراغ اون شب تو آرژانتین. ساعت 12 اینا منو رسونده بود خونه. مهرداد باز خونه تنها بود. من هی میگفتم مهرداد تنهاست گناه داره. این میگفت منم گناه دارم. میگفتم نه. باید برم خونه. اون شبی که مامانش پلو مرغ داد بردیم نشستیم خوردیم باز من غذام تموم شد دوییدم شالمو انداختم رو سرم گفتم میخوام برم خونه. رسوند منو.کاری ندارم به این حرفا. ولی یه وضعیتایی هست آدمو پیر میکنه. نه اینکه موهات سفید بشه. دندونات بریزه. نه. فرسوده میشی تو اون تایم. یه جور بدی یی میاد تو ذهنت. وجودت. نمیتونی بکنی ازش.مدام داشتم فرار میکردم. تخم رودرورویی نداشتم. تخم موندن تو یه فازی چیزی. ولی این روزایی که توشم دارن منو فرسوده میکنن. حالا میای میگی رفتی سفر. برگشتی. مامانت بوده پیشت. نمیدونم. این حرفا. چته دیگه؟ ولی کسی نمیدونه درس دادن به آدمی که قرار بوده تنگا تنگش باشی هی و یهو تو رو رونده از خودش چون فک کرده داره خفه میشه و حالا پشیمونه، چقد سخته. کسی نمیدونه چقد سخته راه رفتن کنار یکی که خیلی خیلی بیشتر ازین حرفا با ارزشه واست بودنش و نتونی یا بهتر بگم نخوای دستش رو بگیری. بگی عااامووو در چه حالی؟ بعد این عاامو رو تو به مامانت بگی فقد. موندم تو این وضعیت چون میخوام ببینم تهش چی میشه. میخوام ببینم میتونم ببخشم یا نه. میتونم زنده و سالم و بخشاینده ازش دربیام یا نه.یادمه دیگه از همون عید خونه مامان بزرگم نرفتم .مامان بزرگم مرد. بازم نرفتم. میترسیدم از اون موقعیت. ازون ویلچر میترسیدم. ازون چشمایی که سبز بودن و شفاف میترسیدم. نرفتم چون نمیخواستم بیشتر ازون از دستش بدم.ولی از دست دادمش. خیلی بیشتر ازونی که فک میکردم.حالا نمیخوام عاااموو رو از دست بدم. گمش کنم. از فاصله بیزار شدم. از مکث کردن. یه جایی یاد گرفتم نباید جدا شد. زری رو تو همون مکثای سال76 گم کردیم. ماست میوه یی رو هم. کاردستیا رو . فسنجونا رو. تربچه ها رو. گمش کردیم تا مامانم پیدا شد. ولی مامانم هم از بعد اون فاصله اومده بود. دیر بود. من یه نقاب داشتم که نمیتونستم برش دارم. نقاب مامان هم کندنی نبود. تو فاصله ی اون جدایی ومکث همه چی عوض شده بود. زری اومده بود. رفته بود. دایی فراموشی گرفته بود. مامان مهین مرده بود. هما هفت تا کفن پوسونده بود. بابا سکته کرد. خونه مونو عوض کردیم. دانیال با زنش رفت از ایران. مهین رو تو قبرستونِ مسلمونا خاک کردن. مامانم که برگشت موهاش کوتاه کوتاه بود. تارای سفیدش بیشتر از سیاه بود. چروک داشت صورتش. سینه ش خس خس میکرد. اسپری به دست تو اتاقا میچرخید. شبا از سرفه هاش نمیشد خوابید. یه بار تو بالکن نشسته بودیم. برگشت به بابام گفت فک کن انقد گذشته که تو سیگار نمیکشی دیگه. بابا گفت به جاش حب تریاک با چاییم میخورم. حالا نمیخوام دوباره انقد دور بشم که مث اون روز تو مغازه وقتی بعد از اونهمه وقت دیدمت بهم بگی موهات چه بلند شده.نمیخوام بهت بگم از کی آموزشگاه نمیری. نمیدونم نمیخوام مث مامان بزرگ که مُرد برگردم تو ماشین بگم از کی چشماش نمیدید؟ از کی مثانه ش ترکید و هی خونه ش بوی شاش گرفت؟
مثل زنی حامله که حتی درد هم ندارد برای زاییدن. بچه ی مرده با خودش می برد این ور و آن ور .