Monday, November 21, 2011
I woke up, suddenly I just woke up to the happening

اتفاق

افتاد


آنسان که برگ
- آن اتفاقِ زرد-

می‌افتد

افتاد

آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد-

می‌افتد


اما
او سبز بود و گرم که
افتاد

آذر58 / قیصر امین ‌پور

Sunday, November 20, 2011
اتفاق كه بيفتد
كاري نميشود كرد.


خسته نشو
از این روزای خسته
در به دری تموم میشه
با این تنِ شکسته
انگار دوس پسراشون برگشتن سر خونه زندگی. تا کی دوباره دهنشون به گا باشه بیان اینورا. اونوخ بی شک خواهم رید در دهان مبارکشون.


بابام میگفت همیشه یه جوری بزن , که موقع خوردن خیلی سختت نشه.

حکایت ما و شما و همه ست.
Saturday, November 19, 2011





The window's open now and the winter settles in
We'll call it Christmas when the adverts begin
I love your depression and I love your double chin
I love 'most everything that you bring to this offering


Oh I know that I left you in places of despair
Oh I know that I love you, so please throw down your hair
At night I trip without you, and hope I don't wake up
'Cause waking up without you is like drinking from an empty cup


توی شهری که تو نیستی(هستی) همه جارُ غم گرفته


  • .ساکم را گذاشتم توی لباس فروشی.رفتم بانک حساب باز کردم. حتمن باید همان شعبه ی نزدیکِ کافه میرفتم.برای مامان بافتنیِ بنفش ظریفی خریده بودم. یادم رفت به 12 سالگی‌م. مسابقهٔ داستان نویسیِ استان نفر اول شده بودم. جایزه‌م حساب بانک ملی بود که اداره ۱۰۰۰۰ تومان ریخته بود به حساب. به اسم خودم. سرِ صف مدرسه اسم‌م را خواندند. نفر اول شده بودم. تصور اینکه داشتند انروز, همزمان اسم‌م را سر صف‌ِ همه‌ی دبستان‌ها میخواندند ذوق‌زده‎‌م کرده بود .داستان را یک هفته یی نوشتم. خودم هم نقاشی‌هایش را کشیدم. اسمش مرد طمع‌کار بود. روی جلدش هم دایی فرهاد با قلم خوشنویسی و خطِ خوش نام داستان و اسم کلاس و مدرسه‌م را نوشت. توی اتوبوس دفترچه حساب را بیرون اوردم.چند بار روی اسم‌م دست کشیدم. اشتباهی سمت مردها نشسته بودم. پسری که کنارم بود نگاهم کرد.۱2سالگی م ول کن نبود. گریه م گرفت. به زور اشکم را نگه داشتم. پیاده که شدم تا جلوی دانشکده علوم اجتماعی گریه کردم.
  • انگار داشتم میرفتم شمال. هوا ابریِ ابری بود.بعد ابرها ترکیدند. بعدترش سیل راه افتاد . سرم چسبیده بود به شیشه‌ی اتوبوس. کنارم زنِ سی و خرده‌یی ساله نشسته بود. Background گوشی‌ش عکس بچه‌ی خوشگلی بود. همان شبی که رفته بودیم خرید, گفتم دلم بچه هم نمیخواد .خندید.گفت بهت گفتم که, از سرت میفته.دوباره که پسر برگشت و طولانی خیره شد به چشمهام که بیــــــــا پیشمون, گفتم گه خوردم.. دلم میخواد .نگاهم هم نکرد .
  • برادرهایم آزاد بودند هرجا خواستند بروند. خواهرم هم. من هم. ولی شمال نه.همه‌ی رودها و دریاچه ها را دیده بودیم.از خلیج فارس و عمان بگیر تا هر چاله‌ی آبی که هرجا غیر از شمال بود .اولین بار که کارون را دیدیم یا زریوار .کتاب جغرافی راهنمایی می‌گفت دلتای سپیدرود در شمال ایران فلان است و بیسار .می‌گفت رود اترک و ارس به دریای خزر می‌ریزند .کتاب جغرافی چیزهایی میگفت که همه دیده بودند ولی من ندیده بودم. یعنی ما ندیده بودیم. من خواهر و مادرم. برادرها می‌دانستند .پسرعموها دختر عموها و دایی ها. همه و همه. نیلوفر دختر همسایه تابستان ها سفید میرفت شمال خانه‌ی خاله‌ش و شهریور مثل زغال برمی‌گشت.خواهرم با اردوی دانشگاه رفت گرگان و بالاخره چشم‌ش به جمال دریا روشن شد. خلیج فارس و عمان را دیده بودیم ولی دریا انگار همان خزر بود. بابا می‌گفت خرید. دلم می‌خواست خر باشم ولی دریا را ببینم. اولین بار دریا را که دیدم هوا ابری بود. مثل امروز. خاله فریبا از دور یک خط آبی را نشانم دادو گفت این هم دریای خزر .تمام طول راه رودهایی که مهم بودند را نشان داد. کتاب جغرافی دستم بود. می‌خواستم ببینم‌شان.چند سال پیش هم توی اتوبوس که بودیم ارس را نشانم دادند.امروز هم یک خط آبی روبرویم بود که انگار دریا بود ولی نبود.
  • رو به کانتر ایستاده بود. نون گفت ببین میزِ 7 چیکار دارن.رفتم سر میز .زنِ حدودن 40ساله ‌ی خوشگلی بود. چشم‌های سبز و روی سفید .دستهای باریک و استخوانی . با چادر .ساعت 10 بود. می‌خواستیم ده و ربع ببندیم.زن از ساعت9 انجا بود. آب می‌خواست. قرصش را که خورد سفارشِ گرم‌نوش داد. بعد هم دستش را گذاشت روی پیشانی‌ش و ساکت بود. نون اول نگران شد. رفتم سر میز و پرسیدم کمک میخواهد یا نه. سرش را تکان داد.برگشتم ایستادم دوباره روبرویش. چند بار موبایلش زنگ خورد. جواب نداد.صورتحسابش را خواست.برایش بردم. چشماهش خیس بود. اگر دستبندم نبود حتمن می‌بوسیدمش .
  • توی فرم نوشته بود شغل و در صورت کارِ آزاد نوع ان را توضیح بدهید.نوشتم کارگر . کارگری که دلش شمال میخواهد .هدفون را دراوردم.گذاشتم توی جیبِ سویشرتِ سرمه‌یی زنگ زدم به خاله فریبا.رفته بود بیمارستان. پای تلفن نمیشد هق‌هق کرد. نمیشد با صدای بلند مثل زنهایی که توی مسجد برای مرده گریه می‌کنند گریه کرد.یادم افتاد پریشب خانه ی مهرک دختر دایی‌م بودیم.خاله فریبا دستبندم را دید. خندید. همه فضولی کردند ببینند از کجا دستبند را آورده م.بعد حرف عوض شد.اختلاس و تامین اجتماعی و جنازه ی پسر فلانی و انتخابات مجلس زود نشستند جای تاریخِ عمل و رفتن.پسرِ مهرک توی بغل خاله نشسته بود. انگار من بودم. 9ماهگی من بود توی عکس عروسی‌شان.توی عکس انگار نوزادِ دو سه ماهه‌م. پستانک از دهانم افتاده روی دامنِ لباسش.
  • دیروز عصر از در که آمد لعنت فرستادم به ناخوداگاهم. گفته بودم نباید رفت آنجا
  • یک جفت گوشواره‌ی سرمه یی خریدم.
  • + هنوز هم بلا گفتن‌ش به خنده می‌اندازد.

Friday, November 18, 2011

بچه را با خودش اورد. زنگ زد که پشت چراغ گیر کرده و بچه هم خوابش برده. طاقت نداشتم. میخواستم زودتر برسد بچه را سوار ماشین کنم. ببرم بچرخانمش.پاستیل بخریم .حرف بزنیم. بخندد. گرمش باشد. کتش را دربیاورم بندازم توی سبد پشت ماشین.پاستیل ها را قایم کنم که اشتها برای شام داشته باشد.
از پارکینگ که بالا امدیم ماست میوه یی را گرفتم جلوی لبهای نازکش. قاشق را کرد توی ماست و تا ته نخورد. بویش را دوست نداشت .
موهایش بلند شده. همرنگ موهای خودم. چشمها؟ میکشند .
چند بار دست بردم لای موهاش و برگشت نگاهم کرد. سپردیمش به میم و رفتیم بالا که کفش ببینیم.دوباره برگشت نگاه کرد . داد زد توی سالن : بــــــــــــــــیا پیشمون. خب؟
گریه م گرفته بود. گفت مثل بابک سعیدی توی اکادمی شدی .مدام بغض میکنی و گریه میکنی .
کفش نخریدیم ..برگشتیم پایین. صندلی عقب نشسته بود . با هم دالی بازی کردیم .جلوی شهرکتاب که رسیدیم اصرار کرد برویم کتاب بخریم .
از روی اب بلندش کردیم و ذوقمرگ بود
زنگ زدند خاله حالش خیلی بد است. خیلی بد .
قطع کردند. سرم را گذاشته بودم روی داشبورد.گریه نداشتم. بابک سعیدی بدون بغض گریه هیچ.
گفت سن کمی ست برای مردن.
بچه را گذاشت خانه و رفتیم که فینال اکادمی ببینینم. زنجیر پاره شده بود. تنها راهِ هر 3تایمان گوگوش بود.
خندید به من و مه که عشق ممنوع را با ولع میدیدم. سمر فاحشه بود و خنده ی از ته دل که هوی! شوهرت کرده ت. چته حالا؟
فردا شب که دیشب بود قرار داشتیم که نشد .
بچه قبل از رفتن لب و گونه م را بوسید. محکم. خودش خواست .انگار یادش رفته بود .

گفته بودم دلم میخواهد برویم اجرای زنده را ببینیم.
گفت زنگ میزنم که نزد.
یادم می افتد همان سالهای خیلی پیش هم برنامه همین بود که من دلم بخواهد و قرار به زنگ او باشد و بعد هم بی خبری. 
عادت نکرده م. هنوز غمگینم میکند .
مادرم از دووور زنگ زد که مراقب خودت باش. خواب بد دیده م. گفتم بیا بردار ببر من را یکجایی که خبری از این بازیها نباشد.
گفت ساده یی. همه جا همین شکلی ست. فکر کن تا اخر دنیا قرار است همین شکلی بماند .
خودارضایی شاید راه حل بود ولی  مغزم درد میکرد. انقدر که حتی حالم از زن چادری  که کنارم قدم میزد و بوی تنِ تندی داشت  و انگار ترس داشتم از حجمش , بهم نمیخورد.
عوض شده م. 
مادرم گفت : الو الو. قطع کردم. 

--
MaaNoo
Thursday, November 17, 2011
لوکیشن : سرِ کوچه
از ایوانف که برگشتم سر کوچه نگه داشتن
قبلی پیاده شدن تعریف کردم چی شد اونروز .گفتم میدونس خونه مون کجاست.
هرهر خندید گفت سرویسش نکن. خندیدم.
فرداش که رفتم فرزانه رو ببینم باز اونجا بود .
گفت عینکت خیلی باحال بود .
خواستم برم بیرون زنگ بزنم بگم میبینی؟
می بینی دارم سرویس میکنم.
خاموش بود. همه ش خاموش بود .
بابک اون شب که خونه میم بودیم خطابه ی طولانیش رو بدون اینکه چشم از من برداره گفت و گفت و گفت تا همه خسته شدن داد زدن گفتن خفه شو بسه دیگه.
میخندید به ترجمه ی کتابه. به حکایت سیتا و اسکار شین؟ و داستان برف و هر چیزی که مثلن داشته میگاعیده ولی برعکس بوده. من داشتم میگاعیدم.
امشبم قبل اینکه پامو بذارم توو خونه "مه" , بابک گفت فقد بشین نیگا کن ببین چیکار میکنی خودت.
سین زنگ زد گفت فردا بیا اینجا. "مه" میخواد ببیندت.
دارم میخندم فقد .
حالا فک کن از فردا شب توو اون سالن چه خبر میشه و من منتظرم ببینم اون شماره مال کی بود که افتاد رو تلفن خونه و تمام مدت مخ داشت کاراگا بازی درمیاورد .
اینا به کنار , به نامه فک میکنم. نامه ی واقعی که اصن ادم باورش نمیشه .
دیشب یکجایی بودیم که قرار بود
هیچی
بی جا
در وضعیت به هر دری بودن
بد هم نیست.
حالا که باید تمام شب توی جایم غلت بزنم , فکر میکنم بد نیست روزی چند بار سر بزنم به تو و دستهایم را بگیرم جلوی صورتت و از عطری بگویم که الکل ندارد .
تو , خودم است.
باید بلند شوم.

Friday, November 11, 2011
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه ی شب
به تو هجرت کرده بودم
یه کامنتی پارسال تابستون یکی که نمیدونم کی بود واسه اون پستِ " حافظ این قصه دراز است به قران که مپرس" گذاشت.
نوشته بود اینو که خوندی پاکش کن.واسه تو بود. ادرسی ازت نداشتم .اینجا کامنت گذاشتم.
یه کامنتِ طولانی بود .پاکش نکردم. پستش هم نکردم. همینجور منتظره تا پابلیش بشه.
منتظرم حالا که پستای شاد و شیطون مینوسیم نویسنده ش اونور دنیا لبخند بزنه بیاد بگه بابا ایول. تو زنده یی. خوبی. خوشی .
هیچ خبری ازش نیست.
ممنون میشم بیاد یه خبری از خودش بده و منم بهش بگم دیگه بیخواب نیستم.شبا از کار که میام افقی میفتم تا فرداش.دسترسی کمی به کامپیوتر دارم .تنهام. دیگه خبری از حالِ بد و استفراغ و مریضی نیست. خوبه حالم.
شایدم آشنا بود. نمیدونم. هر کی که بود این میل منه.
nasim.hs@gmail.com
یه جورِ بدی خوشحالم

نگاش. خب؟
حتمن موهام خیلی بلند شده.
حتمن ناخنام مرتب و لاک زده ن.
حتمن بوی عطرم عوض شده.
حتمن اون کتابه رو تموم کردم.
مرتب ورزش میکنم
واست یه سی دی میارم که دوسش داری.
اون کارتونِ بچگیامونو پیدا میکنم .
ابروهام پهن تر شدن.
موهای بغل گوشام یه رنگ دیگه شدن
چقد دلم واست تنگ شده
اینو بهت میگم.
وقتی برگردم.
اگه برگردم.
دفعه ی بعد که برگردم
واست همه چیو تعریف میکنم.

کوچه ی عرفا
افتاده م توی چاله.بیرون آمدنی در کار هست یا نه را نمیدانم.
فک میکردم وقتی برگردم همه چیز سرجای خودش مانده که نمانده.تختم را رد کرده ند. اتاقم کن فیکون شده.کتابها را ولی دست نزده ند.دوربینم سر جای خودش بود. دخترم بود و هست.
کامپیوتر را ولی از هم باز کرده بودند و همه ی سیمها را گذاشته بودند توی سطل .مونیتور روشن نمیشد.به زور روشن ش کردم. سیمش اتصالی کرده.فیلمها همه رفته ند بالای حمام. بالای حمام چیزی شبیه رَف داریم.هر چیزی که زیادی بوده آنجاست.
دیروز ظهر توی اتاق رها بیدار شدم. بالای سرم پر از عروسک و اسباب بازی بود. شب قبلش از خانه ی مهدی ف راه افتادیم سمت خانه .ساعت 3 صبح بود. توی ماشین خوابم برد از خستگی. رفتیم رفیقش را رساندیم شهرک پاس و من تا قبل از خواب گریه کردم.
بیدار که شدم آفتاب بود. گرمِ گرم و آن بیرون سردِ سرد بود. منتظر تلفن روزبه بودم. زنگ که زد خیالم راحت شد. دوش گرفتم و زدم بیرون .پیک قرار بود هارد و پولِ رفیق را بیاورد . باید تا ساعت 2 میرسیدم .ولی وسوسه ی گشتن توی بازار و چرخیدن لا و لوی مردم و از سر پل پیاده رفتن تا پارک وی دست بردار نبود.
شب قبل ترش هم محیا با مهرداد امدند کافه. نمیشد کنارشان نشست. دلم بغل میخواست , ولی نمیشد. روز قبل ترش هم "ت" امده بود با میم.
نیم ساعت کنارشان نشستم و بعد هم رفتند .
باید کفش بخرم. فردا و پس فردا خرید دارم. 3شنبه وقت دارم که بروم ایوانف ببینم.
خواهرم هم می آید.آشتی کردیم. انقدر فرصت ندارم که بخواهم باقیش به قهر و دلخوری بگذرد.
حالا که اینجام دوباره سلطان دیدم. بیخود و بی جهت.
things that you can say by فلان را هم دیدم. برای دومین بار .
رفیق گفت بردار بیار ببینیم با هم.
دیروز ظهر از سر کوچه تا تجریش راه رفتم. از تلفن کارتی به "او" زنگ زدم. تلفن کارتیِ جلوی رستوران هم خاطره دارد. فقط زنگ زدم که بگویم روزی که برف میبارید توی اتوبوس نشسته بودم و برف همینجور میبارید و از بین همه ی گزینه هایی که جلوی چشمم آمدند فقط دلم خواست به تو زنگ بزنم.بی نتیجه بود. با دعوا تمام شد.گوشی را که گذاشتم دوباره راه افتادم بروم خانه بخوابم. پشیمان شدم. برگشتم سمت تجریش. پیک منتظر من بود .راننده ی تاکسیِ انقلاب بداخلاق بود. مدام به راننده ها فحش میداد .
میخواستم سرم را بکوبم به داشبورد از حرص ولی نمیشد.
دیر رسیدم ولی پیک منتظر مانده بود تا برسم. ساکم را جمع کردم رفتم ترمینال. وسطِ بیهقی یاد هزار چیز ریز و درشت افتادم. پیاده شدم از ماشین . رفتم از داروخانه برای مامان دارویش را گرفتم. اراک نیست از دارویش. همیشه دایی میخرید میفرستاد. حالا که دایی نیست من میخرم.
با ساک و بار و بندیل دوباره رفتم ترمینال.
دلم میخواست هی بنویسم. از همه چیز. از روزها که دارند میگذرند. از" ف" که میگوید وقتی میخندی , همه ی صورتت میخندد, یا میگوید بیا توی فیلمِ شوهرم بازی کن. از رها که بزرگ شده. از اتاقی که مال من است.
از مادری که مادر من هست و نیست ولی بینهایت دوستش دارم .
از اتاقم که نیست.خالی شده.از من.
Sunday, November 6, 2011
هر شب كه ميرن خونه به خاطر يكي ميرن .تو اتوبوس كه ميشينم به خاطر يه عشق فرضي ميرم .به خاطرش لبخند ميزنم.ميوه ميخرم.خريد خونه ميكنم. وقتي ميرسم جراغا رو روشن ميكنم.خريدا رو ميذارم يه كوشه، دوش ميكيرم. عشق فرضي رو بغل ميكنم. واسش إز كافه و ادماي اون روز ميكم.به مامانم زنك ميزنم.كريه ميكنم.
جمعه بكس اومد اونجا برانج خورد. شبش دخترعمه م و شوهرش اومدن.بغض داشتم انقد توو اين يه هفته جشمم به در بود كه يه دوستي اشنايي ببينم، ولي نبودن. روزبه اين هفته دو روز بهم مرخصي داد. حميد زانوش ضرب ديده. ليلا ميكه به نفعته بياي ايرانشهر ولي نميرم . خبر ديكه يي نيست. امروز كه يكشنبه ست خوشكل شدم.دوست دارم ببينمتون.