افتاده م توی چاله.بیرون آمدنی در کار هست یا نه را نمیدانم.
فک میکردم وقتی برگردم همه چیز سرجای خودش مانده که نمانده.تختم را رد کرده ند. اتاقم کن فیکون شده.کتابها را ولی دست نزده ند.دوربینم سر جای خودش بود. دخترم بود و هست.
کامپیوتر را ولی از هم باز کرده بودند و همه ی سیمها را گذاشته بودند توی سطل .مونیتور روشن نمیشد.به زور روشن ش کردم. سیمش اتصالی کرده.فیلمها همه رفته ند بالای حمام. بالای حمام چیزی شبیه رَف داریم.هر چیزی که زیادی بوده آنجاست.
دیروز ظهر توی اتاق رها بیدار شدم. بالای سرم پر از عروسک و اسباب بازی بود. شب قبلش از خانه ی مهدی ف راه افتادیم سمت خانه .ساعت 3 صبح بود. توی ماشین خوابم برد از خستگی. رفتیم رفیقش را رساندیم شهرک پاس و من تا قبل از خواب گریه کردم.
بیدار که شدم آفتاب بود. گرمِ گرم و آن بیرون سردِ سرد بود. منتظر تلفن روزبه بودم. زنگ که زد خیالم راحت شد. دوش گرفتم و زدم بیرون .پیک قرار بود هارد و پولِ رفیق را بیاورد . باید تا ساعت 2 میرسیدم .ولی وسوسه ی گشتن توی بازار و چرخیدن لا و لوی مردم و از سر پل پیاده رفتن تا پارک وی دست بردار نبود.
شب قبل ترش هم محیا با مهرداد امدند کافه. نمیشد کنارشان نشست. دلم بغل میخواست , ولی نمیشد. روز قبل ترش هم "ت" امده بود با میم.
نیم ساعت کنارشان نشستم و بعد هم رفتند .
باید کفش بخرم. فردا و پس فردا خرید دارم. 3شنبه وقت دارم که بروم ایوانف ببینم.
خواهرم هم می آید.آشتی کردیم. انقدر فرصت ندارم که بخواهم باقیش به قهر و دلخوری بگذرد.
حالا که اینجام دوباره سلطان دیدم. بیخود و بی جهت.
things that you can say by فلان را هم دیدم. برای دومین بار .
رفیق گفت بردار بیار ببینیم با هم.
دیروز ظهر از سر کوچه تا تجریش راه رفتم. از تلفن کارتی به "او" زنگ زدم. تلفن کارتیِ جلوی رستوران هم خاطره دارد. فقط زنگ زدم که بگویم روزی که برف میبارید توی اتوبوس نشسته بودم و برف همینجور میبارید و از بین همه ی گزینه هایی که جلوی چشمم آمدند فقط دلم خواست به تو زنگ بزنم.بی نتیجه بود. با دعوا تمام شد.گوشی را که گذاشتم دوباره راه افتادم بروم خانه بخوابم. پشیمان شدم. برگشتم سمت تجریش. پیک منتظر من بود .راننده ی تاکسیِ انقلاب بداخلاق بود. مدام به راننده ها فحش میداد .
میخواستم سرم را بکوبم به داشبورد از حرص ولی نمیشد.
دیر رسیدم ولی پیک منتظر مانده بود تا برسم. ساکم را جمع کردم رفتم ترمینال. وسطِ بیهقی یاد هزار چیز ریز و درشت افتادم. پیاده شدم از ماشین . رفتم از داروخانه برای مامان دارویش را گرفتم. اراک نیست از دارویش. همیشه دایی میخرید میفرستاد. حالا که دایی نیست من میخرم.
با ساک و بار و بندیل دوباره رفتم ترمینال.
دلم میخواست هی بنویسم. از همه چیز. از روزها که دارند میگذرند. از" ف" که میگوید وقتی میخندی , همه ی صورتت میخندد, یا میگوید بیا توی فیلمِ شوهرم بازی کن. از رها که بزرگ شده. از اتاقی که مال من است.
از مادری که مادر من هست و نیست ولی بینهایت دوستش دارم .
از اتاقم که نیست.خالی شده.از من.