Sunday, September 30, 2007
فقط مواقعی اتفاق می‌افتد كه من -كه هيچ مضرب صحيحي از دو نيستم..
بيرون كه مي آيم كم مانده يقه ي خودم را هم بگيرم.
من چيزيم نيست..كمي گريه كرده م.
حالم ولي بد نيست..
به همه ي تلفنها جواب مي دهم..ولي چيزي نمي شنوم.فقط براي ادب..كدام ادب؟
من اينجايم..گل گاوزبان براي اعصاب خوب است..اوه..نه..تمدد اعصاب..ولي براي يك گاو هم آيا تجويز مي شود؟
دكه هاي روزنامه فروشي..من كه روزنامه نمي خرم..من كيهان دوست دارم..كاغذ باطله..گاهي مي دهم عكسم را توي اطلاعات چاپ كنند شايد پيدايم كردند..
ياد آن مرد كركي مي افتم كه تنش كرم داشت..زوال..اينجا هوا سرد است..زياد..اينجا پشت كوه نيست..باور كنيد..كارخانه دارد زياد..صنعت اينجا بيداد ميكند..تمدن..اينجا من كتابهاي قديمي خوبي پيدا ميكنم..
مثل امروز..
باور نميكنيد؟..رمان حرف و سكوت ..
مثل هميشه از همان آقاي كنار روزنامه فروشي..
اتفاقن آشنا هم ديدم.."گ" ميگويد من تازگيها جوريم شده..چطور نشناخته م..بيخود نبود آنطور خودش را صميمي نشان داد..حتي دوستش گفت شنبه ها جلسه ي داستان نويسي و خواني و همه غلط با داستان كردن دارند..حوزه..
و من هيچ يادم نيست اينها را..گ مي گويد تاتر مي خوانند.
خانوم همسايه ميگويد من كر مي شوم..مي پرسم چرا؟ چون هدفونها با صداي زياد اخبار گفته پدر گوش را درميآورد...مي دانم..مي خواهد خرم كند..مي خواهد بفهماند كه از دست صداي آهنگها روز و شب ندارند..
ميگويم بله..باخ ...نه..بتهون..كدامشان كر شد؟..نكند كور شد اصلن؟
حافظه م..ميدانم كرم زده نه ويروس...مي خواهيد بدانيد؟..دانستنيها! من ادبيات كنكور 100 زدم..ولي رتبه م..خب رسم فني 0..ولي تاتر 90..اوممم..اها..همين اشكال اينجا بود..خواص مواد را به آن راحتي 50..چرا؟..كسي يادش نيست..كسي نمي داند..
ولي قديمها يادم است مجله اي بئد با اسم دانستنيها كه از هزار ندانستني بهتر بود..
كتاب خوب است..بايد خواند..اول خريد..از كجا؟..از بوك شاپ! مي دانم قرتي بازيهاي اين چنيني مال چهار سال پيش بود..
قديمها كتاب, كتاب بود..شب1 شب 2 كجا بود كه اين پسر هي به من ميگويد..جزيره ي اسرارآميز..آقايي كه بختمان بود..خواهره يادش نيست..بختمان كتاب مقدس دستش بود...مسيح..هوقققققققق.
هه كامران جمشيدي آنطرف بلوار دارد حرف مي زند با يكي..
اين آقاي ناشناس كه خيلي پسر خاله شده مي گويد استاد فلاني را يادتان هس؟
خوب..خوب پسر جان..مي گويم به استاد بگو تابلوتان را از روي ديوار برداشتيم كجايش شيبه من بود؟
كامران جمشيدي من را نمي شناسد..بي تفاوت رد مي شود..من پرپر ميزنم..يادم است ده سال پيش اولين بار به خواهره گفتم زنش بشو..خواهره دست از كتاب خواندن كشيد..
يقه ي خودم را ول ميكنم..ميگيرم از يقه ي آقاي ناشناس..نوك بيني ام مي خورد به نوك بيني ش..ميگويد استاد وقتي اولين بار عاشقيت در پاورقي چاپ شد كلي يادتان كرد..ول ميكنم..خودم را و او را..مي خندم..استاد لطف دارند..يعني داشتند..
كامران جمشيدي كتابفروش نابغه ي دوست داشتني..شوهر خواهر خيالي..مي رود..
ميگويم به استاد بگو موهايم را كوتاه كردهم.خيلي..رگه اي از حنايي و طلايي ديگر لاي موها نيست..پوستم هم تيره شد..باور ميكني؟
نه با افتاب سيسيل..با آفتاب همين تهران..تهران لعنتي دوست داشتني..ولي خيالي نيست..با پوست تيره هم زمين مي چرخد..
يقه ي راننده ي تاكسي را ميگيرم..دلم فحش ركيك مي خواهد..خوار مادر..از توان من خارج است..خانه ي ما مستقيم است..
ته خيابان مي خورد به بهشت زهرا..باور نميكنيد؟ اينجا تمدن از سر و روي ما ميبارد..باور كنيد..
من اينجا گاهي زياد خوشبختم..انقدر كه خدا هم حسودي ميكند..دوربينم را .. كمدي الهي دانته را..همه را..
من گاهي اينجا زياد خوشبختم انقدر كه خودم يقه ي خودم را ميچسبم..مثل امروز..
Friday, September 28, 2007
everyone's miserable and it's all going down
جمعه ها صبح اگر زود بيدار شوم آرشيو وبلاگ شاهين را زير و رو ميكنم..
مال2003 و اينهاست..
امروز يك يادداشتي پيدا كردم كه نمي فهمم..يعني هر چقدر زور ميزنم كه تا آخر نخوانم نمي شود.

"زندگی يک کاسهء بزرگ پٌر از گيلاس است؛ سرخ و سياه و درشت و تازه. يکی برای من، يکی برای تو؛ هسته ها را گاز نزنی، دندانت را می شکند، باور کن. گرفتاری عجيبی است اين جدايی، هفته هايش ماه شٌد و ماههايش سال، هنوز هم جايش می سوزد؛ صد رحمت به زايمان. حرفهاي مرا هم که ديگر نمی شنوی، گفتم بنويسم، شايد بخوانی.
يادت هست زندگی چه خلوت بود؟ شبها تاريک بود؟ مٌبل راحتی روبروی من هميشه خالی بود؟ نمی دانی چقدر شلوغ شده است، برو و بيا، بريز و بپاش، قرتی بازی، درس، بستنی، سفر، کار، تلفن، ماشينسورای، آبونمان مجلات اقتصادی، خريد و خشکشويی؛ شهر فرنگ را يادت هست؟ همان، تحت ويندوز؛ ولی هنوز هم جای تو خالی است. انگار تمام اين قشقرق و هلهله و هياهو اصلا صدا ندارد، هر چه هست پژواک کمرنگ خاطرات روزهايی است که ديگر برنمی گردند.
يادت هست گفتم بعد از تو با هيچ کسی کاری ندارم؟ دروغ گفتم. حالا يک نفر هست که آن طرفِ ميز غذا می نشيند و به حرفهای من گوش می کند، گاهی هم می خندد. حالا يک نفر هست که من در چشمهايش دنبال همان چيزهايی بگردم که تو با خودت بردی. وقتی که هست خوش می گذرد، ولی وقتی که نيست باز هم جای تو خالی است. مسخره است، نيست؟
تابستان شده است. ديشب می خواستم جای خالی ات را با لباسهای زمستانی در چمدان بزرگی پٌشت کمد لباسهايم قايم کنم. پشيمان شدم. زمستان سال ديگر برمی گردد، ولی تو چی؟ آمديم و زمستان شد و من لباسها را باز هم در آوردم؛ آنوقت دوباره من می مانم و جای خالیِ تو. يک گلدان بزرگ خريدم و يک گل آفتابگردان، زرد و سياه، قد بلند و کمر باريک، گردن نازکش را هم با ناز و عشوه خم کرده است به سمت آفتاب و پنجره. فعلا که مشکل را حل کرده است.
زندگی يک کاسهء پٌر از گيلاس است. تٌرش و شيرين، سرخ و سياه. هيچ دو تايش مثل هم نيست. درست است که جای تو خالی است و شايد هيچ وقت پٌر نشود، ولی جاهای ديگری هست و آدمهای ديگری که آنها را پر می کنند. روزها می گذرند و گل آفتابگردان هر روز از طلوع تا غروب به آفتاب خيره می شود تا اتفاق بدی برايش نيفتد. حالا که او از خورشيد مواظبت می کند، من هم می توانم به زندگی خودم برسم. يک گيلاس ديگر بر می دارم، يک قدم جلوتر، قويتر، آرامتر، مطمئن تر.
زندگی می گذرد."

به خودم ميگويم نكند بقيه هم توي چشمهاي من دنبال چيز ديگري ميگردند..مانوي پارانوييد بعد از هفته ها دوباره بيدار شده..بايد برود حمام..نمي رود..بيخود و بي جهت خون دماغ ميشود امروز..اشكهايش راه گرفته ند..ياد نوشته ي خانوم عكاس , ميافتد..

"کوهن مال خودم است با فرانچسکو که کوهنش مال من نبود و یاد کس دیگر می انداختش
و آن روزها هم من حرص می خوردم که نمی خواهم یاد کس دیگر در میان باشد
یاد کس دیگر پس چرا می آید؟ یاد کس های دیگر؟
من که ادکلن را توی هایلند چک کردم که مبادا همان باشد،
که اگر بود بگویم چیز دیگری بزندپس این بو چرا آشناست؟
بوی چه کس دیگری است؟ هاه! یادم آمد
آدم ها چرا دارد بوهاشان شبیه هم می شود؟ طعمشان..
اشکم راه افتاده..، که نمی دانم چراو چرا همه کس آنجا هست به جز من
و من چرا جمع نمی شود که اینجور تکه تکه تکه
آدم ها بوهاشان دارد شبیه هم می شود، طعمشان، جورشان ...
یا منم که این ملغمه را می سازم؟
این چهل تکه ی نخ نمای بی حاصل را؟
دلم چیز نویی می خواهدیکّه
بی جایگزین
می خواهم از دلم بگذرد یونیک اند ایریپلیسبل
دلم هوای چیز نو دارد
هواي كشف"
به خودش مي گويد شاهين خدا نيست كه پستهايش حكم وحي داشته باشند..اما نمي شود..خوانده ست..
ميرود حمام..كي گفته بود دوش آب سرد حال آدم را خوب ميكند؟ نشد..به خودش وعده ي كوه ميدهد..ميترسد..
از ارتفاع..از تنهايي..از اينكه كسي به خاطر خودش دوستش نداشته باشد..بعد ميبيند اصلن كجاي دنيا كسي آن يكي را به خاطر خودش دوست داشته؟اين "خود"ش يعني چي؟
ميرود توي آشپزخانه..بوي غذا..گرسنه ش مي شود..تا افطار هم خيلي مانده..بي خيال مي شود..به شاهين لعنت مي فرستد..هود را روشن ميكند..ميرود مي خوابد تا گرسنگي, شك, بوي غذا, همگي با صداي هود گم شوند..
هرچند يك چراغ به بقيه ي چراغها اضافه شد..
Thursday, September 27, 2007
من دلم يه چيز خوب مي خواد.
23 ساله دنبال يه چيز خوب ميگردم ولي پيدا نمي كنم.
نمي دونم, يه خوراكي خوشمزه..يه لباس جديد,
يه آهنگ كه تو لحظه نفسمو بند بياره
يه عكس خوب كه خيلي وقته پيدا نكردم
يه جمع دوستانه كه توش مجبور نشم فيلم بازي كنم
نمي دونم
تو هم نفهميدي آخرش من چي مي خواستم..
همش مسخره م ميكردي..يادته؟
نيست؟..
مي دونم چرا پيداش نمي كنم..
شايد تقصير سليقه ي تخ_مي مه كه نمي تونم پيداش كنم
هميشه آبي دوست داشتم با بستني وانيلي
يادت هست؟
خاكستري_تيره يا روشن,فرق نمي كنه_ با كتوني روشن؟
كباب برگ با دوغ ترش؟
سياوش قميشي با چتر؟
دمين رايس با برف و استيك بهاران؟

اينو كه بايد يادت باشه؟
نيست؟
معين با شمال و جاده هراز؟
ابي با وليعصر و پاهام كه تند تند مي رن جلو؟
كشمير با نشر باغ و حليم؟
خودت كه مي دوني, علاقه اي به بحثهاي تخ_مي كه تاثيري تو روند زندگي م ندارن, ندارم
نه دنبال كروكي مدينه فاضله مي گردم , نه اوتوپيا
عدالت اجتماعي, دموكراسي, آزادي بشر و بيان , كه چي؟
نه معترضم نه انقلابي..نمي دونم چرا..تخريب, از نو ساختن,
خواسته هاي اوليه م نبودن..
من هنوز به خيلي چيزا پاي بندم..
بعضي وقتا دوس دارم مثل اون موقع ها پاهامو تكيه بدم به ديوار روبروم و مزخرف بخونم..دنيا هم به تخ_مم نباشه
يادته كه؟
بدم مياد از آدمايي كه به هر ك.شعري كه مي شنفن , مي خونن, مي بينن, ميكشن,
و نمي فهمن ش ,مي گن پست مدرن..هر چند هنوز نسبت گرايي عاميانه شده شون آرومم مي كنه..
مهمترين چيز فعلن براي من پيدا كردن همون چيزه خوبه..
يه سري دوست كه با هم برقصيم و به همه چي پوزخند ن زنيم.
يادته كيا رو ميگم كه؟
نيست؟ اه.لعنتي..تو كه هيچي يادت نيست..
رفتي اون دنيا, حافظه ت هم به باد رفته؟
..منم!!!..اينو كه يادته؟
باشه..ولي بذار يه چيزاي ديگه م بهت بگم..
فعلن تصميم گرفتم بيفتم توي يك مسير ناخواسته تا كم كم يادم بره چيز خوب مي خواستم..
شايد هم..
اوممممم..اصن نمي خواستم چيزي بنويسم..من اصن نمي خواستم چيزيو يادت بيارم..خواستم آب بخورم..يادت افتادم..نشستم اينارو نوشتم..همين.
Tuesday, September 25, 2007
when the dreams come true, I'll be slept.
توي تاكسي پسر كنار دستي براي دوستش تعريف مي كند عمويش اول مهر پسرش را رسانده مدرسه و همانجا موقع رفتن بچه ها توي كلاس گريه كرده...
پرده ي اتوبوس سير و سفر را كنار مي زنم..دختر جلويي با بابايش انگار خداحافظي مي كند..دست تكان مي دهد...
به اجبار( خيلي هم مجبور نبودم.اينرا آقايي كه مسئول بليط هاست به من القا كرد) كنار آقايي 55 ساله نشستم..نگاهش نمي كنم..
خسته م.گرسنه م..پلير را روشن ميكنم..روي پيك سحري روشن مي شود...اين جاده را حفظ شده م.
به مرجان مي گويم اين جاده با همه ي داستانها و برفها و بارانها و گرمايش هم جن-ده شد..مي خندد..
تو حرفه ت جن-ده كردن آهنگها / كتابها/ فيلمها/ لاكها/ مانتوها .. ست.
راننده ي ساعت دو را مي شناسم.از همان 4سال پيش و ترم يك..حتي شاگردش هم من را يادش هست و خيلي ها را و چيزها را..سيبيل كلفت با شكم ي كه مال راننده هاي جاده ست..
.
Confession توي گوشم است, آفتاب مي خورد توي چشمم..پرده هم نمي رسد..شالم را مي اندازم روي صورتم..از پشتش به آقاي بغل دستي كه خيلي شبيه است نگاه ميكنم..انقدر كه خوابم مي برد..تلفن تو كه بيدارم كرد تا بپرسي كجايم..چشمم مي سوخت..يك چيز شوري از گوشه ي دهانم رد شد..ريخت روي كيك نصفه م..
.
ديشب به حبيبه هم گفتم, دلم مي خواهد..يكي كه سيبيلش كلفت باشد و آدم ازش بترسد.يكي كه صبح ها بيايد بالاي سرت ورزش كند و حرف بزند.يكي كه راحت كنارش بشيني و گريه هم نكني و بگويي كه عاشق شده اي.مسخره ت نكند.فقط نگاه كند..يكي كه بي خبر بيايد اين شهر پر از دود و
بهت سر بزند.بعد هم بفهمي كار قلبش ساخته ست..بعد هر ثانيه از بودنش را ببلعي.انقدر كه يادت برود يكي از همين روزها..يكي كه يكبار وقتي بعد از يك ماه از اين شهر دل ميكني و ميروي خانه, بهت بگويد دختر! زود به زود بيا..آدم دلش تنگ مي شه..چند شب پيش اين پيك سحري رو گوش دادم..يادت افتادم..خونه سوت و كوره..آدم خيلي دلش تنگ مي شه.كسي جز تو نمونده..
يكي كه وقتي با مادره دعوايت شد نصيحتت كند كه ببين! من مادر ندارم حسرت مي خورم...
بعد از آن اسمت را بگذارد مانو..مانو يعني مادر..
يكي كه براي جاي خالي روزنامه ها و نوارهاي بالاي رف داد و قال راه نيداخت..يكي كه هيچ وقت تحويلت نگيرد..بعد يكروز اتفاقي ببرد ت بيرون كه با هم لباس بخريد..يكي كه سليقه ش خيلي خوب بود..كاپشن كلاس چهارم ..دفتر سيمي رياضي 2..يكي كه دلش بخواهد دكتر قلب بشوي..يكي كه صدايش خوب باشد..يكي كه وقتي هست نمي خواهي هزار بار تا صبح حواست باشد كه پاييني ها پشت در را انداخته اند يا نه..كه يكوقت كسي از روي ديوار كوتاه حياط نپرد تو..يكي كه خيلي وقت است انگار طرفهاي خواب من نمي آيد..يكي كه وقتي داشتيم برميگشتيم و به خيالش راه و چاه را نشانم ميداد, گفت درست را بخوان! براي خودت كسي شو..كار كن..زياد..يكوقت مي بيني توي همين ماشين نشسته اي داري از سر خاك من برميگردي..نيستم آن وقت اين چيزها را بگويم..ياد بگير تنها بزرگ شوي..
يكي كه بلد نبودي صدايش بزني..هفت سالت بود..ولي نمي دانستي.ميروي مدرسه..درستان مي رسد به همان جا..بابا آب داد.بابا نان داد..يادميگيري توي خانه صدايش بزني بابا به جاي ببين..يكي كه اسمش بابا باشد نه چيز ديگر..سيبيل هم نداشت, نداشت..همين.
Sunday, September 23, 2007

به به ! چه نصفه شب قشنگي!
چه خوب!
چه اول مهري!
چه خوابم نمي بره ي قشنگي!

اينو واسه چند نفر اس ام اس زدم, هيچ خ...ي جواب نداد
چون همه خ ها خوابن .
ايششششش..حالم تو نصفه شب به اين قشنگي داره بهم مي خوره.اونم از داستان.چه كوتاهش چه بلندش.
يهو دلم خواست به آبكنار فحش بدم..
بي خيال بابا! واسه چه چيزا خودتو ناراحت ميكني..
ديوونه م ديگه..
هاه! نزديك سحري خوردن كه مي شه خوشم مياد وايسم تو بالكن, ببينم كه يكي در ميون پنجره ي
همسايه ها روشن ميشه...
OOOOOOOOO!
تلفنمون زنگ خورد..يه دونه.همين الان..
يه دقيقه صبر كنيد..

مامانه هاج و واج نشسته منو نگاه ميكنه...ترسيده..منم..شماره اي كه نيفتاده بود..ميگه خاك بر سرشون با اين كالرآدي شون..دارم فكراي جنايي ميكنم..
اه ه ه ه..بي خيال..نصفه شب به اين قشنگي..حيف نيست آدم فكر كشت و كشتار بكنه..
ساعت 6 بليط دارم..به به..چه روز خوبي..آيا من دوباره دانشجوام؟
همه خوشحالن..مخصوصن مامانه..الان گفت.." زودتر صبح بشه بري از دست اين خل و چل بازيات راحت بشم..بگير بخواب..ذوق داري؟ "..
بازم به قول نصرت رحماني" من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعني که‌ شاعرم/گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمي..."
با همه اينا چه نصفه شب/ صبح قشنگي!
اه ه ه ه ه ه ه ...سر درد ي گرفته م كه مپرس..درد عقلي* ميكشم كه مپرس..
با اينكه هنوز مونده تا 8 صبح كه مدرسه ها وا بشه, ولي يه همهمه اي برپا شده..
همين جا..تو سر من..

* تلميح به رويش دندان عقل.
Saturday, September 22, 2007
...
راه را،
راه را به بيراهه که مي زني،
زني شبيه تمام من آرام،
رام ميشود.
پيچک که مي شوي،
پيچان تر از هميشه ، به سمتش که مي پيچي،،،
دلهاي آبي
-بي-
تفاوت ، سنگ ميشوند.
راحت تر از گذشته که چنگ مي زني،بر جاي جاي ذهن هميشه مسافرش،
لبخند را ضميمه ديروز مي کني!
اين بار جاده ولي انتهاي حضور توست:
من با زن خيال تو
-با نيمه گذشته ام-
فرق کرده ام!

تهران 1379
مهرك
Friday, September 21, 2007
كودكي چن ساله بودم؟!

تولد..
آمدن پاييز را آنوقت ها از توي تقويم نمي فهميديم..امشب كه مي رسيد پس فردايش پاييز بود.

اما امسال زودتر پاييز آمد.اينجا خيلي وقت است ظهرها پاييز مي شود..شبها سرد..
خيلي وقت است پوست من هم خشك مي شود و اين يعني پاييز..مدتهاست دلم مي خواهد با هم برويم يكجايي كه بشينيم.. Kima To Kima گوش بدهيم يا راه برويم.
اصلن خيلي وقت است از كنار دبستانمان رد مي شوم..بوي كتاب و دفتر نو ميرود توي بيني م.دبستانمان را خراب كرده ند.قديمي بود.سقفش داشت روي سر بچه هاي مردم پايين مي آمد..
حالا كلاس اول ب , درش روبه خيابان باز مي شود.رو به سوپري آقاي سيگاري مهربان و گران فروش كه يخمك را از همه جا گرانتر مي داد.
لوح و تافي هاي شيري من با آن عكس گاو و دشت و صحرا كه توي جاميزي نيمكت قهوه اي قايم ميكردم را همه مي بينند..
دفتر كلاس كه چون خوش خط بودم من مي نوشتم و حسادت سمانه.
دستگاه كپي توي دفتر كه تا كلاس چهارم باور كرده بوديم دستگاه دروغ سنج است.
آقاي پيشداديان و بوفه ي رنگ و وارنگش كه آن وقتها دور بود.خيلي.از اين سالن به آن سالن تا برسي ته حياط..اوه ه ه ه ه ه ه ه ه..حالا همه ي دبستان اندازه ي خانه ي " گ" اينها هم نيست..ديوار ابي كلاس سوممان با همان خط خطي ها و رنگ ديوارها كه گله به گله ريخته بود پيداست.. اينجا باد سرد مي خورد توي صورتت..دلم مي سوزد.كلاسمان اگر سرما بخورد؟..كدام بچه يي برايش قرص و دوا دكتر ميبرد؟..

+++++

روز اول دبستان نداشته م.براي همين هميشه ياد اولين روز دوم دبستان مي افتم و جورابهاي سفيد با عكس ملوان زبل روي ساقه اش, كفشهاي پارچه يي سبز تيره..بدون بند.بدون چسب..اولين سوغات فرنگ با يك گل چارخانه ي سبز و سفيد رويش... سالن 2 و شلوغ و درهم....خوش آمد گفتنهاي مدير و ناظم ها..كوله ي سبز با طرح ارتشي .. مقنعه ي كج و كوله شده.. پاي آن دختر كلاس پنجمي..ببين هل نده..نده..نده..پام..كفشم.. گل كفشم..
كند..كند....كند..................
من برنمي گردم
او.
حالش خوب است. آثار افسردگی در رفتارش کاملا از بين رفته است.
او ديگر.
زندگی اش روی روال است و روزگار مناسبی دارد. درگير کار و درس است و در هر فرصتی که به دست می آورد کوله بار و دوربين عکاسی اش را بر می دارد و به سفر می رود. او ديگر بر. اگر چه هنوز همدم دائمی برای خودش پيدا نکرده است ولی دوستان زيادی دارد که اوقات فراغتش را در کنار آنها سپری می کند. او ديگر بر نمی گردد. سر حال است و ديگر مثل قديمها دائم به مرگ و مير فکر نمی کند. او ديگر بر نمی گردد. زندگی را قبول کرده است و با واقعيت کنار آمده است. او ديگر بر نمی گردد. می داند که نمی تواند او ديگر بر نمی گردد. گذشته را تغيير دهد. خدا را شکر می کند و هر روز او ديگر بر نمی گردد. او ديگر بر نمی گردد. او ديگر بر نمی گردد. ديگر حتی يک لحظه هم به گذشته او ديگر بر نمی گردد. او ديگر بر نمی گردد و گله ای ندارد. او ديگر بر نمی گردد. او ديگر بر نمی گردد.
لبخند میز او ديگر بر نمی گردد ند و زندگی می او ديگر بر نمی گردد. گذرد.

شاهين//
Wednesday, September 19, 2007
كتاب كوچه آينه ماست؛ آينه چيزهايي كه نمي‌خواهيم ديده شود. من چيزهايي را از خودم در اتاق‌هاي بالا پنهان كردم و شما را فقط اينجا مي‌نشانم!قضيه اين است كه ما چيزهايي را به خاطر عرف، باورها و جامعه و ... پنهان كرده و مي‌كنيم. اما آيا واقعا به آن صورتي هستيم كه نشان مي‌دهيم؟ كتاب كوچه ما را عريان مي‌كند، عيان مي‌كند، باورهاي كتاب كوچه ما را به حيرت مي‌اندازد. مردم عاقلي داشته‌ايم. و نكته جالب اين است كه اين زبان كوچه را زن‌ها ساخته‌اند. باورها، قصه‌ها و جوهر زندگي را زن‌ها گرفته‌اند. كتاب كوچه‌ها را زن‌ها مي‌چرخانند. زندگي را!

+++++

اما تنهايي... (سكوت مي‌كند) احساس تنهايي در بعضي از ما بارزتر است. فكر مي‌كنم احمد هم احساس تنهايي مي‌كرد. هركس چيزهايي مخصوص به خود دارد. حوزه شخصي و خصوصي قاطي هيچ زناشويي نمي‌شود. تنهايي وجود دارد و غيرقابل انكار است، حتي در تنگ‌ترين روابط. دوست داري كسي شريك آن چيزهايي نباشد كه براي خودت داري و او هم براي خودش دارد. فكر مي‌كنم تنهايي چيز خوبي است. مي‌تواني در آن خودت را پيدا كني و به چيزهايي كه علاقه داري بپردازي و اين كار شخصي ارزشمند است.از من بپرسي مي‌گويم تو بايد تنها باشي، او هم تنها باشد، همديگر را دوست داشته باشيد و در دو خانه، جداگانه زندگي كنيد. مدام زير يك سقف نباشيد. اين وضعيت عالي است براي دوست داشتن.

+++++

بايد ياد بگيريم كه زندگي همين است. با غرزدن و گلايه مشكلي حل نمي‌شود پس اگر راضي نيستي زندگي را ببر! در غير اين صورت بي‌ غر زدن ادامه بده... وگرنه همه چيز بدتر مي‌شود... ما غالباً دوست داريم هر چيزي را كش بدهيم. دو نفر يا مي‌توانند با هم زندگي كنند يا نمي‌توانند.

+++++

- در آن سال‌ها زن ديگري در زندگي شاملو نبود، در سال‌هاي زناشويي؟ زيبايي و انسانيت در قالب يك دوست زن و... شاملو به تو وفادار ماند؟آيدا باز سكوت مي‌كند. از سكوتش خجالت مي‌كشم براي خودم. به رويايم قبل از ورود به خانه آيدا و شاملو مي‌پردازم...آيدا: پرسش عجيب و غريبي كردي. وفاداري هميشه مساله بوده، از روزي كه زن و مرد به وجود آمدند... اين كلمه «وفا»...باز سكوت كرد.آيدا ادامه مي‌دهد: من هميشه همه چيز را از خودم شروع مي‌كنم. چرا بايد زندگي‌ات را به خاطر حسادت‌ها و فكرهاي عجيب حرام كني؟! آدم بهتر است به خودش وفادار باشد. من دنبال اين نگشتم كه طرفم وفادار است يا نه. من مي‌خواهم به چيزي كه به آن معتقدم و احساس دارم وفادار بمانم، ديگري به خودش مربوط است.

az Where the truth lies

Labels:

Tuesday, September 18, 2007
Basi Bihoode gooyad..
Yeho, kheili yehoiii Yade Iiin Oftadam..
آرومتر لطفن
امير آرام كي دوست داره؟
هيچ كي..جز خودم..

همه شب بر آستانت
شده كار من گدايي

به خدا كه اين گدايي
ندهم به پادشاهي
...

به كدام ملت است اين
به كدام مذهب است اين
كه كشند عاشقي را
كه تو عاشقم چرايي؟

ز فراق چون ننالم
من دل شكسته چون ني
.
.
.
كه درا درا عراقي
كه تو هم از آن مايي
.
.
.
.
.
.
.
پ ن خصوصي: هيچي..

_انسان ها بايد در انتخاب شكل خوشبختي شان آزاد باشند.

_كافي ست كه چشمشان را باز كنيم.نه؟

_اين مسئله هميشه براي من مسلم بوده.

_بيشتر مردم وقتي كه آزاد هستند, نابودي خودشان را انتخاب مي كنند.انسان بايد قبل از هر چيز, در برابر خودش از خودش دفاع كند.



آرمان گاتي

Labels:

Saturday, September 15, 2007
Something tells me that I'm left without a chance
كم كم دارم به خودم شك مي كنم.
من زنده م؟ من مرده م؟
نكند دوباره مريض شده م؟
شايد هم افسردگي ِ لعنتي برگشته ست؟
باكتري ِ جديد؟عفونت ِ خون؟
نه..
قلبم قانقاريا گرفته ست ,شايد هم سرطان.از همان روز..
دقت كه مي كنم مي بينم علائمش شبيه سرطان است.
توي كتابي كه جلويم ست نوشته : ابتدايي ترين تعريف از سرطان يك ورم يا برامدگي يا برجستگي ست.
سخت نفس م كشم انگار يك چيزي روي قلبم است.هروقت حالم خوب است سخت تر نفس مي كشم..چيزي ازش كنده نشده,انگار چيزي اضافه شده..
بدنم نمي تواند خودش را وفق بدهد.قبلن ها چيزي به قلبم چنگ مي زد.مي كند.مي برد..ولي اندفعه فرق دارد.بزرگتر شده.چيز شيريني توش گير كرده..سعي ميكنم عينكم را بزنم.عينك كه مي زنم تبديل مي شوم به يك مادر ِ جدي.محكم.ترسو.
برش كه مي دارم كودك ِ درونم مي خندد.بيشتر كه مي گذرد وحشي مي شود.مي پرد بالا.دلش مي خواهد ببرندش بيرون.دنبال آدمهاي ساده مي گردد.هاج و واج به همه چيز خيره مي شود.قلبش مي كوبد.گريه ش مي گيرد..سرطان ِ قلبش پيشرفت مي كند..انقدر كه دلش مي خواهد مثل ان دخترك ِ غمگين كه كنار حوض اسكان پسرك را بغل كرد, يكي را بغل كند.نديد بازي درميآورد.جيغ مي كشد.مثل ميمون از نرده و ميله ي پله ها آويزان مي شود.
به ناخنهايش لاك سبز مي زند..از لج خانم معلم ِ بداخلاق ِ عينكي, موهايش را كوتاه مي كند.
Image and video hosting by TinyPic
دلش مي خواهد حرف بزند انقدر كه دور دهانش كف كند..بگويد كه سرطان است نه قانقاريا.كه خون ِ قلبش غليظ شده ولي مي زند.مي كوبد.فالش هم نه.درست درست.درست تر از قبلن..دلش مي خواهد زل بزند..توي تن ِ آن يكي كش بيايد..گريه كند..كسي نترساندش از گم شدن..از تنها ماندن..اطمينان ش را بريزد توي ليوان وقلپ قلپ سر بكشد..دوره ي آرام ِ زندگي من همين جاست..روزهاي بدون عينك..ولي دوام ندارند..كسي بچه نمي خواهد..بچه ي شيطان كه هميشه دلش بغل مي خواهد با ماچهاي محكم و صدا دار..كسي حتي اين دور و بر , آب هم نمي خورد..آب ِ نطلبيده..آرزو هم نمي كند كه شبها وقت ِ خواب, كودك بيچاره ي من يك ليوان اب بهش بدهد..منطق ِ دو دو تا چار تا قويتر از بوسه هاي محكم قبل از خوابند..كودكم اين چيزها را كه مي بيند وا مي رود..مي بيند همه چيز شبيه يك شوي تلويزيوني ست..عينكم را مي زنم..دستم را ميبرم توي موهاي كوتاهم..يكي از آن لبخندهاي جدي مي زنم..عاشق ِ قهوه ي غليظ توي ليوان مي شوم...
Friday, September 14, 2007
امان از بوسه هایی که طعم سیگار می دهند*

امشب که داشتیم برمی گشتیم,تو اتوبوس رسالت
هی دلم می خواست خودمو تو شیشه ی پنجره ببینم.
هروقت می شد دوست داشتم که به خودم لبخند بزنم
ولی یه ترسی بود.واسه همین یهو برگشتم به مرضیه گفتم,
از اون روز که بارون میومد.زمستون پارسال,انگار عاشق تر شدم.
بعد فکر کردم چه کلمه ی زشتیه.ولی همینه.
واسه همین بود که دوباره یهو بهش گفتم انگار یه چیز خوب,یه حس خوبی قلمبه شده تو قلبم.
نمی تونم بهش بگم.اصنا! انگار معلوم بود حالم خوبه که مرضیه همش بهم لبخند می زد.
اصنم این چیزا که میگم ربطی به امروز ظهر یا چیپس و پنیر و سیب زمینی که دوتایی با خنده از تجریش تا پارک وی خوردیم نداشت.
انگار مال همون زمستون پیش بود ولی نگفته بودم.خیلی وقت بود.
ولی یه چیزی تو گوشمه الان که نمی ذاره نترسم.
وای بر من
وای بر من
.
.
.
که بس دور است بین ما
که عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است
واسه همینه من همش تو شیشه به خودم می خندم ولی یهو برمیگردم میگم انگار
هزار برابر حسم قویتر شده..
واسه همینه هیچ وقت جرات نکردم حرف بزنم..
چون ترسو ام.چون از طرد شدن/فراموش شدن/گم شدن می ترسم.
*Radiocity
*photo by khodam:D
Wednesday, September 12, 2007
دينگ
دنگ
دينگ
دنگ
نه! اشتباه نكنيد, قرار نيست بگويم مادر قحبه!

دينگ
دنگ
دينگ
دنگ
.
و ساعت 26 مرتبه نواخت
و گربه از روي ديوار پريد توي كوچه.
.
.
.

نمي شود ادامه ش بدهم.مثل خودم كه ناتمام م.مثل خودم كه ناي گفتن يك جمله را ندارم.نمي شود مثل ديشب كه همه اش را توي خواب و بيداري با خودم گفتم اينجا ادامه دهم.لعنتي مثل نزول وحي مي ماند و نمي شد كه دستم را ببرم تا بالاي سرم كه بنويسمش.همين را يادم ماند , بيچاره پيامبران چه كشيده ند و بيشتر از همه گشادهايشان.عجيب نيست كه فقط 5 يا 6 تايشان كتاب دارند.بقيه هم خوابيده ند حتمن..
ولي قشنگ بود.مرد اصيلي محور داستان بود.خيلي هم قدبلند نبود.و دكتر پوست كه نمي داند با موهاي هميشه چرب من ديگر چه كار كند..استيصال را دوست دارم..و طرح لبخندم را.
اين دكتر من را به سرگيجه مي اندازد..كك و مكهاي زير چشمم را كه مي بيند يادم مي اندازد كه به جايي بند نيستم.اصالت تاريخي..رسالت شهرها.اينجا خبري از اين چيزها نيست.ما نسبمان حتي به آن زن فاحشه در بخارا هم نمي رسد.نسب من به صداي آن زن كه شبها مي خواند كمي نزديك است ,گاهي هم شنيده م كه به درياچه ي هامون نزديك بوده ايم,نمي دانم.اما چيزي در من نيست كه بندم كند.بلندم كند.ببرد.بياورد.رشد دهد.چيزي نيست.حتي يك قطره خون هم از آن هيچ كجاي فاضله به من نرسيد كه نرسيد.بقيه ش را نمي شود نوشت.دارم نديد بديد بازي درمياورم براي گفتن..
Tuesday, September 11, 2007
خاکستر سیگار خیال میکند ۸ طبقه فرصت دارد*
حالم بهم مي خورد.
تلفنم قطع است
حالا حالا حالا هم وصل نمي شود.
حتي براي شما دوست عزيز


تكان مي خورد.خورده.شديد است.
ما بلندترين طبقه مان سوم است.
سيگار هم ندارم.

تق تق! تق توق! تق تق!
جيش دارم.
خانم زودتر لطفن اگر.

همه مون پيكانيم.

دوست دختر داري ي ي ي ي؟
اگر داشتم هم به تو نمي دادم.

من خوابم.لطفن آهسته .
بريدگي بعدي بپيچيد سمت راست.
پشت سر همان پيكان سفيد.داخل كوچه.

شب ندارد سر خواب و من هم.
من ندارم سر ياس و من هم

به لايتينگ فكر ميكنم.زياد هم از من دور نيست.
كتاب فروشي ايران.
رزا منتظم هم كاري نمي كند.

بند كفشم خراب شده است.هي باز مي شود.من كمرم درد ميكند.خم نمي شوم.
سر خيابان وانت آبي زيرم ميگيرد.
من نمرده ام.فقط بند كفشم را درست كنيد.
كفشهاي من و تو هم نامند.فقط بند كفش پاي چپ من خراب است /پشتش هم B ندارد.

AAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA
........................................................................................................

به من زنگ نزن.در بسته م.مي فهمي كه؟
نه خرم.
خدا را شكر.ولي من گاوم.يك گاو بالفطره.
مي دانستي گاو حقيقتي شيرده است؟

اين تو بميري از اون تو بميريها نيست.

بگير! مال خودت.
مال خودت!!!
تحصيل مجازي در مجارستان.قلب اروپا.
حالم بد است.تلفنم قطع است.
حالا حالا حالا هم وصل نمي شود.
حتي براي شما دوست عزيز

*Hidden
حتي براي شما دوست عزيز
خودم در مقايسه با خودم
ده پله صغوط

لطف يكبار من را به اسم صدا بزنيد.
به اسم خودم.
ن س ي م

نسيم
نسيم
نسيم
نسيم
دوره ي بدي ست.من لباسهايم را دراورده م.رختكن تاتر شهر.نقش ليلي هم مثل شعرهاي سهراب سپهري خز و خيل شده است.

براي دريافت پاسخ روي كلمه ي جن-ده كليك كنيد.

من نمي رسم.پس لطفن صبر نكنيد.بوق هم نزنيد.توي خانه مريض داريم.ترافيك

صداست.صداي من به شما نمي رسد.

چه و چه و چه! تابستان هم تمام شد و ما خون دماغ نشديم از پس اينهمه لي لي
يوزر و پسورد مي خواهي؟


ساعت 3:10 صبح.با دلي ناآرام و لبي ناخندان و ناخن جويده ي خوني و عق هاي متوالي و اتاقي به مثابه تو-الت
Sunday, September 9, 2007
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي بيكران باشد...
ماهي كوچك

Labels:

Wednesday, September 5, 2007
I might be wrong

زودتر بايد مي فهميدي كه نفهميدي.حالا هم تاوان نفهمي هايت را مي دهي.با يد همان روز كه قرار بود توي سالن اصلي, تاترتان را اجرا كنيد ,مي فهميدي كه اين هيچ كسي كه آنجا جمع شده ند يعني تو بي ربطي.يعني حالا بگيريم كه بيانت خوب است.

"_پريا! گشنه تونه؟

پريا! تشنه تونه؟

پريا! خسه شدين؟"

بايد همان موقع مي نشستي زار و زار گريه ميكردي..كه نكردي.همه ي بي ربطي ت آن روز بود كه هيچ كس نبود جز "ميم.ب" كه او هم تهران و سوغات فرنگي را به شنيدن اراجيف تان ترجيح داد.

گيريم كه چند تاتري مست صداي ت را شنيده باشند موقع "هي هي هي " و "لي لي لي" گفتن..بايد ربطت را پيدا ميكردي..تو آدمش نبودي..

تقصير خودت بود.راست مي گويند.اصلن صدقه سر نبودن تو دنيا به كام خيلي ها شد..حق دارند مي گويند آگر تو زودتر مي رفتي و نبودي دكتراي فلان و فلان هم روي شاخ فلاني بود.و تو عجب نفهمي كردي.اما اينبار فرق دارد.4سال بزرگتر شده اي.مي فهمي.بيشتر.مي روي تا صدقه سر نبودن ت همه چيز جفت و جور شود.قدمهاي بلند برميداري.صداي ت را ميبري بالا و بالاتر..

"دنياي ما همينه

بخواهي نخواهي همينه!"

فرقي هم نميكند كه فريدون زير تگرگ سگ لرز بزند يا نه, شايد تا فردا علت مرگت را بنويسند خفگي زير پتو در هواي 33 درجه, شايد هم جويدن ناخنها در خوشبخت ترين لحظه هاي زندگي.فرقي نميكند و تو حالت از اين "فرقي نميكند" دارد بهم ميخورد وقتي قرار است فرق داشته باشد,وقتي قرار است تو بدوي تا برسي(به كجا؟) وقتي حقارت است كه عقب مانده اي(از كي؟)وقتي قرار است دوباره نفس نفس بزني تا خودت را به موقع برساني و دست ت كه برسد به ميله ي اتوبوس همه چيز تمام است..فقط بايد قول بدهي كه بدوي حتي اگر علت مرگ را بنويسند :دويدن براي رسيدن.

Monday, September 3, 2007

دختر من بزرگ كه بشود جواني مي‌كند. اصلاً يك شب مي‌نشينم و قصه‌ام را برايش مي‌گويم. اگر شده تا سحر، تا طلوع خورشيد حرف بزنم مي‌زنم. حالي‌ش مي‌كنم كنار كسي، كساني بودن خوب است، زيباست و نه پشت سر كسي يا كساني بودن. بايد بداند، اينها را بفهمد.

و ديگران

Labels:

Sunday, September 2, 2007

اين‌ روزها

اينگونه‌ام، ببين؛

دستم، چه‌ کند پيش‌ مي‌رود، انگار

هر شعر باکره‌اي را سروده‌ام

پايم‌ چه‌ خسته‌ مي‌کشدم، گويي

کت‌‌بسته‌ از خم‌ هر راه‌ رفته‌ام

تا زير هر کجا

حتي شنوده‌ام

هر بار شيون‌ تير خلاص‌ را

اي دوست‌

اين‌ روزها

با هر که‌ دوست‌ مي‌شوم‌ احساس‌ مي‌کنم

آنقدر دوست‌ بوده‌ايم‌ که‌ ديگر
وقت‌ خيانت‌ است‌

انبوه‌ غم‌ حريم‌ و حرمت‌ خود را

از دست‌ داده‌ است

ديريست‌ هيچ‌ کار ندارم‌

مانند يک‌ وزير

وقتي که‌ هيچ‌ کار نداري

تو هيچ‌‌کاره‌اي

من‌ هيچ‌‌کاره‌ام‌ يعني که‌ شاعرم

گيرم‌ از اين‌ کنايه‌ هيچ‌ نفهمي

اين‌ روزها

اينگونه‌ام

فرهادواره‌اي که‌ تيشه‌ي‌ خود را

گم‌ کرده‌ است‌

آغاز انهدام‌ چنين‌ است‌

اينگونه‌ بود آغاز انقراض‌ سلسله‌ مردان

ياران

وقتي صداي حادثه‌ خوابيد

ر سنگ‌ گور من‌ بنويسيد

يک‌ جنگجو که‌ نجنگيد
اما...شكست خورد


//نصرت رحماني

Labels:

Saturday, September 1, 2007
I should be stronGer than weeping alOne
نگراني هاي من تمامي ندارد.
اگر دست من بود..اگر دست تو بود چي؟
همه ي حرف زدنهاي من مثل لكنت هاي ديشب است.
هر چقدر زور مي زنم تا بهترين كلمه را انتخاب كنم نمي شود.خيره شدن به آسمان هم كاري از پيش نمي برد.
من بد ميگويم.نديدن .مسخره است.مي دانم.
هميشه به من گفته ند تو آدم ضعيفي هستي.
شايد راست گفته ند.ضعف من كنارم است.هر روز با من بيدار مي شود.غذا مي خوريم.با هم حرف مي زنيم و باز هم من از او ضعيف ترم.
من اگر آن مناسب را پيدا ميكردم.اگر..كه من خالي م.خالي شده م.كاش يك نفر ,با چيزي پرم كند.مثل بالشم.
دلم مي خواهد بلند بلند حرف بزنم.شايد آن وقت مجبور شوند حرفهايم را بشنوند.دلم مي خواهد مثل دختربچه ها كه انگار هيچ وقت نبوده م,جيغ بزنم.پا بكوبم و نترسم از آدمها و دنيايي كه دارند از من دور مي شوند.
كسي هم اگر نگفت كه بيا بازي,عيبي ندارد.
كه همه چيز طول بكشد.مثل آهنگهاي دمين رايس.مثل صداي جيرينگ جيرينگي كه توي همه ي آهنگاش هست.
دلم مي خواست همه ي زندگي من هم خلاصه مي شد توي كاسه آبهايي كه پسرك پر و خالي ميكرد وقت همنوازي.كه نفسم بگيرد.كه ثابت نكنم ديگر براي من هيچ فرقي نميكند.كه سرم را فرو كنم توي بالش و بگذارم همه چيز بگذرد ,دنيا,مردم,از كنارم بگذرند و قرار نباشد من روي كول كسي بنشينم تا خيال برم دارد كه همه جا را مي بينم.دلم مي خواهد سرم را فرو كنم توي بالش,بغض كنم و بگذارم همه چيز بگذرد مثل ديشب.مثل هر شب كه ليزا برايم لالايي مي گويد و من خوابم نمي برد...

پ.ن*: چرا من انقدر دلم زياد مي خواهد؟بيا دست همديگر را بگيريم , از روي اين جوب عميق و پر از لجن بپريم.