Tuesday, December 16, 2008
دلم شمال می خواد.
ماست کیسه ای ه سیاه بیشه.
غروب باشه.
وایسیم کنار جاده و نون و ماست بخوریم.
بریم؟ فقط تا چالوس..
کاش برف بیاد.
کاش زودتر برف بیاد.
کاش خیلی زودتر ازینا برف بیاد.
کاش برف بیاد بریم برف بازی.
کاش انقدر ازم نمی پرسیدن چته؟ میخوای چیکار کنی؟
کاش وقتی دارم برف بازی میکنم کسی زنگ نزنه و نپرسه کجایی؟ چیکار میکنی؟ چیکار میخوای بکنی؟ چیکار کردی؟ چقدر درس خوندی؟
کاش وقتی دارم برف بازی میکنم هوا سرد نباشه خیلی.
کاش تو باشی.
کاش من انقدر غصه نداشتم یهو.
کاش یکی بیاد این غصه هارو برداره ببره که من انقدر اذیتت نکنم.
کاش من همیشه انقدر آروم و بی خیال باشم.
دستکشای صورتی م.
کوله ی رنگی رنگیم.
فرنی تجریش.
کاش من انقدر دلهره نداشتم.
کاش یکی مارو مهمونی دعوت کنه.
کاش بابام بود*
کاش دستام انقدر خالی نبود.
کاش من یه راهی پیدا میکردم.**

*اینو فقط تو و تو و آرزو و مرضیه میفهمن..
** اینو فقط تو میفهمی.
Saturday, December 13, 2008
یا بیرون از پاییز باد بود,نقشی از پیرهن بود كه در باد پاییز با صاحبش گم شد
اون شب لاله گفت آدما تنهان..از بقیه انتظار دارن یه جوری پرش کنن..جبرانش کنن.وقتی اینجوری نمیشه آدما بیرحم میشن..بیرحمی ینی وقتی نمی خوای یا نمی تونی یه نفر دیگه رو تنها نذاری..گفت این تعریف غلطه ولی برداشت بیشتر ادما اینجوریه..
نمیدونم چی شد..یاد یه چیزی افتدم..یاد همه روزایی که توو مدرس تا هدفونا رو میذاشتم توو گوشم گوگوش بود که میگفت
.. تو نه بیرونی /نه درونی
نمی تونم تو رو هم صدا بدونم/تو یه روز سبزی یه روز زرد
یه روز همدردی یه روز دردددددد
و چقدر همه چی درد داشت..دیروز هم باز تو تاکسی همینو گوش دادم..
مثل وقتایی که از خواهره میخوام اگر شده واسه یه صبح تا شب بیاد پیشم و نمی تونه..
مثل صبحایی که نمی خوام گرما رو از دست بدم..
مثل وقتایی که نمی دونم برم یا برگردم؟
میگه وبلاگ نوشتن شده شبیه استم*نا..وقتی داره وبلاگ دختره رو میخونه..
بعدش که رسیدم اسکان و مریم رو دیدم فکر کردم همه چیز انقدر خوب مونده که میتونیم باز همدیگرو ببینیم..
میز پشتی رو نشون میدم و میگم اولین بار مجیدو اینجا دیدم و دوباره شروع میکنیم..مثل همون وقتا..
حرف میزنم..حرف میزنم..آخر سرش میگه فکر نمیکردم از پس رابطه ت بربیای..
نمیدونم چشمامو دید یا نه که خیره شدن به دیوار کافه و دلم می خواست بزنم زیر گریه..
نمی تونستم اون همه سرخوشی نسترن رو بفهمم..خط و نشوناش..دلم خواست همونجور بشینم و NaCm رو ازون زاویه ببینم..
واسه همینم زود پاشدم رفتم..
یعنی رم هنوز میتونه منو حال بیاره؟
Hoz میگفت مثل سگ کشی..مژده شمسایی چک جمع میکرد /تو نمره میگیری ..
آخر سر گفت: تلاشت قابل تقدیر بود..خندیدم..نمیدونم چشمامو دید؟
من همه این روزا رو می خوام .."م" میگه مثل بچه ها که دنیاشون میشه یه اسباب بازیو وقتی از دستش میدن باورشون نمیشه..و زار میزنن..میگه واکنش ماها اینجوریه توو رابطه وقتی از دستش دادیم..
باید برم درس بخونم..زیاد..نمیدونم چرا امروز صبح که رسیدیم سر کوچه و خواست خداحافظی کنه دلم می خواست بترکه..به خاطر اون حرفش بود یعنی؟
+ همون عکسی که با شال سبز به جای اسکرین گذاشته باعث شد دیروز توو دونات بیشتر از هر وقت دیگه یی خودمو جمع کنم و فقط به این فکر کنم که اومدم دوستامو ببینم..یه جورایی دلم خواست دوباره چشمم بهش بیفته..یعنی همیشه اون عکسه اونجاس؟!
Be ME:
hich joori nemitoonam montazere bemoonam..montazere hich chiz..ino kolan goftam..

vase hich adami ya hich chize dgei..
pas pak nakon..
Monday, December 8, 2008


قهرمان داستان را در ذهنم میکشم،

راستش را بخواهی از آن کشتن های نوستال ،

خودش را دار میزند!

دیگر حوصله ی سر و کله زدن با آن دیوانگی هایش را نداشتم، نام هم نداشت، حتی اسم دوست دخترش را هم که میخواستم به بهانه ی خیلی چیزها شقا بگذارم از تمام داستان پاک کردم. اصلا تمام آدم های این داستان بی نام بودند، جز پیرزن ارمنی واحد مجاور، که نامش "لنا" بود.از آن نام های ارمنی کوتاه که انگار انگ همان پیرزن های ارمنی با آن شکم های گنده و سینه های آویزان است.لنا هم همین خصوصیات را داشت، آنقدر چاق و پیر که گاهی خودم از رفتار های جنون آمیز قهرمان، از تصور همخوابه شدن با لنا عق ام میگرفت! یادم رفت بگویم،نام داستان بود "آن چهارشنبه های لعنتی" !داستان در باره ی پسرکی- دانشجوی جامعه شناسی- بود، در یک آپارتمان زندگی میکرده و اغلب تنها، مادر و برادرش گاهی، هفته ای یک بار سر میزدند! پسرک چهارشنبه ها دچار توهم میشود،یک جورهایی جنونی در یک روز خاص از هفته، در یکی از همین چهارشنبه ها عاشق لنا میشود، کل داستان نوشته های پسرک در همان چهارشنبه هاست، از احساساتش میگوید، از کارهایی که در آن چهارشنبه ی به خصوص کرده و از اینکه نمیفهمد چرا تا وقتی کسی مثل لنا هست او با آن دختره ی لاغر و آن موهای بلند کذایی دوست است، دوست دخترش را میگوید ها. داستان جریان چهارشنبه هایی است که پسرک برای تصاحب لنا تلاش میکند و دوست دخترش را با آن بسته های پستی عجیب میترساند. قهرمان داستان را در ذهنم میکشم، از آن کشتن های نوستال، خودش را دار میزند، با یک طناب قطور، آخرین نوشته روی تکه کاغذی است نه درآن دفتر مخصوص ! چیزی است به این مضمون که خودم را از عشق لنا خواهم کشت و دیگر اجازه نخواهم داد آن عفریته با آن موهای بلندش عشق من و لنا را گند بزند، این آخرین چهارشنبه ای است که پسرک مینویسد! چند ساعت بعد لنا در میزند تا آش رشته ای را که پسرک اولین بار به واسطه ی طعم دندان گیرش عاشق او شده بود برایش بیاور، تلفن نیز به صدا در میاید،انگار دفتر نوشته های پسرک در آن چهارشنبه های لعنتی به دخترک رسید! همه چیز همینجا در هفتاد و شش امین صفحه به پایان میرسد.


داستان هفتاد و شش صفحه ای را در سطل می اندازم، داد میزنم امشب من آشغال ها را دم در میگذارم


از صعود
Tuesday, December 2, 2008
No need to emphasize... We have lost...




دلم می‌گیرد.یک قدم مانده به تسخیر تمام دنیا,

دلم می‌گیردکه

نکند تو، توی آن یک قدم نباشی.
هر کاری میکنم یه چیری درباره دیروز و اون انرژی یی که تا اونجا کشوندم بنویسم نمی تونم.
نمیدونم چرا دلم خواست شروین اونجا بود و میدید منو که خیلی با اون دختری که پای میز وسط هال از مستی غش کرده بود , فرق دارم..
تو اون نیرو رو میبینی؟ کاش میدیدی..کاش میدیدی و اون روز منو اونجوری روونه نمیکردی..هنوزم از هق هق هام بدم میاد..یادشون میافتم..
.. اون قاچ از زندگی رو می خوام..اون تکه ی سالم که فقط مال منه..می فهمی؟ فقط مال من+
هی مدادشو می تراشه رو فرش میریزه...اه ه ه ه ه+