Thursday, September 30, 2010
يك / چار/ پنچ
يك. حالم از رفاقت بهم مي‌خوره.به چند تا دليل
فراموشكاري‌تون, خودخواهي‌تون و و و

دو. بازم از رفاقتتون حالم بهم مي خوره چون خيلي وقته فهميدم دوست صميمي داشتن و واسه ش مرام و معرفت گذاشتن حماقتي بيش نيست.
بيش هستم از خودم.

سه. حالم از اينكه خودمو به خاطر ادمايي كه اسمشون رو رفيق گذاشتم, خراب كنم بعد ببينم تهش من بده شدم و اونا كلن تو فلان همن بهم مي خوره.

چهار. هوا سرده. جوراب رنگي منگي بلند پوشيدم و همچنان حالم ازتون بهم ميخوره.

پنج. روز بزرگداشت مولاناست*.



ما كس را از چيزي نگوييم " دور شو" , تا او را به آن تعلقي نبينيم.*
Wednesday, September 29, 2010
هرجا هستيد
هرجا ميريد
هرجا مي‌مونيد
تو بغل هركي هستيد
هركاري مي‌كنيد
هرچي مي‌خونيد
هرچي گوش مي‌ديد
هرچي مي‌بينيد
اصن هر‌كي و هرجا و در هرحالي كه هستيد,
فقط كمتر گريه كنيد.

+ : روزاي بدي بودن. رد شدن خدا رو شكر

من : آره. ولي از رو من رد شدن.

+ : زنده موندي ولي. بهت افتخار ميكنم.
Tuesday, September 28, 2010
در اغاز كلمه نبود.در اغاز يكي بود يكي نبود.اون يكي كه نبود قرار شد بشه صاحب همه فحشاي اوني كه مثلن بود.
رمانتيك بازي و اين حرفا بسه.
خدا رو شكر كسي رو نداريم واسش نامه بنويسيم
حرفامونو نگه ميداريم برا خودمون. اينجوري كِيف‌ش بيشتره.
كلمه اصلن بايد مال خود آدم بمونه.اگه آدم باشيم البته.
نبايد الكي توو نامه و پست وبلاگ و اينجاها خرجش كرد.
كلمه ها رو بايد جمع كرد. احتكار كرد.
اخر سرهم به قيمت گزااااف فروخت.


كاش يكي بود واسش نامه بنويسم.
يكي بود كه از نبودنش مجبور بودم به نامه متوسل بشم.
بعد شب كه همه مي خوابيدن بيدار ميموندم.چراغ مطالعه رو روشن مي‌كردم.
از لاي كلاسورم يه كاغد كلاسور فرنو‌ي تميز و خط كشي شده برميداشتم
موقع بستن كلاسور از اون تقه ي گيره‌ش هري دلم ميريخت كه نكنه كسي از صداش بيدار بشه.
بعد با روان نويس آبي كه نوكش نازك بود شروع مي كردم نوشتن.
اولش سعي مي كردم آروم و متين باشم تو كلمه هام.
كم‌كم كه ميرسيدم به پايين صفحه دست خط‌م عوض مي‌شد
بد‌خط و عصبي مي‌نوشتم.
از دلتنگي زياد.
مي‌نوشتم ببين دلم تنگ شده‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه
اون وسط مسطا كلي خط خطي ميكردم.دايره‌هاي تو‌در‌تو مي‌كشيدم.
خبراي خوب رو نگه مي‌داشتم واسه اخر نامه.
تموم كه مي‌شد امضاش مي‌كردم و خيلي مرتب و با دقت تا مي‌كردم كاغذ رو.
مي‌ذاشتم ش تو يكي ازون پاكت نامه‌هايي كه دورش خط‌هاي موربِ قرمز و آبي داشت.
آدرس رو درست و بي‌خط خوردگي پشتش مينوشتم.
بعد اون پايين هم مي‌نوشتم : براي آقا /خانم...
تا فردا صبحش كه مي‌خواستم برم اداره پست تا تمبر بخرم و پستش كنم كلي خيال مي‌بافتم واسه خودم كه وقتي بخونه نامه رو چي ميشه.
كجاهاش مي‌خنده. كجاهاش دلش مي‌گيره.
تو نامه خيلي چيزا رو ميشه نوشت كه پاي تلفن و چت و هيچ جاي ديگه نميشه گفت.

پ ن: امشب يه عالمه نامه پيدا كرديم با مامان توي كاغذ پاره هاي چن سال پيش.


ول كنين آدمو.
هي مي خواين بدونين كجاست چه غلطي ميكنه.
ولش كنين.
خودش خواست بهتون خبر ميده.
شايد داره مي‌ميره برا خودش.
شايد دستشويي ه.
حموم ه.
خبر مرگش يه جايي هست ديگه, نميخواد جواب بده. نميخواد خبر بده از خودش.

بعد الان روم رو ميكنم اونور به سمت دوست عزيزمون كه نشسته اون طرف استوديو
و ميپرسم عزيزم! شما كه رفته بودي.نبودي.ميخواستي نباشي.انتخابت رو هم كردي.
نوشتي كه فرض كنيم مُردي.
الان دقيقن چه اتفاقي افتاده كه پيدات شده؟ اونم اينجور حيرون و ويلون با دو تا چشم نگرون؟
روبروي تو پنجره يي هست
عکس 98 - سرور 8

شيوا ارسطويي داستاني دارد به اسم " همه ي انجيرهاي دنيا" از مجموعه ي "آمده بودم با دخترم چاي بخورم-1376"
9 سال است بعد از اولين بار كه خواندمش , بعضي شبها برميدارم ميخوانمش.
صبح روز بعد خودم را جايي قايم ميكنم.توي اينه نگاه نمي كنم.حواسم را پرت ميكنم كه يادم نيفتد.
امروز هم نشستم توي توالت.كاشيها را نگاه كردم.شلنگ را برداشتم و حواسم بود آب مستقيم بخورد به نقطه ي برخورد چاهار تا كاشي.


همه مي‌دانستند من و تو هميشه با هم دعوا مي‌كنيم.من راستي راستي با تو دعوا داشتم.چرا تو آنقدر همان جوري بودي كه من دوست داشتم؟
براي اينكه يك روز با هم بيدار شويم و روبه روي هم صبحانه بخوريم؟ چرا چيزي نمي‌گفتي؟
گفتي " همه ي انجيرهاي دنيا فداي تو."
ولي وقتي ميگفتي ديگر همان جوري نبودي كه من دوست داشتم.همه ميدانستند تو چه ميگويي.همه ديدند.همه شنيدند.همه مي ديدند كه سبدهاي ما پرانجير ميشد.همه مي خواستند همه ي انجيرهايي را كه ما چيده بوديم بخورند.گفتي " همه انجيرهاي دنيا فداي تو" ولي همه ي انجيرهايي كه ما داشتيم مي‌چيديم فداي انهامي‌شد.سه بار گفتم : " نخير!" و از ديوار پريدم پايين.از آن شب همه تصنيف هاي پر سوز و گداز شد مال تو و يك عالمه تصنيف نخوانده شد مال من.
از آن شب به بعد تو جايي نشسته‌يي و همه ش مي‌نويسي : " پس از جانم چه مي‌خواستي؟" و عمو و دايي ها هي تاس مي‌ريزند , هي تاس مي‌ريزند , هي ..*

*از داستان
صبح بيدار شدم.چايي ريختم.رفتم دستشويي.
برگشتم مامان داشت ميزُ واسه ناهار ميچيد.

Sunday, September 26, 2010
و گفت : " سنگي ديدم در راهي افگنده و بر آن سنگ , نبشته : اِقلبْ و اقرأ" - يعني برگردان و بخوان-
گفت: " برگردانيدم , نوشته بود كه : "چون تو عمل نكني بدانچه داني , چگونه مي طلبي انچه نداني؟" .

ذكر ابراهيم ادهم
پست قبل رو كه مينوشتم حرص ميخوردم.
نه ناراضي م كه الان بچه هاي ملت همه تو آرامش و آسايشن و شادن .نه دلم خونه كه چرا مثلن خواهرزاده م تو خوشي و ناز و نعمته.خيلي هم خوشحالم فقط اين همه پرتوقع بودنشون رو نميفهمم.اون حجم ادعا و قيافه هاي حق به جانبشون كه ميگه "بازم ميخوايم.كمه".
خيلي هم خوب كه زندگياشون قشنگ و رنگي منگيه فقط كاش قدر عافيت ميدونستن.

گه تو اون پناهگاهاي مدرسه, تو اون وضع اقتصادي خراب بعد از جنگ, تو اون كوپن و صف كوفت و زهرمار.مامان بزرگم ميگفت اگه بخوايم بميريم هم بايد كوپن بگيريم تو صفم وايسيم.
ما كه شانس نداشتيم.ولي خب جنم داشتيم ازون وضع خراب زنده بيرون بيايم.اينا كاش يه چيزي بشن.فلن كه همشون از كلاس پنجم سيگار تو دستشونه.
بله.به نظرم سيگار و ترياك و هر ماده مخدري واسه بچه ي 11ساله عنه.
از همون سن هم يه موبايل تو دستشونه.كلن ننه باباي ايراني يعني افراط و تفريط. يا همه چي دريغ بود يا مث الان همه چي نخواسته تو حلقشونه.بعد هر غلطي هم دلشون ميخواد ميكنن ميگن نبايد بچه رو منع كرد.بدتر ميكنه.ايشالا همه عاقبت به خير بشن.
راستي تن من چگونه اين چهار فصل مضمحل را مي پذيرفت

خواهرزاده م كلاس اوليه.امروز بيدار شدم ديدم خونه ست. گفتم چرا نرفتي مدرسه؟ مامان لبشو گاز گرفت يعني هيچي نگو بهش. گفتم نه اخه مي خوام بدونم چرا؟ گفت معلمشون ديروز با خط كش محكم كوبيده رو ميز , اينم ترسيده قهر كرده ميگه نميرم مدرسه.

رفتم دستشويي.صبحونه خوردم.رفتم تو اتاق. تحمل نكردم. رفتم دستشو گرفتم نشوندمش رو يكي از صندليهاي ميز آشپزخونه گفتم بشين مشق بنويس.مامان هي سقلمه زد كه ولش كن. بغض كرده. نتونستم جلو خودمو بگيرم. قشنگ ميفهميدم كه شبيه اين ماماناي عقده يي شدم. صدامو بلند كردم. گفتم: بغض كنه.اصن بميره از گريه.

بهش گفتم چته؟ چي ميخواي؟ چيت كمه؟ واقعن چي كم دارن اينا؟ گفتم شماها چي ميخواين بشين؟ سرش پايين بودبا لرز الف مينوشت. داد ميزدم. گفتم كيف مدرسه ت فقط شده 68 هزار تومن.چار تا مداد و پاك كن و دفتر واست خريديم شد 100000 تومن. شلوار جين ميخري 30000 تومن. يه لحظه به خودمون فك كردم. وقتي ميگم خودمون يعني همه اونايي كه ميدونم در سطح خودم بودن.بهش گفتم من 26 ساله به توي 6 ساله حسادت ميكنم وقتي ميام تو اتاقت.به مامان گفتم بهش بگو ما وقتي همسن اين بوديم كجا ميخوابيديم.گفتم بهش بگو من چن سالم بود, مامانش و دايي ش چن سالشون بود ما تلويزيون خريديم. بعد تو چن سالته كه دو ساله تو اتاقت تلويزيون و ضبط همه كاره داري. گفتم بهش بگو اولين باري كه من يه اسپري فري دام واسه خودم خريدم چه الم شنگه يي را افتاد تو خونه چون اعتقاد داشتن اين قرتي بازيا مانع درس خوندن ميشه. بعد تو ببين وضعتُ.بهش گفتم هنوز به دنيا نيومده بودي خونه كه مي خواستن پيدا كنن دنبال خونه 3 خوابه ميگشتن كه يكيش از همون اول مال تو باشه. گفتم ميخواي بهت بگم من و مامانت اتاق نداشتيم تو هال مي خوابيديم؟ چون رو زمين خوابيدن خواص ويژه يي داشت! بهش گفتم من تمام اون زمستوناي سگيه اراك رو پياده ميرفتم دبستان و پاهام يخ ميزدن و كبود ميشدن ولي سرويس گرفتن غدغن بود چون داشتيم پول عمل قلب بابام رو جمع ميكرديم. چون خونه مون رو فروخته بوديم به باباي مامانم و هي بهش ميگفتيم مهلت بده بمونيم اينجا تا بابام برگرده بعد تخليه مي كنيم و بابابزرگم خونه رو فروخت كه ما بلند بشيم. بعد تو از الان كه 6 سالته به بابات ميگي كدوم واحد از خونه ي خيابون شريعتي مال منه؟ همين جاها ديدم داره هق هق ميكنه جرات نداره بلند گريه كنه. مامان هي داشت داد ميزد كه خفه خون بگيرم الان بچه از ترس سكته ميكنه و هي به خودم گفتم بهتر. بذار بميره كه واسه خاطر يه خط كش كوبيدن رو ميزش قهر كرده مدرسه نميره.يادمه همين مامانِ خودم چند بار منو تو تب ولرز و درد رماتيسم و ذات الريه برد گذاشت تو مدرسه گفت بايد بري وگرنه عقب ميموني از كلاس.مدير مدرسه دلش واسم سوخت بردم خونمون.گفت عيب نداره چن روز نياد تا خوب بشه.

بقيه شو اومدم تو اتاقم به خودم گفتم. به ديوار گفتم. گفتم يادته خونمون چقد بود؟ محله ش خيلي خوب بود ولي خود خونه خراب بود. خونمون 100 متر بود و ما 6 نفر بوديم. دو تا برادر داشتم كه ديگه نميشد تو اتاق پيش ما بخوابن. خونه دو تا اتاق بيشتر نداشت.يكيش پذيرايي بود واسه حفظ ظاهر پيش فاميل تجملاتي و پولدار, يكيش هم اتاق خواب ما 4 تا بود. اتاق درس خوندن اون 3 تا. من هنوز اون موقع مدرسه نميرفتم. يه روز برادرام خودشون مثلن خلاقيت زدن , دو تا كمد داشتيم اونا رو گذاشتن وسط اتاق , كه نصف بشه. من و خواهرم اونور اتاق مي خوابيديم و خواهرم درس ميخوند اينور هم برادرام. هر سال هم هر سه تاشون شاگرد اول بودن.تو تمام مسابقه هاي استان و هر مسابقه ي علمي يكي از سه نفر اول بودن. بعد تو چي ميخواي بشي؟ تويي كه از الان ميگي بي ام و ماشين مزخرفيه چون همه دارن.چون زياده. بريم ماشين از اون ور بخريم. يادمه تو سرماي سگيِ اراك بي سرويس از اونور پل فرنگي تا دبستان كه اينور پل فرنگي بود رفتم و برگشتم و هيچ كس نگفت عمو خرت چند. چون وظيفه م بود. چون روتين همين بود. چون مدرسه ي غيرانتفاعي و پول واسه درس خوندن دادن بي معني بود. چون به ما تفهيم شده بود دانشگاه يعني دانشگاه دولتي و اگه سال اول قبول نميشديم يه خنگ بوديم كه عرضه نداشته.براي قبول شدنمون, براي رتبه هاي زير هزارمون هيچ جايزه يي دركار نبود ولي اميرعلي قبول ميشه فوق ديپلم عمران و هنوز گواهينامه نداره و يه لكسوس تو پاركينگ منتظرشه چون همه ي زورشو زده تا دانشگاه قبول بشه.بهش گفتم تو ميفهمي شنيدن "پول نداريم" يعني چي؟ نميفهمي. تو هيچي نميشي و اگه هم بشي هيچ ارزشي نداره چون از پشتِ سر هزار نفر هلت دادن.تو و همه ي اونايي كه دارن مث تو بار ميان.7 8سال پيش به خواهرم ميگفتم اين هنرمندايي كه مثلن سال 1330 تو پاريس داشتن نقاشي ميخوندن چرا انقد ادعاشون ميشه؟ ميگفت خب حق داره.فك كن تو اون دوره زمونه طرف ننه باباش فرستادنش پاريس نقاشي بخونه. همين الان خود تو ميگي ميخوام برم دانشگاه, هنر بخونم بهت ميگن مگه هنر هم دانشگا ميخواد؟ ميگفتم اخه تو فك كن تو سالايي كه مردم نون نداشتن بخورن. مردم به جز اون درصدي كه پايتخت نشين بودن بقيه واقعن ول معطل بودن ,تو فك ميكني دختر يه اعيون بودن و پاريس رفتن و تحصيل نقاشي كردن چه هنر بزرگي بوده؟ نميدونم دارم واست دري‌وري ميگم شايد. ولي قدر بدون.قدر همه اين چيزايي كه داري. بعد فك كردم اين چه ميفهمه الان قدر دونستن يعني چي؟ قدر چيو؟ قدر چيزايي كه حق مسلمش ميدونه؟ بهش گفتم راهنمايي بودم قبول شده بودم مدرسه ي نمونه دولتي واسه ثبت نام مدرسه پول نداشتيم.مامانم همه طلاهاشو پارسالش فروخته بود واسه عمل قلب بابام.بابام نميتونست بره سر كار تا مدتها.تو خونه بود.اوضاع گهي بود.بايد صرفه جويي ميكرديم.بابام خونه رو فروخته بود به بابابزرگ و بايد زودتر تخليه ميكرديم.بابام هم سهم الارثش از خونه ي قصر طلايي رو فروخته بود به عموم كه پولدار بود.همون خونه الان متري 3ميليونه و باباي من اون موقع از رو اجبار فروخت متري 70000تومن.از ته مونده ي اون داشتيم خرج ميكرديم هزينه اضافي رو نميشد ديگه تحمل كرد.نميدونستيم مدرسه شهريه ميگيره.خواهرم هم سال اول دانشگاه بود.به خاطر بابام ميخواست پزشك بشه و شده بود و بابام ذوقشو داشت.تنها چيزي كه خوشحالش كرد اون سال..برادرم هم همون سال دانشگاه قبول شد. به نظرم اوج بدبختي بود. برادره ميرفت سر كار. خرجش با خودش بود.ما تو خونه بوديم.بابام خواهرم رو ازتهران اورد اراك. به نظرش چه فرقي ميكرد.تهش تو اراك يا تهران دكتر ميشد.پيش خودمون بود بهتر بود.هروقت دليل خواستم بيارم واسه ادما كه چرا خواهرم از تهران اومد اراك گفتم اخه بابام خيلي دوسش داشت ميخواست پيش خودمون باشه.پيش خودمون هم بود باز بايد كتاب اناتومي و هزار تا چيز ديگه ميخريد. مامانم تنها چيزي كه واسش مونده بود حلقه عروسيش بود با اون زنجير و پلاكي كه اسم بابام بود. همونا رو برد فروخت تا هم شهريه منو بده هم اون كتابا رو واسه خواهرم بخره.من خودمو كشته بودم كه تيزهوشان يا نمونه قبول بشم< خواهرم هم شاگرد اول دبيرستان و ممتاز استا و همه كوفتي بود كه دكتر بشه, و همه اينا وظيفه مون بود.روزي كه روزنامه ها اومد و دديم قبول شده اومد خونه با ذوق گفت پزشكي قبول شدم.بابا داشت با موج راديو ور ميرفت دنبال موج راديو امريكا بود طبق معمول , برگشت گفت خوشحالم,ولي خب وظيفه ت بوده.هنوزم ته مونده هاي اون حسا تو وجودمه.هنوزم به خودم ميگم فك كن درس نميخوندي دانشگاه نميرفتي, بعدش چه غلطي ميخواستي بكني؟ بابات پولدار بود كه بفرستت از ايران بري يا سرمايه كار ازاد بهت بده؟ هيچ گهي نميشدي اگه دانشگا نميرفتي.

خونمون رو هم كه عوض كرديم. من فقط تصوير اون خونه ي خالي تو ذهنمه.12 سالم بود.رو ميز چوبيه خواهرم مشق مينوشتم.خواهرم تو اتاق اون گوشه كنار كمدا درس ميخوند.بابام با اون همه بخيه و پانسمان تو هال خوابيده بود.لوستر و هيچ وسيله ي اين مدلي هم تو خونه نبود.تخت و اين چيزا كه اصن حرفشو نزن.يه لامپ نميدونم چند از سقف هال با سيم اويزوون بود. همه چيو فروخته بوديم.همه چيو.من وخواهرم رو زمين كنار هم ميخوابيديم.كتابخونه رو داده بوديم رفته بود و كتابامون رو چيده بوديم تو كارتن.يه روز داييم واسمون ازين قفسه فلزيها خريد اورد كه كتابارو دربياريم رو اونا بذاريم. كم كم بابام حالش خوب شد رفت سر كار دوباره. كلي زور زديم تا دووم بياريم.فاميل پولداري هم داشتيم از هيچ كدوم هيچي قرض نگرفتيم.چون بابام دوست نداشت به هر دليلي.حالا ما رو با خودت مقايسه كن.تازه ماها خيلي وقتا وضمون از يه عده خيلي بهتر بود.بعضيا بودن به اون شرايط حسرت ميخوردن. مامان اومد دم اتاق گفت ولش كن. ساكت شو. داره گريه ميكنه. گفتم بذار گريه كنه.بذار بفهمه پيش دبستاني كه ميرفت سالي خداتومن پولش بود و كل پول اون يه سال اندازه خرج كل 12 سال مدرسه رفتن ما بود.فك كردم فرق ما با اينا چيه؟ نكنه ما باختيم.نكنه سرمون كلاه رفت كه صدامون درنيومد.نكنه نكنه نكنه و هزار تا چيز ديگه.بهش گفتم بهت قول ميدم هيچ وقت قيافه ي شرمنده ي باباتو نبيني. هيچ وقت.ولي ما هزار بار ديديم.درسته هيچ وقت سر گرسنه زمين نذاشتيم و وضمون ديگه اونقد گه نشد. ولي خيلي بار شد كه بگيم ميخوايم و بگه ندارم. تو كي شنيدي؟ هيچ وقت. هيچ وقت هم نميشنوي.صداي بلند گريه ش داشت ميومد.گفتم ساكت.بشين خط نقطه تمرين كن.گفت خاله به خدا حواسم پرت ميشه. گفتم منم بودم تو اون اتاق حواسم پرت ميشد. گفتم فرقمون ميدوني تو چيه؟ تو اينكه اون موقع ما تنها و تنها تفريحمون درس خوندن بود. مشق نوشتن. اگه همين كارم نميكرديم بيكار بوديم. كار ديگه يي نداشتيم بكنيم.گفتم من همون 6 سالگي تلويزيون رنگي خريديم. همه ي فاميل تلويزيون رنگي داشتن ما نداشتيم.ما يه ضبط و تلويزيون سياه و سفيد قراضه داشتيم كه به لعنت خدا هم نمي ارزيد.اون موقع همه ويديو داشتن.ما نداشتيم. انتظار هم نداشتيم كه بخريم. اصن توقع نداشتيم.بعد تو همين تلويزيون خدا اينچي كه وسط خونتونه رو دستور دادي كه بخرن چون اتاقت تلويزيون نداشت.گفتم ما هيچ وقت ماشين نداشتيم.ميفهمي؟ حتي يه پيكان گوجه يي هم محض رضاي خدا. تو همين الان با اين سن ت مسافرت فرنگ رفتي , من تا 14 سالگي جز تهران و اهواز هيچ جا نرفته بودم.اهواز هم به خاطر دليلاي مسخره.نه به قصد سفر و خوشگذروني. 14 ساله م بود شمال رو ديدم.دريا رو ديدم. وقتي مامانت عروسي كرد يعني 17 سالگيه من, چيزي به اسم اتاق مستقل داشتم.مامانت و دايي هات كه بيچاره همونم نداشتن هيچ وقت.ديگه صداش نميومد.خودمم خسته شدم.انقد داد زده بودم كه صدام درنميومد.داشتم تو خودم حرف ميزدم.رفتم تو هال كه ببينم چيكار ميكنه.داشت كارتون ميديد و قاه قاه ميخنديد.تو آشپزخونه داشتم ناهار ميخوردم.برگشت به مامانم گفت مامانيبخوايم بريم تركيه باهامون مياي؟ مامانم گفت نه.تركيه تو دلم ه.تركيه م كجا بود.گفت : خيلي پيري ماماني.يه كم جوون شو با ما بيا ديگه.تو نياي من هيچ جا نميرم.

Saturday, September 25, 2010
بارها به اين نتيجه رسيدم كه چشمهام تواناييِ رقابت با
موهاي بلند و پريشان را ندارند.

چشمهام با اينكه تنها نقطه ي قوت چهره م هستند , تواناييِ رقابت با موهاي بافته و آويخته را ندارند.با انبوه موهايي كه از كنار صورت پايين ريخته ند.

امير ستوده (فرخ نژاد) : خدا شاهده اون دنيا آدما واسه خاطر اينكه همديگه رو ضايع كنن عين كاراي
شما رو ميكنن. فيلم از هم رو ميكنن , بلوتوث خانوادگي براهم مي فرستن.
موندم شما ازينا ياد گرفتي يا اونا از شما گرفتن.

نيك ذات (فروتن) : ما اگه چيزي ثبت كرديم فقط به خودشون نشون مي ديم.

دموكراسي تو روز روشن/علي عطشاني
Friday, September 24, 2010
زمين مي چرخه

ماه رمضان كه مي شد سالن غذا‌خوري تا عصر تعطيل بود.بابا هم مي ماند خانه. تا ظهر مي‌خوابيد.يك روز پنج شنبه بود. خواهرم از بيمارستان زود برگشته بود .من هم پنج شنبه ها تا ساعت 11 بيشتر مدرسه نمي ماندم.همه خانه بوديم.بابا هم توي اتاق , خواب بود.ناهار نمي خورد.من و مامان و خواهرم سفره را برداشتيم امديم جلوي تلويزيون انداختيم.برنامه ي خانواده داشت سريال پخش مي كرد طبق معمول.توي سريال يك ادمي بود كه اسمش حسين بود.گوشهاي مامان خوب نمي شنيد.صداي تلويزيون را خيلي زياد كرد.قاشق اول را نگذاشته بوديم توي دهان كه يك نفر رفت دم در خانه ي حسين اقاي سريال و هي داد زد: حسين اقا! حسين آقا! بلند داد مي زد.يك دفعه بابا نگران و با هول و وَلا از اتاق خواب امد بيرون و هي ميگفت: جانم؟ جانم؟ كيه منو كار داره؟

ما سه تا فقط خيره شده بوديم به بابا كه از خواب پريده بود و نگران دنبال صاحب صدا مي گشت.3 4 دقيقه گذشت وبابا تازه فهميد منظور از حسين اقا بازيگر توي سريال بوده نه خودش.مامان با ترس صداي تلويزيون را كم كرد ,گفت : بيا ناهار بخور.بابا حرف نميزد.فقط خيره داشت به تلويزيون نگاه مي كرد.من و خواهرم جرات نداشتيم بخنديم. كافي بود بخنديم تا بابا شروع كند به داد و هوار كردن كه مگه كريد انقد صداشو زياد مي كنيد؟ يا تا چند روز فقط غر بزند كه شما كه تا 2 نصفه شب سركار نميمانيد كه بخواهيد بخوابيد و همه ي اين حرفها.

عصر كه رفت سر كار , سه تايي از خنده تركيده بوديم.انقدر خنديده بوديم كه ناي بلند شدن نداشتيم.شب هم كه برادرم زنگ زد برايش تعريف كرديم و تا مدتها شده بود سوژه ي خنده مان.خود بابا هم ميخنديد .توي مهماني و هر جمعي كه بوديم من با اب و تاب داستان را تعريف مي كردم و همه ميخنديدند.كم كم خاصيت خنده دار بودنش را از دست داد و يادم است پارسال يكبار براي خواهرزاده م تعريف كردم كه نفهميد قضيه چي بوده و نخنديد.شايد هم اصلن خنده دار نبود.ما خيلي آدمهاي الكي خوشي بوديم.

آن شب كه جلوي در تالار وحدت ايستاده بودم و منتظر بودم , از پشت سر شنيدم كه يك نفر اسمم را صدا ميزد و پشت بندش ميگفت جان.چند بار صدا زد. خواستم به خودم نگيرم.شك كردم.گفتم شايد اشنايي ديده و شناخته م.دارد صدايم ميزند.برگشتم و چند بار گفتم جانم؟ جانم؟ بله؟ طرفي كه داشت صدا مي زد رفت سمت دختري با دامن بلند مشكي كه شال قرمز خوشرنگي روي سرش انداخته بود.چند نفري كه نزديكم بودند بلند بلند خنديدند.حق داشتند.خودم هم بودم ميخنديدم.مگر نه اينكه همه ي اين سالها هروقت خواستيم خاطره ي خنده ‌داري از بابا تعريف كنيم من همان خاطره را تعريف كردم؟‌‌ ‌احتياج داشتم كسي صدايم بزند.انگار منتظر بودم. منتظر بودم يكنفر از راه برسد اسمم را بلند صدا بزند و بين انهمه آدمي كه منتظر ايستاده بودند دنبال من بگردد.

آنکه بي باده کند جان مرا مست کجاست؟

من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر

از من ای خسرو خوبان تو نظر باز مگیر


گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد

ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر*


با صداي محمد معتمدي

* سعدي

از حياط خانه هنرمندان مي ترسم.
مي ترسم وقتي نشستم اونجا يه كسي رو ببينم كه نمي خوام
يا
مي خوام ولي جرات روبه رو شدن باهاش رو ندارم.

يعني كلن من از تهران ميترسم.

Tuesday, September 21, 2010
اگر به‌خشم روی صدهزار سال ز من،
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

مولانا

Labels:

رسيدن به گل وقتي كه زندگي گلداني ش رو شروع ميكنه , هيچ لذتي نداره.همون قدر مسخره ست كه يكهو بدوني اين درخت گنده كه جلو چشم تو قد كشيده , ريشه نداره, و بيخودي سرپا بنده, البته, البته به يك چيز ديگر پيوندش زده ند.اين پيوند بار هم ممكنه بده يا داده ولي هيچ وقت نمي شه باور كرد كه پيوند گرفته يا نه.درخت هميشه ممكنه بيفته چون ريشه نداره .چون از بالا , از ظاهر به يك چيزي پيوندش زده ند كه نيفته و چيزهاي بيروني همشون افتادني هستند .مي فهمي؟

بهمن فرسي / نمايشنامه ي گلدان
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم
ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو
يار و نگار در برت دور مشو دور مشو
خلق منم خانه منم دام منم دانه منم
عاقل و ديوانه منم دور مشو دور مشو
كعبه اسرار منم جبه و دستار منم
راهب و زنار منم دور مشو دور مشو
مير منم پير منم بسته به زنجير منم
صاحب تدبير منم دور مشو دور مشو
شاد منم داد منم بنده و آزاد منم
اندوه دل شاد منم دور مشو دور مشو
شام منم روز منم عشق جگر سوز منم
شمع دل افروز منم دور مشو دور مشو
روضه منم حور منم ناز منم نور منم
جنت معهود منم دور مشو دور مشو
قال منم حال منم دال منم ذال منم
مخبر احوال منم دور مشو دور مشو
راح منم روح منم مفلق و مفتوح منم
مطلع صبوح منم دور مشو دور مشو
قير منم شير منم رونق قنشير منم
مهد تباشير منم دور مشو دور مشو
نفخ منم صور منم قرب منم دور منم
واصل و مهجور منم دور مشو دور مشو
يار منم غار منم دلبر و دلدار منم
غنچه منم خار منم دور مشو دور مشو
فصل منم وصل منم فرع منم اصل منم
عقل منم نقل منم دور مشو دور مشو
نام منم بام منم صبح منم شام منم
حاصل ايام منم دور مشو دور مشو
روز منم روزه منم آب منم كوزه منم
صاحب دريوزه منم دور مشو دور مشو
گنج منم رنج منم چار منم پنج منم
روز و شب آهنگ منم دور مشو دور مشو
شمس منم ماه منم حاجب و درگاه منم
غافل و آگاه منم دور مشو دور مشو
شيخ منم شاب منم ابر منم آب منم
بيخود و بيخواب منم دور مشو دور مشو
شمس شكرريز منم مفخر تبريز منم
خنجر خونريز منم دور مشو دور مشو

Monday, September 20, 2010
WFP يا WORLD FUCK PROGRAMME
بياييد يه طرح بديم به صدا و سيما
يه ميان برنامه بدون جدول زمان بندي پخش كنن هر روز
كه يه نفر خيلي شيك و تر و تميز بياد بشينه تو استوديو و بگه فاك
خيلي عصباني و اگزجره هم نگه
ميتونه عصباني هم باشه ولي ميتونه با دهن گل و گشاد و لبخند هم بگه.
نگه فاك كي و چي.
بذاره به عهده خودمون.
هر كي هر چي دوست داشت بعدش بذاره.
همين كه غافلگيرت ميكنه خيلي خوبه.
يهو تي وي رو روشن ميكني دو ديقه بعد يكي با كت و شلوار شتري و قيافه اون مجريه حياتي
مياد ميگه فاك.
بده؟

ازونجايي كه صدا و سيما قبول نميكنه
بياييد خودمون اين كارو بكنيم.
هر كي بشينه يه فيلم دو ديقه يي از خودش بگيره و توش بگه فاك.
بعد رو سي دي رايتش كنه
تو بسته بندي شيك بذاره و ببره سوپر سر كوچه ,كلوب سر خيابون و همه جا كه بفروشن.
مث همين قهوه ي تلخ.
باباتون ميره سوپر سيگار بخره با يه سي دي مياد خونه.
ميذاره تو پلير ميبينه شما يهو بهش ميگين فاك.
يا رفيقتون , رييستون , زنتون , شوهرتون, همه اسبقاي زندگيتون از شوهر گرفته تا بوي فرند و همكلاسي مدرسه ممكنه ببين
اصن نفروشن.مجاني بدن دست مشتري.
بذارن تو پاكت شير و پنير و پفك بدن طرف ببره خونه ش.
مجاني يه فاك بشنوه.
تو هم مجاني يه فاك دادي به عالم و ادم.
اگه كسي بهتون گفت سي دي فاك داري به من بدي؟
بهش بگين نه! برو بخر. سر كوچه هست.سوپر درياني داره.كپي نكنيد.
بذاريد فاك هامون ارجينال بمونه.
فاك هاي جديد اضافه بشن .

كم كم جهاني ميشه.
مث برنامه جهاني غذا.
عوضش ميشه برنامه جهاني فاك
شبكه هاي خارجي ازش استقبال ميكنن.
هر كي تو دنيا اين كارو ميكنه.
ميشه واسش آرم و مقرّ و سايت راه انداخت.
برنامه بين المللي فاك
حتي ممكنه خيلي جهاني بشه
مردم سي دي هاشون رو جا بذارن واسه همديگه تو پاركا , خيابونا, كتابخونه ها
من سي دي تو رو ميبرم خونه
تو سي دي يه آفريقايي رو مي بري خونه ت
فاك هامون دست به دست مي چرخه تو دنيا

هراس هاي بيهوده

يكي نبوده به شاعر تذكر جدي بده
اگه بيهوده بود كه هراس نميشد اسمش.

نظر منه.تا بقيه چي بگن.
هراس هراسه.با ترس هم فرق داره.
نميفهمي بيا با هم رفاقت كنيم تا بهت بگم.
يه نفر اينجا نشسته كه نميدونه چيكار كنه
از تركيب كلمه ها و جمله ها و پاراگراف ها هم لذت نميبره
يه ادمي اينجا نشسته كه دلش مي خواد بره عر بزنه جاشو نداره
ميخواد بره بميره جرات و قدرتش رو نداره
ميگم قدرت چون نيروي زندگي خيلي قويتر از اين حرفاس
يه ادمي اينجا هست كه دلش مي خواد دوباره بشه 17 سالش.
بره امتحان تغيير رشته بده
كنكور هنر بده دوباره
با زهره بشينه رو تاب اون دانشكده مسخره هه و هرهر بخنده به
چنگيز و اون رفيقش
يا
اصن بره دانشكده مريم اينا
بره لابراتوار اون نگاتيوا رو ظاهر كنه حالشو كه نبره هيچ
فحش هم بخوره

اينجا يه ادمي هست كه
خيلي خسته ست.
عمر دوباره مي خواد واسه همه حسرتاش
همه اون حرفاي نزده
كاراي نكرده
ماجراهاي تموم نشده
كه ديگه شروعشون نكنه.

كاش من انقد حرف نداشتم. انقد احتياج نداشتم بنويسم. كاش ميشد اينا رو ننوشت
به جاش يه داستان نوشت درباره اون دختره كه ترك موتور نشسته بود و موهاي هويجي ش از زير كلاه كاسكت بيرون زده بود و
ادم خيال ميكرد پسره ولي دختر بود.


بياين اروم سرمون رو بذاريم يه جايي و بميريم همگي.
ترسش كمتره.
يعني واقعن هنوز هستن ادمايي كه قصد دارن عن خاصي بشن؟
يا هنوز هستن ادمايي كه مي خوان گه خاصي بخورن در زندگيشون؟
يا هنوز هستن ادمايي كه به دانشگاه و نمره بيست و هميشه اول بودن افتخار ميكنن و اميد دارن؟

در‌ اخر ميشه همون كه يعني واقعن هنوز هستن ادمايي كه قصد دارن عن خاصي بشن؟
Sunday, September 19, 2010
من يه ژانرم
اينايي كه از خودشون بدشون مياد.


آرزوهامُ به يه حباب بدم
بدم مياد از شبايي مث امشب كه تو مهموني حالم بد ميشه.
بدم مياد نگام ميكنن وقتي يهو رو فرشاي نخ فرنگشون بالا ميارم
وقتي ميدونم چقد ادماي حساسي ن. چقد چشماشون نگران داره اون گند و كثافتي كه من درست كردمو نگا ميكنه.
بدم مياد تو مهموني برم تو دستشويي بشينم همينجور كنار ديوار
هي عق بزنم.
بعد هي بيان پشت در
در بزنن بپرسن: خوبي؟ باز كن درو! چي شد؟

من متنفرم ازون قيافه ي عنم كه پاي چشمام يهو تيره ميشه و
گند مي زنم به عكس ملت

بدم مياد از خودم كه نميدونم با چه اعتماد به نفسي
صندل مي پوشم ميرم مهموني و لاك نميتونم بزنم.
بعد هر كي چشمش به ناخنام ميفته
يه اه و اوهي ميكنه و ميره كنار
فك ميكنه قارچه , ميترسه بگيره.
بعد نميتونم بهش بگم : نه عن خانوم! قارچ نيست.جوابش تو كيفمه. ميخواي نشونت بدم خيالت راحت بشه؟
نميشه ديگه. خدايي ادم چي بگه.

بدم مياد مدام از ادم مي پرسن اينو ميتوني بخوري؟ اونو چي؟
شيطونه ميگه بهشون بگو : اره عزيزم. من اون بشقاب رو هم ميتونم بخورم كه خفه خون بگيري تو.
جاي بشقاب مي توني خيلي چيزاي ديگه بذاري .
من عرضه ندارم بنويسم.
تو خودت جاي من هر چي دوست داري بنويس.

متنفرم كه بايد هميشه اينجور جاها بشينم شرح پريشاني خود م رو گوش بدم.
ازين اخلاق دكترا متنفرم . كه مدام همه چيزو كيس ميبينن ميخوان نظر بدن. تشخيص بدن.گند بزنن به اعصابت.


من هيچ كيو ندارم. هيچ كيو.
جز مامانم كه اونم نميدونم چقد به من وابسته ست
هيچ كس رو ندارم.به هيچ احدي هم وابستگي ندارم جز مامانم.
بريدم از خيلي ها.
تنها آدمي هم كه هنوز حسرت مي خورم كه كاش ميشد باشه يا بود يه ادميه كه اينجا نيست. دوره.
راستش رو بگم حسرت هم نيست. يه جور دلتنگيه. كه اونم خوب ميشه.
از اون هم بدم مياد كه تازگيها نگران شده ميل ميزنه ميپرسه چطوري

من فقط دخيل بستم به تك تك اون ميله هايي كه دستم بهشون نرسيده. من تو ذهنم همونجوري كه ملت طناب دار واسم بافتن به اون ميله هاي طلايي رنگ , توو خواب , توو بيداري , وسط مهموني , موقع كتاب خوندن , موقع رقصيدن با خواهرزاده م با ترانه ي " من دوست دارم بيشتر و بيشتر " , نخاي سبز رنگ گره زدم.بعد ميتونم به آروم باز شدن تك تك اون گره ها فك كنم و آروم بشم.
به ادمي كه ممكنه لحظه ي باز شدنِ گره هه اونجا باشه و اون لحظه رو ببينه.
من اميدوارم و همه چيز رو سپردم و كشيدم كنار.







دلم سينما مي خواست.مژگان مي رفت تنهايي.طرحم را ميكشم.
منتظر اتوبوس, از روي جوبها مي پرم.آواز مي خوانم..دختر چادري بهم چشم غره مي رود.ها ميكنم توي كاپشنم.توي اتوبوس سمت مردها مي ايستم..ها ميكنم روي شيشه, چشم و ابرو ميكشم..CANNONBALL را پلي ميكنم.همين جور كه به آدمهاي توي ماشينها نگاه ميكنم بستني زمستاني م را گاز ميزنم..و هي فكر ميكنم كه به "ميم" گفته بودم كه من ذاتا آدم شادي هستم..ولي نمي فهمم از كجا مي آيد اين رخوت..انگار كه قبلن مثل يك بادكنك ي بودم كه سوراخ بوده..ولي ندانسته بادش ميكنند و بعد همين جور هوا از همان سوراخ كوچك بيرون مي آيد و حالا رسيده به آخرش.و هي خالي ميشوم..از شب مهماني سرم گيج مي رود..
توي مترو چانه م را ميكنم توي يقه م.تند تند از پله ها بالا ميروم..ميلرزم از بادي كه يهو مي پيچد..دور و برم را نگاه نميكنم.ميترسم..ميترسم از هجوم آدمها به سمت درها, در واگن, در اتوبوس.كنار ميايستم همه پياده شوند.به جاي آدمها ,خيره ميشوم به تابلوي سيرك ايران و ايتاليا..CROWD CHANT توي گوشم مي كوبد..و هي ميروم به بازي لاتزيو –رم..و صداي مرجان كه هي قطع و وصل ميشد..كه صدا با تاخير ميرسيد و من كه نامه هايم را پست نميكردم..نامه هايي كه ميرسيد را باز نكرده پاره ميكردم..سراغشان را بايد از سطل سر كوچه ي ميلاد اينها گرفت..توي هوا طرح ميزنم..كم مانده خر و گاو ببينم تا طرح بزنم, شيشه ش كنم..
مي نويسد كجايي؟..ميگويم داغون..فعلن بي خيال..مي نويسد پس ميزنگمت..ولي نمي زند..هيچ وقت..
به باراني كه دارد آن بيرون ميبار فكر ميكنم..نكند اشكال از من است؟نكند تقصير من بود كه هم خر را ميخواستم.هم خرما را هم خدا را؟.ازسربازها دوري ميكنم..با پله..پله برقي را دوست ندارم..سرباز توي واگن پايم را لگد ميكند..گريه م ميگيرد.دلم ميخواهد كتكش برنم..مي خواهم به يكي بگويم ببين! ديگر نمي ترسم تنها با شال بنفش توي واگن مردها بايستم.و نگاه كنم به دخترهايي كه دست مردانه اي روي كمرشان است..و نگاه مشتاقي شايد از بالا نگاهشان ميكند..حسادت ميكنم و خوشحال ميشوم از خودم كه مي دانم دارم حسادت ميكنم..
توي اتوبوس پنجره را باز ميكنم و دستم را از پشت مي چسبانم به شيشه..زور ميزنم انگشت وسط را از انگشت حلقه دور كنم..نمي شود.هي مي خوابد رويش. و من ديگر نمي توانم ساز بزنم..من ساز نمي زنم...انگشتهايم عصيان كرده ند..پنجره را ميبندم..يخ ميزنم..مثل آن شب كه توي مترو يك بوي آشنايي مي امد..عطر كي؟كجا؟..ترسيده بودم..مي خواستم خودم را قايم كنم..بعد بو دور شد انگار.دوباره محكم و با اعتماد به نفس از كنار واگنها رد ميشدم. و گاهي توي واگنها دنبال آشنا ميگشتم..داشتم بيرون مي رفتم كه دوباره بوي آشنا پيچيد..پله ها را دو تا يكي كردم..بو نزديكتر ميشد.آن طرف بزرگراه بود كه هي زنگ مي زدم به "تو" كه آدرس كجاست.كه فرار كنم..كه عينك نداشتم5/2 آستيگمات و 5/0 نزديك بين و ديگر 4 متري م را نمي بينم..غزال ميگويد ولي با چه اعتماد به نفسي راه ميروي انگار نه انگار..از روي پل پايين را نگاه كردم..كسي نبود..هنوز سرم گيج ميرود..دلم ضعف ميرود..تا خرخره خورده م بازهم ضعف دارم..روي ساق پايم پر از كبودي ست..نكند؟83 بود انگار..هنمين موقع ها..خوش خوشان راه ميرفتم كه يكهو لاغر شدم..
كه برف مي آمد آن روزها..از روي خرك طراحي افتادم.بقيه ش يادم نيست..داشتم شمس مي خواندم.طراحي ميكردم.سرم گيج رفت انروز هم..با صورت كوبيده شدم كف كلاس..امروز هم سرم گيج رفت..كسي كه يادش نيست.كسي نامه هم نمي نويسد..نوشته بود كتاب هم گران شده است..و من به بيسكويت تردم گاز ميزنم..حواسم ميرود به مردهاي اتوبوس..خيره ميشوم..به زنهاي چادري كه با شوهرهاي ريشويشان مي ايستند و با موبايلشان ور ميروند.يا توي گوشي شوهرشان دنبال عكس زن ميگردند..دستم را ميكنم توي جيبم..بستني زمستاني دومم را گاز ميزنم..و يخ ميزنم توي متروي صادقيه.پياده ميشوم..ميترسم..از تاريكي..از تاريكي يي كه يكهو ميخورد توي شكمم..صورتم..تاريكي سينما را مي خواهم...تاريكي انگار حجيم باشد..كسي از من نمي پرسد..پشيمان ميشوم..كاش با
مژگان رفته بودم..

29 آبان هزار و سيصد و هشتاد و شش
Saturday, September 18, 2010
هشت و نيم
عکس 98 - سرور 7
سالاد بادمجان سرد
مواد لازم :
بادمجان تنوري پوست گرفته شده : هر چند تا دوست داري

خيارشور نگيني خرد شده:500 گرم

سير :1 حبه

سس مايونز : 1 پيمانه

نمك و فلفل به ميزان لازم

طرز تهيه:

ابتدا بادمجان ها را تنوري كرده و پوست بگيريد و روي تخته ساطوري كنيد.
سپس درون يك ظرف ريخته و خيارشور نگيني شده را به ان اضافه كنيد.سير را رنده كرده و با بادمجان و خيارشور مخلوط كنيد.
در اخر سس مايونز را به ان اضافه كنيد و خوب هم بزنيد.
گوجه هم براي تزيين .
از ريدرِ آيدا اشتري
آدمیزاد بیست و پنج سالش که شد اگر دید از آخرین باری که خوشحال بوده...از آخرین باری که واقعا خوشحال بوده هفت سال گذشته است یعنی فااااااااتحه...

- دخترک
آيا از پس اين گم گشتگي هاي ياس آور و اين سرگرداني ها
بندر مهربان درخواهد رسيد؟
تا روح من عاقبت آسايشي يافته
از روي موج شكن استواري كه نزديكِ خشاب گردان است به دريا بنگرد؟

مائده هاي زميني
رفتم كنسرت شون.
تو بالكن اول بودم.
صندلي م رو به پيانو بود.
اومد نشست پشت پيانو.
اگه 7 سال پيش بود من به جاي اون دختره ,روبروش نشسته بودم و فلوت مي زدم.
امشب دوباره اسمش رو سرچ كردم.
.صفحه ها رو بستم
چايي ترش دم كردم واسه خودم.
به ياد 7 سال پيش
, و اون روز عصر سر كلاسش
با خودكار آبي استدلر جديدم
تشكم رو سوراخ سوراخ كردم.

شهريور 1389
يه چيزي گفت.
نوشتم : ببين من متنفرم از اين جمله ولي درست ميشه.
نوشت: خدايي خودمون هم ميدونيم درست نميشه.
گفتم : اره .هي بدتر ميشه.
گفت: نذاريم بدتر بشه.

تنها اميدم اين بود كه يه ادمي هست اين وسط كه نميگه درست نميشه.

هر كاري ميكنم خودمُ نجات بدم
طنابه بيشتر گره ميخوره.
شب مورد نظر
باید یک شب زمستون بشینیم دور یکی از این علاالدین های قدیمی و پتو ها را بکشیم روی سرمان. کتری را بذاریم روی علاالدین و چایی بخوریم، از آدم هایمان بگوییم، نچ نچ کنیم . یهو همه مان ساکت شویم و هرکسی خودش را به چیزی مشغول کند یکی با گل های فرش لاکی قدیمی اتاق یکی با استکان قد کوتاه و... تا
اینکه دسته ی کتری یک وری بیفتد و همه از جا بپریم و همه چیز از کله مان و تا صب بخندیم... باید یک شب بشینیم. باور کنید. یک شب نیاز است

سيما
اضطراب دارم.نميدونم چيكار كنم.هر دو ديقه يه بار مودم رو خاموش روشن ميكنم. خودم هم نميفهمم دارم تو اين اتاق چيكار ميكنم.
هر لحظه ميرم تو يه فازي , يه كتابي ميگيرم دستم ميخونم دو صفحه مي ذارم كنار.
ميشينم فيلم ببينم , 5ديقه ميبينم ميذارم ميرم تو هال.
مامان خوابيده جلو تلويزيون .خواهرزاده م كارتون ميبينه.با مامان ميگه ميخنده به شوخي هاي مجري برنامه.
دوباره ميام تو اتاق.سعي ميكنم بخوابم.نميتونم. پاهامو ميچسبونم به ديوار سرد.لرز ميره تو تنم. ملافه رو ميكشم رو تنم.
بلند ميشم ميشينم وسط تخت.شروع ميكنم شماره هاي توو موبايل رو مينويسم تو دفترچه تلفني كه تازه خريدم. خوشگله دفترچه هه.جلدش چرمِ قهوه ييه.يه جور حس خوب و انسان متمدن بهم ميده.
وقتي قراره موبايل نداشته باشي بايد دفترچه تلفن داشته باشي.
سر بعضي اسما مشكل دارم. نميدونم بر اساس اسمش يادداشتش كنم يا فاميليش.
اسم چار نفرو مينويسم باز اضطراب ميگيرم.
ميام دو خط وبلاگ ملت رو ميخونم.باز ميرم تو هال.
يه ترانه يي اون روز تو تاكسي بود وقتي چونه م رو ميديدم تو اينه.
توش ميگفت : نذار اين فاصله يبيشتر شه.
همينجور با خودم ميخونمش.
عكساي جشن خانه سينما رو ميبينم.عكس اصغر فرهادي.
ياد كلاسا ميفتم.ياد روز اول كلاسش. ياد همه چيز. اينكه چي شد من اون كلاسُ رفتم.چي شد اون روز صبح كه رو پله هاي اون خونه هه نشسته بودم و منتظر بودم كارنامه باز بشه برم ثبت نام.
آدماي اون روزا.سارا. سياوش و همه.
مصطفي كه تو جلسه هاي گروه واسه اضطراب ميومد و اتفاقي تو كارنامه كه ديدمش ميخواستم بميرم. انگار اضطراب جذام بود كه نميخواستم كسي اونجا بفهمه من يه دوره يي انقد اضطراب داشتم كه مدام اسهال بودم و بالا مي اوردم.
اون روز هي الكي روم رو ميكردم يه سمتي كه منو نبينه نشناسه كه اخر سر هم لواسون كه رسيديم طاقت نياورد اومد ازم پرسيد من همون دختره م؟ بعد هم كه رفتم سر كارش.
ميم اومد اونجا .
و بعدش و همه ي بعدش تا امروز.





Friday, September 17, 2010
ارواحي از گذشته برايش فندك ميزنند*
امروز تو تاكسي صندلي جلو نشسته بودم.اينه ي بغل يه جوري تنظيم شده بود كه فقط ميتونستم چونه م رو توش ببينم.
تقريبا 45 دقيقه وقت داشتم كه خوب تو آينه به چونه م خيره بشم.نگاهش كنم.
الكي دهنم رو تكون ميدادم كه ببينم چونه م موقع حرف زدن چه شكلي ميشه.گاهي هم مسافري كه عقب نشسته بود رو نگا مي كردم.
موبايل رو دراوردم , سايلنت ش كردم و گرفتم تو دستم. الكي شماره ي خواهرم رو گرفتم و شروع كردم باهاش حرف زدن.
همينجور كه داشتم با خواهر فرضيِ اونور خط حرف ميزدم چونه م رو نگا ميكردم.اينكه وقتي ميگم : خب, چه شكلي ميشه. يا وقتي ميگم : بهت زنگ مي زنم دوباره , چه جوري تكون مي خوره. يه جور استخونيه خوبيه. خوشم اومد ازش. تا حالا بهش دقت نكرده بودم.يه فرو رفتگي خوبي هم داره كه دوسش دارم.انگار يكي وقتي بچه بودم , ميخواسته بخندونه م , انگشتش رو گذاشته وسط چونه م و بعد جاي انگشتش مونده.

خونه كه رسيدم اول از همه عسل خوردم. بايد به بامزيِ درونم يه نامه بنويسم.
دلم براي مامان تنگ شده بود.با هم شام خورديم.خواستم بخوابم ولي نتونستم.

نشستم اينجا , يهو هوس كردم برم فيس بوكمُ ببينم.اكتيوش كردم. باز ويرم گرفت سرچ ش كنم. وال ش بازه واسه همه.نشستم تك تك كامنتا رو خوندم.ادمايي كه از وقتي من رفتم اومدن , تك تك كلمه ها , همه مثل دستاي محكمي بودن كه از پشت شونه هامو گرفته بودن و تكونم ميدادن, كه ببين.بخون. عكساشون ازم سوال مي پرسيدن. ميگفتن ما رو مي بيني؟ ما اينجاييم. تو پرت شدي بيرون. تو نمي توني تو اين حلقه باشي.
فري گيت از يه جايي به بعد كار نكرد. هر چي كليك كردم رو older , چيزي لود نشد.
بعد يهو چونه م شروع كرد به لرزيدن, انقد كه نتونستم جلو خودمو بگيرم.دوييدم رفتم جلو اينه ي حموم نگاش كردم.همينجور تند تند مي لرزيد. فشار دستايي كه تكونم ميدادن كمتر شد.
روي ضربدر بالاي صفحه ها دونه دونه كليك كردم.دوباره رفتم عسل خوردم.نشسته م همينجا. براي بار نهم پلي شد..



* عباس صفاري
آدم يه وقتايي بايد خودش از كادر خارج بشه و
به دوربين فكر نكنه.

عکس 98 - سرور 7

آمد "ب" در پاي "الف" افتاد.
گفت : "به چه آمدي؟"
گفت: " من شرح تو دهم.يكي نقطه-و آن مِهر توست- در جان دارم.همان معني اَلِفم.
سِرّ تجريد مي گويم".

مقالات شمس



Tuesday, September 14, 2010
خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن
تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد كه ايام نماند
گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن

مرغ كم حوصله را گو غم خود خور كه برو
رحم آن كس كه نهد دام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد مينوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دسترنج تو همان به كه شود صرف به كام
داني آخر كه به نا كام چه خواهد بودن

پير ميخانه همي خواند معمايي دوش
از خط جام كه فرجام چه خواهد بودن

بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاي من بدنام چه خواهد بودن

حافظ
نوشت : امروز ثانيه شمار ساعتم از كار افتاد و اولين چيزي كه يادم اومد تو بودي.
نوشت: خنده م گرفت كه اين ساعت بيخيال شد اما ذهن من هنوز داره نشخوار گذشته رو ميكنه و رنج مي سازه از توش.

نوشتم : من " چيز" م؟

مي خواستم فضا رو عوض كنم.
ناراحت شد. خداحافظي كرد.رفت.
طلسم جادوگر بايد
با دستاي تو بشكنه
پونه مي ريخت تو دامنش تا مادرش چادر كنه
ميرفت كه از بوي علف تمام شهرُ پر كنه
هنوزم مي شه از ستاره مايوس نشد.


امشب
دلم خواست يه وقتي بميرم كه پير نشده باشم.
ادم خوبه تو اوج بميره.

خنده م ميگيره. اوج من دقيقن كِي و كجا بوده؟

الهي سر به تنت نباشه.
اصن نميدونم اين "ت" به كي بر ميگرده.
به هر كي خورد , خورد.

اين همه تنِ بي سر, يكي ديگه هم روش.
امروز خانم دكتره خيلي خوش اخلاق بود. به حرفام گوش داد.
گفت : نترس! دهه!
منتظر جواب ازمايشت باش.

الكي هم گفته باشه باز من دلم گرم شد.
از ترمينال , از ارژانتين بدم مياد.
مجبورم.
اون لحظه يي كه پياده مي شي و بايد تصميم بگيري اول كدوم كارت رو انجام بدي.
بعدش كجا بري.ناهار بخوري. بري بيمارستان.
بيمارستاني كه شقايق نداره به چه دردي مي خوره؟

فردا شب
تنها ميرم ميشينم اونجا

خوبه.مطمئنم.خواهره گفت : ديوونه! تنها؟
گفتم : هوم.توام نيا.

اصن يه وقتايي بايد بري بشيني يه جايي تنهايي, خيره نگاه كني.
گوش بدي.بياي بيرون. بري يه جا بخوابي.

به من مديونيد
حلالتون نميكنم.
به خدا.


نظرم رو تو وبلاگش خصوصي فرستادم.
و يادم رفت به آن دشت بزرگ.بزرگ؟
به پر زدن هاش , به رقص هاش.

فقط 22 ساله م بود.فقط.


با هواشناسيِ گوگل فال گرفتم.
اين اومد: Partly Cloudy
هنوز يك اتفاق هايي , يك حرفهايي , هديه هاي باز نشده يي هستند كه نمي تواني براي هيچ كس تعريفشان كني.
من خيلي زور زدم توي جلسه هاي روانكاوي و مشاوره و اين جور جاها تعريفشان كنم.به قول خودشان گره هاي روانم را يكي يكي باز كنم تا انقدر گريه نكنم ولي نشد.
يعني فرو رفتم توي مبل هاي راحت و نرم ونشد كه از زمستان83 حرف بزنم, از ناخنهاي كبودم از سرماي كرج, از تابلويي كه خيلي وقت است به ديوار نيست.
نمي شد براي غريبه يي كه نشسته روبرويت تعريف كني چرا هنوز هم وقتي حرف از اولين برف سال ميشود من بغض ميكنم, رويم را ميكنم يك طرفي تا اشكهام را نبينند.
يا سخت است نوشتن شبهايي كه پياده از ميدان ارياشهر تا خانه مان ميرفتم و دير به تاتر رسيده بودم و در را بسته بودند و ديگري نشسته بود توي سالن و منتظر نمانده بود چون وسط ميدان انقلاب خون دماغ شده بودم و دير رسيده بودم.
از جشنواره فيلم و صف هاي طولاني حرف زدن سخت است. از دكه يي كه روبروي سينما فلسطين است, از آن روز جمعه ي پاييزي ه داراباد نوشتن سخت است.
از تابستان آن سال و توي گرماي مرداد دم سفارت گريه كردن نمي شود نوشت.هروقت پرسيده ند چرا سانسور ميكني , يا چرا يكجاهايي را تعريف نميكني جواب نداشته م, فقط نگاه كرده م و هي از توي جعبه دستمال كاغذي, دستمال بيرون كشيده م و اشكهايم را پاك كرده م.
امشب هم كه گفتند كلاردشت من باز حواسم را پرت ميكنم به ور رفتن با گوشي برادرم كه هي يادم نرود به عكسهاي دو نفره , به كلاس هاي فيلنامه نويسي و اسمس اخر كه در جواب نوشته بود : بله؟

چرا شنيدنِ جان يا جانم بايد انقدر با خودش معني و لايه هاي تو در تو و اين حرفها داشته باشد كه شنيدن بله , بعد از مدتها, مثل بختك بچسبد به گلويت و ول كن نباشد.نكنيد اين كار را.اگر رها كرده يد و رفته ايد برويد.به جاي جانم نگوييد بله وقتي ادم انتظارش را ندارد.

Monday, September 13, 2010
ماندالايي در ذهنم.
درياي عاشقان غريق,
سربازهاي مغروق,
درياي بردگان مفقود.
دريا
ي
غرق

درياي قهرمانان,
كه با نجات معجزه اساشان
پايان براي قصه هاي عجيب
مي سازند.

درياي فاتحان بيگانه,
درياي ناخدايان پيروز-
بر مردم گرسنه ي ساحل.


اي روح البوكرك-
گسترده در كبودي بي انتها!
اي روح همه آبها همه از تو!


يكبار از خليج مجروح فارس,
وز تنگناي حوصله ي عمان,
و هرمز فسانه,
تا زنگبار و دارالسلام,
كف هاي تشنه ي عظمت را
كه عاشقان قدرتند,
كه دختران تسليم ند,
تا پرتقال, سوي تو خواهم راند.
تا پرتقال موعود,
تا پرتقال ملوانان بزرگ
تا پرتقال تاريخ
تا پرتقال سلطه
تا پرتقالِ
درد.


درياي دوستي:
در اب هاي بدرقه,
در اب هاي استقبال,

درياي دشنام
-درياي رهزنان
درياي جاده هاي معمايي-


درياي مرگ,
-مرگِ در اب هاي مشقت
مرگِ در اب هاي جنايي

درياي دور و نزديك
درياي آب و ساحل


درياي كار و بيكاري,
بيعاري

درياي خشم و آرام,
با دوزخ و بهشت بهم ريخته.
مجموع كارهاي درهم,
تصوير ذهن اشفته,
اي ذهن,
آشفته!


رويايي-5
ديدم براي جامعه ي اب ها
نظم بزرگِ ازادي ست
آزادي ست و عرياني


يك لحظه از زمينِ عادت
يك لحظه از زمينِ برف
از جامه ي عدالت و قانون
عريان شدم


در آب هاي آزاد
عريان شدم.

در آب هاي عريان
نظم بزرگ آزادي ست.

رويايي-4
حالا
ديگر از مرگ نمي ترسم.

رويايي-3
نگاهم كن زاير!
زمان درازي نگاهم كن
تا براي تو جالب شوم.

رويايي-2
بدن تمام شد
و من تمام,
و احتياج بال
به گودال

رويايي-1
قطعا تو اولين فيلمي كه بسازم
بازيگر نقش اول ش كه ميدونم كي ه
داره اين اهنگ باب مارلي رو مي خونه و
خيلي قطعي تر اينه كه
خوندنش كه تموم بشه
سيگارش رو كه تو زير سيگاري خاموش كنه
وقتي داره مانتوش رو مي پوشه و ميره بيرون
برمي گرده به مرد داستان ميگه :
به درك! يا گور بابات!
يه همچين چيزي.
سيوند
به گزارش خبرگزاري پارس
ميراث فرهنگي به وزارت نيرو پيوست

بانك پاسارگاد-شعبه تخت جمشيد-
وام ازدواج ميدهد

استخر , نام سابق دشت مرغاب است

به همت كارشناسان داخلي
مقبره كوروش به جكوزي مجهز مي شود
شعار هفته : آب آباداني ست

-نيست!

اكبر اكسير
داره ميخونه و يه جاش ميگه : "عاشق وفادار"

چه حرفا
به حق چيزاي نديده و نشنيده!


Labels:

يعني جدا خوش به حال اونايي كه دلشون شاده, خيالشون راحته وتنها نگراني و دغدغه شون منشور كوروش و دانشگا قبول نشدن و بهم خوردن مهموني و قبض موبايل ه.
واقعن در اين لحظه به همتون حسادت مي كنم.


Sunday, September 12, 2010
يك شنبه
امروز براي مراسم مسجد نرفتم.
صبح بيدار شدم.رفتم بيمارستان.
ظهر برگشتم خانه.انقدرتكدانه ي آلبالو و هاي باي توي حلقم ريخته بودم كه داشتم بالا مي اوردم.
ناهار خوردم.نشستم فيدهايم را خواندم.لايك زدم.فحش دادم.موبايل ندارم. خوشحالم.از موبايل نداشتن. ازينكه كسي پيدام نميكند.
بعد از ناهار مامان خوابيد روي كاناپه و سريال تماشا كرد. پيام بازرگاني كه رسيد داد زد بعداز ظهر بيا. داد زدم نه.
اصرار نكرد. خوشحال شدم. وقتي عصباني م.ناراحتم. گريه دارم. احساس بدبختي ميكنم ميروم ارايشگاه.رفتم الكي بند انداختم.بند انداختن چيز خوبي ست.نرمي بعدش را دوست دارم.
شاگردش گفت: ابروهات؟ گفتم : نچ و بلند شدم.
پول بليط كنسرت و دارويي كه دوستي اورده بود را ريختم به حساب.
از ادمهايي كه وقتي به عابر بانك ميرسند خنگ و كودن و كند ميشوند متنفرم. دلم ميخواهد بپرم ان جلو , كليدها را يكي يكي فشار بدهم. ببينم كجاي اين پروسه انقدر سخت است كه دو ساعت صبر ميكنند كه آيا كليد "دريافت رسيد" را فشار بدهند يا نه.
كجاي اين پروسه انقدر سخت است كه وقتي نوشته مبلغ درخواستي از موجودي بيشتر است و رسيد هم بهشان ميدهد , باز كارتشان را ميفرستند آن تو. انتظار معجزه دارند از عابر بانك؟
پول آن دوست را نشد كه بريزم.شماره كارت را قبول نميكرد. ميگفت اشتباه. حرص خوردم.
رفتم توي مطب دكتر نشستم.زنگ زدم به خواهرم. پرسيدم چه خبر؟
گفت هيچي.دايي اينجاست. امده.حال ناهيد را پرسيدم. گفت افتضاح. قطع كردم.
تلويزيون توي مطب داشت تكرار فوتبال جام جهاني را نشان ميداد. عينكم را دراوردم كه بهتر ببينم.
بله. چشمهايم هم ضعيفند و من حوصله ي چشم پزشك را توي اين هيرو وير ندارم.
با عينك هم خوب نميديدم.توي دلم فحش دادم به خودم. به كسي كه تلويزيون را انقدر دور و بالا نصب كرده بود.يكي از خانم هايي كه نشسته بود تا نوبتش شود غر زد كه اصلن اين دكتر متخصص نيست! شاخ دراوردم. حوصله ي حرف زدن و بحث كردن با ادمها را ندارم. بله. من از اين ادمهاي گنده دماغي هستم كه توي مطب دكتر كه مي نشينم محل سگ به كسي نمي گذارم. بيخودي.دليلش را هم نميدانم. فقط دلم نميخواهد با كسي حرف بزنم. مگر اينكه چيزي ازم بپرسند كه ان وقت سعي ميكنم كوتاه ترين جواب ممكن را بدهم.
بغل دستي م گفت : نه! متخصصه! بورد تخصص داره.
خانم متخصص از غير متخصص شناس گفت: عه؟ زنه ديگه؟
داشتم كفري ميشدم.رويم را كردم ان طرف كه حداقل قيافه ش را نبينم.امده بود نشسته بود توي مطب. منتظر بود و هي هم به خاطر شلوغي مطب نچ نچ ميكرد, نميدانست دكتر متخصص هست يا نه.زن است يا مرد.
من حرص ميخورم اينجور وقتها.بغل دستي گفت: ارررره! اسمش مريمه. تو تابلوش هس ديگه.
تمام شد. نوبتم شد رفتم تو.دكتر از من خوشش نمي آيد. مطمئنم. هر بار وقتي دارم زيادي از خودم اطلاعات ميدهم مي پرد سر يك قضيه ي بيربط به مريضي م و حرفهايم را قطع ميكند.مامان ميگويد اين ربطي به خوش امدن يا نيامدن از تو ندارد. من هم قبول ميكنم و خيلي وقت است درباره ش حرف نميزنم. مامان ميگويد من ميخواهم به زور به ادمها بقبولانم كه از من بدشان مي ايد.
بهر حال دوباره ازمايش نوشت.گفت بايد بروم نمونه برداري.نسخه م را چپاندم توي كيفم.امدم بيرون.مثل روبات از مطب اين دكتر كه بيرون امدم رفتم توي ساختمان بغلي توي مطب دكتر بعدي..
بغض داشتم.دلم خواست زنگ ميزدم به كسي همانجا زار زار گريه ميكردم{اين نشانه ي خودزني, خود بدبخت جلوه دهي و هيچ خود يارو كردني يي نيست, حس واقعي مه و مطمئنم كه تو اون لحظه تنهاي تنهاي تنها و مريض و درمونده بودم} از تلفن كارتي زنگ زدم به خواهرم.
پرسيدم چه خبر؟ گفت : تو كه انقد واست مهمه ميومدي. ازت كم نميشد.
گفتم : تو هستي. بسه. من از هيچ كس خوشم نمياد.فاتحه ميگم واسش.كافيه.
قطع كردم.
منتظر نشستم تا نوبتم شود.خدا رو شكر زود نوبتم شد.رفتم تو.اين دكتر را دوست دارم. زن خوبي ست. روسري رنگي سر ميكند و كفشهاش هم مدل پيرزني نيست. ناخنهام را نگاه كرد. برهنه شدم تا همه ي پوستم را معاينه كند.اولين بار بود كه از برهنه شدن جلوي دكتر خجالت نمي كشيدم. هر بار يك بامبولي درمياوردم كه سر و ته قضيه يكجوري بهم بيايد.معاينه كه تمام شد گفت : برو نمونه برداري.ترسيدم اندفعه.يكجور بدي نگران شدم.قلبم توي دهنم بود از ترس.امدم بيرون.رفتم آزمايشگاه.خجالت مي كشيدم بگويم براي چه كاري و چه ازمايشي.انگار جذام داشتم.
مسئول نمونه گيري پرسيد چند وقته؟ گفتم : دو هفته. هيچي نگفت.
دوباره زنگ زدم به خواهرم.گفتم مامان كجاست؟ گفت :خونه. حالش هم خوب نيست. برو زودتر خونه.
از بين ماشينها خودم را كشيدم بيرون. شلوغ بود. از سر شكرايي تا باغ ملي را بيشتر دويدم.متلك هم شنيدم به حول و قوه ي الهي.مدتها بود بي نصيب مانده بودم كه امشب نصيب بردم. سهمم بود. حقم بود حتمن.به حساب اين سالهايي كه اينجا نبودم و نشنيده بودم شنيدم.سوارتاكسي كه شدم صداي داريوش بود.يكجور بي خيالي به نظرم داشت ميخواند .رسيد به : به من نگاه كن ببين/ به عشق تو چه ميكنم.
خيلي حال كردم. بعد هم مثل يك اسب ابي؟ نميدانم مثل يك حيواني كه حالا يادم نيست گريه كردم. راننده هم مرام گذاشت مسافر سوارنكرد.من هم مرام گذاشتم مثلن و كرايه 4نفر ديگر را حساب كردم.راننده ي محترمي بود. براي گريه كردنم و فضاي خصوصي كه خودم براي خودم ساختم احترام قائل شده بود.
از سر خيابان هم تا دم در خانه داشتم فين فين ميكردم.توي حياط قيافه ي ادمهاي صبور و پردرد كه از شدت درد خفه خون گرفته ند به خودم گرفتم كه يكوقت قوز بالاي قوز نشوم.
يكجايي وسط كاغذهاي حساب كتاب نوشتم : فك كن ته خط واسه تو اينجا باشه. يه كم بترس.

Saturday, September 11, 2010
كه مثلا مرگ را فراموش كنم

هيچ وقت نپرسيدم فلاني چطور مُرد. چي شد كه مُرد.همان شبي هم كه با مامان رفتيم بيمارستان, چند بار دل دل كردم بپرسم بابا كجاي اين خراب شده مُرد؟ نشد. يعني خيلي تلاش كردم.دهانم باز نشد.پرسيدن ندارد. ديدم طاقت ندارم. اينطور بيشتر خودم را اذيت ميكنم.دانستنش چه فايده يي دارد؟ مامان از ياداوريش درد مي كشد.خيلي اين را به خودم گفتم تا از سرم افتاد. يكبار نه , كه هزار بار گفتم من طاقت درد خودم را دارم ولي طاقت درد بقيه را نه.

امشب هم كه پاي سينك ايستاده بودم تلفن زنگ زد. بچه ها داشتند وسط هال كشتي ميگرفتند. بچه ي برادرم ليوانش را گرفته بود دستش ميچرخيد توي اشپزخانه و هي ميگفت عمه عمه! مامان داشت درباره ي برج هاي دو قلو حرف ميزد. با لحن يك محقق معتبر كه انگار 50 بار رفته اسناد مربوط به 11 سپتامبر را خوانده و با دست پر برگشته تا همه چيز را تعريف كند.صدا به صدا نميرسيد. شلوغ بود خانه مان. تلفن هم كه زنگ زد من دستكش به دست گوشي را برداشتم , يكي از دخترعموها آن طرف خط بود.نشناختم.خودش گفت.مطمئن بودم با من كاري ندارد آن وقت شب.گوشي را دادم دست مامان. مامان همينجور كه مي چرخيد توي اشپزخانه و تند تند احوالپرسي ميكرد و تعجب از اينكه چه خبر شده اين موقع, كنار ميز ايستاد. آرام و با احتياط.جوري كه من فهميدم ان طرف گوشي دارند خبر مرگ ميدهند.هيچ كس جز من اين لحظه را نديد.برادرم داشت با هيجان درباره اخبار فوتبال و ليگ و وضعيت استقلال با شوهر خواهرم حرف ميزد.خواهرم داشت تعريف ميكرد كه توي كانال "مي چف" يك جور سالاد تايلندي بوده كه دستورش خيلي راحت بوده . من داشتم مامان را تماشا ميكردم. دستش را گرفت به لبه ي ميز. نشست روي صندلي و پرسيد كِي؟ وقتي داشت قطع ميكرد گفت : نه.خوبم.فقط .هيچي.شبت به خير.

7ساله بودم.ظهر زمستان بود از مدرسه برگشته بودم.خواهرم شيفت بعدازظهر بود.فقط من و مامان خانه بوديم.نشستم سر سفره كه غذا بخوريم.قرمه سبزي داشتيم و من هي منتظر سالاد شيرازي با آبغوره بودم.مامان توي اشپزخانه بود.تلفن زنگ زد.غذا را نكشيده بود. سفره خالي بود.گوشي را برداشت.اول صدايش بلند بود.بعد ارام شد.بعدتر مثل يك مجسمه ي يخي نشست سر سفره.به يكي از دايي ها زنگ زد.بعد بلند شد رفت توي اشپزخانه, يك بشقاب پلو و خورشت گذاشت جلوي من, بقيه ش را ريخت دور.پدربزرگش كه خيلي عزيزبود برايش, مرده بود.حرف نميزد.

من آرام شدنهاي مامان را ميفهمم.اين شكلي شدنهايش يعني يكي مرد. رفت.جلوي سينك بودم. بشقاب را ابكشي كردم , همانجور كه داشتم ميگذاشتم توي سبد پرسيدم كي؟ گفت مهدي.نپرسيدم چرا. چي شد.همينجور كه ظرفها را ميشستم اشكهام ميريخت توي سينك.حواسم بود چيزي از دستم نيفتد. حواسم بود اشكهام را كسي نبيند.حواسم بود به دايي زنگ بزنم.بگويم مهدي.بعد گوشي را بگذارم.خودش ميفهميد.مامان رفت توي هال. شروع كرد تعريف كردن كه چطور و كجا مرده.همه شان ساكت بودند.دستهام را گذاشتم روي گوشهايم كه نشنوم.برادرزاده م امده بود كنارم هي ميگفت عمه عمه! تازه ياد گرفته بگويد عمه.ليوانش را گرفتم شستم دادم دستش.با صداي بلند باهاش حرف زدم كه صداي مامان را نشنوم. اهل فانتزي ساختن نيستم كه براي خودم قصه ببافم نه! طرف نمرده.زنده ست. فقط نميخواهم بدانم چطور رفته زير اتوبوس.چطور چه و چه و چه.ميخواهم اكتفا كنم به همان تصوير كفن پوش كه ميگذارند توي چاله و خاك ميريزند و تمام.همانجا بايد تمام شود.بيخودي ياد ناهيد افتادم.يعني الان حالش چه طور است..سكوتشان داشت ازار ميداد.گفتم زنگ بزنيد دايي. بايد بداند.مامان گفت به ما ربطي ندارد.باز به ناهيد فكر كردم.به گوشهاي سنگينش. به عروسي دايي.به خنده هاي ناهيد مادرِ مهدي.ياد بابا افتادم كه مدام داشت به ان روزها فحش ميداد.از ياداوريشان نفرت داشت. از دايي, از ناهيد , از مهدي , از همه شان.ياد حرص خوردن هاي مامان براي همه چيز. رنج كشيدنهايش.رنگ مامان پريده بود. كم كم همه خداحافظي كردند.دم در ادرس و ساعت مسجد را پرسيدند.

مامان همه ي شماره هايي كه از ناهيد داشت را گرفت.همه قطع بودند.زنگ زديم به دختر عمو كه شماره ي خانه ي ناهيد را بگيريم.دختر عمو بيخود و بي جهت برايم توضيح داد كه چطور و چرا مرده.دستم را گرفتم به لبه ي ميز.گوشي را دادم دست مامان.نشستم توي تخت.خودش زنگ زد به ناهيد. جواب نداد. انتظار هم نداشتيم جواب بدهد.ناهيد با گوشهاي سنگين, با زبان گنگ الان كجاست؟ حال و روزش..از جلوي چشمم كنار نميرود. به مامان هم گفتم. خواب ديشبش را برايم تعريف كرد.خاله ايران با موهاي قرمز ,بابا , همه بوده ند.باز به دلم افتاد .باز وير اين را گرفتم كه بپرسم بابا اينجا مرد يا بيمارستان؟ تو از كجا فهميدي؟ وقتي رسيدي تمام كرده بود؟ چرا زنگ نزدي به ما؟ بپرسم چطور ؟ چرا.پشيمان شدم.


+ چيزي شبيه ركوييم بود براي امشب


بدي ش اينه كه يقه هيچ كي رو هم نميتوني بگيري.

عكس 98 - سرور 4

موهام كه بلند بشن

مامانم واسم يه پيراهن ميدوزه
گلدار
خيلي گلدار
يه چي ميگم يه چي ميشنوي
گلاي ريز
رنگي منگي

كفشاي عروسكي مي خرم
با پيراهنم مي پوشم
موهامو باز ميذارم

وايمسم كنار ديوار
جلوي گل
دم درياچه
ميخوابم رو چمن
سرمو مي ذارم رو پاي يكي ديگه
موهام ميريزه اونور پاهاش
پاها مصنوعي ن
شما نميفهمين
يه جفت پاي مصنوعي كه شلوار پوشيديم واسش
آدم زنده نيست.

ميگم ازين عكاساي گودر
يكي بياد
ازم عكس بگيره

تو گودر شر ميكنه
شما ري شر ميكنيد
لايك ميزنيد
بالاش نت ميذاريد :

" واي اين منم!
موهاشو!
شعراي فروغ روش مي ذاريد
شعراي احمدرضا احمدي
شعراي خودتون
داستان ميگين واسش
"
نميدونين سوژه منم.
خوبيش همينه.
ندونين

يه روز تو دوربين
خيره ميشم
چشمامو تنگ ميكنم
زل ميزنم به لنز
تو دلم ميگم:
دهه! تو كه موهات بلند شد تخم جن!