خواهرزاده م كلاس اوليه.امروز بيدار شدم ديدم خونه ست. گفتم چرا نرفتي مدرسه؟ مامان لبشو گاز گرفت يعني هيچي نگو بهش. گفتم نه اخه مي خوام بدونم چرا؟ گفت معلمشون ديروز با خط كش محكم كوبيده رو ميز , اينم ترسيده قهر كرده ميگه نميرم مدرسه.
رفتم دستشويي.صبحونه خوردم.رفتم تو اتاق. تحمل نكردم. رفتم دستشو گرفتم نشوندمش رو يكي از صندليهاي ميز آشپزخونه گفتم بشين مشق بنويس.مامان هي سقلمه زد كه ولش كن. بغض كرده. نتونستم جلو خودمو بگيرم. قشنگ ميفهميدم كه شبيه اين ماماناي عقده يي شدم. صدامو بلند كردم. گفتم: بغض كنه.اصن بميره از گريه.
بهش گفتم چته؟ چي ميخواي؟ چيت كمه؟ واقعن چي كم دارن اينا؟ گفتم شماها چي ميخواين بشين؟ سرش پايين بودبا لرز الف مينوشت. داد ميزدم. گفتم كيف مدرسه ت فقط شده 68 هزار تومن.چار تا مداد و پاك كن و دفتر واست خريديم شد 100000 تومن. شلوار جين ميخري 30000 تومن. يه لحظه به خودمون فك كردم. وقتي ميگم خودمون يعني همه اونايي كه ميدونم در سطح خودم بودن.بهش گفتم من 26 ساله به توي 6 ساله حسادت ميكنم وقتي ميام تو اتاقت.به مامان گفتم بهش بگو ما وقتي همسن اين بوديم كجا ميخوابيديم.گفتم بهش بگو من چن سالم بود, مامانش و دايي ش چن سالشون بود ما تلويزيون خريديم. بعد تو چن سالته كه دو ساله تو اتاقت تلويزيون و ضبط همه كاره داري. گفتم بهش بگو اولين باري كه من يه اسپري فري دام واسه خودم خريدم چه الم شنگه يي را افتاد تو خونه چون اعتقاد داشتن اين قرتي بازيا مانع درس خوندن ميشه. بعد تو ببين وضعتُ.بهش گفتم هنوز به دنيا نيومده بودي خونه كه مي خواستن پيدا كنن دنبال خونه 3 خوابه ميگشتن كه يكيش از همون اول مال تو باشه. گفتم ميخواي بهت بگم من و مامانت اتاق نداشتيم تو هال مي خوابيديم؟ چون رو زمين خوابيدن خواص ويژه يي داشت! بهش گفتم من تمام اون زمستوناي سگيه اراك رو پياده ميرفتم دبستان و پاهام يخ ميزدن و كبود ميشدن ولي سرويس گرفتن غدغن بود چون داشتيم پول عمل قلب بابام رو جمع ميكرديم. چون خونه مون رو فروخته بوديم به باباي مامانم و هي بهش ميگفتيم مهلت بده بمونيم اينجا تا بابام برگرده بعد تخليه مي كنيم و بابابزرگم خونه رو فروخت كه ما بلند بشيم. بعد تو از الان كه 6 سالته به بابات ميگي كدوم واحد از خونه ي خيابون شريعتي مال منه؟ همين جاها ديدم داره هق هق ميكنه جرات نداره بلند گريه كنه. مامان هي داشت داد ميزد كه خفه خون بگيرم الان بچه از ترس سكته ميكنه و هي به خودم گفتم بهتر. بذار بميره كه واسه خاطر يه خط كش كوبيدن رو ميزش قهر كرده مدرسه نميره.يادمه همين مامانِ خودم چند بار منو تو تب ولرز و درد رماتيسم و ذات الريه برد گذاشت تو مدرسه گفت بايد بري وگرنه عقب ميموني از كلاس.مدير مدرسه دلش واسم سوخت بردم خونمون.گفت عيب نداره چن روز نياد تا خوب بشه.
بقيه شو اومدم تو اتاقم به خودم گفتم. به ديوار گفتم. گفتم يادته خونمون چقد بود؟ محله ش خيلي خوب بود ولي خود خونه خراب بود. خونمون 100 متر بود و ما 6 نفر بوديم. دو تا برادر داشتم كه ديگه نميشد تو اتاق پيش ما بخوابن. خونه دو تا اتاق بيشتر نداشت.يكيش پذيرايي بود واسه حفظ ظاهر پيش فاميل تجملاتي و پولدار, يكيش هم اتاق خواب ما 4 تا بود. اتاق درس خوندن اون 3 تا. من هنوز اون موقع مدرسه نميرفتم. يه روز برادرام خودشون مثلن خلاقيت زدن , دو تا كمد داشتيم اونا رو گذاشتن وسط اتاق , كه نصف بشه. من و خواهرم اونور اتاق مي خوابيديم و خواهرم درس ميخوند اينور هم برادرام. هر سال هم هر سه تاشون شاگرد اول بودن.تو تمام مسابقه هاي استان و هر مسابقه ي علمي يكي از سه نفر اول بودن. بعد تو چي ميخواي بشي؟ تويي كه از الان ميگي بي ام و ماشين مزخرفيه چون همه دارن.چون زياده. بريم ماشين از اون ور بخريم. يادمه تو سرماي سگيِ اراك بي سرويس از اونور پل فرنگي تا دبستان كه اينور پل فرنگي بود رفتم و برگشتم و هيچ كس نگفت عمو خرت چند. چون وظيفه م بود. چون روتين همين بود. چون مدرسه ي غيرانتفاعي و پول واسه درس خوندن دادن بي معني بود. چون به ما تفهيم شده بود دانشگاه يعني دانشگاه دولتي و اگه سال اول قبول نميشديم يه خنگ بوديم كه عرضه نداشته.براي قبول شدنمون, براي رتبه هاي زير هزارمون هيچ جايزه يي دركار نبود ولي اميرعلي قبول ميشه فوق ديپلم عمران و هنوز گواهينامه نداره و يه لكسوس تو پاركينگ منتظرشه چون همه ي زورشو زده تا دانشگاه قبول بشه.بهش گفتم تو ميفهمي شنيدن "پول نداريم" يعني چي؟ نميفهمي. تو هيچي نميشي و اگه هم بشي هيچ ارزشي نداره چون از پشتِ سر هزار نفر هلت دادن.تو و همه ي اونايي كه دارن مث تو بار ميان.7 8سال پيش به خواهرم ميگفتم اين هنرمندايي كه مثلن سال 1330 تو پاريس داشتن نقاشي ميخوندن چرا انقد ادعاشون ميشه؟ ميگفت خب حق داره.فك كن تو اون دوره زمونه طرف ننه باباش فرستادنش پاريس نقاشي بخونه. همين الان خود تو ميگي ميخوام برم دانشگاه, هنر بخونم بهت ميگن مگه هنر هم دانشگا ميخواد؟ ميگفتم اخه تو فك كن تو سالايي كه مردم نون نداشتن بخورن. مردم به جز اون درصدي كه پايتخت نشين بودن بقيه واقعن ول معطل بودن ,تو فك ميكني دختر يه اعيون بودن و پاريس رفتن و تحصيل نقاشي كردن چه هنر بزرگي بوده؟ نميدونم دارم واست دريوري ميگم شايد. ولي قدر بدون.قدر همه اين چيزايي كه داري. بعد فك كردم اين چه ميفهمه الان قدر دونستن يعني چي؟ قدر چيو؟ قدر چيزايي كه حق مسلمش ميدونه؟ بهش گفتم راهنمايي بودم قبول شده بودم مدرسه ي نمونه دولتي واسه ثبت نام مدرسه پول نداشتيم.مامانم همه طلاهاشو پارسالش فروخته بود واسه عمل قلب بابام.بابام نميتونست بره سر كار تا مدتها.تو خونه بود.اوضاع گهي بود.بايد صرفه جويي ميكرديم.بابام خونه رو فروخته بود به بابابزرگ و بايد زودتر تخليه ميكرديم.بابام هم سهم الارثش از خونه ي قصر طلايي رو فروخته بود به عموم كه پولدار بود.همون خونه الان متري 3ميليونه و باباي من اون موقع از رو اجبار فروخت متري 70000تومن.از ته مونده ي اون داشتيم خرج ميكرديم هزينه اضافي رو نميشد ديگه تحمل كرد.نميدونستيم مدرسه شهريه ميگيره.خواهرم هم سال اول دانشگاه بود.به خاطر بابام ميخواست پزشك بشه و شده بود و بابام ذوقشو داشت.تنها چيزي كه خوشحالش كرد اون سال..برادرم هم همون سال دانشگاه قبول شد. به نظرم اوج بدبختي بود. برادره ميرفت سر كار. خرجش با خودش بود.ما تو خونه بوديم.بابام خواهرم رو ازتهران اورد اراك. به نظرش چه فرقي ميكرد.تهش تو اراك يا تهران دكتر ميشد.پيش خودمون بود بهتر بود.هروقت دليل خواستم بيارم واسه ادما كه چرا خواهرم از تهران اومد اراك گفتم اخه بابام خيلي دوسش داشت ميخواست پيش خودمون باشه.پيش خودمون هم بود باز بايد كتاب اناتومي و هزار تا چيز ديگه ميخريد. مامانم تنها چيزي كه واسش مونده بود حلقه عروسيش بود با اون زنجير و پلاكي كه اسم بابام بود. همونا رو برد فروخت تا هم شهريه منو بده هم اون كتابا رو واسه خواهرم بخره.من خودمو كشته بودم كه تيزهوشان يا نمونه قبول بشم< خواهرم هم شاگرد اول دبيرستان و ممتاز استا و همه كوفتي بود كه دكتر بشه, و همه اينا وظيفه مون بود.روزي كه روزنامه ها اومد و دديم قبول شده اومد خونه با ذوق گفت پزشكي قبول شدم.بابا داشت با موج راديو ور ميرفت دنبال موج راديو امريكا بود طبق معمول , برگشت گفت خوشحالم,ولي خب وظيفه ت بوده.هنوزم ته مونده هاي اون حسا تو وجودمه.هنوزم به خودم ميگم فك كن درس نميخوندي دانشگاه نميرفتي, بعدش چه غلطي ميخواستي بكني؟ بابات پولدار بود كه بفرستت از ايران بري يا سرمايه كار ازاد بهت بده؟ هيچ گهي نميشدي اگه دانشگا نميرفتي.
خونمون رو هم كه عوض كرديم. من فقط تصوير اون خونه ي خالي تو ذهنمه.12 سالم بود.رو ميز چوبيه خواهرم مشق مينوشتم.خواهرم تو اتاق اون گوشه كنار كمدا درس ميخوند.بابام با اون همه بخيه و پانسمان تو هال خوابيده بود.لوستر و هيچ وسيله ي اين مدلي هم تو خونه نبود.تخت و اين چيزا كه اصن حرفشو نزن.يه لامپ نميدونم چند از سقف هال با سيم اويزوون بود. همه چيو فروخته بوديم.همه چيو.من وخواهرم رو زمين كنار هم ميخوابيديم.كتابخونه رو داده بوديم رفته بود و كتابامون رو چيده بوديم تو كارتن.يه روز داييم واسمون ازين قفسه فلزيها خريد اورد كه كتابارو دربياريم رو اونا بذاريم. كم كم بابام حالش خوب شد رفت سر كار دوباره. كلي زور زديم تا دووم بياريم.فاميل پولداري هم داشتيم از هيچ كدوم هيچي قرض نگرفتيم.چون بابام دوست نداشت به هر دليلي.حالا ما رو با خودت مقايسه كن.تازه ماها خيلي وقتا وضمون از يه عده خيلي بهتر بود.بعضيا بودن به اون شرايط حسرت ميخوردن. مامان اومد دم اتاق گفت ولش كن. ساكت شو. داره گريه ميكنه. گفتم بذار گريه كنه.بذار بفهمه پيش دبستاني كه ميرفت سالي خداتومن پولش بود و كل پول اون يه سال اندازه خرج كل 12 سال مدرسه رفتن ما بود.فك كردم فرق ما با اينا چيه؟ نكنه ما باختيم.نكنه سرمون كلاه رفت كه صدامون درنيومد.نكنه نكنه نكنه و هزار تا چيز ديگه.بهش گفتم بهت قول ميدم هيچ وقت قيافه ي شرمنده ي باباتو نبيني. هيچ وقت.ولي ما هزار بار ديديم.درسته هيچ وقت سر گرسنه زمين نذاشتيم و وضمون ديگه اونقد گه نشد. ولي خيلي بار شد كه بگيم ميخوايم و بگه ندارم. تو كي شنيدي؟ هيچ وقت. هيچ وقت هم نميشنوي.صداي بلند گريه ش داشت ميومد.گفتم ساكت.بشين خط نقطه تمرين كن.گفت خاله به خدا حواسم پرت ميشه. گفتم منم بودم تو اون اتاق حواسم پرت ميشد. گفتم فرقمون ميدوني تو چيه؟ تو اينكه اون موقع ما تنها و تنها تفريحمون درس خوندن بود. مشق نوشتن. اگه همين كارم نميكرديم بيكار بوديم. كار ديگه يي نداشتيم بكنيم.گفتم من همون 6 سالگي تلويزيون رنگي خريديم. همه ي فاميل تلويزيون رنگي داشتن ما نداشتيم.ما يه ضبط و تلويزيون سياه و سفيد قراضه داشتيم كه به لعنت خدا هم نمي ارزيد.اون موقع همه ويديو داشتن.ما نداشتيم. انتظار هم نداشتيم كه بخريم. اصن توقع نداشتيم.بعد تو همين تلويزيون خدا اينچي كه وسط خونتونه رو دستور دادي كه بخرن چون اتاقت تلويزيون نداشت.گفتم ما هيچ وقت ماشين نداشتيم.ميفهمي؟ حتي يه پيكان گوجه يي هم محض رضاي خدا. تو همين الان با اين سن ت مسافرت فرنگ رفتي , من تا 14 سالگي جز تهران و اهواز هيچ جا نرفته بودم.اهواز هم به خاطر دليلاي مسخره.نه به قصد سفر و خوشگذروني. 14 ساله م بود شمال رو ديدم.دريا رو ديدم. وقتي مامانت عروسي كرد يعني 17 سالگيه من, چيزي به اسم اتاق مستقل داشتم.مامانت و دايي هات كه بيچاره همونم نداشتن هيچ وقت.ديگه صداش نميومد.خودمم خسته شدم.انقد داد زده بودم كه صدام درنميومد.داشتم تو خودم حرف ميزدم.رفتم تو هال كه ببينم چيكار ميكنه.داشت كارتون ميديد و قاه قاه ميخنديد.تو آشپزخونه داشتم ناهار ميخوردم.برگشت به مامانم گفت مامانيبخوايم بريم تركيه باهامون مياي؟ مامانم گفت نه.تركيه تو دلم ه.تركيه م كجا بود.گفت : خيلي پيري ماماني.يه كم جوون شو با ما بيا ديگه.تو نياي من هيچ جا نميرم.
ماه رمضان كه مي شد سالن غذاخوري تا عصر تعطيل بود.بابا هم مي ماند خانه. تا ظهر ميخوابيد.يك روز پنج شنبه بود. خواهرم از بيمارستان زود برگشته بود .من هم پنج شنبه ها تا ساعت 11 بيشتر مدرسه نمي ماندم.همه خانه بوديم.بابا هم توي اتاق , خواب بود.ناهار نمي خورد.من و مامان و خواهرم سفره را برداشتيم امديم جلوي تلويزيون انداختيم.برنامه ي خانواده داشت سريال پخش مي كرد طبق معمول.توي سريال يك ادمي بود كه اسمش حسين بود.گوشهاي مامان خوب نمي شنيد.صداي تلويزيون را خيلي زياد كرد.قاشق اول را نگذاشته بوديم توي دهان كه يك نفر رفت دم در خانه ي حسين اقاي سريال و هي داد زد: حسين اقا! حسين آقا! بلند داد مي زد.يك دفعه بابا نگران و با هول و وَلا از اتاق خواب امد بيرون و هي ميگفت: جانم؟ جانم؟ كيه منو كار داره؟
ما سه تا فقط خيره شده بوديم به بابا كه از خواب پريده بود و نگران دنبال صاحب صدا مي گشت.3 4 دقيقه گذشت وبابا تازه فهميد منظور از حسين اقا بازيگر توي سريال بوده نه خودش.مامان با ترس صداي تلويزيون را كم كرد ,گفت : بيا ناهار بخور.بابا حرف نميزد.فقط خيره داشت به تلويزيون نگاه مي كرد.من و خواهرم جرات نداشتيم بخنديم. كافي بود بخنديم تا بابا شروع كند به داد و هوار كردن كه مگه كريد انقد صداشو زياد مي كنيد؟ يا تا چند روز فقط غر بزند كه شما كه تا 2 نصفه شب سركار نميمانيد كه بخواهيد بخوابيد و همه ي اين حرفها.
عصر كه رفت سر كار , سه تايي از خنده تركيده بوديم.انقدر خنديده بوديم كه ناي بلند شدن نداشتيم.شب هم كه برادرم زنگ زد برايش تعريف كرديم و تا مدتها شده بود سوژه ي خنده مان.خود بابا هم ميخنديد .توي مهماني و هر جمعي كه بوديم من با اب و تاب داستان را تعريف مي كردم و همه ميخنديدند.كم كم خاصيت خنده دار بودنش را از دست داد و يادم است پارسال يكبار براي خواهرزاده م تعريف كردم كه نفهميد قضيه چي بوده و نخنديد.شايد هم اصلن خنده دار نبود.ما خيلي آدمهاي الكي خوشي بوديم.
آن شب كه جلوي در تالار وحدت ايستاده بودم و منتظر بودم , از پشت سر شنيدم كه يك نفر اسمم را صدا ميزد و پشت بندش ميگفت جان.چند بار صدا زد. خواستم به خودم نگيرم.شك كردم.گفتم شايد اشنايي ديده و شناخته م.دارد صدايم ميزند.برگشتم و چند بار گفتم جانم؟ جانم؟ بله؟ طرفي كه داشت صدا مي زد رفت سمت دختري با دامن بلند مشكي كه شال قرمز خوشرنگي روي سرش انداخته بود.چند نفري كه نزديكم بودند بلند بلند خنديدند.حق داشتند.خودم هم بودم ميخنديدم.مگر نه اينكه همه ي اين سالها هروقت خواستيم خاطره ي خنده داري از بابا تعريف كنيم من همان خاطره را تعريف كردم؟ احتياج داشتم كسي صدايم بزند.انگار منتظر بودم. منتظر بودم يكنفر از راه برسد اسمم را بلند صدا بزند و بين انهمه آدمي كه منتظر ايستاده بودند دنبال من بگردد.
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر
از من ای خسرو خوبان تو نظر باز مگیر
گرچه در خیل تو بسیار به از ما باشد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر*
با صداي محمد معتمدي
* سعدي
كاش آدم را تكان بدهند.كاش اين قرصها تمام ميشد.
هيچ وقت نپرسيدم فلاني چطور مُرد. چي شد كه مُرد.همان شبي هم كه با مامان رفتيم بيمارستان, چند بار دل دل كردم بپرسم بابا كجاي اين خراب شده مُرد؟ نشد. يعني خيلي تلاش كردم.دهانم باز نشد.پرسيدن ندارد. ديدم طاقت ندارم. اينطور بيشتر خودم را اذيت ميكنم.دانستنش چه فايده يي دارد؟ مامان از ياداوريش درد مي كشد.خيلي اين را به خودم گفتم تا از سرم افتاد. يكبار نه , كه هزار بار گفتم من طاقت درد خودم را دارم ولي طاقت درد بقيه را نه.
امشب هم كه پاي سينك ايستاده بودم تلفن زنگ زد. بچه ها داشتند وسط هال كشتي ميگرفتند. بچه ي برادرم ليوانش را گرفته بود دستش ميچرخيد توي اشپزخانه و هي ميگفت عمه عمه! مامان داشت درباره ي برج هاي دو قلو حرف ميزد. با لحن يك محقق معتبر كه انگار 50 بار رفته اسناد مربوط به 11 سپتامبر را خوانده و با دست پر برگشته تا همه چيز را تعريف كند.صدا به صدا نميرسيد. شلوغ بود خانه مان. تلفن هم كه زنگ زد من دستكش به دست گوشي را برداشتم , يكي از دخترعموها آن طرف خط بود.نشناختم.خودش گفت.مطمئن بودم با من كاري ندارد آن وقت شب.گوشي را دادم دست مامان. مامان همينجور كه مي چرخيد توي اشپزخانه و تند تند احوالپرسي ميكرد و تعجب از اينكه چه خبر شده اين موقع, كنار ميز ايستاد. آرام و با احتياط.جوري كه من فهميدم ان طرف گوشي دارند خبر مرگ ميدهند.هيچ كس جز من اين لحظه را نديد.برادرم داشت با هيجان درباره اخبار فوتبال و ليگ و وضعيت استقلال با شوهر خواهرم حرف ميزد.خواهرم داشت تعريف ميكرد كه توي كانال "مي چف" يك جور سالاد تايلندي بوده كه دستورش خيلي راحت بوده . من داشتم مامان را تماشا ميكردم. دستش را گرفت به لبه ي ميز. نشست روي صندلي و پرسيد كِي؟ وقتي داشت قطع ميكرد گفت : نه.خوبم.فقط .هيچي.شبت به خير.
7ساله بودم.ظهر زمستان بود از مدرسه برگشته بودم.خواهرم شيفت بعدازظهر بود.فقط من و مامان خانه بوديم.نشستم سر سفره كه غذا بخوريم.قرمه سبزي داشتيم و من هي منتظر سالاد شيرازي با آبغوره بودم.مامان توي اشپزخانه بود.تلفن زنگ زد.غذا را نكشيده بود. سفره خالي بود.گوشي را برداشت.اول صدايش بلند بود.بعد ارام شد.بعدتر مثل يك مجسمه ي يخي نشست سر سفره.به يكي از دايي ها زنگ زد.بعد بلند شد رفت توي اشپزخانه, يك بشقاب پلو و خورشت گذاشت جلوي من, بقيه ش را ريخت دور.پدربزرگش كه خيلي عزيزبود برايش, مرده بود.حرف نميزد.
من آرام شدنهاي مامان را ميفهمم.اين شكلي شدنهايش يعني يكي مرد. رفت.جلوي سينك بودم. بشقاب را ابكشي كردم , همانجور كه داشتم ميگذاشتم توي سبد پرسيدم كي؟ گفت مهدي.نپرسيدم چرا. چي شد.همينجور كه ظرفها را ميشستم اشكهام ميريخت توي سينك.حواسم بود چيزي از دستم نيفتد. حواسم بود اشكهام را كسي نبيند.حواسم بود به دايي زنگ بزنم.بگويم مهدي.بعد گوشي را بگذارم.خودش ميفهميد.مامان رفت توي هال. شروع كرد تعريف كردن كه چطور و كجا مرده.همه شان ساكت بودند.دستهام را گذاشتم روي گوشهايم كه نشنوم.برادرزاده م امده بود كنارم هي ميگفت عمه عمه! تازه ياد گرفته بگويد عمه.ليوانش را گرفتم شستم دادم دستش.با صداي بلند باهاش حرف زدم كه صداي مامان را نشنوم. اهل فانتزي ساختن نيستم كه براي خودم قصه ببافم نه! طرف نمرده.زنده ست. فقط نميخواهم بدانم چطور رفته زير اتوبوس.چطور چه و چه و چه.ميخواهم اكتفا كنم به همان تصوير كفن پوش كه ميگذارند توي چاله و خاك ميريزند و تمام.همانجا بايد تمام شود.بيخودي ياد ناهيد افتادم.يعني الان حالش چه طور است..سكوتشان داشت ازار ميداد.گفتم زنگ بزنيد دايي. بايد بداند.مامان گفت به ما ربطي ندارد.باز به ناهيد فكر كردم.به گوشهاي سنگينش. به عروسي دايي.به خنده هاي ناهيد مادرِ مهدي.ياد بابا افتادم كه مدام داشت به ان روزها فحش ميداد.از ياداوريشان نفرت داشت. از دايي, از ناهيد , از مهدي , از همه شان.ياد حرص خوردن هاي مامان براي همه چيز. رنج كشيدنهايش.رنگ مامان پريده بود. كم كم همه خداحافظي كردند.دم در ادرس و ساعت مسجد را پرسيدند.
مامان همه ي شماره هايي كه از ناهيد داشت را گرفت.همه قطع بودند.زنگ زديم به دختر عمو كه شماره ي خانه ي ناهيد را بگيريم.دختر عمو بيخود و بي جهت برايم توضيح داد كه چطور و چرا مرده.دستم را گرفتم به لبه ي ميز.گوشي را دادم دست مامان.نشستم توي تخت.خودش زنگ زد به ناهيد. جواب نداد. انتظار هم نداشتيم جواب بدهد.ناهيد با گوشهاي سنگين, با زبان گنگ الان كجاست؟ حال و روزش..از جلوي چشمم كنار نميرود. به مامان هم گفتم. خواب ديشبش را برايم تعريف كرد.خاله ايران با موهاي قرمز ,بابا , همه بوده ند.باز به دلم افتاد .باز وير اين را گرفتم كه بپرسم بابا اينجا مرد يا بيمارستان؟ تو از كجا فهميدي؟ وقتي رسيدي تمام كرده بود؟ چرا زنگ نزدي به ما؟ بپرسم چطور ؟ چرا.پشيمان شدم.
+ چيزي شبيه ركوييم بود براي امشب