Tuesday, May 26, 2009
عجب دنیاییه! میشینی توو تاکسی..میبینی بغل دستیت کم مونده پسر خاله ی گمشده ت از اب دربیاد.

امروز همه چیز یه جوری بود..احساس میکردم اگه موبایلمو پرت کنم توو سطل جلو در و برم..اگه همه ی آدمایی که دوسشون دارم دونه دونه زنگ بزنن و بگن نمی خوایم دیگه ببینیمت هیچ اتفاقی نمی افتاد..

مطمئن بودم که خودمم و محکم.. مثل مانوی 5سال پیش..انقدر که گریه نمی کنه..واسه هیچی.. بابت هر چیزی هم زیاد خوشحال نمیشه..آدما لب مرزشون می مونن و می فهمن که نمی تونن بیان اونور خط..
خودمو دوست دارم..وای! چه حس خوبیه! خودشیفگی رو عشق است!
Monday, May 25, 2009
دوشنبه

یه روزایی هست توو زندگی که هیچ جوری نمی شه تعریفشون کرد..

مثل امروز..به اندازه ی همه ی این 6سالی که گذشت دویدم..

فکر کردم..نوشتم..

احساس میکنم دارم بزرگ میشم..

هستی میگه : چقدر دختر تو ارومی..چهره ت..آدمو اروم میکنی..

خندم میگیره..

دلم می خواس یکی اونجا بود و می شنید این حرفو..

توو سایت داشتم تایپ مAdd Imageیکردم..مریم رد شد و دوباره برگشت نگام کرد..گفت نگرانت بودم..چفدر اروم شدی تو!

میگه کارات شبیه جودی ابوت شده..میگم اتفاقن چند روز پیش داشتم کارتونشو میدیدم..

هوم...شبیه ش شدم..بی قید و شاد..شبا که می نویسم..می خوام بنویسم..

یه طرز عجیبی همه ی فکرای مسخره رفتن کنار و خودم دارم بالا میام..

مثل ویندوز که بالا میاد..

نمی دونم الان تنها شباهتی که میشد با وضعیتم پیدا کنم این بود..


گوشواره م رو توضیح دادم..

دوباره احساس کردم می تونم خوب, خیلی خوب یه شی رو یا یه مفهوم رو با جزئیات توضیح بدم..

حتی دروغای زیادی هم بهش اضافه کردم..حالا من باید شبیه سقوط بشم..

یاد دیروز می اقتم توو استخر..

حس غرق شدن..تا حالا تجربه ش نکرده بودم..دیروز مخصوصا تا قسمت عمیق می رفتم..بعد اروم می رفتم زیر آب.. بابام همیشه می گفت تو ازون ادمایی هستی که موقع مردن زیاذ تقلا می کنن..ولی دیروز با اینکه شنا بلد نیستم و از اب هم می ترسم توو قسمت عمیق رقتم زیر اب..

یه جور سبکی که نمی تونم توضیحش بدم..دست و پا هم نزدم..داشتم می رفتم پایین..پاهام به کف نمی رسید..طراوت رسید و دستمو گرفت..

موقع برگشتن فقط به مورچه هه فکر کردم..اگه اب می رفت روش..

باید زودتر برم و به سقوط فکر کنم..

به دویدن..

به نوشتن.

به خودم.

به ..



Sunday, May 24, 2009
غروب مهربان یک شنبه
... بالکن
باران
زیرپنجره ام
این سیاهی چتر توست.*
به مردن فکر نمی کنم..تنم را میکاوم, پر از خال های بی موفع است.عاشق همینشان شده ام..
قوس های عجیبی دارد..به همین ها که نگاه میکنم بیشتر خودم را دوست دارم..
یکجور خوبی هوا گرفته است..از پشت این پنجره بیرون شبیه دانشگاه شان شده..
مثلن ابان ماه خیلی سال پیش..
به مورچه ی صبح فکر میکنم..دوباره یاد مردن می افتم و بیشتر از همه یاد قدرت داشتن..قدرت زنده ماندن مثلن.. قدرت ترساندن..قدرت رنجاندن که من ندارم..
مثل امروز صبح..فکر کنم نیم ساعتی به مورچه خیره بودم..نشد که بکشمش..
یعنی نتوانستم..
مینا میگه موهات خوشگل شده..مامانم یهو از در میاد توو و میگه چرا یهو انقدر خوشگل شدی..
حس خوبی به این حرفا شون ندارم..
دلم بیشتر بغل مامانم و می خواد تا حرف..
بغلم نمی کنه..اعتقاد داره دیگه گذشته از وقتش..
لاک صورتی بهم میاد.. دچار مرض خودشیفتگی شدم..
یه جور خود زیبا بینی احمقانه..
هی یاد مورچه هه می افتم.. صدای پرنده اومد..اگه تفنگ یا قفس داشتم نمی تونستم اذیتش کنم..
مورچه..
اون روز توو کارنامه دلم می خواست بکوبم توو صورت نگار اسکندرفر..دلم میخ واست داد بزنم و بهش بگم که چی میدونم و چی نمی ئونم..
فقط خیره نگاش کردم..باید بهش می گفتم..با اینکه نوشت قبول باز به دلم نچسبید..
بعدش هم پرویز پرستویی اومد توو..فقط نگاش کردم و لپمو باد کردم..یه لپمو..
خنددید.خندیدم..
گفت همیشه اینکارو می کنی ؟ گفتم نه..الان که اینجام..
می دونستم با این کار قبرم رو کندم ولی باز دهنمو یه من وا کردم و زل زدم به دیوار روبرو..
الان که می بینم می فهمم که نمی خواستم قبول بشم..
ولی شدم..
میم میگه واسه پوله..
ولی خودم می دونم چرا.. چون من ادم حسابی اون جمع بودم..
مرضم داره عود میکنه..
عجیبه صبح توو دستشویی هر کار کردم نتونستم رو مورچه هه که داشت از کنار پام رد میشد اب بگیرم تا بمیره..تا همینجوری قل بخوره . بره توی چاه..همه جا رو خیس کردم جز اون تیکه هه رو..
من قدرت رنجوندن ادما و حیوونا و گلا و درختا و هیچ چیز دیگه یی رو ندارم..
وقتی داشتم در دستشویی رو می بستم باز برگشتم که ببینم اب رفته روش که مرده باشه دیدم داره اروم از کنار دیوار میره..
کاش موضوع امتحان عکلی ارشد این باشه..مورچه..اون وقت همینو می نویسم..
یا کاش موضوعش گلدان باشه..
اون وقت می دونم چی بنویسم..
اه..صبح یادم رفت گلدون رو اب بدم..
مااااانو


Monday, May 11, 2009
راز نگشوده ، نخود سیاهی که هرگز یافت نشد
وقتی حالم بده چیزی را می نویسم که دوست دارم کنار تو انجام بدم ، آرزوهایم ...
پیک نیک ، خواب بعد از ظهر کنار رودخانه ، ماهی می خوریم ، هشت پا ، برنج شفته ، شنا می کنیم ، برایم کفش می خری ، لباس زیر ، عطر ، روزنامه می خوانیم ، ویترین مغازه ها را دید می زنیم ، سوار مترو می شویم ، حواسمان به ساعت است ، وقتی روی تخت همه جا را میگیری هلت می دهم ، ملحفه را صاف می کنیم ، به کنسرت می رویم ، خرید در سوپر مارکت ها ، روی باربی کیو کباب درست می کنیم ، کج خلقی می کنم چون تو یادت رفته زغال بیاوری ، هر از گاهی دندان هایم را مسواک نمی زنم ، برای تو لباس زیر می خرم ، چمن ها را می زنی ، در آغوش تو ، زیر شانه هایت روزنامه می خوانم ، نمی گذارم بیش از اندازه نوشابه بخوری ، مسخره بازی در میاوریم ، پرچانگی ، توت می چینم ، آشپزی می کنم ، برمی گردم ایتالیا ، باغبانی می کنم ، بیدارت می کنم چون خرخر می کنی ، شهربازی میرویم ، بازار ، رم ، پاریس ، لندن ، برایت آواز می خوانم ، ظروف غذاخوری می خریم ، لوازم مسخره به درد نخور ، بستنی می خوریم ، آدم ها را نگاه می کنیم ، وقتی غمگین و شکست خورده ای تنهایت نمی گذارم ، جاز گوش می دهیم ، چاچا می رقصیم ، حوصله ام سر می رود ، اخم می کنم ، می خندم ، تو را روی انگشت کوچکم می چرخانم ، به دنبال خانه ای می گردیم که از پنجره اش گوساله پیدا باشد و دور و اطراف پر از پسر بچه های بی ادب ، سقف را دوباره رنگ می زنیم ، فرنی می خوریم ، ساعت ها پشت میز می نشینم و با آدم های دوست داشتنی حرف می زنم ، مو هایت را کوتاه می کنم ، ماشین را می شویم ، می رویم کنار دریا ، دوباره دوست های قدیمی را می بینم ، باز هم به تو تلفن می زنم و بد و بیراه می گویم ، بافتنی یاد می گیرم ، برایت یک شالگردن می بافم ، چیز افتضاحی که بافتم می شکافم .
روی ننو دراز می کشم ، در سایه می نشینم و شربت آبلیمو می نوشم ، به تو حقه می زنم ، یاد می گیرم چطور اتو بزنم ، اتو را از پنجره پرت می کنم بیرون ، زیر باران آواز می خوانم ، همه واقعیت را به تو می گویم ، یادم می آید هر واقعیتی قابل گفتن نیست ، به تو گوش می دهم ، دستت را می گیرم ، دوباره اتو را پیدا می کنم ، به صدا ها و آواز ها گوش می دهم ، ساعت را کوک می کنم ، دیگر از دویدن دست می کشم ، زباله ها را پایین می برم ، می پرسم هنوز هم مرا دوست داری ؟ با زن همسایه جر و بحث می کنم ، از کودکیم برایت می گویم ، کودکیم در اراک ، تخم مرغ عسلی می خوریم ، روی شیشه های مربا برچسب می زنم ، به گلدانمان آب می دهیم و ...
Saturday, May 9, 2009
عاشق اين شعرم..
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
نوسان ها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام .
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم
گشوده شد .
برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !
بوي ترانه اي گمشده مي دهد،
بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .
بيهوده بود، بيهوده بود .
اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .
زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .
آن طرف، سياهي من پيداست:
روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .
روي اين پله ها غمي، تنها نشست .
در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود
« من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد
در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي
شيرين تماشا مي كرد .
خورشيد، در پنجره مي سوزد .
پنجره لبريز برگي شد
با برگي لغزيدم
پيوند رشته ها با من نيست .
من هواي خودم را مي نوشم
و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
و تصويرها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
تصويري مي كشد، تصّوير سبز: شاخه ها، برگها.
روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم .
چشمانم لبريز علف ها مي شوند
و تپش هايم با شاخ و برگها مي آميزد .
مي پرم، مي پرم
روي دشت دور افتاده
آفتاب، بالهام را مي سوزاند، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم
كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود .
دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
« شاسوسا »، تو هستي ؟
دير كردي:
از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم .
در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه،
در آفتاب مرمرها .
و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » !
اين دشت آفتابي را شب كن
تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم .
« شاسوسا»، وزش سياه و برهنه !
خاك زدگي ام را فرا گير.
لب هايش از سكوت بود.
انگشتش به هيچ سو لغزيد .
ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشيد، و غبارش را باد برد.
روي علف هاي اشك آلود براه افتادم .
خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام .
دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست .
« من » ديرين، تنها، در اين دشت ها پرسه مي زد
هنگامي كه مرد
رؤياي شبكه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود
روي غمي راه افتادم .
بر شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام .
درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
برگهايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند .
مادرم را مي شنوم .
خورشيد، با پنجره آميخته .
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست .
گهواره اي نوسان مي كند .
پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند .
مي شنوي ؟
ميان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم .
انگار دري به سردي خاك باز كردم:
گورستان به زندگي ام تابيد .
بازي هاي كودكي ام،روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند .
سنگها را مي شنوم؛ ابديت غم
كنار قبر، انتظار چه بيهوده است .
« شاسوسا »، شبيه تاريك من !
به آفتاب آلوده ام .
تاريكم گم، تاريك تاريك،
شب اندامت را در من ريز .
دستم را ببين: راه زندگيم در تو خاموش مي شود .
راهي در تهي، سفري به تاريكي:
صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟
با مشتي كابوس هم سفري شده ام .
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از
مرز تاريكي مي گذرد
قافله از رودي كم ژرفا گذشت .
سپيده دم روي موها ريخت .
چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
« شاسوسا »! « شاسوسا »!
در مه تصويرها، قبر ها نفس مي كشند .
لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »!
و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي!
سنگ نوسان مي كند .
گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شكفد: ابديت در
شاخه هاست .
كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام .
برگها روي احساسم مي لغزند
سهراب سپهري..

Labels:

Wednesday, May 6, 2009
از این بالا همه چیز خوبه..
عاشق مادرم می شوم و خواهرم..
عاشق تو..
دلشوره هام تبخیر شدن و به یه ساحل ماسه ای و نرم فکر میکنم..
به دوچرخه سواری..
به کار کردن توو میراث..
به همه اتفاقای خوب دنیا..
به یه خونه ی کوچیک با یه تراس جمع و جور..
ملافه هایی که بوی خنک و خوب میدن.. به تابستونای داغ...
من دارم از این بالا به همه اینا فکر میکنم و مطمئنم توی اون لوله های پر از خون که این خانومه تند تند روشون برچسب میزنه هیچی نیست..
Sunday, May 3, 2009
خوشحالم كه كارت درست شده..داره ميشه..
++++++++++++++

احساس looser بودن ميكنم..
دلم معجزه مي خواد.. كاش يكي مث اون زور توو كافه توو بارون كه واسه تو خبر خوش آورد مبومد كنار من مي نشست.. ميگفت ميشه.. ميگفت ميشه...............................